• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 7

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 7

سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -

عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.

مقدمه و فهرست

مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -

مشخصات ظاهری : ۲۰ج.

عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایره‌المعارف‌ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias

موضوع : غدیر خم -- دایره‌المعارف‌ها

Ghadir -- Encyclopedias

Image
کتاب - صفحات 1 تا 507

شماره تماس نویسنده:

شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم

Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM

ص: 2

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

ص: 3

فهرست جلد هفتم:

ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش اول: حديث غدير:

قسمت سوم: دلالت حديث غدير··· ج 7 و 8

اول: بحثى سلسله وار در دلالت حديث غدير··· 9 - 503

ص: 4

قسمت سوم : دلالت حديث غدير

اشاره

از جمله موضوعات غدير كه به طور مفصل و جامع مورد تحقيق و تأليف قرار گرفته و تحقيقات ارزشمندى ارائه شده، تحقيق در مورد دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، به خصوص معناى كلمه «مولى» است.

علماى بزرگ بحث هاى كافى و وافى در اين دو زمينه نموده اند، كه به طور كامل و مفصل به آنها خواهيم پرداخت. البته شكى نيست كه مهم ترين بحث در حديث غدير معناى واژه «مولى» است.

بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كرده اند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كرده اند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كرده اند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداخته اند !

طبيعى است كه در مقابل آنان علماى شيعه هم بر سر همين موضوع بحث نموده و به آنان جواب لازم را داده اند و به طور ناخواسته همه جوانب سخن بر سر همين يك كلمه مرتكز شده است.

ص: 5

به عنوان مثال در كتاب «عوالم العلوم» بحث مفصلى درباره معناى مولى آورده، و در بخشى ديگر تعدادى از كتب تفسير عامه را ذكر كرده كه كلمه «مولى» را به معناى «اولى» دانسته اند.(1)

پيش از آن هم فهرستى از راويان حديث و بزرگان از شعرا و اهل لغت كه معنى «أولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانسته اند آورده است(2)، كه ذيلاً نام آنان ذكر مى شود:

محمد بن سائب كلبى (م 146 ق) ، سعيد بن اوس انصارى لغوى (م 215 ق) .

معمر بن مثنى نحوى (م 209 ق) ، ابوالحسن اخفش نحوى (م 215 ق) ، احمد بن يحيى ثعلب (م 291 ق) ، ابوالعباس مبرّد نحوى (م 286 ق) ، ابو اسحاق زجاج لغوى نحوى (م 311 ق) ، ابوبكر بن انبارى (م 328 ق) ، سجستانى عزيزى (م 330 ق) ، ابوالحسن رمانى (م 384 ق) ، ابونصر فارابى (م 393 ق) ، ابواسحاق ثعلبى (م 427 ق) ، ابوالحسن واحدى (م 468 ق) ، ابوالحجاج شمنترى (م 476 ق) ، قاضى زوزنى (م 486 ق) ، ابوزكريا شيبانى (م 502 ق) ، حسين فرّاء بغوى (م 510 ق) ، جاراللّه زمخشرى (م 538 ق) ، ابن جوزى بغدادى (م 597 ق) ، نظام الدين قمى (م 728 ق) ، سبط بن جوزى (م 654 ق) ، قاضى بيضاوى (م 685 ق) ، ابن سمين حلبى (م 756 ق) ، تاج الدين خجندى نحوى (م 700 ق) ، عبداللّه نسفى (م 710 ق) ، ابن صباغ مالكى (م 755 ق) ، واعظ كاشفى (م 910 ق) ، ابوالسعود مفسّر (م 982 ق) ، شهاب الدين خفاجى (م 1069 ق) ، ابن حجر عسقلانى، فخر رازى، ابن كثير دمشقى، ابن ادريس شافعى، جلال الدين سيوطى، بدرالدين عينى.

و اما در اين جلد، ابتدا تحقيقى مفصل و جامع در مورد دلالت حديث غدير از كتاب «عبقات الانوار» مرحوم مير حامد حسين، بخش حديث غدير آورده مى شود. در كتاب عبقات، در قالب پاسخ به شبهات دهلوى و فخر رازى و ديگران، بحث در

ص: 6


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 331، 589 .
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 59 .

مورد دلالت حديث غدير و لفظ مولى و استفاده امامت و ولايت و اولوالامر و ... را از تمام جهات تمام كرده است. و لذا مطالب اين جلد سلسله وار و به هم متصل بوده، و روند بحث استدلالى و علمى در آن حفظ شده است.(1)

در ادامه و در جلد بعد شبهات پراكنده اى كه در مورد حديث غدير و كلمه مولى مطرح شده بيان مى شود. و سپس به نكاتى در مورد «أولى» ، «ولىّ» ، «مولى» و «ولايت» اشاره مى شود.

ص: 7


1- . تمام مطالب اين بخش از اين چند كتاب است: عبقات الانوار مير حامدحسين : مجلدات حديث غدير: ج 8 - 10. نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار (سيد على ميلانى) : ج 8 و 9. خلاصه عبقات الانوار، حديث غدير (مرتضى نادرى) : ص 721 - 1304. چكيده عبقات الانوار، حديث غدير (محمدرضا شريفى) : ص 301 - 738. و در چندين مورد معدود: بر ساحل غدير: ص 143 - 192. غديرشناسى (بيستونى) : ص 76 - 77. مدرسه سبز غدير (حيدرى فر) : ص 52 - 63 . آخرين سفر رسول خدا صلى الله عليه و آله (ياورى) : ص 144 - 146. پاسخ به دو شبهه پيرامون غدير (طبسى - امينى پور) : كلّ كتاب. راه سبز آسمان (بلتستانى - موسوى) : ص 45 - 58 . اسرار غدير: ص 104، 113. چهارده قرن با غدير: ص 127، 153 - 157.

ص: 8

اول: بحثى سلسله وار در دلالت حديث غدير

شبهه دهلوى در دلالت حديث غدير

اشاره

شبهه دهلوى در دلالت حديث غدير(1)

در ابتدا لازم است كلام دهلوى در ردّ دلالت حديث غدير به طور كامل آورده شود و پاسخ اجمالى به آن داده شود، و سپس به طور مفصل، تك تك شبهات او پاسخ داده خواهد شد. اينك شبهه و ردّ تك تك مناقشات دهلوى و اشكال هاى او در پاسخ به دلالت اين حديث شريف را آغاز مى كنيم:

1 - سخن عبدالعزيز دهلوى
اشاره

دهلوى گفته است: همه احاديثى كه شيعيان براى اثبات مدّعايشان به آنها استدلال مى كنند دوازده حديث است. نخستينِ اين احاديث، حديث غدير است، كه آن را با هياهوى بسيار در كتاب هايشان آورده اند و نصّ قطعى بر مدّعايشان مى دانند. خلاصه اين حديث چنين است:

بُرَيدَة بن حُصَيب اَسلمى(2) روايت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بازگشت از حجّه الوَداع، آنگاه كه به غدير خم - جايى ميان مكه و مدينه - رسيد، مسلمانانى را كه همراهش بودند، گرد آورد و به ايشان فرمود: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ، أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم:

ص: 9


1- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 22 - 30، 303 - 304.
2- . بُرَيدَة بن حُصَيب اَسلمى: شيخ طوسى او را در شمار اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلامآورده است. معجم رجال الحديث: ج 4 ص 202) . وى در سال 62 يا 63 هجرى در گذشته است. سير اعلام النبلاء، ج 2 ص 469، 470 مترجم .

اى گروه مسلمانان، آيا من از شما به خودتان سزاوارتر نيستم ؟ مسلمانان در پاسخ گفتند: چرا هستى. حضرت فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ وَ عَادِ مَن عَاداهُ: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.

شيعيان مى گويند: «مَولى» به معناى «اَولى بالتصرّف» است، و اَولى به تصرّف بودن عين امامت است.

شبهه اول

نخستين غلط در اين استدلال اين است كه عربى دانان، همگى آمدن «مَولى» به معناى «اَولى» را انكار مى كنند. آنان مى گويند: صيغه «مَفْعَل» در هيچ مادّه اى از مواد به معناى «أفْعَل» نيامده است، چه رسد به اين مادّه. البته ابوزيد لغوى(1) كاربرد مَولى را در معناى «اَولى» قبول كرده است. دليل وى سخن ابوعُبَيده(2) در تفسير «هِىَ مَولاكُم»(3) است كه در اين آيه «مَولاكُم» را «اَولى بِكُم» معنى كرده است. ولى جمهور عربى دانان اين سخن و اين تمسّك را خطا دانسته و گفته اند: اگر اين سخن درست باشد، رواست كه به جاى: فُلانٌ اَولى مِنكَ، گفته شود: فُلانٌ مَولى مِنكَ. و اين گفتارى است كه همگان در ناروايى و ناپسندى آن همداستان اند.

همچنين تفسير ابوعبيده به حاصل معناى آيه اشاره دارد؛ يعنى آتش جايگاه و بازگشتگاه و جايى است كه سزاى شما همان است، نه اينكه واژه مَولى به معناى «اَولى» باشد.

ص: 10


1- . ابوزيد سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى ت 119 - م 215 ق از پيشوايان ادب و لغت و در شمار لغويان ثقه است. ابن انبارى گويد: هر گاه سيبويه مى گفت: از ثقه شنيده ام، مرادش ابوزيد بود. الاعلام: ج 3 ص 92. شرح حال مبسوط وى در ادامه همين كتاب خواهد آمد (مترجم) .
2- . ابوعُبَيده نحوى، مَعمَر بن مثنّى بصرى ت 110 - م 209 ق از پيشوايان ادب و لغت بوده است. الاعلام: ج 7 ص 272 (مترجم) .
3- . حديد / 15.
شبهه دوم

ديگر آنكه اگر پذيرفته شود كه مَولى به معناى «اَولى» است، به چه دليل لغوى صله اش (آنچه در پى آن مى آيد) «بالتصرّف» است ؟ چرا كه محتمل است مراد «اَولى بالمحبّة» و «اَولى بالتعظيم» باشد، و چه ضرورتى دارد كه در همه جا لفظ «اَولى» بر اولويّت به تصرّف حمل شود ؟ خدا مى فرمايد: «إنَّ اَولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَبىُّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(1): «بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه از او پيروى كردند و آنان اين پيامبر و مؤمنان اند» . روشن است كه پيروان ابراهيم اَولى به تصرّف در وى نبوده اند.

شبهه سوم

اشكال ديگر آنكه قرينه اى كه پس از عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آمده، به روشنى نشان مى دهد كه مراد از ولايت در واژه «مَولى» يا «أوْلى» (هر كدام كه باشد) دوستى است. آن قرينه جمله «اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» است. اگر مَولى به معناى متصرّف در امر مى بود يا آنكه مراد از اَولى «اولى به تصرّف» بود، قطعا مناسب بود كه گفته شود: بار خدايا، دوست بدار كسى را كه در تصرّف او باشد، و دشمن بدار كسى را كه در تصرّف او نباشد. بنا بر اين، بيان دوستى و دشمنى او دليل آشكارى است بر اينكه مقصود واجب گرداندن دوستى و تحذير از دشمنى او است، نه تصرّف و عدم تصرّف.

شبهه چهارم

همچنين، روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله كوچك ترين واجبات، بلكه سنن و حتى آداب ايستادن و نشستن و خوردن و آشاميدن را به گونه اى رسانده كه همگان؛ چه حاضر و چه غايب، پس از آشنايى با زبان عرب، بى هيچ زحمتى معانى و مقصود او را از واژگان متوجه مى شوند.

ص: 11


1- . آل عمران / 68 .

در حقيقت، كمال بلاغت در همين و مقتضاى منصب ارشاد و راهنمايى نيز همين است. بنا بر اين، در چنين امر خطيرى بسنده كردن به چنين سخنى - كه قواعد زبان عربى هم آن را بر نمى تابد - كوتاهى در بيان و بلاغت، و حتى سهل انگارى در امر تبليغ و هدايت را در پى دارد. پناه بر خدا از اين سخن !

پس معلوم شد كه هدف آن حضرت رساندن همين معنى بوده، كه بى تكلّف از اين سخن دانسته مى شود؛ يعنى محبت على عليه السلام همچون محبت نبى صلى الله عليه و آله واجب، و دشمنى با وى بسان دشمنى با پيامبر صلى الله عليه و آله حرام است. مذهب اهل سنت و جماعت نيز همين است، و همين معنى با فهم اهل بيت عليهم السلام سازگار است.

شبهه پنجم

ابونُعَيم آورده است كه از حسن مثنّى - فرزند امام حسن عليه السلام و نوه پيامبر صلى الله عليه و آله -

پرسيدند: آيا حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » نصّ بر خلافت على عليه السلام است ؟ وى پاسخ داد: اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از اين سخن خلافت را اراده مى كرد، بى ترديد مقصود خود را براى آنان آشكارا مى فرمود، چرا كه وى فصيح ترين مردم بود. اگر چنين چيزى مى خواست، اينگونه مى فرمود: يا أيُّهَا الناسُ، هذا والى أمركُم وَ القائِمُ عَلَيكُم بَعدى. فَاسمَعُوا لَهُ وَ أطيعُوا: اى مردم، اين كاردار امر شماست و پس از من عهده دار امور شماست. پس سخنش را بشنويد و فرمانش را گردن نهيد.

سوگند به خدا، اگر خداوند بزرگ و بلند مرتبه و فرستاده اش صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى اين كار و عهده دارىِ امور مسلمانان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله برگزيده بودند، بى گمان وى خطاكارترين و بزه كارترين مردم بود، چرا كه او فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را در به اقدام به اين امر و بريدن عذر مردم رها كرد.

به او گفتند: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله نفرموده است: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست ؟ فرمود: آگاه باش ! به خدا سوگند اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين سخن خلافت و فرمانروايى را اراده مى كرد، همانگونه كه در نماز و روزه به روشنى پيامش را رساند، آشكارا مى گفت: يا أيُّهَا الناسُ، إنَّ عَليّا والى

ص: 12

أمرِكُم مِن بَعدى وَ القائِمُ فِى الناسِ: اى مردم، بى گمان پس از من على كاردار امر شما و عهده دار امور مردم است.

شبهه ششم

همچنين در حديث دلالت صريحى است به جمع شدن دو ولايت در يك زمان، زيرا حديث به واژه «بَعدى» مقيّد نشده و سياق سخن نشان دهنده برابرىِ اين دو ولايت در جميع جهات و در همه زمان هاست.

همچنين روشن و هويداست كه امير عليه السلام نمى توانست در وقت حيات پيامبر صلى الله عليه و آله، در هر آنچه حضرتش شايستگى تصرّف در آن را داشت شريك ايشان شود. اين استوارترين دليل است كه مراد از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وجوب محبت است، چرا كه مانعى در وجوب دو محبت در يك زمان نيست. بلكه هر يك از اين دو محبت، ديگرى را در پى دارد.

شبهه هفتم

اما در اجتماع دو حق تصرّف موانع فراوانى هست. اگر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را مقيّد به قيدى كنيم كه به امامت على عليه السلام در آينده دلالت كند نه در زمان حال (و زمان صدور حديث) . پس آفرين به اين سازگارى ! زيرا اهل سنت به حق تصرّف او در زمان امامتش قائل اند.

وجه تخصيص مرتضى عليه السلام به اين حديث(1) آن است كه نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله از طريق وحى مى دانست كه در زمان امامت حضرت مرتضى عليه السلام شورش و گردنكشى و تبهكارى پيش خواهد آمد، و شمارى از مردم امامت او را بر نخواهند تابيد.

ص: 13


1- . بنا بر سخن پيشين دهلوى، هر خليفه اى در زمان خلافت يا امامت خود حق دارد در امور تصرّف كند. از اين رو براى تمام كسانى كه جامه خلافت را پوشيدند، ولايت به معناى تصرّف در امور معنى پيدا مى كند. در اين صورت، اين پرسش پيش مى آيد كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در حق خلفاى ديگر چنين سخنى نفرمود. دهلوى در اينجا به پاسخ اين اشكال پرداخته است مترجم .
شبهه هشتم

طُرفه آنكه برخى از دانشمندان شيعه براى آنكه اثبات كنند مراد از مَولى «اَولى بالتصرّف» است، عبارت صدر حديث - يعنى: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ - را دستاويز كرده اند. ولى اشكال به جاى خود باقى است، زيرا باز هم ايشان واژه «اَولى» را به «اَولى بالتصرّف» حمل كرده اند (هر گاه كه «اَولى» مى شنوند، مى پندارند كه مراد «اَولى بالتصرّف» است) .

چه دليلى وجود دارد كه در اين مورد «اَولى» به «أولى بالتصرّف» حمل شود ؟ بلكه در اينجا نيز مراد آن است: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم فِى المَحَبَّةِ: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان به دوست داشتن سزاوارتر نيستم ؟ بلكه «اَولى» در اينجا از ولايت به معناى محبت مشتقّ شده است.

پس معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله اين است: أ لَستُ أحَبَّ بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان دوست داشتنى تر نيستم ؟ تا ميان اجزاى سخن و جمله هاى آن هماهنگى و تناسب برقرار شود.

بنا بر اين، حاصل معناى اين خطبه چنين مى شود: اى مسلمانان، بر شما واجب است كه مرا از جان خود بيشتر دوست بداريد، و هر كس مرا دوست دارد على عليه السلام را دوست دارد. خدايا، هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس دشمنش بدارد دشمن بدار. انسان خردمند بايد در اين سخن نيك بنگرد و چينش زيباى آن را در يابد.

شبهه نهم

همچنين، اين واژه در قرآن در جايى آمده است كه هرگز نمى تواند معنايش «أولى بالتصرّف» باشد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّه ِ ... »(1): «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزديك تر است و همسرانش مادران ايشان اند و در كتاب خدا خويشاوندان برخى نسبت به برخى ديگر سزاوارترند ... » .

ص: 14


1- . احزاب / 6 .

سياق اين كلام براى نفى نسبت پسرخوانده از پدرخوانده و بيان آن است كه نبايد زيد بن حارثه را زيد بن محمد خواند، چرا كه نسبت پيامبر صلى الله عليه و آله به همه مسلمانان نسبت پدر مهربان و دلسوز به فرزندانش و بلكه بالاتر از اين است. همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مادران اهل اسلام اند، و خويشاوندان از غير خويشاوندان در انتساب سزاوارتر و نزديك ترند، هر چند كه دلسوزى و بزرگداشت آنان بيشتر باشد.

بنا بر اين، ملاكِ نسبت بر همان خويشاوندى و فاميلى است كه ميان پسرخوانده و پدر خوانده وجود ندارد، نه بر دلسوزى و بزرگداشت، و اين حكم كتاب خداست. اما معناى «أولى بالتصرّف» در اينجا ربطى به مقصود ندارد. امر در حديث غدير نيز چنين است و مراد از «أولى» در آيه با مراد از «أولى» در حديث يكى است.

شبهه دهم

اگر بپذيريم كه مراد از اَولى در صدر حديث «أولى بالتصرّف» باشد، بى گمان هيچ دليلى وجود ندارد كه مَولى را نيز بر «أولى بالتصرّف» حمل كنيم، چرا كه حديث تنها به آن سبب با اين عبارت آغاز شده تا هشدارى براى شنوندگان باشد، تا اين سخن را به جان بنيوشند و نيك در آن دقت كنند و وجوب اطاعت از اين امر ارشادى را دريابند. همانگونه كه پدر در مقام پند و اندرز به پسرش مى گويد: آيا من پدر تو نيستم ؟ و چون پسر به سخن پدر اقرار كند، پدر هر آنچه خواهد به او فرمان دهد تا پسر دستور پدر را به حكم پدرى و پسرى بپذيرد و گردن نهد.

پس سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مقام (أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... ) نظير آن است كه آن حضرت بگويد: آيا من فرستاده خدا به سوى شما نيستم ؟ آيا من پيامبرتان نيستم ؟

بنا بر اين، يك واژه از حديث را گرفتن و آن را به تنهايى با آنچه در آغاز حديث آمده مرتبط ساختن از كمال بى خردى است، بلكه بايد به ارتباط تمام سخن با اين عبارت توجه كرد.

شبهه يازدهم

شگفت تر از اين آنكه گروهى از محققان شيعه بر عدم اراده محبت در حديث،

ص: 15

دليل آورده اند كه وجوب دوستى امير عليه السلام امرى است كه پيشتر آيه «وَ المُؤْمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعضُهُم أولِياءُ بَعضٍ»(1): «مردان و زنان مؤمن اولياى يكديگر اند به آن دلالت كرده و اثباتش كرده بود» .

لذا اگر حديث غدير نيز همين معنى را برساند، لغو خواهد بود. ولى نفهميده اند كه دلالت به دوستى شخصى ضمن فرمانى عامّ سخنى است، و واجب گرداندن دوستى او با دليلى خاصّ سخنى ديگر.

از همين رو است كه اگر انسانى به همه پيامبران و فرستادگان ايمان آورد، ولى جمله «محمد رسول اللّه» را بر زبان نياورد مسلمان به شمار نمى آيد.

پس مراد از حديث ايجاب دوستى على عليه السلام به طور خاص است، هر چند كه پيشتر آيه اى بر وجوب دوستى او به وصف عام و همراه با ديگر مؤمنان آمده باشد.

شبهه دوازدهم

همچنين چه قبحى در اين است كه مضمون آيه و حديث يكى باشد ؟ زيرا كار پيامبر صلى الله عليه و آله پافشارى بر مضامين آيات و يادآورى آنهاست. به ويژه آنگاه كه از سوى مكلّفان در عمل به واجبى از واجبات قرآن سستى ببيند.

خدا مى فرمايد: «وَ ذَكِّر فَإنَّ الذِكرى تَنفَعُ المُؤمِنينَ»(2): «و يادآورى كن كه يادآورى مؤمنان را سود بخشد» . هيچ معنايى نيست كه آيه اى از قرآن بر آن دلالت كند، مگر آنكه آيات ديگر و احاديث نبى صلى الله عليه و آله آن را تأكيد كرده، تا نعمت و حجّت تمام شده باشد.

بى گمان، هر كس در قرآن و احاديث بنگرد چنين سخنان پوچى نخواهد گفت. چرا كه بنا بر اين، سخن، تأكيدات و تقريرات پيامبر صلى الله عليه و آله در باب روزه و نماز و زكات و تلاوت قرآن همه لغو خواهد شد، و نزد خود شيعه تنصيص مكرر به امامت امير عليه السلام و پافشارى بر آن لغو و باطل خواهد گشت. پناه بر خدا از اين سخن.

ص: 16


1- . توبه / 71.
2- . ذاريات / 51 .
شبهه سيزدهم

فرجامين سخن آنكه، آنگونه كه تاريخ نگاران و سيره نويسان گفته اند، سبب ايراد اين خطبه به روشنى نشان مى دهد كه هدف پيامبر صلى الله عليه و آله دوستى امير عليه السلام بوده است. چرا كه گروهى از اصحاب مانند: بُرَيده اَسلمى و خالد بن وليد و ديگر نامداران - كه در يمن با امير عليه السلام بودند - پس از بازگشت از نزد او و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله، با شكايت هاى بى جا از وى شكوه گرى كردند.

وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله پراكنده شدن اين سخنان را در ميان مردم ديد و دانست كه اگر برخى از اينان را از اين سخنان باز دارد كار وى را بر شدّت علاقه او به امير عليه السلام حمل خواهند كرد و از كار خود باز نخواهند ايستاد، براى همگان خطبه اى خواند و سخنش را با آيتى از آيات قرآن آغاز كرد و فرمود: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ مقصود آن حضرت اين بود كه هر چه من مى گويم برخاسته از دلسوزى و مهربانى به شماست و هدفم پشتيبانى از كسى يا ناشى از شدت علاقه به او نيست.

محمد بن اسحاق و ديگر سيره نويسان به تفصيل اين داستان را نقل كرده اند.(1)

2 - پاسخ سخنان دهلوى

نخستين اشكال در سخن دهلوى اين است كه احاديث شريف نبوى را - كه به جانشينى و ولايت مطلق اميرمؤمنان عليه السلام دلالت مى كنند - در دوازده حديث منحصر كرده است. اين خود انكار حقيقتى آشكار است.

ما نمى دانيم كه آيا اين حصرى عقلى است يا استقرايى ؟ اما عقل، كه در مانند اين قضايا و مباحث راهى به حكم و داورى ندارد. و اما اگر اين حصر استقرايى است، واقعيت خلاف كلام دهلوى است، چرا كه نصوص وارد شده در اين موضوع چندين برابر عددى است كه دهلوى گفته است. اين حقيقت بر فرد آگاه و منصف روشن است.

ص: 17


1- . تحفه اثناعشريه: ص 208.

اما احاديثى كه نشان دهنده برترى و افضليت سرورمان اميرالمؤمنين عليه السلام از ديگر صحابه است، فوق حدّ حصر و شمارش است. ما از دانشمندان شيعه و از مخالفانى كه از دروغ و خيانت پرهيز مى كنند، كسى را نيافته ايم كه به استقصاى اينگونه احاديث اقدام كند و بپردازد.

مرورى اجمالى به كتاب هاى آنان - كه در همه جا موجود است - به وضوح اين واقعيت را آشكار مى سازد. دانشمندان شيعه در بحث پيرامون اين موضوع و اثبات برترى اميرالمؤمنين عليه السلام به احاديث چندى بسنده كرده اند، كه آن احاديث اندكى از بسيار و دانه اى از خروار است.

با نگرش به اين حقيقتِ راستين است كه مى بينيم نصراللّه كابلى، با وجود تعصّب شديدش، به صراحت ادعا نكرده كه احاديث مورد استدلال در باب امامت در عدد خاصى منحصر است.

هر چند كه سخن او در اين باره به تصريح مى ماند؛ آنجا كه در كتاب «الصواقع»(1) مى نويسد:

مطلب چهارم: در ابطال استدلال رافضه به اينكه امامِ پس از پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام است، به احاديث اهل سنت كه شمارش دوازده حديث است. نخست: حديثى است كه بُرَيدة بن حُصَيب و ديگران روايت كرده اند ... .

ولى دهلوى از شدت امانتدارى اش ! اين احاديث را به تصريح در عددى كه ياد كرده منحصر كرده است. آرى، روش او در ديگر قضاياى روشن و مسائل آشكار چنين است.

افزون بر اين، در اين باره احاديثى هست كه شيعيان در اثبات مطلوبشان به آنها متمسّك مى شوند، و از حيث سند قوى تر، و در دلالت رساتر و روشن تر از احاديث دوازده گانه اى است كه دهلوى به پيروى از كابلى ياد كرده است. پس علاوه بر اينكه

ص: 18


1- . در مورد كتاب «الصواقع» رجوع شود به: الذريعة: ج 3 ص 177 مترجم .

ادعاى حصر اين احاديث در عدد ياد شده باطل است، ناديده گرفتن احاديث اقوى از حيث سند و دلالت - كه به امامت و خلافت عظمى دلالت مى كنند - جاى سؤال دارد.

اين آغاز ردّ گفتار دهلوى و ديگران، و بيان نادرستى سخنان آنان پيرامون حديث غدير است. و اما تفصيل مطلب و رسيدگى به جزئيات شبهات آنان در ادامه خواهد آمد.

سخنان بى اساس و شبهات دهلوى را اينگونه نيز مى توان پاسخ داد:

دهلوى مى نويسد: حديث غدير كه به طمطراق بسيار در كتاب هايشان مى آورند و آن را نصّ قطعى بر اين ادعا مى انگارند.

ما بزرگوارانه از اين سخن مى گذريم و تنها به اين كلام بسنده مى كنيم كه اماميه پس از اثبات تواتر و قطعيّت صدور حديث غدير، در وجه دلالت اين حديث شريف به سخنان پيشوايان عربيّت و تصريحات اركان زبان و ادب اعتماد مى كنند، و براى دلالت حديث به مدّعايشان، ادله استوار و آثار قطعى را شاهد مى آوردند. چنانچه همه اينها به تفصيل در آينده روشن خواهد گشت. به گونه اى كه زبان منكران بريده و شبهات شكّاكان ريشه كن گردد.

آيا تنها راوى حديث غدير بُرَيدَة بن حُصَيب اسلمى است ؟

دهلوى حديث غدير را تنها به بريدة بن حصيب اسلمى نسبت مى دهد و درباره آن مى نويسد: حاصلش آن است كه بريدة بن حصيب اسلمى روايت مى كند ... .

از آنچه پيشتر گذشت، دانسته شد كه بريدة بن حصيب اسلمى در روايت حديث غدير منفرد نيست، بلكه شمار بسيار و عده فراوانى از صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله - كه تعدادشان از صد تن بيشتر است - آن را روايت كرده اند.

بنا بر اين، نسبت دادن نقل اين حديث تنها به بريده - چنانكه ظاهر عبارت دهلوى نشان مى دهد - بسيار غريب است !

ص: 19

همچنين، پيشتر دانسته شد كه اين حديث شريف با الفاظ ديگرى نيز نقل شده كه در بردارنده فوائد و مطالب مهمى است، كه در دلالت حديث و ثبوت مقصود نقش به سزايى دارند. از اين رو، اكتفا به الفاظ منقول از بريده نيز شگفت است !

«مولى» به معناى «أولى بالتصرف»

دهلوى مى نويسد: اماميه مى گويند: «مَولى» به معناى «أولى بالتصرّف» است و اولى بالتصرّف بودن عين امامت است.

بى گمان محققان اماميه در وجه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام بحث هاى طولانى و استدلال هاى مفصلى دارند. اى كاش دهلوى چگونگى استدلال به حديث غدير را از يكى از دانشمندان امامى نقل مى كرد، و سپس به گمان خود آن را پاسخ مى گفت و تنها به اين جمله كوتاه اكتفا نمى كرد !

دهلوى در ادامه مى نويسد: نخستين غلط در اين استدلال آن است كه همه اهل عربيّت آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده اند.

نخستين اشكال در اين سخن آن است كه دهلوى ادعا مى كند كه همه اهل عربيّت آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده اند ! ! اما اين دروغى بيش نيست؛ زيرا نه تنها همه اهل عربيّت اين مطلب را انكار نكرده اند، بلكه انكار يك تن از ايشان نيز ثابت نيست، تا چه رسد به انكار جميع آنان ! اما توضيح و تفصيل اين حقيقت:

آمدن «مَولى» به معناى «أولى»

اشاره

آمدن «مَولى» به معناى «أولى»(1)

بى گمان، استعمال «مَولى» به معناى «أولى» در كتاب و سنّت و اشعار عرب شايع است، و بسيارى از پيشوايان لغت و ادب و تفسير به آن تصريح كرده اند. ما نام گروهى از آنان را مى آوريم، و سپس عين سخن ايشان را نقل مى كنيم تا حجّت تمام و زبان دشمنان ستيزه جو بسته شود:

ص: 20


1- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 305 - 372.
گروه اول: كسانى كه به آمدن «مَولى» به معناى «أولى» تصريح كرده اند
اشاره

در اينجا نام شمارى از بزرگان اهل سنت، به خصوص اهل ادبيات كه به معناى «أولى» براى «مولى» تصريح كرده اند را مى آوريم(1):

1. محمد بن سائب كَلبى

2. يحيى بن زياد فرّاء

3. سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى لغوى، ابوزيد

4. مَعمَر بن مثنّى بصرى، ابوعبيده

5 . سعيد بن مَسعَده اخفش مُجاشِعى، ابوالحسن

6 . احمد بن يحيى بن سيّار، ابوعباس، ثعلب

7. محمد بن يزيد اَزدى بصرى، ابوالعباس، مُبَرَّد

8 . ابراهيم بن محمد زَجّاج، ابواسحاق

9. محمد بن قاسم، ابوبكر، ابن انبارى

10. محمد بن عزيز سِجِستانى عزيزى

11. على بن عيسى بن على بن عبداللّه رُمّانى، ابوالحسن

12. اسماعيل بن حمّاد فارابى جوهرى، ابونصر

13. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابور، ابواسحاق

14. على بن احمد واحدى، ابوالحسن

ص: 21


1- . در اين بخش در بسيارى از موارد به آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ» استشهاد شده، كه براى رعايت اختصار يكبار آدرس آيه را در اينجا مى آوريم: حديد / 15. همچنين در در بسيارى از موارد به شعر «لبيد» استشهاد شده، و واژه «مولى» كه در آن آمده و به معناى سزاوارتر است. به جهت اختصار يكبار در اينجا مى آوريم: فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى الَمخافَةِ خَلفُها وَ أمامُها هر دو جانب گاو ماده؛ پشت سر و پيش رويش چنان گشت كه او آنها را به موضع ترسيدن سزاوارتر مى پنداشت.

15. يوسف بن سليمان بن عيسى شَنتَمَرى، ابوالحجّاج

16. حسين بن احمد زوزنى، قاضى ابوعبداللّه

17. يحيى بن على بن محمد شيبانى تبريزى، ابوزكريا

18. حسين بن مسعود فرّاء بَغَوى

19. محمود بن عمر زَمخشرى، جاراللّه

20. عبدالرحمن بن على، ابوالفرج، ابن جوزى

21. احمد بن حسن بن احمد زاهد درواجكى

22. حسن بن محمد قمى نيشابورى، نظام الدين

23. محمد بن طلحه قرشى نصيبى، ابوسالم

24. يوسف بن قِزُغلى، سبط ابن جوزى، شمس الدين، ابوالمظفّر

25. عبداللّه بن عمر بَيضاوى، قاضى ناصرالدين

26. احمد بن يوسف بن عبدالدائم حلبى، ابن سمين

27. محمد بن ابوبكر بن عبدالقادر رازى

28. احمد خُجَندى، جلال الدين

29. عبداللّه بن احمد نَسَفى

30. عمر بن عبدالرحمن قزوينى

31. على بن محمد مالكى، شيخ نورالدين، ابن صبّاغ

32. محمد بن احمد مَحَلّى، جلال الدين

33. حسين بن على كاشفى واعظ

34. ابوالسعود بن محمد عمادى

35. سعيد چَلَبى

36. احمد بن محمد بن عمر خَفاجى، شيخ شِهاب الدين

37. شيخ سليمان جمل

ص: 22

38. ملا جاراللّه اله آبادى

39. محب الدين افندى

40. محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى، امير

41. عبدالرحيم بن عبدالكريم

42. رشيدالنبى بن حبيب نبى

43. سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى

و اما تصريح تك تك اين افراد و نيز توثيق بزرگان در مورد ايشان:

1 - محمد بن سائب بن بشر كلبى، ابونضر (م 146 ق)

ابوحيّان محمد بن يوسف(1) در «البحر المحيط» در تفسير آيه «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنُونَ»(2) گفته كه «هُوَ مَولانا» يعنى ناصر و حافظ ماست. ولى كلبى مى گويد: اين آيه يعنى در مرگ و زندگى نسبت به ما از خود ما سزاوارتر است. همچنين در معناى اين آيه گفته شده است: خداوندگار و سرور ماست، و از همين رو هر گونه كه بخواهد در امور ما تصرّف مى كند.

بنا بر اين، واجب است كه نسبت به آنچه از سوى او صادر مى شود خشنود بود. و خود فرموده است: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» . پس او مولاى ما و متولّى امور ماست و ما نيز او را ولىّ خود مى دانيم.(4) همچنين در ادامه خواهد آمد كه قمولى نيز تفسير «مَولى» به «أولى» را از كلبى نقل كرده است.

حافظ ابن عدى و ذهبى و ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى و ابن جَزله و قاضى ابوعبداللّه محمد بن على عامرى و ابن قُتَيبه و بَغَوى و صدّيق حسن قَنّوجى

ص: 23


1- . صلاح صفدى، ابوحيّان را مفصل ستوده و علم او را تعريف كرده است. الوافى بالوفيات: ج 5 ص 267.
2- . توبه / 51 .
3- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
4- . البحر المحيط: ج 5 ص 52 .

و على بن محمد بَزدَوى و علاءالدين عبدالعزيز بن احمد بخارى(1): او را بسيار توثيق كرده و به خصوص در تفسير بسيار ستوده اند.

او از ابوصالح روايت كرده، و شعبه، ثورى، ابن عُيَينه، حمّاد بن سَلَمة، هشيم، ابوسعيد احمد بن محمد شريحى و محمد بن اسحاق و راويان ثقه از كلبى حديث نقل كرده و او را در تفسير ستوده و از وى دفاع كرده اند. ابواسحاق ابراهيم بن محمد اسفراينى نيز تفسير او را تعريف كرده است.

2 - يحيى بن زياد بن عبداللّه بن منظور اسلمى ديلمى كوفى، فرّاء (م 207 ق)

فخر رازى در تفسيرش در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(2)، به نظر كلبى و زجّاج و ابوزكريا فرّاء و ابوعُبَيده اشاره كرده كه «مَولاكُم» به معنى «أولى بِكُم» است.(3) ابن خَلِّكان و يافعى و ذهبى و ابن وردى(4): او را توثيق كرده و در ادبيات ستوده و كتبش را تعريف كرده اند.

وى نحو را از ابوالحسن كِسائى آموخته و خود از اصحاب او بوده است. همچنين در فقه و نجوم و طب و تاريخ عرب و اشعار متبحر بوده است. ابوالعباس ثعلب و سَلَمة بن عاصم او را در ادبيات ستوده اند.

خطيب بغدادى در تاريخ بغداد وى را در قرائت و علوم قرآن و فقه ستوده و گفته كه عمر بن بكير يكى از اصحاب فرّاء است.

ص: 24


1- . حاشيه الكاشف مخطوط . تذهيب التهذيب ذهبى: شرح حال كلبى. الكشف و البيان: ج 1 ص 74. مختصر تاريخ بغداد (مخطوط) . ناسخ و منسوخ (مخطوط) . المعارف: ص 535 ، 536 . معالم التنزيل (هامش تفسير خازن) : ج 1 ص 3. فتح البيان فى مقاصد القرآن: ج 1 ص 17. اصول الفقه (به شرح عبدالعزيز بخارى) : ج 3 ص 72. كشف الاسرار فى شرح اصول الفقه: ج 3 ص 72.
2- . حديد / 15.
3- . التفسير الكبير: ج 29 ص 227.
4- . وفيات الاعيان: ج 5 ص 225 - 230. مرآة الجنان: حوادث سال 207. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 372. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 207. تتمّة المختصر: حوادث سال 207.
3 - سعيد بن اوس انصارى لغوى، ابوزيد (ت 120 - م 207 يا 210 يا 211 ق)

دهلوى در «تحفه اثناعشريه» گفته كه همه اهل عربيّت انكار كرده اند كه «مَولى» به معنى «أولى» آمده باشد ... ، الا ابوزيد لغوى كه اين معنى را تجويز نموده، و مستمسك ابوزيد قول ابوعُبَيده است در تفسير «هِىَ مَولاكُم» است كه به معناى «أولى بِكُم» مى داند. شرح حال ابوزيد لغوى در ادامه كتاب خواهد آمد.

4 - مَعمَر بن مثنّى تَيمى بصرى، ابوعُبَيده (م 209 يا 210 يا 211 ق)

فخر رازى در «نِهاية العقول» و نيز در تفسيرش و ابن جوزى در «زاد المسير» و دهلوى و اسلمى در «الترجمة العبقريّة» ، همگى تصريح كرده اند كه مَعمَر بن مثنّى «مَولى» را به معنى «أولى» مى داند. ذهبى و ابن اثير و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در علم لغت و ادبيات و تاريخ و حديث و قرائت و نيز تصانيف او و به خصوص كتاب او در فنّ غريب الحديث را بسيار ستوده اند.

وى از هشام بن عُروه و ابوعمرو بن شَيبه و ابوعمر بن علا روايت كرده است، و ابوعثمان مازِنى و ابوعيناء و عده اى ديگر از وى روايت كرده اند. جاحظ، ابن مبارك و ابوالطيب لغوى علم او را ستوده اند. همگان لغت و نحو و شعر را از او فرا گرفته و قرائت را از او روايت كرده اند. ابوحاتم از ابوزيد: سيبويه لغت را از ابوعبيده فرا گرفته است.

5 - سعيد بن مسعدة مُجاشِعى بلخى نحوى، اخفش اوسط (م 215 يا 221 ق)

فخر رازى در «نِهاية العقول» مى نويسد: ابوعُبَيده در معناى آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(2) گفته است: يعنى «أولى بِكُم» . اين مطلب را ابوالحسن اخفش و زجّاج و على بن عيسى نيز آورده و به بيت لبيد استشهاد كرده اند.(3) ابن خَلِّكان و يافعى

ص: 25


1- . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 371. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 210. النِهاية فى غريب الحديث: خطبه كتاب. المزهر فى اللغة: ج 2 ص 249.
2- . حديد / 15.
3- . نهاية العقول فى الكلام و دراية الاصول مخطوط .

و سيوطى(1): او از نحويان بصره و از پيشوايان عربيت بوده، و نحو را از سيبويه فرا گرفته است. مُبَرَّد نيز همين را گفته و او را داناترين مردم به كلام و چيره دست ترين در مناظره مى داند.

6 - احمد بن يحيى شيبانى بغدادى، ابوالعباس ثعلب (ت 200 - م 291 ق)

حسين بن احمد زوزنى در شرح معلّقات سبع شعر لبيد را آورده و مى نويسد: «فرج» موضع ترس و كنايه است از آنچه ميان دست و پاى جنبندگان است. پس آنچه ميان دو دست و نيز ميان دو پاست «فرج» مى باشد. جمع فرج «فروج» است. ثعلب گويد: بى گمان «مَولى» در اين بيت به معنى «أولى بِالشَى ء» است. مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(2)، يعنى آن به شما سزاوارتر است.(3)

شرح حال ابوالعباس با ستايش و بزرگداشت كامل در مصادر معتبر اهل سنت آمده(4)، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد. به عنوان نمونه: ذهبى(5): او را توثيق كرده و در حديث و لغت و زبان عربى بسيار ستوده است. وى از قواريرى صدهزار حديث شنيد، و نفطويه، محمد بن عباس يزيدى، على اخفش، محمد بن اعرابى، احمد بن كامل، ابوعمر زاهد، محمد بن مقسم و ديگران از او روايت كرده اند. خطيب و مُبَرَّد او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

7 - محمد بن يزيد مُبَرَّد، ابوالعباس

سيد مرتضى علم الهدى در «الشافى» مى نويسد: ابوالعباس مُبَرَّد در كتابش پيرامون صفات خداى تعالى گفته است: «ولىّ» يعنى كسى كه «أولى» و «احقّ» است، و «مولى»

ص: 26


1- . وفيات الاعيان: ج 2 ص 122. مرآة الجنان: حوادث سال 215. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 590 .
2- . حديد / 15.
3- . شرح معلّقات زوزنى: ص 91.
4- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 84 - 87 . تاريخ بغداد: ج 5 ص 204. مرآة الجنان: حوادث سال 291. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 291. تتمّة المختصر فى أخبار البشر: حوادث سال 291.
5- . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 666 .

نيز مانند آن است.(1) شرح حال مُبَرَّد با ستايش و بزرگداشت كامل در بسيارى از كتاب هاى تاريخ و ادب آمده(2)، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد. جلال الدين سيوطى(3): او را توثيق كرده و فصيح، بليغ، زبان آور، تاريخ دان، علامه و صاحب نوادر و ظرافت معرفى كرده است.

8 - ابراهيم بن سرى بن سهلِ بصرى نحوى زجّاج، ابواسحاق (م 311 ق)

چنانچه پيشتر گذشت، فخر رازى در «نهاية العقول» تصريح كرده كه ابواسحاق زجّاج «مَولى» را به معنى «أولى» دانسته است. سمعانى و نَوَوى و ابن خَلِّكان و يافعى(4): او را توثيق كرده و در علم ادبيات ستوده اند.

وى صاحب كتاب «معانى القرآن» است. خطيب در «تاريخ بغداد» او را توثيق كرده و در ادبيات ستوده است. على بن عبداللّه بن مغيره و ديگران از او روايت كرده اند.

9 - محمد بن قاسم بن محمد انبارى، ابوبكر، ابن انبارى (ت 271 - م 328 ق)

سيد مرتضى كلام محمد بن قاسم بن محمد بن بشّار بن حسن بن بيان بن سَماعة بن فَروة بن قَطَن بن دِعامه انبارى نحوى (ابوبكر، ابن انبارى) در كتابش درباره قرآن معروف به «المشكل» را آورده كه «مَولى» در لغت هشت قسم است. چهارمين قسم را به معناى أولى بالشى ء و صاحب اختيار بيان كرده است. براى اين معنى آيه «هِىَ مَولاكُم» و شعر لبيد را شاهد آورده است.(5)

ص: 27


1- . الشافى فى الامامة: ص 123.
2- . وفيات الاعيان: ج 4 ص 314. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 285. تاريخ بغداد: ج 3 ص 380 - 387. مرآة الجنان: حوادث سال 285. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 269. المنتظم فى تاريخ الأمم: ج 7 ص 9 - 11.
3- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 269.
4- . الانساب: «زجّاج» . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 2 ص 170. وفيات الاعيان: ج 1 ص 31 - 33. مرآة الجنان: حوادث سال 310.
5- . الشافى فى الامامة: ص 134.

سمعانى و ابن اثير و ابن خَلِّكان و ذهبى و صفدى و ابن جَزَرى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در به خصوص در ادبيات بسيار ستوده اند.

وى صاحب تصانيف در علم قرآن و غريب الحديث است. ابوالحسن دارقطنى، ابوعمر بن حَيّويه خزّاز، ابوالحسين بن بوّاب و طبقه ايشان از او روايت كرده اند. خطيب، ابوعلى قالى، حمزة بن محمد بن ماهر، دانى، ابوعلى تَنوخى، محمد بن جعفر تميمى و زبيدى او را توثيق كرده و در علم ادبيات بسيار ستوده و از پيشوايان مى دانند. وى شاگرد ثعلب بوده است.

10 - محمد بن عزيز عزيزى (عُزَيرى) سِجِستانى، ابوبكر (م 303 ق)

محمد بن عزيز سِجِستانى در «نُزهَة القلوب» - كتابى كه در تفسير غرايب قرآن تأليف كرده - مى نويسد: «مَولانا» يعنى وَليُّنا، و مولى بر هشت وجه است: مُعتِق، مُعتَق، ولى، اَولى بالشى ء، پسرعمو، داماد، پناه دهنده و هم پيمان.(2) سيوطى و سمعانى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

دارقطنى، ابن ماكولا و بعضى ديگر نام او را «عزيزى» و بعضى «عزيرى» ثبت كرده اند. وى شاگرد ابوبكر انبارى بود. ابن سحنون، ابوعبداللّه عبيداللّه بن محمد بن محمد بن حمدان معروف به ابن بَطّه عُكبَرى، ابوعمرو عثمان بن احمد بن سمعان وزّان، ابواحمد عبداللّه بن حَسنون مقرى و ديگران از او روايت كرده اند. ابن نجّار او را ستوده است.

ص: 28


1- . الانساب: «الانبارى» . النهاية فى غريب الحديث: خطبه كتاب. وفيات الاعيان: ج 3 ص 363. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 842 . الوافى بالوفيات: ج 4 ص 344. طبقات القرّاء: ج 2 ص 230. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 212.
2- . قاضى شوكانى كتاب تفسير او را به اِسناد خود از مؤلف نقل كرده است: اِتحاف الاكابر باِسناد الدفاتر: ص 25.
3- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 171. الاتقان فى علوم قرآن: ج 1 ص 115. الانساب: ج 4 ص 188.
11 - على بن عيسى بن على بن عبداللّه رُمّانى، ابوالحسن (م 384 ق)

چنانچه در نام اخفش گذشت، به تصريح فخر رازى على بن عيسى رُمّانى نيز «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است. سمعانى و ابن خَلِّكان و ذهبى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و به خصوص در ادبيات و كلام و فقه و علوم قرآن ستوده اند، و اينكه نزديك به صد كتاب نوشته است.

وى از ابوبكر بن دُرَيد و ابوبكر سراج و ديگران روايت كرده، و ابوالقاسم تَنوخى و ابومحمد جوهرى از او روايت كرده اند. او شاگرد ابن دريد و ابوبكر ابن سراج بوده است. ابوحيّان توحيدى علم او را ستوده است.

12 - اسماعيل بن حمّاد جوهرى فارابى، ابونصر

ابونصر جوهرى در خطبه اش كتابش «صحاح اللغة» تصريح كرده مطالبى را در آن آورده كه نزد او از لغت عربى صحيح به شمار مى رفته است. وى شعر لبيد را آورده و گفته كه مراد وى از «مَولَى المَخافَةِ» موضعى است كه ترس در آن اولى است. ابومنصور ثعالبى و ذهبى و سيوطى(2): او را به شدت توثيق كرده و از پيشوايان علم لغت مى دانند.

ياقوت حَمَوى وى را در ادب و لغت پيشوا و در كلام و اصول متبحّر معرفى كرده است. جوهرى در كتاب صحاح، تنها به نقل آنچه در معانى لغات صحيح است ملتزم شده، و از اين رو «الصحاح» در ميان كتاب هاى لغت همچون صحيح بخارى در ميان كتب حديث است.

13 - احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى، ابواسحاق

ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش، ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(3) و در معناى «مَولانا»

ص: 29


1- . الانساب: «الرُمّانى» . وفيات الاعيان: ج 2 ص 461. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 384. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 180.
2- . يتيمة الدهر: ج 4 ص 406. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 398. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 446. المزهر فى اللغة: ج 1 ص 62 .
3- . بقره / 286.

مى نويسد: يار ما، حافظ ما، ولىّ ما و أولى بِنا: سزاوارتر به ما.(1) ثعلبى ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم» همچنين در معناى مَولاكُم نوشته است: همراه شما و آنچه به شما سزاوارتر است و شايسته است كه مسكن شما باشد. سپس شعر لبيد را به عنوان شاهد آورده است.

14 - على بن احمد واحدى، ابوالحسن

ابوالحسن واحدى در «التفسير الوسيط» ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2) مى نويسد: يعنى به سبب گناهانى كه از پيش فرستاده ايد آتش به شما سزاوارتر است. اين همان است كه به امر شما مى پردازد، چرا كه كار شما را به او سپرده اند. از اين رو او به شما از هر چيزى سزاوارتر است.(3)

15 - يوسف بن سليمان اعلم شَنتَمَرى، ابوالحجّاج (م 476 ق)

اعلم شنتمرى در شرح ابيات «الكتاب» سيبويه - كه آن را در سال 456 بر المعتضد باللّه ابوعمرو عباد بن محمد بن عباد املا كرده - در شرح بيت لبيد مى نويسد: شاهد در اين بيت، رفع «خَلفُها» و «أمامُها» توسّعا و مجازا است؛ مستعمل در اين دو ظرف است و رفعشان به اين سبب است كه بدل از «كِلا» هستند.

بنا بر اين، تقدير بيت چنين است: فَغَدَت خَلفُها وَ أمامُها تَحسَبُهُما مَولَى المَخافَةِ. «كِلا» به سبب ابتدا در موضع رفع است و «تَحسَبُ» و ما بعد آن در موضع خبر. ضمير «هاء» در «أنَّهُ» به «كِلا» باز مى گردد، زيرا «كِلا» اسم مفرد در معناى تثنيه بوده، و لذا ضمير مفرد برايش آمده است. «مَولَى المَخافَةِ» خبر است، چرا كه به معناى موضع و جايگاه ترس است.

ص: 30


1- . الكشف و البيان مخطوط . در الكشف و البيان مطبوع (چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، 1422 ق) : ج 2 ص 309، «أولى بِنا» را «والِ بِنا» نوشته اند ! (مترجم) .
2- . حديد / 15.
3- . التفسير الوسيط مخطوط .

اين برگرفته از سخن خداى عزوجل است كه فرمود: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى جايگاهى كه به شما سزاوارتر است. لبيد در اين شعر گاو ماده اى را وصف نموده كه فرزندش را گم كرده يا احساس كرده كه شكارچى اى در كمين او است. از همين رو ترسان است و مى پندارد هر راهى كه در پيش روى او است؛ از پشت سر و پيش رو كمين گاه شكارچى است و آن شكارچى از آنجا درصدد شكار او است. «الفَرج» در اينجا موضع ترس و به معناى درّه فراخ است. و آن را تثنيه آورده، زيرا مراد او آن چيزى است كه او از پشت و از پس از آن مى ترسد. ابن خَلّكان(2): وى را در علم ادبيات بسيار ستوده اند.

16 - حسين بن احمد زوزنى، ابوعبداللّه قاضى (م 486 ق)

زوزنى در شرح معلّقات، در شرح بيت مذكور از لبيد مى نويسد: ثعلب گفته است: مولى در اين بيت به معناى «أولى بالشى ء» است، مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3)، يعنى آن به شما سزاوارتر است. شاعر مى گويد: گاو ماده برفت، در حالى كه مى پنداشت هر دو فرجش مولاى ترس است؛ يعنى مكان ترس. يا مى پنداشت كه هر فرجى از دو فرجش به ترسيدن سزاوارتر است.(4)

سيوطى(5): عبدالغافر گفته كه زوزنى در نحو و لغت و ادبيات عرب پيشواى عصر خود بود.

17 - يحيى بن على شيبانى تبريزى، ابوزكريا خطيب (م 502 ق)

يحيى بن على بن محمد بن حسن بن بسطام شيبانى تبريزى، پسر خطيب تبريزى

ص: 31


1- . حديد / 15.
2- . وفيات الاعيان: ج 6 ص 79. سيوطى نيز شنتمرى را ستوده است: بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 356. يافعى در «مرآة الجنان» شرح حال وى را در شمار درگذشتگان سال 496 آورده كه سهو است.
3- . حديد / 15.
4- . شرح المعلّقات: ص 91.
5- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 531 .

(م 502 ق)، معروف به ابوزكريا خطيب در «شرح ديوان الحماسة» ذيل بيت زير مى نويسد:

أ لَهفى بِقُرى سَحبل حينَ أحلَبَت [ أجلَبَت *** ]عَلَينا الوَلايا وَ العَدُوُّ المُباسِل

مولى بر هشت وجه است: بنده و آقا و پسرعمو و داماد و پناه دهنده و هم پيمان و ولىّ و أولى بالشى ء.(1) سمعانى و ذهبى(2): او را از پيشوايان لغت و ادبيات مى دانند. وى شاگرد ابوالعلاء احمد بن عبداللّه بن سليمان معرّى و ديگر شاميان بود. در صور از سليم بن ايّوب سماع كرد، و ابوبكر احمد بن على بن ثابت خطيب و ديگران از او حديث روايت كردند.

18 - حسين بن مسعود بن محمد بَغَوى، ابومحمد فرّاء (م 510 ق)

فرّاء بغوى در «معالم التنزيل» در تفسير آيه مباركه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3) گفته است: به سبب گناهانى كه از پيش فرستاده ايد، آتش ملازم شما و به شما سزاوارتر است.(4) ابن خَلِّكان(5): علم او را بسيار ستوده و وى را فقيه و محدّث و مفسّر معرفى كرده است. او فقه را از قاضى حسين بن محمد فرا گرفت.

19 - محمود بن عمر بن مجدالدين زَمخشرى خوارزمى (ت 467 - م 538 ق)

ابوالقاسم، جاراللّه زمخشرى در «اساس البلاغة» مى نويسد: «مولاى» يعنى آقاى من، بنده من. مولى بيّن الولاية: مولايى كه ولايتش آشكار است، به معنى يار و ياور است. و او كسى است كه به او سزاوارتر است (و هو أولى به) .(6)

ص: 32


1- . شرح ديوان الحماسة.
2- . الانساب: ج 1 ص 446. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 502 . ذهبى نيز تبريزى را «امام لغت» خوانده است: دول الاسلام: حوادث سال 502 . همچنين رجوع شود به: مرآة الجنان: حوادث سال 502 .
3- . حديد / 15.
4- . معالم التنزيل: ج 8 ص 29.
5- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 402.
6- . اساس البلاغة: ماده «ولى» .

همچنين زمخشرى در «الكشّاف» ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(1) مى گويد: گفته اند كه «هِىَ مَولاكُم» يعنى «هِىَ أولى بِكُم» ، و بيت لبيد را در اين باره شاهد آورده اند. حقيقت «مَولاكُم» يعنى «سزاوار و شايسته شما» است؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ. همچنين ممكن است مَولاكُم به معنى يار شما باشد؛ يعنى جز آتش يارى نداريد.

و مراد از آن نفى يار به طور مطلق باشد، چنانكه مى گويند: قَد أُصيبَ فُلانٌ بِكَذا فَاستَنصَرَ الجَزَعَ: فلانى دچار فلان مصيبت شد و از زارى و ناشكيبايى يارى خواست.

نمونه ديگر اين آيه است: «يُغاثُوا بِماءٍ كَالمُهلِ»(2): با آبى همچون مس گداخته به فريادشان رسند.

همچنين گفته اند: «هِىَ مَولاكُم» يعنى آتش به كار شما رسيدگى مى كند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد.(3) كفوى و ابن اثير و يافعى(4): وى را پيشواى بلامنازع عصر خود در فقه، مناظره، كلام، حديث و تفسير و صاحب تصانيف بسيار مى دانند.

20 - عبدالرحمن بن على بغدادى حنبلى، ابوالفرج، ابن جوزى (م 597 ق)

عبدالرحمن بن على بن محمد بن على تَيمى بكرى بغدادى حنبلى، ابوالفرج، جمال الدين، ابن جوزى (م 597 ق) در «زاد المسير» در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم»(5) مى نويسد: ابوعبيده گفته است: يعنى «أولى بِكُم» .(6)

ص: 33


1- . حديد / 15.
2- . الكهف / 29.
3- . الكشّاف: ج 4 ص 476.
4- . كتائب اعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار مخطوط . جامع الاصول (مخطوط) . مرآة الجنان: حوادث سال 538 .
5- . حديد / 15.
6- . زاد المسير: ج 8 ص 167.

ابن خَلِّكان و ذهبى و سيوطى(1): او را بسيار ستوده اند. وى واعظ، علامه و صاحب تصانيف بسيار پرآوازه در انواع علوم، از تفسير و حديث و فقه و زهد است.

21 - احمد بن حسن بن احمد درواجكى، ابونصر زاهد، فخر الاسلام

درواجكى در تفسيرش مشهور به تفسير زاهدى، ذيل آيه «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(2) مى نويسد: يعنى خدا به فرمانبردارى سزاوارتر است.(3) عبدالقادر قرشى و چلپى(4): قرشى او را ستوده است. وى استاد عقيلى بوده، و زاهد علائى در كتابش «ترغيب الصلاة» به تفسير زاهدى اعتماد كرده است.

22 - حسن بن محمد نيشابورى، نظام الدين

نظام الدين نيشابورى در تفسيرش ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(5) مى نويسد: گفته اند كه مراد اين است كه آتش به كار شما رسيدگى مى كند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد. همچنين گفته شده كه مراد آن است كه هِىَ أولى بِكُم: آن به شما سزاوارتر است.

جاراللّه زمخشرى گفته است: حقيقت «مَولاكُم» اين است كه «سزاوار و شايسته شما» است، يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ.(6)

نيشابورى ذيل آيه «وَ اللّه ُ مَولاكُم»(7) نيز مى نويسد: يعنى خدا متولّى امور شماست و كارهاى شما به دست او است. گفته شده كه مَولاكُم يعنى او به شما سزاوارتر است،

ص: 34


1- . وفيات الاعيان: ج 2 ص 321. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 597 . طبقات الحفّاظ: ص 477.
2- . آل عمران / 150.
3- . تفسير زاهدى ابونصر درواجكى، مخطوط .
4- . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 63 . كشف الظنون: ج 1 ص 399، 448.
5- . حديد / 15.
6- . تفسير نيشابورى بهامش تفسير طبرى: ج 27 ص 131.
7- . تحريم / 2.

و «أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» يعنى خيرخواهى او براى شما سودمندتر است از خيرخواهى شما براى خودتان.(1)

23 - محمد بن طلحه قرشى نصيبى، ابوسالم، ابن طلحه

ابن طلحه قرشى در «مطالب السئول» مى گويد: حديث غدير دربردارنده واژه «مَولى» است. اين واژه اى است كه در معانى متعدد به كار رفته و قرآن كريم آنها را آورده است.

مولى گاه به معناى «أولى» است. خداى تعالى درباره منافقان گفته است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)؛ يعنى أولى بِكُم.(3) شرح حال ابن طلحه خواهد آمد.

24 - يوسف بن قِزُغلى، شمس الدين ابوالمظفر، سبط بن جوزى

سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواص» در معانى «مَولى» مى نويسد: معناى دهم «أولى» است. خداى تعالى گفته است: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَرُوا مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)؛ يعنى أولى بِكُم.(5) در ادامه شرح حال سبط بن جوزى خواهد آمد.

25 - عبداللّه بن عمر بَيضاوى، قاضى ناصرالدين (م 692 ق)

قاضى ناصرالدين بيضاوى در تفسيرش، ذيل «مَولاكُم»(6) مى نويسد: يعنى او به شما سزاوارتر است، مانند شعر لبيد. حقيقت آن مكانى است كه سزاوار شماست؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است.(7) يافعى و

ص: 35


1- . تفسير نيشابورى: ج 28 ص 101.
2- . حديد / 15.
3- . مطالب السئول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام: ج 1 ص 45.
4- . حديد / 15.
5- . تذكرة خواصّ الامّة فى معرفة الائمة: ص 32.
6- . حديد / 15.
7- . انوار التنزيل: ص 716.

سيالكوتى(1): او را بسيار ستوده و از تفسيرش تعريف كرده اند. در ادامه نيز شرح حال بيضاوى خواهد آمد.

26 - احمد بن يوسف بن عبدالدائم بن محمد حلبى مقرى نحوى، (م 756 ق)

شِهاب الدين ابن سمين حلبى در «الدرّ المصون» نوشته كه مَولى در «هِىَ مَولاكُم»(2) مى تواند مصدر باشد؛ يعنى صاحب ولايت شما. همچنين مى تواند اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. همچنين مى تواند به معناى أولى بِكُم: به شما سزاوارتر است باشد. چنانكه مى گويى: او مولاى او است.(3)

عسقلانى و ابوبكر تقى الدين ابن قاضى شُهبه و سيوطى و تاج الدين دهّان(4): او را در تفسير و فقه و اصول و ادبيات و قرائات بسيار ستوده اند. وى با ابوحيّان ملازمت كرد و قرائات را از تقى صائغ آموخت. از يونس دبوسى و ديگران حديث شنيد. ابن حجر و اِسنَوى وى را ستوده اند.

27 - محمد بن ابى بكر رازى

محمد بن ابى بكر رازى در «غريب القرآن» مى نويسد: مولايى كه به معناى «أولى بالشى ء» است، مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(5)؛ يعنى او به شما سزاوارتر است. «مَولى» در لغت بر هشت وجه است: معتق و پسرعمو و يار و پناه دهنده و حليف (هم قسم) يا عقيد (هم پيمان) و داماد و أولى بالشى ء.(6)

لازم به ذكر است كه محمد بن ابى بكر رازى در آغاز كتاب «غريب القرآن» مى گويد: ... جميع آنچه را در اين كتاب آوردم تنها از پيشوايانى نقل كردم كه همگان

ص: 36


1- . مرآة الجنان: حوادث سال 692 . حاشيه سيالكوتى بر تفسير بَيضاوى: خطبه كتاب.
2- . حديد / 15.
3- . الدرّ المصون فى علم الكتاب المكنون مخطوط .
4- . الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنة: ج 1 ص 360. طبقات الشافعية: ج 3 ص 18. حسن المحاضرة: ج 1 ص 536 . كفاية المتطلّع مخطوط .
5- . حديد / 15.
6- . غريب القرآن: «ولى» .

در درايت و صحت روايت آنان همداستان اند ... . كاتب چَلَبى(1): نام محمد بن ابى بكر رازى را در شمار مصنفان غريب القرآن آورده است.

28 - احمد خُجَندى، جلال الدين

شهاب الدين احمد در «توضيح الدلائل» از جلال الدين خُجَندى نقل كرده كه مَولى بر چند معنى اطلاق مى شود، از جمله: يار، پناه دهنده و أولى. و مَولى در آيه «هىَ مَولاكُم»(2) يعنى أولى بِكُم.(3) شرح حال خجندى در ادامه خواهد آمد.

29 - عبداللّه بن احمد بن محمود نَسَفى، ابوالبركات حافظ الدين (م 701 يا 710 ق)

نَسَفى در تفسيرش «مدارك التنزيل» ذيل آيه مباركه «هِىَ مَولاكُم»(4) گفته كه يعنى هِىَ أولى بِكُم. حقيقت مَولاكُم در جايى است كه سزاوار شماست؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است.(5) قرشى و كفوى و چلپى(6): او و تفسيرش را ستوده اند و در فقه و اصول و تفسير بسيار تعريف كرده اند.

30 - عمر بن عبدالرحمن فارسى قزوينى (م 745 ق)

عمر فارسى در «كشف الكشّاف» پس از شعر لبيد مى نويسد: شاعر گاو ماده وحشى اى را وصف مى كند كه از بيم نيزه زدن شكارچى، ترسان مى گريزد و نمى داند كه شكارچى پيش روى او است يا پشت سرش. شاعر مى گويد كه گاو ماده مى پنداشت سزاوارتر و شايسته تر است كه پشت سر و پيش رويش مكان ترس باشد.(7)

ص: 37


1- . كشف الظنون: ج 2 ص 1208.
2- . حديد / 15.
3- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .
4- . حديد / 15.
5- . مدارك التنزيل: ج 4 ص 226.
6- . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 270. كتائب اعلام الاخيار مخطوط . كشف الظنون: ج 2 ص 1640.
7- . كشف الكشّاف مخطوط .

در «كشف الظنون» ضمن معرفى حواشى «الكشّاف» ، كتاب «كشف الكشّاف» عمر فارسى قزوينى را معرفى كرده است.(1)

31 - نورالدين على، ابن صبّاغ مالكى

ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نوشته كه علما گفته اند واژه «مَولى» براى معانى متعددى به كار رفته و قرآن آنها را آورده است. گاه به معناى «أولى» است. خداى تعالى درباره منافقان فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)؛ يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(3) شرح حال ابن صبّاغ در ادامه خواهد آمد.

32 - محمد بن احمد مَحَلّى (ت 791 - م 864 ق)

محمد بن احمد بن محمد بن ابراهيم بن احمد بن هاشم مَحَلّى، ابوعبداللّه جلال الدين اخبارى مَحَلّى در «تفسير جلالين» گفته است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)؛ يعنى أولى بِكُم.(5) شمس الدين سخاوى و تاج الدين دهّان(6): از او تعريف كرده و به خصوص در علوم قرآن و تفسير و نيز تفسير او را بسيار ستوده اند. همچنين كتاب «تفسير جلالين» - كه جلال الدين سيوطى و جلال الدين مَحَلّى در تأليف آن شريك يكديگرند - از تفاسير مشهور و معتبر است.

33 - حسين بن على كاشفى، واعظ (م حدود 900 ق)

واعظ كاشفى در تفسيرش «مواهب عليّة» - كه به تفسير حسينى مشهور است - در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(7)؛ مَولى را به «سزاوارتر است به شما» تفسير كرده

ص: 38


1- . كشف الظنون: ج 2 ص 1480. همچنين رجوع شود به: طبقات المفسّرين داوودى: ج 2 ص 5 . الدرر الكامنة: ج 3 ص 256. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 143. طبقات القرّاء: ج 1 ص 594 .
2- . حديد / 15.
3- . الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة: ص 43.
4- . حديد / 15.
5- . تفسير جلالين: ص 716.
6- . الضوء اللامع لاهل القرن التاسع: ج 7 ص 39 - 41. كفاية المتطلّع تاج الدين دهّان، مخطوط .
7- . حديد / 15.

است.(1) كتاب «تفسير حسينى» اثر واعظ كاشفى از تفاسير معتبر به شمار مى رود و دانشمندان به اين كتاب اعتماد كرده و مؤلف آن را ستوده اند، از جمله:

شيخ احمد بن ابى سعيد بن عبداللّه بن عبدالرزاق حنفى صالحى معروف به ملا جيوَن در تفسيرش معروف به «تفسير احمدى» ، مولوى تراب على در پايان كتابش «التدقيقات الراسخات فى شرح التحقيقات الشامخات الملقّب بسبيل النجاح فى تحصيل الفلاح» ، شيخ محبوب عالم در تفسيرش به نام «تفسير شاهى» و چلپى در «كشف الظنون» .(2)

34 - ابوالسعود بن محمد عمادى

ابوالسعود عمادى در «ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم» مى نويسد: «مَأواكُمُ النارُ»(3)؛ يعنى هرگز از آن بيرون نرويد. «هِىَ مَولاكُم» يعنى به شما سزاوارتر است. حقيقت مَولاكُم در جايى است كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانچه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ.

يا مراد از مَولاكُم اين است كه آنجا به زودى مكان شما خواهد بود. در اين صورت «مَولى» مشتقّ از «وَلى» به معناى نزديكى است. يا يعنى به زودى ياور شما خواهد بود.

از «وَلْى» به معناى نزديكى. يا اينكه مَولاكُم به معناى يار شماست؛ چنانچه گفته مى شود: تَحِيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ: درود گفتن بين كسانى كه با هم مى جنگند ضربت دردآور است. يا يعنى آتش متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت. چنانچه شما عهده دار انجام موجبات آن بوديد.(4)

ص: 39


1- . مواهب عليّة: ص 1220.
2- . كشف الظنون: ج 1 ص 446.
3- . حديد / 15.
4- . ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم به هامش تفسير رازى : ج 8 ص 72.

محمود بن سليمان كفوى(1): وى را متبحّر در معقول و منقول دانسته و به خصوص در تفسير بسيار ستوده است.

35 - سعيد چَلَبى (م 945 ق)

سعيد چَلَبى در حاشيه تفسير بَيضاوى مى گويد: شاعر در بيت: فَغَدَت كِلا الفَرجَينِ ... ، گاو ماده وحشى اى را وصف مى كند كه از صداى شكارچى گريخته و ترسان گشته و نمى داند كه شكارچى پيش روى او است يا پشت سرش. يعنى هر دو جانب او؛ پشت و رويش، چنان گشت كه او آن را به اينكه موضع ترس باشد سزاوارتر و شايسته تر مى پندارد.

و فرج به معناى ترس است؛ يعنى هر دو موضع آن كه فى الجمله از آن دو مى ترسد. يا به معناى آنچه ميان دست و پاى چارپايان است، زيرا آنچه ميان دست هاى چارپا و آنچه ميان پاهاى او است فرج است ... .

ضمير «هاء» در «أنّه» به «كِلا» باز مى گردد، زيرا «كِلا» لفظا مفرد است. اما «خَلفُها» و «أمامُها» يا بدل از «كِلا» هستند، يا خبر مبتداى محذوف اند؛ يعنى هُما خَلفُها وَ أمامُها: آن دو پشت او و پيش روى اويند. در الكشف چنين آمده است. اينكه گفته حقيقت مَولاكُم «مَحراكُم» است، مَحراكُم از «الحَرى» است. پس «مَولى» از «أولى» مشتقّ شده است، با حذف زوائد.(2)

36 - احمد بن محمد بن عمر خَفاجى مصرى حنفى، شِهاب الدين

شِهاب الدين خَفاجى در «عناية القاضى حاشيه تفسير بَيضاوى» ، در شرح سخنان بَيضاوى ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(3) مى گويد كه «هِىَ أولى بِكُم» يعنى سوختن به آتش از

ص: 40


1- . كتائب اعلام الاخيار مخطوط . همچنين رجوع شود به: البدر الطالع: ج 1 ص 261. شَذَرات الذهب: ج 8 ص 398.
2- . حاشيه چَلَبى مفتى روم بر تفسير بَيضاوى: ذيل حديد / 15. در مورد شرح حال چبلى رجوع شود به: الشقائق النعمانية: ج 2 ص 43. الفوائد البهية: ص 78.
3- . حديد / 15.

نجات يافتن براى شما سزاوارتر است. سپس شعر لبيد عامرى را مثال زده كه شاهد در عبارت مَولى المَخافَةِ است، زيرا به معناى مكانى است كه به ترسيدن سزاوارتر و شايسته تر است. به تعبير ديگر حقيقت مَولاكُم در اينجا مَحراكُم است، يعنى مواردى كه آن به شما سزاوارتر و شايسته تر است. چنانچه در عربى مى گويند: هُوَ حَرىٌّ بِكَذا، يعنى برازنده تر و سزاوارتر و شايسته تر به آن است.

مراد اين نيست كه «مَولى» اسم مكان است از «أولى» به حذف زوائد، چنانچه برخى پنداشته اند. كَقَولِكَ: هُوَ مَئِنَّةُ الكَرَمِ، يعنى مَولاكُم اسم مكان است، اما نه مانند ديگر اسماء مكان، زيرا ديگر اسم مكان ها مكان حدوث فعل اند قطع نظر از اينكه فعل از چه كسى سر زده است، ولى اين اسم مكان محلّى است براى كسى كه كرم صفت او است و به ديگرى كرم كرده است.

بنا بر اين، در «مَولى» معناى «أولى» لحاظ شده، نه اينكه «مَولى» از «أولى» مشتق شده باشد. چنانچه «مَئِنَّة» از «إنّ» تحقيقيّه گرفته شده ولى مشتقّ از آن نيست، زيرا هيچ يك از نحويان قائل نيست كه اشتقاق از اسم تفضيل ممكن است.

همانگونه كه احدى قائل به اشتقاق از حرف نيست. و «مَئِنَّةُ الكَرَمِ» وصف كريم است به طريق كنايه رمزى، مانند اينكه مى گويند: الكَرَمُ بَينَ بُردَيهِ: كرم ميان دو بُرد او است. در شروح الكشّاف چنين آمده است.(1)

محمدامين محبّى و عبدالعزيز دهلوى(2): او و تأليفاتش را بسيار ستوده است. وى از اساتيد شاه ولى اللّه دهلوى (پدر عبدالعزيز دهلوى) است.

37 - سليمان جمل

شيخ سليمان جمل در حاشيه اش بر تفسير جلالين مى گويد: درست اين است كه «مَولاكُم در آيه «هِىَ مَولاكُم»(3) مصدر باشد؛ يعنى ولايت شما يا همان صاحب ولايت

ص: 41


1- . عناية القاضى حاشيه تفسير بَيضاوى: سوره حديد آيه 15.
2- . خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادى عشر: ج 1 ص 331. الارشاد رساله اسانيد، عبدالعزيز دهلوى .
3- . حديد / 15.

شما. يا اينكه اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. همچنين به معناى أولى است، مانند اينكه گفته مى شود: هُوَ مَولاهُ، يعنى به او سزاوارتر است.

در تفسير ابوالسعود نيز در مورد «هِىَ مَولاكُم» معناى سزاوارتر آمده است. حقيقت مَولاكُم مكان شماست كه در آن به شما گفته مى شود. چنانچه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، به معنى إنَّهُ لَكَريمٌ. يا اينكه مراد از مَولاكُم اين است كه آنجا به زودى مكان شما خواهد بود. در اين صورت مَولى مشتقّ از «وَلىْ» به معناى نزديكى است. يا اينكه مَولاكُم به معناى يار شماست، چنانچه گفته مى شود: تَحيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ: درود گفتن بين كسانى كه با هم مى جنگند ضربت دردآور است.

شِهاب الدين خفاجى نيز گفته «مَئِنَّةُ الكَرَمِ» يعنى مَولاكُم اسم مكان است. اما نه مانند ديگر اسماء مكان، زيرا ديگر اسم مكان ها مكان حدوث فعل اند و قطع نظر از اينكه فعل از چه كسى سر زده است. ولى اين اسم مكان محلّى است براى كسى كه كرم صفت او است و به ديگرى كرم كرده است.

بنا بر اين، در «مَولى» معناى أولى لحاظ شده، نه اينكه مَولى از أولى مشتق شده باشد. چنانچه «مَئِنَّة» از «إنّ» تحقيقيّه گرفته شده ولى مشتقّ از آن نيست. مراد ابوالسعود از اينكه مَولاكُم يعنى يار شما، اين است كه شما يارى جز آتش نداريد. چنانچه معنى بيت ««تَحِيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ» اين است كه درودى بر آنان نيست مگر ضربت دردناك. و اين به عنوان ريشخند است و مراد نفى ياور و تحيّت است.(1)

38 - جاراللّه اله آبادى

ملا جاراللّه اله آبادى در حاشيه اش بر تفسير بَيضاوى و در تفسير آيه پانزدهم سوره حديد، از آمدن «مَولى» به معناى «أولى» نوشته كه بَيضاوى مى گويد: حقيقت مَولاكُم مَحراكُم است و مَحراكُم از «حَرى» گرفته شده است. پس «مَولى» يعنى «حَرىّ» به معناى شايسته و سزاوار. «مَولى» مشتقّ از «أولى» است به حذف زوائد.(2)

ص: 42


1- . حاشيه تفسير جلالين: سوره حديد. شرح حال شيخ سليمان جمل در: الاعلام: ج 3 ص 131.
2- . حاشيه تفسير بَيضاوى: سوره حديد. شرح حال اله آبادى در: نزهة الخواطر: ج 6 ص 54 .
39 - محب الدين افندى (م 1014 ق)

محب الدين افندى در «تنزيل الآيات فى شرح شواهد الكشّاف» در شرح بيت لبيد - كه زمخشرى در «الكشّاف» به آن استهشاد كرده - «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.(1)

40 - محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير

محمد امير يمانى در «الروضة النديّة» آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را ضمن بيان معانى «مَولى» ، از فقيه حميد نقل كرده و نوشته است: از معانى «مَولى» أولى است. خداى تعالى فرموده است: «هِىَ مَولاكُم» يعنى: سزاوارتر به شما و به عذاب شما.(2) در ادامه نيز شرح حال محمد بن اسماعيل امير خواهد آمد.

41 - عبدالرحيم بن عبدالكريم

عبدالرحيم بن عبدالكريم در «شرح معلّقات سبع» در شرح بيت لبيد عامرى گفته است: شاعر از «مَولى» أولى را اراده كرده است ... ، و معناى شعرش اين است: مقصود گاو ماده درباره دو فرجش - يعنى آنچه در پيش و پشت او است - اين است كه هر يك از آنها به ترسيدن سزاوارتر است.(3)

42 - رشيد نبى

رشيد نبى نيز در «شرح معلّقات سبع» در شرح بيت مذكور از لبيد «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.(4)

43 - سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى

وى در «نور الابصار» در نقل معانى «مَولى» از علما، «أولى» را نيز آورده است.(5)

ص: 43


1- . تنزيل الآيات فى شرح شواهد الكشّاف: ص 140. براى شرح حال وى رجوع شود به: ريحانة الالبّاء: ص 99.
2- . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية.
3- . شرح معلّقات سبع.
4- . شرح معلّقات سبع. براى شرح حال رشيد نبى رجوع شود به: نزهة الخواطر: ج 7 ص 178.
5- . نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار عليهم السلام: ص 78.

آيا ممكن است بگوييم دهلوى از اين سخنانى كه از بزرگان و نام آوران لغت و تفسير و حديث و ادب ذكر كرديم اطلاع نداشته است ؟ ! و آيا ممكن است وى به هيچ تفسيرى مراجعه نكرده باشد و بر سخنان مفسران آگاه نشده باشد ؟ ! حتى تفاسير متداولى مانند «الكشّاف» و «معالم التنزيل» و «تفسير جلالين» و «انوار التنزيل» !

گروه دوم: اعتراف دانشمندان علم كلام به آمدن مَولى به معناى أولى
اشاره

اضافه بر آنچه گذشت، بعضى از مشاهير متكلمان اهل سنت، در حالى كه به پيروى از فخر رازى تواتر حديث غدير و دلالتش را انكار مى كنند ! به شيوع استعمال «مَولى» در معناى «أولى بالتصرّف» اعتراف كرده اند. و اين دليل ديگرى است بر شدت تعصّب دهلوى كه اين جهت را نيز انكار كرده است ! اينك نصّ سخنان دو تن از آن دانشمندان:

1 - مسعود بن عمر بن عبداللّه تَفتازانى شافعى، سعدالدين (ت 712 - م 791 ق)

تفتازانى در «شرح مقاصد» مى نويسد: از واژه «مَولى» گاه معناى معتق و هم پيمان و پناه دهنده و پسرعمو و ياور و أولى بالتصرف اراده مى شود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى أولى بِكُم. ابوعبيده معناى «أولى بِكُم» را براى مَولاكُم ذكر كرده است. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... ؛ يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.

بارى، استعمال «مَولى» به معناى عهده دار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل تفضيل نيست و همچون آن به كار نمى رود.(2)

ص: 44


1- . حديد / 15.
2- . شرح مقاصد: ج 2 ص 290.

سيوطى و كفوى(1): وى را در اصول اعتقاد و اصول فقه و به خصوص در علم ادبيات بسيار ستوده اند. ابن حجر گفته كه او شاگرد قطب الدين رازى و عضدالدين ايجى بوده است.

2 - على بن محمد قوشچى، علاءالدين (م 879 ق)
اشاره

قوشچى در «شرح تجريد» مى گويد: از واژه «مَولى» گاه معناى مُعتِق و مُعتَق و هم پيمان و پناه دهنده و پسرعمو و ياور و أولى بالتصرف اراده مى شود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)؛ يعنى أولى بِكُم. ابوعبيده معناى «أولى بِكُم» را براى مَولاكُم ذكر كرده است.

همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر - أولى بِها - است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.(3) قوشچى از دانشمندان بزرگ اهل سنت است. چلپى در «كشف الظنون» در معرفى شروح تجريد كتاب او را معرفى كرده و وى را ستوده است.(4)

شبهه و پاسخ آن

در آخر شبهه اى كه مربوط به اين بخش است را مطرح كرده و پاسخ مى دهيم:

شبهه:

سخنان تفتازانى و قوشچى نقل قولى از شيعه در دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت است، و به پذيرش معناى «أولى» براى «مَولى» از جانب اين دو نفر دلالت نمى كند.

ص: 45


1- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة: ج 2 ص 285. كتائب الاعلام مخطوط .
2- . حديد / 15.
3- . شرح تجريد: ص 363.
4- . كشف الظنون: ج 1 ص 348. براى شرح حال قوشچى رجوع شود به: البدر الطالع: ج 1 ص 495.

و اما پاسخ اين شبهه:

اين دو در مقام پاسخ به استدلال اماميه به حديث غدير، از اين جهت سكوت كرده و به سند حديث غدير پرداخته اند. در ادامه، ذيل حديث: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن، را قرينه اين دانسته اند كه مراد از «مَولى» ناصر و محبّ است.

اين نشان مى دهد كه تَفتازانى و قوشچى شيوع استعمال «مَولى» در معناى «أولى بالتصرف» را پذيرفته اند. پس اين سخن و اقرار اين دو نفر است و از جانب شيعه نيست. اين واقعيت با مراجعه به نصّ سخنان ايشان كاملاً واضح است.

عبدالوهاب قنّوجى از «المواقف» قاضى ايجى و شرح آن اثر شريف جرجانى نقل مى كند كه آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده اند. سپس در ردّ اينان اعتراف قوشچى شارح تجريد به آمدن مَولى به معناى أولى را نقل كرده است. ملخّص كلام عبدالوهاب قنّوجى ضمن گفتار او در مقام پاسخ به حديث غدير چنين است:

اين حديث صحيح نيست ... ، چرا كه على عليه السلام روز غدير نه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بلكه در يمن بود. در ردّ اين كلام گفته اند كه غيبت على عليه السلام منافى صحت حديث نيست. ولى اين سخن درستى نيست، زيرا حديث اينگونه روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فرا خواند و دستش را گرفت و چنين و چنان فرمود ... .

اضافه بر اين، هيچ كس نگفته كه مَفعَل به معناى أفعَل مى آيد، چرا كه گفته مى شود: «أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» ، و همچنين «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولى الرجُلَينِ وَ الرِجالِ» . در «المواقف» و شرح آن چنين آمده است.

اما در اين كلام اشكالى هست كه شارح تجريد آن را ياد كرده و نوشته است: گاه از واژه «مَولى» أولى بالتصرّف اراده مى شود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى أولى بِكُم.

ص: 46


1- . حديد / 15.

ابوعبيده معناى أولى بِكُم را براى مَولاكُم ذكر كرده است. چنانچه در حديث پيامبر صلى الله عليه و آله است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. همچنين مثال اين معنى در شعر بسيار است.

در مجموع، استعمال «مَولى» به معناى عهده دار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرّف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. البته مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل تفضيل نيست و همچون آن به كار نمى رود.

با اين همه، اگر پذيرفته شود كه مراد از «مَولى» أولى است، به چه دليل مراد از آن اولى به تصرّف و تدبير باشد ؟ بلكه رواست كه مراد از آن اولى در اختصاص و نزديكى به پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.

گروه سوم: ابوبكر و عمر از «مَولى» ، «أولى» فهميده اند
اشاره

دليل ديگر اينكه ابوبكر و عمر بالخصوص، در روز غدير از واژه «مَولى» معناى «أولى» را فهميده اند. در اين باره شبهه اى گفته شده، كه آن را همراه با جوابش بيان مى كنيم:

شبهه

نفر اول: ابن حجر مكى در وجوه پاسخ به استدلال به حديث غدير نوشته است:

وجه سوم: قبول كرديم كه «مَولى» به معناى «أولى» است، ولى نمى پذيريم كه مراد از آن اولى به امامت باشد، بلكه مراد اولى به پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله و نزديكى به او است. چنانكه در سخن خداى تعالى آمده است: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوه»(1): بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه از او پيروى كردند.

ص: 47


1- . آل عمران / 68 .

نه دليل قطعى بر نفى اين احتمال هست و نه دليل ظاهر، بلكه واقع امر همين است، چرا كه اين همان معنايى است كه ابوبكر و عمر از آن فهميده اند - و اين دو تن تو را در فهم حديث كافى هستند - زيرا وقتى حديث را شنيدند به على عليه السلام گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى مردان و زنان مؤمن گشتى. اين خبر را دارقطنى نقل كرده است.

دارقطنى همچنين آورده است كه به عمر گفته شد: تو با على به گونه اى رفتار مى كنى كه با هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله چنين رفتار نمى كنى ! عمر گفت: زيرا او مولاى من است.(1)

نفر دوم: شيخ عبدالحق دهلوى در «اللّمعات فى شرح المشكاة» اين كلام را از ابن حجر مكّى نقل كرده و آن را پسنديده است.

نفر سوم: شهاب الدين احمد عجيلى گفته كه من اهل تولاّى امام على بن ابى طالب عليه السلام هستم، كه لقبش مرتضى است و در كردار و گفتار نيز پسنديده است. مراد از تولّى ولايت است، و مراد از آن (ولىّ) صديق و ناصر يا سزاوارتر به پيروى كردن و نزديكى است.

چنانكه در قرآن آمده است: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوه»(2): بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه از او پيروى كردند. اين معنايى است كه عمر از حديث فهميده است، زيرا وقتى حديث را شنيد، گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب كه اكنون ولىّ هر مرد و زن مؤمنى گشتى.(3)

پاسخ شبهه

اول. جالب اينجاست كه ابن حجر كلام خود را نقض كرده و آمدن مَولى به معناى «أولى» را به طور مطلق انكار كرده است ! با اينكه در وجه سوم تصريح نموده كه آمدن

ص: 48


1- . الصواعق المحرقة: ص 26.
2- . آل عمران / 68 .
3- . ذخيرة المآل مخطوط .

«مَولى» به معنى «اولى به پيروى كردن از پيامبر صلى الله عليه و آله و نزديكى به او» واقعيت است، زيرا ابوبكر و عمر همين معنى را از اين واژه دريافته اند. ولى در وجه دوم از وجوه ردّ بر تمسّك شيعه به حديث غدير مى نويسد:

وجه دوم: ما نمى پذيريم كه معناى «مَولى» آن باشد كه ايشان گفته اند، بلكه معناى «مَولى» ناصر است، چرا كه اين معنى بين معانى اى نظير معتِق (آزادكننده) و عتيق (آزادشده) و متصرّف در امر و ناصر و محبوب، مشترك و در همه آنها حقيقت است. پس تعيين يكى از معانى مشترك بدون دليل نادرست و غير قابل اعتناست.

تعميم آن نيز در همه مفاهيمش جايز نيست، زيرا اينكه «مَولى» مشترك لفظى باشد و اينكه به حسب تعدّد معانى وضع هاى متعدد داشته باشد مورد اختلاف است، و رأى جمهور اصوليان و علماى علم بيان و اقتضاى استعمالات لفظ مشترك از سوى فصحاء اين است كه لفظ مشترك همه معانى اش را در بر نمى گيرد.

اضافه بر اين، اگر قول ديگر را اخذ كنيم و به تعميم آن قائل شويم يا بنا را بر اين بگذاريم كه «مَولى» مشترك معنوى است؛ اينگونه كه داراى يك وضع براى قدر مشترك يعنى قرب معنوى از «وَلْى» است، در اين صورت لفظ «مَولى» مى تواند بر هر يك از معانى گذشته صدق كند. پس تعميمش به اينجا نمى انجامد، چرا كه نمى توان از واژه «مَولى» هر دو مفهوم معتق (آزادكننده) و عتيق (آزادشده) را اراده كرد. بنا بر اين، اراده يك معنى متعيّن مى شود.

ما و اماميه در صحت اراده معناى «حُبّ» (دوست داشتن) همداستانيم و على عليه السلام سيّد و حبيب ماست. حق آن است كه بودن «مَولى» به معناى «امام» در لغت و شرع معهود نيست: در شرع كه واضح است، و در لغت هم هيچ يك از بزرگان زبان عربى نگفته است كه مَفعَل به معناى اَفعَل مى آيد. و مَولاكُم در آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى مقرّ شما يا ياور شما، كه مبالغه در نفى نصرت و يارى است. چنانچه گويند: گرسنگى توشه كسى است كه توشه اى ندارد.

ص: 49


1- . حديد / 15.

همچنين استعمال مانع از اين است كه مَفعَل به معناى اَفعَل باشد، چرا كه گفته مى شود: «هُوَ أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» ، و «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولَى الرَجُلَينِ» . بنا بر اين، تنها با نظر به روايت آتى - يعنى من كنت وليّه ... - متصرّف در امور را يكى از معانى «مَولى» قرار داديم.

هدف از تنصيص بر موالات على عليه السلام اجتناب از دشمنى با او است، زيرا تنصيص بر اين مطلب سبب افزونى شرف او است. پيامبر صلى الله عليه و آله سخن خود را با «أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» آغاز و آن را سه بار تكرار كرد، تا در جهت قبول كردن آنان تحريك بيشترى داشته باشد. دعايى كه در انتهاى سخن حضرت آمده نيز همين حكم را دارد.(1)

مى بينيم كه ابن حجر چگونه اينجا و در وجه دوم بر نفى احتمال اراده «أولى» از «مَولى» به طور مطلق پافشارى مى كند، و سپس در وجه سوم ادّعا مى كند كه معناى واقعى «مَولى» در حديث «أولى به اتّباع و پيروى» است !

وى در اين باره به فهم ابوبكر و عمر استناد مى كند كه آن دو اين معنى را از حديث فهميده اند و خود سخنان طولانى و بيهوده اش را ابطال مى كند ! آيا اين گفتار طولانى ردّ ابوبكر و عمر و ابطال فهم آن دو نيست ؟ ! آيا حتما بايد شيعه را ردّ كرد، هر چند به ردّ ابوبكر و عمر بيانجامد ؟ !

دوم. و اما عبدالحق دهلوى ! او نيز در اين تناقض گويى همانند ابن حجر بوده و در كتاب «اللّمعات» گفتار وى را عينا نقل كرده و دوگانه گويى او را متوجه نشده است ! البته در ترجمه فارسى «المشكاة» كلام ابن حجر در وجه سوم را آورده و جمله «بلكه واقع امر همين است، چرا كه اين همان معنايى است كه ابوبكر و عمر از آن فهميده اند» را جا انداخته است ! واقعا اين است امانت در نقل ؟ !

گروه چهارم: حديث غدير به لفظ: «مَن كُنتُ أولى بِهِ ... »
اشاره

از جمله ادله قاطع بر آمدن «مَولى» به معناى «أولى» و اينكه مراد از حديث غدير

ص: 50


1- . الصواعق المحرقة: ص 25.

همين معنى است، ورود اين حديث به لفظ «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ ... » در بعضى از طرق، و به لفظ «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِنَفسِهِ» در ديگر طرق آن است:

اول. مواردى كه «مَن كُنتُ أولى بِنَفسِه ... » آمده

نمونه هايى از نقل حديث غدير به تعبير «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِنَفسِهِ» :

1. طَبَرانى در مسند زيد بن ارقم، خطبه غدير را نقل كرده كه حديث ثقلين نيز در متن خطبه هست. در پايان خطبه آمده است: سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: هر كس من نسبت به او از خودش سزاوارترم على ولىّ او است. خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى فرما، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.(1)

2 و 3. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى در دو كتابش، روايت طبرانى را نقل كرده است.(2)

4. قاضى ثناءاللّه هندى، از شاگردان شاه ولى اللّه دهلوى - كه مخاطب ما عبدالعزيز دهلوى در «إتحاف النبلاء» او را بيهقىِ زمان خوانده - مى گويد: در بعضى از طرق حديث غدير آمده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(3)

5 . سبط ابن جوزى پس از بيان عدم جواز معانى ديگر براى «مَولى» در حديث غدير مى نويسد: معناى حديث اين است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ أولى بِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش سزاوارترم على عليه السلام نسبت به او از خودش سزاوارتر است.

6 . حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى نيز در كتاب خود به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده است. وى اين حديث را با اِسناد خود به

ص: 51


1- . المعجم الكبير: ج 5 ص 186.
2- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط . نزل الابرار بما صحّ من مناقب آل بيت الاطهار عليهم السلام: ص 21.
3- . سيف مسلول مخطوط .

مشايخش چنين نقل كرده است: پس رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و گفت: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من ولىّ اويم و نسبت به او از خودش سزاوارترم على ولىّ او است.(1)

دوم. استدلال به تعبير «مَن كُنتُ أولى بِنَفسِه ... »

جمع بندى آنچه گفته شد اين است كه: از قضاياى پذيرفته شده نزد دانشمندان اين است كه بخش هايى از هر حديث بخش هاى ديگر آن را تفسير مى كند. اين قضيه اى است كه محققان در توضيح مشكلات اخبار و رفع اشكالات آن به آن استناد مى كنند. از جمله ابن حجر عسقلانى در شرح حديثى كه عايشه نقل كرده، از اين قضيه استفاده كرده است.

در اين حديث آمده است: هاله دختر خُويلد و خواهر خديجه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله اذن خواست. پيامبر صلى الله عليه و آله به ياد اذن خواستن خديجه افتاد و مسرور گشت و فرمود: خدايا اين هاله است. عايشه مى گويد: هاله از اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله مغرور گشت. من به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتم: چيست كه پيرزنى از پيرزنان قريش را كه همه دندان هايش ريخته و در گذشت روزگار نابود شده ياد مى كنى ؟ خدا بهتر از او را براى تو جايگزين ساخته است.

ابن حجر در شرح اين حديث مى نويسد: ابن تين درباره عبارت «خدا بهتر از او را براى تو جايگزين ساخته است» مى گويد: سكوت پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر اين سخن دليل برترى عايشه بر خديجه است. مگر اينكه مراد از «بهتر بودن» در حديث، زيبايى صورت و كم سالى باشد.

از اينكه در اين طريقِ نقلِ حديث مذكور نيامده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن عايشه را ردّ كرد، عدم آن (يعنى: ردّ نكردن سخن عايشه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله) لازم نمى آيد، بلكه واقع اين است كه ردّ سخن عايشه از جانب رسول اللّه صلى الله عليه و آله صادر شده است.

ص: 52


1- . تذكرة خواص الامة: ص 32.

احمد و طبرانى نقل كرده اند كه ابونجيح اين قصه را از عايشه چنين نقل كرده است: عايشه مى گويد كه من به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتم: خدا به جاى آن زن كهنسال زن جوانى به تو داده است. پس رسول اللّه صلى الله عليه و آله خشمگين شد تا جايى كه من گفتم: سوگند به آن كس كه تو را به حق بر انگيخت از اين پس جز به نيكى از او ياد نخواهم كرد. اين مؤيّد تأويل سخن ابن تين در بهتر بودن ياد شده است، زيرا بخش هايى از حديث بخش هاى ديگر آن را تفسير مى كند.(1)

پس در اينجا نيز به مقتضاى «بخش هايى از حديث بخش هاى ديگر آن را تفسير مى كند» مى گوييم كه روايت طبرانى و اصفهانى، حديث غدير را تفسير مى كند و روشن مى سازد كه مراد از «مَولى» أولى است.

گروه پنجم: آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» و «ولىّ امر» و «پادشاه» و...
اشاره

از ديگر ادله قاطع بر آمدن «مَولى» به معناى «أولى» ، معانى است كه براى اين واژه گفته اند و هم معناى معناى «أولى» است، كه در چند عنوان بيان مى كنيم:

اول. آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر»

جماعتى از بزرگان اهل سنت تصريح كرده اند كه يكى از معانى حقيقى واژه مَولى «متصرّف در امر» است. اين نيز براى شيعه و استدلال ايشان به حديث غدير كافى است، چرا كه حاصل مفاهيم «اَولى بالتصرّف» و «متصرّف در امر» يكى است. در اينجا از دو بُعد به كلام بزرگان اهل سنت استناد مى شود: اول: تصريح ايشان به معناى متصرف در امر براى «مولى» . دوم: عدم انكارشان نسبت به اين معنى از سوى شيعه.

مورد اول: كسانى كه به آمدن «مَولى» به اين معنى تصريح كرده اند

1. ابن حجر مكّى كه كلامش اندكى پيشتر گذشت.

2. عبدالحق دهلوى در «لمعات» ضمن نقل گفتار ابن حجر.

ص: 53


1- . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 7 ص 111.

3. كمال الدين بن فخرالدين جهرمى در «البراهين القاطعة فى ترجمة الصواعق المحرقة» .

4. محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى. وى هر چند خواسته دلالت حديث غدير بر امامت را رد كند، ولى به صحت دلالت آن بر ادعاى شيعه تصريح كرده است.(1)

5 . فاضل رشيدالدين خان دهلوى. آنجا كه سخن ابن حجر در «ايضاح لطافة المقال» را آورده و آن را پذيرفته است.

پس آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» به اعتراف علماى اهل سنت ثابت شد. از اين رو، انكار آمدن اين لفظ به معناى «أولى» سودى براى آنان ندارد، چرا كه هدف شيعه از استدلال به حديث غدير اثبات دلالت آن به امامت است، و اين دلالت به هر تقدير تامّ است.

بنا بر اين، جاى تعجب است كه ابن حجر و جهرمى و بَرزَنجى آمدن مَولى به معناى «أولى» را انكار و همزمان آمدن آن به معناى «متصرّف در امر» را اثبات مى كنند !

مورد دوم: كسانى كه به آمدن «مَولى» به اين معنى را انكار نكرده اند

دانشمدان عامه و اهل سنت سخن شيعه كه «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» است را انكار نكرده اند. اين به روشنى نشان مى دهد كه كاربرد اين لفظ در اين معنى حقيقى است.

البته اينان استدلال شيعه را به آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» براى اثبات امامت جواب داده اند:

1. حسين بن محمد طيبى مى نويسد: شيعه مى گويد: مَولى يعنى متصرّف در امور و معناى حديث اين است كه على عليه السلام شايستگى دارد كه در همه آنچه رسول صلى الله عليه و آله شايستگى تصرّف در آن را داشت تصرّف كند. يكى از اين موارد امور مؤمنان است، پس على عليه السلام امام مؤمنان است.

ص: 54


1- . نواقض الروافض مخطوط .

مى گويم: روا نيست كه ولايت بر امامتى حمل شود كه تصرّف در امور مؤمنان است، زيرا در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله متصرّف مستقل تنها او بود و بس. از اين رو، ولايت در اين حديث بايد بر محبت و وِلاى اسلام و مانند اين دو حمل شود.(1)

مى بينيم كه طيبى آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» را انكار نمى كند. چنانكه سخن او ظاهر است در اينكه تصرّف در امور مؤمنان همان امامت است.

2. على بن سلطان قارى گفتار طيبى را عينا در شرح خود بر «المشكاة» آورده است.(2)

3. فخر رازى در تفسير آيه «ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(3): «سپس به سوى خدا مولاى راستين شان باز گردانده شوند» ، مى نويسد:

خداى تعالى در اين آيه خود را به دو نام ناميده است كه يكى از آن دو «مَولى» است. پيشتر دانستى كه واژگان «مَولى» و «ولىّ» از «وَلْى» به معناى نزديكى مشتق شده اند.

خداى سبحانه قريب و بعيد و ظاهر و باطن است ... . معناى «مَولاهُمُ الحَقِّ» اين است كه آنان در دنيا تحت تصرّفات موالى باطل، يعنى نفس و شهوت و غضب بودند. چنانكه خداى تعالى فرموده است: «أ فَرَأيتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ»(4): «آيا ديدى آن كس را كه هواى نفسش را خداى خود گرفته بود» . هنگامى كه انسان بميرد از تصرّفات موالى باطل رها مى شود و تحت تصرّفات مولاى حق قرار مى گيرد.(5)

4. فخر رازى در تفسير آيه «وَ اعتَصِمُوا بِاللّه ِ هُوَ مَولاكُم فَنِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ»(6): «به خدا پناه ببريد او مولاى شماست چه مولاى خوب و چه ياور خوبى است» ، مى گويد:

ص: 55


1- . شرح مشكات مخطوط .
2- . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 568 .
3- . انعام / 62 .
4- . جاثيه / 23.
5- . تفسير رازى: ج 13 ص 17، 18.
6- . حجّ / 78.

قفّال در معناى «اعتَصِمُوا بِاللّه ِ» گويد: در آنچه بيمناك هستيد خداى را پناهگاه خود سازيد. «هُوَ مَولاكُمْ» يعنى سرور شما و متصرّف در شما او است. «فَنِعمَ المَولى» يعنى آقا و سرور خوبى است. «وَ نِعمَ النَصيرُ» يعنى ياور خوبى است. گويا خداى سبحانه مى گويد: من مولاى تو بلكه ياور و كفايت كننده تو هستم.(1)

5 . نيشابورى هم همان كلام فخر رازى در تفسير آيه نخست را گفته است.(2)

6 . ابن كثير در تفسير همين آيه گويد: يعنى همه امور به خدا باز گردانده مى شود و او داورِ دادگر است كه درباره آنها داورى مى كند؛ بهشتيان را به بهشت و دوزخيان را به دوزخ مى بَرد.(3)

پس ابن كثير «مَولى» را به حَكَم و داور تفسير كرده است. اگر ما نيز «مَولى» را در حديث غدير به همين معنى تفسير كنيم، باز هم امامت ثابت خواهد شد.

دوم. آمدن «مَولى» به معناى «متولّى امر»

آمدن مَولى به معناى «متولّى امر» نيز از سخنان عالمان عربيّت و مفسّران ثابت مى شود. اين معنى نيز - مانند معناى پيشين - امامت و خلافت را مى رساند، زيرا واضح است كه متولّى همان متصرّف است. و خواهد آمد كه سعيد چَلَبى و شِهاب خَفاجى در حاشيه هايشان بر تفسير بَيضاوى به اين مطلب تصريح كرده اند.

از سخنان جماعتى از بزرگان و سرشناسان محقّق در علوم گوناگون ثابت مى شود كه «مَولى» به معناى «متولّى امر» است. اينك شمارى از كسانى كه به اين مطلب تصريح كرده اند:

1. محمد بن يزيد مُبَرَّد، ابوالعباس

2. حسين بن محمد بن مفضّل، ابوالقاسم، راغب اصفهانى

ص: 56


1- . تفسير رازى: ج 23 ص 74.
2- . تفسير نيشابورى: ج 7 ص 128.
3- . تفسير ابن كثير: ج 2 ص 138.

3. على بن احمد واحدى، ابوالحسن

4. احمد بن حسن بن احمد زاهد

5 . محمود بن عمر زَمخشرى، جاراللّه

6 . مبارك بن محمّد جَزَرى، ابوالسعادات

7. احمد بن يوسف بن حسن كواشى

8 . عبداللّه بن عمر بَيضاوى، ناصرالدين

9. عبداللّه بن احمد نَسَفى

10. محمد بن يوسف اندلسى، ابوحيّان

11. حسن بن محمد نيشابورى، نظام الدين

12. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، جلال الدين

13. محمدطاهر گُجَراتى

14. ابوالسعود بن محمد عمادى

15. سعيد چَلَبى

16. احمد بن محمد بن عمر خَفاجى، شِهاب الدين

17. فخر رازى

و اما تفصيل اين موارد:

1. محمد بن يزيد مُبَرَّد

سيد مرتضى از مُبَرَّد نقل كرده كه او پس از تأويل آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است» ، گفته است: ولىّ و مَولى هم معنى هستند، و خدا سزاوار به آفريدگانش و متولّى امور آنهاست.(2)

ص: 57


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
2- . الشافى فى الامامة: ص 123 به نقل از كتاب: العبارة عن صفات اللّه مُبَرَّد .

2. راغب اصفهانى

سيوطى در معرفى كتب غريب القرآن مى نويسد: از بهترين آنها «المفردات» راغب است. راغب اصفهانى در همين كتاب مى گويد: وِلاء و توالى آن است كه دو يا چند شى ء چنان پديد آيند كه بين آنها چيزى كه از آنها نيست، نباشد.

اين معنى به طور استعاره، براى نزديكى از حيث مكان يا نسبت يا دين يا دوستى و يارى و اعتقاد به كار مى رود. ولايت به عهده گرفتن امر است و «ولىّ» و «مَولى» در همه اينها استعمال مى شوند؛ هم در معناى فاعلى يعنى مُوالى، و هم در معناى مفعولى يعنى مُوالى. به مؤمن مى گويند: او ولىّ خداست، اما مراد اين نيست كه او مولاى خداست.(1)

3. على بن احمد واحدى، ابوالحسن

ابوالحسن واحدى مى نويسد: «ثُمَّ رُدُّوا» يعنى بندگان به سبب مرگ باز مى گردند. «إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(2) يعنى به سوى خدا مولاى راستين شان كه عهده دار امور آنان است.(3)

4. احمد بن حسن زاهد درواجكى

زاهد درواجكى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(4) مى نويسد: مَولى در لغت: هر كس كه عهده دار مصالح تو شود مولاى تو است. او به امور تو مى پردازد و تو را در برابر دشمنانت يارى مى كند. از همين رو است كه پسرعمو و آزادكننده بنده را مَولى ناميده اند. سپس اين واژه اسم گشته براى كسى كه ملازم چيزى شود، چنانكه مى گويند: أخ الفُقَراءِ، أخُ المالِ.(5)

ص: 58


1- . المفردات: ص 533 .
2- . انعام / 62 .
3- . التفسير الوسيط مخطوط .
4- . حديد / 15.
5- . تفسير زاهدى مخطوط .

5 . جاراللّه زَمخشرى

زَمخشرى در تفسير آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا»(1): «تو مولاى مايى پس ما را يارى كن» ، مى نويسد: «مَولانا» تو آقا و سرور مايى و ما بندگان توييم، يا يعنى ياور ما، يا متولّى امور ما. «فَانصُرنا» از حقوق مَولى اين است كه بندگانش را يارى كند، چرا كه عادت تو اين است. يا اينكه يارى ما از جمله امور ماست كه عهده دارى اش بر تو است.(2)

6 . ابوالسعادات ابن اثير

مبارك بن محمد بن اثير جَزَرى گويد: «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است، و آن اسمى است كه بر جماعت كثيرى واقع مى شود ... . هر كس كه عهده دار امرى شود يا به آن بپردازد مولا و ولىّ آن امر است ... .

اين حديث در همين معنى است: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است. در روايت ديگرى به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده است، يعنى متولّى امر آن زن.(3)

7. احمد بن يوسف كواشى

احمد بن يوسف كواشى ذيل آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(4) مى نويسد: به سبب وجود «فاء» در «فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ» نبايد بر سر «أنتَ مَولانا» وقف كرد. مَولانا يعنى سرور ما و متولّى امور ما، زيرا جمله فَانصُرنا نتيجه «أنتَ مَولانا» است؛ يعنى بى گمان تو سرور ما هستى و سرور بندگانش را يارى مى كند.(5)

ص: 59


1- . بقره / 286.
2- . الكشّاف: ج 1 ص 333.
3- . النهاية: «ولى» .
4- . بقره / 286.
5- . التلخيص فى التفسير مخطوط . در كتابخانه ناصريّه نسخه اى از اين كتاب هست كه در سال 677 هجرى - يعنى در زمان حيات مؤلف - كتابت شده است.

8 . ناصرالدين بَيضاوى

ناصرالدين بَيضاوى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1) مى نويسد: يعنى آن به شما سزاوارتر است. مانند شعر لبيد:

فَغَدَت كِلا الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفُها وَ أمامُها

پس هر دو جانب گاو ماده؛ پشت سر و پيش رويش چنان گشت كه او آنها را به موضع ترسيدن سزاوارتر مى پنداشت.

يا اينكه مَولاكُم يعنى متولّى شما؛ يعنى آتش متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت. چنانكه شما در دنيا عهده دار انجام موجبات آن بوديد. و آتش بد بازگشتگاهى است.(2)

9. عبداللّه بن احمد نَسَفى

نَسَفى گويد: «أنتَ مَولانا» يعنى تو سرور ما هستى و ما بندگان تو هستيم. يا يعنى ياور ما و متولّى امور ما.(3)

10. ابوحيّان اندلسى

ابوحيّان در تفسير آيه «هُوَ مَولانا»(4) مى نويسد: «هُوَ مَولانا» يعنى ناصر و حافظ ما. اين قول جمهور است. كلبى گويد: يعنى: در مرگ و زندگى نسبت به ما از خود ما سزاوارتر است. همچنين گفته شده است: يعنى خداوندگار و سرور ماست، و از همين رو هر گونه كه بخواهد در امور ما تصرّف مى كند.

بنا بر اين، واجب است كه نسبت به آنچه از سوى او صادر مى شود خشنود باشيم. و خود فرموده است: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(5): «اين

ص: 60


1- . حديد / 15.
2- . تفسير بَيضاوى: ص 716.
3- . تفسير نَسَفى: ج 1 ص 144.
4- . توبه / 51 .
5- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.

بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» . پس او مولاى ماست كه متولّى امور ماست و ما نيز او را ولىّ خود قرار داده ايم.(1)

همچنين ابوحيّان در تفسير آيه «ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(2): «سپس به سوى خدا مولاى حقيقى شان بازگردانده شوند» ، مى گويد: «إلَى اللّه ِ» يعنى به سوى عذاب خدا، و گفته اند: به سوى جايگاه كيفر و پاداش خدا. «مَولاهُمُ الحَقِّ» : مولاى راستين ايشان، بر خلاف پندار آنان كه بت هايشان را مولاى خود مى دانستند، زيرا اين خداست كه عهده دار حساب آنهاست. پس او در پادشاهى و احاطه مولاى آنان است، نه در يارى و رحمت.(3)

11. نظام الدين نيشابورى

نظام الدين نيشابورى ذيل آيه «أنتَ مَولانا» مى نويسد: در اين آيه اعتراف شده كه اين خداى سبحانه است كه متولّى هر نعمتى است كه آفريدگان آن را به دست مى آورند، و او بخشنده هر مكرمتى است كه ايشان به آن دست مى يابند.

آنان مانند كودكى اند كه مصلحتش جز به تدبير سرپرستش انجام نمى پذيرد، و همچون بنده اى اند كه جمع مهمّاتش به سامان نمى آيد جز به اصلاح مولايش. با اين اعتراف است كه بنده سزاوار وصول به حق مى گردد. هر كس خود را به امكان و نقصان بشناسد، خداوندش را به وجوب و كمال خواهد شناخت.(4)

همچنين وى ذيل آيه «فَاعلَمُوا أنَّ اللّه َ مَولاكُم»(5): «بدانيد كه خدا مولاى شماست» ، مى نويسد: يعنى يار و متولّى امور شماست و شما را حفظ مى كند و شرّ كافران را از

ص: 61


1- . البحر المحيط: ج 5 ص 52 .
2- . انعام / 62 .
3- . البحر المحيط: ج 4 ص 149.
4- . تفسير نيشابورى: ج 3 ص 113.
5- . انفال / 40.

شما مى راند، زيرا او «نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ» : «مولاى خوب و ياور خوبى است» . پس به ولايت و يارى او اطمينان داشته باشيد.(1)

نيز نيشابورى در تفسير آيه «هُوَ مَولانا»(2) گويد: جز او كسى متولّى امور ما نيست. هر چه بخواهد از اسباب شادى و غم در ما پديد مى آورد، و كسى را نرسد كه به او اعتراض كند.(3)

و در تفسير آيه «وَ اللّه ُ مَولاكُم»(4) مى نويسد: يعنى متولّى امور شما. و گفته اند: يعنى نسبت به شما از خودتان سزاوارتر است و خيرخواهى او از خيرخواهى هاى شما در حق خودتان نافع تر است.(5) و در تفسير آيه «وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللّه ِ»(6): «و به ريسمان خدا چنگ زنيد» ، مى نويسد: تا اينكه به او ملحق شويد. او متولّى فانى كردن شما از خودتان است، و در از ميان بردن هستى شما مولاى خوبى است، و ياورى نيكو است در اينكه شما را به وجود خداوندتان باقى بدارد.(7)

12. جلال الدين سُيوطى

جلال الدين سيوطى در معناى آيه «أنتَ مَولانا» مى نويسد: سرور ما و متولّى امور ما. همچنين وى در ذيل آيه «فَاعلَمُوا أنَّ اللّه َ مَولاكُم»(8) مى گويد: ياور شما و متولّى امور شما، و در تفسير آيه «لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا»(9): «جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده

ص: 62


1- . تفسير نيشابورى: ج 9 ص 153.
2- . توبه / 51 .
3- . تفسير نيشابورى: ج 10 ص 104.
4- . تحريم / 2.
5- . تفسير نيشابورى: ج 28 ص 80 .
6- . آل عمران / 103.
7- . تفسير نيشابورى: ج 17 ص 126.
8- . انفال / 40.
9- . توبه / 51 .

كه به ما برسد به ما نخواهد رسيد» ، و آيه «هُوَ مَولانَا»(1): او مولاى ماست، مى گويد: يعنى يار ما و متولّى امور ما.(2)

13. محمد بن طاهر فَتَّنى گُجَراتى

گُجَراتى در اين باره كلام ابن اثير در «نهايه» - كه در بالا گذشت - را آورده است.(3)

14. ابوالسُعود عمادى

ابوالسعود ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(4) مى نويسد: متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت، چنانكه شما عهده دار انجام موجبات آن بوديد.(5)

15. سعيد چَلَبى

سعيد چلبى در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم» گويد: متولّى شما، يعنى متصرّف در كار شما.(6)

16. شِهاب الدين خَفاجى

خفاجى در شرح سخن بَيضاوى مى نويسد: متولّى شماست يعنى خدا در شما تصرّف مى كند. چنانكه شما در امورى از دنيا كه او واجب ساخته و مقتضى اش را فراهم كرده تصرّف مى كنيد.(7)

17. فخر رازى

آمدن «مَولى» به معناى «متولّى امر» به قدرى واضح است كه فخر رازى - كه مى كوشد تا آمدن اين واژه به معناى «أولى» را انكار كند - در تفسير آيه «أنتَ مَولانا

ص: 63


1- . توبه / 51 .
2- . تفسير جلالين: ص 66 ، 240، 256.
3- . مجمع البحار: «ولى» .
4- . حديد / 15.
5- . تفسير ابوالسعود هامش تفسير فخر رازى : ج 8 ص 72.
6- . حاشيه چَلَبى بر تفسير بَيضاوى.
7- . حاشيه خَفاجى بر تفسير بَيضاوى.

فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» ، مى نويسد:

در سخن خداى تعالى يعنى «أنتَ مَولانا» فايده ديگرى نيز هست و آن اينكه اين واژه به نهايت فروتنى و خاكسارى دلالت مى كند، و اعتراف است به اينكه خداى سبحانه متولّى هر نعمتى است كه بندگان به آن مى رسند و او بخشنده هر مكرمتى است كه ايشان به آن دست مى يابند.

پس بندگان ناگزير در هنگام دعا اظهار مى كنند كه به فضل و احسان خدا دلگرم اند. همچون كودكى كه مصلحتش جز به تدبير سرپرستش انجام نمى پذيرد، و مانند بنده اى كه جمع مهمّاتش جز به اصلاح مولايش به سامان نمى آيد. زيرا خداى سبحانه بر پاى دارنده آسمان ها و زمين است و به اصلاح مهمّات همگان به دست او است و در حقيقت متولّى امور همه است. چنانكه خود فرموده است: «نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَّصيرُ»(2): «مولاى خوب و ياور خوبى است» .

سوم. آمدن «مَولى» به معناى «وارث» يا «أولى»

در بعضى موارد واژه مَولى به معناى «وارث» يا «أولى» يعنى سزاوارتر آمده است:

1. فخر رازى

با اينكه فخر رازى با شبهه هاى واهى سعى در انكارِ آمدن «مَولى» به معناى «أولى» دارد و عده اى سست عقيده را هم گمراه كرده است، اما در تفسير آيه «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ وَ الأقرَبُونَ وَ الَذينَ عَقَدَت أيمانُكُم فَآتُوهُم نَصيبَهُم»(3)، تفسير «مَولى» به «وارث سزاوارتر» را از ابوعلى جبائى نقل كند و آن را مانند ديگر وجوه مذكور در تفسير اين آيه نيكو مى شمارد. اينك نصّ كلام وى:

ص: 64


1- . بقره / 286.
2- . تفسير رازى: ج 7 ص 161.
3- . نساء / 33.

مسئله سوم: بعضى مى گويند اين آيه منسوخ است، و بعضى مى گويند منسوخ نيست. قائلان به نسخ كسانى اند كه آيه را به يكى از وجوهى كه پيشتر ياد كرديم تفسير كرده اند ... . كسانى هم كه مى گويند آيه منسوخ نيست، در تأويل آيه وجوهى ذكر كرده اند.

نخست اينكه تقدير آيه چنين است: و براى هر چيزى كه پدر و مادر و نزديكان و كسانى كه با آنان پيمان بسته ايد بر جاى نهاده اند موالى و ورثه اى قرار داده ايم كه بهره آنان را به ايشان بدهيد؛ يعنى بهره موالى و ورثه را بدهيد.

بنا بر اين، «كسانى كه با آنان پيمان بسته ايد» به «پدر و مادر و نزديكان» عطف شده؛ به اين معنى كه آنچه كسانى كه با آنان پيمان بسته ايد بر جاى نهاده اند وارثى دارد كه او به آن سزاوارتر است. خداى تعالى وارث را مَولى ناميده است؛ يعنى مال را به هم پيمان ندهيد، بلكه به مولى و وارث بپردازيد. پس نسخى در آيه وجود ندارد. اين تأويل ابوعلى جبائى است ... . فخر رازى پس از بيان وجوهى ديگر مى گويد: همه اين وجوه نيكو و محتمل است، و خدا به مراد خود داناتر است.(1)

همچنين فخر رازى در «نِهاية العقول» به حكم ابوعبيده و ابن انبارى به اينكه واژه «مَولى» به معناى «أولى» نيز مى آيد اعتراف كرده است. وى مى نويسد:

ما نمى پذيريم كه هر كس بگويد مَولى به معناى «أولى» است، به دلالت حديث غدير به امامت على عليه السلام قائل است. آيا ابوعُبَيده و ابن انبارى حكم نكرده اند كه واژه «مَولى» در معناى «أولى» به كار مى رود ؟ با اينكه اين دو به امامت ابوبكر قائل اند.(2)

پس سخن فخر رازى كه آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده بود، با كلام خود او در تفسيرش و «نِهاية العقول» رد مى شود. چنانچه پيشتر بر اساس سخن او در همين دو كتاب، اثبات كرديم كه انكار او نسبت به صدور حديث غدير نيز باطل است.

ص: 65


1- . تفسير رازى: ج 10 ص 88 .
2- . نِهاية العقول مخطوط .

2. مَولى به معناى «أولى» در حديثى منقول در صحيحين

دلالت «مَولى» به اولويّت در تصرّف به روشنى از حديثى كه بخارى و مسلم از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده اند ثابت مى شود:

بخارى: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت نسبت به او از خودش سزاوارترم. اگر دليل مى خواهيد، بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(1) پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشاوندان پدرى اش، هر كه باشند، آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وامى يا عيالى بر جاى نهد، عيال يا بستانكارش نزد من آيد كه من مولاى اويم.(2)

مسلم بن حجّاج: سوگند به آن كه جان محمد در دست او است، هيچ مؤمنى در زمين نيست مگر اينكه من سزاوارترين مردم نسبت به او هستم. پس هر كس از شما وام يا عيالى بر جاى نهد من مولاى او خواهم بود، و هر كس از شما مالى بر جاى نهد آن مال به خويشان پدرى مى رسد، هر كس مى خواهند باشند.(3)

اين حديث ظاهر در اين است كه مَولى به معناى «أولى بالتصرّف» است، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله نخست فرموده: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من نسبت به او از خودش سزاوارترم. و سپس ادامه كلامش، يعنى: «پس هر مؤمنى ... » را فرع بر آن قرار داده است.

بنا بر اين، روشن مى شود كه مراد آن حضرت از دنباله كلامش؛ يعنى «من مولاى او خواهم بود» اولويّتى است كه به آن تصريح كرده، و با آيه كريمه قرآن به آن استدلال نموده است.

ص: 66


1- . احزاب / 6 .
2- . صحيح بخارى: ج 3 ص 155، باب فى الاستقراض و أداء الديون و الحجر و التفليس. بخارى همين حديث را در «كتاب التفسير» نيز در تفسير سوره احزاب نقل كرده است: صحيح بخارى به شرح ابن حَجَر : ج 8 ص 420.
3- . صحيح مسلم: كتاب الفرائض.

در شرح قَسطَلانى بر صحيح بخارى، در «كتاب التفسير» در شرح «من مولاى او خواهم بود» آمده است: يعنى من ولىّ كسى هستم كه از دنيا رفته و از جانب او كارهايش را به عهده خواهم گرفت.(1)

ظاهر اين كلام نشان مى دهد كه مراد از «مَولى» در اين حديث «متولّى امر» است.

بعضى از شارحان نيز «مَولى» در اين حديث را به معنى ولىّ امر دانسته اند و كسى كه به مصالح امور قيام مى كند. در شرح شمس الدين كرمانى آمده است: اداى قرض فقرا از ويژگى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله است. البته اين كار از مال خالص او يا بنا بر قول ديگر از بيت المال پرداخت مى شود. بى گمان رسول خدا صلى الله عليه و آله در حال حيات و ممات افراد امت به مصالح ايشان قيام مى كند و در هر دو حال به امور ايشان مى پردازد.(2)

نَوَوى مى نويسد: معناى حديث اين است: پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است: من در زمان زندگى و مرگ هر يك از شما به مصالح او قيام مى كنم، و در هر دو حال ولىّ او هستم. از اين رو اگر وامى بر گردن وى باشد و خُلف وعده نكرده باشد، از نزد خود آن را ادا مى كنم.

و اگر او مالى داشته باشد، آن مال از آن وارثان او است و من چيزى از آن را نمى گيرم.

و اگر خانواده فقيرى به جا نهاده باشد، بايد نزد من آيند كه پرداخت خرجى آنان به عهده من است.(3)

بنا بر اين، «مَولى» يعنى ولىّ امر و متولّى امر و كسى كه به مصالح متولّى عليه قيام مى كند. در شرح ابن حجر عسقلانى آمده است: «من مولاى او هستم» يعنى ولىّ او هستم.(4) پس مراد او قطعا ولىّ امر است.

ص: 67


1- . ارشاد السارى: ج 7 ص 280.
2- . الكواكب الدرارى: ج 23 ص 159، كتاب الفرائض.
3- . المنهاج فى شرح صحيح مسلم هامش ارشاد السارى : كتاب الفرائض.
4- . فتح البارى: ج 12 ص 7.
چهارم. آمدن «مَولى» به معناى «ولىّ امر»

گروهى از مفسّران بزرگ و نيز گروهى از دانشمندان نامدار علم لغت واژه مَولى را به «ولىّ امر» تفسير و معنى كرده اند:

مورد اول: مفسّرين

1. مَحَلّى

جلال الدين مَحَلّى در تفسير آيه: «وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(1) مى نويسد: يعنى او بر ولىّ امر خود گران است.(2)

2. واحدى

واحدى ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(3) مى گويد: يعنى يار ما و كسى كه امور ما به دست او است و به كارهاى ما مى پردازد.(4)

3. نيشابورى

نيشابورى در تفسير آيه «وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(5) مى نويسد: معناى اصلى «كَلَّ» كُندى در مقابل تيزى است. هر گاه چاقو كند شود گويند: «كَلَّ السِكّينُ» ، و هر گاه زبان كند شود و قادر به تكلّم نباشد گويند: «كَلَّ اللِسانُ» ، و هر گاه سخن گفتن بر كسى سنگين شود و نتواند روان سخن گويد گويند: «كَلَّ فُلانٌ عَنِ الكَلامِ» . جمله «فُلانٌ كَلٌّ عَلى مَولاهُ» يعنى بر كسى كه به كار او مى پردازد و ما يحتاج او را تأمين مى كند گران گشت و عيال او شد. همچنين نيشابورى در ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(6) مى گويد: يعنى ولىّ ما در رفع وجود ما و ياور ما در رسيدن به مقصود ما.(7)

ص: 68


1- . تفسير جلالين: ص 362.
2- . تفسير الجلالين: ص 362.
3- . بقره / 286.
4- . التفسير الوسيط مخطوط .
5- . نحل / 76.
6- . بقره / 286.
7- . تفسير نيشابورى: ج 3 ص 113 و ج 14 ص 99.

روشن است كه «ولىّ امر» و «متولّى امر» هر دو به معناى «امام» و «حاكم» و «رئيس» است. پس اگر «مَولى» در حديث غدير به معناى «ولىّ امر» باشد، استدلال شيعيان بر معتقدشان تامّ خواهد بود.

4. فخر رازى

آمدن «مَولى» به معناى «ولىّ امر» در ثبوت و شهرت به حدّى رسيده كه فخر رازى با همه تعصّبش نتوانسته آن را انكار كند، بلكه خود نيز آن را اثبات نموده است. وى در «نِهاية العقول» مى نويسد: مراد از مَولى و مَوالى در اين اشعار، اولياست: اخطل: فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ بَعدهُ: پس از او تو از ميان مردم مولاى قريش گشتى.

شعر ديگرى نيز از او خطاب به بنى اميّه است: لَم يَأشِرُوا فيهِ إذا كانُوا مَواليهِ: و در آن تكبّر نكنند هر گاه كه آنان از موالى ايشان باشند. شاعرى ديگر: كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ: آنان موالى حقّ بودند و آن را مى طلبيدند. مانند اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مُزَينه و جُهَينه و اَسلَم و غِفار: موالى خدا و فرستاده اش هستند، يعنى اولياى خدا و فرستاده اش.

اما «مَولى» در سخن ديگر حضرتش: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » در روايت مشهور ديگرى كه در آن به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده تفسير شده است. و اما آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا» ، يعنى ولىّ و ياور آنان. «وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولَى لَهُم»(1)، يعنى ياورى ندارند. از ابن عباس و مجاهد و عموم مفسّران چنين روايت شده است.

روشن است كه مراد از ولىّ در اين مقام ولىّ امر است. بنا بر اين، آشكار شد كه شاه ولى اللّه دهلوى از فخر رازى كه به عناد و تعصّب نامور است، تعصّب بيشتر و عناد سخت ترى دارد.

ص: 69


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.

مورد دوم: لغويّين

1. انبارى:

مَولى در لغت، به هشت معنى است. نخستين آنها آزادكننده بنده و سپس آزادشده و ولىّ و أولى بالشى ء و ... است.(1) ابن بطريق يحيى بن حسن حلى (م 600 ق) ، سخن انبارى را نقل كرده و نوشته است: ابوبكر محمد بن قاسم انبارى در كتابش معروف به «تفسير المشكل فى القرآن» در يادكرد اقسام مَولى مى نويسد: مَولى به معناى ولىّ و اولى بالشى ء است. وى در اين باره به آيه «هِىَ مَولاكُم»(2) و شعر لبيد - كه پيشتر مكرر گذشت - و غير آن استشهاد كرده است.

2. سِجِستانى عزيزى:

«مَولانا»(3) يعنى ولىّ ما. مولى بر هشت وجه است: مُعتِق و مُعتَق و ولىّ و اولى بالشى ء و پسرعمو و داماد و پناه دهنده و هم پيمان.(4)

3. ابوزكريّا پسر خطيب تبريزى:

مولى نزد بسيارى از مردم تنها به معناى پسرعمو است. حال كه چنين نيست، بلكه مولى به معناى ولى است و هر كس ولى انسان باشد مولاى او است، مانند: پدر و برادر و پسر برادر و عمو و پسرعمو و ديگر خويشاوندان پدرى.

مولى در آيه «إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(5): «من از موالى ام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، به همين معانى است.

حديث «هر زنى كس بى اذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است» روشن مى كند كه هر ولىّ اى را مولى گويند و مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از مولى ولى است. خداى

ص: 70


1- . مشكل القرآن: «ولى» .
2- . حديد / 15.
3- . بقره / 286.
4- . نزهة القلوب: ص 209.
5- . مريم / 5 .

عزوجل گويد: «يَومَ لا يُغنى مَولىً عَن مَولىً شَيئا»(1): «روزى كه هيچ مولايى سودى براى مولايى ندارد» ، آيا مراد خدا در اين آيه از مولاى آدمى تنها پسرعموى او است ؟ ! به هم پيمان نيز مولى گفته مى شود ... .(2)

4. فيروزآبادى:

مولى يعنى مالك، عبد، مُعتِق، مُعتَق، همراه و مصاحب، نزديكان مثل پسرعمو و مانند آن، پناه دهنده، هم پيمان، پسر، عمو، مهمان، شريك، پسر خواهر، ولىّ، خداوندگار، ياور، نعمت دهنده، نعمت گيرنده، دوستدار، تابع، داماد.(3)

5 . ابواللّيث سمرقندى:

«أنتَ مَولانا»(4) يعنى ولىّ و حافظ ما. «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(5) يعنى خداى تعالى را در اوامرش اطاعت كنيد كه او مولاى شماست؛ يعنى ولىّ و ياور شما.(6)

6 . ثعلبى:

«أنتَ مَولانا»(7) يعنى ياور و حافظ و ولىّ ما و كسى كه به ما سزاوارتر است.(8)

7. واحدى:

«بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(9) يعنى يار و ياور شماست، پس از موالات كافران بى نيازى جوييد و از آنان يارى نخواهيد كه من ولىّ و يار شما هستم.(10)

ص: 71


1- . دخان / 41.
2- . غريب الحديث: «ولى» .
3- . القاموس: «ولى» .
4- . بقره / 286.
5- . آل عمران / 150.
6- . تفسير ابوللّيث مخطوط .
7- . بقره / 286.
8- . الكشف و البيان: ج 2 ص 309.
9- . آل عمران / 150.
10- . التفسير الوسيط مخطوط .

8 و 9 و 10. بَغَوى و ابن جوزى و قمولى:

«أنتَ مَولانا»(1) يعنى ياور و حافظ و ولىّ ما.(2)

11. نيشابورى:

او مى گويد: «اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(3) يعنى متولّى امور و سرپرست مصالح آنان. «ولىّ» بر وزن «فعيل» و در معناى فاعلى است، و اين تركيب به نزديكى دلالت مى كند. از اين رو «محبّ» ولىّ است، چرا كه با دوستى و يارى به تو نزديك مى شود. «والى» نيز از همين معنى است، زيرا او با اداره قوم به ايشان نزديك مى گردد.(4) نيشابورى در جاى ديگر گويد: «بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا»(5) يعنى ولىّ و ياور آنان.(6)

12. فخر رازى

فخر رازى ذيل آيه «اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(7) مى نويسد: در اين آيه دو مسئله مطرح است: مسئله اول: «ولىّ» بر وزن «فعيل» در معناى فاعلى و برگرفته از اين كلام عرب است: او عهده دار فلان امر شد، پس او والى و ولىّ است. اصل اين واژه از «وَلْى» به معناى نزديكى است. هُذَلى گويد: «وَ عَدَت عَوادٍ دُونَ وَليِكَ تَشغَبُ» .

از همين معنى است كه گويند: دَارى تَلى دارَها، يعنى خانه من نزديك خانه او است. به اين سبب به دوستِ كمك كار «ولىّ» مى گويند، زيرا او با دوستى و يارى به انسان نزديك مى شود و تو را رها نمى كند. «والى» نيز از همين معنى است، زيرا او با تدبير و امر و نهى به قوم نزديك مى شود. «مَولى» هم از همين معنى است.(8)

ص: 72


1- . بقره / 286.
2- . معالم التنزيل: ج 1 ص 265. زاد المسير: ج 8 ص 307. تكمله تفسير رازى.
3- . بقره / 257.
4- . تفسير نيشابورى: ج 3 ص 21.
5- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
6- . تفسير نيشابورى: ج 26 ص 24.
7- . بقره / 257.
8- . تفسير رازى: ج 7 ص 18.

اينان و غير اينان مولى را به ولىّ تفسير مى كنند، و از آنجا كه ولىّ را به ولىّ امر و متولّى امر تفسير مى نمايند، پس قطعا معنا و مفهوم مولى ولىّ امر و متولّى امر خواهد بود.

در آخر بد نيست اشاره كنيم كه شاه ولى اللّه دهلوى آمدن «مَولى» به معناى «ولىّ امر» را انكار كرده است.(1) البته اين انكار دهلوى از روشن ترين شواهد دلالت حديث غدير به امامت است و اينكه «مَولى» به معناى «ولىّ امر» باشد؛ چرا كه شكى نيست كه انكار ولى اللّه دهلوى ستيزه جويى آشكار و تعصّب دشمنانه است. و آنچه از سخنان دانشمندان عامه نقل كرديم براى ابطال اين انكار بسنده است.

پنجم. آمدن «مَولى» به معناى پادشاه

بخارى در كتاب التفسير مى نويسد: باب «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ وَ الأقرَبُونَ وَ الَذينَ عاقَدَت أيمانُكُم فَآتُوهُم نَصيبَهُم إنَّ اللّه َ كانَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ شَهيدا»(2): «براى آنچه پدر و مادر و خويشان و هم پيمانان شما بر جاى نهاده اند وارثانى كه به ارث بردن أولى هستند قرار داده ايم پس بهره آنان را به آنان بدهيد كه خدا بر هر چيزى گواه است» . مَعمَر گويد: مراد از «موالى» اولياى ورثه اى اند كه با شما پيمان بسته اند.

موالى در اينجا جمع «مَولى» به معناى هم پيمان و كسى است كه ميان او و شما پيمان بسته شده است. «مَولى» همچنين به معانى: پسرعمو، آزادكننده بنده، آزادشده، پادشاه و همدين است.(3)

بى گمان، آمدن «مَولى» به معناى پادشاه نيز براى ثابت شدن مطلوب شيعه از حديث غدير كافى است، زيرا پادشاه و ولىّ امر يك معنى دارند. اگر كسى در اين هم معنايى بودن ترديد كند، برايش سخنان شارحان صحيح بخارى را نقل مى كنيم:

ص: 73


1- . ازالة الخفاء عن سيرة الخلفاء.
2- . نساء / 33.
3- . صحيح بخارى به شرح ابن حجر : ج 8 ص 199.

بدرالدين عَينى مى نويسد: لفظ «مَولى» براى معانى بسيارى مى آيد ... . چهارم: به پادشاه مَولى مى گويند، چرا كه او رسيدگى به امور مردم را به عهده مى گيرد.(1)

شِهاب الدين قَسطَلانى مى گويد: يكى از معانى «مَولى» پادشاه است، زيرا او رسيدگى به امور مردم را به عهده مى گيرد.(2)

بنا بر اين، به پادشاه «مَولى» گفته مى شود، چرا كه او رسيدگى به امور مردم را به عهده مى گيرد. پس قطعا «مَولى» به معناى ولىّ امر و متولّى امر نيز به كار مى رود. افزون بر اينها، اين معنى به روشنى از سخنان لغويان به دست مى آيد. جوهرى مى نويسد: مَلَكوت از ريشه مُلك است، مانند رَهَبوت از ريشه رَهبَة؛ مى گويند: مَلَكوت عِراق از آن او است. مَلْكُوَه - بر وزن تَرْقُوَه - عراق نيز گفته مى شود. معناى اين واژه پادشاهى و عزّت است.

پس او مليك و مَلِك و مَلْك است، مثل فَخِذ و فَخْذ. گويا مَلْك مخفّف مَلِك و مَلِك مقصورِ مالك يا مليك است. جمع مَلِك و مَلْك، ملوك و املاك است. اسم اين مصدر مُلك و اسم مكان آن مملكت است. تَمَلَّكَهُ يعنى به زور آن را مالك شد. و «مليك النحل» ملكه زنبورهاى عسل است.(3)

همچنين لغويانى كه لغات عربى را به فارسى ترجمه كرده اند، مانند صاحب «صراح اللغة» و «منتهى الأرب فى لغات العرب» واژه «ملك» را به شاه و پادشاه ترجمه كرده اند.

مراد از «مَعمَر» در كلام بخارى، ابوعبيده مَعمَر بن مثنّى لغوى است. ابن حجر عسقلانى به اين نكته تصريح كرده و نوشته كه اين سخن مذكور را در «مجاز القرآن» ابوعبيده مَعمَر بن راشد ديده است.

ص: 74


1- . عمدة القارى: ج 18 ص 170.
2- . ارشاد السارى: ج 7 ص 77.
3- . الصحاح: «ملك» .

عبدالرزّاق از او نقل كرده كه وى ذيل آيه «لِكُلٍّ جَعلنا مَوالِىَ»(1) گفته است: موالى اولياى پدر و برادر و پسر و غير آنان از خويشاوندان پدرى هستند. قاضى اسماعيل نيز در «الأحكام» اين سخن را از طريق محمد بن ثور از مَعمَر نقل كرده است.

ابوعبيده گويد: «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالِىَ» يعنى اوليا و ورثه. «و كسانى كه با آنان پيمان بسته ايد» پس «مَولى» در معناى ابن عمّ و ... به كار مى رود.

و سخنش را تا آنجا كه بخارى آورده ادامه داده است. وى در مولايى كه به معناى پسرعمو است اين شعر را شاهد آورده است: «مَهلاً بَنى عَمِّنا مَهلاً مَوالينا» . از ديگر معانى «مَولى» كه ابوعبيده آنها را ذكر نكرده ولى ديگر لغويان آنها را ذكر كرده اند اين است: محبّ، پناه دهنده، ياور، داماد، تابع و ولىّ.(2)

همچنين ابن حجر آمدن «مَولى» به معناى «ولىّ» را از لغويان نقل كرده است.

ششم. آمدن «مَولى» به معناى «رئيس»

فخر رازى ذيل آيه «لَبِئسَ المَولى وَ لَبِئسَ العَشيرُ»(3) مى نويسد: «مَولى» يعنى ولىّ و ناصر، و «عشير» يعنى همراه و معاشر. بدان كه اين وصف بيشتر سزاوار رئيسان است، زيرا درباره بت ها اين اوصاف به كار نمى رود.

بنا بر اين، خداى تعالى در قرآن بيان مى كند كه آنان از پرستش او كه خير دنيا و آخرت را برايشان فراهم مى كند، به پرستش بت ها و فرمانبرىِ رؤساء رويگردان مى شوند.

سپس رئيسان را مى نكوهد و مى گويد: «مولاى بدى هستند» . مراد از آنان كسانى اند كه مردم از آنان يارى مى خواهند و به آنان پناه مى برند.(4)

ص: 75


1- . نساء / 33.
2- . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 8 ص 199.
3- . حجّ / 13.
4- . تفسير رازى: ج 23 ص 15.

پس روشن شد كه «مَولى» در معناى «رئيس» به كار مى رود، و پنهان نيست كه «رئيس» و «ولىّ امر» و «متولىّ امر» به يك معنى هستند.

گروه ششم: حديث غدير به لفظ «مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ»
اشاره

در بسيارى از موارد نقل حديث غدير، به جاى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» چنين آمده است: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. و اين دليل است بر آمدن مولى به معناى ولىّ و مَفعَل به معناى فعيل. اينك نصوص شمارى از اخبار مشتمل بر اين لفظ:

اول. روايت احمد بن حنبل

اول. روايت احمد بن حنبل(1)

1. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من ولىّ او هستم، على ولىّ اوست.

2. بُرَيده گويد: رسول اللّه صلى الله عليه و آله ما را به سريّه اى فرستاد و على را بر ما گمارد. هنگامى كه بازگشتيم، به ما گفت: همراهى همراهتان (على عليه السلام) را چگونه يافتيد ؟ من كه عادت داشتم سرم را پايين نگاه دارم، از او شكايت كردم يا كسى غير از من از او شكايت كرد.

سرم را بالا آوردم، ناگاه ديدم كه چهره پيامبر صلى الله عليه و آله از خشم سرخ شده است و مى گويد: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.

3. از ابن بُرَيده، از پدرش براى ما نقل كرد: بر مجلسى گذشتم كه از على عليه السلام بدگويى مى كردند. نزد آنان ايستادم و گفتم: در دلم احساس بدى به على دارم. خالد بن وليد نيز چنين بود. پيامبر صلى الله عليه و آله ما را به سريّه اى فرستاد كه على عليه السلام فرمانده اش بود. قومى را اسير كرديم. على عليه السلام از خمس كنيزى را براى خود گرفت. خالد بن وليد گفت: بگيرش !

چون به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشتيم، من آنچه را رخ داده بود بازگو كردم و گفتم: على از خمس كنيزى را براى خود گرفته است. من كه عادت داشتم سرم را پايين نگاه دارم، چون سرم را بالا آوردم ديدم كه چهره رسول اللّه صلى الله عليه و آله دگرگون گشته است. حضرت فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.

ص: 76


1- . مسند احمد: ج 5 ص 350، 358، 361.
دوم. روايت نَسايى

دوم. روايت نَسايى(1)

نَسايى تحت عنوان «سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» ، چند حديث آورده است:

1. زيد بن ارقم روايت كرده است: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم توقّف كرد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را رفتند. سپس در آنجا ايستاد و فرمود: گويا داعى مرگ مرا فرا مى خواند و من او را اجابت خواهم كرد. من در ميان شما دو چيز گرانبها بر جاى مى نهم كه يكى از ديگرى بزرگ تر است؛ كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با اين دو رفتار مى كنيد، زيرا اين دو تا وقتى كه در كنار حوض نزد من آيند از يكديگر جدا نمى شوند.

سپس فرمود: ... بى گمان خدا مولاى من است و من ولى هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن. ابوالطُّفَيل مى گويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.

2. بُرَيده مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله ما را به سريّه اى فرستاد و على عليه السلام را بر ما گمارد. چون بازگشتيم، از ما پرسيد: رفتار على را با خود چگونه ارزيابى مى كنيد ؟ من از او شكايت كردم، يا ديگرى از او شكايت كرد. من كه عادت داشتم سرم را پايين نگاه دارم، سرم را بالا آوردم و ديدم كه چهره رسول اللّه صلى الله عليه و آله از خشم سرخ شده است. آنگاه حضرتش فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.

3. سعد بن ابى وقّاص مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و خطبه خواند و خداى را سپاس گفت و ستود و فرمود: آيا نپذيرفته ايد من نسبت به شما از شما سزاوارترم ؟ مردم گفتند: چرا، راست گفتى اى فرستاده خدا. سپس دست على عليه السلام را گرفت و بالا برد و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است. بى گمان خدا

ص: 77


1- . خصائص نَسايى : ص 93، 94، 101، 103.

با هر كس با او دوستى كند دوستى مى كند، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى مى كند.

4. سعد بن ابى وقّاص مى گويد: با رسول اللّه صلى الله عليه و آله در راه مكه به سوى مدينه بوديم. چون به غدير خم رسيد، براى رسيدن مردم ايستاد. سپس آنان كه از او پيش افتاده بودند بازگردانيده شدند و آنان كه پشت سر وى بودند به او رسيدند.

وقتى مردم جمع شدند فرمود: اى مردم، ولىّ شما كيست ؟ مردم گفتند: خدا و رسولش. اين پرسش و پاسخ سه بار تكرار شد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و او را ايستاند و فرمود: هر كس خدا و رسولش ولىّ او هستند، اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.

5 و 6 . با دو سند از سعيد بن وَهْب روايت كرده است: على عليه السلام در رَحبه كوفه خطاب به مردم گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم، چه كسانى شنيده اند كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم فرمود: هر آينه خدا ولىّ من و من ولىّ مؤمنان هستم، و هر كس من ولىّ اويم اين (على عليه السلام) ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن، و هر كس او را يارى كند يارى كن ؟

سعيد مى گويد: در كنار من شش تن برخاستند. زيد بن يثيع نيز گفته است: پيش روى من شش تن از جاى برخاستند. عمرو ذى مر مى گويد كه اين جملات نيز در دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است: خدايا، هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس به وى كينه ورزد دشمن بدار.

سوم. روايت ابن ماجه

سوم. روايت ابن ماجه(1)

براء بن عازب مى گويد: در حجّى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله به جاى آورد، همراه او بوديم كه

ص: 78


1- . سنن ابن ماجه: ج 1 ص 43.

در ميانه راه از مركب فرود آمد و فرمود: بشتابيد به نماز جماعت. پس از آن، دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ مردم گفتند: چرا هستى. سپس حضرتش پرسيد: آيا من نسبت به هر مؤمنى از خودش سزاوارتر نيستم ؟ مسلمانان پاسخ دادند: چرا هستى. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: پس اين ولىّ هر كسى است كه من ولىّ اويم. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن.

چهارم. روايت طبرى

چهارم. روايت طبرى(1)

1. از زيد بن ارقم و نيز از عطيّه عوفى و او از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشت، در غدير خم فرود آمد و دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس فرمود:

گويا مرا فرا مى خوانند و من اجابت خواهم كرد (زمان مرگ من نزديك شده است) . من دو يادگار گرانبها را كه يكى از ديگرى بزرگ تر است در ميان شما مى نهم: كتاب خدا كه ريسمانى است كه از آسمان به سوى زمين كشيده شده است و عترتم؛ يعنى اهل بيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مى كنيد، چرا كه آن دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض نزد من آيند.

سپس افزود: بى گمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. و دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم، على ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى فرما. ابوالطُّفَيل مى گويد: به زيد بن ارقم گفتم: تو خود اين را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با دو گوشش شنيد.

2. ابوالضحى از زيد بن ارقم روايت كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.

ص: 79


1- . كنز العمّال: ج 13 ص 104، 105، 135.

3. از بُريده روايت شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله ما را به سريّه اى فرستاد و على را بر ما گمارد. چون بازگشتيم، حضرتش از ما پرسيد: مصاحبت همراهتان را چگونه يافتيد ؟ من از او شكايت كردم (يا ديگرى از او شكايت كرد) . من عادت داشتم هنگام سخن گفتن سرم را پايين مى انداختم. چون سرم را بالا آوردم، ديدم كه چهره پيامبر صلى الله عليه و آله سرخ شده است. فرمود: هر كس من ولىّ او هستم بى گمان على ولىّ او است. به خاطر اين حرف احساس بدى كه در دلم نسبت به على عليه السلام داشتم از بين رفت و با خود گفتم: ديگر او را به بدى ياد نمى كنم.

پنجم. روايت حاكم نيشابورى

پنجم. روايت حاكم نيشابورى(1)

زيد بن ارقم نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم فرود آمد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس فرمود:

گويا مرا فرا مى خوانند و من اجابت خواهم كرد (زمان مرگ من نزديك شده است) . هر آينه من دو چيز گرانبها را - كه يكى از ديگرى بزرگ تر است - در ميان شما مى نهم: كتاب خدا و عترتم؛ يعنى اهل بيتم. بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مى كنيد، چرا كه آن دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض نزد من آيند. سپس فرمود: خداى عزوجل مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم.

پس از آن، دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على عليه السلام ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن.

ششم. روايت خطيب خوارزمى

ششم. روايت خطيب خوارزمى(2)

موفّق بن احمد معروف به اخطب خوارزم، حديث غدير را مانند آنچه گذشت به سند خود از حاكم نيشابورى نقل كرده است. در نقل خوارزمى اين مطلب نيز آمده

ص: 80


1- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
2- . مناقب خوارزمى: ص 93.

است: ابوالطُفيل مى گويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.

هفتم. روايت ابن مَغازلى

هفتم. روايت ابن مَغازلى(1)

على بن محمد جُلاّبى معروف به ابن مَغازلى از همسر زيد بن ارقم نقل كرده كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع از مكه باز مى گشت كه بين مكه و مدينه، در غدير جُحفه فرود آمد و فرمان داد تا خاشاك زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس ندا داد: بشتابيد به نماز جماعت.

ما به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتيم تا به حضرتش رسيدم، در روزى كه بسيار گرم بود و برخى از ما ردايش را بر سرش نهاده و به سبب حرارت زياد سنگريزه هاى زمين و برخى آن را بر پاهايشان افكنده بودند. آن حضرت نماز ظهر را اقامه كرد و ما به وى اقتدا كرديم. سپس روى به سوى ما گردانيد و فرمود:

خداى را سپاس، او را مى ستاييم و از او يارى مى خواهيم و به او ايمان مى آوريم و بر او توكّل مى كنيم و از شرور نفس هايمان و بدى كارهايمان به او پناه مى بريم، كه هر كس را كه او وانهد راهنمايى نيست، و هر كس را كه او هدايت كند گمراه كننده اى نخواهد بود. گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست و اينكه محمد بنده و فرستاده او است. اما بعد، اى مردم، هر پيامبرى نصف زمانى كه پيامبر پيش از او در امتش بوده در بين امتش خواهد بود. عيسى بن مريم عليه السلام چهل سال در ميان قومش بود و من با شتاب به بيست سال رسيدم. بدانيد كه نزديك است كه من از شما جدا شوم. آگاه باشيد كه من و شما را به پرسش خواهند گرفت. آيا من پيام الهى را به شما رساندم ؟ شما در اين باره چه مى گوييد ؟

از هر گوشه اى پاسخ دهندگانى برخاستند و گفتند: شهادت مى دهيم كه تو بنده و فرستاده خدايى و پيامش را رساندى و در راهش بسيار كوشيدى و امرش را آشكار

ص: 81


1- . مناقب ابن مَغازلى: ص 16 - 18.

ساختى و او را تا گاه مرگ خواهى پرستيد. خدا از جانب ما بهترين پاداشى را كه از سوى امت ها به پيامبران مى دهد به تو عطا فرمايد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شما شهادت نمى دهيد كه معبودى جز اللّه نيست و او شريكى ندارد و اينكه محمد بنده و فرستاده او است و اينكه بهشت و دوزخ حقّ اند و شما به همه كتاب خدا ايمان داريد ؟ مردم گفتند: چرا شهادت مى دهيم.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز شهادت مى دهم كه شما را تصديق كردم و شما نيز مرا تصديق كرديد. بدانيد كه من پيشتاز شمايم و شما پيروان من هستيد. نزديك است كه كنار حوض نزد من آييد و آنگاه كه مرا ديدار كنيد، از شما خواهم پرسيد كه: پس از من با دو چيز گرانبهاى من چگونه رفتار كرديد ؟ فهم سخن پيامبر صلى الله عليه و آله بر ما دشوار گشت و ما درنيافتيم كه دو چيز گرانبها چيست ؟ تا اينكه مردى از مهاجران برخاست و گفت: اى پيامبرخدا، پدر و مادرم به فدايت، دو چيز گرانبها چيستند ؟

حضرت فرمود: بزرگ ترين آن دو كتاب خداى تعالى است؛ ريسمانى كه يك سرش به دست خدا و سر ديگرش به دستان شماست. به آن چنگ زنيد و از آن منحرف نشويد. كوچك ترين آن دو خاندان من است؛ همان ها كه به قبله من روى كردند و دعوت مرا اجابت نمودند.

ايشان را نكشيد و مقهورشان نگردانيد و رهايشان نكنيد، زيرا من از خداى داناى آگاه براى آنان هر خيرى را خواستم و او آنچه را خواستم به من بخشيد. يارى كننده اين دو چيز گرانبها يارى كننده من است، و هر كس ايشان را وانهد مرا وانهاده است. دوست اين دو دوست من و دشمن اين دو دشمن من است.

آگاه باشيد كه امت هاى پيش از شما هلاك نگشتند مگر وقتى كه خواسته هاى خود را دين خويش گرداندند و در ضدّيت با آموزه هاى پيامبرشان پشتيبان هم گشتند و كسى را كه براى دادگسترى برخاست كشتند.

سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين مولاى او است، و هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر

ص: 82

كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى نما. اين سخن را سه بار فرمود. اين پايان خطبه است.

هشتم. روايت حموينى

هشتم. روايت حموينى(1)

ابراهيم بن محمد بن حَمّويه نيز حديث غدير را با لفظ «ولىّ» به سند خود از سعد بن ابى وقاص روايت كرده است.

نهم. روايت ابن كثير

نهم. روايت ابن كثير(2)

اسماعيل بن عمر معروف به ابن كثير دمشقى نيز حديث غدير را با لفظ «ولىّ» از نَسايى در سننش روايت كرده، و سپس گفته است: نَسايى در نقل اين حديث از اين طريق متفرّد است. شيخ ما ابوعبداللّه ذهبى گفته است: اين حديث صحيحى است. ابن ماجه گويد ... . عبدالرزّاق نيز اين حديث را از مَعمَر، از على بن جُدعان، از عدى، از براء روايت كرده است.

دهم. روايت ولى اللّه دهلوى

دهم. روايت ولى اللّه دهلوى(3)

شاه ولى اللّه دهلوى نيز اين حديث را از حاكم نيشابورى از زيد بن ارقم روايت كرده است.

تا اينجا روشن شد:

اولاً: «مَفعَل» به معناى «فعيل» مى آيد.

ثانيا: «مَولى» به معناى «ولىّ» مى آيد.

ثالثا: اين احاديث، به ويژه حديث سعد، به روشنى بر امامت دلالت مى كنند، زيرا امام «ولىّ امر» و «متصرّف در امر» است و مراد از «ولىّ» در اين احاديث قطعا همين است، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اصحاب پرسيده: «ولىّ شما كيست ؟ » و آنان پاسخ گفته اند:

ص: 83


1- . فرائد السمطين: ج 1 ص 70.
2- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 209.
3- . ازالة الخفاء فى سيرة الخلفاء: ج 2 ص 112.

«خدا و رسولش» . از اين رو، اگر مراد از «ولىّ» ، «محبّ» بود، حصرِ ولايت در خدا و رسولش معنايى نداشت.

در تمام اين روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن، اين ولايت را براى خدا و رسولش صلى الله عليه و آله ثابت كرد، و مردم هم به آن شهادت دادند. آنجا كه رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس خدا و رسول ولىّ او هستند، بى گمان اين (على عليه السلام) ولىّ او است» ؛ يعنى هر كس خدا و رسولش متصرّف در امر او هستند، بى گمان على عليه السلام متصرّف در امر او است.

گروه هفتم: آمدن «مَولى» به معناى «سيّد» (سرور و مهتر قوم)
اشاره

آمدن «مَولى» به معناى «سيّد» ، از سخنان گروهى از مشاهير عامه ثابت مى شود:

اول. احمد بن حسن زاهد

وى در تفسير آيه «حَتّى إذا جاءَ أحَدَكُمُ المَوتُ تَوَفَّتهُ رُسُلُنا وَ هُم لا يُفَرِّطُونَ . ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(1): «تا هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را مى ستانند و در كار خود كوتاهى نمى كنند. سپس به سوى خدا مولاى راستين شان بازگردانده شوند» .

دوم. زَمخشرى

دوم. زَمخشرى(2)

او در تفسير آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(3): «تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» .

سوم. ابن اثير

سوم. ابن اثير(4)

وى مى نويسد: «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است. و آن اسمى است كه بر جماعت كثيرى واقع مى شود، از جمله: ربّ و مالك و سيّد.

ص: 84


1- . انعام / 61 ، 62 .
2- . كشّاف: ج 1 ص 333.
3- . بقره / 286.
4- . النِهاية: «ولى» .
چهارم. نَوَوى

چهارم. نَوَوى(1)

كلام ابن اثير را آورده است.

پنجم تا هفتم. احمد كواشى و بَيضاوى و نَسَفى

در تفسير «أنتَ مَولانا» .

هشتم. طيّبى

هشتم. طيّبى(2)

ذيل حديث نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » : در «النِهاية» آمده است: «مَولى» بر جماعت كثيرى واقع مى شود، از جمله: مالك و سيّد.

نهم. ابن كثير

نهم. ابن كثير(3)

در تفسير آيه «وَ إن تَوَلَّوا فَاعلَمُوا أنَّ اللّه َ مَولاكُم نِعمَ المَولَى وَ نِعمَ النَصيرُ»(4): «اگر رويگردان شوند بدانيد كه خدا مولاى شماست مولاى خوب و ياور خوب است» .

دهم. جلال الدين سيوطى

در «الدرّ النثير فى خلاصة نِهاية ابن الاثير» و «تفسير الجلالين» .

يازدهم. على بن سلطان قارى

يازدهم. على بن سلطان قارى(5)

در «شرح المشكاة» .

دوازدهم. فاضل رشيدالدين خان دهلوى (شاگرد دهلوى)

در «إيضاح لطافة المقال» .

نتيجه

پس ثابت شد كه مَولى به معناى «سيّد» مى آيد، و «سيّد» به معناى «امام» و «رئيس»

ص: 85


1- . تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 4 ص 196.
2- . شرح المشكاة مخطوط .
3- . تفسير ابن كثير: ج 2 ص 309.
4- . انفال / 40.
5- . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 568 .

است، چنانچه إن شاء اللّه در ادامه خواهد آمد. بنا بر اين، استدلال به حديث غدير براى اثبات امامت على عليه السلام از اين وجه نيز تامّ است.

از همين رو سيد مرتضى مى گويد: روزى در محضر شيخ مفيد - كه عزّتش مستدام باد - سخن شيخ ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن بن قِبه رازى در كتاب «الانصاف» را ياد كردم. وى در اين كتاب نوشته است: شيخى از معتزله انكار كرد كه «مَولى» نزد عرب به معناى «سيّد» و «امام» باشد. من در برابر او اشعار اخطل(1) را خواندم:

فَما وَجَدَت فيها قُرَيشٌ لأمرها *** أعَفَّ وَ أوفى مِن أبيكَ وَ أمجَدا

وَ أورى بِزَندَيهِ وَ لَو كانَ غَيرَهُ *** غَداةً اختِلافُ الناسِ أكدى وَ أصلَدا

فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ كَلَّهُمُ *** وَ أحرى قُرَيشٍ أن تُهابَ وَ تُحمَدا

قريش براى امر خود كسى را پاكدامن تر و وفادارتر و بزرگوارتر و بخشنده تر از پدرت نيافت. اگر كسى غير او خليفه مى شد چند دسته گى مردم در بامداد آن روز شديدتر و سخت تر مى گشت. تو از ميان همه مردم مولاى قريش شدى و شايسته ترين كسى گشتى كه از تو بترسند و تو را بستايند.

شيخ معتزلى را چنان ساكت كردم كه گويى سنگى را در دهان او فرو كرده اند. من شروع به نيكو شمردن سخن ابن قِبه كردم.(2)

بنا بر همه اينها، تمام اين معانى كه دانشمندان عامه براى واژه «مَولى» آورده و به آن اعتراف كرده اند مفيد امامت و رياست است. اين معانى متقارب و متلازم اند و تنها يكى از آنها براى استدلال به حديث غدير در اثبات امامت كافى است، چه رسد به اينكه همه آنها در نظر گرفته شود. بنا بر اين، آنچه ياد كرديم براى دفع شبهات متعصّبان و منكران كافى است.

ص: 86


1- . اخطل ت 19 - م 90 ق مسيحى و شاعر بنى اميه بود. الاعلام: ج 5 ص 123. وى اين شعر را در مدح عبدالملك بن مروان سروده است. رسالة فى معنى المولى (شيخ مفيد) : ص 17، 18. (مترجم) .
2- . الفصول المختارة من العيون و المحاسن: ج 1 ص 4، 5 .

معناى «اولى» براى «مولى» به بيانى ديگر

اشاره

بحث در معناى «مولى» و اراده «اولى» از اين واژه را با بيانى ديگر و به طور فهرستوار نيز مى توان دنبال نمود:

اينكه از واژه مولى معناى اَولى يا همان «سزاوارتر» اراده شده يا اينكه اين مفهوم يكى از معانى مولى است، كسى از علماى لغت آن را انكار نكرده است. بلكه در فرهنگ هاى لغت و غير آن، اولى را از معانى مولى به شمار آورده اند. به طورى كه برخى از آنان مولى را در تفسير آيه هاى قرآن كريم به «اَولى» تعبير كرده، و برخى از آنان به طور مطلق گفته اند كه مولى به معناى اولى مى آيد. بعضى نيز اين معنى را در شرح برخى از شعرهاى عرب آورده اند. اينك به بررسى هر يك از اين موارد به طور مبسوط مى پردازيم:

گروه اول
اشاره

كسانى كه در تفسير برخى آيات قرآن حكيم به تطبيق معنى «اَولى» براى كلمه «مولى» تصريح كرده اند:

آيه اول

شاهد سخن گفتار خداى تعالى است كه مى فرمايد: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَروا مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(1): «پس امروز براى نجات از هيچ يك از شما و كافران فديه نپذيرند منزلگاهتان آتش و آن آتش شما را سزاوارتر است و چه بد سرانجامى است» .

1. ابوعبيده معمّر بن مثنى تيمى (م 210 ق) . وى در «مجاز القرآن» گفته است: «هى مولاكم» يعنى آن سزاوارتر به شماست، و بيت زير را از لبيد بن ربيعه عامرى شاهد آورده است:

ص: 87


1- . حديد / 15.

فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفَها وَ أمامَها

گاو وحشى صبح كرد در حالى كه گمان مى كند پشت سر و پيش رويش سزاوارتر براى ترسيدن از صياد است.(1)

2. فراء ابوزكريا يحيى بن زياد كوفى (م 207 ق) . رازى در تفسير خود و ابن حجر عسقلانى در «فتح البارى»(2) و آلوسى در تفسير خويش(3) همين معنى را از او حكايت كرده اند.(4)

3. كلبى، كه رازى در تفسير خود(5) و نيز عسقلانى و آلوسى از او نقل كرده اند.

4. فيروزآبادى در تفسيرش(6) به نقل از تفسير ابن عباس و همچنين علامه امينى به نقل از تفسير مزبور، اين مفهوم را بيان كرده اند.

5 . زجّاج، كه رازى و آلوسى و عسقلانى از او نقل كرده اند.

6 . اخفش اوسط ابوالحسن سعيد بن سعد نحوى (م 215 ق) ، كه رازى در «نهاية العقول» از او نقل كرده است.

7. بخارى در صحيح خود گفته است: «مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است.(7)

8 . ابوبكر انبارى محمد بن قاسم لغوى نحوى (م 328 ق) همين مطلب را در «مشكل القرآن» گفته، و علامه ابن بطريق نيز در «العمدة» از او حكايت كرده است.(8)

ص: 88


1- . مجاز القرآن: ج 2 ص 256.
2- . فتح البارى: ج 8 ص 509 .
3- . تفسير آلوسى: ج 27 ص 155.
4- . مفاتيح الغيب: ج 29 ص 227.
5- . التفسير الكبير: ج 29 ص 227.
6- . تفسير فيروزآبادى: ص 342.
7- . صحيح بخارى چاپ مصر، سال 1348 ق : ج 8 ص 183.
8- . العمدة: ص 55 .

9. قاضى بيضاوى گفته است: «مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است، و بيت مذكور از لبيد را به عنوان مثال آورده است.(1)

10. ابوالحسن رمّانى على بن عيسى بن عبداللّه نحوى (م 384 ق) ، كه رازى در «نهاية العقول» از او حكايت كرده است.

11. ابوالفرج بن جوزى همين معنى را در تفسير خود گفته است.

12. علاءالدين قوشچى (م 879 ق) در «شرح التجريد» آن را گفته است.

13. يوسف بن سليمان شنتمرى نحوى مشهور به اعلم در «تحصيل عين الذهب» - كه تعليق كتاب سيبويه مى باشد - آن را گفته است.(2)

14. فرّاء حسين بن مسعود بغوى (م 510 ق) گفته است: «مولاكم» يعنى صاحب شما و سزاوارتر از شما به خودتان، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد.

15. ابن سمين احمد بن يوسف حلبى در تفسير خود «المصون فى علم الكتاب المكنون» آورده است: «هى مولاكم» ممكن است مصدر باشد؛ به معنى ولايتكم؛ يعنى صاحب ولايت شما. و ممكن است اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. يا اينكه به معنى «اولى بكم» بيايد؛ يعنى سزاوارتر از شما به خودتان، مانند اينكه بگويى: هُوَ مَولاهُ: او به آن سزاوارتر است.

16. ابن حجر عسقلانى در «فتح البارى» همين معنى را گفته است.(3)

17. عبدالرؤوف مصرى اين معنى را در «معجم القرآن» گفته است.(4)

18. محمد بن جرير طبرى در تفسير خود بر همين معنى تصريح كرده است.(5)

ص: 89


1- . تفسير بيضاوى: ج 2 ص 188.
2- . تحصيل عين الذهب چاپ بولاق : ج 1 ص 202.
3- . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 8 ص 509 .
4- . معجم القرآن: ج 2 ص 196.
5- . تفسير طبرى: ج 27 ص 228.

19. بدرالدين ابومحمد محمود بن احمد عينى (م 855 ق) در «عمدة القارى شرح صحيح البخارى» گفته است: در سخن بخارى كه مى گويد: «مَولاكُم أولى بُكُم» اشاره اى است به فرموده خداى تعالى؛ آنجا كه مى فرمايد: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1) يعنى آتش به شما سزاوارتر است. اين معنى را فرّاء و ابوعبيده نيز گفته اند.

البته در برخى نسخه ها اين معنى به صورت «هُوَ أولى بِكُم» ذكر شده، و در سخن ابوعبيده همين گونه آمده است. مذكر آوردن ضمير نيز به اعتبار مكان است.(2)

20. ابوالحجاج يوسف بن محمد بلوى در كتاب خود گفته است: و يكى از معانى مولى عبارت است از كسى كه سزاوارتر باشد. مانند كلام خداى تعالى كه فرموده: «مأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3) يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(4)

21. شيخ سليمان الجمل گفته است: «هِىَ مَولاكُم» ممكن است مصدر باشد، به معناى ولايت شما؛ يعنى صاحب ولايت شما. و ممكن است به معناى اولى باشد، مثل اينكه مى گويى: «هُوَ مَولاهُ» يعنى او سزاوارتر به آن است.(5)

22. ابوالبقاء عبداللّه بن حسين بن عبداللّه عكبرى نحوى (م 616 ق) در «وجوه الاعراب و القراءات» گفته است: گويند كه مولى به معنى سزاوارتر است.(6)

23. جاراللّه ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى (م 538 ق) گويد: گفته اند: «مولاكم» يعنى اولى بكم. او نيز سپس شعر لبيد را به عنوان مثال آورده است.(7)

24. ابوزيد سعد بن اوس بن ثابت انصارى لغوى (م 215 ق) كه صاحب «الجواهر العبقرية» اين معنى را از او نقل كرده است.

ص: 90


1- . حديد / 15.
2- . عمدة القارى شرح صحيح البخارى: ج 19 ص 222.
3- . حديد / 15.
4- . الف باء: ج 2 ص 588 .
5- . الفتوحات الالهية: ج 4 ص 390.
6- . وجوه الاعراب و القراءات، چاپ شده در حاشيه «الفتوحات الالهية» : ج 4 ص 384.
7- . تفسير الكشّاف: ج 3 ص 210.

25. شيخ يوسف اسماعيل نبهانى معنى مورد نظر را در «قرة العين» گفته است.(1)

26. جلال الدين سيوطى (م 911 ق) در «تفسير الجلالين» گويد: مولاكم يعنى اولى بكم.(2)

27. ابن قتيبه دينورى (م 276 ق) در «القرطين» گويد: «هى مولاكم» يعنى اولى بكم، و بيت پيشين لبيد را نيز به عنوان شاهد آورده است.(3)

28. ابوالبركات عبداللّه احمد بن محمود نسفى همين مطلب را در «مدارك التنزيل» گفته است.(4)

29. احمد مصطفى مراغى در تفسير خود گفته است: «هى مولاكم» يعنى جايگاه آتش به شما از هر جايگاه ديگرى سزاوارتر است، به خاطر كفر و ترديدى كه داشتيد.(5)

30. سيد محمود آلوسى در «روح المعانى» آورده است: كلبى و زجّاج و فرّاء و ابوعبيده گفته اند: «هى مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است، همان طور كه در شعر لبيد آمده است؛ آنگاه كه گاو وحشى را وصف مى كند كه از صداى شكارچى گريخته است و مى گويد: آن گاو وحشى صبح كرد در حالى كه مى پنداشت پشت سر و پيش رويش براى ترس سزاوارتر است.(6)

31. محمد بن احمد بن جزى كلبى اين معنى را در كتاب خود «التسهيل لعلوم التنزيل» گفته است.(7)

ص: 91


1- . قرة العين: ص 432.
2- . تفسير الجلالين: ص 197.
3- . القرطين: ج 2 ص 164.
4- . مدارك التنزيل: ج 3 ص 170.
5- . تفسير مراغى: ج 27 ص 168، 171.
6- . روح المعانى: ج 27 ص 155.
7- . التسهيل لعلوم التنزيل: ج 4 ص 97.

32. ابوحيّان اندلسى نحوى (م 745 ق) آن را در «البحر المحيط» گفته است.(1)

33. محمود حمزه و حسن علوان و محمد احمد برانق معنى ياد شده را در «تفسير القرآن الكريم» ذكر كرده اند.(2)

34. محمد عبداللطيف بن خطيب در «اوضح التفاسير» بر اين معنى تأكيد دارد.(3)

35. علامه شوكانى در «فتح القدير» گفته است: «مولاكم» يعنى اولى بكم، و مولى در اصل كسى است كه مصالح انسان را به عهده گيرد. سپس اين لفظ در مورد كسانى كه ملازم مفهوم آن بوده اند استعمال شده است.(4)

36. شيخ على مهايمى معنى مذكور را در «تفسير تبصير الرحمن» گفته است.(5)

37. ابوعبداللّه محمد بن احمد قرطبى آن را در تفسير خود پذيرفته است.(6)

38. ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير گويد: «هى مولاكم» يعنى آتش به سبب كفرورزى و شك شما از هر جايگاه ديگرى به شما سزاوارتر است.(7)

39. شيخ اسماعيل حقّى برسوى در تفسير خود گويد: «مولاكم» يعنى (آتش) تصرف در شما مى كند، مانند تصرف يك مولى در بندگانش، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد. و نيز يعنى سزاوارتر است به شما، زيرا مولى از اولى مشتق شده است، با حذف حروف زائد.(8)

ص: 92


1- . البحر المحيط: ج 8 ص 222.
2- . تفسير القرآن الكريم: ج 27 ص 126.
3- . اوضح التفاسير: ص 667 .
4- . فتح القدير: ج 5 ص 167.
5- . تفسير تبصير الرحمن: ج 2 ص 322.
6- . تفسير قرطبى: ج 17 ص 248.
7- . تفسير ابى الفداء: ج 4 ص 310.
8- . روح البيان فى تفسير القرآن: ج 9 ص 363.

40. جمال الدين قاسمى آن را در «محاسن التأويل» گفته است.

41. شيخ احمد صاوى مالكى در حاشيه خود بر «تفسير الجلالين» بر اين معنى باور دارد.(1)

42. علاءالدين محمد بن ابراهيم بغدادى معروف به خازن گويد: در تعبير مولاكم» گفته شده يعنى سزاوارتر است به شما، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد. معناى آن اين است كه آتش بر شما مسلط مى شود، زيرا بر شما چيرگى يافت و شما از پيش براى آن كار كرديد. پس آن از هر شى ء ديگرى به شما سزاوارتر است.(2)

43. محمد عثمان مير غنى محجوب مكى همين مفهوم را در «تاج التفاسير» آورده است.(3)

44. شيخ حسنين مخلوف، مفتى سرزمين هاى مصر آن را در «صفوه البيان» گفته است.(4)

45. خطيب شربينى آن را در تفسير خود گفته، و بيت پيشين لبيد را به عنوان شاهد آورده است.(5)

46. محمد غوث ناطئى گويد: «مولاكم» به فتح ميم و سكون واو و فتح لام و با رسم الخط الف مقصوره اى كه ياء پس از آن بيايد، مورد اتفاق است كه در آن اماله اراده شده و وصل ضمير نيز مورد اتفاق است. و در ميم آن اختلاف است كه ساكن است يا مضموم، و اينكه آيا اسم ظرف است يا نه ؟ البته بدون ترديد مراد از آن «اولى بكم» مى باشد.(6)

ص: 93


1- . چاپ در حاشيه تفسير الجلالين: ج 4 ص 172.
2- . لباب التأويل: ج 4 ص 229.
3- . تاج التفاسير چاپ بولاق مصر : ج 2 ص 196.
4- . صفوة البيان: ج 2 ص 403.
5- . السراج المنير: ج 4 ص 200.
6- . نثر المرجان چاپ حيدرآباد دكن، هند : ج 7 ص 213.

47. ابوالحسن على بن احمد واحدى اين معنى را در تفسير مختصر خود آورده است.(1)

48. صديق بن حسن قنوجى بخارى در تفسير خود گويد: «مولاكم» يعنى آن آتش به شما سزاوارتر است، و مولى در اصل كسى است كه مصلحت هاى انسان را به دست گيرد. سپس اين لفظ نسبت به كسانى كه اين موقعيت را دارند تعميم يافته است.(2)

49. كرمانى معنى مزبور را در «شرح صحيح بخارى» گفته است.(3)

50 . سيد اميرمحمد صنعانى آن را در «الروضة الندية» چاپ دهلى به نقل از فقيه حميد محلى آورده است.(4)

51 . شيخ حسن عدوى مالكى درباره «مولاكم» گفته است: يعنى اولى به شماست از هر جايگاه ديگرى، به خاطر كفر و شكى كه داشتيد.(5)

52 . نظام الدين نيشابورى در «غرائب القرآن» همين مطلب را گفته است.(6)

53 . ابواسحاق احمد ثعلبى (م 427 ق) در «الكشف و البيان» گفته است: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(7) يعنى همراه شما و سزاوارتر و داراى استحقاق بيشترى است كه مسكن شما باشد. سپس بيت لبيد را شاهد آورده است.

54 . ابوالسعود محمد بن محمد حنفى (م 982 ق) آن را در تفسير خود آورده است.(8)

ص: 94


1- . چاپ شده در حاشيه مراح لبيد: ج 2 ص 352.
2- . فتح البيان: ج 9 ص 232.
3- . شرح صحيح بخارى: ج 18 ص 129.
4- . الروضة الندية: ص 70.
5- . النور السارى فى شرح صحيح البخارى: ج 7 ص 24.
6- . غرائب القرآن، چاپ شده در حاشيه تفسير طبرى: ج 17 ص 131.
7- . حديد / 15.
8- . تفسير ابى السعود: ج 5 ص 138.

55 . المولى جاراللّه اللّه آبادى در حاشيه تفسير بيضاوى گويد: مولى مشتق از اولى است، با حذف حروف زائده.

آيه دوم

دومين شاهد گفتار، كلام خداى تعالى در سوره تحريم است. آنجا كه خداوند مى فرمايد: «قَد فَرَضَ اللّه ُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّه ُ مَولاكُم»(1): «به راستى كه خداوند شكستن سوگندهاتان را (با پرداخت كفاره) بر شما روا داشته و خداوند سرور شماست» .

56 . جاراللّه زمخشرى گفته است: «واللّه مولاكم» يعنى خداوند سرور و متولّى امور شماست. و گفته است: «مولاكم» يعنى خداوند سزاوارتر از شما به خودتان است. پس خيرخواهى او سودمندتر است براى شما از خيرخواهى شما براى خودتان.(2)

57 . صديق بن حسن قنوجى بخارى نيز گفتار زمخشرى را در تفسير خود تكرار كرده است.(3)

58 . نظام الدين نيشابورى در «غرائب القرآن» مانند سخن زمخشرى را گفته است.(4)

59 . ابوالبركات عبداللّه بن احمد بن محمود نسفى در تفسير خود گويد: «وَ اللّه ُ مَولاكُم»(5) يعنى خداوند سرور و متولى امور شماست. و گفته شده است: «مولاكم» يعنى كسى كه سزاورتر از خود شما به شماست. پس خيرخواهى او سودمندتر است براى شما از خير خواهى شما نسبت به خودتان.(6)

ص: 95


1- . تحريم / 2.
2- . تفسير الكشاف: ج 4 ص 453.
3- . فتح البيان چاپ بولاق مصر : ج 9 ص 441.
4- . غرائب القرآن: ج 17 ص 101.
5- . تحريم / 2.
6- . مدارك التنزيل: ج 4 ص 203.
آيه سوم

سومين آيه مورد استناد ما كلام خداى تعالى در آخرين آيه سوره بقره است كه مى فرمايد: «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «يگانه سلطان و ياور ما تويى پس ما را در چيرگى بر گروه كافران يارى فرما» .

60 . ثعلبى در «الكشف و البيان» گفته است: «انت مولانا» يعنى ياور و حافظ ما و تو به ما سزاوارترى. اين مطلب در «الغدير» علامه امينى نيز آمده است.

آيه چهارم

كلام خداى تعالى در سوره آل عمران است كه شاهد ديگرى در اين بحث است. آنجا كه مى فرمايد: «بَلِ اللّه ُ مَوليكُم وَ هُوَ خَيرُ الناصِرينَ»(2): «بلكه خدا مولاى شماست و او بهترين ياوران است» .

61 . احمد بن حسن درواجكى در تفسير خود مشهور به «تفسير زاهدى» گفته است: خدا سزاوارتر است به اينكه اطاعت شود.

آيه پنجم

و سرانجام آيه 51 سوره توبه شاهدى ديگرى بر بحث ماست كه مى فرمايد: «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنونَ» : «بگو اى رسول ما هرگز جز آنچه خدا مقدر فرموده به ما نخواهد رسيد او است مولاى ما و البته اهل ايمان در هر حال بر خدا توكل خواهند كرد» .

62 . ابوحيان اندلسى در تفسير خود ج 5 ، ص 52 گويد: كلبى گفته است: يعنى خداوند سزاوارتر از ما نسبت به خود ما در زندگانى و مرگ است.(3)

ص: 96


1- . بقره / 286.
2- . آل عمران / 143.
3- . تفسير ابوحيان اندلسى: ج 5 ص 52 .
گروه دوم

دومين گروه، دانشورانى مى باشند كه در آثار خود بر اطلاق كلمه مولى به معناى «اولى» تصريح كرده اند:

63 . ابوبكر انبارى محمد بن قاسم لغوى (م 328 ق) گفته است: مولى از اضداد است؛ يعنى هم شخص نعمت دهنده اى است كه برده را آزاد مى كند، و هم كسى است كه نعمت آزادى به او داده شود.

اين لفظ جز اين دو معنى، شش معناى ديگر نيز دارد كه يكى از آن معانى «اولى به شما» است. چنانچه خداى تعالى فرمود: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)، كه معناى آن سزاوارتر به شما مى باشد.(2) لبيد نيز در بيتى چنين سروده است: پس گاو وحشى صبح كرد در حالى كه گمان مى كرد پشت سر و پيش رويش براى ترس از صياد سزاوارتر است.

64 . ابوالطيب عبدالواحد بن على لغوى حلبى (م 351 ق) همين مطلب را در كتاب «الاضداد فى كلام العرب» گفته است.(3)

65 . ابوبكر محمد بن عزيز سجستانى در «نزهة القلوب فى تفسير غريب القرآن» - چاپ شده در حاشيه «تبصير الرحمن» - چنين گفته است: معنى مولى به هشت وجه است: مُعتِق: آزاد كننده برده، مُعتَق: برده آزاد شده، ولىّ، و بلاخره سزاوارتر به يك شى ء ... .(4)

66 . ابوحيّان اندلسى در «تحفة الاريب» مى گويد: مولى آزادكننده يا سزاوارتر به يك شى ء است.(5)

ص: 97


1- . حديد / 15.
2- . الاضداد چاپ كويت : ج 2 ص 46.
3- . الاضداد فى كلام العرب چاپ دمشق : ج 2 ص 665 .
4- . نزهة القلوب فى تفسير غريب القرآن، چاپ شده در حاشيه «تبصير الرحمن» ج 2 ص 154.
5- . تحفة الاريب چاپ حماة : ص 136.

67 . ابوالحجاج يوسف بن محمد بلوى در كتاب خود «الف باء» گفته است: ابن عزيز على گفته است كه معنى مولى بر هشت وجه است: آزادكننده، آزادشده، ولىّ، سزاوارتر به شى ء و ... .(1)

68 . جلال الدين احمد خجندى در «توضيح الدلائل» گويد: مولى بر چند معنى گفته مى شود. از جمله آنها سزاوارتر (اولى) است. او سپس گفته خداى تعالى «هى مولاكم» را شاهد مى آورد.

69 . شيخ ابوبكر زكريا يحيى بن على بن محمد بن حسن خطيب تبريزى (م 502 ق) درباره كلام جعفر بن علبه حارثى گويد: مفهوم مولى بر چند وجه است: بنده، آقا، پسرعمو، داماد، همسايه، ولىّ، هم قسم و سرانجام «اولى بر شما» .(2)

70. ابومسلم محمد بن طلحه شافعى همين معنى را در «مطالب السؤول» گفته است.(3)

71. شمس الدين سبط بن جوزى اين معنى را در «تذكرة الخواص» گفته است.(4)

72. زين الدين محمد بن ابى بكر عبدالقادر رازى در «غريب القرآن» گويد: معنى مولى در لغت بر هشت وجه است، كه از جمله آنها «اولى به شى ء» است.

73. ابن صباغ مالكى (م 855 ق) اين معنى را در «الفصول المهمة» ذكر كرده است.

74. سيد مؤمن شبلنجى در «نور الابصار» گويد: دانشمندان گفته اند لفظ مولى در ازاى معانى مختلفى استعمال شده، كه در قرآن كريم بدان معانى وارد شده است. گاهى به معناى «اولى» است، چنانچه خداى تعالى در خصوص منافقين فرموده است: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم» ، يعنى آتش به شما سزاوارتر است ... .(5)

ص: 98


1- . الف باء: ج 2 ص 557 .
2- . شرح ديوان الحماسة: ج 1 ص 23.
3- . مطالب السؤول: ص 45.
4- . تذكرة الخواص: ص 32.
5- . نور الابصار: ص 71.

75. سعدالدين مسعود بن عمرو بن عبداللّه تفتازانى هروى شافعى (م 791 ق) معنى ياد شده را در «شرح المقاصد» گفته است.(1)

گروه سوم

اين گروه مشتمل بر كسانى است كه به كار برد لفظ مولى به معناى «اولى» در اشعار عرب تصريح كرده اند. از اين زمره اند:

76. ابوالعباس ثعلب احمد بن يحيى بن زيد بن سيار شيبانى نحوى (م 291 ق) كه قاضى ابوعبداللّه حسين بن احمد زوزنى (م 486 ق) در «شرح المعلقات السبع» اين معنى را از او حكايت كرده است.(2)

77. محمد بن قاسم انبارى لغوى در «شرح القصائد السبع الطوال الجاهلية» در شرح بيت سروده لبيد بن ربيعه عامرى (كه: پس آن گاو وحشى صبح كرد در حالى ... ) گفته است: معنايش سزاوارتر به ترس و ملازمت با خوف است. وى سپس افزوده است: خداى عزوجل فرموده است: «النار هى مولاكم» يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(3)

78. محب الدين افندى همين مفهوم را در «شواهد الكشاف» ذكر كرده است.(4)

79. اسماعيل بن محمد قنوى در حاشيه خود بر تفسير بيضاوى، در شرح سخن لبيد گفته است: يعنى آن گاو وحشى صبح كرد در حالى كه به خاطر ترس از صياد رميده، و نمى داند او پشت سر او است يا در پيش رويش. پس گمان مى كند هر دو سوى پشت سر و پيش رو سزاوار و شايسته است كه خطرناك باشد.(5)

ص: 99


1- . شرح المقاصد: ص 288.
2- . شرح المعلقات السبع چاپ قاهره : ص 127.
3- . شرح القصائد السبع الطوال الجاهلية چاپ قاهره : ص 566 .
4- . شواهد الكشاف: ص 201.
5- . حاشيه قنوى بر تفسير بيضاوى چاپ عامرى، تركيه : ج 13 ص 121.

80 . اسماعيل حماد جوهرى در «صحاح» گويد: و اما سخن لبيد كه مى گويد: صبح كرد آنگاه ... ، او مى خواهد بگويد كه آن سزاوارترين مكانى است كه خطر (درگيرى) در آن باشد.(1)

81 . جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور افريقى انصارى (م 711 ق) معنى مذكور را در «لسان العرب» ذكر كرده است.(2)

82 . سيد مرتضى زبيدى (م 1205 ق) در «تاج العروس» گفته است: و سروده شاعر كه گفته است: پس صبح كرده ... ، همانا او موضعى را اراده كرده است كه ترس در آن سزاوارتر مى باشد.(3)

83 . قاضى ابوعبداللّه زوزنى در «شرح المعلقات السبع» در توضيح شعر لبيد گويد: پس صبح كرده گاو وحشى در حالى كه گمان مى كند هر دو سوى او شايسته ترس است؛ يعنى هر دو سوى او جايگاه و ملازم ترس مى باشند، يا گمان مى كند كه هر يك از آن دو به ترس سزاوارتر است؛ يعنى سزاوارتر است كه از آن بيم ورزد.(4)

84 . دكتر بدوى طبانه استاد نقد عربى در «معلقات العرب» در تبيين گفته لبيد آورده است: مولى المخافة يعنى سزاوارتر به ترس است.(5)

85 . عمرو بن عبدالرحمن فارسى قزوينى در «كشف الكشاف» درباره بيت لبيد مى گويد: مولى المخافة يعنى سزاوارتر و شايسته تر است به اينكه ترس در آنها باشد.

86 . عبدالرحيم بن عبدالكريم معنى مزبور را در «شرح المعلقات السبع» آورده است.

ص: 100


1- . الصحاح: ج 6 ص 2529.
2- . لسان العرب: ج 20 ص 291.
3- . تاج العروس: ج 10 ص 399.
4- . شرح المعلقات السبع: ص 127.
5- . معلقات العرب: ص 317.

87 . رشيد النبى همين معنى را در كتاب «شرح المعلقات السبع» خود ذكر كرده است.

88 . ابن تمجيد معنى مذكور را در حاشيه خود بر «تفسير بيضاوى» گفته است.(1)

89 . احمد بن محمدشهاب قاضى در حاشيه خود بر «تفسير بيضاوى» گفته است: صبح كرد ... ، يعنى گاو وحشى هنگامى كه به خاطر ترس از صياد رميد، نمى داند آن صياد پشت سر او يا پيش رويش مى باشد. پس گمان مى كند هر دو سوى پشت سر و پيش رويش سزاوارتر و شايسته تر اند به اينكه از آنها بيمناك باشد.(2)

اينان سران زبان عربى و آگاه به واقعيت زبان و حافظان علم و ادب و راويان شعر هستند كه اعتراف كرده اند، و براى معنايى كه ما در صدد اثبات آن مى باشيم تسليم شده اند. اگر ايشان كه بزرگان ادب عرب هستند نبودند، اين معنى از معانى اين واژه مورد شناسايى زبان شناسانه واقع نمى شد، و صحيح نبود كه بر آن نص آورد. در حالى كه اجماع آنان بر اين معنى دانسته شد.

به اين ترتيب و با اين سخنان متواتر و پى در پى و امثال آن، بى پايگى آنچه كه صاحب «تحفه اثنى عشريه» نسبت به انكار استعمال مولى به جاى اولى در زبان عرب به آن استناد كرده واضح مى شود !

شبهات و اشكالات بر معناى «مَولى»

اشاره

شبهات و اشكالات بر معناى «مَولى»(3)

در مورد استدلال به حديث غدير و لفظ «مَولى» شبهات و اشكالاتى مطرح شده است. در اينجا اين شبهات را يك به يك مطرح كرده و از وجوه مختلف پاسخ مى گوييم:

ص: 101


1- . حاشيه ابن تمجيد بر تفسير بيضاوى: ج 13 ص 121.
2- . حاشيه احمد بن محمدشهاب قاضى بر تفسير بيضاوى: ج 8 ص 162.
3- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 373 - 442.
شبهه اول: نيامدن «مَفعَل» به معناى «أفعَل»
اشاره

دهلوى مى نويسد: علماى عربيّت گفته اند كه «مَفْعَل» در هيچ ماده اى به معناى «أفْعَل» نيامده، در مادّه «ولى» و كلمه مولى كه على الخصوص نيامده است.

اين ادعا نيز دروغِ ديگرى است. سخنان صريح دانشمندان عربيّت كه مَولى را به «أولى» تفسير كرده اند، دلالت مى كند كه «مَفعَل» به معناى «أفعَل» مى آيد. بنا بر اين، آمدن مَفعَل به معناى أفعَل در خصوص اين ماده نيز ثابت است.

جالب اينجاست كه هر چند دهلوى مطالب كتاب خود را از كتاب «الصواقع» كابلى گرفته است، اما ميان اين سخن دهلوى و سخن كابلى در اين باره فرق بسيارى ديده مى شود. كابلى در كتابش مى نويسد: سخن شيعه باطل است، چرا كه مَولى به معناى «أولى» نيامده و هيچ يك از اهل عربيّت بر آمدن «مَفعَل» به معناى «أفعَل» تصريح نكرده است.

پس كابلى ادّعا نكرده كه دانشمندان زبان عربى تصريح كرده اند كه «مَفعَل» مطلقا در هيچ ماده اى به معناى «أفعَل» نيامده است، چه رسد به خصوص اين مادّه ! اين روشن مى كند كه آنچه دهلوى به دانشمندان زبان عربى نسبت داده دروغ و افتراى محض است.

لازم به ذكر است كه فخر رازى در انكار آمدن مَولى به معناى «أولى» سعى بسيار و كوشش فراوان كرده، و دهلوى چكيده سخن فخر رازى را آورده و مواردى را كه وى در آنها به حق و حقيقت اعتراف كرده حذف كرده است !

از جمله تفسير زجّاج و اخفش و رُمّانى، كه لفظ مَولى را به «أولى» و استشهاد به شعر لبيد و تصريح او به حكم ابن انبارى به اينكه مَولى همان «أولى» است را آورده اند.

ولى دهلوى دروغ ها و افتراءهايى را به سخن فخر رازى افزوده كه وى هرگز آنها را بر زبان نياورده است !

ص: 102

اول. دروغ هاى دهلوى در اين ادعا

دهلوى در اين ادعاى باطلش چندين دروغ گفته است:

1. «همه دانشمندان زبان عربى آمدن مَولى به معناى أولى را انكار كرده اند» . اين سخن در گفتار فخر رازى موجود نيست، بلكه ظاهر كلام فخر رازى تكذيب اين ادعاست، زيرا او يكبار تفسير مَولى به «أولى» و استشهاد به شعر لبيد را از ابوعبيده و اخفش و زجّاج و رُمّانى نقل مى كند، و بار ديگر تصريح مى كند كه ابوعبيده و ابن انبارى حكم كرده اند كه مَولى يعنى أولى.

2. «دانشمندان زبان عربى گفته اند كه مَفعَل در هيچ ماده اى به معناى أفعَل نيامده، چه رسد به اين ماده على الخصوص» . اين ادعا نيز در گفتار فخر رازى نيامده، بلكه او گفته كه هيچ يك از پيشوايان نحو و لغت از آمدن مَفعَل به معناى أفعَل سخنى نگفته است. تفاوت ميان اين دو سخن در اين است كه فخر رازى ادعا مى كند كه هيچ يك از دانشمندان زبان عربى اين معنى را ذكر نكرده اند، و دهلوى ادعا مى كند كه آنان تصريح كرده اند كه «مَفعَل» به معناى «أفعَل» نيامده است.

3. دهلوى قول به آمدن مَولى به معناى «أولى» را در ابوزيد لغوى منحصر كرده است. اما فخر رازى از اين حصر باطل سخنى نگفته و ظاهر كلامش نشان از بطلان آن دارد، زيرا قول به آمدن مَولى به معناى «أولى» را از گروهى از پيشوايان لغت نقل كرده است.

4. «جمهور دانشمندان زبان عربى ابوزيد را به سبب جايز دانستن آمدن مَولى به معناى أولى تخطئه كرده اند» . اين دروغ به قدرى روشن است كه فخر رازى جرأت نكرده آن را بر زبان آورد.

5 . «دانشمندان زبان عربى اعتماد ابوزيد به ابوعبيده در تفسير مَولاكُم به أولى در آيه شريفه(1) را خطا دانسته اند» . اين نيز سخنى است كه فخر رازى نگفته است.

ص: 103


1- . حديد / 15.

6 . «جمهور دانشمندان زبان عربى گفته اند كه اگر مَولى به معناى أولى بود، جايز بود كه به جاى أولى مِنكَ گفته شود: مَولى مِنكَ» . اين شبهه از فخر رازى است و او آن را ذكر كرده، ولى به هيچ يك از دانشمندان زبان عربى نسبت نداده است، چه رسد به جمهور آنان !

7. «جمهور دانشمندان زبان عربى گفته اند كه: فُلانٌ مَولى مِنكَ، به اجماع باطل و منكَر است» . اين سخن دو دروغ در بردارد: الف. حكم دانشمندان زبان عربى به بطلان اين استعمال. ب. ادعاى اجماع آنان بر اين بطلان، زيرا دانشمندان زبان عربى هرگز به بطلان اين استعمال تصريح نكرده اند.

8 . «جمهور دانشمندان زبان عربى گفته اند كه تفسير ابوعبيده بيان حاصل معنى است» . اين شبهه را نيز فخر رازى ذكر كرده ولى به هيچ كس نسبت نداده است، چه رسد به جمهور دانشمندان زبان عربى !

9 . «جمهور دانشمندان زبان عربى در مقام تخطئه تفسير ابوعبيده گفته اند كه حاصل معناى آيه اين است كه آتش قرارگاه و بازگشتگاه و جايگاه لايق به شماست» . اما هر كس در سخنان دانشمندان زبان عربى بنگرد، مى بيند كه آنان اين معانى را ضمن ديگر معانى محتمل براى آيه آورده اند، نه اينكه در صدد تخطئه ابوعبيده باشند.

10. «جمهور دانشمندان زبان عربى گفته اند كه تفسير ابوعبيده اين نيست كه لفظ مَولى به معناى أولى است» .

مشخص شد كه دهلوى در اين گفتار كوتاهش ده دروغ گفته، كه فخر رازى در سخن هاى طولانى اش حتى يكى از آنها را نگفته است ! !

دوم. اصل اين ادعا از فخر رازى است

اصل اين ادعا كه مَولى به معناى «أولى» و مَفعَل به معناى «أفعَل» نيامده از فخر رازى است، آنجا كه مى گويد: اگر صحّت اصل حديث غدير و مقدمه آن را بپذيريم، نخواهيم پذيرفت كه واژه مَولى به معناى «أولى» باشد. دليل اين ادعا دو امر است:

ص: 104

نخست اينكه «أفعَل منه» وضع شده تا بر معناى تفضيل دلالت كند، ولى «مَفعَل» بر آغاز كار؛ زمان و مكان دلالت مى كند. هيچ يك از پيشوايان نحو و لغت نگفته اند كه «مَفعَل» گاه به معناى افعل التفضيل است. و اين نشان مى دهد كه «مَولى» معناى «أولى» را افاده نمى كند.(1)

و اما پاسخ سخن فخر رازى:

پاسخ اول:

فخر رازى براى «مَفعَل» سه معناى «آغاز كار» و «زمان» و «مكان» را گفته و معناى ديگرى براى آن ذكر نكرده است. حال آنكه لفظ «مَفعَل» براى افاده معانى «فاعل» و «مفعول» و «فعيل» نيز مى آيد.

اين مطلب در ادامه، از سخنان پيشوايان لغت كه محور دانش زبان عربى اند دانسته خواهد شد. آمدن «مَفعَل» براى اين معانى در شدّت و ظهور به حدّى رسيده كه نه تنها هيچ متعصّبى آن را انكار نكرده، بلكه شخص فخر رازى به آمدن مَفعَل در معانى «فاعل» و «فعيل» اعتراف كرده است. وى در «نِهاية العقول» مى نويسد: مراد از مَولى و موالى در اين اشعار، اولياء است:

اخطل: فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ بَعدَهُ: پس از او تو از ميان مردم مولاى قريش شدى.

شعرى ديگر از او خطاب به بنى اميه: لَم يَأشِرُوا فيهِ إذا كانُوا مَواليِهِ: و در آن تكبّر نكنند هر گاه كه آنان از موالى ايشان باشند.

شاعرى ديگر: كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ: آنان موالى حقّ بودند و آن را مى طلبيدند. مانند اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مُزَينه و جُهَينه و اَسلَم و غِفار موالى خدا و فرستاده اش هستند؛ يعنى اولياى خدا و فرستاده اش.

ص: 105


1- . نِهاية العقول مخطوط .

پاسخ دوم:

اما مَولى در سخن ديگر حضرت: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » در روايت مشهور ديگرى كه در آن به جاى مولايش «وليّش» آمده تفسير شده است. و آيه «ذلكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا» يعنى ولىّ و ياور آنان. «وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1) يعنى ياورى ندارند. از ابن عباس و مجاهد و عموم مفسّران چنين روايت شده است.

پاسخ سوم:

و اما اين سخن فخر رازى كه مَفعَل براى دلالت بر معانى: آغاز كار و زمان و مكان وضع شده است، اگر مراد رازى اين است كه حصر معانى اين واژه در اين معانى باشد، لازمه اش آن خواهد بود كه آمدن «مَفعَل» در معانى فاعل و مفعول و فعيل باطل است. و اگر مراد او حصر نباشد، سخنش لغو است و حاصلى ندارد.

پاسخ چهارم:

اما كلام وى كه هيچ يك از پيشوايان نحو و لغت نگفته اند كه مَفعَل گاه به معناى افعل التفضيل است، با تصريح بزرگ پيشوايان لغت و تفسير به اينكه مَولى به خصوص مفيد معناى «أولى» است، باطل مى شود.

پاسخ پنجم:

اضافه بر اين، اگر ثابت شود كه در هيچ ماده اى مَفعَل به معناى «أفعَل» نيامده، عقلاً و نقلاً ميان اين مطلب و ميان نيامدن مَولى به معناى أولى ملازمه اى وجود ندارد. از اين رو، اينكه وى گفته: و اين نشان مى دهد كه مَولى معناى أولى را افاده نمى كند، جدّا باطل است، چرا كه در اين صورت استعمالات نادر و شمارى از الفاظ به كار رفته در كتاب و سنّت و كلام عرب و استعمالاتى كه در زبان عربى نظير ندارد باطل خواهد گشت.

ص: 106


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.

در اينجا شمارى از استعمالاتى كه در زبان عربى نظير ندارد را بيان مى كنيم:

بر كسى كه فراوان به الفاظ كتاب و سنّت پرداخته و بر سخنان دانشمندان زبان عربى آگاه باشد، كثرت استعمالاتى كه نمى توان براى آنها نظيرى يافت و شيوع كاربرد واژگان نادر روشن است. در اينجا نمونه هايى از اين استعمالات را مى آوريم:

1. «عِجاف» جمع «أعجَف» . خداى تعالى مى فرمايد: «وَ قالَ المَلِكُ إنّى أرى سَبعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأكُلُهُنَّ سَبعٌ عِجافٌ»(1): «پادشاه گفت من هفت گاو فربه را مى بينم كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند» . اين واژه در زبان عربى نظير ندارد.

سيوطى از قول ابن فارس و جوهرى و نيز خود فخر رازى از قول ليث گفته اند كه عَجَف از ميان رفتن فربهى است، و اسم مذكر آن أعجَف و مؤنّثش عَجفاء است، و در كلام عرب أفعل بر وزن فِعال جمع بسته نشده، مگر أعجَف و عِجاف؛ در مذكر و مؤنث. زيرا أفعل و فعلاء بر وزن فِعال جمع بسته نمى شوند، ولى آن را بر وزن سِمان ساخته اند و عرب گاه لفظى را بر وزن ضدّ آن مى آورد.(2)

2. «هاؤُم» . سيوطى مى نويسد: ابن هشام در تذكره اش گويد كه هاؤما و هاؤم در زبان عربى نادر و بى نظيرند، مثل ديگر اسماء افعال مانند «صَه» و «مَه» كه هرگز ضمير ظاهر نمى شود. البته هاؤم با وجود نادر بودنش در استعمال شاذّ نيست. در قرآن كريم آمده است: «هَاؤُمُ اقرَؤُوا كِتابيَه»(3): «نامه مرا بگيريد و بخوانيد» .(4)

3. «مَيسُرَة» به ضمّ سين كه قرائت عطاء است. سيوطى مى نويسد: سيبويه گويد: در كلام عرب واژه اى بر وزن مَفعُل وجود ندارد. ابن خالويه در «شرح الدريديّة» مى گويد: كِسائى و مُبَرَّد در برابر اين سخن واژگان مَكرُم و مَعُون و مَأْلُك را ذكر كرده اند.

ص: 107


1- . يوسف عليه السلام / 43.
2- . المزهر فى اللغة: ج 2 ص 77. الصحاح: «عجف» . تفسير فخر رازى: ج 18 ص 147.
3- . حاقّة / 19.
4- . الاشباه و النظائر: ج 2 ص 89 .

در دفاع از سيبويه گفته اند: واژگان مذكور اسماء جمع اند، اما سيبويه گفته كه اسم مفردى بر وزن مَفعُل وجود ندارد ! ابن خالويه گويد: من در قرآن نمونه اى يافته ام: «فَنَظِرَةٌ إلى مَيسَرَةٍ»(1): «پس مهلتى تا زمان گشايش» . عطاء مَيسَرَة را مَيسُرَة خوانده است.(2)

4. «جِمالات» . سيوطى مى نويسد: در كلام عرب واژه اى نيست كه شش بار جمع بسته شده باشد. مگر جَمَل، چرا كه آنان جَمَل را نخست با أجمُل و سپس با أجمال و پس از آن با جامل و بعد با جمال و سپس با جِمالة و پس از آن با جِمالات جمع بسته اند. خداى تعالى مى فرمايد: «جِمالاتٌ صُفْرٌ»(3): «شترهاى زرد» . بنا بر اين، جِمالات جمع جمع جمع جمع جمع جمع است.(4)

5 . «تفاوَِت» به فتح و كسر واو. سيوطى مى نويسد: در كلام عرب همواره مصدر فعل تَفاعَلَ بر وزن تفاعُل است، مگر در فعل تَفاوَتَ كه مصدر آن با فتح و كسر و ضمّ واو آمده، و اين غريب و مليح است. اين نكته را ابوزيد گفته است.(5)

6 . «تَكادُ» مضارعِ كُدْت. سيوطى مى نويسد: ابن قُتيبه گويد: هر فعلى ماضى اش بر وزن فَعُلَ باشد، مضارعش بر وزن يَفعُلُ است. تنها فعلى كه بر خلاف اين آمده يك فعل از افعال معتلّ است. سيبويه گف ت ه كه بعضى از اعراب مى گويند: كُدْت تَكاد.(6)

7. «سُقِطَ فى أيديهِم» .(7) سيوطى مى نويسد: در شرح مقامات مُطَرِّزى آمده است: زجاجى گويد: «سُقِطَ فى أيديهِم» عبارتى است كه پيش از قرآن از كسى شنيده نشده و عرب آن را نمى شناخته و در اشعارشان يافت نمى شود.(8)

ص: 108


1- . بقره / 280.
2- . المزهر: ج 2 ص 33.
3- . مرسلات / 33.
4- . المزهر: ج 2 ص 58 .
5- . المزهر: ج 2 ص 61 .
6- . المزهر: ج 2 ص 61 .
7- . اعراف / 149.
8- . المزهر: ج 2 ص 153.

8 . «نَشَدتُكَ بِاللّه ِ لَمّا فَعَلتَ» . سيوطى مى نويسد: زمخشرى در «الاحاجى» گويد: سخن عربى زبانان كه مى گويند: نَشَدتُكَ بِاللّه ِ لَمّا فَعَلتَ» سخنى است كه از جايگاه خود خارج شده و از طريق خود بازگشته و به راهى برده شده كه سبب شگفتى شنوندگان مى گردد، و از شمار امثال و سخنان سربسته نادر و چيستان ها و گفتارهاى خوش و نمكين و عجيب عربى زبان ها است.(1)

اين الفاظ و استعمالاتى كه اشاره شد از باب نمونه بود. موارد و مثال هاى بيشتر در دو كتاب «المزهر» و «الأشباه و النظائر» سيوطى و ديگر كتاب هاى اين موضوع فراوان آمده است.

سيوطى مى نويسد: ابن جنّى در «الخصائص» گويد: آيا لفظ مسموعِ منفرد پذيرفته و بدان احتجاج مى شود ؟ چنين لفظى حالات گوناگون دارد. نخست اينكه منفرد باشد؛ يعنى در الفاظ شنيده شده مانندى نداشته باشد، و با اين حال عربى زبانان در تكلّم به آن اتفاق نظر داشته باشند.

چنين لفظى به اجماع پذيرفته و به آن احتجاج و در ساخت واژگان به آن قياس مى شود، مانند: «شَنَئىّ» اسم منسوب به «شَنُوَّة» ، با اينكه در غير آن شنيده نشده، اما چون مخالف آن نيز شنيده نشده و اعراب آن را به كار مى برند مقبول است.(2)

عجيب اينجاست كه فخر رازى خود موردى را ذكر كرده كه مانندى ندارد ! وى در «نِهاية العقول» مى نويسد: از اصمعى درباره بيت لبيد دو قول حكايت شده است: يكى آنكه «مَولى» - چنانكه بيان كرديم - اسم است براى موضع «وَلْىْ» ؛ يعنى گاو ماده مى پندارد كه هر يك از دو جانبش جاى ترسيدن است.

«مَولى» در اينجا به سبب تغليب حكم لام بر فاء مفتوح العين آمده، بر اين اساس كه فتحه در معتلّ الفاء بسيار آمده است، مانند: مَوْهَب، مَوْحَد، مَوْضَع و مَوْحَل. اما كسره در معتلّ اللام جز در يك كلمه يعنى «مأوِى» شنيده نشده است.

ص: 109


1- . الاشباه و النظائر: ج 1 ص 188.
2- . المزهر: ج 1 ص 147.
سوم. پاسخى ديگر به اشكال دهلوى

از پاسخ هاى ادعاى دهلوى، يعنى نيامدن «مَولى» به معناى «أفعل» و نيامدن «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» ، نكته اى است كه به بركت اهل البيت عليهم السلام به ذهن من رسيده و آن اينكه نيامدن «مَفعَل» به معناى «أفعل» در موارد ديگر و درست نبودن استعمال «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» دلالت مى كند كه بر واژه مَولى پرتوى از نور لفظ جلاله اللّه تابيده است، زيرا خداى تعالى در قرآن كريم اين واژه را بر خود اطلاق كرده و آن را بى فاصله قرين لفظ جلاله و مانند آن ساخته است:

1. «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعفُ عَنّا وَ اغفِر لَنا وَ ارحَمنا أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «خداوندا آنچه توانش را نداريم بر دوش ما مگذار و ما را بيامرز و بر ما رحم كن كه تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» .

2. «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم وَ هُوَ خَيرُ الناصِرينَ»(2): «بلكه خدا مولاى شماست و او بهترين يارى دهندگان است» .

3. «ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(3): «سپس به سوى خدا مولاى راستين شان بازگردانده شوند» .

4. «وَ إن تَوَلَّوا فَاعلَمُوا أنَّ اللّه َ مَولاكُم نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ»(4): «اگر رويگردان شوند بدانيد كه خدا مولاى شماست مولاى خوب و ياور خوب است» .

5 . «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنُونَ»(5): «بگو جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده به ما نرسد او مولاى ماست و مؤمنان بايد بر خدا توكّل كنند» .

ص: 110


1- . بقره / 286.
2- . آل عمران / 150.
3- . انعام / 62 .
4- . انفال / 40.
5- . توبه / 51 .

6 . «وَ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ وَ ضَلَّ عَنهُم ما كانُوا يَفتَرُونَ»(1): و به سوى خدا «مولاى راستين شان باز گردانده شوند و آنچه به دروغ مى بافتند از آنان گم شود» .

7. «فَأقيمُوا الصَلاةَ وَ آتُوا الزَكاةَ وَ اعتَصِمُوا بِاللّه ِ هُوَ مَولاكُم فَنِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ»(2): «نماز به پا داريد و زكات بدهيد و به خدا پناه بريد كه او مولاى شماست و چه مولا و چه ياور خوبى است» .

8 . «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» .

9. «قَد فَرَضَ اللّه ُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّه ُ مَولاكُم وَ هُوَ العَليمُ الحَكيمُ»(4): «خدا گشودن سوگندهايتان را براى شما مقرّر كرد و خدا مولاى شماست و او داناى حكيم است» .

10. «وَ إن تَظاهَرا عَلَيهِ فَإنَّ اللّه َ هُوَ مَولاهُ وَ جِبريلُ وَ صالِحُ المُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةُ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرٌ»(5): «و اگر در برابر او هم پشت شويد بى گمان خدا مولاى او است و جبرئيل و مؤمن شايسته و پس از آنان فرشتگان پشتيبان اويند» .

پس آنكه سزاوارتر و شايسته تر است كه لفظ «مَولى» بر او اطلاق شود خداى تعالى است، و سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس سرور ما اميرالمؤمنين عليه السلام. از همين رو است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين واژه را بر خود اطلاق كرد، و در مقام بيان امامت على عليه السلام آن را برگزيد. پس چنانكه خدا و پيامبر و امام ويژگى هايى دارند، اين واژه نيز ويژگى هايى دارد كه ديگر واژگان از آنها بى بهره اند. بنا بر اين، همانگونه كه واژه اللّه خصائصى دارد كه مختصّ به آن است، واژه «مَولى» نيز خصائصى دارد.

ص: 111


1- . يونس / 30.
2- . حجّ / 78.
3- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
4- . تحريم / 2.
5- . تحريم / 4.

نجم الائمّه رضى الدين محمد بن حسن استرآبادى (م 684 يا 686 ق)(1) مى نويسد:

همزه «اللّه» را در «يا اللّه» بيشتر همزه قطع مى خوانند. از آن رو كه از ابتدا آگاه كنند كه الف و لام از آنچه در اصل بوده اند خارج شده و مانند جزء كلمه گشته اند، تا اجتماع ياء و لام ناپسند نباشد. پس اگر الف و لام بر اصل خود باقى مى بودند همزه اللّه در نگارش حذف مى شد، زيرا همزه لام معرفه همزه وصل است.

ابوعلى حكايت كرده كه اصل در «يا اللّه» وصل است. سيبويه جايز دانسته كه «اللّه» از لاهَ يَليهُ لَيها به معناى پنهان شدن گرفته شده باشد. بنا بر اين، در اينكه همزه اللّه همزه قطع باشد شكى نيست.

در اجتماع لام و ياء گفته اند: اين واژه ويژگى هايى دارد كه در ديگر واژگان روا نيست، مانند ويژگى هاى خود خداوند. از جمله اينكه اللّه در «اللّهمَّ» و «تَاللّه» و «آللّه» و «ها اللّه» و «ذا اللّه» به حرف مقدّرى مجرور است، و چنانكه در باب قسم خواهد آمد، همزه اش در «أفاللّه» همزه قطع است. اما شعر زير كه در آن همزه «الَتى» به وصل خوانده شده شاذّ است، و وجه جواز آن با وجود شاذّ بودن لزوم لام است:

مِن أجلِكِ يا الَتى تَيَّمتِ قَلبى *** وَ أنتِ بَخيلَةٌ بِالوَصلِ عَنّى

به خاطر تو اى كسى كه دلم را تسخير كردى، و حال آنكه تو نسبت به وصل با من بخيلى.

شعر زير نيز در شُذوذ، اشدّ است:

فَيَا الغُلامانِ اللَذانِ فَرّا *** إيّاكُما أن تَبغيا لى شَرّا

اى دو غلامى كه گريختيد، زنهار كه شرّى براى من پديد نياوريد.

ص: 112


1- . سيوطى شرح حال وى را نوشته و در علم ادبيات ستوده است. همچنين از شرح او بر كافيه ابن حاجب بسيار تعريف كرده است. وى شرحى نيز بر شافيه ابن حاجب دارد. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 567 .

بعضى از كوفيان دخول لام را بر كلمه اى كه بر سرش الف و لام است به طور مطلق جايز دانسته اند. دو ميم (ميم مشدّد) در «اللّهمَّ» عوض «يا» هستند كه براى تبرّك از اسم اللّه تعالى به آخر رفته اند.(1)

چهارم. آمدن «مَولى» به معناى «أولى» منحصر به قول به ابوزيد لغوى نيست

دهلوى قول به آمدن مَولى به معناى أولى را در ابوزيد لغوى منحصر كرده است. در پاسخ مى گوييم:

1. اين دعوى دروغ است

اين سخن كه تنها ابوزيد لغوى آمدن مَولى به معناى أولى را جايز دانسته كذب محض است. پيشتر گذشت كسانى كه قائل اند مَولى مفيد معناى أولى است شمار بسيار و گروه پرشمارى از استوانه هاى پيشوايان لغت و نامداران علوم عربى و ادبيات هستند.

2. اين سخن ردّ كابلى است

اقرار دهلوى به اينكه ابوزيد لغوى آمدن مَولى به معناى أولى را جايز دانسته ردّ استادش كابلى است كه صحتّ ثبوت اين قول از ابوزيد را نپذيرفته است. كابلى در «الصواقع» در جواب به حديث غدير مى نويسد: اين استدلال باطل است، زيرا مَولى به معناى أولى نيامده، و هيچ يك از دانشمندان زبان عربى تصريح نكرده اند كه مَفعَل به معناى أفعَل مى آيد، و ثبوت آنچه از ابوزيد روايت شده صحيح نيست.

3. سخن فخر رازى تكذيب كننده اين ادعاست

بطلان انحصار اين قول در ابوزيد لغوى از سخن فخر رازى نيز - كه اصل اين شبهات از او است - آشكار مى گردد، چرا كه در مباحث گذشته آمد كه وى تفسير مَولى به أولى را از جماعتى از پيشوايان لغت و ادب، مانند ابوعُبَيده و اخفش و زجّاج و رُمّانى و ابن انبارى نقل كرده است.

ص: 113


1- . شرح الكافية چاپ قديم : ج 1 ص 73.

4. قول ابوزيد براى استدلال به حديث غدير كافى است

اگر فرض شود كه جز ابوزيد لغوى هيچ كس از اديبان آمدن مَولى به معناى أولى را قبول ندارند، به چند وجه قول ابوزيد به تنهايى در استدلال به حديث غدير كافى است. در اينجا بعضى از آن وجوه را به اختصار مى آوريم:

وجه اول

سيوطى مى نويسد: نوع پنجم: شناخت منفردات. مراد از منفردات مواردى است كه يكى از اهل لغت در روايت آن منفرد است و كسى غير از او ناقل آن نيست. اگر ناقلِ منفرد اهل ضبط و اتقان باشد، همچون ابوزيد و خليل و اصمعى و ابوحاتِم و ابوعبيده و مانند ايشان حكم او قبول است. شرط اين قبول آن است كه كسانى كه در شمار از ناقل منفرد بيشترند، در آن مورد با وى مخالفت نكرده باشند.

اينك نمونه هايى از منفردات: يكى از ناقلان منفردات ابوزيد اَوسى انصارى است. در «الجَمهُرَة» آمده است: منشبة: مال. ابوزيد چنين گفته و ديگرى چنين سخنى نگفته است. در همان كتاب آمده است: گفته مى شود: «رَجُلٌ ثَطٌّ» نه «رَجُلٌ أثَطُّ» . ابوحاتم گويد: يكبار ابوزيد گفت: أثطّ. به او گفتم: آيا أثطّ مى گويى ؟ گفت: چنين شنيده ام.

و ثَطَط كمىِ ريش بر گونه هاست.(1)

بنا بر اين، اگر انفراد ابوزيد را در روايت آمدن مَولى به معناى أولى بپذيريم، باز هم حكم وى قبول است، چرا كه او - چنانكه سيوطى تصريح كرده - از اهل ضبط و اتقان است و هيچ يك از پيشوايان لغت در اين مورد با او مخالفت نكرده اند، چه رسد به شمار بسيار !

وجه دوم

سيوطى مى نويسد: ابن انبارى گويد: نقل اهل اهواء در لغت و غير آن مقبول است، مگر آنكه از كسانى باشند كه متديّن به كذب اند، مانند خطابيّه از رافضه. اين از آن رو

ص: 114


1- . المزهر: ج 1 ص 77.

است كه اگر بدعت بدعتگزار او را به دروغ وا ندارد، ظاهر امر صدق او است.(1) پس معلوم شد در جايى كه نقل اهل هوى و هوس پذيرفته است، نقل ابوزيد به طريق اولى پذيرفته خواهد بود.

وجه سوم

سيوطى مى نويسد: شيخ عزالدين بن عبدالسلام در فتاوايش گويد: در زبان عربى به اشعار عرب اعتماد مى كنم و حال آنكه آنان كافر بودند، زيرا وقوع تدليس از سوى ايشان بعيد است. چنانكه در پزشكى چنين مى كنم، چرا كه پزشكى در اصل برگرفته از گروهى كافر است.

پس در مورد عرب زبانى كه به قول او احتجاج مى شود عدالت شرط نيست، به خلاف راوى اشعار و لغات. همچنين در مورد عرب زبانى كه به سخنش احتجاج مى شود بلوغ را شرط نكرده و از همين رو از كودكان اخذ كرده اند.(2) بنا بر اين، قول ابوزيد لغوى از چندين جهت اولى به پذيرش است.

وجه چهارم

سيوطى مى نويسد: هر گاه از عرب زبان يا از شيخى معناى واژه اى پرسيده شود و او با فعلش و يا با گفتارش پاسخ دهد كفايت مى كند. در «الجَمهُرَة» آمده است: اصمعى از عيسى بن عمر نقل مى كند: از ذوالرمّه از معناى «نضناض» پرسيدم و او تنها زبانش را در دهانش حركت داد.

ابن دُرَيد مى گويد: گفته مى شود: نَضنَضَ الحَيَّةُ لِسانَهُ فى فِيهِ: مار زبانش را در دهانش حركت داد. و به همين سبب مار را نضناض ناميده اند.(3) روشن است كه ابوزيد عرب زبان و شيخ است و دليلى بر رد سخنش نيست.

ص: 115


1- . المزهر: ج 1 ص 84 .
2- . المزهر 1 / 84 . تدريب الراوى 1 / 152.
3- . المزهر: ج 1 ص 86 .

وجه پنجم

سيوطى مى نويسد: ابن جنّى در «الخصائص» گويد: هر كس گويد كه لغت تنها از راه نقل شناخته مى شود خطا كرده است، چرا كه لغت گاه از راه قرائن نيز دانسته مى شود. مثلاً كسى در شعر زير دقت كند مى يابد كه زَرافات يعنى جماعات:

قَومٌ إذا الشَرُّ أبدى ناجِذَيهِ لَهُم *** طارُوا إلَيهِ زَرافاتٍ وَ وُحدانا

قومى كه چون شرّ دو دندان عقلش را براى آنان آشكار كند، گروه گروه و يك يك به سوى آن پرواز مى كنند.(1)

پس در جايى كه معناى لغت بر اساس قرائن نيز دانسته مى شود، نقل صريح به اولويّت قطعى مفيد علم به آن خواهد بود.

وجه ششم

ابن هشام احتجاج به شواهدى را كه گويندگانشان شناخته شده نيستند جايز دانسته است. وى در پاسخ كسى كه بر اين سخن اشكال گرفته، گفته است: اگر سخن اشكال كننده درست مى بود احتجاج به پنجاه بيت از «الكتاب» سيبويه از اعتبار مى افتاد، زيرا در كتاب وى هراز بيت هست كه گويندگانش شناخته شده اند و پنجاه بيت هست كه گويندگانش ناشناخته اند.(2)

بنا بر اين، احتجاج به سخن امام مشهور ابوزيد لغوى به اولويّت قطعى جايز است.

5 . شرح حال ابوزيد لغوى

در آخر بد نيست اشاره اى به سخنان دانشمندان بزرگ اهل سنت در شرح حال و ستايش ابوزيد داشته باشيم كه بهترين شاهد بر بزرگى و شكوه اين مرد است و اينكه وى از ائمه لغت و ادب است.

ص: 116


1- . المزهر: ج 1 ص 37.
2- . المزهر: ج 1 ص 85 .

نَوَوى و ذهبى و يافعى و جَزَرى و سيوطى(1): نام كاملش ابوزيد سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى (م 214 يا 215 ق) ، و دوست شافعى و استاد ابوعُبَيد قاسم بن سلام است. وى در نحو و لغت پيشوا بوده و دو سوم لغت را حفظ بود.

خطيب بغدادى، ابوعثمان مازِنى، اصمعى، ابوعُبَيده، حافظ محمد بن صالح، مبرّد، حافظ ابوعلاء و سيرافى او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوداوود و تِرمِذى از او روايت كرده اند. همچنين مطالب عجيبى از مناقب ابوزيد لغوى در كتاب «المزهر فى اللّغة» از ابوالطيب لغوى آمده است.

پنجم. مستمسك ابوزيد قول ابوعُبَيده است

دهلوى مى نويسد: مستمسك ابوزيد سخن ابوعُبَيده در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم»(2) است. ابوعُبَيده ذيل آيه در معناى مَولاكُم نوشته است: يعنى أولى بِكُم.

اين سخن چند پاسخ دارد:

1. اين ادعا دليلى ندارد. به تصريح نَوَوى و ابن جَزَرى در «طبقات القرّاء» و ذهبى در «العِبَر فى خبر من غَبَر» و يافعى در «مرآة الجنان» ابوزيد معاصر ابوعبيده و تقريبا هم سنّ او بوده است: ابوزيد (ت 120 - م 215 ق) و ابوعبيده (ت 112 - م 207 يا 210 يا 211 ق) ، چنانچه در «بُغية الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة» آمده است.

2. از گفته هاى مبرّد و ديگران مغلوم مى شود كه ابوزيد از ابوعبيده اعلم و افضل است.

3. علاوه بر اينها، اين سخن دهلوى تكذيب كابلى است، زيرا كابلى صحّت ثبوت آمدن مَولى به معناى أولى در سخن ابوزيد را نفى كرده، ولى دهلوى تصريح نموده كه

ص: 117


1- . تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 1 ص 235. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 215. مرآة الجنان: حوادث سال 215. غاية النِهاية فى طبقات القرّاء: ج 1 ص 305. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 582 .
2- . حديد / 15.

ابوزيد آن را جايز دانسته و ادعا كرده كه ابوزيد در اين سخن به قول ابوعبيده اعتماد كرده است. اينها همه ردّ كابلى و تكذيب انكار او نسبت به ثبوت قول ابوزيد در آمدن مَولى به معناى أولى است.

4. همچنين، ظاهر گفتار دهلوى اعتراف به اين است كه ابوعبيده «هِىَ مَولاكُم»(1) را به «أولى بِكُم» تفسير كرده است. پس ابوعبيده نيز قائل است كه مَولى به معناى أولى آمده و اين واژه را در كلام الهى به اين معنى تفسير كرده است. از اين رو، انكار دهلوى نسبت به اينكه كلمه مَولى در حديث غدير به معناى أولى گرفته شود در غايت بطلان است.

5 . اما پاسخ اينكه دهلوى تفسير ابوعبيده را بر بيان حاصل معنى حمل كرده به زودى خواهد آمد. چكيده پاسخ اين است كه اين سخن ادعايى است بى دليل. حتى با فرض پذيرش آن، با استفاده معناى أولى از واژه مَولى به وجهى از وجوه منافاتى ندارد. علاوه بر اينها، اعتراف دهلوى به اينكه ابوعبيده مَولى را به أولى تفسير كرده، بر شدت تعصّب كابلى دلالت مى كند كه از اين موضوع دم نزده و گويا تلاش كرده اين حقيقت واضح را انكار كند.

ششم. لغويان آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده اند

دهلوى ادعا كرده كه جمهور دانشمندان زبان عربى قول ابوعبيده و تمسّك به آن را خطا دانسته اند ! اما اين ادعا دروغى است مانند ديگر دروغ هاى تكرارى و افترائات او ! پيشتر پدر دهلوى نيز آمدن مَولى به معناى ولىّ امر را انكار كرده است، عليرغم اينكه فخر رازى و پيروانش هرگز در اين معنى مناقشه نكرده اند.

دهلوىِ پسر نيز آمدن مَولى به معناى ولىّ امر را انكار نكرده، ولى آمدن مَولى به معناى أولى را نفى نموده و پنداشته كه مذهب جمهور دانشمندان زبان عربى همين است. با اينكه جمهور آنان هرگز اين قول را خطا ندانسته اند.

ص: 118


1- . حديد / 15.

اين سخن نيز چند پاسخ دارد:

1. بسيارى از بزرگان اهل عربيّت مانند: فرّاء و ابوعبيده و اخفش و ابوالعباس ثعلب و مُبَرَّد و زجّاج و ابن انبارى و سِجِستانى و رُمّانى و جوهرى و ثعلبى و واحدى و اعلم شَنتَمَرى و زوزنى و بَغَوى و زمخشرى و ديگران - كه نام هايشان گذشت - قائل به آمدن مَولى به معناى أولى و با ابوزيد موافق اند.

2. از ديگر امورى كه زشتى اين دروغ را نشان مى دهد اين است كه حتى فخر رازى - با اينكه خود پيشواى منكران است - جرأت نكرده چنين دروغى بگويد. تابعان او مانند اصفهانى و ايجى و جرجانى و بَرزَنجى و ابن حجر و كابلى نيز آن را بر زبان نياورده اند، با اينكه آنان نيز در مقام ردّ بر حديث غدير و باطل كردن استدلال به آن بوده اند.

3. همچنين اين ادعا دروغ كابلى را هم روشن مى كند كه صحّت نسبت اين قول به ابوزيد را نفى كرده است، چرا كه صريح كلام دهلوى اين ادعاست كه جمهور اهل عربيّت ابوزيد را در اين قول انكار كرده اند. بنا بر اين، قول ابوزيد به آمدن مَولى به معناى أولى نزد جمهور ثابت بوده است.

4. جالب اينجاست كه دهلوى در باب مكائد كتابش تحفه، به سخن همين ابوزيد لغوى احتجاج كرده است ! ولى اينجا كه موافقت سخن ابوزيد را با مذهب حق ديده، مى كوشد كه قول او را باطل كند، هر چند با دروغ ها و افترائات متوالى و تكرارى !

5 . حتى اگر فرض كنيم كه يكى از لغويان به صراحت ابوزيد را در اين قول انكار كرده باشد، انكار او حجت نخواهد بود، زيرا مُثبِت بر نافى مقدّم است، و البته اثبات دو مُثبِت براى صحت استدلال پيروان حق كافى است.

6 . از آنچه گذشت دانسته شد كه ابوزيد از ابوعبيده و اصمعى و حتى از خليل اعلم و افضل است. همچنين دانسته شد كه دانش زبان عربى به اين سه تن مى انجامد. از اين رو، آمدن مَولى به معناى أولى به سخن برترين اين سه تن - كه دانش زبان عربى به

ص: 119

ايشان مى انجامد - ثابت شده است. همچنين يكى ديگر از آنان - يعنى ابوعبيده - نيز به اين قول قائل است، چرا كه مَولى را در آيه كريمه به أولى تفسير كرده است.

هفتم. «مَولى» به معناى «أولى» لوازم نادرستى دارد

دهلوى مدّعى است كه جمهور دانشمندان زبان عربى گفته اند كه اگر مَولى به معناى أولى بود، جايز بود كه به جاى أولى مِنكَ گفته شود: مَولى مِنكَ. و مَولى مِنكَ به اجماع باطل و نادرست است. اين سخن به چند وجه باطل است:

1. نسبت اين كلام به جمهور دروغ است

نسبت دادن اين ادعا به جمهور دانشمندان زبان عربى دروغى آشكار است.

2. اصل اين گفتار از فخر رازى است

اصل اين گفتار باطل از فخر رازى و پيروان او است كه در زبان عربى تبحّرى ندارند، و اگر كمترين آشنايى با ادبيات عرب داشتند اين سخن را بر زبان نمى راندند. و لذا كابلى زيركى كرده و از آن دم نزده است. اين شبهه و پاسخش حتى در آغاز كتاب هاى ابتدايى درس ادبيات مانند «سلّم الثبوت» و شروحش آمده است. ولى دهلوى عمدا از اين مطلب غفلت كرده است ! ؟

3. نصّ سخن فخر رازى و پاسخ آن

گفتار دهلوى چكيده كلام فخر رازى است. لذا در اينجا سخن فخر رازى را از «نِهاية العقول» مى آوريم، و به تفصيل شبهه او را پاسخ مى دهيم:

يك. سخن فخر رازى

بى گمان اگر مَولى به معناى أولى مى آمد، درست بود كه هر چه با يكى از آنها همراه مى گردد با ديگرى نيز همراه شود. ولى در اينجا چنين نيست، و از همين رو مَولى به معناى أولى نيست.

بيان شرط: تصرّف واضع در زبان تنها در وضع الفاظ مفرد براى معانى مفرد است. اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر، پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند عقلى است. براى نمونه، وقتى مى گوييم: «انسان حيوان است» ، حقيقتى كه واژه

ص: 120

انسان مفيد آن است به وضع است، و حقيقتى كه واژه حيوان مفيد آن است نيز به وضع است. ولى نسبت حيوان به انسان پس از دانستن اينكه هر يك از اين دو لفظ براى معناى ويژه اى وضع شده اند به عقل است نه به وضع.

پس از ثبوت اين مقدمه مى گوييم: هر گاه لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ «مِن» براى معنايى ديگر، صحّت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع بلكه به عقل است.

بنا بر اين، اگر آنچه از لفظ «أولى» فهميده مى شود، بى كم و كاست همان باشد كه از لفظ «مَولى» فهميده مى شود و عقل به صحت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم «أولى» حكم كند، صحّت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم «مَولى» نيز واجب خواهد بود، زيرا صحّت اين اقتران نه وابسته به دو لفظ بلكه بين مفهوم آن دو است.

اما چنين نيست كه هر چه دخولش بر «أولى» صحيح باشد، دخولش بر «مَولى» نيز صحيح باشد. براى نمونه: صحيح است كه گفته شود: «هُوَ أولى مِن فُلانٍ» ولى صحيح نيست كه گفته شود: «هُوَ مَولى مِن فُلانٍ» . و صحيح است كه گفته شود: «هُوَ مَولىً» و «هُما مَولَيانِ» . اما صحيح نيست بدون «مِن» گفته شود: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» .

همچنين «هُوَ مَولى الرَجُلِ» و «مَولى زَيدٍ» درست است، ولى «هُوَ أولَى الرَجُلِ» و «أولى زَيدٍ» درست نيست. و «هُما أولى رَجُلَينِ» و «هُم أولى رِجالٍ» صحيح است، ولى «هُما مَولى رَجُلَينِ» و «هُم مَولى رِجالٍ» صحيح نيست. همچنين، گفته مى شود: «هُوَ مَولاهُ و مَولاكَ» ، اما گفته نمى شود: «هُوَ أولاهُ و أولاكَ» .

اشكال: آيا «ما أولاهُ» صحيح نيست ؟ جواب: اين أفعل تعجب است نه أفعل التفضيل. افزون بر اينكه أفعل تعجب فعل است و أفعل التفضيل اسم، و ضمير در اولى منصوب و در دومى مجرور است.

بنا بر اين، ثابت شد كه حمل «مَولى» بر «أولى» جايز نيست. البته در اين دليل تأمّلى هست كه در علم اصول مذكور شده است.

ص: 121

دو. پاسخ گفتار فخر رازى

در گفتار رازى اشكالات بسيار و تعصبات فراوان هست كه به تفصيل بيان مى كنيم:

1. اين سخن كه «تصرّف واضع در زبان تنها در وضع الفاظ مفرد براى معانى مفرد است، اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند عقلى است» ، ادعايى است محض كه فخر رازى براى آن دليلى نياورده است.

2. اين سخن كه «براى نمونه: وقتى مى گوييم: انسان حيوان است ... » براى گريز از آوردن دليل براى مدعا گفته شده، زيرا روشن است كه يادكرد مثال پس از آوردن دليل است و مثال آوردن در هيچ حالى از احوال جاى دليل را نمى گيرد.

3. اين سخن كه «اما نسبت حيوان به انسان پس از دانستن اينكه هر يك از اين دو لفظ براى معناى ويژه اى وضع شده اند به عقل است، نه به وضع» نادرست است، چرا كه سخن در پيوند دادن الفاظ مفرد به يكديگر است. چنانكه پيشتر به آن تصريح كرد: «اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند، عقلى است» .

روشن است كه پيوند دادن الفاظ به يكديگر يعنى تركيب الفاظ با هم بر پايه قواعد يك زبان، مانند پيوند دادن فعل به فاعل و مضاف به مضاف اليه و مبتدا به خبر و ... .

اين پيوند بر پايه استعمال و چگونگى نطق اهل آن زبان صورت مى گيرد، ولى نسبت حيوان به انسان بر حسب تصور و تعقّل است.

از اين رو، تمثيل به مثال مذكور براى موضوع پيوند الفاظ به يكديگر ناروا و نادرست است، زيرا سخن ما در قرين شدن دو لفظ به يكديگر در استعمال است، نه در برقرارى نسبت ميان مفاهيم و مصاديق. صحّت اقتران دو لفظ به يكديگر در استعمال از امور منقول است، و برقرارى نسبت ميان مفاهيم و مصاديق از امور

ص: 122

معقول. و اين بر همه كس روشن است، چنانكه بطلان مقايسه اين دو با يكديگر بر كسى پنهان نيست.

4. درباره اين سخن كه «پس از ثبوت اين مقدمه، هر گاه ... » مى گوييم: چه چيزى ثابت شده است ؟ ! آنچه فخر رازى ياد كرده دو امر است كه يكى از آنها ادعاست و ديگرى تمثيل، و ادعاى محض امرى را اثبات نمى كند. تمثيل نيز اگر چه مطابق با ممثّلٌ له باشد اثبات كننده مدعا نيست، چه رسد به مثال يادشده كه در غايت بُعد از ممثّلٌ له است !

5 . بى گمان، قياس معناى «مِن» با معناى «انسان» و «حيوان» روا نيست، زيرا اين دو لفظ مفهوم مستقل دارند، به خلاف «مِن» كه معناى مستقل ندارد. و ميان مستقل و غير مستقل مناسبتى نيست.

6 . اين سخن كه «پس صحت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع، بلكه به عقل است» ، از بافته هاى عجيب رازى است كه در ساده ترين كتب نحو هم نمى توان يافت ! اگر آنچه رازى گفته صحيح مى بود، بسيارى از قواعد نحوى باطل مى شد و در محاورات عرفى اختلال بزرگى ايجاد مى شد !

از جمله ادله بطلان اين ادعا آنكه حذف خبر در مواضعى كه نحويان گفته اند واجب است. شيخ ابن حاجب در «الكافية» مى نويسد: گاه جايز است كه مبتدا به سبب وجود قرينه حذف شود. مانند اينكه جوينده هلال ماه بگويد: الهِلال، وَ اللّه ِ. حذف خبر نيز گاه جايز است، مثل: خَرَجتُ فَإذا السَبُع.

اگر آوردن غير خبر در موضع خبر لازم شود، حذف آن واجب است، مانند: لَولا زَيدٌ لَهَلَكَ عَمرو، وَ ضَربى زَيدا قائِما، وَ كُلُّ رَجُلٍ وَ ضَيعَتُهُ، وَ لَعَمرُكَ لأفعَلَنَّ كَذا. اگر منضمّ كردن الفاظ به يكديگر به عقل بود نه به وضع، وجوب حذف خبر در اين مواضع چهارگانه وجهى نداشت، زيرا آوردن خبر در اين مواضع هيچ محال عقلى اى را در پى ندارد.

ص: 123

همچنين حذف فعلِ مفعول مطلق، گاه سماعا و قياسا واجب است. ابن حاجب مى نويسد: گاه جايز است فعل را با وجود قرينه حذف كرد، مانند اينكه به كسى كه از راه مى رسد مى گويى: خَيرَ مَقدَمٍ. گاه حذف فعل سماعا واجب است، مثل: سُقيا، رَعيا، خَيبَةً، جَدعا، حَمدا، شُكرا و عَجَبا.

حذف قياسى فعل نيز در مواضعى واجب است، مانند فعل مثبتى كه بعد از نفى يا معناى نفى داخل در اسمى كه خبر آن به شمار نمى رود واقع شود. يا آنكه مكرر آمده باشد، مثل: ما أنتَ إلاّ سَيرا، ما أنتَ إلاّ سَيرَ البَريدِ، إنَّما أنتَ سَيرا، زَيدٌ سَيرا سَيرا. نمونه ديگر وقتى است كه فعل براى تفصيل مضمون جمله پيشين باشد، مثل: «فَشُدُّوا الوَثاقَ فَإمّا مَنّا بَعدُ وَ إمّا فِداءا» .(1)

نمونه ديگر وقتى است كه فعل براى تشبيه، پس از جمله مشتمل بر اسمى كه به معناى آن باشد واقع شود، مثل: مَرَرتُ بِهِ فَإذا لَهُ صَوتٌ؛ صَوتُ حِمارٍ وَ صُراخٌ؛ صُراخُ الثَكلى. نمونه ديگر وقتى است كه فعل در مضمون جمله اى واقع شود كه معنايى غير از آن را بر نمى تابد، مثل: لَهُ عَلَىَّ ألفُ دِرهَمٌ إعتِرافا. اين نمونه را «تأكيدٌ لِنَفسِهِ» مى نامند.

نمونه ديگر وقتى است كه فعل در مضمون جمله اى واقع شود كه معنايى غير از آن را نيز بر مى تابد، مثل: زَيدٌ قائِمٌ حَقّا. اين نمونه را «تأكيدٌ لِغَيرِهِ» مى نامند. نمونه ديگر وقتى است كه فعل به صورت مثنّى واقع مى شود، مثل: لَبَّيكَ وَ سَعدَيكَ.

پس اگر پيوند دادن الفاظ به يكديگر و تركيب آنها بر پايه عقل بود نه بر اساس وضع، آوردن فعل در اين مواضع ناممكن نمى بود، زيرا آوردن فعل در اين موارد هيچ محال عقلى را در پى ندارد.

گاه حذف فعلى كه در «مفعولٌ به» عمل كرده واجب است. ابن حاجب گويد: حذف فعل گاه به سبب وجود قرينه جايز است، مانند اينكه در جواب كسى كه

ص: 124


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 4.

مى گويد: مَن أضرِبُ ؟ مى گويى: زَيدا. حذف فعل در چهار موضع با وجود قرينه واجب است. موضع نخست سماعى است، مانند: أمرا وَ نَفسُهُ، «إنتَهُوا خَيرا لَكُم»(1)، أهلاً وَ سَهلاً. اما اگر تركيب الفاظ بر مدار حكم عقل بود، آوردن فعل در اين مواضع جايز مى بود.

سيوطى تحت عنوان «اصول متروك» مى نويسد:

يك. جمله استقرار، كه ظرفى كه خبر واقع شده است به آن تعلّق مى گيرد. ابن يعيش گويد: اگر خبر استَقَرَّ يا مُستَقَرٌّ باشد، جاى آن ظرف مى نشيند و همان ظرف خبر محسوب مى گردد و طرف حساب ما در جمله همان ظرف است.

در اين صورت، ضميرى كه در استقرار بوده به ظرف منتقل مى شود و به سبب ظرف مرفوع مى گردد. چنانكه به سبب استقرار مرفوع بوده است. پس از اين، استقرار حذف و اصلى متروك مى شود و به آن سبب كه با وجود ظرف از آوردن آن بى نياز مى شويم اظهار آن جايز نيست.

دو. خبر مبتداى واقع شده پس از لَولا، مانند: لَولا زَيدٌ لَخَرَجَ عَمرٌو، كه تقديرش اين است: لَولا زَيدٌ حَاضِرٌ ... . ابن يعيش گويد: اين دو جمله مرتبط و همچون جمله واحدى گشته اند و به سبب كثرت استعمال خبر مبتداىِ جمله نخست حذف شده، تا جايى كه ظاهر كردنش متروك گشته و آوردنش جايز نيست.

سه. جمله: إفعَل هذا إمّا لا. ابن يعيش گويد: معناى اين جمله اين است: كسى مأمور به كارهايى مى شود، ولى در انجام آنها توقّف مى كند. به او گفته مى شود: إفعَل هذا إن كُنتَ لا تَفعَلُ الجَميعَ: اگر همه آن كارها را نمى كنى اين يكى را انجام بده.

در اينجا، حرف «ما» را به «إن» افزوده اند، و فعل و آنچه را به آن پيوسته حذف كرده اند، و استعمال آن به اين شكل بسيار گشته، تا جايى كه اصل آن متروك شده است.

ص: 125


1- . نساء / 171.

چهار. ابن يعيش گويد: بنى تميم اظهار خبر «لا» تبرئه (لا نفى جنس) را جايز نمى دانند. استاد ابوالحسن بن ابى ربيع در «شرح الإيضاح» گويد: «سُبحانَ اللّه ِ» مى تواند مبتدا واقع شود، چنانكه «البَراءَةُ مِنَ السوءِ» مى تواند، ولى عرب آن را رها كرده است. همانگونه كه «مذاكير» جمع واژه مفردى است، اما به كار نمى رود. «لُيَيلَة» و «أُصَيلان» نيز چنين است، يعنى تصغير كلماتى هستند ولى استعمال نمى شوند، هر چند اصل آن است كه استعمال شوند.

«سُبحانَ اللّه ِ» نيز چنين است، و هر گاه در معناى آن نظر كنى مى يابى كه اِخبار از آن درست است (مى تواند مبتدا واقع شود) ، ولى عرب آن را هم رها كرده است. همچنين «لَكاع» و «لُكَع» و همه اسم هايى كه تنها در ندا به كار مى روند چنين اند. يعنى اگر به معانى آنها رجوع كنى در مى يابى كه اِخبار از آنها ممكن است، زيرا اِخبار از آنچه به معناى آنهاست امكان دارد ولى عرب اين را ترك كرده است.

در جمله «زَيدا أضرِبُهُ» رفع زيد بنا بر اين كه مبتدا باشد ضعيف است و مختار نصب است. در اين جمله از جهت اِسناد اشكال هست، چرا كه حقيقت مسند و مسند اليه چيزى است كه كلام با يكى از آنها به تنهايى شكل نگيرد. حال آنكه تنها با أضرِبُ و مانند آن كلام شكل مى گيرد. در اينجا نمى توانى مفردى را در تقدير بگيرى كه اين جمله در موضع آن باشد. چنانكه در «زَيدٌ ضَرَبتُهُ» در تقدير مى گيرى.

اگر بگويى: چگونه اين جمله مرفوع است و با اين حال تو نمى توانى مفردى را در تقدير بگيرى كه اين معنى را بدهد ؟ خواهم گفت: اين جمله بر تقدير چيزى كه متروك شده و استعمال نمى شود مرفوع آمده و به آنچه در جاى آن نشسته از آوردن و استعمال آن بى نيازى حاصل گشته است.

اگر چه آنچه گذشت بعيد است، ولى اگر دقت شود نمونه هايى برايش يافت مى شود. و لذا نحويان بر اينكه اصل «قامَ» قَوَمَ بوده اجماع دارند، اما هيچ كس نشنيده كه عرب قامَ و مانند آن را قَوَمَ بخواند. «زَيدا أضرِبُهُ» نيز چنين است؛ گويا أضرِبُهُ در موضع مفردى قرار گرفته كه در معانى امر به زيد اِسناد داده شده است. ولى مانند قَوَمَ

ص: 126

هرگز چنين استعمال نشده است. مصدر عَسَى نيز هر چند كه اصالت دارد، ولى استعمال نمى شود، زيرا اصلى متروك است.(1)

بارى، همين اندازه براى ردّ آنچه فخر رازى ادّعا كرده و پيروانش آن را پسنديده اند كافى است.

7. فخر رازى گفته بود: «پس از ثبوت اين مقدمه، هر گاه لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ مِن براى معنايى ديگر، صحّت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع، بلكه به عقل است» .

اين سخن واضح البطلان است، زيرا اقتران «مِن» و «أولى» برگرفته از نقل و سماع است، و گرنه اقتران آن با حروف ديگر مانند: عَن، عَلى، إلى و فى نيز جايز مى بود. عقلاً چه مانعى وجود دارد كه به جاى اينكه گفته شود: زَيدٌ أولى مِن عَمروٍ، گفته شود: زَيدٌ أولى عَلى عَمروٍ.

سخن شيخ خالد ازهرى در احكام افعل التفضيل، سخن ما را تأييد مى كند كه اقتران «مِن» و «أولى» برگرفته از وضع و استعمال است. وى مى گويد: حكم دوم در آنچه پس از أفعل مى آيد - چنانكه پيشتر ضمن مثال هايى گذشت - اين است كه «مِن» جارّه بر سر مفضول آورده شود. «مِن» نزد مُبَرَّد و سيبويه در مانند «أفضل منه» براى ابتداى ارتفاع و در مثل «شرّ منه» براى ابتداى انحطاط است.

ابن مالك به اين رأى اعتراض كرده كه پس از آن «إلى» نمى آيد و رأيش اين است كه «مِن» براى مجاوزت است. از اين رو، زَيدٌ أفضَلَ مِن عَمروٍ، يعنى زيد در فضل از عمرو گذر كرده است.

ابن هشام در «المغنى» به اين سخن اعتراض كرده و گفته است كه اگر «مِن» براى مجاوزت بود، جا داشت كه در موضع آن «عَن» بيايد.

ص: 127


1- . الاشباه و النظائر: ج 1 ص 70، 71.

پاسخ اين اشكال آن است كه آمدن مترادف در موضع مترادف وقتى درست است كه مانعى در اين جايگزينى نباشد، ولى اينجا مانعى هست و آن استعمال است، زيرا اسم تفضيل از ميان حروف جرّ تنها با «مِن» همراه مى شود.(1)

8 . محقّقان لغوى و نحوى تصريح كرده اند كه در زبان هيچ تركيبى جايز نيست، مگر آنچه برايش نظايرى شنيده شده باشد. سيوطى مى نويسد:

ابوحيّان در «شرح التسهيل» گويد: شگفت از كسى كه هر تركيبى را در لغتى از لغات، بدون آنكه براى آن تركيب نظيرى شنيده باشد جايز مى شمارد. مگر تركيبات زبان عربى مانند مفردات آن نيستند ؟ بنا بر اين، همانگونه كه پديد آوردن لفظ مفردى جايز نيست، پديد آوردن تركيبات نيز جايز نيست، زيرا همه اين امور وضعى هستند و امور وضعى را بايد از اهل آن زبان سماع كرد. تفاوت ميان علم نحو و علم لغت اين است كه موضوع علم نحو امور كلّى است و موضوع علم لغت امور جزئى، اما اين هر دو در «وضع» مشترك اند.(2)

سيوطى همين سخن را از قرافى نقل كرده و كسى ديگر آن را به جمهور نسبت داده است. پس اين درست نيست كه بگوييم اقتران الفاظ با يكديگر تنها به عقل است ؟ !

9. فخر رازى در ادامه گفته است: «چون اين مطلب ثابت شد ... » به راستى چه چيزى ثابت شد ؟ ! تنها مطلبى كه پيش از اين در سخن فخر رازى گذشت اين بود كه «پس صحت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع، بلكه به عقل است» ، و معلوم شد كه اين ادعاى محض و بلكه باطل است.

10. فخر رازى گفته بود: «اگر آنچه از لفظ أولى فهميده مى شود، بى كم و كاست همان باشد كه از لفظ مَولى فهميده مى شود و عقل به صحّت اقتران مفهوم «مِن» با

ص: 128


1- . التصريح فى شرح التوضيح: مبحث أفعل التفضيل.
2- . المزهر: ج 1 ص 28.

مفهوم أولى حكم كند، صحت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم مَولى نيز واجب خواهد بود، زيرا صحت اين اقتران نه وابسته به دو لفظ، بلكه بين مفهوم آن دو است» .

اين سخن ناقضِ سخن پيشين او است، چرا كه او ادعا كرده بود كه اگر مَولى به معناى أولى بود، لازم مى آمد كه جمله «فُلانٌ مَولى مِن فُلانٍ» صحيح باشد. ولى با سخنى كه در اينجا از وى نقل شد اين ملازمه را نفى كرده است، زيرا در اينجا مى گويد اقتران بين دو لفظ نيست، بلكه مفهوم اين سخن كه «اقتران بين مفهوم آن دو است» اين است كه اقتران تنها ميان دو مفهوم است، با اينكه مورد الزام در سخن پيشين او و در اصل ادعا اين است كه اقتران بين دو لفظ است.

وى پيشتر گفته بود: «اگر مَولى به معناى أولى مى آمد، اقتران هر آنچه به يكى درست است به ديگرى نيز درست مى بود» . همچنين او در جمله ديگرى از گفتارش تصريح كرده است: «پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر» . و در جاى ديگرى نوشته است: «اگر لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ مِن ...» . در جملات بعدى كلامش نيز آمده است: «گفته نمى شود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مى گويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ» .

پس سخن فخر رازى كه «زيرا صحت اين اقتران نه ميان دو لفظ، بلكه ميان مفهوم آن دو است» ، از كلام سابق و لاحق خودش باطل مى شود. افزون بر اين، فخر رازى مرادش را از اينكه اقتران ميان دو مفهوم است نه ميان دو لفظ روشن نكرده است ؟ در اين سخن، چه سودى براى او و چه زيانى براى طرف مقابلش نهفته است ؟ !

هشتم. نقض مورد نظر دهلوى

فخر رازى گفته بود: «چنين نيست كه هر چه دخولش بر أولى صحيح باشد، دخولش بر مَولى نيز صحيح باشد» . نخستين دليلى كه وى براى اين ادعا آورده اين است كه هُوَ مَولى مِن فُلانٍ درست نيست، ولى هُوَ أولى مِن فُلانٍ درست است» . اما در اين مثال «مِن» بر أولى داخل نشده و بر عدم جواز دخول آن بر مَولى دلالت نمى كند، بلكه «مِن» در اين مثال متأخّر از أولى آمده است.

ص: 129

رازى همچنين گفته بود: گفته نمى شود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مى گويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ.

اين مطلب همان است كه دهلوى در اين مبحث ذكر كرده است. ما پيشتر نادرستى مقدمات اين استدلال را بيان كرديم كه بطلان دعوى مذكور را نيز در پى دارد. با اين همه، در اينجا وجوه ديگرى را با استناد به سخنان فخر رازى و محققان نامدار لغت و نحو از اهل سنت، دالّ بر بطلان اين ادعا را مى آوريم:

يك. اگر اقتران بر اساس عقل باشد مانعى وجود نخواهد داشت

فخر رازى گفته بود كه صحّت اقتران لفظ به لفظ بر پايه عقل است، نه بر اساس وضع. بر اين اساس مانعى وجود ندارد كه گفته شود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مى گويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ.

دو. پاسخ شارحان «المقاصد» و «التجريد» به اين نقض

شارح «المقاصد» و شارح «التجريد» به اين شبهه پاسخ گفته اند كه مَولى اسم و به معناى أولى است، نه اينكه مَولى وصفى همچون أولى باشد تا اعتراض شود كه مَولى از صيغه هاى اسم تفضيل نيست و همچون اسم تفضيل به كار نمى رود. نصّ سخن اين دو گذشت. صاحب «بحر المذاهب» نيز سخن شارح «التجريد» را براى ردّ پندار صاحب «المواقف» و شارح آن آورده بود.

سه. بقاى «مَولى» به معناى اصلى اش نزد گروهى از دانشمندان

زَمخشرى و بَيضاوى و خَفاجى و ديگران قائل اند كه واژه مَولى اگر به معناى أولى بيايد، بر اصل خود - كه ظرف بودن است - باقى است. بنا بر اين، حتى اگر جواز آوردن واژه اى كه مترادف واژه اى است به جاى واژه دوم ثابت شود، لازم نيست كه استعمال مَولى - هر چند كه به معناى أولى باشد - مثل استعمال أولى باشد. زيرا جواز آن مشروط به عدم اراده معناى ظرفيّت از مَولى است.

براى نمونه، «مَئِنَّة» ظرفِ مأخوذ از «إنَّ» است و گفته مى شود: فُلانٌ مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، و جار و مجرور به آن تعلّق مى گيرد، مانند اينكه گفته مى شود: البَلَدُ الفُلانِىّ مَجمَعٌ

ص: 130

لِلعُلَماءِ. اما استعمال مَئِنَّة مانند استعمال «إنَّهُ لَكَريمٌ» جايز نيست. از همين رو، گفته نمى شود: زَيدٌ مَئِنَّةٌ لِلكَريمِ، با اينكه اين جمله و جمله: إنَّ زَيدا لَكَريمٌ، به يك معنى هستند.

چهار. بطلان نقض با استفاده از سخن دهلوى

دهلوى بى آنكه خود آگاه باشد، سخنان فخر رازى را ابطال كرده است. وى در پاسخ استدلال به جمله «أ لست أولى بالمؤمنين من أنفسهم» گفته كه أولى در اينجا از ولايت به معناى محبت مشتق شده است؛ يعنى أ لست أحبّ إلى المؤمنين من أنفسهم ؟ معناى اين سخن آن است كه أولى به معناى احبّ باشد. با اينكه استعمال اين دو واژه يكسان نيست، زيرا صله أولى «باء» است - چنانكه در سخن نبوى در اين حديث شريف آمده - و صله احبّ «إلى» است، چنانكه دهلوى خود گفته است.

بنا بر اين، اگر واجب بود دو مترادف يكسان استعمال شوند، لازم مى آمد كه آمدن «أولى إليه» به جاى «أحبّ إليه» در هر كلامى روا باشد. اما اين سخن پذيرفته نيست. در اين صورت، همانگونه كه عدم اقتران «إلى» با «أولى» به آمدن آن به معناى «احبّ» - چنانكه دهلوى ادّعا كرده - خدشه اى وارد نمى كند، عدم اقتران «مِن» با «مَولى» نيز در اينكه اين واژه به معناى «أولى» باشد اشكالى پيش نمى آورد.

پنج. بطلان نقض با استفاده از سخن فخر رازى

جالب اينجاست كه فخر رازى در كتاب «المحصول» از ستيزه جويى به راه صواب بازگشته و حقيقت را پذيرفته است. جلال الدين محلّى در شرح «جوامع الجامع» گويد: حق آن است كه آمدن هر يك از دو لفظ مترادف و متّحد المعنى در جاى ديگرى، اگر تعبّد به لفظ آن نباشد جايز است؛ يعنى صحيح است كه در هر دو لفظ مترادف يكى را جاى ديگرى آورد، زيرا كه مانعى از اين نيست.

بر خلاف فخر رازى كه اين مطلب را مطلقا، يعنى از دو يا يك زبان نفى كرده است. وى مى گويد: زيرا اگر در جمله «خَرَجتُ مِنَ الدارِ» به جاى «مِن» مترادف آن به فارسى يعنى «از» آورده شود، كلام شكل نمى گيرد، چرا كه پيوند دادن زبانى به زبان ديگر

ص: 131

مانند پيوند دادن لفظ مهمل به مستعمل است. و هر گاه كه اين كار در دو زبان معقول باشد، چرا مانندش در يك زبان روا نباشد ؟ يعنى مانعى از اين كار نيست. قول نخست - يعنى جواز - در اول نظر اظهر است، ولى قول دوم حقّ است.

اين رأى فخر رازى در كتاب «سلّم العلوم» و شروح آن آمده است، ولى روش متعصّب آن است كه براى ابطال استدلال طرف مقابلش، از سر لجبازى با حق مخالفت و آن را انكار كند.

شش. اعتراف فخر رازى به اينكه اشكالات او محل تأمّل اند

فخر رازى در پايان سخنش كه آن را از اباطيل آكنده مى نويسد: «در اين دليل تأمّلى هست كه در علم اصول آمده است» . اين كلام او يعنى حق همان است كه در كتاب «المحصول» برگزيده كه لازم نيست كه يكى از دو مترادف در جاى ديگرى بنشيند. بنا بر اين، در جايى كه اين وجه مردود است، اصرار او در اينجا چه وجهى دارد ؟ !

عجيب تر آن است كه اصفهانى و ايجى و شريف جرجانى و ابن حجر مكّى و بَرزَنجى و سهارنپورى اين وجه مردود را نيكو شمرده اند، و هيچ بر زبان نياورده اند كه اين وجه مردود و محل نظر است ! چنانكه شخص فخر رازى اعتراف كرده است. در ادامه هم دهلوى شاد و سرخوش آمده و در آوردن اين سخن از فخر رازى تقليد كرده و چشمش را بر اشكال آن بسته است. حتى با كابلى كه به سبب آگاهى اش به اين اشكال وارد اين نقض را نياورده، مخالف كرده است.

هفت. محقّقان آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى را واجب نمى دانند

فخر رازى قول به وجوب آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى را در «المحصول» جايز ندانسته و در «نِهاية العقول» محلّ نظر دانسته است. ديگر محققان اهل سنت نيز اين كلام را برگزيده اند و به عدم وجوب آن تصريح نموده اند.

قاضى محبّ اللّه بهارى در «سلّم العلوم» مى نويسد: آمدن هر يك از دو مترادف به جاى ديگرى واجب نيست هر چند كه هر دو از يك زبان باشند، زيرا صحّت پيوند دادن واژگان از عوارض است. مى گويند: صَلّى عَلَيهِ، ولى نمى گويند: دَعا عَلَيهِ.

ص: 132

شارحان كتاب «مسلّم الثبوت» اثر محبّ اللّه بهارى نيز او را در اين نظر پيروى كرده و بر درستى آن ادلّه اى آورده اند. پيشتر نيز سخن شيخ خالد ازهرى - از نحويان محقّق گذشت.(1)

رضى الدين استرآبادى كه او نيز از محققان نحويان است، در مبحث افعال قلوب مى نويسد: مانند آنكه بعضى گفته اند، چنين برداشت نشود كه ميان «عَلِمتُ» و «عَرَفتُ» از حيث معنى فرقى هست، زيرا معناى «عَلِمتُ أنَّ زَيدا قائِمٌ» و «عَرَفتُ أنَّ زَيدا قائِمٌ» يكى است، جز اينكه «عَرَفَ» بر خلاف «عَلِمَ» هر دو جزءِ جمليه اسميّه را منصوب نمى گرداند. اين نه به خاطر فرق معنوى ميان اين دو است، بلكه عرب چنين برگزيده است. چرا كه آنان گاه يكى از دو لفظ مترادف را به حكمى لفظى اختصاص مى دهند و ديگرى را نه.

وى همچنين پس از يادكرد الحاق افعال بسيار به «صارَ» مى نويسد: الحاق مانند اين افعال به «صارَ» نه قياسى بلكه سماعى است. آيا نمى بينى كه «إنتَقَلَ» با اينكه به معناى «تَحَوَّل: گشت و گرديد» است، به «صارَ» ملحق نمى شود ؟

هشت. نمونه هايى از نيامدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى

بهارى براى عدم جواز آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى، مثال «صَلّى» و «دَعا» را آورده است. و دانستى كه «عَرَفَ» به جاى «عَلِمَ» و «إنتَقَلَ» به جاى «تَحَوَّلَ» نمى آيد، ولى مثال هاى نيامدن يكى از دو مترادف به جاى ديگر بسيار زياد است. جز آنكه آگاهى بر نمونه هايى از آن مستلزم تتبّع كلمات علماى فنّ و شناخت لغات و الفاظ است. اما رازى و پيروانش از اين امر دورند. اينك ما به بعضى از اين نمونه ها و موارد اشاره مى كنيم:

1. «حَتّى» و «إلى» . اين هر دو لفظ در دلالت به غايت يكسان اند، اما إلى بر ضمير داخل مى شود و حتّى نمى شود، و إلى در موضع خبر قرار مى گيرد مانند: وَ الأمرُ إلَيكَ، و حَتّى قرار نمى گيرد.

ص: 133


1- . براى شرح حال وى رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 3 ص 171.

2. «واو» عاطفه و «حَتّى» عاطفه. اين دو لفظ بنا بر آنچه در المغنى آمده و در «الأشباه و النظائر» از آن نقل شده، سه فرق با يكديگر دارند.

3. «إلاّ» و «غير» . اين دو لفظ به يك معنايند. سيوطى مى نويسد: تفاوت هاى إلاّ و غَير: ابوالحسن آبدى در شرح الجزولية گويد: إلاّ و غير در سه چيز با يكديگر فرق دارند: نخست اينكه غير صفت واقع مى شود، به گونه اى كه استثناء تصور نمى شود، اما إلاّ چنين نيست. مى گويى: عِندى دِرهَمٌ غَيرُ جَيِّدٍ، ولى جايز نيست كه بگويى: عِندى دِرهَمٌ إلاّ جَيِّد.

دوم اينكه اگر إلاّ و ما بعدش صفت باشند، جايز نيست كه موصوف حذف شود و صفت در جاى آن نشانده شود. مى گويى: قامَ القَومُ إلاّ زَيدا، ولى جايز نيست كه بگويى: قامَ إلاّ زَيدٌ. اما غير چنين نيست و همانگونه كه مى گويى: قامَ القَومُ غَيرَ زَيدٍ، مى توانى بگويى: قامَ غَيرُ زَيدٍ. اين بدان سبب است كه إلاّ حرفى است كه نمى تواند صفت واقع شود. از اين رو، جز در حالى كه تابع است صفت نمى شود، مانند «أجمَيعنَ» كه تنها زمانى كه تابع است در تأكيد به كار مى رود.

سوم اينكه آنگاه كه اسمى را به اسم پس از إلاّ عطف مى كنى، اعراب معطوف بر اساس اعراب معطوفٌ عليه است، ولى آنگاه كه اسمى را به اسم پس از غير عطف مى كنى جايز است كه آن را مجرور گردانى و بر معنى حمل كنى.(1)

4. «عِندَ» و «لَدُن» و «لَدى» ، كه بنا بر آنچه در «الاشباه و النظائر» آمده است، شش تفاوت با يكديگر دارند.

5 . «مصدر» و «أن» همراه با صله اش، كه در «الاشباه و النظائر» دوازده فرق ميان اين دو برشمرده شده است.

6 . «أم» و «أو» . اين هر دو لفظ در ترديد استعمال مى شوند. در «الاشباه و النظائر» از ابن عطار نقل شده كه اين دو با يكديگر چهار تفاوت دارند.

ص: 134


1- . الاشباه و النظائر: ج 2 ص 179.

7. فرق هاى پرشمار ميان الفاظ اغراء و الفاظ امر. سيوطى در «الاشباه و النظائر» اين فرق ها را از اندلسى نقل كرده است.

8 . «هَل» و «همزه استفهام» . سيوطى در «الاشباه و النظائر» از ابن هشام نقل كرده كه اين دو در ده چيز با يكديگر تفاوت دارند.

9. «أيّانَ» و «حَتّى» . بنا بر آنچه در «الاشباه و النظائر» آمده، اين دو در سه چيز با هم فرق دارند.

10. «كَم» و «كَأيِّن» . از «مغنى اللّبيب» فهميده مى شود كه اين دو در پنج مورد با يكديگر تفاوت دارند.

البته معلوم باشد كه موارد ياد شده به خلاف مَولى و أولى كه از يك ماده اند در ماده با يكديگر اشتراك ندارند، زيرا سخن فخر رازى از جهت اشتراك در ماده نيست. چرا كه صريح كلام او لزوم يكسانى دو مترادف در استعمال، به سبب اتحادشان در معنى است، بدون آنكه اتحاد در ماده در اين باب نقشى داشته باشد. هر چند كه دو مترادفى كه در ماده مشترك اند به تصريح محققان و پيشوايان زبان، استعمال يكى از آنها در جاى ديگرى جايز نيست.

در «الصحاح» آمده است: به كسى كه زياد مى خوابد مى گويند: يَا نَومانُ، اما نبايد گفت: رَجُلٌ نَومانُ، زيرا اين واژه مختصّ نداء است.(1) و نيز در «الصحاح» آمده است: يا فُل، مخفّف: يا فُلانُ است. اما نه بر سبيل ترخيم، چرا كه اگر ترخيم بود بايد گفته مى شد: يَا فُلا. گاه در غير ندا و از سر ضرورت چنين گفته مى شود. ابوالنجم گويد: فى لَجَّةٍ أمسِك فُلانا عَن فُلِ.(2)

افزون بر اينها، شهيد قاضى نوراللّه شوشترى در ردّ سخن صاحب «المواقف» به اين شبهه پاسخ داده و نوشته است: آمدن «مَفعَل» به معناى «أفعَل» از امورى است كه

ص: 135


1- . الصحاح: «نوم» .
2- . الصحاح: «فلن» .

شارح جديد «التجريد» (يعنى قوشچى) آن را از ابوعُبَيده - كه از پيشوايان لغت است - نقل و افزوده كه وى «هِىَ مَولاكُم»(1) را به أولاكُم تفسير كرده است.

همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.

در مجموع، استعمال «مَولى» به معناى عهده دار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرّف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل التفضيل نيست و همچون آن به كار نمى رود.

همچنين، اينكه دو لفظ به يك معنى باشند واجب نمى گرداند كه صحيح باشد كه هر آنچه در استعمال با يكى از آنها قرين مى شود با ديگرى هم قرين شود، زيرا صحّت اقتران لفظ به لفظ از عوارض الفاظ است نه از عوارض معانى.

مثلاً صلاة به معناى دعاست، ولى با «على» مى آيد. در حالى كه دعا با « ل- » مى آيد. گفته مى شود: «صَلّى عَلَيهِ» و «دَعا لَهُ» . و اگر گفته شود: «دَعا عَلَيهِ» معنى تغيير مى كند.

شيخ رضى استرآبادى به مترادف بودن علم و معرفت تصريح كرده است. وى افزوده كه با اين حال، علم دو مفعولى و معرفت يك مفعولى است.

همچنين گفته مى شود: إنَّكَ عالِمٌ، ولى گفته نمى شود: إنَّ أنتَ عالِمٌ، با اينكه بنا به تصريح اهل فن ضماير متصل و منفصل در اينجا به يك معناى هستند. مثال هاى اين مطلب بسيار است.(2)

ص: 136


1- . حديد / 15.
2- . احقاق الحق: ج 2 ص 497، 498.

در كتاب «عماد الاسلام» اثر سيد دلدار على نقوى (م 1235 ق) آمده است: شيخ رضى استرآبادى به مترادف بودن علم و معرفت تصريح كرده و افزوده كه با اين حال، علم دو مفعولى و معرفت يك مفعولى است. همچنين گفته مى شود: إنَّكَ عالِمٌ، ولى گفته نمى شود: إنَّ أنتَ عالِمٌ. با اينكه بنا به تصريح اهل فن، ضماير متصل و منفصل در اينجا به يك معنى هستند. مثال هاى اين مطلب هم بسيار است.

در مبحث رؤيتِ كتاب التوحيد، سخنى گذشت كه پاسخ گفتار فخر رازى است. حاصل آن اينكه اقتران لفظ به لفظ از عوارض الفاظ است، نه از عوارض معنى. پس مى شود واژه «انتظار» عوارضى داشته باشد كه واژه هم معنايش «نظر» فاقد آن باشد. عكس اين مطلب هم درست است: زيرا اين دو واژه از حيث لفظ مغاير اند.

همچنين در مبحث رؤيت آمده است: بَصُرَ بى، و نيامده است: نَظَرَ بى و رَأى بى. و بنا بر قول اشاعره آمده است: نَظَرَ إلَيهِ، و نيامده است: بَصُرَ إلَيهِ. اگر دليل فخر رازى تمام بود، لازم مى آمد كه «نظرته» مانند «رأيته» صحيح باشد، حال آنكه فخر رازى در مبحث رؤيت به بطلان آن حكم كرده است.

و روا بود كه «إنَّ أنتَ عالِمٌ» همچون «إنَّكَ عالِمٌ» درست باشد، و «جاءنى إلاّ زَيدٌ» مانند «جَاءَنى غَيرُ زَيدٍ» و «عِندى دِرهَمٌ إلاّ جَيِّدٌ» مثل «عِندى دِرهَمٌ غَيرُ جَيِّدٍ» صحيح باشند. اما با اينكه در اين مثال ها الاّ به معناى غَير است، صاحب «المغنى» به نادرستى آنها تصريح كرده است.

در مجموع، زيبنده نيست كسى كه او را امام اشاعره لقب داده اند، براى ترويج مذهبش مدّعى امر خلافى شود !

نه. قياس در زبان جارى نيست

دانشمندان محقق همگى پذيرفته اند كه قياس در زبان جارى نمى شود. مثل سيوطى از قول كياهراسى.(1)

ص: 137


1- . المزهر: ج 1 ص 37.

ده. ظنّ با قطع معارضه نمى كند

اگر بپذيريم كه قياس در زبان جارى مى شود، باز هم غايت آنچه قياس به دست مى دهد گمان است. ولى سخنان اركان زبان عربى كه به آمدن مَولى به معناى أولى تصريح كرده اند، يقين آور است، و قطعا گمان با يقين معارضه نمى كند.

يازده. شهادت بر نفى پذيرفته نيست

حاصل اين نقض مردود و شبهه سست، نفى آمدن مَولى به معناى أولى است. اما اين شهادت بر نفى است، و شخص فخر رازى در مانند اين مقام تصريح كرده كه شهادت بر نفى پذيرفته نيست. وى مى نويسد: بر شافعى خرده گرفته اند كه گفته است باء در آيه «وَ امسَحُوا بِرُؤُسِكُم»(1) مفيد تبعيض است، و از پيشوايان زبان نقل كرده اند كه بين «وَ امسَحُوا بِرُؤُوسِكُم» و «وَ امسَحُوا رُؤُوسَكُم» فرقى نيست. پاسخ اين است كه سخن آن كس كه مى گويد در زبان باء براى تبعيض وجود ندارد شهادت بر نفى است، و از اين رو پذيرفته نيست.(2)

دوازده. جايز نبودن استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» مسلّم نيست

فخر رازى گفته كه استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» در زبان عربى درست نيست. ولى ما اين سخن را به دو دليل نمى پذيريم:

1. اينكه رأى رازى اين است كه صحت اقتران دو لفظ نه به وضع بلكه به عقل است. در اين صورت، عقل از استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» اباء نمى كند و در اين اطلاقات، مطلقا استحاله عقلى اى وجود ندارد.

2. اينكه قواعد زبان عربى و تصريح پيشوايان زبان و تفسير اين ادعا را رد مى كند، زيرا اسم تفضيل در آيات بسيارى از قرآن بدون «مِن» و اضافه و حرف تعريف به كار رفته است:

ص: 138


1- . مائده / 6 .
2- . مناقب الشافعى.

«وَ الَذينَ آمَنُوا أشَدُّ حُبّا للّه ِ».(1)

«ذلِكُم أزكى لَكُم وَ أطهَرُ».(2)

«قُل أىُّ شَى ءٍ أكبَرُ شَهادَةً قُلِ اللّه ُ شَهيدٌ بَينى وَ بَينَكُم».(3)

«وَعَدَ اللّه ُ المُنافِقينَ وَ المُنافِقاتِ وَ الكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها هِىَ حَسبُهُم وَ لَعَنَهُمُ اللّه ُ وَ لَهُم عَذابٌ مُقيمٌ كَالَذينَ مِن قَبلِكُم كانُوا أشَدَّ مِنكُم قُوَّةً وَ أكثَرَ أموالاً وَ أولادا».(4)

«وَ رِضوانٌ مِنَ اللّه ِ أكبَرُ».(5)

«قُل نارُ جَهَنَّمَ أشَدُّ حَرّا».(6)

«وَ لَلآخِرَةُ أكبَرُ دَرَجاتٍ وَ أكبَرُ تَفضِيلاً».(7)

«أنا أكثَرُ مِنكَ مالاً وَ أعَزُّ نَفَرا».(8)

«وَ لَتَعلَمُنَّ أيُّنا أشَدُّ عَذابا وَ أبقى».(9)

«وَ اللّه ُ خَيرٌ وَ أبقى».(10)

«وَ ما عِندَ اللّه ِ خَيرٌ وَ أبقى».(11)

«وَ الآخِرَةُ خَيرٌ وَ أبقى».(12)

ص: 139


1- . بقره / 165.
2- . بقره / 232.
3- . انعام / 19.
4- . توبه / 69 .
5- . توبه / 72.
6- . توبه / 81 .
7- . اسراء / 21.
8- . كهف / 34.
9- . طه / 71.
10- . طه / 73.
11- . قصص / 60 .
12- . اعلى / 17.

بنا بر اين، استعمال اسم تفضيل بدون «مِن» جايز است، و ادعاى جايز نبودن كاربرد «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» باطل. اضافه بر اين، «أولى» بدون «مِن» در قرآن به كار رفته است. خداى تعالى مى فرمايد: «وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّه ِ» .(1)

ظاهر سخنان نحويان محقّق، صحت تركيب «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» است، زيرا آنان تصريح كرده اند كه حذف «مِن» و اسم مجرورش بعد از اسم تفضيل جايز است. ايشان براى اين سخن خود شواهدى از قرآن و اشعار عرب دارند كه ذيلاً اشاره مى شود:

ازهرى گويد: گاه «مِن» و اسم مجرورش به سبب علم به آنها حذف مى شوند، مانند: «وَ الآخِرَةُ خَيرٌ وَ أبقى»(2)، يعنى أبقى از زندگى دنيا. در آيه «أنا أكثَرُ مِنكَ مالاً وَ أعَزُّ نَفَرا»(3)، در يكجا «مِن» آمده و در جاى ديگر حذف شده است. «أعَزُّ نَفَرا» ، يعنى به افراد از تو توانمندترم. شاعر (ابن مالك در الفيّه) به همين مطلب در شعرش اشاره كرده است:

وَ أفعَلُ التَفضِيلِ صِلهُ أبَدا *** تَقدِيرا أو لَفظا بِمِن إن جُرِّدا

اگر افعل تفضيل همراه با الف و لام نبود يا به اسمى اضافه نشده بود، همواره آن را تقديرا يا لفظا به «مِن» بچسبان.

بيشترين موردى كه «مِن» و مفضول حذف مى شوند وقتى است كه افعل تفضيل در جمله اصلى يا در جمله حاليّه خبر باشد. اين امر شامل خبر مبتدا، خبر «كان» و «إنّ» دومين مفعول «ظَنَّ» و سومين مفعول «أعلَمَ» مى شود.(4)

ص: 140


1- . انفال / 75. احزاب / 6 .
2- . اعلى / 17.
3- . كهف / 34.
4- . التصريح فى شرح التوضيح: ج 2 ص 102.

رضى مى نويسد: اگر أفعل تفضيل خبر و مفضول معلوم باشد، غالبا حذف آن جايز است. مانند اينكه گفته شود: أنتَ أسَنُّ أم أنا: تو مسنّ ترى يا من ؟ و پاسخ داده شود: أنا أسَنُّ: من مسنّ ترم. مثال ديگر اين مطلب «اللّه ُ أكبَرُ» است ... . رواست كه در مانند اين مواضع گفته شود محذوف مضاف اليه است؛ يعنى: أكبَرُ كُلِّ شَى ءٍ. يا اينكه «مِن» و مجرورش حذف شده اند؛ يعنى: أكبَرُ مِن كُلِّ شَى ءٍ.(1) عجيب است كه فخر رازى از صيغه تكبير كه نماز با آن آغاز مى شود غفلت نموده است !

سيزده. بطلان عبارت «هُوَ أولى الرَجُلِ» درست نيست

فخر رازى گفته است: «هُوَ مَولَى الرَجُلِ» و «مَولى زَيدٍ» درست است، ولى «هُوَ أولى الرَجُلِ» و «أولى زَيدٍ» درست نيست.

اين سخن رازى به چند وجه باطل است:

1. وقتى ملاك صحت تركيب نزد فخر رازى عقل است نه وضع، اين تركيب چه محال عقلى اى را در پى خواهد داشت ؟

2. اضافه كردن «أولى» به رجل و زيد در علم نحو به حسب قاعده درست است، زيرا يكى از طرق استعمال اسم تفضيل - چنانكه همه نحويان بى هيچ مخالفى به آن تصريح كرده اند - استعمال آن به صورت مضاف است. بنا بر اين، چه مانعى در اضافه كردن اسم تفضيل «أولى» به زيد و رجل وجود دارد ؟

3. افزون بر اينكه استعمال مذكور به حسب قاعده درست است، چنين استعمالى در حديثى نبوى كه در صحيح بخارى و مسلم آمده وارد شده است. در كتاب الفرائضِ صحيح بخارى در باب ميراث فرزند از پدر و مادرش از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: ألحِقُوا الفَرائِضَ بِأهلِها؛ فَما بَقىَ فَهُوَ لأولى رَجُلٍ ذَكَرٍ: مواريث را به اهل آن برسانيد؛ پس هر چه بر جاى ماند از آنِ نزديك ترين مرد است.

ص: 141


1- . شرح كافيه، مبحث افعل التفضيل.

بخارى اين حديث را در باب «ميراث جدّ با وجود پدر و برادران» و در باب «دو پسر عمويى كه يكى برادر مادر و ديگر همسر است» نيز آورده است.(1) مسلم نيز اين حديث و دو روايت ديگر شبيه آن را در صحيحش نقل كرده است.(2)

اگر مقصود فخر رازى اين باشد كه اضافه اسم تفضيل به مفرد معرفه جايز نيست، در پاسخ مى گوييم: اسم تفضيل در حالت اضافه شدنش دو معنى دارد و اضافه آن به مفرد معرفه تنها در يكى از آنها جايز نيست نه در هر دو.

ابن حاجب گويد: هر گاه اسم تفضيل اضافه شود دو معنى خواهد داشت. يكى از آن دو - كه بيشتر همين است - آن است كه زيادت بر كسانى را قصد كنى كه اسم تفضيل به ايشان اضافه شده، به اين شرط كه مفضّل از افراد كسانى باشد كه به آنان اضافه شده است، مانند: زَيدٌ أفضَلُ الناسِ. اما جايز نيست كه گفته شود: يُوسُفُ أحسَنُ إخوَتِهِ. معناى دوم آن است كه زيادت مطلق را قصد كنى و اسم تفضيل براى توضيح اضافه شود.

رضى در شرح سخن ابن حاجب مى نويسد: معناى دوم آن است كه زيادت مطلق را قصد كنى. مقصود او اين است كه تفضيل آن را بر ديگرى به طور مطلق قصد كنى، نه اينكه مقصودت تنها تفصيل بر مضاف اليه باشد.

در اين حالت، اضافه كردن اسم تفضيل به يك اسم تنها براى تخصيص و توضيح است. چنانكه ديگر صفات را به اسمى اضافه مى كنى، مانند: مُصارِع مِصر: كشتى گير شهر، حَسَن القوم: نيكوى قوم، كه در اينها تفضيلى وجود ندارد.

از اين رو در اين حالت لازم نيست كه اسم تفضيل از افراد مضاف اليه باشد. به اين معنى هم جايز است كه اسم تفضيل را به جماعتى كه داخل در آنان هست اضافه كنيم، مانند: نَبيُّنا صلى الله عليه و آله أفضَلُ قُرَيشٍ، به اين معنى كه حضرتش بهترين مردم از بين قريش است،

ص: 142


1- . صحيح بخارى: ج 8 ص 187، 188، 190.
2- . صحيح مسلم: ج 5 ص 59 ، 60 .

و هم جايز است آن را به جماعتى كه از جنس آنان هست ولى داخل در ايشان نيست اضافه كنيم.

مانند: يُوسُفُ أحسَنُ إخوَتِهِ، زيرا يوسف در شمار برادران يوسف داخل نيست. به اين دليل كه اگر از تعداد برادران يوسف بپرسند، جايز نباشد كه وى را در شمار ايشان بياوريم. بله، اگر بگويى: أحسَنُ الإخوَةِ يا أحسَنُ بَنى يَعقُوبَ، يوسف هم داخل در آنان خواهد بود. اسم تفضيل را در اين معنى مى توانيم به غير جماعتى نيز اضافه كنيم، مانند: فُلانٌ أعلَمُ بَغدادَ، يعنى او در ميان بغداديان از همه عالم تر است، زيرا بغداد زادگاه يا مسكن او است. همچنين اگر مضافى را در تقدير بگيريم؛ يعنى بگوييم: أعلَمُ أهلِ بَغدادَ، در اين صورت اسم تفضيل به جماعتى اضافه شده كه جايز است داخل در آنان باشد.(1)

بنا بر اين، هر گاه از «اولى» تفضيل و زيادت مطلق اراده شود، نه تنها زيادت بر كسانى كه به آنها اضافه شده فهميده مى شود، بلكه اضافه آن بر «الرَجُل» و «زَيد» براى مجرّد تخصيص و توضيح نيز صحيح است.

چهارده. پاسخ به اينكه تركيب «هُما مَولى رَجُلَينِ» درست نيست

فخر رازى مى گويد: «هُما أولى رَجُلَينِ» و «هُم أولى رِجالٍ» صحيح است، ولى «هُما مَولى رَجُلَينِ» و «هُم مَولى رِجالٍ» صحيح نيست. اين سخن توهّمى بيش نيست. پيشتر از محققان سخنانى نقل شد دالّ بر اينكه ترادف اقتضا نمى كند كه دو مترادف در همه چيز مساوى باشند. همين ادعاى فخر رازى را رد مى كند. افزون بر اين، استعمال فوق هيچ استحاله عقلى را در پى نخواهد داشت، زيرا فخر رازى گفته بود كه ملاك استعمال و اطلاق عقل است نه وضع.

ص: 143


1- . شرح كافيه: مبحث افعل التفضيل.

پانزده. نادرستى تركيبات «هُوَ أولاهُ» و «هُوَ أولاكَ» غير مسلّم است

فخر رازى مى گويد: گفته مى شود: هُوَ مَولاهُ و مَولاكَ، اما گفته نمى شود: هُوَ أولاهُ و أولاكَ. اين نيز مسلّم نيست، زيرا هر گاه هدف تفضيل مطلق باشد، جايز است كه اسم تفضيل را براى مجرّد تخصيص و توضيح به مفرد معرفه اضافه نمود. بنا بر اين، اضافه اسم تفضيل به ضمير نيز مانعى نخواهد داشت.

ابن حجر عَسقَلانى در شرح «فَما بَقِىَ فَهُوَ لأولى رَجُلٍ ذَكَرٍ» از سهيلى نقل كرده است: اگر گفته شود كه چگونه أولى به لفظ مفردى اضافه شده در حالى كه جزء آن نيست ؟ پاسخ داده مى شود كه اگر معناى «أولى» اقربِ در نسب باشد اضافه آن جايز است، هر چند كه جزء آن نباشد. مانند اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره نيكوكارى فرموده است: بَرِّ أُمَّكَ ثُمَّ أباكَ ثُمَّ أدناكَ: به مادرت نيكى كن، سپس به پدرت، سپس به كسى كه به تو نزديك تر است.(1)

مى بينيم كه در اين حديث اسم تفضيل «أدنى» به ضمير اضافه شده است. افزون بر اين - چنانكه بارها گذشت - ملاك فخر رازى در صحت استعمال جايز دانستن عقل است، و اضافه اسم تفضيل به ضمير عقلاً محال نيست.

فخر رازى در پايان سخنش گفته است: در اين وجه، نظرى هست كه در كتاب هاى اصول آمده است. در پاسخ مى گوييم: اگر نزد رازى در اين وجه نظرى هست كه در كتاب هاى اصول آمده، پس چرا انقدر خود را به سختى انداخته است ؟ سخنانى كه مخالف نقل و عقل است و نيز نظر محققان بسيار است !

پس از آنچه گفته شد، بطلان سخن دهلوى يعنى: «آمدن مَولى به معناى أولى به اجماع نادرست است» روشن مى شود.

افزون بر اين، فخر رازى در وجوه اثبات آمدن «باء» براى تبعيض - كه رأى شافعى هم همين است - مى نويسد: در اينكه بعضى از حروف جرّ در جاى بعضى ديگر

ص: 144


1- . فتح البارى: ج 15 ص 14.

مى نشينند نقل مستفيض وجود دارد. از اين رو واجب است كه نشاندن حرف «باء» به جاى حرف «مِن» جايز باشد. بنا بر اين، مقصود حاصل است.

در جواب او مى گوييم: در جواز استعمال «فُلانٌ مَولى مِنكَ» ترديدى نيست، و بنا بر سخن فخر رازى كه بعضى از حروف جرّ در جاى بعضى ديگر مى نشينند، واجب است كه آوردن حرف «مِن» در جاى «لام» و استعمال «فُلانٌ مَولى مِنكَ» به جاى «فُلانٌ مَولى لَكَ» جايز باشد.

و هر گاه «مَولى مِنكَ» به معناى «مَولى لَكَ» جايز گردد، «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» هم جايز خواهد شد، چرا كه پر واضح است كه هر گاه «مَولى مِنكَ» به معناى «مَولى لَكَ» جايز باشد، «مَولى مِنكَ» از حيث لفظ عيبى نخواهد داشت، و چون «مَولى» به معنى «أولى» است از حيث معنى نيز بى عيب خواهد بود.(1) بنا بر اين، تقدير مقصود حاصل است.

شبهه دوم: ادعاى «سخن ابوعبيده بيان حاصل معناى آيه است»
اشاره

پيشتر گذشت كه دهلوى مدّعى شده كه «جمهور دانشمندان زبان عربى گفته اند كه تفسير ابوعبيده بيان حاصل معنى است» . اين سخن به وجوهى باطل است:

وجه اول: هيچ يك از دانشمندان زبان عربى اين را نگفته اند

با اينكه هيچ يك از دانشمندان زبان عربى سخن يادشده را به زبان نياورده، دهلوى آن را به جمهور آنان نسبت داده است ! چنانكه در ادامه خواهد آمد، اصل اين شبهه از فخر رازى است. كسانى كه شرح حال رازى را نوشته اند خاطرنشان كرده اند كه او از علوم زبان عربى اطلاعى نداشته است. ابن شحنه گويد: وى به جز دانش زبان عربى در علوم دست بلندى داشت.(2)

ص: 145


1- . عبقات الانوار: مجلّدات حديث غدير: ج 9 ص 40 مترجم .
2- . روضة المناظر: حوادث سال 606 .
وجه دوم: به زعم دهلوى، علماى عربيّت ابوزيد را تخطئه كرده اند

اگر حمل تفسير ابوعبيده بر آنچه ياد شد ممكن باشد، چرا همه دانشمندان زبان عربى ابوزيد را در تفسيرش - كه به زعم دهلوى آن را از ابوعبيده گرفته است - تخطئه كرده اند ؟ ! چرا آنها نيز تفسير او را بر بيان حاصل معنى حمل نكرده اند ؟ !

وجه سوم: ابوعبيده در اين تفسير تنها نيست

هر چند اصل اين شبهه از فخر رازى است، ولى او اعتراف كرده كه گروهى از پيشوايان لغت و تفسير آيه را مانند ابوعبيده تفسير كرده اند و وى در اين تفسير تنها نيست. فخر رازى پس از سخنى كه پيشتر از او نقل شد، مى نويسد:

آنچه از پيشوايان زبان نقل كرده اند كه «مَولى» به معناى «أولى» است، حجّتى براى آنان نيست. اين مطلب طىّ دو مقدمه روشن مى شود: نخست اينكه امثال اين نقل ها شايستگى آن را ندارند كه براى اثبات لغت به آنها احتجاج شود.

هر چند ابوعبيده ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1) گفته است: يعنى: «أولى بِكُم» و اخفش و زجّاج و على بن عيسى نيز همين سخن را گفته و به بيت لبيد استشهاد كرده اند، ولى اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محقّقانه نيست، زيرا ناقلان بزرگ معانى واژگان مانند خليل و امثال او چنين معنايى را نياورده اند و بيشتر آن را تنها در تفسير آيه فوق يا آيه اى ديگر مرسلاً و نه مسندا آورده اند.

اين معنى را در كتب اصلى لغت ذكر نكرده اند، و چنين نيست كه هر آنچه در تفاسير بيايد لغت اصلى باشد. و لذا «يمين» را در آيه «وَ السَماواتُ مَطويّاتٌ بِيَمِينِهِ»(2): «آسمان ها پيچيده در دست راست او باشد» ، به «قوّت» و «قلب» را در آيه «لِمَن كانَ لَهُ قَلبٌ» : «براى هر كس كه او را دل باشد» ، به «عقل» تفسير كرده اند، با اينكه اينها معانى اصلى لغت نيستند. اينجا نيز چنين است.(3)

ص: 146


1- . حديد / 15.
2- . زمر / 67 .
3- . نِهاية العقول مخطوط .

اما دهلوى مى كوشد تا اين حقيقت را بپوشاند. از اين رو، ادعا مى كند كه جمهور دانشمندان زبان عربى تفسير ابوعبيده را بر بيان معنى حمل كرده و آن را تفسير نداسته اند. گويا ابوعبيده در اين تفسير تنهاست ! در حالى كه ديديم كه سازنده اين شبهه - يعنى فخر رازى - اعتراف نموده كه گروهى ديگر نيز آيه را مانند ابوعبيده تفسير كرده اند.

فخر رازى مى گويد: لكن اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محقّقانه نيست.

اين سخن او جدا نارواست، چرا كه ما براى شناخت مفاهيم الفاظ، راهى جز تنصيصات پيشوايان زبان نداريم. از اين رو، اگر سخنان ايشان بر تساهل حمل شود حجيت ندارد و استدلال ها و حجت ها باطل مى گردند.

اين سخن فخر رازى بهترين دستاويز براى ملحدان و منكران دين براى انكار دين اسلام است، زيرا هر گاه با استناد به تصريحات لغويان الزام آنان به امرى از امور دين مورد نظر باشد، مى توانند بگويند: اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محققانه نيست، بلكه اعتراض آنان قوى تر و عذرآورى شان براى نپذيرفتن و گردن ننهادن رساتر است، چرا كه آنان در دين نيز با پيشوايان لغت مخالف اند، به خلاف فخر رازى كه او و لغويان پيرو يك آيين اند. با اين ادعا اساس دين ويران مى شود !

البته تعجبى نيست كه فخر رازى ملحدان را تأييد كند، زيرا گذشت كه ذهبى تصريح كرده(1) كه رازى تشكيكاتى در ستون هاى دين دارد، و در «لسان الميزان»(2) از رازى نقل شده كه وى شبهات عديده اى نسبت به دين اسلام داشته است، و اينكه او غايت تلاشش را براى تقرير مذهب مخالفان و بدعتگزاران به كار مى بسته، و سپس در ردّ و پاسخ آنها سستى و سهل انگارى مى كرده است !

ص: 147


1- . ميزان الاعتدال: ج 3 ص 340.
2- . لسان الميزان: ج 4 ص 426.
وجه چهارم: اصل اين ادعا نيز از فخر رازى است

بى گمان، اصل اين شبهه نيز از فخر رازى است. وى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1) مى نويسد:

درباره لفظ «مَولى» در اينجا چند قول هست: نخست سخن ابن عباس است كه مى گويد: «مَولاكُم» يعنى بازگشتگاه شما، زيرا «مَولى» جاى «وَلْى» و «وَلْى» به معناى نزديكى است. پس معناى آيه اين است كه آتش جايگاه شماست كه به آن نزديك و در آن افكنده مى شويد. قول دوم سخن كلبى است كه مى گويد: «مَولاكُم» يعنى أولى بِكُم» . و اين قول زجّاج و فرّاء و ابوعبيده است.

آنچه اينان گفته اند نه تفسير لفظ بلكه معناى آن است، زيرا اگر «مَولى» و «أولى» در لغت به يك معنى بودند، روا بود كه هر يك از آنها در جاى ديگرى به كار رود. بنا بر اين، صحيح بود كه گفته شود: هذا مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه گفته مى شود: هذا أولى مِن فُلانٍ. و نيز روا بود كه بگويند: هذا أولى فُلانٍ، مانند اينكه مى گويند: هذا مَولى فُلانٍ. چون اينها باطل است، در مى يابيم آنچه آنان گفته اند معنى است و تفسير نيست.

سخن شريف مرتضى وقتى كه براى اثبات امامت على عليه السلام به سخن نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» تمسّك كرده، ما را به اين نكته دقيق آگاه ساخت. وى گفته است: يكى از معانى «مَولى» «أولى» است و در اين باره به اقوال پيشوايان زبان عربى در تفسير آيه مذكور - كه «مَولى» را به معناى «أولى» دانسته اند - احتجاج كرده است.

وى افزوده وقتى لفظ اين معنى را بر مى تابد واجب است كه بر اين معنى حمل شود، چرا كه ديگر معانى يا ثبوتشان درباره على عليه السلام روشن و آشكار است، مانند: پسرعمو و ياور. يا انتفائشان درباره او روشن و آشكار است، مانند: آزادكننده و آزاد شده، زيرا اگر «مَولى» در حديث به دو معناى پسرعمو و ياور باشد، سخن نبوى لغو و بيهوده، و اگر به دو معناى آزادكننده و آزادشده باشد دروغ خواهد بود.

ص: 148


1- . حديد / 15.

اما ما بر اساس دليل بيان كرديم كه سخن اينان در اين موضوع بيان معنى است، نه تفسير. و به همين سبب استدلال شريف مرتضى از اعتبار ساقط است.(1)

وجه پنجم: اشكال نيشابورى به سخن فخر رازى

بحث هاى پيشين ما براى ردّ و ابطال اين سخن كافى است، اما اين كلام رازى به قدرى ناروا و سست است كه نيشابورى با اينكه در مواضع بسيارى از فخر رازى پيروى كرده، نتوانسته در برابر آن سكوت كند و گفته است:

درباره آيه «هِىَ مَولاكُم»(2) گفته اند: مراد اين است كه آتش به كار شما رسيدگى مى كند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد. همچنين گفته شده كه مراد آن است كه «هِىَ أولى بِكُم» آن به شما سزاوارتر است مى باشد.

زمخشرى گفته است: حقيقت مَولاكُم مكانى است كه سزاوار و شايسته شماست، يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مى شود: «مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ» ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه «إنَّهُ لَكَريمٌ» .

در تفسير كبير آمده است: اين معنى است نه تفسير لفظ از حيث لغت. غرض او اين است كه آنجا كه شريف مرتضى براى اثبات امامت على عليه السلام به سخن نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» تمسّك كرده و گفته كه يكى از معانى «مَولى» ، أولى است.

در اين باره به اقوال پيشوايان زبان عربى در تفسير آيه مذكور كه «مَولى» را به معناى أولى دانسته اند احتجاج كرده و افزوده است: وقتى لفظ اين معنى را بر مى تابد واجب است كه بر اين معنى حمل شود، چرا كه ديگر معانى يا ثبوتشان درباره على عليه السلام روشن و آشكار است، مانند: پسرعمو و ياور، يا انتفائشان درباره او روشن و آشكار است، مانند: آزادكننده و آزادشده. زيرا اگر «مَولى» در حديث به دو معناى پسرعمو و ياور باشد سخن نبوى لغو و بيهوده است.

ص: 149


1- . تفسير الرازى: ج 29 ص 227، 228.
2- . حديد / 15.

اگر به دو معناى آزادكننده و آزادشده باشد دروغ خواهد بود، به بيراهه رفته است، زيرا وقتى سخن اينان بيان معنى است نه تفسير به حسب لغت اين استدلال از اعتبار ساقط است. اما در اين رد، اشكالى هست كه پنهان نيست.(1)

شبهه سوم: بعضى از لغويان معناى «أولى» را براى «مَولى» ذكر نكرده اند
اشاره

شبهه اى ديگر در مورد كلمه «مَولى» و معناى آن مطرح كرده اند و آن اينكه: هر چند بعضى از پيشوايان زبان عربى معناى «أولى» را براى مَولى ذكر كرده اند، ولى بعضى از آنان اين معنى را نياورده اند. فخر رازى اين شبهه را آورده و گفته است: «ناقلان بزرگ معانى واژگان مانند خليل و امثال او چنين معنايى را نياورده اند» . اين شبهه به چند وجه ردّ مى شود:

وجه اول

نفى صريح در برابر اثبات اعتبارى ندارد، چه رسد به ذكر نكردن و سكوت ! تازه اگر اين نسبت به خليل درست باشد.

وجه دوم

كتاب «العين» خليل به اضطراب و دگرگونى فاسد موصوف است. احمد بن حسين جاربردى بعد از ايراد بيتى كه در آن واژه «أُمَّهَتى» آمده، گفته است: «هاء» زائد است، زيرا «أما» فعل است، به دليل آنكه مصدرش «أُمُومَة» و جمعش «أُمّات» است.

وى پس از بيتى كه در آن واژه «أمّات» آمده، گفته است: به اين اشكال جواب داده اند كه «أما» نمى تواند فعل باشد و «هاء» زائد است. سند اين سخن آن است كه روا باشد كه «هاء» از حروف اصلى باشد، زيرا خليل بن احمد در كتاب «العين» نقل كرده كه «تَأَمَّهَت» يعنى اتَّخَذت أمّا. اين بر اصالت «هاء» دلالت مى كند.

وى سپس در مقام رد اين جواب گفته است: در شرح هادى آمده است: حكم به زيادت «هاء» صحيح تر است، به دليل اينكه مى گويند: «أُمٌّ بَيِّنَةُ الأُمُومَةِ» ، و «تَأَمَّهَت»

ص: 150


1- . تفسير نيشابورى: ج 27 ص 97.

شاذّ و ناپسند است. و آنگاه افزوده است: در كتاب «العين» اضطراب و چند گونگى هايى هست كه قابل توجيه نيست.(1)

اكنون كه وضعيت كتاب «العين» نسبت به آنچه در آن مندرج است چنين است، چگونه نيامدن معنايى براى يك لفظ در آن مى تواند سند انكار آن معنى براى آن لفظ باشد !

وجه سوم

افزون بر آنچه گذشت، گروهى از محققان بزرگ بر كتاب «العين» خرده گرفته اند، همانند كتاب «المزهر» و «كشف الظنون» .(2) حتى شخص فخر رازى به همداستانى جمهور اهل لغت در قدح كتاب «العين» تصريح كرده است.

سيوطى در «المزهر» مى نويسد: نخستين كسى كه در گردآورى لغت كتابى نوشت خليل بن احمد است. امام فخرالدين رازى در «المحصول» گفته است: ريشه كتاب هاى نوشته شده در لغت كتاب «العين» است و جمهور اهل لغت در قدح كتاب «العين» همداستان اند.

عجيب اين است كه رازى اين سخن را مى گويد، و سپس به اينكه خليل «أولى» را از شمار معانى «مَولى» نياورده احتجاج مى كند ! اما وقتى كه رأى جمهور اهل لغت درباره كتاب «العين» اين است، دفاع سيوطى از اين كتاب سودى ندارد.

وجه چهارم

ادّعاى فخر رازى كه امثال خليل معناى «أولى» را براى مَولى نياورده اند كذب محض است، چرا كه ابوزيد كه از امثال و معاصران خليل است - بلكه چنانكه گذشت نويسندگان شرح حال ابوزيد وى را بر خليل مقدّم داشته اند - اين معنى را ذكر كرده است، و مخالفان و حتى دهلوى به اين حقيقت اعتراف كرده اند.

ص: 151


1- . شرح جاربردى بر شافيه ابن حاجب: ص 149، 150.
2- . كشف الظنون: ج 2 ص 1442.

همچنين به اعتراف گروهى از مفسّران حتى شخص فخر رازى، ابوعبيده واژه «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.

از سوى ديگر، ابوعبيده از امثال خليل و معاصران او است. بلكه از مطالبى كه در شرح حالش آمده به دست مى آيد كه افضل از او است. همچنين است فرّاء كه از معاصران خليل است و «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است. بنا بر اين، فخر رازى در اين مدّعى دروغ گفته است.

وجه پنجم

محمد بن سائب كلبى مَولى را به «أولى» تفسير كرده است. كلبى در سال 146 درگذشته و خليل تاريخ مرگش بنا به گزارش سيوطى سال 175 يا 170 يا 160 است، و از اين رو بر وى مقدّم است.(1)

وجه ششم

از آنچه پيشتر گذشت دانستى كه گروه بزرگى از اركان و مشاهير پيشوايان - غير از كسانى كه ياد كرديم - آمدن مَولى به معناى «أولى» را اثبات كرده و در اين باره شعر لبيد را شاهد آورده اند. بنا بر اين، ذكر نكردن اين معنى توسط خليل - اگر ثابت شود - پس از يادكرد اين عالمان موثّق به كار احتجاج نمى آيد.

وجه هفتم

پيشتر روشن شد كه بخارى براى «مَولى» پنج معنى ذكر كرده است، و ابن حجر و ديگران گفته اند كه اهل لغت معانى ديگرى نيز براى اين واژه آورده اند. از اينجا روشن مى شود اينكه بخارى اين معانى را ذكر نكرده، ثبوت آنها را نفى نمى كند. همچنين ذكر نكردن «أولى» ضمن معانى «مَولى» توسط خليل - اگر پذيرفته شود - گردى بر دامان اين حقيقت نمى نشاند، زيرا لغويان ديگر غير از او اين معنى را ذكر كرده اند.

ص: 152


1- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 560 .

فخر رازى سپس گفته است: بيشتر دانشمندان اين معنى را تنها ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(1) يا آيه ديگرى آورده اند. همين سخن رازى براى ما كافى است. سپس افزوده است: به طور مرسل نه به شكل مسند. اين شبهه رازى را در پاسخ به ديگر ادعاى او كه گفته بود «أولى» حاصل معناى لفظ «مَولى» در آيه است نه تفسير آن، پاسخ داديم.

فخر رازى در ادامه مدّعى شده است كه اين معنى را در كتب اصلى نياورده اند. جواب او اين است كه ابن انبارى و محمد بن ابى بكر رازى تصريح كرده اند كه «أولى بالشى ء» از جمله معانى مَولى است. افزون بر اين، تفسير مَولى به معناى «أولى» در صحاح جوهرى آمده، و اين كتاب بى ترديد از كتاب هاى اصلى است.

رازى مى گويد: نمى بينى كه «يمين» را در آيه «وَ السَماواتُ مَطويّاتٌ بِيَمينِهِ»(2) به «قوّت» تفسير مى كنند و ... . معناى اين سخن او اين است كه استعمال «مَولى» در معناى «أولى» مانند استعمال «يمين» در معناى «قوّت» و استعمال «قلب» در معناى «عقل» است.

فخر رازى در جاى ديگرى مى نويسد: اصل تركيب «و ل ى» به معناى قرب و نزديكى دلالت مى كند. گفته مى شود: وَليتُهُ و اليهِ وَلْيا، يعنى به او نزديك شدم. أولَيتُهُ إيّاهُ، يعنى او را به خود نزديك گردانيدم. و تَبَاعَدنا بَعدَ وَلْىٍ، يعنى پس از نزديكى از يكديگر دور شديم. اين واژه در شعر علقمه نيز به همين معنى است: وَ عَدَت عَوادٍ دُونَ وَليِكَ تَشعَبُ.

همچنين گفته مى شود: كُلْ مِمّا يَليكَ: از آنچه نزديكت است بخور. و جَلَستُ مِمّا يَليهِ: در نزديكى او نشستم. «وَلْى» از همين مادّه و به معناى بارانى است كه پس از باران بهارى مى بارد. به پالان نيز «وَليَّة» گويند زيرا بى فاصله در پشت چهارپا قرار دارد.

گفته مى شود: «ولىّ يتيم» و «ولىّ قتيل» و «ولىّ بلد» ، چرا كه هر كس امرى را به عهده گيرد به آن نزديك شده است.

ص: 153


1- . حديد / 15.
2- . زمر / 67 .

همچنين فَوَلِّ در «فَوَلِّ وَجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ»(1) نيز از همين ماده است؛ از باب اينكه گويند: «ولاه رُكبَتَهُ» ، يعنى آن را در پيش رويش نهاد. اما «ولّى عَنّى» به معناى «پشت كرد» از باب تثقيل حشو (مشدّد كردن حرف وسط كلمه) براى ساختن معنايى متضادّ با اصل كلمه است.

«فُلانٌ أولى مِن فُلانٍ» يعنى سزاوارتر است. أولى افعل التفضيل از «والى» يا «ولىّ» است، مانند «ادنى» و «اقرب» از «دانى» و «قريب» . در اين واژه نيز معناى قرب نهفته است، زيرا هر كس به چيزى سزاوارتر باشد به آن نزديك تر است. «مَولى» اسم است براى موضع «وَلْى» ، مانند «مرمى» و «مبنى» كه به معناى محل رَمْى: انداختن، و بَناء: ساختن است.(2)

اين مقدمه هرگز با مطلوب رازى - يعنى نفى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» پيوندى ندارد، زيرا حاصل اين سخن آن است كه اصل تركيب «وَلْى» به معناى قرب است و «مَولى» اسم است براى موضع «وَلْى» . اما در اين دو امر هيچ دلالتى بر نفى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» نيست. در غير اين صورت لازم مى آيد كه آزادكننده و آزادشده و ديگر معانى «مَولى» معناى اين واژه نباشند.

شبهه چهارم: تفسير ابوعبيده اقتضا مى كند كه كافران را در بهشت حقّى باشد
اشاره

فخر رازى سپس مى گويد: پس از اينكه اين دو مقدمه ثابت شد، به تفصيل مطلب مى پردازيم. ابوعُبَيده ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3) گويد: معنايش اين است كه هِىَ أولى بِكُم: آن به شما سزاوارتر است. اين معنى به دو دليل معناى حقيقى نيست؛ نخست آنكه اين معنى مقتضى آن است كه كافران را در بهشت حقّى باشد، ولى دوزخ بر ايشان سزاوارتر است. اين از لوازم افعل التفضيل است. اما مى دانيم كه اين معنى باطل است.

ص: 154


1- . بقره / 144.
2- . تفسير فخر رازى: ذيل آيه پنجم سوره مريم.
3- . حديد / 15.

اين شبهه درباره تفسير ابوعبيده به چند وجه مردود است:

وجه اول

محتمل است كه معنى اين باشد: آتش دوزخ به سوزاندن كافران از آتش دنيا سزاوارتر است، نه اينكه دوزخ از بهشت به آنان سزاوارتر باشد.

وجه دوم

عقيده كافران آن بود كه استحقاق ايشان در آمدن به بهشت است. اما به اين طريق ثابت مى شود كه آتش از بهشت به آنان سزاوارتر است. نجم الائمّه رضى استرآبادى گويد:

مجرور به «مِن» تفضيليّه در معنى شريك مفضّل است. اين مشاركت يا تحقيقى است، مانند: زيد أحسن من عمرو، يا تقديرى، مانند سخن على عليه السلام: لأن أصُومَ يَوما مِن شَعبانَ أحَبُّ إلَىَّ مِن أن أُفطِرَ يَوما مِن رَمَضانَ(1): اينكه روزى از ماه شعبان را روزه بگيرم نزد من محبوب تر از آن است كه روزى از ماه رمضان را افطار كنم. زيرا افطار يوم الشكّى كه ممكن است جزء ماه رمضان باشد نزد پرسش كننده محبوب بوده است.

از اين رو على عليه السلام آن را براى خود نيز محبوب فرض كرده و سپس روزه ماه شعبان را بر آن تفضيل داده است. گويا گفته است: فرض كن كه افطار يوم الشك نزد من هم محبوب باشد، اما روزه ماه شعبان براى من از آن محبوب تر است.

باز هم حضرتش فرموده است: اللهُمَّ أبدِلنى بِهِم خَيرا مِنهُم: خدايا بهتر از آنان را به من عطا كن؛ يعنى آنان به باور خودشان خوب بوده اند، نه اينكه در واقع نيز خوب بوده اند، زيرا قطعا در آنان خيرى نبوده است. وَ أبدِلهُم بى شَرّا مِنّى(2): و بدتر از مرا نصيب ايشان گردان؛ يعنى به باور ايشان نه در واقع امر، چرا كه قطعا در على عليه السلام شرّى نبوده است.

ص: 155


1- . من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 126.
2- . نهج البلاغه: خطبه 25.

آيه «أصحابُ الجَنَّةِ يَومَئِذٍ خَيرٌ مُستَقَرّا»(1): «بهشتيان جايگاه بهترى دارند. گويا آنان موجبات آتش را برنگزيده اند» .

در مقام ريشخند گفته مى شود: أنتَ أعلَمُ مِن حِمارٍ: تو از الاغ داناترى. گويا سخن تو اين است كه اگر ممكن باشد كه الاغ علم داشته باشد تو مانند اويى همراه با زيادتى.

نه اينكه مقصود بيان زيادت علم تو از الاغ باشد، بلكه غرض شريك ساختن ميان تو و الاغ است در چيزى كه انتفائش از الاغ معلوم است.(2)

وجه سوم

از احاديث عديده استفاده مى شود كه هر يك از مكلّفان را جايى در بهشت و جايى در آتش است. فخر رازى خود در تفسير آيات «أولئِكَ هُمُ الوارِثُونَ . الَذينَ يَرِثُونَ الفِردَوسَ هُم فيها خالِدُونَ»(3): «آنان اند ميراث بران. كسانى كه بهشت برين را به ميراث مى برند و در آن جاويدان اند» ، مى نويسد:

اينجا پرسش هايى مطرح است: نخست اينكه چرا پاداش و بهشت كه نصيب مؤمنان مى شود، ميراث ناميده شده است ؟ با اينكه خداوند حكم كرده كه بهشت حق مؤمنان است: «إنَّ اللّه َ اشتَرى مِنَ المُؤمِنينَ أنفُسَهُم وَ أموالَهُم بِأنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ»(4): «بى گمان خدا از مؤمنان جان هايشان و اموالشان را خريده به اين قيمت كه بهشت از آنِ ايشان باشد» .

به چند وجه مى توان اين پرسش را پاسخ گفت: نخست آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كه روشن ترين سخنى است كه در اين باره گفته شده است، و آن اينكه «هيچ مكلّفى نيست مگر آنكه خدا در آتش برايش جايگاهى آماده كرده، كه اگر نافرمانى كند سزاوار آن باشد.

ص: 156


1- . فرقان / 24.
2- . شرح كافيه: مبحث افعل التفضيل.
3- . مؤمنون / 10، 11.
4- . توبه / 111.

همچنين در بهشت براى هر مكلّفى جايگاهى آماده كرده كه اگر فرمان برد شايسته آن باشد، و براى اين نشانى نهاده است. هنگامى كه بعضى از مكلّفان ايمان آورند و بعضى ديگر ايمان نياورند.

جايگاه هاى كسانى كه ايمان نياورده اند مانند خانه منقول مى شود و بازگشتگاه آنان آتش مى گردد كه ناگزير با وجود آن، محروم شدن از پاداش خواهد بود، همانگونه از مرگ گريزى ندارند. از اين رو بهشت و دوزخ را ميراث ناميده اند.(1)

شبهه پنجم: اگر سخن ابوعبيده درست بود بايد گفته مى شد: «هِىَ مَولاتُكُم»
اشاره

فخر رازى گويد: اگر امر مطابق باور آنان بود كه مَولى در اينجا يعنى «أولى» بايد گفته مى شد: هِىَ مَولاتُكُم.

اين نيز شبهه ديگرى پيرامون تفسير ابوعبيده است و به چند وجه مردود است:

وجه اول

فخر رازى اصرارش بر لزوم يكسان بودن دو مترادف در همه استعمالات را فراموش كرده يا خود را در اين باره به فراموشى زده است ! زيرا بنا بر آن نظر موردى براى اين شبهه بر جاى نمى ماند، چرا كه هر گاه كه مَولى به معناى «أولى» باشد استعمال هر يك از آنها در جاى ديگرى جايز است، و هر گاه كه «أولى» خبر مبتدايى واقع شود مذكّر و مؤنّث در آن يكسان است.

از اين رو «مَولى» نيز كه به معناى «أولى» است در صورتى كه خبر باشد، مذكر و مؤنث در آن يكسان خواهد بود. بنا بر اين، شبهه يادشده بر مبنايى كه رازى اخذ و بر آن اصرار كرده مردود است.

وجه دوم

ادعاى اختصاص يكسانى مذكر و مؤنث در اسم تفضيل كذب صريح و غلط محض است، چرا كه اين يكسانى در مواضع ديگرى نيز ثابت شده است.

ص: 157


1- . تفسير رازى: ج 23 ص 82 .

ابن هشام گويد: تاء غالبا براى جدا كردن صفت مؤنث از صفت مذكر به كار مى رود، مانند قائمة و قائم. اين تاء در پنج وزن داخل نمى شود:

1. فَعول: رَجُلٌ صَبور: مرد صابر، إمرَأةٌ صَبور: زن صابر. آيه «وَ ما كانَت أُمُّكِ بَغيّا»(1): و مادرت بدكار نبود، نيز از همين باب است.

2. فعيل به معناى مفعول: رَجُلٌ جَريح و إمرَأةٌ جَريح.

3. مِفعال: مِنحار، يعنى بخشنده. گفته مى شود: رَجُلٌ مِنحار و إمرَأةٌ مِنحار.

4. مِفعيل: مِعطير: معطّر. كاربرد إمرَأةٌ مِسكينَة بسيار نادر است، و إمرَأةٌ مِسكين مطابق سماع است.

5 . مِفعَل: مِغْشَم به معناى دليرِ استوار اراده، و مِدعَس: نيزه.(2)

وجه سوم

مذكر گرداندن مؤنث مانند مؤنث گرداندن مذكر با حمل يكى از آنها بر ديگرى در استعمال شايع است. سيوطى در باب «حمل بر معنى» مى نويسد: در «الخصائص» گويد:

بدان كه اين نوع در زبان عربى دريايى بسيار ژرف و ميدانى بسيار گسترده است، و در آيات قرآن و سخنان فصيح نثر و نظم به كار رفته است، مانند: تأنيث مذكر و تذكير مؤنث، تصور معناى واحد در جمع و جمع در واحد، و حمل دومى بر لفظى كه گاه بر اولى حمل مى شود، چه اينكه آن لفظ اصل باشد يا فرع، و مواردى ديگر. مثال تذكير مؤنث اين آيه است: «فَلَمّا رَأى الشَمسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبّى»(3)؛ يعنى هذا الشخص (براى شمس كه مؤنث است از اسم اشاره هذا استفاده شده است) . «فَمَن

ص: 158


1- . مريم / 28.
2- . التوضيح فى شرح الالفيّة به شرح الاهرى : ج 2 ص 286، 287.
3- . انعام / 78.

جَاءَهُ مَوعِظَةٌ مِن رَبِّهِ»(1)، زيرا موعظه و وعظ يكى اند. «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَريبٌ مِنَ المُحسِنينَ»(2)، كه مراد از «رحمة» در اينجا باران است.(3)

وجه چهارم

«نار» مؤنث حقيقى نيست و تأنيث مؤنث غير حقيقى لازم نيست، چنانكه فخر رازى خود به اين مطلب تصريح كرده است. وى در تفسير آيه «يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِه»(4): «سخنان را از جايگاهشان منحرف مى كنند» ، مى نويسد:

مسئله دوم: گوينده اى مى تواند بگويد: جمع (الكَلِم) مؤنث است، از اين رو سزا بود كه گفته شود: يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِها. پاسخ: واحدى گويد: اين جمعى است كه تعداد حروفش از تعداد حروف مفردش بيشتر است، و هر جمعى كه چنين باشد تذكيرش جايز است. همچنين ممكن است گفته شود: مؤنث بودن جمع امرى حقيقى نيست، بلكه امرى لفظى است. بنا بر اين، تذكير و تأنيث هر دو در او جايز است.(5)

همچنين در تفسير آيه «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَريبٌ مِنَ المُحسِنينَ»(6): «بى گمان رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است» ، مى نويسد: مسئله چهارم: گوينده اى مى تواند بگويد: مقتضى علم اِعراب اين است كه گفته شود: «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَريبَةٌ مِنَ المُحسِنينَ» .

بنا بر اين، سبب حذف علامت تأنيث چيست ؟ در پاسخ به اين پرسش وجوهى را ذكر كرده اند:

اول: تأنيث «الرحمة» حقيقى نيست، و هر چه چنين باشد نزد اهل لغت تأنيث و تذكير در او هر دو جايز است.

ص: 159


1- . بقره / 275.
2- . اعراف / 56 .
3- . الاشباه و النظائر: ج 1 ص 185.
4- . نساء / 46. مائده / 13.
5- . تفسير رازى: ج 10 ص 117.
6- . اعراف / 56 .

دوم: زجّاج گويد: قَريبٌ فرمود زيرا رحمت و غفران و عفو و اِنعام به يك معنى هستند. از اين رو «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَرِيبٌ» يعنى اِنعام خدا نزديك است يا ثواب خدا نزديك است. پس حكم يكى از دو لفظ در ديگرى جارى شده است.

سوم: نضر بن شميل گويد: «الرحمة» مصدر است و شايسته مصادر آن است كه مذكر بيايند، مانند «فَمَن جَاءهُ مَوعِظَةٌ» .(1) بازگشت اين سخن به كلام زجّاج است، زيرا مراد از موعظه وعظ است، و از همين رو مذكر آمده است. شاعر گويد: إنَّ السَماحَةَ وَ المُرُوَّةَ ضُمِنا، كه فعل ضُمِنا بايد به صيغه مؤنث ضُمِنَتا مى آمد. در توجيه آن گفته اند: مراد از سماحت، سخا و مراد از مروّت كرم است.(2)

رازى گويد: هر گاه اسم مكان خبر واقع شود مؤنّث نمى گردد. اين سخن رازى فى نفسه درست است، ولى با سخن پيشين وى؛ يعنى حكم به اينكه يكسانى تذكير و تأنيث از ويژگى هاى افعل تفضيل است، ناسازگار است. از اين رو، آنچه اينجا گفته اعتراف به بطلان مدعايش در اختصاص يادشده است.

فخر رازى گويد: گفتار صاحب «كشّاف» (يعنى: حقيقت مَولاكُم مكانى است كه سزاوار و شايسته شماست و به جهت تقريب است) ، اگر مراد وى از «به جهت تقريب» اين است كه زمخشرى براى تقريب معناى مقصود به افهام چنين گفته، اشكالى بر آن وارد نيست و با مقصود مخالفت و ناسازگارى ندارد.

اما اگر خواسته باشد نفى كند كه آن معنى حقيقتا مراد است، نصّ سخن زمخشرى - يعنى «حَقيقَةُ مَحراكُم» كه فخر رازى نيز نقلش كرده - آن را نفى مى كند، زيرا اين عبارت به صراحت دلالت مى كند كه آنچه زمخشرى گفته بر سبيل حقيقت است كه مطابق تصديق و اذعان است.

اما سخن زمخشرى در اينكه محتمل است كه معناى مَولى «ناصر» باشد استدلال ما را تضعيف نمى گرداند، زيرا مدّعاى ما جواز اراده «أولى» از «مَولى» و آمدن «مَولى» به

ص: 160


1- . بقره / 275.
2- . تفسير رازى: ج 14 ص 136.

معناى «أولى» است، نه نفى آمدن آن به معانى ديگر. روشن است كه جايز بودن «مَولى» در اينجا به معناى «ناصر» ، جواز آمدن آن را به معناى «أولى» نفى نمى كند.

اما سخن فخر رازى، يعنى: از حسن بصرى نقل شده كه «هِىَ مَولاكُم»(1) يعنى شما در دنيا عهده دار موجبات آن شديد، با مطلوب ما برخورد نمى كند، بلكه آمدن «مَولى» به معناى متولّى و عهده دار نيز مفيد مطلوب ماست.

رازى در جاى ديگرى مى نويسد: همچنين گفته شده كه «مَولى» به معناى «عاقبت» است، يعنى عاقبت كار شما آتش است. اين سخن نيز با مطلوب و استدلال ما به آيه كريمه ناسازگارى ندارد.

شبهه ششم: شبهه فخر رازى پيرامون بيت لبيد
اشاره

فخر رازى مى نويسد: از اصمعى درباره بيت لبيد دو قول حكايت شده است: يكى آنكه «مَولى» - چنانكه بيان كرديم - اسم است براى موضع «وَلْى» ؛ يعنى گاو ماده مى پندارد كه هر يك از دو جانبش جاى ترسيدن است.

«مَولى» در اينجا براى تغليب حكم لام بر فاء مفتوح العين آمده، بر اين اساس كه فتحه در معتلّ الفاء بسيار آمده است. مانند: مَوهَب، مَوحَد، مَوضَع و مَوحَل. اما كسره در معتلّ اللام جز در يك كلمه يعنى «مأوِى» شنيده نشده است. دوم: مراد شاعر در «مَولى المَخافَةِ» ، از «مخافت» سگان و از مولاى آنها صاحب آنهاست.

سخن فخر رازى پيرامون بيت لبيد كه براى آمدن مَولى به معناى «أولى» به آن استشهاد شده است به چند وجه رد مى شود:

وجه اول

حكايت دو قول ياد شده از اصمعى درباره بيت لبيد، با استشهاد به آن براى اثبات مطلوب مذكور منافات ندارد، زيرا ابوعبيده - كه بى هيچ سخنى از اصمعى افضل

ص: 161


1- . حديد / 15.

است و چنانكه پيشتر گذشت اصمعى خود به برترى ابوعبيده اعتراف نموده - به اين بيت براى اثبات مطلوب استشهاد كرده است.

وجه دوم

افزون بر ابوعبيده گروهى از بزرگان پيشوايان، مانند زجّاج و اخفش و رُمّانى به اين بيت اسشتهاد كرده اند و رازى خود اين مطلب را آورده است. زوزنى در شرح معلّقات تصريح كرده كه ثعلب مَولى را در بيت لبيد به «أولى» تفسير نموده است. و در تقدّم سخن اين پيشوايان بر آنچه اصمعى در آن متفرّد است شكى نيست.

وجه سوم

پيشتر دانسته شد كه جوهرى و ثعلبى و عمر قزوينى و خَفاجى و غير اينان مَولى را در اين بيت به «أولى» تفسير كرده اند، و بعضى شان تصريح كرده اند كه وجوه مذكور ديگر خالى از ضعف نيستند.

وجه چهارم

دو قول حكايت شده از اصمعى، يا با تفسير ابوعبيده منافات دارند يا ندارند. اگر اين دو قول با تفسير ابوعبيده منافات دارند، پس دو قول اصمعى نيز خود با هم منافات خواهند داشت. حال آنكه ميان تفسير ابوعبيده و زّجاج و اخفش و رُمّانى و ثعلب و غير ايشان منافاتى نيست، زيرا از آنان ذيل اين بيت سخنى منافى تفسير يادشده حكايت نشده است.

اگر ميان آن دو قول و اين تفسير تنافى و تعارضى نيست و دو قول مذكور نيز با هم تعارض و تنافى ندارند و جمع ميان همه آنها به نحوى از انحاء ممكن است، بيان آن دو قول در برابر تفسير اين پيشوايان بيهوده است.

وجه پنجم

بنا بر نقل سيوطى در كتاب «المزهر» ، فخر رازى در كتاب «المحصول» اصمعى را قدح كرده و او را در نقل لغت از اعتبار انداخته است. اينك نصّ سخن وى: اصمعى به پريشانى منسوب و مشهور است كه او آنچه را از لغت نبود در آن مى افزود.

ص: 162

اما اين سخن رازى كه «اما كسره در معتلّ اللاّم جز در يك كلمه يعنى مأوِى شنيده نشده است» ، سخنى است كه حق بر زبان او جارى ساخته است، زيرا سخنان پيشين او را در انكار آمدن «مَولى» به معناى «أولى» به سبب آنكه «مَفعَل» در موارد ديگر به معناى «أفعَل» نيامده است باطل مى گرداند.

شبهه هفتم: شبهاتى ديگر پيرامون شواهدى ديگر
اشاره

شاهد آمدن مَولى به معناى «أولى» در تفسير ابوعبيده از آيه كريمه و بيت لبيد عامرى منحصر نيست، بلكه در كتاب و سنّت و اشعار عرب شواهد ديگرى بر آمدن مَولى به معناى «أولى» هست. فخر رازى اين شواهد را همراه با شبهاتى پيرامون آنها و با تأويلات و تفسيرهايى كه حتى با مورد استدلال و استشهاد اجنبى اند آورده است. ما نصّ گفتار او را نقل مى كنيم و سخن را با ردّ شبهاتش پى مى گيريم:

رازى مى گويد: موالى در آيه «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ»(1): و براى هر «آنچه پدر و مادر بر جاى نهاده اند موالى قرار داده ايم» ؛ يعنى وارثانى كه عهده دار ماترك پدر و مادر مى شوند.

سُدّى ذيل آيه «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(2): «من از موالى ام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، گويد: «موالى» يعنى خويشان پدرى. بعضى گفته اند: يعنى پسرعموها، زيرا آنان كسانى اند كه در نسب از پس او مى آيند. شعر حارث نيز در همين معنى است:

زَعَمُوا أنَّ مَن ضَرَبَ العَيرَ *** مَوالٍ لَنا وَ أنّا الولاءُ(3)

پنداشتند كه هر كس ميخ مى كوبد، موالى ماست و ما اهل وَلاى اوييم.

ابوعمرو گويد: موالى در اينجا يعنى پسرعموها. مراد از مَولى و موالى در اين اشعار اولياست:

ص: 163


1- . نساء / 33.
2- . مريم / 5 .
3- . عبارت وَ أنّا الولاءُ، در لسان العرب: ج 4 ص 621 چنين آمده است: وَ أنّى الوَلاءُ ؟

اخطل: فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ بَعدَهُ: پس از او تو از ميان مردم مولاى قريش گشتى.

شعر ديگرى از همو خطاب به بنى اميّه: لَم يَأشِرُوا فيهِ إذا كانُوا مَواليهِ: و در آن تكبّر نكنند هر گاه كه آنان از موالى ايشان باشند.

شاعر ديگرى: كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ: آنان موالى حقّ بودند و آن را مى طلبيدند.

مانند اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مُزَينه و جُهَينه و اَسلَم و غِفار موالى خدا و فرستاده اش هستند؛ يعنى اولياى خدا و فرستاده اش.

اما «مَولى» در سخن ديگر حضرتش: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » در روايت مشهور ديگرى كه در آن به جاى «مولايش» «وليّش» آمده تفسير شده است. و آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولى الَذينَ آمَنُوا» ، يعنى ولىّ و ياور آنان. «وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1)؛ يعنى ياورى ندارند. از ابن عباس و مجاهد و عموم مفسران چنين روايت شده است.

نتيجه سخن ما اين است كه واژه مَولى معناى «أولى» را بر نمى تابد.

ولى اين شبهات استدلال شيعه و استشهاد آنان به اين شواهد را باطل نمى گرداند. البته فخر رازى در گفتارش مطالبى را آورده كه شيعه هرگز به آنها استشهاد نكرده است. ما همه اينها را روشن مى كنيم:

مورد اول

درباره تفسير مَولى در آيه «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ»(2) به وارث بايد گفت: بنا بر نقل شخص فخر رازى، ابوعلى جبائى «مَولى» را در اين آيه به وارثى كه به

ص: 164


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
2- . نساء / 33.

ما ترك اولى باشد تفسير كرده است. وى گفته است: معنى اين است كه آنچه هم پيمانان شما بر جاى نهاده اند وارثى دارد كه او به ارث بردن از آنها اولى است. و خدا وارث را «مَولى» ناميده است ... .

فخر رازى پس از اين وجه و وجوه مذكور ديگرى در ذيل آيه مباركه، گفته است: همه اين وجوه نيكو و محتمل اند. اما اينكه در اينجا گفته است كه موالى يعنى وارثانى كه عهده دار ما ترك پدر و مادر مى شوند، با وجه مذكور از ابوعلى جبائى منافاتى ندارد، زيرا وارثان اند كه به آنچه ارث گذارندگان باقى مى گذارند اولى هستند.

مورد دوم

اما يادكرد آيه «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(1): «من از موالى ام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، وجهى ندارد، چرا كه اماميه براى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» به اين آيه استشهاد نمى كنند.

فخر رازى در ادامه گفته است: «شعر حارث ... » . آرى، سيد مرتضى در كتاب «الشافى فى الإمامة» اين مطلب را از غلام ثعلب در شرح اين بيت آورده است: يكى از معانى مَولى «سيد» است، هر چند كه مالك نباشد. «مَولى» به «ولىّ» نيز تفسير شده است. ولى سيد مرتضى در پى اثبات اين است كه «سيّد» و «ولىّ» از معانى «مَولى» هستند، اما هرگز به آن بيت استشهاد نكرده است، تا رازى آن را در شمار شواهد اماميّه در اثبات معتقدشان بياورد.

مورد سوم

حمل «موالى» در اشعار اخطل به «اولياء» به آنچه ما به دنبالش هستيم زيانى نمى رساند، چرا كه همانگونه كه مُبَرَّد تصريح كرده «ولىّ» نيز به معناى «أولى» است.

دو واژه «أصبَحتَ» و «بَعدَهُ» نيز دو قرينه اند كه نشان مى دهند مراد از مَولى در بيت اخطل «أولى بالتصرّف» است.

ص: 165


1- . مريم / 5 .

افزون بر اين، مصراع دوم اين بيت يعنى: وَ أحرى قُرَيشٍ أن تُهابَ وَ تُحمَدا : و شايسته ترين كس از قريش كه از تو بترسند و تو را بستايند، قرينه ديگرى است بر اينكه مراد از مَولى در اين بيت «أولى بالتصرّف» است.

مورد چهارم

نيمه دوم شعر «كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ» اين است كه: فَأدرَكُوهُ وَ ما مَلُّوا وَ لا تَعِبُوا : پس به آن رسيدند و به ستوه نيامدند و احساس به رنج افتادن نكردند. در آن قرائنى هست كه نشان مى دهد مراد از «موالى حق» كسانى است كه آنان به حقوقشان «أولى» هستند.

مورد پنجم

حديث «مُزَينه و جُهَينه و أسلَم و غِفار موالى خدا و فرستاده اش هستند» در شمار آنچه اماميه به آن استشهاد مى كنند نيست. از اين رو آوردنش در اينجا عبث است.

مورد ششم

حمل «مَولى» در سخن نبوى «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » بر «ولىّ» زيانى به استشهاد نمى رساند، زيرا مراد از «ولىّ» در آن «ولىّ امر» است. ابن اثير گويد:

اين حديث نيز در معناى عهده دار شدن است: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است. در روايت ديگرى به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده است، يعنى متولّى امر آن زن.

مورد هفتم

مطرح كردن آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1) وجهى ندارد، زيرا اماميه به آن استشهاد نكرده اند.

از همه آنچه گذشت روشن مى شود كه اين سخن فخر رازى كه «نتيجه سخن ما اين است كه واژه مَولى به معناى أولى نيست» باطل است.

ص: 166


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
شبهه هشتم: بازگشت به گفتار دهلوى
اشاره

دهلوى مى گويد: تفسير ابوعبيده بيان حاصل معنى است، يعنى آتش جايگاه و بازگشتگاه و مكان لايق به شماست. نه اينكه واژه مَولى به معناى «أولى» باشد.

واقعا جاى تعجب است ! ابوعبيده تصريح مى كند كه مراد از مَولى در آيه شريفه «أولى» است، و سپس براى اين معنى به شعر لبيد استشهاد مى نمايد و تصريح مى كند كه مَولى در آن بيت نيز به معناى «أولى» است. بنا بر اين، اين تحكّم و تزوير چگونه از دهلوى پذيرفته شود ؟ !

و اما پاسخ كلام دهلوى:

اول. «بالتصرّف» صله «أولى» است

دهلوى مى نويسد: اگر مَولى به معناى أولى باشد، صله او را «بالتصرّف» قرار دادن از كدام لغت منقول خواهد شد ؟

اگر مراد دهلوى اين باشد كه صله قرار دادن «بالتصرّف» براى «أولى» جايز نيست، سخنش صرف توهّم و ادعاست، زيرا ثبوت معناى «أولى» براى مَولى براى اثبات مطلوب بسنده است و صله قرار دادن «بالتصرّف» براى آن به حسب قرائن مقاميّه است. توضيح اين مطلب در ادامه خواهد آمد.

اضافه بر اين، صريح گفتار تَفتازانى و قوشچى - كه صاحب «بحر المذاهب» نيز آن را آورده - اين است كه آمدن مَولى به معناى «أولى بالتصرّف» در كلام عرب شايع است، و اين از پيشوايان زبان نقل شده است. همچنين آمدن مَولى به معناى متصرّف در امر، متولّى امر، ولىّ امر و پادشاه - كه همه آنها پيشتر روشن شد - براى اثبات مطلوب كافى است.

دوم. چكيده واقعه غدير

اگر مراد دهلوى اين باشد كه اگر مَولى به معناى «أولى» است، دليل اينكه مراد از آن در حديث غدير «اولويّت در تصرّف» است چيست ؟ پاسخ وى با مرور اجمالى در

ص: 167

آنچه در روز غدير خم رخ داده است آشكار خواهد گشت. چكيده آن رخداد، بنا بر روايات اهل تسنّن از اين قرار است:

خدا به رسولش صلى الله عليه و آله وحى كرد كه به مردم ابلاغ نمايد كه على عليه السلام مولاى آنان است. پيامبر صلى الله عليه و آله بيمناك شد كه اگر اين مطلب را به مردم ابلاغ كند، ميان آنان فتنه در گيرد. بنا بر اين، از تنهايى و كم شمارى ياران مخلصش با خداوند سخن گفت و اينكه قوم او را تكذيب خواهند كرد.

از اين رو، خداى تعالى به او وحى كرد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده است برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرسانده اى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .

رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم - كه جايگاه مناسبى براى توقف نبود - فرمان توقف داد، در روزى كه بسيار گرم بود و مردم در آن روز بالاپوش هاى خود را سايه بان خود مى كردند يا اينكه به زير سايه چهارپايانشان مى رفتند.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد زير درختان بزرگ آنجا را از خاشاك بروبند و از پالان شتران منبرى براى او ساخته شد. شمار حاضران در آن روز يكصد و بيست هزار تن بود. همگان مى دانستند كه اين آخرين گردهم آيى آنان به اين شكل است و نزديك است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى خداوندش فرا خوانده شود.

سپس رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمان داد آنان كه پيش افتاده اند بازگردند و آنان كه بازمانده اند پس از رسيدن بايستند. وقتى همه جمع شدند، از منبر بالا رفت و دست على عليه السلام را گرفت و بلند كرد، تا جايى كه سفيدى زير بغل آن دو نمايان گشت و همه قوم او را شناختند. سپس فرمود:

ص: 168


1- . مائده / 67 .

هان اى مردم، خداى داناى آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مى كند(1) و نزديك است كه داعى حق مرا بخواند و من اجابتش كنم. بى گمان، من در پيشگاه خدا مسئولم و شما نيز مسئول خواهيد بود. پس شما چه مى گوييد ؟

مردم گفتند: گواهى مى دهيم كه تو پيام خدا را رساندى و در اين راه تلاش كردى و خيرخواه بودى. خدا تو را پاداش خير دهد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شهادت نمى دهيد كه معبودى جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده او است و اينكه بهشت و دوزخ خدا حقّ است و اينكه مرگ و برخاستن پس از آن حق است و اينكه رستاخيز بى گمان آمدنى است و خدا اهل قبور را بر مى انگيزد ؟ گفتند: چرا، به همه اينها شهادت مى دهيم.

سپس نبى اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا گواه باش. و افزود: هان اى مردم، آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم ؟ مردم پاسخ دادند: چرا، هستى.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بى گمان خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و من نسبت به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى نما، و هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و به هر كس به او كينه ورزد كينه بورز، و هر كس يارى اش كند يارى كن، و هر كس او را رها كند رهايش كن، و حق را همواره همراه او گردان.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به تمسّك به ثقلين؛ يعنى كتاب و عترت فرمان داد و خاطرنشان فرمود كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا در كنار حوض نزد وى رسند.

ص: 169


1- . مؤلف ذيل اين جمله نوشته است: اين جمله در بعضى از الفاظِ حديث در نقل هاى عامه آمده و در آن اشكالى هست كه پنهان نيست. اما ممكن است كه مراد از اين جمله آن باشد كه زمان درنگ هر پيامبرى در ميان قومش نصف زمانى است كه پيامبر پيش از وى در بين قومش درنگ كرده است. اين مطلب در نخستين روايت ابن مَغازلى كه پيشتر نقل شد آمده است مترجم .

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله سخنرانى اش به پايان رسيد، اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتِى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم» .

رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه أكبر بر كامل گشتن دين و اتمام نعمت و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على پس از من.

سپس مردم به شادباش گفتن به اميرالمؤمنين عليه السلام پرداختند. از كسانى كه پيش از ديگر صحابه به اميرمؤمنان عليه السلام شادباش گفتند، همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر بودند. حسّان بن ثابت اشعار معروفش را در اين زمان سرود. تفصيل همه اينها را در ادامه خواهد آمد.

بارى، گمان نمى كنم كه هيچ عاقلى اين سخنرانى را با اين قرائن، بر امرى به جز امامت عظمى و خلافت كبرى پس از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله حمل كند.

شبهه نهم: تأخير در معنى

على بن برهان الدين حلبى دو اشكال بر حديث غدير و معناى مولى مطرح كرده، كه يكى از آنها اين است:

بر فرض اينكه كلمه مولى به معناى سزاوارتر به امامت باشد، در نهايتِ كار و بعدها مراد است نه در حال و پس از اعلام ولايت. زيرا در غير اين صورت لازم مى آيد با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام نيز امام باشد، واين به يقين صحيح نيست.(2)

اين گفتار يك مغلطه آشكار و مناسب كوته فكران است، زيرا مراد در حديث غدير ولايت بالقوه است نه بالفعل. هيچ كس از شيعيان مدعى نيست كه دو نفر در يك زمان امامت فعلى دارند.

ص: 170


1- . مائده / 3.
2- . تاريخ سياسى اسلام: ج 1 ص 59 - 62 .

بر اين اساس، نه تنها در آن زمان بلكه در زمان هاى بعد - كه دو امام در قيد حيات بودند - رهبرى بالفعل مختص يك نفر، و ديگرى داراى مقام امامت بالقوه بوده است.

حتى كارهايى كه امام سابق به عنوان امامت انجام داده است؛ مانند آتش بس و صلح امام حسن مجتبى عليه السلام، تا زنده بودن طرف ديگر قرار داد - يعنى معاويه - امام بعدى محترم شمرده و طبق آن عمل كرده و بر خلاف آن قرارداد كارى انجام نداده و اقدامى نكرده است.

از اين رو انتصاب آن حضرت براى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، تا پس از آن حضرت خلأ رهبرى به وجود نيايد. از اين رو شيعه مى گويد در جامعه اسلامى تنها امام معصوم عليه السلام حاكم است و تعبير قرآنى نيز چنين است.

شبهه دهم: ردّ پيشنهاد براى بيعت
اشاره

شبهه ديگرى كه على بن برهان الدين حلبى بر حديث غدير و معناى مولى مطرح كرده اين است:

اگر اين حديث كلام روشن در امامت على بن ابى طالب عليه السلام باشد، چرا او پيشنهاد عمويش عباس بن عبدالمطلب براى بيعت را رد كرد ؟(1)

و اما پاسخ اين شبهه

بيعت خصوصى چند نفر از شخصيت ها با حضرت على عليه السلام دور از واقع بينى بود، و تاريخ درباره اين بيعت همان داورى را مى كرد كه درباره بيعت ابوبكر كرده است. زيرا زمامدارى اميرالمؤمنين عليه السلام از دو حال خالى نبود: يا امام عليه السلام ولىّ منصوص و تعيين شده از جانب خداوند بود، يا نبود.

در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت و اخذ رأى براى خلافت و كانديدا ساختن خود براى اشتغال اين منصب يك نوع بى اعتنايى به تعيين الهى

ص: 171


1- . السيرة الحلبية: ج 3 ص 339.

شمرده مى شد، و موضوع خلافت را از مجراى منصب الهى و اينكه زمامدار بايد فقط از طرف خداوند تعيين گردد خارج مى ساخت و در مسير يك مقام انتخابى قرار مى داد.

هرگز يك فرد پاكدامن و حقيقت بين، براى حفظ مقام و موقعيت خود به تحريف حقيقت دست نمى زند و سرپوش بر واقعيت نمى گذارد، چه رسد به امام معصوم عليه السلام.

در فرض دوم، انتخاب حضرت على عليه السلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مى گرفت كه خلافت ابوبكر گرفت؛ كه صميمى ترين يار او خليفه دوم پس از مدت ها درباره انتخاب ابوبكر گفت: كانَت بَيعَةُ أبى بَكرٍ فَلتَةً وَقَى اللّه ُ شَرَّها(1): بيعت با ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت.(2)

با مباحثى كه تا به حال گذشت، ميزان تعصّب قوم بر انحراف و مخالفتشان با حق كاملاً واضح شد. تا جايى كه گاه به دروغ و افترا پناه مى برند و به شبهات سست دست مى آويزند و سخنان بى فايده بر زبان مى رانند !

گويا اين جماعت با خود پيمان بسته اند كه به هر قيمتى حق را انكار و باطل را تأييد كنند ! !

شبهه يازدهم: جمله «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ ... » در ادامه حديث غدير

يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر معناى ولايت و سرپرستى، جمله «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» و يا مضمون آن در ادامه حديث غدير است.

اهميت اين جمله كمتر از خود حديث غدير نيست. و لذا گروهى از اهل سنت اين جمله را زير سؤال برده اند؛ بعضى از اصل انكار كرده، و بعضى در دلالت آن تشكيك كرده اند.

ص: 172


1- . تاريخ طبرى: ج 3 ص 205. سيره ابن هشام: ج 4 ص 308.
2- . فروغ ولايت: ص 156.

چون بحث در مورد آن مفصل است، اين حديث و پاسخ به شبهات در مورد آن در محل خود در اين دائرة المعارف آمده است.

تتمه شبهات
اشاره

مرحوم سيد شرف الدين عاملى در كتاب خود «المراجعات» و در گفتگويى هايى كه با رئيس الازهر مصر داشته، از جمله شبهه اى كه در مورد حديث غدير مطرح كرده بود را پاسخ داده است. از جمله در مورد دلالت حديث غدير مى گويد:

كافى است به آنچه اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام خلافتش براى اعلام آن به پا خاست توجه شود. هنگامى كه مردم را در رحبه كوفه جمع كرد و فرمود: سوگند مى دهم آن مسلمانى را كه مطلبى از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيده، به پا خيزد و به آنچه شنيده شهادت دهد. فقط كسانى كه با چشمانشان آن حضرت را ديده و با گوش هايشان سخن او را شنيده باشند برخيزد.

سى نفر از صحابه بپا خاستند، كه دوازده نفر آنها از مجاهدان بدر بودند. همه شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و به مردم فرمود: آيا مى دانيد كه من نسبت به مؤمنان از خودشان اولى هستم ؟ گفتند: بلى ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام مولاى او است. خدايا دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست مى دارد، و دشمن دار كسى كه على عليه السلام را دشمن دارد.

آنچه در اينجا قابل توجه است اينكه توطئه و دسته بندى سى نفر صحابى در كذب و دروغ، خصوصا در آن شرايط، از چيزهايى است كه عقل آن را نمى پذيرد. بنا بر اين، حصول تواتر به مجرد شهادت آنها قطعى است و هيچ گونه ترديدى در آن نيست. اين حديث را هر كس در رحبه بوده از آنها شنيده و به خاطر سپرده است، كه بعد از متفرق شدن آن را منتشر ساخته اند. پس به همه جا رسيده است.

توجه داشته باشيم كه روز رحبه در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام اتفاق افتاده است. در حالى كه مردم در سال 35 هجرى با على عليه السلام بيعت كردند، و روز غدير در

ص: 173

حجة الوداع بوده است. بنا بر اين، بين اين دور روز - روز رحبه و روز غدير - حداقل 25 سال فاصله شده بود. در اين مدت - كه ربع قرن مى باشد - طاعون هاى مرگبار، جنگ ها، فتوحات عهد خلفاى سه گانه، وباى فراگير نيز پيش آمده بود. به همين خاطر اكثر كسانى كه در روز غدير بودند - يعنى پيرمردان و كهنسالان و نيز جوانان پرشور و مجاهد - از دنيا رفته بودند. به طورى كه بازماندگان واقعه غدير بسيار كم شده بودند، كه اين بازماندگان نيز پراكنده شده بودند.

پس در جريان رحبه غير از مردانى كه در عراق با اميرالمؤمنين عليه السلام - نه زنان - كس ديگرى از آنها وجود نداشت. با اين حال سى نفر صحابى به پاخاستند، كه دوازده نفر آنها از كسانى بودند كه در جنگ بدر شركت داشتند، و طبق شنيده و ديده خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله به حديث غدير شهادت دادند. البته چند تن هم از سر دشمنى با امام برنخاستند؛ افرادى همچون انس بن مالك و بعضى ديگر، كه گرفتار نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام شدند.

اگر براى آن حضرت امكان داشت كه تمام صحابه اى كه در آن روز زنده بودند را جمع كند - از زن و مرد - و در رحبه آنها را سوگند دهد و شهادت بخواهد، تعداد آنها چندين برابر سى نفرى كه بپاخاستند مى شد. اگر اين سوگند دادن در حجاز و پيش از گذشتن اين همه مدت از جريان غدير انجام مى شد چه مى شد و چند نفر گواهى مى دادند ؟

اهل سنت براى تشكيك در حديث غدير سعى كرده اند در معناى «مولى» تشكيك كنند، و به عنوان شبهه معانى مختلفى براى آن گفته اند. يكى از آنها معناى محبوب و ياور است.

توده ولايت گريزان براى توجيه حق گريزى خود، به اين توجيه سراب گونه رو آورده و «مولى» را به معناى «ناصر و محبوب» دانسته اند، يعنى: مَن كُنتُ ناصِرَهُ وَ مَحبوبَهُ، فَعَلىٌّ ناصِرُهُ وَ مَحبوبُهُ.

ص: 174

يك. معناى ناصر

ابن حجر هيثمى فقط معناى ناصر را درست مى پندارد و آن را ميان ديگر موارد كاربرد مولا مشترك مى شمارد.(1)

شايسته است وى و ديگر همكيشانش به اين پرسش ها پاسخ دهند:

1. آيا پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در آن هنگامه گردهمايى زائران خانه خدا، در وسط بيابان و شدت گرماى هوا، بيش از يكصد هزار نفر را جمع كرده بود كه به آنها بگويد: على ياور اسلام و مسلمانان است ؟

2. آيا مسلمانان، دلاورى و ايثارگرى او را در نبردهاى بدر و احد و احزاب و خيبر و حنين با چشم خود نديده بودند ؟ مگر اين سخن نبوى را نشنيده بودند: لأُعطيَنَّ الرايَةَ رَجُلاً يُحِبُّ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبِّهُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ. لَيسَ بِفَرّارٍ. يَفتَحُ اللّه ُ عَلى يَديَهِ ؟(2)

3. آيا اعلام اين حقيقت، به گرفتن شهادت بر توحيد و نبوت و اولويت پيامبر صلى الله عليه و آله بر جان مسلمانان نياز داشت ؟

4. بيان يارى رسانى على بن ابى طالب عليه السلام چه ارتباطى با اعلام رسيدن زمان رحلت نبوى و گرفتن بيعت با او دارد ؟

5 . آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: هنّئونى هنّئونى: به من تبريك و تهنيت بگوييد(3)، فقط براى گزارش نصرت علوى به مسلمانان بود ؟ مبارك باد گفتن عمر و ابوبكر فقط براى همين بود ؟

ص: 175


1- . الصواعق المحرقه: ص 43.
2- . الجامع الصحيح بخارى : ج 3 ص 21، 22، 137 ح 3701، 4210. صحيح مسلم: ج 15 ص 184، 187 ح 2405، 2407. البداية و النهاية: ج 7 ص 372 - 377.
3- . تاريخ روضة الصفا: ج 2 ص 541 . الصواعق المحرقه: ص 44. جامع البيان: ج 3 ص 428. الفصول المهمه: ص 40. تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 355. المصنّف: ج 12 ص 78. كنز العمال: ج 13 ص 133 ح 36420. البداية و النهاية: ج 5 ص 229. مشكاة المصابيح: ج 3 ص 360 ح 6103 . الفتوحات الاسلامية: ج 2 ص 306.

6 . آيا على بن ابى طالب عليه السلام را ياور دين خواندن، به چندين دعاى پى در پى و پيام دار نيازمند است: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ ابغِض مَن أبغَضَهُ ؟

7. ميان ناصر الدين بودن على بن ابى طالب عليه السلام با دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله مبنى بر كانون و مدار مطلق حق بودن او چه پيوندى هست: وَ أِرِ الحَقَّ مَعَهُ كَيفَما دارَ، و حديث دار(1) ؟

8 . آيا ياد كرد «نصب و برگزيدن» با اعلام پشتيبان دين بودن على بن ابى طالب عليه السلام سازگار است(2) ؟

9. به گواهى بسيارى از محدثان و مفسران و مورخان، آيه اكمال دين در جريان غدير فرود آمده است. راستى ميان نااميدى كافران از نفوذ در دين اسلام و كامل شدن دين الهى و به پايان رسيدن نعمت هاى خدايى و رضايت رب العالمين به دين اسلام، با يارى رسانى على بن ابى طالب عليه السلام به اسلام و مسلمانان چه پيوندى وجود دارد ؟ آيا كمال دين به ناصر الدين بودن على بن ابى طالب عليه السلام بود ؟

10. به فرموده قرآن پژوهان، آيه تبليغ در تنها سفر حج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با توده مردم مسلمان، در منا و پيش از غدير فرود آمد. آيا بيان حمايت على بن ابى طالب عليه السلام از مسلمانان چنان شايان اهميت بود بود كه در پيشگاه خداى منان با همه رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله برابر باشد ؟

اين چه پيامى است كه نرساندن آن به مردم به تباه ساختن تمامى كوشش هاى 23 ساله حضرت در مكه و مدينه مى انجاميد ؟ كدام سخن خطرناكى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از اعلام آن به مردم بيمناك و هراسان بود ؟ على بن ابى طالب عليه السلام را ياور دين خواندن چه خطرى براى پيامبر صلى الله عليه و آله داشت ؟ راستى چرا در پايان آيه، به گونه كنايى مخالفان اين پيام كافر ناميده شده اند ؟ مگر اعتقاد به ناصر الدين و المسلمين بودن على بن ابى طالب عليه السلام از بايسته هاى اعتقادى اسلام است ؟

ص: 176


1- . سنن ترمذى: ج 12 ص 176. معرفة الصحابة: ج 1 ص 380.
2- . فرائد السمطين: ج 1 ص 312. شواهد التنزيل: ج 1 ص 207، 208، 251، 258.

11. اگر فرمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روزهاى پايانى عمرش اين بود كه على بن ابى طالب عليه السلام چون من ياور دين و متدينان است، پس چرا مسلمانان آن يگانه ناصر الدين - همچون پيامبر صلى الله عليه و آله - را كنار زدند و كسانى را به مسند خلافت نشاندند كه عمرى را در بت پرستى و دين ستيزى سپرى كرده، و در جنگ هاى كافران عليه مسلمانان جزو گروه فراريان بودند ؟ با اين وجود، چگونه به عدالت تمامى صحابه فتوا مى دهيد ؟

12. آيا مراد حضرت از بيان آن جمله، لزوم نصرت على بن ابى طالب عليه السلام نبود ؟ آيا اين فرمان يارى رسانى مطلق بود يا مقيّد ؟ در صورت نخست، عصمت و امامت او را پايسته مى سازد. چون فقط كمك كردن همه سويه و همه جانبه در حق فرد معصوم جايز است، و گرنه يارى ستمگر و معاونت بر اثم را در پى دارد، كه به صراحت آيات قرآن حرام است.(1)

از سوى ديگر، ظاهر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گونه قيدى ندارد. با اين همه، آيا تهديد به آتش زدن خانه او، ربودن باغستان فدك از دست او، بر پا ساختن جنگ جمل و صفّين و نهروان، همه از مصاديق مهرورزى به على بن ابى طالب عليه السلام است ؟ ! و اقدام كنندگان به اعمال نامبرده، شايستگان پاداش الهى بر اين مهربانى و امتثال دستور رسول خدايند ؟ !

دو. معناى محبوب

از سوى ديگر، شمارى از ولايت گريزان، واژه مولا را به معناى «محبوب» پنداشته اند؛ يعنى: مَن كُنتُ مَولاهُ وَ مَحبوبُهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ وَ مَحبوبُهُ. اين گروه نيز بايد به سؤالات فراوانى جواب منطقى بدهند:

1. آيا در سخنان اديبان نامدار عرب يا آيات قرآن جايى سراغ داريد كه مولى به معناى محبوب آمده باشد ؟

ص: 177


1- . مائده / 5 .

2. آيا عاقلانه است كه رهبرى حكيم و فرزانه به مردم در حال سفر، در ميان بيابانى تفتيده و با هواى سوزان فرمان ايست دهد و به آنان بگويد: مرگ من نزديك است و به زودى از ميان شما خواهم رفت ... . بدانيد كه هر كس مرا دوست دارد بايد على بن ابى طالب عليه السلام را نيز دوست داشته باشد ؟

3. ميان لزوم دوستدارى على بن ابى طالب عليه السلام با تبريك گفتن و دادن دست بيعت به او و پيامبر صلى الله عليه و آله چه ارتباطى هست ؟

4. آن همه دعاى تند و تيز، آيا فقط براى اعلام وجوب محبت به على بن ابى طالب عليه السلام است ؟

5 . اعتراف گرفتن از مردم به يگانگى خدا و رسالت و ولايت خودش بر جان مسلمانان (اولى بكم من انفسكم) با لزوم مهرورزى به على بن ابى طالب عليه السلام چه نسبتى دارد ؟

6 . على بن ابى طالب عليه السلام را تنها مدار حق خواندن با بايسته شمردن مهربانى با وى چه ربطى دارد ؟

7. راستى اگر فرمان نبوى وجوب مودّت با خويشان وى: «قل لا أسئَلُكُم عَلَيهِ أجرا إلاّ المَوَدَّةَ فِى القُربى»(1) و محبت به على بن ابى طالب عليه السلام بود، پس مخالفان اين فرمان مهم را چگونه عادل مى پنداريد ؟ آيا ابوبكر و عمر و عايشه و مروان و عثمان و طلحه و زبير و مغيره و معاويه و ... ، به اين دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله عمل كردند ؟ آيا جنگ جمل و صفين و نهروان پندارى بيش نيست ؟

آيا آتش افروزان اين فتنه ها اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نبودند ؟ آيا اين سخن ياوه كه آنان مجتهد بودند و در اجتهاد خويش خطا كردند اجتهاد در مقابل نصّ نبوى و نوعى سرپوش سياسى نيست ؟

ص: 178


1- . شورى / 23.

8 . آيا مهرورزى به على بن ابى طالب عليه السلام چنان منزلتى دارد كه سبب يأس كفار و اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت ربّ به دين اسلام گردد(1) ؟

9. آيا اعلام لزوم دوست دارى على بن ابى طالب عليه السلام از بيان توحيد و رسالت و معاد و احكام نماز و روزه و حج و جهاد مهم تر است، كه ترك آن براى حضرت سبب به تباهى كشاندن همه تلاش هاى توانفرساى دوران بعثت و هجرت، و براى ديگران مايه نامورى به كافر باشد(2) ؟

10. آيا ترك يك حكم فرعى چنان اهميت دارد كه خدا براى ترك آن عذاب آسمانى بفرستد و او را تلويحا كافر بنامد(3) ؟

11. آيا دعوت به دوستدارى على بن ابى طالب عليه السلام به گرفتن شاهد و لزوم اعلام حاضران به غايبان نيازمند است: فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ الغائِبَ ؟

12. آيا مهرورزى ساده به على بن ابى طالب عليه السلام آخرين واجب دينى و به كمال رسان آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اعلام آن فرمود: اللّه ُ أكبَرُ عَلى إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ وَ رِضَى الرَّبِ بِرِسالَتى وَ الوِلايَةِ لِعَلىٍّ مِن بَعدى ؟

13. آيا جزاى عمل نكردن به يك عمل فرعى (واجب يا مستحب) و كيفر دنيايى كتمان سخن نبوى و گريز از مهرورزى علوى، بيمارى برص براى انس و كورى و نابينايى براى براء و اشعث و زيد بن ارقم و مرگ جاهلى براى خالد بن يزيد است ؟

14. آيا فرمان مهربانى با على بن ابى طالب عليه السلام مطلق بود يا مقيد ؟ در ظاهر آن كه هيچ قيدى به چشم نمى خورد، و آن همه پيش زمينه و دعاهاى پشت سر تأكيدى است بر اطلاق آن ! بى شك در اين صورت، عصمت و امامت او را مى رساند. زيرا دوستدارى بدون قيد و شرط ، در هر حال و زمان و مكان، فقط درباره انسان معصوم

ص: 179


1- . اشاره به مفاد آيه سوم سوره مباركه مائده.
2- . اشاره به آيه شصت و هفتم سوره مباركه مائده.
3- . اشاره به آيات آغازين سوره معارج.

رواست. و گرنه به محبت گناه و كارهاى نادرست مى انجامد كه به نص قرآن مجيد حرام است !

سه. نتيجه

اگر انصاف و دورى از انحراف داشته باشيم، بى شك چاره اى جز سرسپارى به امامت و ولايت علوى نداريم. چون مفهوم روشن سخن نبوى مانند آفتاب نيمروز در ميان آسمان است، و بر پژوهشگر بى تعصب، برهان و حجتى است كامل عيار كه هيچ راه گريزى ندارد. جز آنكه واژه مولا را به معناى امام و رهبر، آقا و اختياردار بداند.

آن هم از گونه مطلق و بى قيد و شرط. چنانكه جناب زمخشرى مى نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله در هر چيزى از امور دين و دنيا از مسلمانان بر خودشان سزاوارتر است. از اين رو، در آيه هيچ قيدى وجود ندارد. پس بر مؤمنان نيز بايسته است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش آنان محبوب ترين افراد، و حكم او از حكم خودشان گذراتر، و حق او بر حقوق خويش پيش تر باشد.(1)

آرى با اين مقدمه چينى، پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به اعلام ولايت امام على عليه السلام زبان گشود تا هيچ راه گريزى براى كسى نماند. آمدن كلمه «اولى» به همراه «من انفسكم» قرينه پيوسته قاطعى است كه مولى نيز به همين معنى است.

شايد بدين جهت، رسول اكرم صلى الله عليه و آله پيش از اقرار گيرى به نبوت و رسالت خودش، از مسلمانان به يگانگى و ولايت الهى اعتراف گرفت تا بر همگان بفهماند كه ولايت من و على عليه السلام، شاخه اى است از ولايت حضرت حق.

پس آنكه ادعاى خداشناسى و خداپرستى مى كند، چاره اى جز پذيرش و گردن نهادن به امامت من و على عليه السلام ندارد ! همچنين پس از اعلام علنى امامت على بن ابى طالب عليه السلام، با چندين فقره دعاهاى بلند مضمون به تأكيد آن پرداخت: اللّهُمَّ والِ مَن

ص: 180


1- . الكشّاف: ج 3 ص 523 . همين مضمون در: مدارك التنزيل نسفى : ج 3 ص 294. تفسير الجلالين: ذيل آيه 6 سوره احزاب.

والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ.(1)

آيا اين استوارسازى بيانگر اهميت آن نيست ؟ آيا آوردن «أحِبَّ مَن أحَبَّهُ» نشانگر اين نيست كه جمله «والِ مَن والاهُ» به معناى محبت نيست ؟ بلكه يعنى پذيرندگان ولايتش را در پوشش ولايت الهى ات قرار بده، و ولايت گريزانش را از حوزه ولايت خدايى ات بيرون بران ؟

آيا جمله و اخذل من خذله و انصر من نصره: خار كن آن را كه على عليه السلام را خار كند، و يارى كن و در كنار كسى باش كه مددكار و همراه على عليه السلام است، فقط براى بيان ابراز نصرت و محبت به على بن ابى طالب عليه السلام است ؟ !

نيز در پايان سخنرانى، مسلمانان دست بيعت با على بن ابى طالب عليه السلام دادند. به ويژه زنان كه دست خود را در ظرف آبى نهادند كه دست مولا و رهبرشان در آن بود.

به همين جهت (بيعت بيش از يكصد هزار نفر) سه روز در آن مكان ماندند و جشن ولايت بر پا كردند. آيا اين همه فقط براى بيان نصرت و دوستى على بن ابى طالب عليه السلام بود ؟ !

آرى، انجام و فرجام سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله با آن همه پيش زمينه و پس زمينه، به روشنى مقصود آن حضرت را هويدا مى سازد. چنانكه انديشمندان انصافمند بدان اعتراف كرده و كودتاى سقيفه را لغزشى بس بزرگ و نابخشودنى در پس شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله دانسته اند.

حال بر فرض محال و مماشات با مخالفان، اگر از اين همه قرينه پيوسته و گسسته، عقلى و نقلى و عقلايى بگذريم و مولا را به معناى ياور و دوست بدانيم، بايد به ويژگى آن نيز اعتراف كنيم !

ص: 181


1- . سبل الهدى و الرشاد: ج 11 ص 924، به نقل از 12 نفر صحابى.

آيا دعوت به نصرت و محبت متعارف كه بايسته همگانى مسلمانان نسبت به يكديگر است، اين همه مقدمه چينى و مؤكدسازى مى طلبد ؟ آن هم در وسط بيابان و در هواى سوزان جحفه ! و از رهبرى آسمانى و دين مدار و مردم دوست ؟

اكنون بايد جستارى در سنجيدار اين ويژگى داشته باشيم. با استمداد از قرائن حالى و مقالى بايد گفت كه راز آن همه تأكيد و اصرار در اطلاق نصرت و محبت نهفته است.

يعنى خلاصه پيام خداى منّان با زبان رسول صلى الله عليه و آله اين است: پيوسته در همه جا و همواره در هر زمانى دوستدار و مددكار على بن ابى طالب عليه السلام باشيد.

بسى بديهى است كه اين پيام، عصمت و امامت آن حضرت را ثابت مى كند، زيرا چنين سفارشى فقط و فقط درباره كسى شدنى و درست است كه در همه عمر از هر گونه گناه و لغزش و خطاى آگاهانه و ناآگاهانه پيراسته باشد، و گرنه به معاونت بر اثم، و محبت به ظلم و ظالم مى انجامد، كه بى شك پيش خداى والا نكوهيده و ناپسند و حرام است !

در اين زمينه، اعتراف يكى از بزرگان عامه را براى اتمام حجت بر همگان مرور مى كنيم. سبط بن جوزى (م 654 ق) پس از برشمارى موارد دهگانه كاربست واژه مولى مى نويسد:

وَ المُرادُ مِنَ الحَديثِ (حديث غدير) الطاعَةُ المَحضَةُ المَخصوصَةُ. فَتَعَيَّنَ الوَجهُ العاشِرُ وَ هُوَ الأولى وَ مَعناهُ: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ، فَعَلىٌّ عليه السلام أولى بِهِ. وَ قَد صَرَّحَ بِهذَا المَعنى الحافِظُ أبوالفَرَجِ يَحيَى بنُ سعيدِ الثَقَفى الإصبَهانىُّ فى كِتابِهِ المُسَمّى «مَرَجَ البَحرَينِ» .

فإنَّهُ رَوى هذَا الحَديثَ بِأسنادِهِ إلى مَشايِخِهِ وَ قالَ فيهُ: فَأخَذَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَقالَ: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ، فَعَلىٌّ وَليُّهُ. فَعُلِمَ أنَّ جَمعُ المَعانىِّ

ص: 182

راجِعَةٌ إلى الوَجهِ العاشِرِ. وَ دَلَّ عَلَيهِ أيضا قَولُهُ صلى الله عليه و آله: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم. وَ هذا نَصٌّ صَريحٌ فى إثباتِ إمامَتِهِ وَ قَبولِ طاعَتِهِ.(1)

پس روشن شد كه دو امام ايرانى الاصل و بزرگ عامه و اهل سنت در حديث: ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل بخارى (194 - 256 ق) و ابوالحسين مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى (206 - 261 ق) چرا حديث غدير را در جامع صحيح خود نياورده اند.

چون اين دو بزرگ اهل سنت همين معنى را از آن فهميده اند. آنان به خوبى دريافته اند كه با گزارش اين خبر متواتر و قطعى، تيشه بر ريشه مذهب خود مى زنند، و بنيان خودشان را به آب مى بندند !

آرى، شيوه محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجّاج در بى مهرى به اهل بيت پيامبر عليهم السلام و نقل نكردن رواياتِ بيانگر منزلت آن حضرات بر اهل تحقيق پوشيده نيست.

چنانكه اين دو نفر با عنادى كه داشتند از «حديث ثقلين» يادى نكرده اند. با آنكه ديگران حديث ثقلين از 35 صحابى روايت كرده اند !

همچنين بخارى در بيان مناقب تنها دختر و يگانه يادگار رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليهاالسلام فقط به يك خبر بسنده مى كند، اما در فضائل عايشه غوغا مى كند !

با اين حال، بايد دانشمندان با انصاف به اين پرسش پاسخ دهند كه كتاب بخارى و مسلم را مى شود جامع صحيح نام نهاد و در استنباط انديشه ها و احكام دين به آن اعتماد كرد ؟(2)

ص: 183


1- . تذكرة الخواص: ص 32.
2- . شمار روايات منقول از امام على عليه السلام كه از كودكى تا آخرين لحظه هاى حيات نبوى صلى الله عليه و آله همراه آن حضرتبود، در صحيح بخارى 29 و در صحيح مسلم 68 مورد است، ولى از ابوهريره كه «بازرگان حديث» لقب گرفته است، بخارى 446 و مسلم 1050 خبر گزارش كرده اند ! ! (هدى السارى مقدمة فتح البارى: ص 660 ، 661 . الفهارس لصحيح مسلم بشرح النووى: ص 396 - 422، 500 - 501 . همچنين اين امام متعصب با اينكه از خوارج و مجاهيل افراد ناشناخته حديث نقل كرده، از امام صادق عليه السلام كه امامان مذاهب چهارگانه عامه و امدار مكتب اويند، حتى يك روايت نيز نياورده است.

بعضى از وجوه دلالت حديث غدير

اشاره

بعضى از وجوه دلالت حديث غدير(1)

در اين بخش وجوه و قرائن براى دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام و معناى مولى را به تفصيل و اقرار خود اهل سنت بيان مى كنيم.

اين قرائن، بيست و نه قرينه است، كه هر كدام از اين قرائن مفصل توضيح داده شده است. با وجود اين قرائن، ماجرا و حديث غدير معنى و مفهومى جز امامت و ولايت و اولى به نفس بودن ندارد.

فهرست اين قرائن از اين قرار است:

1. نزول آيه تبليغ.

2. نزول آيه اكمال.

3. شعر حسّان بن ثابت در روز غدير خم.

4. معرفى قيس بن سعد بن عُبادة.

5 . شعر اميرالمؤمنين عليه السلام.

6 . ماجراى حارث فهرى و نزول آيات سوره معارج.

7. مُناشده اميرالمؤمنين عليه السلام با صحابه به حديث غدير.

8. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در صدر حديث غدير: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.

ص: 184


1- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 443 - 628 . اسرار غدير ص 60 ، 82 ، 113 - 119، 318، 320. چهارده قرن با غدير: ص 25، 127، 128، 131 - 133، 169. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34، 55 . واقعه قرآنى غدير: ص 148، 149.

9. حديث غدير به لفظ: «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» .

10. سياق حديث غدير در «المستدرك على الصحيحين» .

11. وحدت سياق ميان حديث غدير و حديثى در صحيح بخارى.

12. حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ» .

13. سخن ابن حجر مكّى با استناد به فهم ابوبكر و عمر.

14. حديث مسلم بن حجّاج.

15. سخن بانوى مان زهرا عليهاالسلام.

16. حديث غدير به لفظ: «مَن وَليُّكُم ؟ ... مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ» .

17. حديث غدير به لفظى كه از چند وجه به مطلوب دلالت مى كند.

18. استدلال به سخن ابن حجر در پرتو حديث غدير.

19. جمله آغازين حديث غدير: «إنَّ اللّه َ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ ... » .

20. سلام عده اى از صحابه به اميرالمؤمنين عليه السلام با عبارت «مولاى ما» .

21. رفتار و سخن عمر بن خطّاب.

22. سخن عمر به كسى كه داورى على عليه السلام را نپذيرفت.

23. شادباش ابوبكر و عمر در روز غدير و «بَخٍّ بَخٍّ» گفتن آنان.

24. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هر كس من مولاى او هستم ... » .

25. خطبه غدير در كتاب «توضيح الدلائل» .

26. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير: خدا على بن ابى طالب را نسبت ... .

27. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير: اين ولىّ و نماينده من است.

28. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس خدا و من مولايش هستيم ... .

29. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است ... .

ذيلاً تك تك اين موارد و اسناد آن به طور مفصل بيان مى شود:

ص: 185

قرينه 1 : نزول آيه تبليغ
اشاره

از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نزول اين آيه در رويداد

غدير است:

«يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرسانده اى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .

الف. شمارى از راويان نزول آيه تبليغ در روز غدير خم

نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند، مانند:

1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابن ابى حاتِم

2. احمد بن عبدالرحمن شيرازى

3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه

4. احمد بن محمد ثعلبى

5 . احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم

6 . على بن احمد واحدى، ابوالحسن

7. مسعود بن ناصر سِجِستانى

8 . عبداللّه بن عبيداللّه حَسكانى

9. على بن حسن دمشقى، ابن عساكر

10. محمد بن عمر رازى، فخرالدين

11. محمد بن طلحه نصيبى شافعى

ص: 186


1- . مائده / 67 .

12. عبدالرزّاق بن رزق اللّه رَسعَنى

13. حسن بن محمد نيشابورى

14. على بن شِهاب الدين همدانى

15. على بن محمد، ابن صبّاغ مالكى

16. محمود بن احمد عَينى

17. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى

18. محمد محبوب عالم

19. حاج عبدالوهاب بن محمد

20. جمال الدين عطاءاللّه شيرازى

21. شِهاب الدين احمد

22. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى

و اما بيان هر يك از اين موارد همراه با توثيقشان از اهل سنت:

1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابومحمد، ابن ابى حاتِم (ت 240 يا 241 - م 327 ق)

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) ذهبى و جمال الدين اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه و جلال الدين سيوطى و بدخشانى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابن عدى، حسن بن على تميمى، قاضى يوسف ميانجى، ابوالشيخ ابن حيّان، ابواحمد حاكم، على بن عبدالعزيز بن مردك و ديگران از او حديث نقل كرده اند. وى شاگرد پدرش ابوحاتم محمد بن ادريس و ابوزُرعه است. همچنين سيوطى در دو كتاب خود

ص: 187


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.
2- . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 263. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 46. العِبَر فى خبر من غَبَر. طبقات الشافعية جمال الدين اِسنَوى : ج 1 ص 416. طبقات الشافعية (ابن قاضى شُهبه) : ج 1 ص 112. طبقات الحفّاظ: ص 345. تراجم الحفّاظ (مخطوط) . الاتقان فى علوم قرآن: ج 2 ص 188.

«اللآلى المصنوعة» و «الإتقان» تصريح كرده كه ابن ابى حاتِم در تفسيرش به آوردن صحيح ترين احاديث وارده در تفسير هر آيه ملتزم بوده است.

ابوالحسن على بن ابراهيم رازى خطيب، ابويَعلى خليلى، على بن محمد مصرى، على بن احمد فرضى، عباس بن احمد، خليلى، امام ابوالوليد باجى، يحيى بن منده، ابن صلاح در «الطبقات» و ابن سُبكى در «طبقات» ، همگى او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در رجال و حديث و تفسير.

همچنين سيف اللّه ملتانى در كتابش «تنبيه السفيه» در ردّ روايتى از قول كَشّى در مدح زرارة بن اعين از زبان امام باقر عليه السلام مى گويد: ابن ابى حاتِم از سفيان ثورى روايت كرده كه زراره اصلاً ابوجعفر را نديده است. در جايى كه كلام ابن ابى حاتِم كه از سفيان ثَورى معلوم الحال نقل كرده حجّت است، پس روايتش در تفسير آيه تبليغ هم حجّت است. آيا جايز است كه روايت ابن ابى حاتِم در تكذيب يكى از عالمان شيعه حجّت باشد، ولى روايت او در فضل اميرالمؤمنين عليه السلام در برابر اهل سنت حجّت نباشد ؟ !

2. احمد بن عبدالرحمن بن احمد بن محمد بن موسى فارسى، ابوبكر شيرازى (م 407 يا 411 ق)

ابن شهرآشوب(1) در كتابش «المناقب» و از او مجلسى در «بحار الانوار» نزول آيه تبليغ را در غدير خم از ابوبكر شيرازى در كتابش «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» به اِسناد خود از ابن عباس روايت كرده است.(2)

ذهبى و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. وى در اصفهان از ابوالقاسم طبرانى و طبقه اش، در بغداد از ابوالبحر بربهارى و طبقه او، در جرجان از

ص: 188


1- . براى شرح حال ابن شهرآشوب رجوع شود به: الوافى بالوَفَيات: ج 4 ص 164 در اين كتاب، به راستگويى او تصريح شده است . البلغة فى تراجم ائمة النحو و اللغة: ص 240. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة فى تراجم اللغويّين و النحاة: ج 1 ص 181.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 155، به نقل از: مناقب ابن شهرآشوب.
3- . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1065، 1066. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 407. مرآة الجنان: حوادث سال 407. طبقات الحفّاظ: 415.

عبداللّه بن عدىّ، در نيشابور از محمد بن حسن سراج، در مرو از عبداللّه بن عمر بن علك، در شهرهاى ترك از سعيد بن قاسم مطوعى، در بخارا از محمد بن محمد بن صابر، و در شهرهاى بصره و واسط و شيراز و چند شهر ديگر از مشايخ آن شهرها حديث شنيده، و محمد بن عيسى همدانى، ابومسلم بن عُروه، حميد بن مأمون، جعفر مستغفرى و ديگران از او حديث روايت كرده اند. شيرويه از ابوالفرج بجلى و جعفر مستغفرى او را توثيق كرده و ستوده اند.

3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)

سيوطى در «الدرّ المنثور» و بدخشى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليه السلام را از ابن مَردَوَيه از ابن مسعود نقل كرده است.(1)

ذهبى و سيوطى و زُرقانى و ابن قيم جوزيّه و تاج الدين سُبكى و سمعانى و ابن كثير و كاتب چَلَبى و شمس الدين محمد ابن جَزَرى و دهلوى(2): او را توثيق كرده و دقت او در ثبت و ضبط اخبار و رجال و نيز تأليفات او را به خصوص در تفسير و تاريخ ستوده اند.

وى در اصفهان و عراق از ابوسهل بن زياد قطّان، ميمون بن اسحاق خراسانى، محمد بن عبداللّه بن علم صفّار، اسماعيل خطبى، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، احمد بن عبداللّه بن دليل، اسحاق بن محمد بن على كوفى، محمد بن احمد بن على اسوارى، احمد بن عيسى خفاف، احمد بن محمد بن عاصم كرانى و طبقه ايشان روايت كرده، و ابوالقاسم عبدالرحمن بن منده و برادرش عبدالوهّاب، ابوالخير محمد بن احمد، ابومنصور محمد بن سكرويه، ابوبكر محمد بن حسن بن محمد بن سُلَيم، ابوعبداللّه ثقفى، ابومطيع محمد بن عبدالواحد مصرى، حمزه بن حسين مؤدِّب

ص: 189


1- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298. مفتاح النجا مخطوط .
2- . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1050. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 410. طبقات الحفّاظ: ص 412. شرح المواهب اللَدنيّه: ج 1 ص 68 . زاد المعاد فى هدى خير العباد: ج 3 ص 56 . طبقات الشافعية سُبكى : ج 1 ص 317. الانساب: «الإصبهانى» . تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 353. كشف الظنون: ج 1 ص 439. الحصن الحصين من كلام سيدالمرسلين (با شرح قارى) : ص 20، 25. اصول الحديث (دهلوى) .

اصفهانى و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند. وى كتاب هاى «التاريخ» و «التفسير» و «المسند» و «المستخرج على البخارى» را نگاشت.

همچنين ابن مردويه ملقّب به لقب حافظ است. لقبى كه در اصطلاح دانشمندان علم حديث از القاب بسيار ارزشمند است. شيخ على قارى و بدخشى و در «لواقح الأنوار» در شرح حال سُيوطى از ابن حجر، همگى در مورد لقب حافظ و جلالت آن سخن گفته اند.(1)

4. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى، ابواسحاق

ثعلبى در تفسيرش نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را از امام باقر عليه السلام و نيز از براء با نقل ماجراى غدير و همچنين از ابن عباس نقل كرده است.(2) شرح حال ابواسحاق ثعلبى و بزرگى او نزد اهل سنت در مجلدات ديگر «عبقات» و در بيان آيه ولايت آمده است. در ادامه نيز شرح حال ثعلبى در دليل ششم از ادله دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام خواهد آمد، كه از جمله توثيق پدر دهلوى است.

5 . احمد بن عبداللّه بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران اصفهانى، ابونُعَيم (ت 334 - م 430 ق)

ابونعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از عطيّه روايت كرده است. فاضل رشيدالدين خان دهلوى نيز در «إيضاح لطافة المقال» روايت ابونعيم را به نقل از شيخ على متخلّص به حزين آورده است. در ادامه خواهد آمد كه حاج عبدالوهّاب بن محمد نيز مانند همين روايت را از حافظ ابونعيم نقل كرده است. ابن خَلِّكان و صلاح صفدى و خطيب تبريزى(3): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند. كتاب «حِليَة الأولياء» و «تاريخ اصفهان» و «المستخرج على الصحيحين» از او است.

ص: 190


1- . جمع الوسائل فى شرح الشمائل: ص 7. تراجم الحفّاظ مخطوط .
2- . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
3- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 26. الوافى بالوفيات: ج 7 ص 81 . رجال المشكاة، الاكمال فى اسماء الرجال چاپ شده همراه با المشكاة : ج 3 ص 805 .

6 . على بن احمد بن محمد بن متويه واحدى نيشابورى، ابوالحسن (م 468 ق)

ابن طلحه شافعى در «مطالب السئول» و ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در روز غدير خم و درباره على عليه السلام را از واحدى در «اسباب النزول» از حسن و ابوسعيد خُدرى نقل كرده اند.(1)

اين در حالى است كه واحدى در خطبه كتابش «اسباب النزول» تصريح كرده كه در اين كتاب موارد صحيح در اسباب نزول آيات را انتخاب و جمع آورى كرده است. پس اگر مورد ديگرى براى نزول اين آيه نقل شده باشد دروغ خواهد بود، چرا كه واحدى فقط ماجراى غدير را براى نزول آيه تبليغ نقل كرده است.(2)

ابن اثير و ذهبى و ابن وردى و يافعى و ابن جَزَرى و ابن قاضى شُهبه و دياربكرى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى(3): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات. او مصنّف «البسيط» و «الوسيط» و «الوجيز» در تفسير و نيز كتاب «اسباب النزول» بوده، و شاگرد ابواسحاق ثعلبى است و از او روايت كرده است.

عربى را از ابوالحسن قهندزى ضرير و قرائت را از على بن احمد بستى و احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى آموخته، و ابوالقاسم هُذلى قرائت را از او فرا گرفته است. ابوطاهر بن مخمس، قاضى ابوبكر حيرى، ابوابراهيم اسماعيل بن ابراهيم واعظ، محمد بن ابراهيم مزكّى، عبدالرحمن بن حمدان نصروى، احمد بن ابراهيم نجّار، احمد بن عمر ارغيانى، عبدالجبار بن محمد خوارى و ديگران از او حديث نقل كرده اند. ابوسعد سمعانى وى را ستوده است.

7. مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد (م 477 ق)

سجستانى خبر نزول آيه تبليغ در روز غدير را همراه با حديث غدير در كتابش در

ص: 191


1- . اسباب النزول: ص 115.
2- . اسباب النزول: ص 4.
3- . الكامل فى التاريخ: حوادث سال 468. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 468. تتمّة المختصر: حوادث سال 468. مرآة الجنان: حوادث سال 468. طبقات القرّاء: ج 1 ص 523 . طبقات الشافعية: ج 1 ص 264. تاريخ الخميس: ج 2 ص 359. كشف الظنون: ج 1 ص 76. ازالة الخفاء. سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 339.

موضوع حديث ولايت به اِسنادش از ابن عباس نقل كرده است. ابوسعيد سجستانى از حافظان ثقه و نامدار اهل سنت است. پيشتر بخش هايى از شرح حال وى به بيان سمعانى و ذهبى نقل شد.

8 . عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم، حاكم

حاكم حسكانى در كتاب «مجمع البيان» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از عبداللّه بن عباس و جابر بن عبداللّه روايت كرده است. همچنين اين روايت را سيد ابوالحمد از كتاب «شواهد التنزيل فى قواعد التفضيل» حاكم حسكانى نقل كرده است.(1)

9. على بن حسن بن هبه اللّه بن عساكر دمشقى، ابوالقاسم، ابن عساكر (ت 499 - م 571 ق)

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2) ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و يافعى و اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه(3): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند و از پيشوايان حديث مى دانند.

وى رفيق حافظ ابوسعد عبدالكريم بن سمعانى بوده، و كتاب عظيم «تاريخ مدينة دمشق» را در هشتاد مجلّد تأليف كرده است.

حافظ ابومحمد عبدالعظيم منذرى، سمعانى، محدّث بهاءالدين قاسم (پسر ابن عساكر) ، سعد الخير، ابوالعلاء همدانى، ابوالمواهب بن صصرى، شيخ ما ابوالحجّاج مِزّى، حافظ عبدالقادر، ابن نجّار، حافظ مَعمَر بن فاخر، اسماعيل بن

ص: 192


1- . مجمع البيان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 223. شواهد التنزيل: ج 1 ص 187.
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. همچنين رجوع شود به: تاريخ دمشق: ج 2 ص 86 ، در شرح حال اميرالمؤمنين عليه السلام.
3- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 335. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1328 - 1333. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 571 . مرآة الجنان: حوادث سال 571 . طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 2 ص 216. طبقات الشافعية (ابن قاضى شُهبه) : ج 1 ص 345.

محمد و حافظ عبدالقاهر رهاوى او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص كتاب او «تاربخ مدينة دمشق» .

10. محمد بن عمر بن حسين بن حسن بن على تَيمى بكرى طبرستانى رازى، ابوعبداللّه، ابن الخطيب، فخرالدين (ت 543 يا 544 - م 606 ق)

فخر رازى در تفسير خود در بيان اقوال درباره سبب نزول آيه تبليغ، نزول اين آيه در ماجراى غدير خم را نيز از امام باقر عليه السلام و ابن عباس و براء بن عازب نقل كرده است.(1) البته براى ما مهم نيست كه او در مورد اين قول چه گفته، زيرا او هميشه در پى دشمنى است، و كلام امام باقر عليه السلام در اينجا كافى است.

اگر بگويند كه متعصّبان اهل سنت به عصمت ائمه عليهم السلام باور ندارند، بلكه بعضى شان مانند ابن جوزى در «الموضوعات» و سيوطى در «اللآلى المصنوعة» و ابن عرّاق در «تنزيه الشريعة» آنان را - نعوذ باللّه - جرح كرده اند، خواهيم گفت: پس آنان درباره صحابه اى كه به عدالت ايشان قائل اند، مانند ابن عباس و براء بن عازب و ابوسعيد خُدرى - كه او نيز بنا بر آنچه در تفسير نيشابورى آمده به نزول آيه تبليغ در روز غدير خم قائل است - و عبداللّه بن مسعود - كه سخنش در ادامه خواهد آمد - چه مى گويند ؟

ضمن اينكه خود رازى اعتراف كرده كه قول به نزول آيه تبليغ در فضل اميرالمؤمنين عليه السلام و در غدير قول ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام است، هر چند اين قول را نپسندد و از سر تعصّب و عناد به آن اعتماد نكند !

ابن خَلِّكان و ابن وردى و يافعى و حافظ محمد (مشهور به خواجه پارسا) و ابن قاضى شُهبه(2): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در علم عقايد و فقه و تفسير و نيز كتاب تفسير او را.

ص: 193


1- . تفسير رازى: ج 12 ص 49.
2- . وفيات الاعيان: ج 3 ص 381 - 385. تتمّة المختصر: حوادث سال 606 . مرآة الجنان: حوادث سال 606 . فصل الخطاب مخطوط . طبقات الشافعية: ج 1 ص 396.

وى شاگرد پدرش ضياءالدين عمر - كه از شاگردان بَغَوى بود - و نيز كمال سمنانى و مجد جيلى و مصاحب محمد بن يحيى بوده است. سراج الدين يوسف بن ابوبكر بن محمد سكّاكى خوارزمى نيز او را مدح كرده اند. گاهى سيصد دانشجو در مورد تفسير و فقه و كلام و اصول و طبّ و ... از او مى پرسيدند.

11. محمد بن طلحة بن محمد قرشى نصيبى، ابوسالم

قرشى نصيبى در «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از امام ابوالحسن واحدى در كتابش «اسباب النزول» از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)

دانشمندان نامدار اهل تسنن محمد بن طلحه را بسيار ستوده اند، كه در ادامه خواهد آمد. كه از جمله توثيق و تعريف يافعى است، كه به كتاب «دائرة الحروف» او نيز اشاره كرده است.(2)

12. عبدالرزّاق بن رزق اللّه بن ابى بكر بن خلف جَزَرى رَسعَنى، ابومحمد، عزّالدين (ت 589 - 660 يا 661 ق)

محمد بن معتمدخان بدخشانى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام» نوشته كه رسعنى نزول آيه تبليغ در غدير را به سند خود از ابن عباس نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن جَزَرى و سيوطى و كاتب چَلَبى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در تفسير و حديث و ادبيات. در دمشق از كِندى و در بغداد از ابن منينا و عده اى ديگر حديث شنيد، و پسر عادلش شمس الدين و دِمْياطى در معجمش و ابوالمعالى ابركوهى و افراد متعدد ديگرى از او روايت كرده اند.

ص: 194


1- . مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام: ص 44.
2- . مرآة الجنان: حوادث سال 652 .
3- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط .
4- . العِبَر فى خبر من غَبَر: ص حوادث سال 661 . تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1452. طبقات القرّاء: ج 1 ص 384. طبقات الحفّاظ: ص 505 . كشف الظنون: ج 1 ص 452، 913، 1715.

تفسير وى به نام «مطالع أنوار التنزيل و مفاتيح اسرار التأويل» يا «رموز الكنوز فى تفسير الكتاب العزيز» است، و كتاب «مقتل حسين شهيد عليه السلام» از آثار او است. محمد مالكى داوودى در «طبقات المفسّرين» او و تفسيرش را ستوده است.

13. حسن بن محمد بن حسين قمى نيشابورى، نظام الدين

نيشابورى در تفسير خود نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را در تفسيرش «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» از ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام نقل كرده است.(1)

البته او در مورد نزول آيه تبليغ بعد از بيان نزول آن در غدير نُه وجه ديگر هم ذكر كرده است. ولى نيشابورى از ميان اقوال، اولين سبب نزول آيه تبليغ را واقعه غدير بيان كرده و قول به نزول آن در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام را صحيح دانسته است.

وى اين قول را پيش از ساير اقوال آورده و آن را به چند صحابى و امام باقر عليه السلام نسبت داده است، و اقوال ديگر را با «قيل» يعنى «گفته شده» نقل كرده است. همانگونه كه رشيدالدين دهلوى در «ايضاح لطافة المقال» در موضوعى، سخنى را از نَسَفى نقل كرده و از ميان دو قول موجود در آن موضوع قول نخست را به نَسَفى نسبت داده، چون نَسَفى آن قول را نخست آورده است.

نيشابورى در ابتداى تفسيرش و خطبه كتاب تأكيد كرده كه پس از فحص فراوان و مراجعه به همه تفاسير و اقوال، صحيح ترين ها را در تفسيرش گرد آورده است. كاتب چَلَبى و مولوى حسام الدين سهارنپورى(2): تفسير نيشابورى به نام «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» را معرفى و توثيق و تعريف كرده اند.

همچنين اهل سنت و از جمله دهلوى در «تحفه اثنى عشريه» و مولوى حيدر على فيض آبادى در «منتهى الكلام» به سخنان نيشابورى اعتماد كامل داشته و در برابر شيعه و براى ردّ استدلال هاى آنان به گفتارهاى او استناد كرده اند.

ص: 195


1- . تفسير نيشابورى: ج 6 ص 129، 130.
2- . كشف الظنون: ج 2 ص 1195. تحفه اثناعشريه: ص 272، باب مطاعن.

14. سيد على بن شِهاب الدين همدانى

همدانى در «مودّة القربى» از براء بن عازب روايت كرده كه آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.(1) سيد على همدانى نزد اهل سنت از عالمان ربانى و عارفان گزيده و نامى است. گذشته از اينكه خود همدانى در خطبه كتاب خود «مودّة القربى» در مورد اعتبار مطالب آن سخن گفته است.

15. على بن محمد مالكى، ابوالحسن، نورالدين، ابن صبّاغ

ابن صبّاغ مالكى در كتابش «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از كتاب «اسباب النزول» امام ابوالحسن واحدى از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(2)

ابن صبّاغ از فقيهان نامدار مالكى و از دانشمندان معروف و ثقه اهل سنت است كه اقوال وى را نقل كرده و به رواياتش اعتماد مى كنند، كه از جمله نورالدين سَمهودى در كتابش «جواهر العقدين» است. همچنين محمد رشيدالدين خان دهلوى كتاب «الفصول المهمّة» را ياد كرده است.

عبداللّه بن محمد مدنى مشهور به مطيرى در خطبه كتابش «الرياض الزاهرة فى فضل آل بيت النبى و عترته الطاهرة عليهم السلام» گفته كه بيشتر مطالب كتابش را از كتاب «الفصول المهمّة» ابن صبّاغ نقل كرده است.

16. محمود بن احمد بن موسى بن احمد بن حسين بن يوسف بن محمود عَينى حنفى، ابومحمد، ابوالثناء، بدرالدين (ت 762 - م 855 ق)

بدرالدين عينى در «عمدة القارى فى صحيح البخارى» نزول آيه تبليغ در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى و از ابوجعفر محمد بن على بن حسين روايت كرده است.

همچنين عينى به شش قول ديگر از مقاتل و زمخشرى و ابن جوزى و نيز ثعلبى از حسن بصرى اشاره كرده است. ولى نكته اينجاست كه عينى قول به نزول آيه در روز

ص: 196


1- . مودّة القربى. رجوع شود به: ينابيع المودّة: ص 249.
2- . الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة: ص 42.

غدير خم در فضل على عليه السلام را بر ديگر اقوال مقدّم داشته است. همچنين عَينى در ادامه، قول امام باقر عليه السلام را - كه نزول آيه تبليغ در غدير است - را نقل كرده است.(1)

شمس الدين سخاوى و سيوطى و محمود بن سليمان كفوى و زُرقانى مالكى و ازنيقى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در ادبيات عرب و تاريخ و لغت و حديث و فقه.

وى پسر قاضى شهاب الدين است و گاهى ابن عَينى گفته مى شود. كمال شمنى و ارغون شاه تيدمرى از او روايت كرده اند. علاء پسر خطيب ناصريّه در تاريخش و جلال الدين سيوطى در كتابش «حسن المحاضرة» وى را توثيق كرده و ستوده اند.

از تأليفات او است: فتح البارى (شرح بخارى) ، شرح شواهد، شرح معانى الآثار، شرح هدايه، شرح كنز، شرح مجمع، شرح درر البحار و طبقات الحنفية. ضمن اينكه مولوى حيدرعلى فيض آبادى در «منتهى الكلام» در احتجاج مقابل اماميه به سخنان عَينى استناد كرده و «عمدة القارى» شرح او بر بخارى را ستوده است. پس در نزول آيه تبليغ هم قول او پذيرفته است.

17. عبدالرحمن بن ابى بكر سُيوطى، جلال الدين

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام را از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است. وى همچنين پنج حديث ديگر در مورد نزول آيه تبليغ بدون ذكر شأن نزول آن نقل كرده است.(3) و اما روايت سيوطى در سبب نزول آيه تبليغ در روز غدير در كتاب «الدرّ المنثور» به وجوهى معتبر است:

ص: 197


1- . عمدة القارى شرح صحيح بخارى: ج 18 ص 206، كتاب التفسير.
2- . الذيل الطاهر (مخطوط، از اين كتاب نسخه اى - كه دست خط مؤلف در آن هست - در كتابخانه مرحوم ميرحامدحسين نگهدارى مى شود) . حسن المحاضرة: ج 1 ص 473. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 275. كتاب الاعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار (مخطوط) . شرح المواهب اللدنيّة: ج 1 ص 58 . مدينة العلوم. كشف الظنون: ج 1 ص 548 .
3- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298.

يك. سياق گفتار سيوطى چنين است است كه او از ميان اقوال، اين قول را حق مى دانسته است، زيرا قول ديگرى را نقل نكرده است.

دو. سيوطى در خطبه كتاب «الدرّ المنثور» تصريح كرده كه اخبار و احاديثى كه وى در ذيل آيات آورده از كتاب هاى معتبر استخراج شده است.

سه. كتاب «الدرّ المنثور» از تفسيرهاى مقبول و مشهورى است كه دهلوى در رساله «اصول الحديث» در كنار تفاسير بسيار معتبر از آن ياد كرده و سپس گفته كه اين جامع ترين آنهاست.

چهار. سيوطى در موارد متعدد در «الدرّ المنثور» به ضعف خبر تصريح كرده است. اين نشان مى دهد كه اگر حديثى نزد او ضعيف باشد به ضعف آن هشدار مى دهد، و در اين مورد هيچ تضعيفى نكرده است.

پنج. بزرگان حديث و كلام اهل سنت بسيار به احاديث «الدرّ المنثور» استناد و احتجاج كرده اند. از جمله: سيف اللّه بن اسداللّه ملتانى در «تنبيه السفيه» كتاب «الدرّ المنثور» را در شمار كتاب هاى بسيار مهم ذكر كرده، و افزوده كه اين كتاب از مصادر «تحفه اثناعشريّه» از كتب اهل سنت است.

همچنين در «الشوكة العمريّة» اثر محمد رشيدالدين خان شاگرد دهلوى آمده كه «الدرّ المنثور» در كتب تفسيرى اهل سنت مشتمل بر اخبار تفسيرى وارده از اميرالمؤمنين و ائمه اهل بيت عليهم السلام است.

شش. اضافه بر اين، به طور كلى دهلوى در كتابش «تحفه اثنى عشريه» دانشمندان و محدثان اهل سنت را به تقوى و عدالت و ديانت مشهور مى داند.(1)

بنا بر اين، همه مناقشات دهلوى و غير او در اسانيد احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام كه محدثان اهل سنت آنها را روايت و پيشوايان و حافظان در

ص: 198


1- . تحفه اثناعشريه: باب يازدهم و در جواب طعن هشتم از مطاعن صحابه.

كتاب هاى معتبرشان نقل كرده اند از اعتبار فرو مى افتد. يكى از اين اخبار حديث نزول آيه تبليغ در روز غدير در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

18. محمد محبوب عالم بن صفى الدين جعفر، بدر عالم

محبوب عالم نزول آيه تبليغ در غدير خم را در كتاب مشهور «تفسير شاهى» آورده است. در تفسير نيشابورى نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابوسعيد خُدرى و ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام نقل كرده و سپس مى گويد: محبوب عالم اين روايت را نقل كرده و روايتى كه مخالف آن باشد نقل نكرده است.

دهلوى در كتاب «تحفه اثنى عشريه» به اعتبار «تفسير شاهى» تصريح كرده و رواياتى كه او از اهل بيت عليهم السلام نقل شده را «مضبوطه» خوانده است.(1) شاگرد دهلوى محمد رشيدالدين خان دهلوى نيز در بيان اينكه تفاسير اهل سنت آكنده از روايات امام رضا عليه السلام است، از «تفسير شاهى» و تفسير فخر رازى ياد كرده است. از اين سخن نيز روشن مى گردد كه «تفسير شاهى» نزد اهل تسنن از تفاسير مشهور و معتبر است.

19. عبدالوهاب بن محمد بن رفيع الدين احمد بخارى، حاج عبدالوهاب (ت 869 - م 932 ق)

حاج عبدالوهاب در تفسيرش نزول آيه تبليغ در غدير را از براء بن عازب روايت كرده و مى گويد كه اين خبر را ابونعيم روايت كرده و ثعالبى در كتابش آورده است.

حاج عبدالوهّاب از بزرگان اهل سنت است. شيخ عبدالحقّ دهلوى در «اخبار الاخيار» و سيد محمد بن سيد جلال در «تذكرة الابرار» شرح حال وى را نوشته و او را بسيار ستوده اند.(2)

20. عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى حسينى، جمال الدين محدّث

جمال الدين محدّث در كتاب خود «الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام» خبر

ص: 199


1- . تحفه اثناعشريه: ص 111، باب سوم.
2- . اخبار الاخيار: ص 206. همچنين براى شرح حال وى رجوع شود به: نزهة الخواطر: ج 4 ص 223.

نزول آيه تبليغ در غدير خم را همراه با نقل حديث غدير گفته از ابن عباس روايت كرده است.(1) جمال محدّث در خطبه كتاب «اربعين» به اعتبار احاديث كتابش تصريح كرده است.

21. شهاب الدين احمد

شهاب الدين در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» احمد ذيل آيات نازل شده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را روايت كرده است. همچنين از ابوالجارود از حمزه (ابوجعفر) روايت شده كه اين آيه درباره ولايت نازل شده است. در ادامه نيز از عبداللّه بن مسعود نزول آيه تبليغ را بدون شأن نزول آن نقل كرده است.(2)

ضمنا شهاب الدين احمد در عنوان بابى كه در آن آيات نازل شده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را آورده، تصريح كرده كه از بين اقوال صحيح ترين را آورده است. همچنين شهاب الدين احمد در خطبه كتابش گفته كه احاديث روايت شده در آن صحيح ترين هاست.

22. محمد بن معتمدخان حارثى بدخشانى، ميرزا

بدخشانى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليه السلام را از ابن مَردَوَيه از ابن مسعود و ابوسعيد خدرى و نيز از رَسعَنى به سندش از ابن عباس نقل كرده است.(3) محمد رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حيدر على فيض آبادى(4): وى را ستوده اند و از علما مى دانند.

ب. دلالت نزول آيه تبليغ در غدير به امامت

پس از ثبوت نزول آيه تبليغ در غدير به اقرار بزرگان اهل سنت، نوبت مى رسد به

ص: 200


1- . الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مخطوط .
2- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .
3- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط .
4- . ايضاح لطافة المقال. ازالة الغين.

دلالت آن بر ولايت و امامت و قرينه بودن براى معناى اولى بالتصرف براى مولى در حديث غدير:

نزول آيه مباركه تبليغ در واقعه روز غدير خم نشان مى دهد كه اين آيه بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شد تا بر لزوم رساندن امر جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام تأكيد كند، و مراد از حديث غدير و سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين روز را روشن گرداند، زيرا خداوند مى فرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): «و اگر انجام ندهى رسالت خداى را نرسانده اى» . اين لحن و تصريح در آيه نشان مى دهد كه آنچه خداى تعالى به تبليغش فرمان داده بود شأن بزرگى داشته است؛ به گونه اى كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله آن پيام را به قوم نمى رساند رسالت اسلامى را نگذارده بود و همه زحمات و كارهايش همچون گرد و غبار پراكنده مى گشت ! آن پيام جز حكم امامت كه اصلى عظيم از اصول دين است و صلاح مسلمانان در دنيا و آخرت بدان وابسته است نخواهد بود.

چنانچه علامه مجلسى در بحار الأنوار مى گويد كه اخبار پيشين كه به نزول آيه «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» در روز غدير خم دلالت مى كنند كه مراد از مَولى در حديث غدير أولى و جانشين و امام باشد، به چند وجه:

1. تهديد به اينكه اگر اين پيام را نرسانى، گويا هيچ يك از پيام هاى خدا را نرسانده اى.

2. تضمين حفاظت پيامبر صلى الله عليه و آله، كه نشان مى دهد آيه درباره ابلاغ حكمى است كه در ابلاغ آن اصلاح دين و دنياى همه مردم نهفته است و به وسيله آن حلال و حرام تا روز قيامت براى مردم روشن گردد.

3. و نيز پذيرش آن بر عده اى دشوار است.

ص: 201


1- . مائده / 67 .

4. همچنين كينه هاى مردم نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام اين گمان را تقويت مى كند كه منافقان فتنه به پا كنند. و لذا خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله ضمانت داد كه او را از شرّ آنان حفظ خواهد كرد.

5 . احتمالات ديگرى كه در معناى واژه «مَولى» گفته اند چنين نيستند كه درباره آنها چنين گمانى رود و اين آيه با اين خصوصيات مناسب آنها باشد.

با در نظر گرفتن همه اينها، مراد از آيه تبليغ و نيز حديث غدير تنها جانشينى و امامت على عليه السلام است، چرا كه به سبب آن احكام دين كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ كرده است بر جاى مى ماند و به وسيله آن امور مسلمانان سامان مى يابد.(1)

افزون بر اين، وقتى كه اين آيه مباركه بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شد و حضرتش با تهديد مذكور در آيه فرمان يافت كه آن پيام بزرگ را برساند، سينه حضرتش به تنگ آمد، زيرا مى دانست كه مردم او را تكذيب مى كنند. اين خود بهترين دليل بر بزرگى آن پيام و دشوارى پذيرش آن از سوى صحابه بوده است.

اگر امرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به رساندن آن شد، از امور فرعى و آسان يا تنها براى واجب گرداندن محبت و مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام بود، رساندن آن بر حضرتش گران نمى آمد و از تكذيب مردم بيمناك نمى شد ! حال آنكه شمارى از روايات حديث غدير دربردارنده همين نكات است. به عنوان نمونه:

ابن مردويه در كتاب «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» در شأن نزول آيه تبليغ، به اِسناد خود از زيد بن على نقل كرده است:

هنگامى كه جبرئيل امر ولايت را آورد، سينه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب آن به تنگ آمد و فرمود: قوم من به دوران جاهليت نزديك اند (و تازه مسلمان اند و فرهنگ جاهليت در آنان از ميان نرفته است) . در پى اين سخن، آيه تبليغ نازل شد.

ص: 202


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 249.

همچنين در كتاب فوق از ابن عباس روايت شده است: وقتى كه خدا به رسولش صلى الله عليه و آله فرمان داد كه على عليه السلام را جانشينى خود قرار دهد و آنچه را خدا به او گفته به على عليه السلام بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا عرض كرد: خداوندا، قوم من به روزگار جاهليت نزديك اند. سپس گذشت و حجّ گزارد.

آنگاه كه از مكه باز مى گشت و روى به مدينه داشت و در غدير خم توقف كرد، خداى تعالى اين آيه را بر او فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .(1) در پى نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله بازوى على عليه السلام را گرفت و به سوى مردم رفت ... .

چنانچه پيشتر گذشت، اين روايت را سيد جمال الدين محدث شيرازى نيز روايت كرده است.

همچنين در روايت سيوطى هم گذشت كه ابوالشيخ از حسن نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى تعالى مرا به رساندن پيامى بر انگيخت، و من چون مى دانستم كه مردم مرا تكذيب مى كنند سينه ام به تنگ آمد. خدا به من فرمان داد كه آن پيام را برسانم و گر نه مرا عذاب مى كند ! و اين آيه فرود آمد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .

عبد بن حميد و ابن جرير و ابن ابى حاتِم و ابوالشيخ نيز از مجاهد نقل كرده اند: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا عرض كرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟ پس نازل شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : اگر چنين نكنى رسالت او را نرسانده اى.(2)

آنچه ابن مردويه و ديگران روايت كرده اند، اين دو حديث را تفسير مى كند؛ چرا كه در علم اصول الحديث بيان شده و پيشتر گذشت كه حافظ ابن حجر نيز در «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» تصريح كرده كه بعضى از احاديث بعضى ديگر را تفسير مى كند.

ص: 203


1- . مائده / 67 .
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.

اگر گفته شود: پيامبر صلى الله عليه و آله از تكذيب كافران و مشركان بيمناك بود نه صحابه. خواهيم گفت: آن حضرت مأمور شد كه اين پيام را به مسلمانان برساند، و آنان كه در روز غدير حاضر بودند همگى مسلمان و صحابى وى بودند. كافران كه در روز غدير نبودند تا پيامبر صلى الله عليه و آله از تكذيب آنان بيمناك گردد !

اگر گفته شود: در ميان صحابه منافقانى بودند. خواهيم گفت: اين همان است كه ما مى گوييم. بلكه بيشتر آنان چنين بودند؛ چرا كه اگر منافقان كمتر از مؤمنان و مخلصان به پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، حضرتش بيمناك نمى شد و رساندن آن پيام بر وى گران نمى آمد و عرض نمى كرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟

افزون بر اين، الفاظ حديثى كه محدث شيرازى و ابن مردويه روايت كرده اند، صريح اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از صحابه مسلمانش كه آنان را نزديك به روزگار جاهليت خوانده بود بيم داشت. اگر كسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از ايشان بيمناك بود كافران بودند، درباره شان چنين نمى فرمود و اينگونه وصفشان نمى كرد.

حاصل آنكه نزول آيه مباركه تبليغ در روز غدير خم و رخدادهاى اين روز دليل قطعى است بر امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله، و اينكه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به رساندن آن مأمور گشت تنها واجب گرداندن مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام نبود.

امرى كه حضرتش آن را پيش از روز غدير بارها و بارها؛ چه با تصريح به نام على عليه السلام چه در ضمن ايجاب مودّت اهل بيت عليهم السلام بى ترس و هراس انجام داده بود، آن هم در روزگارى كه صحابه به كفر و جاهليت نزديك تر بودند.

اگر گفته شود: پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از روز غدير از امر جانشينى سخن گفته و اميرالمؤمنين عليه السلام را براى آن منصب تعيين كرده بود، پس مراد از پيام در آيه تبليغ چيزى غير از جانشينى است. خواهيم گفت: هدف اين است كه اثبات شود امرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور به رساندن آن شد در غايت عظمت و اهميت بود، و امر ديگرى

ص: 204

جز امر امامت و جانشينى به گونه اى نيست كه حضرتش در تبليغ آن از تكذيب صحابه بيم داشته باشد.

از سوى ديگر، تبليغ اين امر بزرگ پيش از واقعه غدير با تبليغ آن و تأكيد بر آن در حجة الوداع و در روز غدير منافاتى ندارد. اضافه بر اين، در اين رخداد امور جديدى ابلاغ و واقع گشت كه پيشتر واقع نگشته بود؛ مانند: جانشين ساختن على عليه السلام و تنصيص بر آن، اخذ بيعت بر جانشينى على عليه السلام در نزديكى وفات پيامبر صلى الله عليه و آله در همايشى بزرگ كه در دوران حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله بى مانند است.

قرينه 2 : نزول آيه اكمال
اشاره

از ديگر وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نزول اين آيه در رويداد غدير است:

«اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم» .

اين آيه - يعنى آيه اِكمال - پس از آنكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله سخنرانى اش را در روز غدير خم به پايان رساند و اميرالمؤمنين عليه السلام را به امامت و جانشينى تعيين كرد نازل شد.

نزول وحى در اثناى سخنرانى و اعلام آن در همان لحظه از كارهاى بى سابقه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير بود، آن هم آيه اى كه در تأييد پيام ابلاغ شده در همين سخنرانى بود.

هنوز چند جمله از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» ، و معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام نگذشته بود، كه پيامبر صلى الله عليه و آله خبر از نزول وحى در همان لحظه داد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا، تو هنگام تبيين امامت على و منصوب

ص: 205


1- . مائده / 3.

نمودن او در چنين روزى اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» .

اعلام نزول اين آيه هنگام اعلان ولايت، گذشته از آنكه مسئله اى اعجاب برانگيز بود، خبر از كمال دين الهى با همين سخنرانى مى داد و اهميت اين خطابه را به همه گوشزد مى كرد. اين عظمت آنگاه به اوج خود رسيد كه نتيجه يك سخنرانى كامل شدن نعمت هاى الهى و رضايت خداوند اعلام شد.

اين خود از ادلّه قوى و براهين استوار بر اين است كه مراد از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» نصّ بر امامت و جانشينى على عليه السلام پس از او است. زيرا جز امامت و جانشينى امر ديگرى وجود ندارد كه سبب كامل گشتن دين و تمام شدن نعمت باشد، و اينكه امامت و جانشينى اصل بزرگى از اصول دين است و دين به سبب آن كامل و نعمت به وسيله آن تمام شده است. به خصوص كه در اكثر نقل ها در انتهاى حديث، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر بر كامل شدن دين و تمام گشتن نعمت و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على عليه السلام پس از من.

الف. نام شمارى از راويان نزول آيه اكمال در روز غدير خم

نزول آيه اكمال در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند، مانند:

1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى

2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم

3. على بن محمد گلابى، ابوالحسن، ابن مَغازلى

4. موفّق بن احمد خوارزمى، اخطب خوارزم

5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى

6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد

7. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد حموينى

و اما بيان هر يك از اين موارد:

ص: 206

1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)

ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا» : حديث نزول آيه اكمال در واقعه غدير خم را از ابن مردويه از ابوسعيد خُدرى و نيز از عبدالرزاق رَسعَنى از ابن عباس روايت كرده است.(1)

2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم

ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه اكمال در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)

3. على بن محمد بن خطيب جُلاّبى، ابوالحسن، ابن مَغازلى

ابن مغازلى در كتاب مناقب خود خبر نزول آيه اكمال در روز غدير خم را همراه با روزه روز غدير به سند خود از ابوهريره نقل كرده است.(3)

4. موفّق بن احمد بن ابى سعيد مكّى خوارزمى، اخطب خوارزم

خوارزمى در كتاب مناقب خود نزول آيه اكمال در واقعه غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(4)

5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح

نطنزى در «الخصائص العلوية» نزول آيه اكمال در واقعه غدير را همراه با روزه روز غدير به سند خود نقل كرده است.(5)

6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد

سيد شهاب الدين احمد در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير گفته كه صالحانى اين خبر را نقل كرده است.(6)

ص: 207


1- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط .
2- . ما نزل من القرآن فى على عليه السلام مخطوط .
3- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام ابن مغازلى : ص 18.
4- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام (خوارزمى) : ص 80 .
5- . الخصائص العلوية مخطوط .
6- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .

7. ابراهيم بن مؤيّد حموينى

حموينى در «فرائد السمطين» نزول آيه اكمال در روز غدير خم را به اِسناد خود از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)

ب. ابن كثير و تكذيب نزول آيه اكمال در غدير خم

پس از اينكه معلوم شد نزول آيه اكمال در روز غدير خم قطعى بوده و راويانش همه از بزرگان اهل سنت اند، لازم است شبهه حافظ عمادالدين ابن كثير دمشقى را نيز بيان و جواب دهيم:

1. شبهه ابن كثير

ابن كثير در تاريخش پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير به اضافه نقل ثواب روزه روز غدير - كه معادل روزه شصت ماه است - به نقل ابوهريره، گفته است كه اين حديث جدا منكَر بلكه دروغ است ! ! در اينجا اشاره به سخن او مى كنيم و به تفصيل ادعاى وى را پاسخ مى دهيم:

اين حديث جدّا منكر بلكه دروغ است، زيرا با آنچه در صحيحين از اميرالمؤمنين عمر بن خطاب ثبت شده كه اين آيه در روز جمعه و در روز عرفه، وقتى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در عرفه بود نازل شده، سازگار نيست.

اين سخن كه «روزه روز هجدهم ذى الحجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است» نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است.

شيخ ما حافظ ابوعبداللّه ذهبى بعد از نقل حديث نزول آيه اكمال در روز غدير گفته است:

ص: 208


1- . فرائد السمطين: ج 1 ص 74.

اين حديث جدّا منكر است. حَبشون خلاّل و احمد بن عبداللّه بن احمد نيرى - كه هر دو بسيار راستگويند - آن را از على بن سعيد رملى از ضَمرَه نقل كرده اند. اين حديث از عمر بن خطاب و مالك بن حُوَيرِث و انس بن مالك و ابوسعيد و غير ايشان، به اسانيد واهى روايت شده است.

صدر حديث متواتر است و من يقين دارم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفته است. عبارت «خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن ... » افزونه اى قوىّ الاِسناد است. اما روزه يادشده صحيح نيست. و به خدا سوگند كه اين آيه در روز عرفه - چند روز قبل از واقعه غدير خم - نازل شده است. و اللّه اعلم.(1)

2. پاسخ شبهه ابن كثير

سخن ابن كثير در غايت بطلان است، به چند جواب:

جواب اول: اعتبار كتب صحاح اهل سنت و راويانش

ابن كثير اعتراف كرده كه اين حديث را ضَمرَه از ابن شَوذَب، از مَطَر ورّاق، از شهر بن حَوشَب، از ابوهُرَيره روايت كرده، و اينها همه از رجال صحاح اند: ضَمرَه و عبداللّه بن شَوذَب از رجال تِرمِذى و ابوداوود و ابن ماجه و نَسايى در صحاح آنها هستند. مَطَر ورّاق از رجال مسلم و صحاح چهارگانه يادشده و ابن حِبّان است. شهر بن حَوشَب نيز از رجال مسلم بن حجّاج و صحاح چهارگانه مذكور است.

در ادامه خواهيم گفت كه روايت يكى از رجال صحاح از يك راوى، دليل آن است كه او نزد آنان ثقه و عادل و معتمَد و صحيح الضبط است. بنا بر اين، چگونه است كه ابن كثير حديثى را تكذيب مى كند كه اهل سنت آن را به اسانيدشان از راويانى روايت كرده اند كه در صحاح از ايشان حديث نقل كرده و به آنان اعتماد نموده اند ؟ !

اضافه بر اين، دانشمندان و مصنّفان اهل تسنّن كتاب هاى صحاح را بسيار مى ستايند، و حتى شيعه اماميه را به سبب اينكه در بعضى از اخبار و راويان اين

ص: 209


1- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 213، 214.

كتاب ها خدشه مى كنند بسيار نكوهش مى كنند. از جمله ميرزا مخدوم شريفى و فضل بن روزبهان هستند كه صحيح بخارى و صحيح مسلم را صحيح ترين كتاب ها پس از قرآن، و آنچه مسلم و بخارى در آن همداستان باشند را صحيح نزد امت مى دانند. همچنين شيعه را به خاطر خدشه وارد كردن در اين دو كتاب بسيار مورد طعن قرار داده اند.(1)

در اينجا به ابن روزبهان و امثال او مى گوييم: اگر چنين است، چرا در كتاب خود حديث نزول آيه اكمال در روز غدير را - كه رجال صحاح روايتش كرده اند - از ساخته هاى شيعه مى دانيد ؟ ! اضافه بر اين، از شيعه بد گفته ايد و مطاعنى به آنان نسبت مى دهيد، به اين سبب كه آنان بر صحاح اهل سنت خرده مى گيرند و دسته اى از روايات آنان را نمى پذيرند. پس همه اين بدگويى ها متوجه حافظ ابن كثير نيز هست، چرا كه حديث نزول آيه اِكمال در روز غدير را دروغ خوانده است. در حالى كه راويان اين حديث از رجال صحاح اند. در حالى كه اهل سنت بر توثيق رجال صحاح اجماع كرده اند.

جواب دوم: روات حديث ابوهريره از رجال صحاح و ثقه اند

نكته ديگر اينكه: هر چند راويان حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير از رجال صحاح ستّه اهل سنت هستند و در وثاقتشان نزد اهل سنت شكى نيست، ولى باز هم در اينجا توثيق هر يك از آنان نزد رجاليان بزرگ اهل سنت نقل مى كنيم:

ضَمرَة بن ربيعه (م 202 ق) : احمد بن حنبل و عبدالغنى بن عبدالواحد مَقدِسى و ابوحاتِم و ابوسعيد بن يونس و محمد بن سعد و ذهبى(2): او را به شدت توثيق كرده و بسيار ستوده اند. بسيارى از بزرگان راويان و مؤلفين اهل سنت از جمله ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و ابن ماجه از او روايت كرده اند.

ص: 210


1- . نواقض الروافض مخطوط . ابطال الباطل.
2- . الكمال فى اسماء الرجال مخطوط . الكاشف: ج 2 ص 38. دول الاسلام: حوادث سال 202.

عبداللّه بن شَوذَب (م 156 ق) : صاحب كتاب «الكمال» و ذهبى و ابن حجر(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و ابن ماجه از او روايت كرده اند.

سفيان ثورى، وليد بن كثير، يحيى بن مَعين، احمد بن حنبل، ضَمرَه، ابوزُرعه دمشقى، ابن عمّار، نَسايى، ابوحاتم، ابن حبّان، ابن خلفون، ابن نُمَير و عِجلى او را توثيق كرده و ستوده اند.

مَطَر ورّاق: حافظ ابونعيم(2): مالك بن دينار، ابوعيسى و مالك بن دينار او را توثيق كرده و ستوده اند.

شهر بن حَوشَب اشعرى شامى حِمصى دمشقى: حافظ عبدالغنى مَقدِسى و ابن حجر و ذهبى(3): محمد بن عبداللّه بن عمّار، يعقوب بن شَيبَه، صالح بن محمد بغدادى، ابن مَعين، ابن مدينى، عبدالرحمن، يعقوب بن شَيبه، يعقوب بن سفيان، ابوجعفر طبرى، ابوبكر بزّار، حرب بن اسماعيل كرمانى، احمد بن حنبل، احمد بن عبداللّه، ابن ابى خَيثَمه، ابوحاتم، ابوزُرعه، ابن عدى، فسوى، حنبل و عثمان دارمى و احمد بن عبداللّه عِجلى از احمد و تِرمِذى از احمد و بخارى، همگى او را توثيق كرده و ستوده اند.

بسيارى از بزرگان راويان صاحبان صحاح جز بخارى از او روايت كرده اند. عمرو بن على گفته كه مُعاذ بن مُعاذ در حديث شهر بن حوشب تأمل داشت، ولى او از اسماء بنت يزيد روايات حسن نقل كرده است.

در طرف مقابل، چند نفر شهر بن حوشب را جرح كرده اند كه البته در برابر اين توثيقات فراوان از اعتبارى ندارد. چنانچه محدّثان اهل سنت پذيرفته اند كه اگر تعديل بر جرح راجح باشد، در هنگام تعارض جرح را بى اثر مى گرداند.

ص: 211


1- . الكمال فى اسماء الرجال مخطوط . الكاشف: ج 1 ص 356. تقريب التهذيب: ج 1 ص 423. تهذيب التهذيب: ج 5 ص 255 - 261.
2- . حليَة الأولياء: ج 3 ص 75، 76.
3- . الكمال فى اسماء الرجال مخطوط . تهذيب التهذيب: ج 4 ص 369 - 372. ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 2 ص 284.

به عنوان نمونه ابوالمؤيّد خوارزمى از ابن جوزى نقل كرده كه وى در مورد شهر بن حوشب - كه نامش در سند حديثى آمده - به اين قاعده كلى تصريح كرده و به توثيق ابن جوزى در مورد او استناد كرده و تضعيف در مورد او را مردود دانسته است.(1)

جواب سوم: بطلان سخن ابن كثير پيرامون روزه روز غدير

ابن كثير درباره ثواب روزه روز غدير - كه در روايت ابوهريره آمده - گفته است: اين سخن كه روزه روز هجدهم ذى حجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است. بطلان اين سخن بر كسى كه آگاهى اندكى از اخبار داشته باشد پوشيده نيست. از دو جهت مى توان اين شبهه او را پاسخ داد:

يك. مانند آن در اخبار بسيار وارد شده است. اينك بعضى از آنها:

مورد اول: فضل روزه بيست و هفتم ماه رجب: نورالدين حلبى در مورد مبعث پيامبر صلى الله عليه و آله در شب يا روز بيست و هفتم ماه رجب از حافظ دِمياطى در سيره اش، از ابوهريره نقل كرده كه روزه روز بيست و هفتم ماه رجب معادل روزه شصت ماه است ... .(2)

عجيب اينجاست كه حلبى در سخنى مانند ابن كثير به حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير اعتراض مى كند، ولى مثل آن را درباره روز مبعث از ابوهريره نقل مى كند !

البته وى در پايان اعتراضش خواننده را به تأمّل امر كرده، و از قول ذهبى نقل كرده كه اين حديث جدا منكر بلكه دروغ است، زيرا در حديث صحيح آمده كه روزه ماه

ص: 212


1- . جامع مسانيد ابى حنيفة: ج 1 ص 39.
2- . انسان العيون فى سيرة الامين و المأمون: ج 1 ص 384.

رمضان معادل روزه ده ماه است. حال چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل روزه شصت ماه باشد ؟ ! پس اين باطل است !(1)

و اما راوى اين حديث يعنى حافظ دِمياطى (ت 613 - م 670 ق) ، حافظ ذهبى شرح حال او را نوشته و بسيار توثيق كرده و ستوده است.(2)

لازم به ذكر است: حديث دِمياطى در فضيلت روزه روز بيست و هفتم ماه رجب را جماعتى از بزرگان اهل سنت روايت كرده اند، از جمله: شيخ عبدالقادر گيلانى با سندش از شهر بن حَوشَب از ابوهريره، و نيز در «نُزهَة المجالس» .(3)

همچنين بعضى روايت كرده اند كه هر كس اين روز (روز مبعث) را روزه بگيرد، مانند كسى است كه صد سال روزه گرفته باشد. از جمله: على بن يحيى بخارى زَندَويستى (م 382 ق) و شيخ عبدالقادر گيلانى با اسنادش از ابوهريره و سلمان فارسى از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود:

هر آينه در ماه رجب روز و شبى است كه هر كس آن روز را روزه بگيرد و آن شب را به نماز بايستد، پاداشش همچون كسى است كه صد سال را روزه بگيرد و به نماز بايستد. آن روز سه روز مانده به پايان ماه رجب است (يعنى روز مبعث) . در «نُزهَة المجالس» نيز اين حديث را گيلانى نقل كرده است.(4)

مورد دوم: فضيلت روزه روزهاى ماه رجب: در «غُنيَة الطالبين» پيرامون فضيلت روزه يك يا دو يا سه روز از روزهاى ماه رجب روايتى با اسناد خود اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود:

ماه رجب قطعا بزرگ است. هر كس روزى از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس دو روز از آن را روزه بگيرد، خداى

ص: 213


1- . انسان العيون فى سيرة الامين و المأمون: ج 3 ص 337.
2- . تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1477.
3- . غُنيَة الطالبين: ص 501 ، 502 . نزهة المجالس: ج 1 ص 154.
4- . غُنيَة الطالبين: ص 502 ، 503 ، و از او: نزهة المجالس: ج 1 ص 154. روضة الشهداء مخطوط .

تعالى روزه دو هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس سه روز از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه سه هزار ماه را برايش خواهد نوشت.

همچنين روايتى طولانى تر در اين كتاب آمده، كه ثواب هر يك از روزهاى ماه رجب از روز نخست ذكر شده، و سپس آمده است:

آفرين، آفرين، آفرين بر كسى كه ده روز از ماه رجب را روزه بگيرد كه به او پاداش ده روز نخست و ده برابر آن را مى دهند و او از آنان خواهد گشت كه خدا بدى هاى ايشان را به خوبى تبديل مى كند، و در شمار مقرّبان و كسانى در خواهد آمد كه به دادگرى براى خدا به پا خيزند، و همچون كسى خواهد گشت كه هزار سال صبورانه و با نيّت پاك خدا را به نماز و روزه عبادت كرده باشد.

و هر كس كه بيست روز را روزه بگيرد مانند پاداش مذكور و بيست برابرش را به او خواهند داد، و از كسانى خواهد گشت كه ابراهيم خليل اللّه را در بارگاهش همراهى كنند و خطاكاران و گناهكارنى را به شمار افراد دو قبيله ربيعه و مُضَر شفاعت نمايند.

و هر كس سى روز را روزه بگيرد پاداش مذكور و سى برابر آن را خواهد داشت ... .(1)

در «روضة العلماء» آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: رجب ماه بزرگى است كه خدا حسنات را در آن چندين برابر مى كند. پس هر كس در آن سه روز روزه بگيرد مانند آن است كه يك سال روزه گرفته باشد ... .(2)

در «نزهة المجالس» نيز آمده است: على عليه السلام فرمود: روزه سيزدهم رجب مانند روزه سه هزار سال و روزه چهاردهم رجب مانند روزه ده هزار سال و روزه بيستم رجب مانند صد هزار سال است. نظير اين حديث درباره روزه ايّام البيض - سه روز سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماه - خواهد آمد.

ص: 214


1- . غُنيَة الطالبين: ص 483، 486.
2- . روضة العلماء مخطوط .

همچنين از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است: برترى ماه رجب بر ديگر ماه ها مانند برترى قرآن بر ديگر سخن هاست. و نيز روايت شده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد، گويا چهل سال را روزه گرفته است.

ابن مسعود از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است: هر كس سه روز از ماه رجب را روزه بگيرد و شب هاى آن سه روز را به نماز بايستد، پاداشش مانند كسى است كه سه هزار سال را روزه گرفته و شب هايش را به نماز ايستاده باشد. خدا در برابر هر روز هفتاد گناه كبيره او را مى آمرزد و هنگام جان دادن، هفتاد حاجت او را بر مى آورد و هفتاد حاجت ديگر را در قبر و هفتاد حاجت ديگر را هنگام عرضه كردن نامه اعمال و هفتاد حاجت ديگر را نزد ميزان و هفتاد حاجت ديگر را هنگام گذر از صراط.

سلمان فارسى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد گويا كه هزار سال را روزه گرفته و هزار بنده را آزاد كرده است.(1)

مورد سوم: فضيلت روزه روز عرفه: در «روضة العلماء» درباره فضيلت روزه روز عرفه آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، مانند آن است كه دو سال روزه گرفته باشد.

در همان كتاب از ابوهريره آمده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، خدا ده برابر تعداد تمام كسانى كه در عمر جهان آن روز را روزه گرفته اند و تمام مسلمانانى كه آن روز را روزه نگرفته اند براى او پاداش مى نويسد، و در قيامت هفتاد هزار فرشته او را از قبرش تا موقف حساب و كتاب و جايگاه نصب ميزان و از موقف تا صراط و از صراط تا بهشت همراهى مى كنند و هراس هاى روز قيامت و برخاستن از قبر را بر او آسان مى گردانند، و در هر قدمى كه مركبش بر مى دارد مژده تازه اى به او مى دهند، و به او گفته مى شود: هر گونه كه مى خواهى بر خداى وارد شو و به بهشت وارد شو.(2)

ص: 215


1- . نزهة المجالس: ج 1 ص 152، 153.
2- . روضة العلماء مخطوط .

ابواللّيث نصر بن محمد سمرقندى از عايشه نقل كرده است: جوانى اهل سماع بود(1)، و هنگامى كه هلال ماه ذى حجه را مى ديد شروع به روزه گرفتن مى كرد. خبر آن جوان به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. آن حضرت كسى را نزد او فرستاد و وى را به سوى خود فراخواند.

وقتى آن جوان به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد، حضرتش به او فرمود: چه تو را به روزه اين روزها وا مى دارد ؟ جوان گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا، روزهاى مشعر و حج را روزه مى گيرم، باشد كه خدا مرا در دعاى اهل مشعر و حج شريك گرداند.

پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: روزه هر روز تو برابر آزاد كردن صد برده و قربانى كردن صد شتر و فرستادن صد اسب به نبرد در راه خداست. چون روز ترويه (هشتم ذى حجّه) فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن هزار برده و قربانى كردن هزار شتر و فرستادن هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. چون روز عرفه فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن دو هزار برده و قربانى كردن دو هزار شتر و فرستادن دو هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. اين روزه ها معادل روزه دو سال است؛ سال قبل و سال بعد از اين سالى كه در آن هستى.

در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جوان گفت: روزه روز عرفه معادل روزه دو سال و روزه روز عاشورا معادل روزه يكسال است.(2)

مورد چهارم: باز فضيلت روزه سه روز از هر ماه: در «غُنيَة الطالبين» از على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده كه فرمود: روزى در هنگام ظهر نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم، در اتاقى نشسته بود. به او سلام كردم، سلامم را پاسخ داد و سپس فرمود: يا على، اين جبرئيل است كه به تو سلام مى كند. عرض كردم: اى فرستاده خدا، بر تو و بر او سلام.

ص: 216


1- . سمرقندى در معناى «اهل سماع» نوشته است: يعنى در ميان مردم به خير و شجاعت مشهور بود.
2- . تنبيه الغافلين مخطوط .

سپس به من فرمود: به من نزديك شو. من به حضرتش نزديك شدم، فرمود: جبرئيل به تو مى گويد: سه روز از هر ماه را روزه بگير، تا برايت در برابر روز نخست ثواب ده هزار سال روزه، و در برابر روز دوم ثواب سى هزار سال روزه، و در برابر روز سوم ثواب صد هزار سال روزه نوشته شود.

عرض كردم: اى رسول خدا، آيا اين ثواب تنها ويژه من است يا به هر كس كه چنين كند اين ثواب داده مى شود ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، خدا اين ثواب را به تو و به هر كس پس از تو چنين كند خواهد داد.(1)

مورد پنجم: فضيلت روزه عاشورا و هر يك از روزهاى ماه محرم: شيخ عبدالقادر گيلانى درباره فضيلت روزه عاشورا و هر يك از روزهاى ماه محرّم مى نويسد: بيان فضائل روز عاشورا: خداى عزوجل مى فرمايد: «إنَّ عِدَّةَ الشُهُورِ عِندَ اللّه ِ اثناعَشَرَ شَهرا فى كِتابِ اللّه ِ يَومَ خَلَقَ السَماواتِ وَ الأرضَ مِنها أربَعَةٌ حُرُمٌ»(2): «بى گمان تعداد ماه ها نزد خدا در كتاب خدا روزى كه آسمان ها و زمين را آفريد دوازده تاست كه چهار ماه از آنها ماه هاى حرام اند» .

سپس چند روايت درباره محرم و روزه در آن نقل كرده است:

از ابن عباس، از رسول خدا صلى الله عليه و آله: هر كس يك روز از محرّم را روزه بگيرد، در برابر هر روز سى روز را برايش خواهند نوشت.

از ابن عباس از رسول اللّه صلى الله عليه و آله: هر كس روز دهم ماه محرّم را روزه بگيرد، پاداش ده هزار فرشته به او داده خواهد شد. هر كس روز دهم ماه محرّم را روزه بگيرد ثواب ده هزار حج گزارنده و عمره گزار و ثواب ده هزار شهيد را به او عطا كنند.

از ابن عباس از پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس روز عاشورا را روزه بگيرد، عبادت شصت سال همراه با روزه و نماز برايش ثبت مى شود.(3)

ص: 217


1- . غُنيَة الطالبين: ص 738.
2- . توبه / 36.
3- . غُنيَة الطالبين: ص 673 ، 675 .

همچنين صَفّورى مى نويسد: در روايت طبرانى آمده است: هر كس يك روز از ماه محرّم را روزه بگيرد، در برابر هر روز سى روز را برايش خواهند نوشت. در تورات نوشته شده است: هر كس روز عاشورا را روزه بگيرد، گويا تمام دهر را روزه گرفته است.(1)

مورد ششم: روزه روز غدير مانند روزه شصت ماه است: غير از كسانى كه نام آنان گذشت، گروه ديگرى نيز حديث فضيلت روزه غدير را از ابوهريره روايت كرده اند:

سيد على همدانى در «المودّة فى القربى» گويد: از ابوهريره روايت شده كه گفت: هر كس روز هجدهم ماه ذى حجه را روزه بگيرد مانند آن است كه شصت ماه را روزه گرفته باشد. و آن روزى است كه در آن، پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را در غدير خم گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى فرما، و هر كس او را رها كند رها كن. مانند اين روايت از امام باقر از پدرانش عليهم السلام نيز روايت شده است. افزون بر اين، اين خبر از شمار بسيارى از صحابه در جاهاى گوناگون نقل گشته است.(2)

همچنين خطيب خوارزمى و حموئى هر كدام با اسنادشان از ابوهريره نقل كرده اند: هر كس روز هجدهم ماه ذى حجه را روزه بگيرد، برايش روزه شصت ماه را ثبت خواهند كرد. و آن روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى فرما. سپس عمر بن خطاب به على عليه السلام گفت: آفرين، آفرين به تو اى پسر ابوطالب ! مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمانى گشتى.(3)

ص: 218


1- . نزهة المجالس: ج 1 ص 173، 174.
2- . ينابيع المودّة: ص 249.
3- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 79. فرائد السمطين: ج 1 ص 77.

جواب چهارم: و اما پاسخ معارضه حديث ثواب روزه روز غدير با حديث منقول در صحيحين:

ابن كثير مى گويد: اين حديث جدّا منكر بلكه دروغ است، زيرا با آنچه در صحيحين از اميرالمؤمنين عمر بن خطاب ثبت شده كه اين آيه در روز جمعه و در روز عرفه؛ وقتى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در عرفه بود نازل شده، سازگار نيست.

پاسخ اين است كه اگر صحّت حديث منقول در صحيحين را از حيث سند بپذيريم و از اينكه حديث ياد شده صلاحيت معارضه با حديث ابوهريره را ندارد - زيرا هر دو گروه شيعه و سنّى آن را پذيرفته اند - چشم پوشى كنيم، مى گوييم: احتمال دارد آيه اكمال دو بار نازل شده باشد. جمع بين دو حديث بر اساس اين احتمال، بين دانشمندان شايع و متداول است و اين بر هر كس كه در كتاب هاى حديث و تفسير و شروح حديث كاوش كرده باشد روشن است. توضيح بيشتر در شرح دليل ششم كه نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ» در روز غدير است خواهد آمد.

افزون بر اين، سبط ابن جوزى در خصوص اين آيه كريمه به احتمالى كه گفته شد تصريح كرده و بر اساس آن ادعاى ضعف حديث نزول آيه اكمال در روز غدير را پاسخ گفته است.

وى مى نويسد: اگر گفته شود: روايتى كه در آن، سخن عمر نقل شده كه «مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى» ضعيف است، پاسخ آن است كه اين روايت صحيح است، بلكه ضعيف حديثى است كه ابوبكر احمد بن ثابت خطيب از عبداللّه بن على بن محمد بن بشر، از على بن عمر دارقطنى، از ابونصر حَبشون بن موسى بن ايّوب خلاّل، از ابوهريره روايت كرده است.

در پايان آن حديث آمده است: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «امروز دين شما را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام گرداندم» نازل شد.

ص: 219

درباره اين حديث گفته اند كه حَبشون در نقل آن منفرد است. مى گوييم: ما به حديث حَبشون استدلال نكرديم، بلكه به حديثى استدلال كرديم كه احمد در «الفضائل» از براء بن عازب روايت كرده و اِسناد آن صحيح است.

روايت حَبشون مضطرب است، زيرا در صحيحين آمده كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم» در شامگاه عرفه در حجة الوداع نازل شده است. با اين همه، ازهرى از حَبشون روايت كرده و تضعيفش ننموده است. بنا بر اين، اگر روايت حَبشون پذيرفته شود، احتمال دارد كه آيه اكمال دو بار نازل شده باشد.(1)

قرينه 3 : شعر حسّان بن ثابت در روز غدير خم
اشاره

از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و جانشينى، شعر حسّان بن ثابت است. او اين شعر را پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنرانى اش را به پايان رساند، با اذن حضرتش و در مقابل حضرت و همگان سرود و خواند. شعر او اين است:

يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا

يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(2)*** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا

إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا

فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا

فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا

هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا

در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلى الله عليه و آله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بى آنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد.

ص: 220


1- . تذكرة الخواصّ: ص 29، 30.
2- . در بعضى نقل ها اين مصرع اينگونه آمده است: بِأَنّى مَولاكُم نَعَم وَ وَليَّكُم.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليه السلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليه السلام دشمنى كنند.

روايت شده كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اشعار حسّان را شنيد، فرمود: اى حسّان، مادام كه ما را يارى كنى يا با زبانت از ما دفاع كنى مؤيَّد به روح القدس خواهى بود.

الف. فهم كلمه «مولى» با شعر حسّان

اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.

بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !

به تعبير ديگر، اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامه ها فقط معناى كلمه را مى گويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست.

از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.

ص: 221

ب. نقل شعر حسّان توسط شمارى از پيشوايان مشهور اهل سنت

قضيه شعر سرودن حسّان بن ثابت در روز غدير خم، در مقابل و به اذن پيامبر صلى الله عليه و آله را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند؛ البته در بعضى نقل ها يكى دو سطر كم و زياد دارد. و اما چند تن از بزرگان اهل سنت كه شعر حسّان را نقل كرده اند:

1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه، ابوبكر

2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم

3. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

4. محمد بن على نطنزى، ابوالفتح

5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر، شمس الدين

6 . محمد بن يوسف گنجى، ابوعبداللّه

7. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد حموينى

8 . عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، جلال الدين

و اما بيان هر يك از اين موارد:

1. ابن مَردَوَيه (ت 240 يا 241 - م 327 ق)

در «كشف الغُمَّة» از ابن مردويه از ابن عباس نزول آيه تبليغ و حديث و ماجراى غدير را نقل كرده است. ابن عباس مى افزايد: به خدا سوگند كه ولايت على عليه السلام بر گردن قوم واجب گشت. و حسّان بن ثابت اشعارش را سرود.

2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم

ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» اشعار حسّان در غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)

ص: 222


1- . ما نزل من القرآن فى على عليه السلام مخطوط .

3. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

خوارزمى نيز در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» ماجراى شعر سرودن حسّان بن ثابت را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1)

4. محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح

ابوالفتح نطنزى نيز در «الخصائص العلوية» اين خبر را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2) سمعانى و صفدى و ابن نجّار(3): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در ادبيات. سمعانى شاگردش او بوده است.

5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر

سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواصّ» گفته كه شاعران اشعار بسيارى را درباره غدير خم سروده اند، كه از جمله حسّان بن ثابت است.(4)

6 . ابراهيم بن محمد مؤيّد بن عبداللّه بن على بن محمد بن حمويه خراسانى جوينى صوفى، صدرالدين ابوالمجامع (ت 644 - م 722 ق)

صدرالدين حموينى نيز در «فرائد السمطين» شعر حسّان در روز غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال با اسنادش از خوارزمى و نيز با سندى ديگر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است

وى سپس مى گويد: اين حديثى است كه طرق بسيارى به ابوسعيد سعد بن مالك خُدرى انصارى دارد.(5)

ص: 223


1- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام خوارزمى : ص 80 .
2- . الخصائص العلوية مخطوط .
3- . الانساب: «النطنزى» .الوافى بالوفيات: ج 4 ص 161. ذيل تاريخ بغداد مخطوط .
4- . تذكرة الخواصّ: ص 33.
5- . فرائد السمطين: ج 1 ص 72، 74.

حموينى از پيشوايان نامدار اهل سنت و از اعلام مشايخ بزرگان آنهاست، به خصوص وى استاد ذهبى و كازرونى است. ذهبى و كازرونى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و رجال.

7. ابوعبداللّه گنجى شافعى

گنجى شافعى ضمن بيان حديث غدير شعر حسّان در غدير را آورده است.

8 . جلال الدين سُيوطى

جلال الدين سيوطى رساله اى دارد كه خود در آغاز آن چنين وصفش كرده است: اين رساله اى است كه در آن، اشعارى را گرد آوردم كه دربردارنده مضامين احاديث و آثار است و آن را «الأزهار» ناميده ام ... . وى در اين كتاب از تذكره شيخ تاج الدين ابن مكتوم اشعار حسّان بن ثابت انصارى در غدير را نقل كرده است. در ادامه اشعارى از سيد حِميَرى و شاعرى ديگر آورده است.

سيوطى از حافظان و بزرگان به نام اهل سنت است، تا جايى كه بعضى از دانشمندان عامه او را مجدّد قرن نهم ناميده اند. شرح حال مفصل سيوطى در جلد حديث مدينة العلم از كتاب «عبقات» آمده است.

همچنين ابن مكتوم (ت 682 يا 683 - م 749 ق) - كه سيوطى شعر حسّان را از تذكره او نقل كرده - از دانشمندان بزرگ اهل تسنن است: صفدى و ابن جَزَرى و سيوطى(2): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و تاريخ و فقه و ادبيات. «الدرّ اللقيط من البحر المحيط» در تفسير قرآن تأليف او است.

ج. وجوه استدلال به شعر حسّان

شعر حسّان بن ثابت در روز غدير، در دلالت حديث غدير به امامت

ص: 224


1- . المعجم المختصّ: ص 65 .
2- . الوافى بالوفيات: ج 7 ص 74. طبقات القرّاء: ج 1 ص 70. حسن المحاضرة: ج 1 ص 470. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 326.

اميرالمؤمنين عليه السلام صريح است، زيرا در آن آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: يا على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم.

قطعا آنچه حسّان در شعرش آورده معناى حديث غدير و سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن روز بزرگ و در آن اجتماع بى نظير مسلمانان است، نه آنچه متعصبان متأخّر گفته اند تا حديث را از دلالت بر امامت بلافصل على عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله منصرف كنند. در اينجا وجوه مختلف استدلال به شعر حسّان را بيان مى كنيم:

وجه اول: سراينده اين شعر از صحابه است

سراينده اين شعر يعنى حسّان بن ثابت از صحابه شناخته شده و موصوف به مناقب شكوهمند است:

يك. در «الاستيعاب» در شرح حال وى آمده است: براى ما از طرق بسيار از ابوهريره روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به حسّان فرمود: آنان (مشركان) را هجو كن و روح القدس همراه تو است. همچنين حضرتش براى حسّان دعا كرد: خدايا، او را براى دفاعش از مسلمانان به روح القدس تأييد فرما. همچنين فرمود: شعر حسّان در نكوهش مشركان از تيرافكندن بر آنان شديدتر است.

عمر بن خطاب در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بر حسّان بن ثابت گذر كرد و ديد كه او شعر مى خواند. گفت: شعر مى خوانى ؟ يا گفت: همچون شعرى در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله ؟ حسّان بن ثابت به او گفت: من در اين مسجد در حضور كسى كه از تو بهتر است (پيامبر صلى الله عليه و آله) ، شعر خوانده ام. پس عمر خاموش گشت.

ابن دُرَيد از ابوحاتم، از ابوعبيده نقل مى كند: حسّان به سه چيز بر ديگر شاعران برترى دارد: در جاهليت شاعر انصار بود، و در روزگار نبوت شاعر پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و در دوران اسلام شاعر تمام يمن بود.

عرب در اينكه بهترين شاعران مردم شهرنشين اهل يثرب و سپس قبيله عبدالقيس و سپس ثقيف اند همداستان هستند، و در اينكه بهترين شاعر شهرنشينان حسّان است

ص: 225

اتفاق نظر دارند. حسّان بن ثابت در جاهليت شاعر انصار بود، و در دوران اسلام شاعر مردم يمن بود. او شاعر شهرنشينان است.

زبير بن بَكّار گويد: ابراهيم بن منذر، از هشام بن سليمان، از ابن جريج، از محمد بن سائب بن بركه، از مادرش نقل كرده است: همراه با عايشه در طواف بوديم و امّ حكيم بنت خالد بن عاص و امّ حكيم بنت عبداللّه بن ابى ربيعه نيز همراه عايشه بودند. از حسّان بن ثابت سخن به ميان آورديم و امّ حكيم بنت خالد و امّ حكيم بنت عبداللّه به ناسزاگويى به او پرداختند.

عايشه گفت: آيا پسر فريعه (مادر حسّان) را ناسزا مى گوييد ؟ حال آنكه من اميد دارم كه خدا او را به خاطر دفاع زبانى اش از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به بهشت برد. آيا او نگفته است(1):

هَجَوتَ مُحَمَّدا فَأجَبتُ عَنهُ *** وَ عِندَ اللّه ِ فى ذاكَ الجَزاءُ

فَإنَّ أبى وَ والِدَتى وَ عِرضى *** لِعِرضِ مُحَمَّدٍ مِنكُمُ الوَقاءُ

محمد صلى الله عليه و آله را هجو و مسخره كردى و من به آن پاسخ دادم. اين كار نزد خداوند پاداش دارد. بى گمان پدر و مادر و آبروى من مايه پاسدارى از آبروى محمد صلى الله عليه و آله در برابر شماست.

پس عايشه حسّان را از اينكه به او افترا زده باشد تبرئه كرده است (زيرا اين سخن شايع بود كه حسّان عايشه را هجو كرده است) .(2)

دو. ابن اثير در شرح حال حسّان مى نويسد: او را شاعر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفتند. عايشه پيامبر صلى الله عليه و آله را توصيف كرد و گفت: به خدا سوگند، اين توصيف مانند اشعارى است كه حسّان درباره حضرتش سروده است ... .

ص: 226


1- . حسّان اين اشعار را در پاسخ به اشعار هجوآميز ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب سروده است. اسد الغابة: ج 5 ص 144، 145 مترجم .
2- . الاستيعاب: ج 1 ص 345 - 347.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و اشعارى در ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواند و هجوهاى مشركان را پاسخ مى گفت. رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از فرستاده خدا دفاع كند، خدا او را به روح القدس تأييد مى كند.(1)

سه. ابن حجر عسقلانى مى گويد: در صحيحين از براء روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حسّان گفت: در هجو مشركان شعر بگو كه جبرئيل با تو است. ابوداوود از لؤىّ، از ابن ابى زِناد، از پدرش، از هشام بن عُروه، از عايشه روايت كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و هجوكنندگان حضرتش را هجو مى كرد. رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از پيامبر خدا دفاع كند، روح القدس با او خواهد بود.

حاكم نيشابورى نيز در شرح حال حسّان احاديثى آورده كه بعضى شان ذكر شد. يكى از آن احاديث اين است: ابوالعباس محمد بن يعقوب، از حسن بن على بن عفّان، از ابواُسامه، از وليد بن كثير، از يزيد بن عبداللّه بن قسيط، از ابوالحسن بنده بنى نوفل براى ما روايت كرد: هنگامى كه سوره شعراء نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر مسلمانان خواند، وقتى به اين آيه رسيد: «وَ الشُعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ»(2): «و شاعران را گمراهان پيروى كنند» ، عبداللّه بن رواحه و حسّان بن ثابت با گريه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند.

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه رسيد: «وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ» : «كسانى كه كارهاى نيك كنند» ، فرمود: يعنى شما. و وقتى آيه «وَ ذَكَرُوا اللّه َ كَثيرا» : «و خداى را بسيار ياد كنند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما. و چون «وَ انتَصَرُوا مِن بَعدِ ما ظُلِمُوا»(3): «و پس از آنكه ستم ديده اند داد مى ستانند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما.(4)

ص: 227


1- . اسد الغابة: ج 2 ص 4.
2- . شعراء / 224.
3- . شعراء / 227.
4- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 486.

وجه دوم: اين شعر به اِذن پيامبر صلى الله عليه و آله سروده شده است

حسّان اين شعر را پس از درخواست اذن از پيامبر صلى الله عليه و آله سرود. آن حضرت نيز به او اجازه داد و فرمود: بگو به لطف خدا. اين كلام حضرت بزرگ ترين شاهد و راست ترين برهان بر حجيت اين شعر است.

وجه سوم: تقرير پيامبر صلى الله عليه و آله

در احاديثى كه اهل سنت در گزارش ماجراى شعر سرودن حسّان در روز غدير خم روايت كرده اند، آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اين شعر گوش داد و مضمونش را تقرير كرد. از سوى ديگر، همه مسلمانان در اينكه تقرير پيامبر صلى الله عليه و آله دليل قاطع بر حجيت و درستى كارى است، هم عقيده هستند.

وجه چهارم: پيامبر صلى الله عليه و آله شعر حسّان را نيكو شمرد

رسول اللّه صلى الله عليه و آله به روشنى اين شعر را نيكو شمرد، و پس از آنكه حسّان آن را به پايان رساند به او فرمود: اى حسّان، مادام كه با زبانت از ما دفاع كنى به روح القدس مؤيّد خواهى بود. اين در روايت محمد بن يوسف گنجى و سبط بن جوزى گذشت.

وجه پنجم: اين شعر در حضور صحابه سروده شد

حسّان بن ثابت اين شعر را در روز غدير خم و بلافاصله پس از سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از آنكه گروه هاى پرشمار صحابه عادل رسول خدا صلى الله عليه و آله و دسته هاى مسلمانان پراكنده شوند، سرود و هيچ يك از آنان سروده حسّان را انكار نكرد و به شعر او و استفاده اش از حديث غدير اعتراض نكرد.

بنا بر اين، به اجماع همه صحابه ثابت مى شود كه مراد از «مَولى» در اين حديث «امام» و «هادى» است. اين اعتراض معترضان و تأويل تأويل گران را از اعتبار مى اندازد.

وجه ششم: تقرير خلفاى سه گانه

شكى نيست وقتى كه حسّان شعرش را در روز غدير خم خواند خلفاى سه گانه

ص: 228

حاضر بودند. در هيچ جا نقل نشده كه يكى از اين سه تن به حسّان و شعرش اعتراضى كرده باشد. با اينكه خليفه دوم از ميان اين سه خليفه در موارد متعدد بسيار اعتراض مى كرد. اين نشان مى دهد كه نزد اين سه خليفه، مانند ديگر مسلمانان حاضر در روز غدير، «مَولى» در حديث غدير به معناى «امام» و «هادى» بوده است.

قرينه 4 : شعر قيس بن سعد بن عُبادة
اشاره

از دلائل بسيار روشن بر اينكه مراد از حديث غدير امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، شعر قيس بن سعد بن عُباده، از صحابه بزرگ است. وى اين شعر را در معناى حديث غدير خم سروده و در آن تصريح كرده كه على عليه السلام امام ما و امام ديگران است، و اين حكمى است كه در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليه السلام) مولاى او است، در تنزيل (قرآن) آمد.

الف - شعر قيس

اين شعر را ابوالمظفّر سبط بن جوزى روايت كرده و نوشته است: قيس بن سعد بن عُباده انصارى اين شعر را سرود، و در صفّين پيش روى على عليه السلام خواند:

قُلتُ لَمّا بَغى العَدُوُّ عَلَينا *** حَسبُنا رَبُّنا وَ نِعمَ الوَكيلُ

وَ عَلىٌّ إمامُنا وَ إمامٌ *** لِسِوانا أتى بِهِ التَنزيلُ

يَومَ قالَ النَبىُّ مَن كُنتُ مَولاهُ *** فَهذا مَولاهُ خَطبٌ جَليلُ

إنَّ ما قالَهُ النَبىُّ عَلى الأُمَّةِ *** حَتمٌ ما فيهِ قالٌ وَ قيلُ

هنگامى كه دشمن بر ما شوريد و گردنكشى كرد، گفتم: خداوندمان ما را بسنده و بهترين نگهبان است. و على عليه السلام امام ما و امام غير ماست. بر اين امر آيه اى از قرآن نازل شده است. در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليه السلام) مولاى او است. اين رويدادى شكوهمند بود. پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را از سر وجوب بر امت گفت و قيل و قالى در آن نيست.(1)

ص: 229


1- . تذكرة خواصّ الامّة: ص 33.
ب. توثيق و ستايش قيس

در اينجا مناسب است كه گزيده هايى از ستايش هاى دانشمندان اهل تسنن درباره قيس را بياوريم:

1. ابن عبدالبَرّ

ابن عبدالبَرّ در «الاستيعاب» مى نويسد: قيس بن سعد بن عباده بن دليم بن حارثه انصارى خزرجى ... . واقدى گويد: قيس بن سعد بن عباده از صحابه بزرگوار و بخشنده و هوشمند رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامه ريزى در جنگ ها بود. او و پدرش و جدّش بى هيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند. قيس، پدرش و برادرش سعيد بن سعد بن عباده از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله بودند.

انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه، آنگاه كه به سبب شكايت قريش از سعد - پدر قيس - در آن روز پرچم را از او گرفت و به قيس داد. بعضى گفته اند كه حضرتش پرچم را به زبير داد.

قيس بن سعد پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از اصحاب على بن ابى طالب عليه السلام گشت. او و قومش در جنگ هاى جمل و صفين و نهروان همراه على عليه السلام بودند. قيس تا زمان كشته شدن على عليه السلام هيچ گاه از او جدا نشد.

اميرالمؤمنين عليه السلام او را به فرماندارى مصر گمارد، اما معاويه كار را بر قيس دشوار كرد و راه چاره را بر او بست و از طريق او براى على عليه السلام نقشه كشيد. على عليه السلام از نيرنگ معاويه آگاه شد. از اين رو اشعث و كوفيان بر عزل قيس پافشارى كردند تا اينكه على عليه السلام قيس را عزل كرد و محمد بن ابى بكر را به فرمانروايى مصر گمارد. اوضاع مصر در زمان محمد بن ابى بكر پريشان شد و به هم ريخت.(1)

ص: 230


1- . الاستيعاب: ج 3 ص 1289.

2. عزّالدين ابن اثير

ابن اثير در «اسد الغابة» نوشته است: قيس بن سعد از اصحاب فاضل پيامبر صلى الله عليه و آله و يكى از هوشمندان و كريمان عرب بود. او دلير و شجاع بود و در برنامه ريزى جنگى انديشه اى صائب داشت. قيس بى هيچ سخنى شريف قوم و از خاندان هاى بزرگ آنان بود. انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود.

از قيس نقل شده كه پدرش او را به پيامبر صلى الله عليه و آله سپرد تا خدمتگزار حضرتش گردد. قيس مى گويد: روزى پس از آنكه نمازم را به پايان رسانده بودم، پيامبر صلى الله عليه و آله بر من گذشت و با پايش به من زد و گفت: آيا مى خواهى كه تو را به درى از درهاى بهشت رهنمون شوم ؟ گفتم: بلى. فرمود: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه.

گفته شده كه قيس در سريّه اى كه ابوبكر و عمر در آن بودند حضور داشت. او وام مى گرفت و مردم را اطعام مى كرد. ابوبكر و عمر گفتند: اگر اين جوان را به حال خود وا نهيم دارايى پدرش را بر باد مى دهد. سپس به سوى مردم رفتند.

چون سعد - پدر قيس - اين خبر را شنيد، پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و گفت: چه كسى دادِ مرا از پسر ابوقحافه و پسر خطّاب مى ستاند كه اين دو مرا نزد پسرم بخيل مى گردانند ؟

ابن شِهاب گويد: هوشمندان عرب را در هنگام برخاستن فتنه پنج تن مى شمردند و به آنان انديشمندان و چاره جويان عرب مى گفتند: معاويه، عمرو بن عاص، قيس بن سعد، مغيرة بن شعبه و عبداللّه بن بديل بن ورقاء. قيس و ابن بديل همراه على عليه السلام بودند و مغيره در طائف گوشه گير بود و عمرو با معاويه بود.

قيس گفته است: اگر از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نشنيده بودم كه فريبكار و نيرنگباز در آتش است، نيرنگبازترين اين امت بودم.

در بخشندگى قيس اخبار بسيارى نقل شده، كه به جهت اختصار نمى آوريم.

ص: 231

بارى، وقتى كه با على عليه السلام براى خلافت بيعت كردند، قيس از ياران على عليه السلام بود و در جنگ ها او را همراهى مى كرد. على عليه السلام او را به فرمانروايى مصر گمارد. معاويه براى قيس نقشه كشيد، ولى كارى از پيش نبرد. از اين رو كوشيد تا على عليه السلام را فريب دهد و چنين بنمايد كه قيس براى خونخواهى عثمان، با او همدست شده است.

اين خبر به على عليه السلام رسيد. محمد بن ابى بكر و ديگران مدام از قيس نزد على عليه السلام بدگويى كردند تا اينكه او را عزل كرد و مالك اشتر را به جاى او برگزيد. اما مالك اشتر در راه جان داد. على محمد بن ابى بكر را به حكمرانى مصر گمارد، ولى مصر را از او گرفتند و او را كشتند.

هنگامى كه قيس از فرمانروايى مصر بر كنار شد به مدينه رفت. مروان بن حكم امنيت او را به خطر انداخت، از اين رو به كوفه نزد على عليه السلام رفت و تا هنگامى كه على عليه السلام را كشتند همراه او بود.

پس از كشته شدن على عليه السلام، قيس به حسن عليه السلام پيوست و فرمانده مقدمه لشكر حسن عليه السلام در برابر معاويه بود. چون حسن عليه السلام با معاويه بيعت (صلح) كرد، قيس نيز با معاويه بيعت كرد و به مدينه بازگشت.(1)

3. ابن حجر عسقلانى

ابن حجر در «الاصابة» مى گويد: قيس مردى بزرگ اندام و خوبروى و بلندبالا بود، و چون بر الاغى مى نشست پاهايش بر زمين كشيده مى شد. واقدى گويد: قيس بخشنده و بزرگوار و هوشمند بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامه ريزى در جنگ ها بود. او و پدرش و جدّش بى هيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند.

ابن مبارك، از ابن عُيَينه، از موسى بن ابى عيسى روايت كرده كه مردى سى هزار (درهم يا دينار) از قيس وام گرفت. چون خواست كه وام خود را باز پس دهد، قيس از گرفتنش خوددارى كرد.

ص: 232


1- . اسد الغابة: ج 4 ص 215.

قيس در تمام جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله آن حضرت را همراهى كرد و در همه نبردهاى على عليه السلام همراه او بود.(1)

قرينه 5 : شعر اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره

از ادلّه و براهين روشن بر دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام سخن خود حضرت در اشعارش است.

مورد اول

بيت شعرى از اميرالمؤمنين عليه السلام است:

لِذاكَ أقامَنى لَهُم إماما *** وَ أخبَرَهُم بِهِ بِغَديرِ خُمّ

از اين رو است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا پيشواى مردم گرداند، و در غدير خم آنان را از اين امر آگاه ساخت.

مورد دوم

اميرالمؤمنين عليه السلام در اشعارى ديگر از حديث غدير و دلالت آن بر امامتش سخن گفته، و در كنار اين گزيده هايى از فضائل و نمونه هايى از مناقب ويژه خود را نيز آورده و به آنها بر مردم فخر و مباهات كرده است. به عنوان مثال:

لَقَد عَلِمَ الأُناسُ بِأنَّ سَهمى *** مِنَ الإِسلامِ يَفضُلُ كُلَّ سَهمِ

وَ أحمَدُ النَبىُّ أخى وَ صِهرى *** عَلَيهِ اللّه ُ صَلّى وَ ابنُ عَمّى

وَ إنّى قائِدٌ لِلناسِ طُرّا *** إلى الإِسلامِ مِن عُربٍ وَ عُجمِ

وَ قاتِلُ كُلِّ صِنديدٍ رَئيسٍ *** وَ جَبّارٍ مِنَ الكُفّارِ ضَخمِ

وَ فى القُرآنِ ألزَمَهُم وِلائى *** وَ أوجَبَ طاعَتى فَرضا بِعَزمِ

كَما هارُونَ مِن مُوسى أخُوهُ *** كَذاكَ أنا أخُوهُ وَ ذاكَ اسمى

ص: 233


1- . الاصابة: ج 3 ص 239.

لِذاكَ أقامَنى لَهُم إماما *** وَ أخبَرَهُم بِهِ بِغَديرِ خُمّ

فَمَن مِنكُم يُعادِلُنى بِسَهمى *** وَ إسلامى وَ سابِقَتى وَ رَحمى

وَ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِمَن يَلقَى الإلهَ غَدا بِظُلمى

وَ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِجاحِدِ طاعَتى وَ مُريدِ هَضمى

وَ وَيلٌ لِلَذى يَشقَى سَفاها *** يُريدُ عَداوَتى مِن غَيرِ جُرمى

مردم همه مى دانند كه بهره من از اسلام از هر بهره اى افزون است. احمد پيامبر صلى الله عليه و آله برادر و پسرعمو و پدر همسر من است. بى گمان، من راهنماى همه مردم از عرب و عجم به سوى اسلام هستم. و بزرگان و سران و سركشان و گردنكشان كافر را به كام مرگ كشاندم.

خدا در قرآن، ولايت مرا بر مردم لازم كرد و اطاعت از مرا به وجوبى قطعى واجب گرداند. همان جايگاهى كه هارون نسبت به برادرش موسى داشت، من نيز نسبت به پيامبر دارم و برادر او هستم و اين نام من است. به سبب همين ويژگى هاست كه حضرتش مرا پيشواى مردم گرداند، و در غدير خم آنان را از اين امر آگاه ساخت.

از ميان شما كيست كه با بهره من از ايمان و با اسلام و پيشتازى و خويشاوندى من برابرى كند ؟ واى واى واى بر كسى كه فردا خدا را در حالى ديدار كند كه نسبت به من ستمكار است. واى واى واى بر كسى كه منكر طاعت من باشد و شكست مرا بخواهد. واى بر كسى كه از سر بى خردى به شقاوت افتد و بى هيچ جرمى از سوى من با من دشمنى كند.

حسين بن معين الدين ميبدى در شرحش بر ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام به نام «الفواتح» اين اشعار را شرح و معانى آن را روشن كرده است. وى در شرح بيتى كه امام عليه السلام در آن به حديث غدير اشاره فرموده، حديث غدير را به روايت احمد بن حنبل نقل كرده و خبر نزول آيه تبليغ(1) در روز غدير را از ثعلبى نقل كرده است.

ص: 234


1- . مائده / 67 .

همچنين تصريح كرده كه آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَذينَ آمَنُوا الَذينَ يُقيمُونَ الصَلاةَ وَ يُؤتُونَ الزكاةَ وَ هُم راكِعُون»(1): «ولىّ شما تنها خداست و فرستاده اش و كسانى كه ايمان آوردند همانان كه نماز مى گزارند و در حال ركوع زكات مى دهند» ، به اتفاق مفسّران درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.

ميبدى در پايان شرحش بر اشعار يادشده از امام على بن احمد واحدى از ابوهريره نقل كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام اين اشعار را در حضور ابوبكر و عثمان و طلحه و زبير و فضل بن عباس و عمّار و عبدالرحمن و ابوذر و مقداد و سلمان و عبداللّه بن مسعود خوانده است.(2)

همچنين اين ابيات از وجوه ديگرى نيز بر امامت امام اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت مى كنند:

1. بيت «مردم همه مى دانند كه بهره من از اسلام از هر بهره اى افزون است» نصّ صريح است بر افضليت مطلق امام عليه السلام بر ديگران.

2. بيت «بى گمان من راهنماى همه مردم از عرب و عجم به سوى اسلام هستم» به روشنى دلالت مى كند كه امام عليه السلام وسيله اسلام آوردن همه مردم از عرب و عجم بوده، و از اين رو حضرتش به طور مطلق از همه آنان برتر است.

3. بيت «و بزرگان و سران و سركشان و گردنكشان كافر را به كام مرگ كشاندم» آشكارا دالّ بر افضليت امام عليه السلام است، زيرا از عمده ترين اسباب استوارى دين و قتل معاندين است، و به اعتراف جميع مخالفين حضرت بود كه آنان را به كام مرگ كشاند.

4. بيت «خدا در قرآن ولايت مرا بر مردم لازم كرد و اطاعت از مرا به وجوبى قطعى واجب گرداند» به صراحت به وجوب اطاعت امام عليه السلام دلالت مى كند. بنا بر اين،

ص: 235


1- . مائده / 55 .
2- . الفواتح فى شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 405، 406.

حضرتش پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله به امر خداى تعالى در قرآن كريم امام امت خواهد بود، چرا كه هر كس طاعتش واجب باشد او امام است. دهلوى خود به اين نكته اعتراف كرده است.

5 . بيت «از ميان شما كيست كه با بهره من از ايمان و با اسلام و پيشتازى و خويشاوندى من برابرى كند ؟ » آشكارا دليل افضليت امام عليه السلام است.

افزون بر اينها، اينكه صحابه بزرگ مذكور در روايت واحدى اين اشعار را شنيدند و سخنان امام عليه السلام را تقرير كردند، از استوارترين شواهد بر دلالت حديث غدير به امامت است.

و اما حسين ميبدى كه شارح ديوان امام عليه السلام است و اين اشعار را نقل كرده است، از دانشمندان نامدار اهل سنت است. بزرگان عامه در كتابهايشان او را ثناى بليغ گفته و ستوده اند. اين براى هر كس به آن كتاب ها مراجعه كرده باشد روشن است. از ستايندگان ميبدى يكى غياث الدين خواندمير در تاريخش «حبيب السير» است.

محمود بن سليمان كفوى نيز در طبقات حنفيه به نام «كتائب أعلام الأخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار» از شرح ميبدى مطالبى را نقل كرده است. همچنين كاتب چَلَبى در «كشف الظنون» نوشته است: ديوان على بن ابى طالب عليه السلام را حسين بن معين الدين ميبدى يزدى (م 870 ق) به زبان فارسى شرح كرده است.

مورد سوم

پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه است. چه كسى باور مى كند كه صاحب غدير شخصا درباره غدير شعر گفته باشد ! و چه كسى احتمال مى دهد كه اين شعر در برابر دشمن غدير سروده شده باشد ! و چه كسى مى تواند صفين را بنگرد كه اين شعر غديرى توسط نامه براى نماينده سقيفه فرستاده مى شود ؟ اگر صاحب غدير درباره بزرگ ترين فضيلت خود شعر گفته همه شاعران غديرى به او اقتدا كرده زيباترين ها را تقديم او خواهند كرد و گوش اجتماع را از نواى غدير پر خواهند ساخت.

ص: 236

اگر معاويه كه نَه نسبى و نَه سابقه اى و نَه آبرويى دارد، به خود جرئت دهد كه بر درياى فضائل يعنى على بن ابى طالب عليه السلام فخرفروشى كند، بايد اذعان كرد كه شرايط حساسى در تاريخ اسلام پيش آمده كه بايد با آن مقابله كرد.

با در نظر گرفتن اين حساسيت، اميرالمؤمنين عليه السلام هم كارى كه تا آن روز براى غدير نكرده بود انجام داد؛ حضرت شعرى سرود و براى معاويه فرستاد كه يك بيت آن درباره غدير بود. يك معارضه در قالب ادبى بين چهارمين غاصب حق غدير از يك سو و صاحب غدير از سوى ديگر به وقوع پيوست، كه دفاع نوشتارى از غدير پاسخنامه قطعى آن شد.

چه زيباست كه صاحب غدير درباره غديرش بسرايد و ما گوش به نواى جانفزاى او بسپاريم. اما جالب تر آن است كه بدانيم اين اشعار در پاسخ به نماينده سقيفه است كه خواست فخرى بفروشد و سَرى بلند كند.

ماجرا از اين قرار بود كه معاويه در نامه اى به اميرالمؤمنين عليه السلام نوشت: اى ابا الحسن، من فضايل بسيارى دارم: پدرم در جاهليت آقا بود ! من در اسلام پادشاه شده ام ! من دايى مؤمنين و كاتب وحى هستم !

وقتى حضرت نامه او را خواند فرمود: آيا پسر هند جگرخوار فضايل خود را به رخ من مى كشد ؟ در پاسخ او اين اشعار را بنويسيد. سپس حضرت اشعارى سرودند كه وجوب ولايت در غدير را در آن بيان كردند، و رضايت امت در امر ولايت را گوشزد كردند، و با خطابى قاطع در آخر آن اشاره كردند كه هر كس نمى پذيرد جا دارد از غصه بميرد !

مُحَمّد النَبىّ اَخى وَ صِنوى *** وَ حَمزَة سَيّد الشُهَداء عَمّى

وَ اَوْجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ *** رَسُولُ اللّه ِ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ

وَ اَوْصانِى النَّبِىُّ عَلَى اخْتِيارٍ *** لاُمَّتِهِ رِضىً مِنْكُمْ بِحِلْمى

اَلا مَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ بِهذا *** وَ اِلاّ فَلْيَمُتْ كَمَدا بَغَمٍّ

فَوَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِمَن يَلقَى الإله غَدا بِظُلمى

ص: 237

يعنى: محمدِ نبى صلى الله عليه و آله برادر و پسرعموى من، و حمزه سيدالشهداء عموى من است. پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ولايت خود نسبت به شما را براى من نيز واجب كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله مرا در صاحب اختيارى امت وصى خود قرار داد، و اين با رضايت شما به حكم من بود. آگاه باشيد ! هر كس مى خواهد به اين مطلب ايمان آورد و گرنه از غصه بميرد ! پس واى و واى و واى بر كسى كه فردا در حالى كه به من ستم كرده خدا را ملاقات كند.

پاسخ كوتاه و پر محتوا با سندى به نام غدير، آن قدر شكننده بود كه وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابى طالب تمايل پيدا نكنند !

وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابى طالب تمايل پيدا نكنند !(1)

مورد چهارم

هَنّاد بن سرى مى گويد: اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديدم. حضرت فرمود: شعر كميت را برايم بخوان كه مى گويد: «وَ يَومَ الدوحَ دوحَ غَديرِ ... » . من آن اشعار را براى حضرت خواندم. فرمود: اى هناد، شعر مرا هم به آن اضافه كن(2):

وَ لَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومَ يَوما *** وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا

قرينه 6 : ماجراى حارث فهرى و نزول آيات سوره معارج
اشاره

از جمله دلايل قطعى بر دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آياتى از سوره معارج است:

پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، حارث بن نعمان نزد آن حضرت آمد و گفت: از سوى خدا ما را به شهادتين

ص: 238


1- . روضة الواعظين: ص 76. بحار الانوار: ج 38 ص 238 ح 39. ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 105.
2- . بحار الانوار: ج 25 ص 383 و ج 26 ص 230.

فرمان دادى از تو پذيرفتيم. به نماز و زكات امر كردى قبول كرديم. سپس به اينها راضى نشدى تا اينكه پسرعمويت را بر ما برترى بخشيدى ؟ آيا خدا به تو چنين دستورى داده يا از پيش خود مى گويى ؟

رسول خدا صلى الله عليه و آله پاسخ داد: سوگند به اللّه - كه معبودى جز او نيست - اين فرمان از جانب خداست. حارث روى برگرداند و گفت: خدايا، اگر اين امر حق و از سوى تو است، از آسمان بر ما سنگ بباران.

پس سنگى از آسمان بر او افتاد و وى را كشت. در پى اين رخداد، اين آيات نازل شد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ»(1): «خواهنده اى عذاب واقع شدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .

الف. ماجراى حارث و امضاى الهى بر ولايت

جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، وگرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(2) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.

در واقع داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.

ص: 239


1- . معارج / 1، 2.
2- . نجم / 3.

به بيان ديگر:

اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجت هاى خداوند با ارسال پيامبران عليهم السلام بود. پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسل هاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.

از جمله ماجراى حارث فهرى بود؛ واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان «حارث فهرى» بود.

پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.

در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مى فرمود. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد. او در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و او از طرف بقيه گفت:

اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟

ص: 240

حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.

حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است شعله اى از آتش بر ما بفرست ! !

همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.

بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... » : «درخواست كننده اى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. براى كافرين كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.(1)

با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.

از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مى كنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مى دانند ولايت على بن ابى طالب عليه السلام از طرف خداست صريحا مى گويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليه السلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.

ص: 241


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193. لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسم هاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نام ها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.
ب. نام شمارى از راويان اين خبر

گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهل سنت نزول اين آيات از سوره معارج درباره حارث در غدير خم را روايت كرده اند:

1. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى

2. سبط بن جوزى، شمس الدين

3. ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى

4. محمد بن يوسف زرندى مدنى

5 . شِهاب الدين دولت آبادى

6 . على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين

7. على بن محمد بن صبّاغ، نورالدين

8 . عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى

9. عبدالرئوف مُناوى، شمس الدين

10. شيخ بن عبداللّه عيدروس

11. محمود بن محمد شيخانى قادرى مدنى

12. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين

13. احمد بن فضل باكثير مكّى

14. محمد محبوب عالم

15. محمد صدر عالم

16. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير

17. احمد بن عبد قادر عجيلى

18. سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى

و اما بيان هر يك از اين موارد:

ص: 242

1. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى (ثعالبى) نيشابورى، ابواسحاق (م 427 يا 437 ق)

ابواسحاق ثعلبى در «الكشف و البيان» گويد: از سفيان بن عُيَينه پرسيدند: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ وى گفت: مطلبى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى مرا از آن نپرسيده است. پدرم، از جعفر بن محمد و او از پدرانش عليهم السلام نقل كرده كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد، ندا داد و مردم گرد آمدند. پس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

خبر اين رخداد در شهرها پيچيد و پراكنده گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد. او بر شتر ماده اش سوار شد و خود را به ابطح رساند. از شترش پياده شد و آن را خوابانيد و بست.

سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله - كه اصحابش گرداگرد او بودند - رفت و گفت: اى محمد، از جانب خدا به ما دستور دادى شهادت دهيم كه معبودى به جز او نيست و تو فرستاده اويى، آن را از تو پذيرفتيم. فرمان دادى كه پنج نوبت نماز بگزاريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه زكات بدهيم، آن را پذيرفتيم. فرمان دادى كه در ماه رمضان روزه بگيريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه حج گزاريم، آن را نيز پذيرفتيم. اما تو به اينها راضى نشدى تا اينكه دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از سوى تو است يا از سوى خداى عزوجل ؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين از سوى خداست.

حارث بن نعمان روى گرداند و به سوى مركبش رفت، در حالى كه مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست.

هنوز حارث به مركبش نرسيده بود كه خدا سنگى بر او افكند، كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرو فرستاد:

ص: 243

«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهنده اى عذابى را در خواست كرد. كه براى كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .(1)

دانشمندان اهل تسنّن بسيار از تفسير و ديگر مؤلفات ثعلبى نقل و به روايات او استشهاد و اعتماد كرده اند، از جمله: قرطبى، نَوَوى، كمال الدين دميرى، نورالدين حلبى، حسين دياربكرى، محمد بن معتمدخان بدخشى و احمد بن باكثير مكّى.(2)

به خصوص در مورد اسانيد روايى تفسير ثعلبى نزد اهل سنت نيز تفسير ثعلبى از كتاب هاى شناخته شده و مورد اعتماد اهل سنت است. آنان اين كتاب را با اسانيد خود از مؤلفش روايت مى كنند، و روايات آن را نقل و به آنها اعتماد مى نمايند، از جمله: عزّالدين ابن اثير(3) و ابومحمد بن محمدامير در رساله اسانيدش.

ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و ابن وردى و صفدى و يافعى و ابن شحنه و ابن قاضى شُهبه و سيوطى و ولى اللّه دهلوى(4): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات.

او تأليفات بسيار دارد، از جمله تفسيرى به نام «الكشف و البيان عن تفسير القرآن» و «الكامل فى علم القرآن» و «العرائس» . ثعلبى از ابوطاهر بن خزيمه، امام ابوبكر بن مهران مُقرى و ابوالقاسم قشيرى روايت كرده است. ابوالحسن واحدى شاگرد او است. ابوالقاسم قشير، عبدالغافر بن اسماعيل و ذهبى فارسى وى را ستوده اند.

ص: 244


1- . الكشف و البيان: ج 10 ص 35.
2- . تفسير قرطبى: ج 13 ص 250 و ج 14 ص 180، 181. تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 1 ص 96. حياة الحيوان: «كلب» . انسان العيون: ج 1 ص 99. تاريخ الخميس: ج 1 ص 3. مفتاح النجا مخطوط . وسيلة المآل (مخطوط) .
3- . اسد الغابة: ج 1 ص 8 .
4- . معجم الادباء: ج 12 ص 262. وفيات الاعيان: ج 1 ص 61 ، 62 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 427. تتمّة المختصر: حوادث سال 427. الوافى بالوفيات: ج 8 ص 33. مرآة الجنان: حوادث سال 427. روض المناظر: حوادث سال 427. طبقات الشافعية: ج 1 ص 207. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 356.

2. يوسف بن قِزُغْلى تركى بغدادى عونى هبيرى حنفى، شمس الدين، ابوالمظفر، سبط بن جوزى (م 656 ق)

سبط بن جوزى در «تذكرة خواصّ الامّة» مى نويسد: عالمان سيره اتفاق نظر دارند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع و در هجدهم ذى حجه رخ داده است.

حضرت صحابه اش را - كه صد و بيست هزار تن بودند - گرد آورد و گفت: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و بر آن (ولايت على عليه السلام) با سخنى صريح، بى تلويح و اشاره تنصيص فرمود.

ابواسحاق ثعلبى در تفسير به اِسنادش، روايت كرده كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در سرزمين ها پيچيد و در آبادى ها و شهرها منتشر گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد ... . در ادامه ماجراى حارث را - كه گذشت - آورده است.(1)

ذهبى و ابن وردى(2): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. از تأليفات او است: تاريخ جامع «مرآة الزمان» و «تذكرة الخواصّ من الأمّة» . او تفسيرى در بيست و نه مجلد نيز دارد. همچنين وى «جامع كبير» را شرح كرد و مجلدى در مناقب ابوحنيفه گرد آورد.

3. ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى

وصابى نيز ماجراى حارث بن نعمان را از ثعلبى در تفسيرش نقل كرده است. كتاب «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» اثر يمنى وصابى نزد اهل سنت از كتاب هاى مشهور است. محمدمحبوب در جاهايى از «تفسير شاهى» از اين كتاب نقل كرده است.(3)

ص: 245


1- . تذكرة خواصّ الامة: ص 30.
2- . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 656 . تتمّة المختصر: حوادث سال 656 .
3- . تفسير شاهى: ذيل آيه 9 از سوره توبه. ذخيرة المآل مخطوط .

4. محمد بن يوسف بن حسن بن محمد بن محمود بن حسن زرندى مدنى حنفى، شمس الدين (ت 693 - پس از 750 ق)

زرندى نيز ماجراى نزول آيه مذكور در شأن حارث بن نعمان فِهرى را از ثعلبى نقل كرده است.(1) ابن حجر عسقلانى و ابن صبّاغ مالكى و شِهاب الدين احمد و كاتب چَلَبى و ديارِبَكرى و سَمهودى(2): وى را توثيق كرده و ستوده اند.

«درر السمطين فى مناقب السبطين عليهماالسلام» و «بغية المرتاح» و «الإعلام» از آثار او است. شمس الدين جَزَرى نيز در «فهرست مشايخ جنيد بليانى» او را ستوده است.

5 . شِهاب الدين بن شمس الدين بن عمر زاولى دولت آبادى، ملك العلماء (م 2849ق)

دولت آبادى نيز در «هداية السعداء» نزول آيه مذكور و ماجراى حارث فهرى در روز غدير را از «الزاهديّة» از «تفسير ثعلبى» روايت كرده است.(3) شِهاب الدين دولت آبادى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت است.

غلام على آزاد و عبدالحق دهلوى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى و رشيدالدين دهلوى(4): وى را توثيق كرده و ستوده اند. وى نزد قاضى عبدالمقتدر دهلوى و مولانا خواجكى دهلوى درس آموخت. قاضى عبدالمقتدر نيز او و تأليفاتش را ستوده كه از جمله «الإرشاد فى النحو» است.

6 . على بن عبداللّه سَمهودى شافعى، نورالدين (ت 844 - م 911 ق)

سمهودى نيز در «جواهر العقدين» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان را از ثعلبى نقل كرده است.(5) سخاوى و عبدالقادر عيدروس

ص: 246


1- . معارج الوصول مخطوط . نظم درر السمطين: ص 93.
2- . الدرر الكامنة: ج 4 ص 295. الفصول المهمّة: ص 21. توضيح الدلائل مخطوط . كشف الظنون: ج 1 ص 747 (به اسم درر السمطين) و ج 1 ص 250. جواهر العقدين مخطوط .
3- . هداية السعداء: جلوه دوم از هدايت هشتم.
4- . سبحة المرجان فى آثار هندوستان: ص 39. اخبار الاخيار: ص 173. كشف الظنون چلپى . المقدمة السنيّة فى الانتصار للفرقة السنيّة (دهلوى) .
5- . جواهر العقدين مخطوط .

و عبدالغفار بن ابراهيم عَكّى عُدثانى و محمد بن يوسف شامى و عبدالحق دهلوى و محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى و محمود بن على شيخانى قادرى و ابراهيم كردى و احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى و محمد بن محمدخان بدخشى و تاج الدين دهّان مكّى و احمد بن عبدالقادر عجيلى و رشيدالدين خان دهلوى(1): وى را توثيق كرده و ستوده اند.

او شاگرد سعد بن ديرى بوده، و بامى و جوهرى به او اجازه تدريس داده، و شِهاب سارمساجى به او هم اجازه تدريس و هم اجازه فتوا داده اند. وى از خواصّ مَحَلّى و مُناوى بوده، و اين دو و زكريا به او اجازه فتوا دادند. حافظ ابن فَهد و حافظ شمس الدين سخاوى نيز وى را توثيق كرده اند. وى فتاوايش را در دو مجلد جمع كرده و «جواهر العِقدين فى فضل الشرفين» و «تاريخ مدينة» از آثار او است.

7. على بن محمد مالكى، نورالدين، ابن صبّاغ

ابن صبّاغ مالكى نيز در «الفصول المهمّة» خبر نزول آيات نخستين سوره معارج را از تفسير ثعلبى روايت كرده و ثعلبى را به وصف «امام» ستوده است.(2) ابن صبّاغ از دانشمندان پرآوازه و از مشايخ بزرگ و معتمَد مذهب مالكى است.

شمارى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت فراوان از كتاب «الفصول المهمة» اثر ابن صبّاغ نقل كرده اند، از جمله: حلبى در سيره اش، صَفّورى در «نزهة المجالس» ، شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» ، عجيلى در «ذخيرة المآل» و سَمهودى در «جواهر العقدين» . عجيلى و محمد بن عبداللّه مطيرى مدنى شافعى وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

ص: 247


1- . الضوء اللامع لاهل القرن التاسع: ج 5 ص 245. النور السافر عن احوال القرن العاشر: حوادث سال 911. عجالة الراكب و بلغة الطالب مخطوط . سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد: مقدمه كتاب. جذب القلوب: مقدمه كتاب. الإشاعة لأشراط الساعة: مقدمه كتاب. الصراط السوىّ فى مناقب آل النبى عليهم السلام(مخطوط) . بُلغَة المسير إلى توحيد اللّه العلىّ الكبير. وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهم السلام (مخطوط) . مفتاح النجا (مخطوط) . كفاية المتطلّع فى مرويّات شيخ حسن العجيمى (مخطوط) . ذخيرة المآل (مخطوط) . ايضاح لطافة المقال.
2- . الفصول المهمة: ص 42.

8 . سيد عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى، جمال الدين

سيد جمال الدين شيرازى نيز در «الاربعين فى مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج و ماجراى حارث را نقل كرده، كه همان نقل ثعلبى است.(1) سيد جمال الدين محدّث شيرازى از دانشمندان بزرگ و موثّق اهل سنت است. دهلوى و ملا على قارى(2): او را توثيق كرده اند. وى از مشايخ اجازه دهلوى است. عبدالحق دهلوى و دياربكرى و ولى اللّه دهلوى وى را توثيق كرده اند.

9. عبدالرئوف بن تاج العارفين مُناوى، شمس الدين (ت 952 - م 1031 ق)

مُناوى در «فيض القدير فى شرح الجامع الصغير» خبر نزول آيات ابتدايى سوره معارج درباره حارث بن نعمان را در شرح حديث غدير از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(3)

محمدامين بن فضل اللّه محبّى دمشقى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. شيخ سليمان بابلى، سيد ابراهيم تاشكندى، شيخ على اجهورى ولىّ معتقد، احمد كلبى و پسرش شيخ محمد و عده اى ديگر از شاگردان او هستند. وى تأليفات بسيار دارد، كه مهم ترينش شرح او بر «الجامع الصغير» و شرح او بر سيره منظوم عِراقى است.

10. شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه عيدروس (ت 993 - م 1041 ق)

عيدروس نيز در «العقد النبوى و السرّ المصطفوى» خبر مذكور را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(5)

ص: 248


1- . الاربعين مخطوط.
2- . رساله اصول الحديث دهلوى . المرقاة فى شرح المشكاة (ملا على قارى) : مقدمه كتاب. مدارج النبوة (عبدالحق دهلوى) ، الخميس (دياربكرى) إزالة الخفاء (ولى اللّه دهلوى) .
3- . فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 281.
4- . خلاصة الاثر: ج 2 ص 412.
5- . العقد النبوى و السرّ المصطفوى مخطوط .

محبّى و شيخانى قادرى و محمد محبوب عالم(1): او را ستوده اند. وى شاگرد عمويش شيخ عبدالقادر بن شيخ علومى است، و شيخ عبدالقادر او را ستوده است.

11. محمود بن محمد شيخانى قادرى

شيخانى نيز در «الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج را نقل كرده است.(2) شيخانى قادرى از دانشمندان معتمَد اهل سنت است و رشيدالدين خان دهلوى در كتابش «غرّة الراشدين» از او نقل و به او اعتماد كرده اند.

12. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين (ت 975 - م 1044 ق)

حلبى نيز در كتاب سيره خود به نام «إنسان العيون فى سيرة النبى المأمون صلى الله عليه و آله» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان و ترديد او نسبت به حديث غدير را روايت كرده است.(3) عبداللّه بن حجازى شرقاوى و محبّى(4): او را توثيق كرده و ستوده اند.

13. احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى شافعى (م 1047 ق)

احمد بن باكثير نيز در «وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهم السلام» نزول آيات سوره معارج و ماجراى حارث را از ثعلبى روايت كرده است.(5) محمدامين محبّى و رضى الدين محمد بن على بن حيدر(6): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

14. محبوب عالم

محبوب عالم در «تفسير شاهى» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از «العقد

ص: 249


1- . خلاصة الاثر: ج 2 ص 235. الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام مخطوط . تفسير شاهى (محمد محبوب عالم) .
2- . الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام مخطوط .
3- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 337.
4- . التحفة البهيّة فى طبقات الشافعية مخطوط . خلاصة الاثر: ج 3 ص 122.
5- . وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهم السلام مخطوط .
6- . خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادى عشر: ج 1 ص 271 - 273. تنضيد العقود السنيّة بتمهيد الدولة الحسينية.

النبوى» از تفسير ثعلبى نقل كرده است. محبوب عالم از عالمان و عارفان بزرگ اهل سنت بوده، و كتابش «تفسير شاهى» نزد دانشمندان اهل سنت از جمله دهلوى معتبر است و آن را ستوده اند.

15. محمد صدر عالم

محمد صدر عالم نيز در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام» خبر مورد بحث را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(1)

16. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير صنعانى (م 1182 ق)

محمد صنعانى نيز خبر مذكور را از تفسير ثعلبى روايت كرده و سپس مى گويد: اين مطلب را حافظ علامه ابوالسُعود رومى در تفسير مشهورش آورده است.(2) احمد بن عبدالقادر عجيلى شافعى و صدّيق حسن قَنّوجى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى از شيخ عبدالخالق بن زين مزجاجى و شيخ عليّه روايت كرده است. كتاب «إرشاد النقّاد إلى تيسير الاجتهاد» اثر او است.

17. احمد بن عبدالقادر حفظى شافعى

احمد بن عبدالقادر شافعى خبر نزول آيات اول سوره معارج را در كتابش «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» از ثعلبى روايت كرده است. شيخ احمد بن محمد انصارى يمنى شروانى(4): وى را بسيار ستوده، و اشعار وى در مدح اهل بيت عليهم السلام را - كه «عقد جواهر اللآل» نام نهاده - نقل كرده است. سپس گفته كه خود حفظى شافعى شرحى بر اين قصيده اش نوشته به نام: «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» .

ص: 250


1- . معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام مخطوط .
2- . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية: ص 84 .
3- . ذخيرة المآل مخطوط . إتحاف النبلاء المتقين بإحياء مآثر الفقهاء و المحدثين (مخطوط) .
4- . المناقب الحيدرية: ص 75 - 77. دانشمندان نامدار اهل سنت كتاب «المناقب الحيدرية» را كاملاً تأييد كرده و بر آن تقريظ نوشته اند، از جمله: رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حسن على محدّث - كه هر دو شاگرد عبدالعزيز دهلوى مؤلف «تحفه اثناعشريه» بوده اند - و مولوى اوحدالدين بِلگِرامى. اين تقريظ ها در پايان كتاب «المناقب الحيدرية» چاپ شده است.

18. سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى

شبلنجى نيز خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از ثعلبى روايت كرده است.(1)

ج. دلالت نزول آيات سوره معارج بر افضليت و امامت على عليه السلام

تا اينجا معلوم شد كه آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذَابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» پس از اعتراض حارث بن نعمان فِهرى به سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نازل شده است. و اما وجه دلالت آن به اين شرح است:

ماجراى نزول اين آيات مذكور و عذاب حارث بن نعمان به سبب انكار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله، به وضوح بر افضليت اميرالمؤمنين على عليه السلام دلالت مى كند. زيرا حارث در اعتراضش به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: اما تو راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسر عمويت را گرفتى و بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

اين دليل ديگرى است بر اينكه تأويلات بعضى از عالمان عامه از حديث غدير و مناقشات آنان در دلالت اين حديث به افضليت و امامت، از اعتبار ساقط است؛ دلالتى كه حتى كسانى كه در غدير خم حاضر نبودند و بعدها سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن انجمن بزرگ را شنيدند به آن اذعان كرده اند.

و اما توضيح اين دلالت و استدلال:

وجه اول: افضليت مستلزم امامت است

در نخستين منهج از كتاب «عبقات الانوار» كه به دلالت برخى از آيات قرآن به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص داشت، به تفصيل بيان كرديم كه افضليت مستلزم امامت است. در اينجا نيز سخنان صريح شمارى از بزرگان اهل سنت را مى آوريم كه نشان مى دهد خليفه بايد افضل مردم باشد، و خلافت مفضول وقتى كه افضل از او در افراد امت موجود است روا نيست:

ص: 251


1- . نور الابصار: ص 78.

يك. ابن تيميه گويد: جمهور مردم عثمان را افضل مى دانند، و نظام فكرى اهل سنت بر اين امر مستقرّ است، و اين مذهب دينداران و مشايخ زهد و تصوّف و پيشوايان فقهاء مانند شافعى و اصحابش و ابوحنيفه و پيروانش است.

از مالك دو قول روايت شده كه اصحّ آنها همين است و باور پيروان او نيز چنين است. مالك گفته است: من كسى كه دستانش را در خون مردم فرو كرده با كسى كه چنين نكرده برابر نمى كنم.

شافعى و غير او گفته اند: والى هاشمى مدينه به همين سبب قصد آن كرد كه مالك را بزند، و قول مالك به درست بودن طلاقِ مُكرَه را سبب ظاهرى اين تصميم قرار داد. اين باور همچنين مذهب جمهور اهل كلام مانند: كرّاميّه و كلابيّه و اشعريّه و معتزله است.

ايّوب سختيانى گويد: هر كس عثمان را بر على عليه السلام مقدّم ندارد مهاجران و انصار را خوار داشته است. احمد بن حنبل و ابوالحسن دارقطنى و ديگران چنين گفته اند. آنان در مقدّم داشتن عثمان همداستان اند، و از اين رو با يكديگر نزاع كرده اند كه آيا كسى كه عثمان را مقدّم ندارد بدعتگزار به شمار مى رود ؟ دو قول وجود دارد كه مبتنى بر دو روايت از احمد بن حنبل است. بنا بر اين، هر گاه بر مقدّم بودن عثمان دليلى اقامه شود، مقدّم بودن ابوبكر و عمر مسلّم تر خواهد بود.

طريق توقيفى در اين باره نصّ و اجماع است. اما نص، در صحيحين از ابن عمر روايت شده كه ما در زمان حيات رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفتيم: برترين امت پيامبر صلى الله عليه و آله است، و پس از او ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان.

اما اجماع، نقل صحيح وارد شده كه عمر شوراى تعيين خليفه را از شش نفر تشكيل داد و اينكه شش تن از آنان شورا را براى سه تن ديگر؛ يعنى عثمان و على و عبدالرحمن ترك كردند، و اين سه تن پذيرفتند كه عبدالرحمن يكى را از ميان دو نفر ديگر برگزيند.

ص: 252

عبدالرحمن سه روز درنگ كرد، و سوگند ياد كرد كه در اين سه روز تنها اندكى بخوابد و به رايزنى با مسلمانان بپردازد. اهل حلّ و عقد، حتى اميران شهرها در مدينه جمع شدند، و پس از اين متّفق شدند كه بى تشويق و بى هراس با عثمان بيعت كنند.

لازمه اين رخداد آن است كه عثمان شايسته تر باشد، و هر كس شايسته تر باشد افضل است، چرا كه افضل مردم آن است كه به جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر شايسته تر باشد.

گفتيم لازمه رخداد يادشده اين است كه عثمان شايسته تر باشد، زيرا اگر او چنين نبود، مردمى كه بر بيعت با او همداستان شدند يا جاهل خواهند بود يا ظالم؛ چرا كه اگر آنان نمى دانستند كه او شايسته تر نيست و ديگرى شايسته تر است نادان بوده اند، و اگر مى دانستند و با وجود اين از حق روى گرداندند ستمكار بوده اند.

پس روشن مى شود كه اگر عثمان شايسته تر نبوده، بيعت كنندگان با او يا نادان بوده اند يا ستمكار. و هر دو احتمال منتفى است، زيرا :

اولاً آنان عثمان و على عليه السلام را بهتر از ما مى شناختند، و بهتر از ما مى دانستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين دو چه فرموده است، و بهتر از ما مى دانستند كه سخن قرآن در اين باره چيست.

ثانيا آنها بهترين مردم قرون بودند. بنا بر اين، محال است كه ما در اينگونه مسائل از آنان داناتر باشيم، و حال آنكه ايشان به دانستن اين امور بيش از ما نياز داشتند. پس اگر آنان مسائل اصول دين خود را نمى دانستند و ما بدانيم برتر از آنها خواهيم بود، ولى اين نيز محال است.

اما اينكه آنان حق را مى دانستند ولى از آن روى گرداندند، بسيار بسيار بعيدتر است، چرا كه اين سبب خدشه دار شدن عدالت آنان است و اين به ضرورت با اينكه آنها بهترين مردم قرون باشند سازگار نيست.

ص: 253

ديگر اينكه قرآن صحابه را چنان ستايش كرده كه مقتضى غايت مدح است. از اين رو، اجماع و پافشارى آنان بر ظلمى كه ضرر رساندن به حق همه امت باشد محال است، زيرا اين تنها ستم به كسى نيست كه از ولايت باز داشته شده، بلكه ستمى است به همه كسانى كه از فايده ولايت فرد شايسته تر منع شده اند، چرا كه اگر دو شبان باشند و يكى از آنها صلاحيت شبانى را داشته و براى اين كار شايسته تر باشد، باز داشتن او از شبانى كاستن از نفع و حق گوسفندان است.

ديگر اينكه قرآن و سنت دلالت مى كنند كه اين امت بهترين امت ها هستند، و بهترين ايشان پيشينيان آنهايند. پس اگر آنان بر ستم پافشارى كنند بدترين امت ها خواهند بود و پيشينيانشان بهترين آنها نخواهند بود.

ديگر اينكه ما مى دانيم كه آيندگان امت مانند صحابه نيستند. اگر آنان ستمكار و مصرّ بر ظلم باشند، همه امت ستمكار است و اين امت بهترين امت ها نخواهد بود.

هنگامى كه ابن مسعود به كوفه رفت، به او گفتند: چه كسى را به ولايت گمارديد ؟ گفت: كسى را كه والاترين بهره را در اسلام دارد (يعنى عثمان) . اگر گفته شود: ممكن است عثمان به پيشوايى شايسته تر باشد، ولى على عليه السلام از او افضل باشد، در جواب گفته مى شود:

اولاً ممكن نيست كسى از اماميه چنين سؤالى مطرح كند، زيرا نزد آنان فرد افضل به امامت شايسته تر است، و اين قول جمهور اهل سنت است. در اينجا دو مقام وجود دارد: نخست اينكه گفته شود: افضل به امامت شايسته تر است، ولى به ولايت گماردن مفضول نيز مطلقا يا به سبب حاجتى جايز است. يا اينكه گفته شود: اينگونه نيست كه هر كس نزد خدا افضل باشد براى امامت شايسته تر باشد.

اما هر دو احتمال منتفى است: احتمال اول از آن رو منتفى است كه حاجت به گماردن مفضول در استحقاق منتفى است، زيرا مسلمانان بر گماردن على عليه السلام قادر بودند و هرگز كسى وجود نداشت كه در اين باره منازعه كند. همچنين براى بيعت به

ص: 254

تشويق كردن و هراساندن نيازى نبود، و عثمان نيز در آن زمان شوكتى نداشت كه سبب ترس ديگران شود، بلكه توانايى بر گماردن هر دو يكسان بود.

بنا بر اين، نمى توان گفت كه تنها به ولايت گماردن مفضول ممكن بود، زيرا در صورتى كه آنان قدرت بر گماردن هر كسى را داشتند و در امور امت تصرّف مى كردند نه در امور شخصى خود، روا نبود كه مصلحت امت در گماردن فاضل به ولايت را ناديده بگيرند. چرا كه وكيل و كسى كه نماينده كسى براى تصرف در امور او است نمى تواند در حالى كه بر تحصيل مصلحت قادر است از آنچه براى موكّلش شايسته تر است عدول كند، چه رسد به حالتى كه قدرت او در گزينش هر دو امر يكسان باشد.

احتمال دوم نيز منتفى است، چون رسول خدا صلى الله عليه و آله افضل مردم بوده و هر كس به او شبيه تر باشد از كسى كه چنين نيست افضل است. ضمنا، خلافت جانشينى نبوت است نه پادشاهى. هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود و در جاى وى بنشيند شبيه ترين فرد به او است، و هر كس شبيه ترين فرد به پيامبر صلى الله عليه و آله باشد افضل خواهد بود.

پس هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود از ديگران به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر است، و هر كس به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر باشد از ديگران افضل است. نتيجه اينكه كسى كه جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله مى شود افضل از ديگران است.(1)

دو. حسن بن محمد طيبى در شرح حديث «براى قومى كه ابوبكر در ميان آنهاست شايسته نيست كه ديگرى پيشنماز گردد» مى گويد: اين دليل برترى ابوبكر بر همه صحابه است. و چون اين ثابت شد خلافت او نيز ثابت مى گردد، زيرا خلافت مفضول با وجود فاضل درست نيست.(2)

على بن سلطان هروى قارى گويد: شايسته ترين مطلبى كه در مقام تحقيق مى توان به آن بر افضليت ابوبكر استدلال كرد، اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت بيمارى اش ابوبكر را براى پيش نمازى مردم در روزها و شبها برگزيد.

ص: 255


1- . منهاج السنة: ج 4 ص 202، 203.
2- . الكاشف شرح المشكاة، مخطوط .

از همين رو است كه صحابه بزرگ مى گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را براى امر دين ما برگزيد و پسنديد، آيا ما او را براى امر دنيايمان برنگزينيم و نپسنديم ؟ دليل ديگر اجماع جمهور صحابه است بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان امرش، ابوبكر را براى خلافت و پيروى ديگران نصب كرد.

در «الخلاصة» آمده است: اگر دو تن در فقه و صلاح يكسان باشند ولى قرائت يكى از ديگرى بهتر باشد و اهل مسجد ديگرى را براى پيش نمازى مقدّم بدارند، بد كرده اند. همچنين است اگر كسى را كه شايستگى قضاوت دارد، ولى ديگرى از او افضل است براى قضاوت برگزينند. درباره والى نيز چنين است.

اما در مورد خليفه، جايز نيست كسى را به خلافت بگمارند مگر آنكه او افضل آنان باشد. و اين تنها در خلفاء جارى است، و اجماع امت بر اين است.(1)

سه. شاه ولى اللّه دهلوى هم بر لزوم افضليت خليفه تصريح كرده و كتاب «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» را نيز در همين راستا تأليف كرده است.

وجه دوم: دلالت حديث بر امامت از وجهى ديگر

حارث بن نعمان فِهرى از پذيرش اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام «مَولى» باشد خوددارى كرد، تا آنجا كه در قرآن آمده كه بر خود نفرين نمود و گفت: «خدايا، اگر اين سخن حق و از سوى تو است سنگى از آسمان بر من فرود آور» . اين نشان مى دهد كه مفهوم سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امر بزرگ و منصب سترگى است كه كسى هرگز به آن دست نيافته بوده است. و اگر مراد از مَولى «ناصر» و «محبّ» يا معناى ديگرى مى بود، پذيرش آن بر حارث گران نمى آمد و تسليم و اذعان به آن براى او دشوار نمى گشت.

آيات سوره معارج و تكذيب ابن تيميه

حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان فِهرى و انكار او

ص: 256


1- . شرح الفقه الاكبر 113، 114.

نسبت به حديث غدير از روشن ترين ادلّه و براهينِ دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. از اين رو، ابن تيميه در پاسخ به اين حديث چاره اى جز تكذيب نداشته است. اين وجه ديگرى است كه بر دلالت حديث به مطلوب تأكيد مى كند. ما نخست سخن ابن تيميه را مى آوريم و سپس مواضع بطلانش را ذكر مى كنيم:

يك. شبهه ابن تيميه

ابن تيميه مى گويد: وجه سوم اين است كه بگوييم: در خود اين حديث امورى هست كه به وجوه بسيار بر دروغ بودن آن دلالت مى كند:

اول. زيرا در آن آمده كه وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله در كنار بركه اى كه خم ناميده مى شد بود، ندا داد و مردم گرد آمدند. دست على عليه السلام را گرفت و گفت: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. سپس اين سخن منتشر شد و در شهرها پيچيد و به نعمان بن حارث فِهرى رسيد.

او نيز بر شتر ماده اش سوار شد و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله كه در ابطح بود رفت. سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت، در حالى كه اصحاب گرد حضرتش را گرفته بودند.

حارث به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت كه آنان دستور او را به شهادتين و نماز و زكات و روزه و حجّ پذيرفته اند. اما به اينها راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از جانب تو است يا از جانب خدا ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به او پاسخ مى دهد: اين امرى از سوى خداست.

در پى پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله، حارث بن نعمان روى بر مى گرداند و به سوى مركبش مى رود و مى گويد: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از سوى تو است، سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست. و هنوز به مركبش نرسيده، خدا سنگى بر او افكند كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت.

ص: 257

سپس خداى عزوجل اين آيات را فرستاد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهنده اى عذاب واقع شدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .

به اين دروغگويان گفته مى شود: مردم اجماع كرده اند كه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم گفت، در زمان بازگشتش از حجة الوداع بود. شيعه اين را پذيرفته و آن روز را عيد قرار داده است. اين رخداد در روز هجدهم ذى الحجه بوده و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن به مكه باز نگشته، بلكه از حجة الوداع به مدينه برگشته و تمام ذى الحجه و محرم و صفر را زنده بوده و در اول ربيع الاول درگذشته است.

ولى در اين حديث آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنش را در غدير خم گفت و آن سخن در شهرها پيچيد، و سپس حارث در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ابطح بود نزد حضرتش رفت. اما ابطح در مكه است. بنا بر اين، حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمى دانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.

دوم. ديگر اينكه سوره معارج به اتفاق اهل علم پيش از هجرت و در مكه نازل شده؛ يعنى ده سال يا بيشتر پيش از واقعه غدير خم. پس چگونه مى تواند پس از غدير خم نازل شده باشد ؟

سوم. ديگر اينكه آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ»(1): «و به ياد آور آن هنگام را كه گفتند خدايا اگر اين حق و از سوى تو است ... » ، كه در اين حديث از زبان حارث بن نعمان نقل شده و در سوره انفال است، كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده است.

همچنين، مفسران همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل و امثالش به پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه و پيش از هجرت نازل شده، و خدا پيامبرش را از سخن آنان آگاه كرده و فرموده است: «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ» يعنى سخن آنان را به ياد آور؛ مانند اين آيات:

ص: 258


1- . انفال / 32.

«وَ إذ قالَ رَبُّكَ لِلمَلائِكَةِ»(1): «و به ياد آور آن هنگام را كه خداوندت به فرشتگان فرمود ... » .

«وَ إذ غَدَوتَ مِن أهلِكَ»(2): «و به ياد آور آن هنگام را كه بامدادان از نزد خانواده ات بيرون شدى» .

در آن آيات فرمان داده پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه را گذشته است ذكر كند و به ياد آورد. اين نشان مى دهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفته اند.

چهارم. ديگر اينكه خدا به كافران وعده داده بود تا وقتى كه محمد صلى الله عليه و آله در ميان ايشان است عذاب بر آنان نفرستد. دقيقا پس از آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» آمده است: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(3): «و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مى خواهند خدا عذاب كننده آنها نخواهد بود» . همه اتفاق نظر دارند كه وقتى اهل مكه چنين گفتند سنگى از آسمان بر آنان فرو نيامد.

بنا بر اين، اگر آنچه در اين حديث درباره عذاب شدن حارث آمده آيه مى بود، بايد از جنس آيه اصحاب فيل مى بود. براى نقل چنان آيه اى همت ها و انگيزه هاى بسيارى وجود دارد، و لااقل گروهى از دانشمندان آن را نقل مى كردند. اما وقتى كه هيچ يك از مصنفان كتاب هاى علمى؛ مانند كتاب هاى مسند و صحيح و فضائل و تفسير و سيره و مانند اينها آن را روايت نكرده اند و تنها به اين اِسناد ناشناخته روايت شده، معلوم مى شود كه دروغ و باطل است.

ص: 259


1- . بقره / 30.
2- . آل عمران / 121.
3- . انفال / 33.

پنجم. ديگر اينكه در اين حديث آمده كه آن گوينده (منكر حديث غدير) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و لذا مسلمان بوده است؛ زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. معلوم و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.

ششم. افزون بر اينها، اين مرد از صحابه نيست، بلكه اين نام از جنس نام هايى است كه طُرُقيّه(1) ذكر مى كنند.(2)

دو. پاسخ به شبهه ابن تيميه

شبهه ابن تيميه در مورد بطلان اين حديث به چند وجه مردود است:

پاسخ اول: حديث در تفسير ثعلبى آمده است: چنانچه گذشت ثعلبى حديث مورد بحث را در تفسيرش آورده و اين به صحت و اعتبار حديث دلالت مى كند. جلالت قدر ثعلبى و اعتبار تفسيرش «الكشف و البيان» نزد پيشوايان و دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت دليل اين ادعاست.

افزون بر اين، ثعلبى - كه نزد اهل سنت ثقه و امين است - در خطبه تفسيرش نوشته كه تفسير او كتاب جامع و پيراسته و مورد اعتمادى است كه مى توان در علم قرآن به آن بسنده كرد، و اينكه او اين كتاب را پس از درخواست گروهى از فقيهان برجسته و عالمان مخلص و رئيسان بزرگ نوشته، و اينكه تفسير او كتابى است شامل و كامل و پيراسته و خلاصه و قابل فهم كه آن را از نزديك به صد مجموعه سماع شده استخراج كرده است.

اين علاوه بر مطالبى است كه او از تعليقات و اجزاء برگزيده و از دهان نزديك به سيصد تن از مشايخ بزرگ فرا گرفته است. وى مى نويسد:

ص: 260


1- . ظاهرا مراد از «طُرُقيّه» ، صوفيه و اهل طريقت است مترجم .
2- . منهاج السنة: ج 4 ص 13.

اين كتاب را با نهايت توانم موجز و مرتّب گرداندم، و غايتِ كاوش و پيرايش را در آن به كار بستم. سزاست هر مؤلفى كه در فنّى از فنون كه به آن پيشى گرفته كتابى تأليف مى كند، كتابش را از بعضى از ويژگى هايى كه آنها را مى شمارم بى بهره نگذارد: استنباط امر مغفول عنه، جمع مطالب پراكنده، شرح مطالب پيچيده، حُسن نظم و تأليف و اسقاط حشو و تطويل. اميدوارم كه اين كتاب از ويژگى هايى كه شمردم خالى نباشد. خدا براى اتمام آنچه نيّت و قصدش را كرده ام توفيق دهنده است.(1)

پاسخ دوم: سفيان بن عُيَينه (ت 107 - م 198 ق) از راويان اين حديث است: سفيان بن عُيَينه هلالى كوفى، ابومحمد - كه راوى اين حديث است - نزد اهل سنت از پيشوايان نامدار و ثقه و معتَمد است. از جلمه: نَوَوى و ذهبى و يافعى(2): وى را به شدت توثيق كرده و ستوده اند.

اعمش، ثورى، مسعر، ابن جريج، شعبه، همام، وكيع، ابن مبارك، ابن مهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدينى، ابن مَعين، ابن راهَوَيه، حُمَيدى و امامان بى شمار ديگر از او روايت كرده اند.

ثورى از طريق قطّان نيز از ابن عُيَينه روايت كرده است. شمار احاديث سفيان به هفت هزار مى رسد. ابن وهب، احمد عِجلى، بهز بن اسد، احمد بن حنبل و شافعى او را بسيار ستوده اند.

پاسخ سوم: اين حديث در «وسيلة المآل» آمده است: نقل حديث مورد بحث در كتاب «وسيلة المآل» از وجوهى است كه به اعتبار آن دلالت مى كند، زيرا - چنانچه خواهد آمد - مؤلف اين كتاب تعهّد كرده كه در كتابش احاديث معتبرى را بياورد كه علما آنها را صحيح دانسته اند.

ص: 261


1- . الكشف و البيان: ج 1 ص 74، 75.
2- . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 1 ص 224. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 262. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 198. الكاشف: ج 1 ص 379. مرآة الجنان: حوادث سال 189.

بعضى ديگر از علمايى كه اين حديث را در كتاب هايشان آورده اند نيز به اين امر تصريح كرده اند؛ كسانى مانند: سَمهودى در «جواهر العِقدَين» ، سبط بن جوزى در «تذكرة الخواص» ، زرندى در «نظم درر السمطين» و شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» .

پاسخ چهارم: سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن دليل پذيرش است: دهلوى در باب چهارم از كتابش «تحفه» نوشته كه سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن، هر چند از طريق مخالفان اعتقادى باشد دليل پذيرش و قبول آن است.

بر اين اساس، نقل اين حديث به دست شمار بسيارى از دانشمندان نامدار اهل سنت و سكوت آنان از طعن در آن، دالّ بر اين است كه ايشان اين حديث را صحيح دانسته و آن را پذيرفته اند.

به ويژه آنكه اينان حديث يادشده را در كتاب هايشان از طرق اهل تسنن نقل كرده اند، نه از طريق مخالفانشان. رشيدالدين دهلوى در اين مطلب با استادش دهلوى (صاحب تحفه) موافقت و به آن تصريح كرده است.

تا اينجا اعتبار حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان در ارتباط با واقعه غدير خم معلوم شد، و ثابت شد كه ادعاى ابن تيميه بر بطلان و كذب اين حديث باطل است. اكنون ديگر شبهات ابن تيميه را به اختصار پاسخ مى دهيم:

پاس پنجم: مراد از ابطح فقط مكه نيست: ابن تيميه گفته كه ماجراى حارث را در ابطح نقل كرده اند و ابطح در مكه است. در حالى كه اجماع بر اين است كه واقعه غدير در غدير خم و بازگشت از پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بوده است. پس حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمى دانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.

اين گفتار كسى است كه معناى «ابطح» را ندانسته و گمان كرده كه مراد از آن تنها مكه است و به غير مكه ابطح گفته نمى شود. اما اين گمان باطل است، زيرا مراد از ابطح

ص: 262

در اين حديث ابطحِ مكه نيست، چرا كه به تصريح بزرگان اهل سنت ابطح منحصر در ابطحِ مكه نمى باشد. از جمله:

جوهرى، ابوالفتح ناصر بن عبدالسيد مُطَرِّزى، فيروزآبادى، ابن اثير، سيوطى، فَتَّنى، شيخ حسن بورينى، شيخ عبدالغنى نابلسى، قاضى ابوعبداللّه محمد بن احمد بن محمد بن مرزوق، سعدالدين تفتازانى، زوزنى(1):

ابطح برگرفته از «بَطْح» به معناى «بسط» است، به محل گسترده اى براى جارى شدن آب گويند كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد. جمع آن «اباطح» است و «بِطاح» بر غير قياس. همچنين اصمعى همين را گفته، و نيز اديبان در شرح شعرى از ابن فارض و شرح ابياتى از بوصيرى و اشعار ديگر شعرا كه ابطح را آورده اند همين معنى را گفته اند.

همچنين «ابطح» در اشعار عرب جاهلى به شكل اسم جنس به كار رفته است. در قصيده عمرو بن كلثوم - كه پنجمين قصيده از قصائد معلّقات سبع است - چنين آمده است:

يُدَهدونَ الرُؤوسَ كَما تُدَهدى *** حَزاوِرَةٌ بَأبطَحِها الكُرِينا

شارح معلّقات سبع در شرح اين بيت گويد: «حَزْوَر» پسربچه نيرومند است و جمع آن «حَزاوِرَة» است. شاعر مى گويد: آنان سرهاى هماوردان خود را مى غلطانند، چنانكه پسران نيرومند توپ ها را در «مكان پست» مى غلطانند.

نيز او در شرح بيت زير مى نويسد:

وَ قَد عَلِمَ القَبائِلُ مِن مَعَدٍ *** إذا قُبَبٌ بِأبطَحِها بُنِينا

ص: 263


1- . الصحاح: بطح. المُغرب فى ترتيب المعرب: «بطح» . القاموس المحيط: «بطح» . النِهاية / «بطح» . النثير فى مختصر النِهاية لابن الاثير: «بطح» . مجمع البحار: «بطح» . شرح ديوان ابن فارض بورينى : ج 2 ص 22، 41. شرح ديوان ابن فارض. الاستيعاب فى شرح البردة البوصيرية. شرح مختصر تلخيص المفتاح: ص 188.

شاعر مى گويد: قبائل مَعَد دانسته اند كه آنگاه قُبّه هاى خود را در مكان «ابطح» بنا كنند. قُبَب و قِباب جمع قُبّه (گنبد) است.(1)

همچنين از ديگر شواهد مدعاى ما شعر «حَيْصَ بَيْصَ» در حكايتى است كه ابن خَلِّكان در شرح حال اين شاعر نوشته است: شيخ نصراللّه بن مُجَلّى، ناظر و مدير صنعت در مخزن - كه از ثقات اهل سنت بود - گويد:

در خواب على بن ابى طالب عليه السلام را ديدم و به او عرض كردم: اى اميرالمؤمنين، شما وقتى مكه را فتح كرديد، گفتيد: هر كس به خانه ابوسفيان در آيد ايمن است، اما در روز طَفّ (كربلا) با پسرت حسين عليه السلام چه كردند ؟ ! فرمود: آيا اشعار ابن صيفى را در اين باره نشنيده اى ؟ گفتم: نه. فرمود: آنها را از او بشنو.

من بيدار شدم و به سوى خانه حَيصَ بَيصَ شتافتم. او به نزد من آمد و من آن رؤيا را برايش گفتم. او فرياد زد و گريه كرد و به خدا سوگند ياد كرد كه اين شعر از دهان و قلم من براى كسى بازگو نشده و من آن را در همين امشب سروده ام. سپس آن اشعار را براى من خواند:

مَلَكنا فَكانَ العَفوُ مِنّا سَجِيَّةً *** فَلَمّا مَلَكتُم سالَ بِالدَمِ أبطَحُ

وَ حَلَّلتُم قَتلَ الأُسارى وَ طالَما *** غَدَونا عَلَى الأسرى نَعفُو وَ نَصفَحُ

فَحَسبُكُم هذا التَفاوُتُ بَينَنا *** وَ كُلُّ إناءٍ بِالَذى فيِه يَنضَحُ

(ما بر مكه) چيره گشتيم و (از شما گذشتيم كه) گذشت كردن خوى و عادت ماست، ولى وقتى شما مسلّط شديد در محل جارى شدن رودخانه خون جارى شد.

شما كشتن اسيران را حلال كرديد، اما ديرزمانى است كه ما از اسيران مى گذريم.

شما را همين تفاوت ميان ما بسنده است كه از كوزه همان برون تراود كه در او است.

ص: 264


1- . شرح معلّقات زوزنى: ص 113، 114.

بارى، ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى تميمى، ملقّب به شِهاب الدين و معروف به حَيصَ بَيصَ (م 574 ق) ، شاعرى نامدار و فقيهى شافعى است. ابن خَلِّكان شرح حال او را نوشته و وى را ستوده است. حافظ ابوسعد سمعانى نيز كتاب «الذيل» وى را ستوده است.(1)

همچنين ابومحمد يافعى و شيخ احمد خَفاجى در شرح حال قطب الدين محمد بن احمد مكّى نهروانى و محبّى در شرح حال عبداللّه بن قادر نيز از حيص بيص را ستوده و سپس حكايت مذكور را آورده اند.(2)

پس روشن شد كه «ابطح» اسم است براى مسيل وسيعى كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد و اسم مكانى خاص در مكه مكرمه نيست. از اين رو شكى نيست كه آنچه در حديث مورد بحث آمده صحيح است و اشكال ابن تيميه از اين جهت باطل است، زيرا هيچ مانعى وجود ندارد كه اين اسم بر بعضى از درّه هاى مدينه نيز اطلاق شود.

پاسخ ديگر به شبهه ابن تيميه در مورد ابطح «بطحاءِ مدينه» است. در شهر مدينه مواضعى بوده كه به اين نام ناميده مى شده است. نورالدين سَمهودى در كتاب «خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى صلى الله عليه و آله» در يادكرد بقعه ها و دژها و بعضى از توابع و نواحى و كوه هاى مدينه مى نويسد: «بطحاء» جانب بزرگ كوه شامى و كوه هاى صُلصُلين از پشت به آن منتهى مى شود و خود از ميان دو كوه به وادى عقيق مى انجامد.(3) از اين سخن دانسته مى شود كه در مدينه منوره جايى بوده كه بطحاء ناميده و به اين نام شناخته مى شده است.

نكته ديگر اينكه از اقوال لغويان معلوم شد كه بطحاء و ابطح به يك معنى است. اين مطلب از كلام ابن حاجب در مبحث جمع نيز روشن مى شود. وى مى نويسد:

ص: 265


1- . وفيات الاعيان: ج 2 ص 106 - 108.
2- . مرآة الجنان: حوادث سال 574 . ريحانة الادب: ج 1 ص 414، 415. خلاصة الاثر فى اعيان قرن الحادى عشر.
3- . خلاصة الوفاء باخبار دار المصطفى صلى الله عليه و آله: ص 246.

صفت مانند «عَطْشى» كه جمع آن «عِطاش» است، و مانند «حَرمى» كه بر «حَرامى» جمع بسته مى شود، و مانند «بطحاء» كه جمع آن «بِطاح» است. جاربردى در شرح كلام ابن حاجب مى گويد: «بطحاء» ممدود است. اين واژه به معناى مسيل وسيعى است كه در آن سنگريزه هاى خرد هست. مثلاً گفته مى شود: «بطحاءِ مكه» .(1)

همچنين سيوطى در شرح بيت زير از فرزدق مى نويسد:

تَنَحَّ عَنِ البَطحاءِ إنَّ قَديمُها *** لَنا وَ الجِبالُ الراسياتُ القَوارِع

«بطحاء» جاى وسيع را گويند. مراد شاعر از اين واژه در اينجا مكه است.(2)

اين شواهد و اشعار نشان مى دهد مانعى نيست به بطحاءِ مدينه منوره نيز ابطح گفته شود.

سَمهودى نيز پس از نقل سخن ابوعبيده در بيان معنى و مراد از «عقيق» مى گويد: ديگرى گفته است: بالاترين درّه هاى عقيق را «نقيع» گويند. دامنه هاى عقيق از جانب (كوه هاى) قُدْس (در مدينه) و از رو به روى حَرّه به نقيع منتهى مى شود، كه به آن «بطاويح» گفته مى شود. آب اين دره ها از شانزده فرسخى مدينه از جانب يمن به نقيع مى ريزد.(3)

افزون بر اينها، در مدينه منوره جايى بوده به نام «ابطح» ، كه حسين بن معين ميبدى در شرح اشعار زير از اميرالمؤمنين عليه السلام به آن تصريح كرده است:

يُهَدِّدُنى بِالعَظيمِ الوَليدُ *** فَقُلتُ أنَا ابنُ أبى طالِبِ

أنَا ابنُ المُبَجَّلِ بِالأبطَحَينِ *** وَ بِالبَيتِ مِن سَلَفى غالِبِ

فَلا تَحسَبَنّى أخافُ الوَليدَ *** وَ لا أنَّنى مِنهُ بِالهائِبِ

ص: 266


1- . شرح الشافية: ص 90، 91.
2- . شرح شواهد مغنى اللَبيب: ج 1 ص 14.
3- . خلاصة الوفاء باخبار دارالمصطفى صلى الله عليه و آله: ص 236.

وليد مرا به كار مهمى تهديد مى كرد. من به او گفتم: من پسر ابوطالبم. من پسر كسى هستم كه در دو ابطح بزرگ و گرامى است، و «غالب» از پيشينيان من در مكه است. پس مپندار كه من از وليد مى ترسم يا اينكه از او در هراسم.(1)

پاسخ ششم: مانعى در تكرار نزول آيه وجود ندارد: ابن تيميه به حديث سفيان بن عُيَينه اعتراض كرده كه سوره معارج مكّى است، پس چگونه مى توان گفت كه آيات آغازين آن درباره حارث بن نعمان و انكار او نسبت به حديث غدير نازل شده است ؟

اين اعتراض جدّا باطل است، چرا كه هيچ مانعى وجود ندارد كه گفته شود اين سوره دو بار نازل شده است؛ يكبار در مكه و بار ديگر در واقعه غدير. دانشمندان اهل سنت احتمال تكرار نزول را درباره بسيارى از آيات قرآن كريم مطرح كرده اند.

جلال الدين سيوطى در مورد آياتى كه چندبار نازل شده اند مى گويد كه پيشينيان و پسينيان تصريح كرده اند كه بعضى از آيات قرآن چند بار نازل شده اند. در اين باره به كلام ابن حصار و زَركَشى در «البرهان» استناد كرده است، كه آيات قرآن گاهى دو يا چند بار نازل شده است. اين تكرار گاه از سر تذكار و موعظه، و گاهى آيه اى از سر بزرگداشت شأن آن و براى يادآورى آن، و گاه به سبب پرسش يا واقعه اى بوده است.

نمونه اى از اين آيات است: آيات پايانى سوره نحل و آيات آغازين سوره روم و يا آيه «ما كانَ لِلنَبىِّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(2) و نيز آيه روح(3) و آيه «أقِمِ الصَلاةَ طَرَفَىِ النَهارِ»(4) و اينكه سوره هاى اسراء و هود مكّى اند، ولى سبب نزول اين دو آيه نشان مى دهد كه در مدينه نازل شده اند. حال آنكه اشكالى وجود ندارد، زيرا دوبار نازل شده اند. همچنين درباره سبب نزول سوره اخلاص نيز آمده كه در مكه و در پاسخ به مشركان، و نيز در مدينه در جواب اهل كتاب نازل شده است.

ص: 267


1- . الفواتح (شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام) : ص 197.
2- . توبه / 113.
3- . اسراء / 85 .
4- . هود / 114.

همچنين گاهى اختلاف قرائت در قرآن را از اين نوع دانسته اند. حديثى كه مسلم از اُبَىّ نقل كرده دالّ بر اين مطلب است؛ اُبَىّ از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: پروردگارم به من وحى كرد كه قرآن را به يك حرف (گونه) بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. خداوند به من پاسخ داد كه به دو حرف بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. او نيز به من فرمود كه قرآن را بر هفت حرف بخوانم. اين حديث دلالت مى كند كه قرائات نه در وهله نخست، بلكه يكى پس از ديگرى نازل شده اند.

سخاوى در «جمال القرّاء» پس از نقل اين قول كه سوره فاتحه دوبار نازل شده گويد: اگر گفته شود كه فايده نزول آن در بار دوم چيست ؟ خواهم گفت: ممكن است كه بار نخست بر يك حرف و بار دوم به بقيه وجوه نازل شده باشد. «مَلِك» و «مالِك» و «السراط» و «الصراط» و مواردى از اين دست، مثال اين مطلب اند.

تنبيه: بعضى منكر اين اند كه آيه اى از قرآن چند بار نازل شده باشد. مثل كتاب «الكفيل بمعانى التنزيل» ، و دليل آورده كه اين تحصيل حاصل است و فايده اى ندارد.

اما اين سخن به سبب فوايدى كه براى نزول مكرر ذكر شد باطل است. دليل ديگر او اين است كه لازمه قول به تكرار نزول آن است كه هر چه در مكه نازل شده بار ديگر در مدينه نازل شده باشد، زيرا جبرئيل هر سال قرآن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه مى كرد.

پاسخ اين است كه ملازمه اى در كار نيست. دليل ديگر وى اين است كه معناى انزال تنها اين است كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل مى شد و آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود بر او مى خواند. پاسخ اين است كه شرط «آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود» لزومى ندارد.(1)

پاسخ هفتم: عدم نزول آيه مذكور در بدر: ابن تيميه درباره آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » گفته كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده است. مفسران

ص: 268


1- . الاتقان فى علوم قرآن: ج 1 ص 33، 35.

همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل و امثالش نازل شده است. اين نشان مى دهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفته اند. سخن ابن تيميه عجيب است، زيرا در حديث سفيان بن عُيَينه نزول آيه مذكور در واقعه غدير خم سخنى به ميان نيامده است !

پاسخ هشتم: آيه «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم ... » عذاب را به طور مطلق نفى نمى كند: ابن تيميه در ادامه گفته بود كه دقيقا پس از آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » خدا به كافران وعده داده بود تا وقتى كه محمد صلى الله عليه و آله در ميان ايشان است عذاب بر آنان نفرستد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(1): «و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مى خواهند خدا عذاب كننده آنها نخواهد بود» .

پاسخ او اين است كه اين آيه شريفه عذاب كافران را به طور مطلق نفى نمى كند، و به تصريح قرآن و روايات در دوران نبوى كافران گرفتار عذاب شده اند. خداى تعالى دقيقا پس از همين آيه فرموده است: «وَ ما لَهُم ألاّ يُعَذِّبَهُمُ اللّه ُ وَ هُم يَصُدُّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ ... . وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِندَ البَيتِ إلاّ مُكاءا وَ تَصدِيَةً فَذُوقُوا العَذابَ بِما كُنتُم تَكفُرُونَ»(2): «چرا خدا آنان را عذاب نكند حال آنكه آنان مردم را از مسجدالحرام باز مى دارند... . نماز آنها نزد خانه خدا جز سوت كشيدن و كف زدند نبود پس عذاب را به سبب آنكه كفر مى ورزيديد بچشيد» .

بنا بر اين، اگر آيه مورد بحث به نفى عذاب به طور مطلق دلالت مى كرد، بين آن و بين اين آيات متصل به آن تناقض پيش مى آمد.

از همين رو فخر رازى گفته است: بدان كه خداى تعالى در آيه نخست فرمود كه ما دام كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان آنهاست عذابشان نمى كند، و در اين آيه فرمود كه عذابشان

ص: 269


1- . انفال / 33.
2- . انفال / 34، 35.

مى كند. معناى آيه اين است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان آنها خارج شود عذابشان مى كند. مفسّران درباره اين عذاب اختلاف كرده اند؛ بعضى گفته اند كه اين عذاب موعود در روز بدر دامن ايشان را گرفت، و نيز گفته شده كه زمان وقوع عذاب روز فتح مكه بوده است.(1)

پاسخ نهم: تمثيل ماجراى عذاب حارث به ماجراى اصحاب فيل باطل است: ابن تيميه مى گويد: اگر آنچه در اين حديث (درباره عذاب شدن حارث) آمده آيه بود، از جنس آيه اصحاب فيل مى بود. براى نقل چنان آيه اى انگيزه هاى بسيارى وجود دارد، و دست كم گروهى از دانشمندان آن را نقل مى كردند.

جواب اين است كه: اين قياس ناروايى است؛ چگونه فرود آمدن عذاب بر يك تن با عذاب شدن گروهى پرشمار كه براى ويران كردن و از ميان بردن خادمان و اطرافيان كعبه آمده بوده اند مقايسه مى شود ؟ ! عذاب شدن اين گروه پرشمار رويدادى است كه انگيزه هاى بسيارى در نقل آن هست، ولى واقعه فرود آمدن عذاب بر يك تن چنين نيست و انگيزه هاى بسيارى در نقل آن وجود ندارد.

اگر چنين نباشد، همه معجزات نبوى كه به تواتر براى ما نقل نشده باطل مى گردد ! افزون بر اين، انگيزه ها در پنهان كردن سرگذشت حارث بن نعمان (به سبب تعصّبات مذهبى) بسيار بوده است، بر خلاف ماجراى اصحاب فيل.

پاسخ دهم: بطلان ادعاى دلالت حديث به اسلام حارث: ابن تيميّه مى گويد: در اين حديث آمده كه آن گوينده (حارث بن نعمان) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده، زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.

جواب اين است كه: اولاً اين حديث چنانكه متضمّن پذيرش مبانى يادشده از سوى حارث است، همچنين متضمّن كفر و ارتداد او است، چرا كه در آن آمده كه

ص: 270


1- . تفسير رازى: ج 15 ص 159.

حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد مى گويد، درست است ... . ثانيا اگر بپذيريم كه گوينده مسلمان بوده، ادعاى علم ضرورى به اينكه هيچ مسلمانى در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله به چنين عذابى گرفتار نيامده چه دليلى دارد ؟

پاسخ يازدهم: حارث بن نعمان از صحابه است: ابن تيميه گفتارش را با اين سخن به پايان برده كه: اين مرد در ميان صحابه شناخته شده نيست، بلكه نام حارث از اسامى است كه طُرُقيّه آنها را به كار مى برند.

جواب اين است كه: اولاً بطلان اين سخن، گفتار شخص ابن تيميه است كه گفته بود: گوينده به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده است. بنا بر اين، گوينده نزد ابن تيميه از صحابه مسلمان بوده است.

ثانيا اينكه پيشتر گفتيم كه اين حديث به ارتداد و كفر حارث دلالت مى كند و او به اين سبب از شمار صحابه بيرون مى رود، زيرا يكى از شروط صحابى بودن مسلمان مردن است، و البته هر كس از اسلام بيرون رود صحابى به شمار نمى رود و نويسندگان هرگز نام او را در ميان صحابه نمى آورند.

ثالثا اگر هم با ابن تيميه همراه شويم و بگوييم كه حارث به سبب آنچه بر زبان آورده از اسلام و از شمار صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله خارج نشده، چه دليلى وجود دارد كه نويسندگان نام همه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله را در كتاب هايشان آورده باشند و نام صحابيان در آنچه نويسندگان در كتاب هايشان آورده اند منحصر باشد ؟ نويسندگانى كه شرح حال صحابه را نوشته اند، تصريح كرده اند كه نتوانسته اند حتى به يك دهم اسامى صحابه دست يابند.

در اين باره ابن حجر عسقلانى در خطبه كتابش «الإصابة» ، پس از بيان اهميت علم حديث و كتب آن و نيز لزوم علم رجال و اشاره به كتاب هاى «أُسد الغابة» از ابن اثير و نيز حافظ ذهبى و كتابش، به سخن ذهبى از قول ابوزُرعه اشاره كرده كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله صد هزار مرد و زن بودند كه حضرتش را ديدند و سخنشش را شنيدند.

ص: 271

ابن فتحون نيز در ذيل «الاستيعاب» پس از اين كلام گويد كه ابوزُرعه اين سخن را در پاسخ كسى گفته كه او را تنها از شمار راويان پرسيده بود. پس شمار غير راويان چه اندازه خواهد بود ؟ با اين همه، همه نام هاى مذكور در «الاستيعاب» - يعنى كسانى كه نام يا كنيه آنان يا هم نام و هم كنيه آنان در اين كتاب آمده - سه هزار و پانصد تن هستند ! ابن فتحون افزوده كه كار ابن عبدالبَرّ را در «الاستيعاب» موافق با شروط وى استدراك كرده است.

همچنين من خود به خط حافظ ذهبى در پشت كتابش «التجريد» خواندم: شايد شمار همه صحابيانى كه نامشان در اين كتاب هست هشت هزار باشد. اگر بيش از اين نباشد كمتر نيست. سپس در جايى ديگر به خطّ او خواندم كه: جميع آنچه در «أُسد الغابَة» هست هفت هزار و پانصد و پنجاه و چهار تن است.

حديثى كه در صحيحين درباره تبوك از كعب بن مالك نقل شده، سخن ابوزُرعه را تأييد مى كند: صحابيان پرشمارند و هيچ ديوانى گنجايش ثبت نام آنها را ندارد. همچنين خطيب به سند صحيح از ثَورى نقل كرده است: هر كس على عليه السلام را بر عثمان مقدّم بدارد دوازده هزار صحابى را - كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال خشنودى از ايشان در گذشت - خوار داشته است.

نَوَوى گفته كه اين شمار صحابيان مربوط به دوازده سال پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله است؛ پس از اينكه در دوران خلافت ابوبكر در جريان جنگ هاى رِدَّه و فتوحات شمار بسيارى از آنان مردند و نامشان در جايى ضبط نشد، و پس از آنكه در خلافت عمر در جريان فتوحات و به سبب طاعون فراگير و طاعون عَمَواس(1) و به اسباب ديگر عده اى بسيار كه به شماره در نمى آيند از دنيا رفتند.

سبب پنهان كردن نام ها اين است كه بيشتر آنان بيابان نشين بودند كه البته همه در حجة الوداع حضور داشتند.

ص: 272


1- . عَمَواس يا عِمَواس: محلّه اى در فلسطين، نزديك بيت المَقدِس. معجم البلدان: ج 4 ص 157.
قرينه 7 : مُناشده اميرالمؤمنين عليه السلام با صحابه به حديث غدير
اشاره

از ادله دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اين است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را مطرح كرده و از شاهدان حاضر در مجلس از صحابه كه در غدير حاضر بودند طلب شهادت كرد. در بعضى نقل ها مفصل تر و با ابتدا و انتهاى حديث غدير و به اضافه «اللهم وال من والاه و ... » است.

عده اى برخاستند و شهادت دادند، از جمله: خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان، ابوهريره، يزيد (يا زيد) بن شراحيل انصارى، ابوزينب، عبدالرحمن بن مدلج و مردانى ديگر از قريش.

در بعضى نقل ها عدد شهادت دهندگان چند ده نفر، و در بعضى نقل ها 12 يا 16 يا 17 يا 18 نفر آمده است. در بعضى نقل ها هم شاهدان، ماجراى غدير را به همراه حديث غدير با ابتدا و انتهاى آن نقل كرده اند. همچنين چند نفر از شهادت دادن خوددارى كردند كه مبتلا به كورى و برص شدند. حتى در بعضى نقل ها تبريك گفتن عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام هم آمده است.

الف. نام شمارى از راويان اين خبر

گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهل سنت اين مُناشده اميرالمؤمنين عليه السلام را روايت كرده اند:

1. اسرائيل بن يونس سَبيعى

2. محمد بن جعفر هُذلى

3. عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى، ابوهشام

4. محمد بن عبداللّه زُبَيرى كوفى حَبّال، ابواحمد

5 . يحيى بن آدم بن سليمان قرشى اموى

6 . اسود بن عامر شاذان شامى، ابوعبدالرحمن

ص: 273

7. عبدالرزّاق بن همّام صنعانى

8 . حسين بن محمد بن بهرام تميمى، ابواحمد

9. عبيداللّه بن عمر قواريرى

10. احمد بن حنبل شيبانى

11. محمد بن مثنّى عَنَزى

12. حسن بن على بن عفّان عامرى

13. احمد بن عمرو بن شيبانى، ابوعاصم

14. عبداللّه بن احمد بن حنبل

15. على بن محمد بن مصيصى، ابوالمضا

16. احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار

17. ابوعبدالرحمن نَسايى

18. احمد بن على موصلى، ابويَعلى

19. احمد بن محمد بن سعيد، ابوالعباس، ابن عقده

20. محمد بن عبداللّه بزّاز شافعى، ابوبكر

21. سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم

22. عمر بن احمد بن عثمان، ابن شاهين

23. احمد بن على، ابوبكر، خطيب بغدادى

24. على بن محمد جُلاّبى، ابوالحسن، ابن مَغازلى

25. على بن حسن بن حسين خِلَعى

26. احمد بن محمد عاصمى

27. موفّق بن احمد، اخطب خوارزم

28. على بن محمد جَزَرى، ابن اثير

29. محمد بن طلحه قرشى شافعى

ص: 274

30. يوسف بن قِزُغْلى، سبط بن جوزى

31. احمد بن عبداللّه طبرى، محب الدين

32. ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى

33. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير

34. عمر بن حسن مراغى، ابوحفص

35. محمد بن محمد جَزَرى، شمس الدين

36. على بن عبداللّه سَمهودى،نورالدين

37. عبدالرحمن سُيوطى، جلال الدين

38. محمود بن محمد شيخانى قادرى

39. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين

40. احمدبن فضل بن محمد باكثيرمكّى

41. محمد بن معتمدخان بدخشانى

42. محمد صدر عالم

43. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير

44. مولوى ولى اللّه لكهنوى

و اما بيان هر يك از اين موارد:

1. محمد بن عبداللّه بن ابراهيم بن عبدويه بن موسى بن بنان جبلّى شافعى، ابوبكر (ت 260 - م 354 ق)

ابوبكر شافعى در «الفوائد» ماجراى اين مُناشده را با سند خود از زيد بن ارقم روايت كرده است.(1) سمعانى و ذهبى و ذهبى و حمزه سهمى از دارَقُطنى و ابن مخلد

ص: 275


1- . اين خبر از نسخه «الفوائد» موجود در كتابخانه حرم در مكه نقل مى شود. اين خبر در اين نسخه، از نسخه خطيب بغدادى نقل شده كه صورت اجازه يوسف بن محمد بن مقلّد شافعى به ابوالمظفر يحيى بن محمد بن هبيره بر آن است.

و خطيب(1): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. ابوالحسن على بن عمر بن احمد دارقطنى و حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه از او حديث نوشته اند.

2. ابن مَغازلى، ابوالحسن جُلاّبى

ابن مغازلى در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از عُمَيرة بن سعد روايت كرده است. سپس مى گويد: ابوالقاسم فضل بن محمد گويد: اين حديث صحيحى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است. حديث غدير خم را نزديك به صد نفر - كه عشره مُبَشَّره هم از شمار آنان اند - روايت كرده اند. حديث غدير حديث ثابتى است كه هيچ عيب و اشكالى در آن نمى شناسم. على عليه السلام در اين فضيلت يكتاست و هيچ كس در آن همتا و شريك او نيست.(2)

3. خطيب خوارزمى

خوارزمى نيز در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از سعيد بن وهب و عبدخير روايت كرده است. وى سپس در معناى مناشده مى نويسد: گفته مى شود: نَشَدتُكَ اللّه َ وَ ناشَدتُكَ اللّه َ وَ أنشَدتُكَ بِاللّه ِ: تو را به خدا سوگند مى دهم و از تو مى خواهم و درخواست مى كنم. اين مجاز و برگرفته از «نَشَدَ الضّالَّةَ يَنشُدُها» است كه به معناى طلب كردن گمشده است، و «أنشَدَها» يعنى آن را شناساند.

4. على بن محمد بن اثير جَزَرى، ابوالحسن، ابن اثير

ابن اثير در كتابش «اسد الغابة» با اسنادش از يَعلَى بن مرّه (با دو سند) و عبدالرحمن بن ابى ليلى و براء بن عازب و اصبغ بن نباته و ابوالطُفَيل حديث مناشده را نقل كرده است. همچنين گفته كه اين خبر را از ابونُعَيم و ابوموسى و ابن عقده نقل كرده اند.(3)

5 . ابن حجر عسقلانى

ابن حجر در «الاصابة» حديث مناشده را از ابن عقده در كتاب «الموالاة» و او از

ص: 276


1- . الانساب: «الشافعى» . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 880 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 354.
2- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام ابن مَغازلى : ص 27.
3- . اسد الغابة: ج 2 ص 233 و ج 4 ص 28 و ج 5 ص 5 ، 6 ، 205، 275.

ابواسحاق و ابوالطُفَيل روايت كرده كه او گفته است: كسانى كه من آنان را به شمار نمى آورم برايم روايت كرده اند كه على عليه السلام در رَحبه، مردم را سوگند داد ... . سپس مى گويد: اين خبر را ابن شاهين از ابن عقده نقل و آن را استدراك كرده است.(1)

6 . ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى شافعى

وصابى شافعى در «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» نيز حديث مناشده را از عبدالرحمن بن ابى ليلى و زيد بن ارقم و عمير بن سعيد روايت كرده، و سپس مى گويد: عبداللّه فرزند امام احمد در زوائد «المسند» و ابويَعلى در «المسند» و ابن جرير در «تهذيب الآثار» و خطيب در تاريخش و ضياء در «المختارة» و طَبَرانى در «المعجم الكبير» و «المعجم الاوسط» آورده است.(2)

7. على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين

سَمهودى در «جواهر العقدين» ماجراى مناشده را از ابوالطُفَيل نقل كرده است. سپس مى گويد: ابن عقده اين حديث را از طريق محمد بن كثير از فِطر و ابوالجارود از ابوالطُفَيل نقل كرده است.(3)

ب. نفرين امام بر كسانى كه شهادت ندادند

پس از تثبيت ماجراى مناشده نزد بزرگان اهل سنت، نكته ديگر اينكه:

بسيار روشن است كه ماجراى مُناشده نشان مى دهد كه حديث غدير به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت تامّ دارد، زيرا اگر مراد از حديث غدير اين بود كه على عليه السلام براى مؤمنان يار يا محبّ يا محبوب يا مانند اينهاست - اوصافى كه براى ديگر صحابه نيز حاصل است - براى اثبات اين اوصاف به سوگند دادن نيازى نبود. هيچ كس از مردم منكر وجود اين صفات در آن حضرت نيست تا براى اثبات وجود آنها در حضرتش نياز به مناشده و طلب شهادت باشد. پس مراد امامت و جانشينى بوده است.

ص: 277


1- . الاصابة: ج 2 ص 421 و ج 4 ص 159.
2- . الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء مخطوط .
3- . جواهر العقدين مخطوط .

و لذا در احاديث و اخبار اهل سنت آمده كه گروهى از صحابه اين حقيقت را كتمان كرده و با عدم شهادت خود به دلالت حديث غدير به امامت و جانشينى گواهى ندادند. از اين رو، امام عليه السلام آنان را نفرين كرد و نفرين او در حق ايشان مستجاب شد. بنا بر اين، اگر مراد از حديث غدير چيزى غير از امامت و جانشينى بود، قطعا گروهى آن را كتمان نمى كردند.

1. نقل نفرين حضرت و بلاى كتمان كنندگان

در «أُسد الغابة» از عبدالرحمن بن مدلج از ابن عقده به سندش و احمد بن احمد در «مسند» و ابن كثير دمشقى از مسند احمد و نيز در «كنز العمّال» ، ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه را نقل كرده، و در آخر اضافه كرده اند كه چند تن برخاستند و شهادت دادند كه اين سخن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده اند، و عده اى هم كتمان كردند. حضرت كتمان كنندگان را نفرين كردند، و اينان از دنيا نرفتند مگر اينكه كور شدند يا برص گرفتند و آفتى به ايشان رسيد. يزيد بن وديعه و عبدالرحمن بن مدلج از آنان بودند.(1)

2. نام بعضى از كتمان كنندگان

از روايات پيشين روشن شد كه جماعتى شهادت يادشده را كتمان كردند و عبدالرحمن بن مدلج و يزيد بن وديعه دو تن از كتمان كنندگان بودند. زيد بن ارقم و انس بن مالك و براء بن عازب نيز - كه از صحابه بزرگ بودند - نيز در شمار آن كسان اند.

حلبى مى نويسد: سخن بعضى كه گفته اند دنباله «خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن ... » ساختگى است، مردود است. اين دنباله از طُرقى وارد شده كه ذهبى بسيارى شان را صحيح دانسته است. روايت شده كه على عليه السلام برخاست و خطبه خواند و خداى تعالى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود: هر كس را در روز غدير خم

ص: 278


1- . اسد الغابة: ج 4 ص 321. مسند احمد: ج 1 ص 119. تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 211. كنزالعمّال: ج 15 ص 115، به نقل از خطيب بغدادى.

حضور داشته سوگند مى دهم كه برخيزد؛ و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيده اند و به خاطر سپرده اند، نه آنان كه از ديگران شنيده اند و آگاه گشته اند.

هفده صحابى برخاستند. در روايتى آمده كه سى صحابى برخاستند. در «المعجم الكبير» شانزده صحابى و در روايت ديگرى دوازده صحابى آمده است. على عليه السلام به آنان فرمود: آنچه را شنيده ايد، عرضه كنيد. آنان حديث را ذكر كردند كه در آن آمده بود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. در روايت ديگرى آمده است: ... فَهذا مَولاهُ. از زيد بن ارقم نقل شده كه گفت: من از كسانى بودم كه (شهادت ندادم و) كتمان كردم و خدا مرا نابينا گرداند، و على عليه السلام كتمان كنندگان را نفرين كرده بود.(1)

ابن مغازلى نيز با سندش از زيد بن ارقم روايت كرده است: على عليه السلام مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: هر مردى كه شنيده كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز» ، سوگند مى دهم كه شهادت دهد. من از كسانى بودم كه كتمان كردم و به همين خاطر كور شدم.(2)

جمال الدين عطاءاللّه شيرازى مى نويسد: زِرّ بن حُبَيش روايت كرده است: على عليه السلام از دارالاماره بيرون آمد. سوارانى كه شمشيرها را به گردن آويخته و دستارها را بر سر نهاده و تازه از سفر رسيده بودند به پيشوازش رفتند و گفتند: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى اميرالمؤمنين، درود بر تو اى مولاى ما.

على عليه السلام پس از پاسخ سلام ايشان فرمود: اينجا چه كسانى از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله هستند ؟ دوازده مرد، از جمله: ابوايّوب خالد بن زيد انصارى، خُزَيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ثابت بن قيس بن شماس، عمّار بن ياسر، ابوهيثم بن تَيّهان، هاشم بن عُتبَة بن ابى وقّاص و حبيب بن بديل بن ورقاء، برخاستند و شهادت دادند كه در روز غدير خم شنيدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

ص: 279


1- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 336، 337.
2- . مناقب ابن مَغازلى: ص 23.

على عليه السلام به انس بن مالك و براء بن عازب فرمود: چه شما را بازداشت كه برخيزيد و شهادت دهيد كه شما هم آنچه را ديگران شنيده اند، شنيده ايد ؟ سپس فرمود: خدايا، اگر اين دو از سر دشمنى كتمان كردند مبتلايشان كن. براء كور شد و هنگامى كه راه خانه اش را از ديگران مى پرسيد به خود پاسخ مى داد: كسى كه نفرين او را فرو گرفته چگونه راه يابد ؟ و انس پاهايش مبتلا به برص شد.

گفته اند كه وقتى على عليه السلام از انس خواست شهادت دهد كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير - يعنى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است - را شنيده، عذر آورد كه فراموش كرده است. على عليه السلام دعا كرد: خدايا، اگر او دروغگو است لكّه سپيدى برص را بر سر او قرار بده، به گونه اى كه دستار آن را نپوشاند. پس چهره انس گرفتار برص شد، و پس از آن روبندى به چهره اش مى افكند.(1)

در روايت بَلاذرى آمده است: على عليه السلام بر منبر گفت: هر كس شنيده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم فرمود: خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز، به خدا سوگند مى دهم كه برخيزد و شهادت دهد.

انس بن مالك و براء بن عازب و جرير بن عبداللّه (بجلى) پايين منبر نشسته بودند. على عليه السلام سخن خود را تكرار كرد و هيچ كس پاسخ نداد. حضرت فرمود: خدايا، هر كس اين شهادت را آگاهانه كتمان كند، از دنيا مبر مگر اينكه نشانه اى بر او قرار دهى كه به آن شناخته شود. انس به برص مبتلا گشت و براء كور شد و جرير مرتدّ شد و به سَراة(2) رفت و در خانه مادرش در سَراة از دنيا رفت.(3)

حافظ ابونعيم شرح حال ابومحمد طلحة بن مُصَرِّف را نوشته و او را به پاكدامنى و مشتاق به عبادت و راستگويى و وفادارى و خوشخويى و صفا ستوده و گفته است:

ص: 280


1- . الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مخطوط .
2- . سَراة: منطقه كوهستانى در جنوب طائف. رجوع شود به: معجم البلدان: ج 3 ص 204، 205.
3- . انساب الاشراف: ص 156، 157.

سليمان بن احمد، از احمد بن ابراهيم بن كيسان، از اسماعيل بن عمرو بجلى، از مِسعَر بن كِدام، از طلحة بن مُصَرِّف، از عُمَيرة بن سعد براى ما نقل كرد:

على عليه السلام را ديدم كه بر فراز منبر - كه دوازده تن گرداگرد آن بودند - اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله را - كه ابوسعيد و ابوهريره و انس بن مالك در شمار ايشان بودند - سوگند داد و گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا شنيده ايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرمايد: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ همگى برخاستند و گفتند: به خدا سوگند آرى. يك تن از ايشان برنخاست و شهادت نداد.

على عليه السلام به او فرمود: چه مانع شد كه برخيرى و شهادت دهى ؟ گفت: اى اميرالمؤمنين، پير شده ام و فراموش كرده ام. على عليه السلام گفت: خدايا، اگر او دروغگو است به بلا گرفتارش كن. و ما ديديم كه پيش از آنكه از دنيا برود، در ميان دو چشمش نقطه سفيدى پديد آمد كه عمامه آن را نمى پوشاند.(1)

ج. نتيجه بحث

اينها روايات اهل سنت پيرامون رخداد مُناشده و كتمان و شهادت ندادن گروهى از صحابه به حديث غدير و نفرين امام عليه السلام بر آنان بود. چكيده و نتيجه بحث اين است:

1. امام عليه السلام با اهتمام كامل و با پافشارى، صحابه را سوگند داد كه هر يك از ايشان كه در روز غدير خم حاضر بوده و آن رخداد را به چشم خود ديده و به گوش خود سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را شنيده شهادت دهد تا به شهادت ايشان احتجاج كند. اين مُناشده را پيشوايان و دانشمندان بزرگ اهل سنت روايت كرده اند.

2. اين مُناشده به اين كيفيت و با اين احوال و قرائن، دلالت مى كند كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از سخن: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امامت و جانشينى است، زيرا اگر مراد از «مَولى» محبّ يا محبوب يا ناصر يا مانند اينها بود، مُناشده معنايى نداشت، چرا كه اين اوصاف به اعتراف همگان در امام عليه السلام وجود داشته و كسى هرگز آنها را انكار نكرده است. اين اوصاف حتى در ديگر صحابه هم وجود داشته است.

ص: 281


1- . حِلية الاولياء: ج 5 ص 26، 27.

3. جماعتى از صحابه از سر دشمنى با امام عليه السلام اين شهادت را كتمان كردند. اين نيز گواه آن است كه حديث غدير به امامت دلالت مى كند، زيرا اگر مراد از اين حديث امامت نبود، هرگز موردى براى كتمان وجود نمى داشت.

4. امام عليه السلام كتمان كنندگان را نفرين كرد و نفرين او بر آنان كارگر گشت. اگر معناى حديث غدير امامت و جانشينى نبود هرگز آنها را نفرين نمى كرد.

5 . اخبار مناشده و كتمان بعضى از صحابه، بنياد اعتقاد اهل سنت به عدالت همه صحابه را ويران مى كند، چرا كه كتمان شهادت از گناهان كبيره است و مرتكب كبيره بى ترديد فاسق است.

6 . اين اخبار نشان مى دهد كه گروهى از صحابه با اميرالمؤمنين عليه السلام دشمنى داشته اند و دشمنى شان با او به اندازه اى بوده كه شهادت يادشده را كتمان كنند و مرتكب اين گناه كبيره شوند. اين از مواردى است كه ادعاى دهلوى را به اينكه همه صحابه با امام عليه السلام دوستى مى كردند، باطل مى گرداند.

7. اين اخبار نشان مى دهد كه اين سخن بعضى از اهل سنت باطل است كه مى گويند: كتمان نصّ امامت و جانشينى امام عليه السلام از سوى صحابه محال است، زيرا اگر حديث غدير نصّ جانشينى امام عليه السلام باشد - كه هست - آنچه ما گفتيم ثابت شده است، چرا كه صحابه تلاش كرده اند تا اين نصّ روشن را كه در آن انجمن بزرگ از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شد كتمان كنند. تا جايى كه امام به طلب گواهى از صحابه و سوگند دادن آنان نيازمند مى شود !

اگر حديث غدير نصّ بر امامت و جانشينى نبود و مراد پيامبر صلى الله عليه و آله واجب گرداندن

محبت امام عليه السلام بود، اخبار مناشده نشان دهنده مخالفت صحابه با همين دستور است و باز هم ادعاى ما ثابت مى شود. زيرا كسانى كه سخن نبوى دالّ بر وجوب محبت امام عليه السلام را پنهان كنند، به طريق اولى آنچه را بر امامت و جانشينى وى دلالت كند پنهان خواهند كرد.

ص: 282

د. اشكال ابن روزبهان و پاسخ آن

نگرش در اين احاديث و اخبار، تعصّب ابن روزبهان و دشمنى اش با حق و بطلان ياوه هاى او پيرامون حديث مناشده را روشن مى كند، چرا كه او ادعا كرده كه اين حديث از ساخته هاى رافضيان است !

1. اشكال ابن روزبهان

وى مى نويسد: اما اينكه گفته اند اميرالمؤمنين عليه السلام از انس بن مالك خواست شهادت دهد و او عذر آورد كه فراموش كرده، و در پى آن حضرت انس را نفرين كرد، ظاهرا از ساخته هاى رافضيان است، زيرا خبر: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، در غدير بوده، و به سبب فراوانى استماع شنوندگان مستفيض گونه بوده است.

از اين رو، چه حاجتى بوده كه از انس خواسته شود تا شهادت دهد ؟ و اگر فرض كنيم كه اميرالمؤمنين عليه السلام طلب شهادت كرده و انس شهادت نداده، اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نبوده كه ملازم رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه ده سال خادم آن حضرت بوده، نفرين كند تا دچار برص گردد. ساختگى بودن حديث روشن است.(1)

2. جواب اشكال ابن روزبهان

اشكال ابن روزبهان از چند جهت پاسخ داده مى شود:

پاسخ اول: مُناشده انس و ديگران متواتر است

فضل بن روزبهان حاجت به طلب گواهى از انس را نفى كرده و دليل آن را استفاضه حديث غدير دانسته است. اما اين سخن باطل است، زيرا طلب گواهى امام عليه السلام از انس بن مالك امرى ثابت و مشهور و بلكه متواتر است. از اين رو تكذيب اينگونه حديث بر پايه اين گمان شگفت است !

پاسخ دوم: حديث غدير متواتر است نه مستفيض گونه

بى گمان حديث غدير كه اين شمار انبوه شنوندگان آن را شنيده اند، حديثى متواتر

ص: 283


1- . ابطال نهج الباطل مخطوط .

و در بالاترين درجات تواتر است. از اين رو آن را مستفيض گونه دانستن دورى از انصاف و دشمنى با حق است.

پاسخ سوم: نمونه هايى از نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله بر مخالفان

سخن ابن روزبهان كه اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نبوده كه كسى را نفرين كند باطل است، چرا كه در حقيقت خرده گيرى از انبياء و اوصياست. زيرا نفرين مخالفان سنّتى از سنت هاى پيامبران و جانشينان آنان در بعضى زمان هاست. همچنين هر كس به سيره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مراجعه كند، به موارد پرشمارى از اين دست آگاه خواهد گشت. اينك نمونه هايى از آن موارد:

يك. يكى از اين نمونه ها نفرين نبى صلى الله عليه و آله بر منافقانى است كه در ليلة العقبه خواستند كه گزندى به حضرتش رسانند. حلبى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله صبح كرد، اسيد بن حضير نزد حضرت آمد و گفت: اى فرستاده خدا، چرا ديشب از راه درّه نرفتى، با آنكه از راه گردنه آسان تر بود ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: آيا مى دانى منافقان چه مى خواستند ؟ و ماجرا را براى او بازگو فرمود.

اسيد گفت: اى فرستاده خدا، مردم رسيده و گرد آمده اند. هر طايفه اى را فرمان ده تا كسى را كه چنين قصدى كرده بكشند، و اگر دوست دارى نام هاى آنان را آشكار گردان. سوگند به آن كس كه تو را به حق بر انگيخت، به هيچ كارى نپردازم تا اينكه سرهاى آنها را برايت بياورم.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من خوش ندارم مردم بگويند كه محمد به يارى قومى با مخالفانش جنگيد تا اينكه خدا به سبب آنان او را بر ديگران مسلط گرداند، ولى او پس از اين به كشتن يارانش پرداخت. اسيد گفت: اى فرستاده خدا، اينان ديگر ياران و اصحاب تو به شمار نمى روند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شهادتين نمى گويند ؟

پس از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را گرد آورد و به آنها گفت كه از سخنى كه گفته و به آنچه بر آن همداستان گشته بودند آگاه است. اما آنان به خدا سوگند خوردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشته اند. در اين هنگام خدا اين آيات را فرو فرستاد: «يَحلِفُونَ

ص: 284

بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَد قالُوا كَلِمَةَ الكُفرِ ... وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالُوا»(1): «به خدا سوگند مى خورند كه سخنى نگفته اند حال آنكه سخن كفر را بر زبان رانده اند ... و آهنگِ كارى را كردند كه به آن دست نيافتند» .

رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را نفرين كرد و فرمود: خدايا، آنان را با «دبيله» بزن. «دبيله» آتشى برافروخته است كه ميان دو شانه آنان نمايان مى شود تا از ميان سينه هاى آنان آشكار گردد. در روايت ديگرى هست كه «دبيله» پاره اى از آتش است كه بر رگ هاى قلب هر يك از ايشان بيفتد و آنان را هلاك كند.(2)

دو. نمونه ديگر نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله است بر كسى كه نمازش را قطع كند. حلبى مى نويسد: در «الإمتاع» آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در تبوك، كنار درخت خرمايى نماز مى گزارد كه كسى آمد و از ميان او و آن درخت خرما گذشت. در روايتى هست كه آن كس بر الاغى سوار بود. حضرتش او را چنين نفرين كرد: نماز ما را بريد، خدا جاى پايش را ببرد. پس او زمينگير شد.(3)

سه. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را كه با تقليد از نحوه راه رفتن، حضرتش را ريشخند مى كرد نفرين نمود. سيوطى مى نويسد: ابوالشيخ از قَتاده و ابن مردوَيه از ابن عمر روايت كرده اند: مردى پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله از حضرتش تقليد مى كرد و خود را به زمين مى افكند. پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد و فرمود: همين گونه بمان. آن مرد نزد خانواده اش بازگشت، ولى يك ماه از هوش رفته و بر زمين افتاده بود. سپس به هوش آمد، و چون به هوش آمد به هيئتى بود كه از پيامبر صلى الله عليه و آله تقليد و حضرتش را ريشخند مى كرد.(4)

پاسخ چهارم: نمونه هايى از نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام

خواجه پارسا مى نويسد: امام مستغفرى به اِسناد خود روايت كرده كه

ص: 285


1- . توبه / 74.
2- . السيرة الحلبية: ج 3 ص 121، در گزارش غزوه تبوك.
3- . السيرة الحلبية: ج 3 ص 121.
4- . الدرّ المنثور: ج 4 ص 108.

اميرالمؤمنين على عليه السلام در رَحبه، از مردى درباره حديثى پرسيد و آن مرد وى را تكذيب كرد. على عليه السلام به آن مرد فرمود: هر آينه تو مرا تكذيب كردى. مرد گفت: من تو را تكذيب نكردم. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: من خداى سبحانه را خواهم خواند كه اگر دروغگو باشى چشمت را كور كند. مرد گفت: خداى عزوجل را بخوان. اميرالمؤمنين على عليه السلام آن مرد را نفرين كرد و چشم آن مرد كور گشت و نابينا از رَحبه بيرون رفت.(1)

عبدالرحمن جامى نيز اين خبر را به همين شكل از مستغفرى نقل كرده است.(2) و اما مستغفرى - راوى اين ماجرا - از دانشمندان پرآوازه اهل تسنن است، كه عبدالقادر قرشى و محمود بن سليمان كفوى و جمال الدين اِسنَوى وى را بسيار ستوده اند.(3) عده اى ديگر از بزرگان اهل سنت نيز اين روايت را - با كمى تغيير - نقل كرده اند، از جمله: خوارزمى، وصابى از سيره عمر ملاّ، ابن حجر، محمد صدر عالم و ابن كثير.(4)

همچنين عبدالرحمن جامى در «شواهد النبوة» روايت كرده كه امام عليه السلام كسى را كه اخبار او را براى معاويه مى نوشت نفرين كرد و او كور شد.(5)

پاسخ پنجم: نمونه هايى از نفرين صحابه

اضافه بر اين، از صحابه هم نفرين هايى نقل شده است. از جمله:

يك. احمد بن عطاءاللّه اسكندرى پس از نقل حكايتى در دعاى ابراهيم بن ادهم، كرامتى براى سعد بن ابى وقّاص روايت كرده است. وى مى نويسد:

ص: 286


1- . فصل الخطاب خواجه محمد پارسا حافظى .
2- . نفحات الانس: ص 25.
3- . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 180، 181. كتائب اعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار مخطوط . طبقات الشافعية: ج 2 ص 403.
4- . مناقب خوارزمى: ص 273. الاكتفاء فى فضائل خلفاء الأربعة مخطوط . الصواعق المحرقة: ص 77. معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام (مخطوط) . ازالة الخفاء فى سيرة الخلفاء: ج 2 ص 112. تاريخ ابن كثير: ج 8 ص 5 .
5- . شواهد النبوة: ص 167.

شيخ ابوالعباس گويد: اين عين كمال نيست، بلكه آنچه سعد - يكى از افراد عَشَره مُبَشَّره - انجام داده عين كمال است. زنى مدعى شد كه سعد چيزى از بوستان او گرفته است. سعد در برابر اين ادعا گفت: خدايا، اگر او دروغگو است نابينايش گردان و او را در جايش بميران. پس آن زن كور شد و روزى كه در بوستانش راه مى رفت در چاهى افتاد و مرد.

بنا بر اين، اگر آنچه ابراهيم انجام داده عين كمال مى بود، فعل صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله به اينكه عين كمال باشد اولى است. ولى سعد از امناى خداست و جان او و جان ديگرى نزد وى يكسان است. از اين رو، سعد نه به آن سبب كه آن زن شخص او را آزار داد نفرينش كرد، بلكه به اين خاطر آن زن را نفرين كرد كه او صحابى رسول اللّه صلى الله عليه و آله را آزار داده بود.(1)

دو. در موردى ديگر ابويوسف نقل كرده است: ليث بن سعد، از حبيب بن ابى ثابت براى من نقل كرد: اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و جماعت مسلمين از عمر بن خطاب خواستند كه شام را (ميان آنان) قسمت كند، چنانكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله خيبر را (ميان آنان) قسمت كرد.

سخت گير ترين مردم در اين موضوع بر عمر، زبير بن عوّام و بلال بن رباح بودند. عمر گفت: اگر چنين كنم، مسلمانان پس از شما را بى چيز وانهاده ام. سپس افزود: خدايا، مرا در برابر بلال و اصحابش كفايت كن. و مسلمانان بر اين باور بودند كه طاعونى كه در عِمَواس گريبان آنان را گرفت از نفرين عمر بوده است. عمر مردم شام را در ذمّه حكومت قرار داد تا به مسلمانان خراج بپردازند.

همچنين ولى اللّه دهلوى اين ماجرا را نقل كرده است. در كتاب «الرَّوض الأُنُف» نيز اين ماجرا را در سفر عمر به شام و پس از فتح آن نقل كرده، و ايده تقسيم نكردن آن را

ص: 287


1- . لطائف المنن فى مناقب آل شيخ ابى العباس و شيخه ابى الحسن در هامش لطائف المنن شعرانى : ج 1 ص 143، 144.

مشورت دادن معاذ به عمر نقل كرده است. همچنين فخرالدين زيلعى از ابوبكر رازى اين ماجرا نقل كرده است.(1)

پاسخ ششم: پاسخ صاحب «احقاق» به ابن روزبهان

بطلان كلام ابن روزبهان با ادله يادشده روشن شد. صاحب «إحقاق الحق» در پاسخ گفته است:

اينكه او از اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام دور دانسته كه دمساز و خادم رسول خدا صلى الله عليه و آله را نفرين كند تا گرفتار برص شود، صوفى گرى بى معنايى است؛ زيرا آنگاه كه انس بن مالك با داشتن علم يقينى در اظهار حق خويشاوندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از شهادت خوددارى كرده، در واقع در محبت آنان كه به نص قرآن مجيد واجب است كوتاهى كرده و ريسمان پيروى پيامبر صلى الله عليه و آله را از گردنش گشود و خداوند كار و خدمتش را باطل گرداند.

بنا بر اين، كمترين درجه كيفرش در دنيا اين است كه بر او نفرين شود تا گرفتار بيمارى هاى تمسخرآميز شود، و البته نتيجه كار خود را در آخرت خواهد چشيد. با اين همه، در سخن ابن روزبهان دو فايده هست:

فايده اول: ابن روزبهان طلب گواهى بر آنچه را شنوندگانش پرشمار و مستفيض گونه باشد انكار كرده است. ما بر پايه اين سخن مى گوييم: وجوب محبت على عليه السلام امر ثابت و مستفيضى است كه طلب شهادت درباره آن باطل است، ولى چنانكه دانستى بنا بر روايات اهل تسنّن، امام عليه السلام براى حديث غدير طلب گواهى كرد.

بنا بر اين، مراد از حديث غدير ايجاب محبت و مودّت او نبوده، بلكه امر شكوهمند و سترگى بوده كه بيشتر اصحابى كه آن را شنيده و به خاطر سپرده بودند انكارش كرده بودند. از اين رو، امام عليه السلام به طلب شهادت بر آن حاجت پيدا كرده است.

ص: 288


1- . الخراج: ص 26. قرّة العينين: ص 71. الرَوض الأُنُف: ج 6 ص 581 . شرح كنز الدقائق زيلعى: ج 3 ص 282.

فايده دوم: ابن روزبهان در سخنش به كثرت شنوندگان خبر رويداد غدير خم اعتراف كرده است. بنا بر اين، در وقوع اين رويداد و ثبوت اين خبر شريف شكّى نخواهد ماند. و اين ردّ متعصبان و ستيزه جويانى است كه حديث را انكار مى كنند و دروغ مى شمارند.

ه . اعتراف حلبى به دلالت شهادت طلبى

تا اينجا ثابت شد كه امام عليه السلام از جماعتى از صحابه خواست كه بر حديث غدير خم شهادت دهند، كه بعضى از آنان شهادت دادند و بعضى كتمان كردند. اين امر مناقشات ابن روزبهان و فخر رازى در «نِهاية العقول» را باطل مى كند.

همچنين ثابت شد كه اين طلب گواهى براى امر شكوهمند و بزرگى بوده كه بيشتر صحابه انكارش كرده بودند. اين امر جز جانشينى نبوده، زيرا اگر آن امر چيزى غير از جانشينى و امامت مى بود، بعضى از صحابه انكارش نمى نمودند و كتمان كنندگان كتمانش نمى كردند.

1. اشكال حلبى

اعتراف حلبى به اينكه امام عليه السلام براى ردّ كسانى كه در خلافت با او كشمكش كردند به حديث غدير احتجاج كرد، به درستى سخن ما گواهى مى دهد. حلبى مى نويسد:

اگر بپذيريم كه مرادِ حديث آن است كه على عليه السلام به امامت أولى است، مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، زيرا در غير اين صورت على عليه السلام با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله امام بوده است. براى آينده نيز وقت خاصى تعيين نشد.

پس از كجا ادّعا مى شود كه اين آينده پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است ؟

بلكه رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليه السلام بيعت كردند و او خليفه گشت. دليل اين سخن آن است كه على عليه السلام تنها زمانى به حديث غدير احتجاج كرد كه خلافت به او بازگشت.

در آن زمان - چنانكه گذشت - براى ردّ كسانى كه با او كشمكش كردند به اين حديث احتجاج كرد. بنا بر اين، سكوت على عليه السلام از احتجاج به اين حديث تا زمان

ص: 289

خلافتش براى كسانى كه اندك خردى دارند - چه رسد به مردم فهيم - گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست.(1)

2. پاسخ اشكال حلبى

و اما پاسخ سخنان حلبى:

پاسخ اول

حلبى مى گويد: مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، چرا كه در غير اين صورت على عليه السلام با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله امام بوده است. اين سخن باطل است، زيرا در حديث قيدى وجود ندارد كه مقتضى اين معنى باشد، بلكه حديث شريف مطلق است.

بنا بر اين، معنايش اين است كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ أولى مِنهُ بِالإمامَةِ: هر كس من مولاى او هستم على از او به امامت سزاوارتر است. اين معنايى است كه شيعه اماميه در گذشته و اكنون آن را اثبات مى كند، و ستيزه جويان اهل سنت با آن مى ستيزند.

پاسخ دوم

حلبى مى گويد: رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليه السلام بيعت كردند و او خليفه گشت. معناى اين سخن حمل «اولويّت به امامت» در زمانِ پس از عثمان بن عفّان است. اين حمل جدا نادرست است و تبريك ابوبكر و عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام پس از حديث غدير - چنانكه در «الصواعق» و كتاب هاى ديگر آمده بنياد سست آن را از ريشه كن مى كند، زيرا آن دو اعتراف كردند كه امام عليه السلام مولاى هر مؤمنى است. در نتيجه، به اعتراف آنها امام عليه السلام مولاى آن دو نيز خواهد بود، چه اينكه آن دو از مؤمنان باشند يا نباشند. بنا بر اين، على عليه السلام از آن دو به امامت سزاوارتر خواهد بود. بنا بر همه اينها، مقيّد كردن ولايت به زمان پس از عثمان بر پايه فهم و اعتراف ابوبكر و عمر باطل است.

ص: 290


1- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 338.

همچنين، بنا بر حمل مَولى بر «أولى به امامت» ، شكّى در دلالت حديث غدير به امامت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام بر جاى نمى ماند. پس بنا بر اينكه بر امامت و جانشينى خلفاى سه گانه نصّى وجود ندارد - اين مطلب نزد اهل تسنّن ثابت و پذيرفته است، تا جايى كه شخص دهلوى به آن معترف است - مطلق وجود نصّ بر جانشينى امام عليه السلام خلافت بلافصل او را ثابت مى كند، چرا كه مقدّم داشتن غير منصوص بر منصوصٌ عليه قبيح است.

پاسخ سوم

حلبى مى گويد: سكوت على عليه السلام از احتجاج به اين حديث تا زمان خلافتش ... ، گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست. اين سخن نيز به دليل مناشده امام عليه السلام با ابوبكر و اصحاب شورى مردود است؛ شيعه سكوت على عليه السلام را قبول ندارد، بلكه شيعيان اين ادعا را تكذيب و انكار مى كنند. پس اين ادعاى حلبى در برابر شيعه اماميه سودى به حالش ندارد و حديث غدير را از صلاحيت احتجاج و استدلال ساقط نمى كند.

در اينجا به بعضى از روايات شيعه اماميه كه در بردارنده مناشده امام عليه السلام با ابوبكر و اصحاب شورى به حديث غدير است اشاره مى كنيم:

روايت اول: شيخ صدوق روايت كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر بن ابى قحافه فرمود: به من بگو شايسته امر خلافت به چه ويژگى هايى شايسته اين امر مى شود ؟ ابوبكر گفت: به خيرخواهى و وفا، دفع سازشكارى و چاپلوسى و جانبدارى، نيكوروشى، آشكار كردن عدل، علم به كتاب، سخنى كه جداكننده حق و باطل باشد، زهد در دنيا و بى اعتنايى به آن، ستاندن داد ستمديده از ستمگر؛ چه نزديك باشد و چه دور. و سپس خاموش شد.

على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند مى دهم، اين ويژگى ها را در خود مى يابى يا در من ؟ ابوبكر گفت: نه در خودم، بلكه در تو.

ص: 291

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من پيش از همه مردان مسلمان پيامبر صلى الله عليه و آله را اجابت كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من حاضرين در موسم و همه مسلمانان را به سوره برائت آگاه كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من در روز غار با جان خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله نگهدارى كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا من از سوى خدا در آيه بخشش انگشترى در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله صاحب ولايت شدم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا من بر پايه حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير مولاى تو و هر مسلمانى ام يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.(1)

روايت دوم: شيخ طوسى از امام رضا از پدرانش عليهم السلام روايت كرده است: هنگامى كه ابوبكر و عمر به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام و از او درخواست بيعت كردند و سپس از نزد او بيرون آمدند، حضرتش از خانه به مسجد رفت و (به سخنرانى پرداخت) و خداى را به خاطر نيكويى هايى كه به آنان - يعنى اهل بيت عليهم السلام - كرده و در ميان آنان فرستاده اى از ايشان برانگيخته و پليدى را از آنان دور كرده و به گونه اى خاص پاكشان ساخته است سپاس گذارد و ستود، و سپس فرمود:

فلان و فلان نزد من آمدند و از من خواستند تا با كسى بيعت كنم كه او خود بايد با من بيعت كند.

من پسرعموى پيامبر صلى الله عليه و آله و پدر پسران او و صدّيق اكبر و برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم، و هر كس جز من چنين دعوى كند دروغگو است.

من پيش از هر كسى اسلام آوردم و نماز گزاردم.

ص: 292


1- . الخصال: ج 2 ص 549 .

من وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله و همسر دخترش سرور زنان جهان فاطمه بنت محمد عليهاالسلام هستم.

من پدر حسن و حسين عليهماالسلام دو نوه رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. ما خاندان رحمتيم. خدا به سبب ما شما را هدايت كرد و از گمراهى نجات داد.

من صاحب روز غديرم، و در اين باره آياتى در حق من نازل شده است.

من وصى نبى صلى الله عليه و آله در امور كسانى از خاندان اويم كه مى ميرند، و من معتمَد وى در ميان زندگان امت او هستم. پس از خدا پروا كنيد و او را در نظر داشته باشيد تا گام هايتان را استوار گرداند و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس به خانه اش بازگشت.(1)

روايت سوم: شيخ حسن بن محمد ديلمى روايت مى كند: از امام صادق عليه السلام روايت شده كه ابوبكر در كوى بنى نجّار اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد. به او سلام كرد و با او دست داد و به او فرمود: اى ابوالحسن، آيا در دلت نسبت به اينكه مردم مرا به جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله گماردند و آنچه در روز سقيفه رخ داد و كراهتت از بيعت، كدورتى دارى ؟ به خدا سوگند كه من چنين نمى خواستم، بلكه مسلمانان در كارى همداستان گشتند كه مرا نمى رسيد در آن با ايشان مخالفت كنم ... .

اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر، آيا كسى را ثقه تر از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شناسى ؟ او در چهار جا براى من از تو و جماعت همراه تو - كه عمر و عثمان در ميانشان بودند - بيعت گرفت: در «يوم الدار» و در «بيعت رضوان» زير درخت و در روز جلوسش در خانه ام سلمه و در روز غدير پس از بازگشتش از حجة الوداع. (در روز غدير) همه شما گفتيد: شنيديم و خدا و فرستاده اش را فرمان برديم. و پيامبر صلى الله عليه و آله به شما فرمود: خدا و فرستاده اش بر شما گواه اند. و شما همگى پاسخ داديد: خدا و فرستاده اش بر ما گواه اند.

ص: 293


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 247، به نقل از امالى شيخ طوسى.

پيامبر صلى الله عليه و آله به شما فرمود: بر اين امر گواه يكديگر باشيد و حاضرانتان آن را به غايبانتان برسانند، و هر كس از شما كه آن را شنيده براى كسانى كه نشنيده اند بازگو كند.

در اين ميان تو گفتى: آرى اى رسول خدا، و همگى به پيامبر صلى الله عليه و آله و به من به خاطر اينكه خدا ما را گرامى داشت تبريك گفتيد. سپس عمر نزديك شد و به شانه من زد و در حضور شما گفت: آفرين، آفرين اى پسر ابوطالب ! مولاى ما و مولاى مؤمنان گشتى.

ابوبكر گفت: اى اميرمؤمنان، امرى را به ياد من آوردى كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله شاهد آن بود آن را از او مى پذيرفتم.(1)

اگر اهل سنت از پذيرش اين روايات سر باز زنند، ما استدلال اميرالمؤمنين عليه السلام به نصّ بر امامتش در روزگار خلافت ابوبكر را از روايات ايشان مى آوريم:

روايت چهارم: اسعد بن ابراهيم بن حسن بن على حنبلى در اربعينش، از استادش عمر بن حسن معروف به ابن دحيه(2) روايت كرده است: حديث سوم: ثَورى، از اعمش، از سالم بن ابى جعد روايت كرده است: نزد انس بن مالك رفتم، در حالى كه چشمش كور و بر چهره اش سپيدى برص نمايان بود.

كسى - كه گويا بين او و انس كينه اى بود - به سوى انس برخاست و گفت: اى همراه رسول خدا، اين علامتى چيست كه به چهره ات مى بينم ؟ حال آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: مؤمن دچار برص و جذام نمى شود !

انس سر به زير انداخت و چشمانش اشك مى باريد. در اين حال گفت: اين سپيدى به سبب نفرين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بر من، بر چهره ام پديد آمده است. جماعتى از حاضران از انس خواستند كه حديث اين ماجرا را باز گويد.

ص: 294


1- . ارشاد القلوب: ص 246.
2- . ابن خَلِّكان وى را توثيق كرده و بسيار ستوده است. وفيات الاعيان: ج 3 ص 121.

انس گفت: هنگامى كه سوره كهف نازل شد، بعضى از صحابه از پيامبر صلى الله عليه و آلهخواستند كه اصحاب كهف را به ايشان نشان دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله وعده داد كه چنين كند. فرشى به حضرتش هديه شد و صحابه آن وعده را به ياد وى آوردند. حضرتش فرمود: على را حاضر كنيد. چون على عليه السلام آمد به من فرمود: اى انس، فرش را بگستران. من فرش را گستردم. پيامبر صلى الله عليه و آله به صحابه دستور داد كه بر فرش بنشينند.

چون بر فرش نشستند، فرش بلند شد و به هوا رفت تا نيمروز به سير خود ادامه داد. سپس ايستاد و ما از جاى برخاستيم و بر زمين راه رفتيم تا به غار رسيديم. مردمانى را ديديم كه در خواب بودند و چهره هايشان همچون چراغ مى درخشيد. جامه هاى سپيدى بر تن داشتند و سگ آنان دو بازويش را بر درگاه غار گسترده و نشسته بود. سراسر وجود ما ترس شد.

اميرالمؤمنين عليه السلام به پيش رفت و فرمود: سلام بر شما. آنان نيز سلام او را پاسخ دادند. ديگران نيز پيش رفتند و سلام كردند، ولى آنان سلامشان را پاسخ نگفتند. على عليه السلام به اصحاب كهف فرمود: چرا سلام اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاسخ نمى دهيد ؟

يكى از آنان گفت: از پسرعمو و پيامبرت بپرس. سپس على عليه السلام به آن جماعت فرمود: بر جاى خود بنشينيد.

چون بر جاى نشستند، على عليه السلام فرمود: اى فرشتگان خدا، فرش را بالا بريد. فرش بالا رفت و ما به اندازه اى - كه خدا مى داند - در هوا سير كرديم. سپس فرمود: ما را بر زمين نهيد تا نماز ظهر را بگذاريم. ناگاه ديديم در سرزمينى هستيم كه در آن آبى نيست تا بنوشيم و وضو بگيريم. على عليه السلام با پايش بر زمين زد و آب گوارايى از زمين جوشيد. وضو گرفتيم و نماز گزارديم و آب نوشيديم. على عليه السلام فرمود: نماز عصر را با رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهيد گزارد. فرش ما را تا عصر سير داد و ناگاه ما در كنار درِ مسجد بوديم.

چون پيامبر صلى الله عليه و آله ما را ديد فرمود: شما ماجرا را بازگو مى كنيد يا من بگويم ؟ و شروع به بازگو كردن ماجرا كرد، گويا كه همراه ما بوده است. على عليه السلام به حضرتش عرض كرد:

ص: 295

چرا اصحاب كهف سلام مرا پاسخ گفتند، ولى سلام همراهانم را نه ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آنان تنها سلام پيامبر يا جانشين پيامبر را پاسخ مى دهند. سپس افزود: اى انس، براى على گواهى بده.

پس از آن، چون روز سقيفه فرا رسيد، على عليه السلام از من خواست كه به ماجراى آن فرش گواهى دهم، اما من گفتم: فراموش كرده ام. على عليه السلام فرمود: اگر پس از سفارش رسول اللّه صلى الله عليه و آله آن را كتمان مى كنى، خدا بر چهره ات سپيدى برص نشاند و آتشى در شكمت افكند و چشمت را كور گرداند. و من گرفتار برص شدم و شكمم آتش گرفت و كور گشتم.

انس به سبب حرارتى كه در شكمش بود، نمى توانست در ماه رمضان و غير آن روزه بگيرد، و در برابر هر روزى از ماه رمضان كه روزه نمى گرفت تهيدستى را غذا مى داد. انس در بصره مرد.(1)

اما عدم نقل احتجاج امام عليه السلام به حديث غدير در روزگار خلافت ابوبكر و غير او از سوى اهل سنت هرگز حجتى در برابر شيعه نخواهد بود، چنانكه نقل يكى از فريقين بر ديگرى حجت نيست.

فخر رازى در «نِهاية العقول» در وجه استدلال به حديث غدير نوشته است: دوم: بى گمان على عليه السلام در روز شورى هنگامى كه مى كوشيد تا فضائلش را بيان كند، حديث غدير را ياد كرد و هيچ كس او را انكار نكرد. عدم انكار حاضران نسبت به حديث غدير با وجود انگيزه هاى بسيار در خدشه كردن بر چيزى كه آدمى خواهان آن است تا به آن بر ديگران تفاخر كند، دليل صحت آن است.

فخر رازى در ادامه و در پاسخ به اين استدلال نوشته است: اما وجه دوم؛ يعنى مناشده در روز شورى ضعيف است، زيرا همانگونه كه بايد صحت اصل حديث اثبات شود، صحت اين مُناشده هم بايد اثبات شود، بلكه اثبات صحت مناشده مهم تر

ص: 296


1- . الاربعين مخطوط .

است. چنانچه بيشتر محدثان اين مناشده را انكار مى كنند. اما به فرض صحت آن، ما نمى پذيريم كه آن به همه صحابه رسيده باشد. و با فرض اينكه به همه صحابه رسيده باشد، اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان ايشان كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد.(1)

چگونه فخر رازى مى گويد: اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان صحابه كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد ؟ با اينكه پيروانِ منحرفان از اميرالمؤمنين عليه السلام در نقل اين انكار انگيزه هاى بسيارى داشته اند، حال آنكه هرگز كسى چنين انكارى را نقل نكرده است.

اگر عدم نقل در همچون امورى كه انگيزه ها در نقلش فراوان است دليل عدم اصل انكار نيست، چگونه است كه عدم نقل استدلال و احتجاج امام عليه السلام به حديث غدير در زمان ابوبكر و غير او كه البته انگيزه هاى اين عدم نقل نيز فراوان بوده، دليل بر عدم اصل استدلال و احتجاج امام عليه السلام است ؟ !

افزون بر اين، پيشتر معلوم شد كه واحدى اشعارى را روايت كرده كه امام عليه السلام آنها را در حضور ابوبكر و عمر و عثمان و ديگران خوانده، و آن اشعار نمونه هايى از فضائل و ويژگى هاى او از جمله حديث غدير را در بر داشته است. بنا بر اين، ادعاى سكوت امام از احتجاج به حديث غدير در زمان خلفاى سه گانه دروغ است.

و. استبعاد ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير

بى گمان انكار ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير در ماجراى مناشده حضرت، از ادلّه استوار بر دلالت اين حديث به امامت و جانشينى است، چرا كه اگر حديث غدير معنايى غير از امامت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله داشت، انكار و شك وجهى نداشت.

در روايت احمد بن حنبل از ابوالطُفَيل آمده است: (پس از مناشده) از رَحبه بيرون آمدم، ولى گويا در دلم چيزى خلجان مى كرد. زيد بن ارقم را ديدم و به او گفتم: شنيدم

ص: 297


1- . نِهاية العقول مخطوط .

كه على عليه السلام چنين و چنان مى گفت. زيد گفت: چه را انكار مى كنى ؟ من خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه اين سخنان را بر زبان آورد.(1)

همچنين در روايت نسايى و ابن كثير و در «زين الفتى» و نيز در «الرياض النضرة» از طريق ابن حِبّان همين آمده است.(2)

اگر گفته شود: شايد ابوالطفيل نسبت به وجوب محبت على عليه السلام دچار شك گشته و به آن سبب كه على عليه السلام ناصر يا محب مؤمنان باشد دلش گرفتار ترديد شده بود ؟ ! جوابش اين است كه اين را هيچ كس در حق ابوالطفيل - كه از بزرگان و دانشمندان صحابه است - جايز نمى شمارد.

و اما در مورد ابوالطفيل، ابن عبدالبَرّ و ابن اثير(3) گويند: ابوالطفيل عامر بن واثلة، در روز اُحد زاده شد، و از روزگار هجرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله هشت سال را درك كرد. وى بعدها در كوفه ساكن شد و على عليه السلام را در همه جنگ هايش همراهى نمود. هنگامى كه على عليه السلام شهيد شد، به مكه بازگشت و در آنجا ماند تا اينكه در سال 100 درگذشت. ابوالطفيل فاضل و دانشمند و حاضر جواب و فصيح بود. او اهل تشيع على عليه السلام بود و او را از ديگران برتر مى دانست، و ابوبكر و عمر را مى ستود و بر عثمان رحمت مى فرستاد. ابوالطفيل ماجرايى در مجلس معاويه دارد، كه در آنجا از اميرالمؤمنين عليه السلام دفاع كرد.

قرينه 8 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در صدر حديث غدير: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم
اشاره

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت صدر حديث است؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله حديث غدير را با اين جمله آغاز كرد: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ اين دليل آشكار و برهان قاطع

ص: 298


1- . مسند احمد: ج 4 ص 370.
2- . الخصائص نسايى : ص 100. تاريخ ابن كثير: ج 3 ص 346. زين الفتى بتفسير سورة هل اتى (مخطوط) . الرياض النضرة فى فضائل العشرة المبشَّرة: ج 2 ص 223.
3- . الاستيعاب: ج 4 ص 1696. اسد الغابة: ج 5 ص 234.

است بر اينكه «مَولى» در حديث به معناى «اولى بالتصرّف» است. اين دليل مبتنى به اثبات امورى است:

اثبات جمله «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.

دلالت اين جمله بر «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله و آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» .

دلالت آمدن اين جمله در آغاز حديث غدير به اينكه مراد از «مَولى» در حديث، همان مراد از «اولى» در اين جمله است.

اكنون به اثبات اين امور سه گانه مى پردازيم تا دليل ما تامّ باشد:

الف. نام شمارى از راويان اين خبر

عده بسيارى از عامه جمله «ألَستُ أولى ... » را در صدر حديث غدير نقل كرده اند و شكى در ثبوت جمله ياد شده نيست. از جمله اين افراد هستند:

1. مَعمَر بن راشد اَزدى، ابوعُروه

2. عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى

3. فضل بن دكين، ابونُعَيم، شيخ بخارى

4. عفّان بن مسلم

5 . على بن حكيم اَودى

6 . عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبَه

7. عبيداللّه بن عمر قواريرى

8 . قُتَيبة بن سعيد ثقفى بلخى بغلانى

9. احمد بن حنبل شيبانى

ص: 299


1- . احزاب / 6 .

10. محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى، ابوعبداللّه

11. عبداللّه بن احمد بن حنبل

12. احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار

13. احمد بن شعيب نَسايى، ابوعبدالرحمن

14. حسن بن سفيان بن عامر، ابوالعباس

15. احمد بن على موصلى، ابويَعلى

16. محمد بن جرير طبرى شافعى

17. محمد بن على بن حسين، حكيم تِرمِذى

18. يحيى بن عبداللّه غبرى، ابوزكريا

19. دَعلَج بن احمد سِجزى

20. محمد بن حِبّان بُستى، ابوحاتِم

21. سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم

22. على بن عمر دارَقُطنى، ابوحسن

23. احمد بن محمد ثعلبى

24. اسماعيل بن على بن حسين بن زنجويه، ابن سمان

25. مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد

26. على بن حسن بن حسين خِلَعى

27. احمد بن محمد عاصمى

28. عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى

29. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

30. عمربن محمدبن خضراردبيلى، ملاّ

31. محمد بن ابى بكر مدينى، ابوموسى

32. اسعد بن محمود عِجلى اصفهانى، ابوالفتوح

ص: 300

33. احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين

34. ابراهيم بن عبداللّه وصابى

35. ابراهيم بن محمد حموئى جوينى

36. جمال الدين زرندى

37. اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى

38. على بن شِهاب الدين همدانى

39. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى

40. على بن محمد، نورالدين، ابن صبّاغ

41. حسين بن معين الدين ميبدى

42. عبداللّه بن عبدالرحمن، اصيل الدين محدّث

43. عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى

44. محمود بن محمد بن على شيخانى

45. على حلبى، نورالدين

46. حسام الدين بن محمد بايزيد سهارنپورى

47. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى

48. محمد صدر عالم

49. احمد بن عبدالقادر

50 . مولوى محمد مبين

از اينجا روشن مى شود كه ستيزه جويى رازى از اعتبار ساقط است. وى مى نويسد: اگر ما صحت اصل حديث را بپذيريم، صحت مقدمه آن، يعنى: ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم، را نخواهيم پذيرفت. زيرا در هيچ يك از طرقى كه شما براى صحيح شمرده شدن اصل حديث ذكر مى كنيد اين مقدمه نيامده است، و بيشتر كسانى كه اصل حديث را روايت كرده اند اين مقدمه را نياورده اند.

ص: 301

بنا بر اين، ادعاى همداستانىِ امت در پذيرش آن ممكن نيست، چرا كه مخالفان شيعه تنها اصل حديث را براى اينكه بدان به فضيلت على عليه السلام احتجاج كنند، روايت مى نمايند و اين مقدمه را نقل نمى كنند. همچنين هيچ كس نگفته كه على عليه السلام اين مقدمه را نيز در روز شورى گفته است. از اين رو، اين مقدمه به وسيله طرقى كه اصل حديث به آنها ثابت مى شود، ثابت نمى شود و اثبات آن ممكن نيست.(1)

عجيب است كه فخر رازى يكبار مى گويد: بيشتر كسانى كه اصل حديث را روايت كرده اند اين مقدمه را نياورده اند. و بار ديگر مى گويد: مخالفان شيعه تنها اصل حديث را براى اينكه به آن به فضيلت على عليه السلام احتجاج كنند، روايت مى نمايند و اين مقدمه را روايت نمى كنند. اين تناقضى آشكار است.

همچنين نقل صدر حديث از سوى پنجاه تن از دانشمندان اهل سنت، انكار اسحاق هروى را نيز رد مى كند. هروى مى نويسد: هر كس حديث غدير را روايت كرده، آغاز حديث؛ يعنى: ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم، را روايت نكرده است. و همين جمله است كه قرينه بودن مَولى به معناى «أولى» است.

افزون بر اين، براى ابطال سخنان رازى و هروى اعتراف دهلوى بسنده است؛ دهلوى مى گويد: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، از آيه قرآن گرفته شده، و از اين رو نزد مسلمانان از مسلّمات قلمداد شده و حكم پس از اين جمله (يعنى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ) نتيجه آن به شمار مى رود.

ب. دلالت جمله صدر حديث به «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله

بى گمان مقدمه حديث؛ يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، دلالت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مؤمنان به طور مطلق «أولى بالتصرّف» است. زيرا اين جمله - همانگونه كه دهلوى اعتراف كرده - بر گرفته از آيه اى كريمه از قرآن عظيم است، و آن آيه به اولويّت در تصرّف دلالت مى كند: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2):

ص: 302


1- . نِهاية العقول مخطوط .
2- . احزاب / 6 .

«پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» . دانشمندان بزرگ و استوانه هاى علمى اهل سنت در دانش ها و فنون گوناگون به اين حقيقت اعتراف كرده اند:

1. واحدى

وى ذيل اين آيه مى نويسد: يعنى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنان حكمى كند، حكم او نافذ و اطاعتش بر مؤمنان واجب است. ابن عباس گويد: يعنى هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند.(1)

2. بَغَوى

او در مورد آيه مذكور مى گويد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در نفوذ حكم و وجوب طاعت نسبت به مؤمنان، از حقّى كه آنان بر يكديگر دارند سزاوارتر است. ابن عباس و عطاء گويند: يعنى هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند.

ابن زيد گويد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در حكمى كه ميان مؤمنان مى كند، از آنان به خودشان سزاوارتر است، چنانكه تو در آنچه حكم مى كنى از بنده ات سزاوارترى. گفته شده كه معناى آيه اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان سزاوارتر است به اينكه آنان را به جِهاد وادارد و ايشان جانشان را براى او بدهند. بعضى گفته اند: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جِهاد مى رفت، گروهى مى گفتند: مى رويم و از پدران و مادرانمان اذن مى گيريم. پس اين آيه نازل شد.

عبدالواحد مليحى، از احمد بن عبداللّه نعيمى، از محمد بن يوسف، از محمد بن اسماعيل، از عبداللّه بن محمد، از ابوعامر، از فليح، از هلال بن على، از عبدالرحمن بن ابى عمرة، از ابوهريره براى من روايت كرد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به خودش سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد، اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر

ص: 303


1- . التفسير الوسيط مخطوط .

مؤمنى كه بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشان پدرى اش - هر كه باشند - آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(1)

3. قاضى بَيضاوى

وى در مورد اين آيه مى گويد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در همه امور از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، زيرا او بر خلاف نفس مؤمنان تنها به چيزى فرمان مى دهد و تنها چيزهايى را براى آنان مى پسندد كه صلاح ايشان در آن است. از اين رو اولويّت او مطلق است.

بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ايشان از خودشان محبوب تر و امر او پيش آنان از امر خودشان نافذتر و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزى شان به خودشان كامل تر باشد. روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست كه به جنگ تبوك برود، از اين رو به مردم دستور داد كه همراهى اش كنند. ولى بعضى از مردم گفتند: ما از پدران و مادرانمان اذن مى طلبيم. پس اين آيه نازل شد.(2)

4. جاراللّه زَمخشرى

او گفته است: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در همه امور دنيا و دين از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. از اين رو اولويّت در آيه مطلق و نامقيّد است.

بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ايشان از خودشان محبوب تر و حكم او پيش آنان از حكم خودشان نافذتر و حق او نزد آنان از حق خودشان محترم تر و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزى شان به خودشان مقدّم تر باشد، و بايد جان خود را براى او بدهند، و هر گاه كار دشوار شد جان را فداى او كنند، و هر گاه جنگى پيش آمد با جان خود از او پاسدارى نمايند، و به دنبال آنچه نفس هايشان

ص: 304


1- . معالم التنزيل: ج 5 ص 191، در حاشيه تفسير خازن.
2- . انوار التنزيل: ص 552 .

ايشان را به آن فرا مى خواند نروند و از آنچه نفس منعشان مى كند باز نايستند. بلكه هر چه را رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن فرا خواند پيروى كنند، و از هر چه او منع كرد باز ايستند.(1)

5 . احمد بن خليل خويى، ابوالعباس، قاضى القضات (ت 583 ق)

وى در تفسير آيه گويد: اين جمله تأييد كار پيامبر صلى الله عليه و آله است كه زينب بنت جحش را به همسرى گرفت. گويا اين جمله پاسخ پرسشى است كه كسى بگويد: گيرم چنانكه گفتى پسرخواندگان فرزند حقيقى نباشند، ولى كسى كه ديگرى را پسر خود ناميد، اگر پسرخوانده اش چيز نيكى داشته باشد از مروّت دور است كه آن را از پسرخوانده اش بگيرد و در ميان مردم او را سرافكنده گرداند.

خداى تعالى در پاسخ اين پرسش مى فرمايد: يعنى برآوردن حاجات مراتبى دارد؛ برآوردن حاجت اجانب، سپس برآوردن حاجت نزديكان و خويشان زنان، سپس برآوردن حاجت اصول و فصول، سپس برآوردن حاجت شخصى:

مرتبه اول، عرفا و شرعا پايين تر از مرتبه دوم است، زيرا عاقله (خويشاوند قاتل غير بالغ) از جانب آنان عهده دار پرداخت ديه مى شود، ولى از جانب اجانب اينگونه نيست.

مرتبه دوم هم از مرتبه سوم پايين تر است و اين به دليل وجوب پرداخت نفقه بر مرتبه سوم روشن است. مرتبه سوم خود از مرتبه چهارم فروتر است، چرا كه شخص آدمى بر ديگرى مقدّم است. پيامبر صلى الله عليه و آله به اين امر اشاره فرموده و فرموده است: نخست به خود بپرداز و سپس به كسانى كه نان خور تو هستند.

چون اين را دانستى، بدان كه هر گاه آدمى جامه اى داشته باشد كه يكى از دو پايش را با آن بپوشاند و به وسيله آن حاجت يكى از دو طرف بدنش را دفع كند، اگر آن پوشش را از يكى از دو جانب بدنش بگيرد و جانب ديگر را با آن بپوشاند، كسى را نمى رسد كه بگويد: چرا چنين كردى ؟ چه رسد به اينكه بگويد: بد كارى كردى. مگر اينكه يكى از اعضا از ديگرى شريف تر باشد.

ص: 305


1- . الكشّاف: ج 3 ص 523 .

مانند اينكه هر گاه انسان با دستش چشمش را حفظ كند و سرما را از سرش كه جايگاه حواسّ او است براند و در برابر پايش را رها كند تا سرما به آن سرايت كند، عقلاً كار واجبى انجام داده است. و هر كس بر عكسِ اين كار را انجام دهد، به او مى گويند: چرا چنين كردى ؟

چون اين مطلب روشن شد، روشن مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. بنا بر اين، اگر مؤمن حاجت خود را برآورد و حاجت پيامبرش را رها كند، مانند كسى است كه به مويش روغن زند و سرش را در سرماى شديد باز گذارد تا مويش را پرورش دهد و نداند كه با اين كار به سرش كه موهايش محلّ رويشى جز آن ندارند آسيب مى زند !

همچنين برآوردن حاجت نفس، آسوده ساختن او براى عبادت خداست. از سوى ديگر، علم به چگونگى عبادت تنها از راه پيامبر صلى الله عليه و آله به دست مى آيد.

بنا بر اين، اگر انسان حاجتى را نه براى عبادت برآورد، اين كار در واقع دفع حاجت نيست، زيرا دفع حاجت فوق تحصيل مصلحت است و در چنين كارى مصلحتى نيست، چه رسد به اينكه حاجت به شمار رود.

و اگر دفع حاجت براى عبادت باشد، رها كردن پيامبرى كه كيفيت عبادت در حاجت و دفع حاجت را از او مى آموزد، مانند پرورش مو و وانهادن سر است ! پس هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى بخواهد، مشخصا تعرّض به آن بر امت حرام است.(1)

6 . نَسَفى

او در تفسير آيه مى گويد: يعنى در همه چيز از امور دين و دنيا نسبت به آنان احقّ، و حكم او از حكم آنان نافذتر است. بنا بر اين، مؤمنان وظيفه دارند كه جان هاى خود را به پاى او بدهند و خود را فداى او كنند. يا اينكه «پيامبر به آنان اولى است» يعنى به آنان رئوف تر و به آنان مهربان تر و براى آنان سودمندتر است.(2)

ص: 306


1- . التفسير الكبير مخطوط .
2- . مدارك التنزيل: ج 3 ص 294.

7. نيشابورى

وى گويد: گوينده اى مى تواند بگويد: گيرم كه پسرخوانده را پسر ننامند، اما اگر پسرخوانده كسى چيز نيكى داشته باشد، شايسته مروّت نيست كه در آن طمع كند. به ويژه اگر آن شى ء نيكو همسر پسرخوانده باشد. به همين سبب، خدا در پاسخ اين پرسش فرموده است: «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» ، يعنى او سرور و رئيس مردم است، و از اين رو بر آوردن حاجت او و اعتنا به شأن او مهم تر است. چنانكه نگهدارى عضو اصلى بدن و حفظ سلامتى و زدودن بيمارى از آن نسبت به اعضاى ديگر اولى است.

پيامبر صلى الله عليه و آله در كلام خود به اين امر اشاره فرموده است: نخست به خود بپرداز و سپس به كسانى كه نان خور تو هستند. از اطلاق آيه دانسته مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در هر چيزى از امور دنيا و دين به مؤمنان اولى است.

گفته شده كه معناى اولى اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مؤمنان رئوف تر و مهربان تر است، چنانكه خود پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .

پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى از خود بگذارد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(1)

8 . مَحَلّى

او مى گويد: يعنى در آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به آن فرا مى خواند و نفس هايشان آنان را به خلاف آن دعوت مى كنند.(2)

ص: 307


1- . غرائب القرآن: ج 21 ص 77، 78.
2- . تفسير جلالين: ص 552 .

9. شَربينى

وى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله غلامش زيد بن حارثه را - كه حضرتش را بر پدر و عمويش ترجيح داده بود - به پسرخواندگى گرفته بود. خداى تعالى از فرزند دانستن پسرخواندگان نهى كرد، و علت اين نهى را با آيه اى ديگر بيان كرد تا نشان دهد كه موضوع بسيار بزرگ تر از آن است كه تصوّر شود. «النَبىُّ» يعنى كسى كه خدا او را با گفتارهاى بديع به ريزه كارى هاى كارها و امور خبر مى دهد و همواره او را در درجات كمال بالا مى برد، و نمى خواهد كه او به فرزند و مال مشغول شود.

«أولى بِالمُؤمِنينَ» يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله به سبب تقرّبى كه به درگاه خداوند دارد، در هر چيزى از امور دين و دنيا از راسخان در ايمان - و به طريق اولى نسبت به غير آنان - در نافذ بودن دستورش در ميان ايشان و وجوب طاعتش بر آنان نسبت به خودشان سزاوارتر است، چه رسد به پدران آنان.

ابوهريره روايت كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد، اين آيه را بخوانيد:

«النبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى را بر جاى نهد، خويشان پدرى اش - هر كه باشند - آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.

از جابر نيز روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم. پس هر مردى كه مُرد و دَينى بر جاى نهاد، (بستانكارانش) به سوى من آيند. و هر كس مالى بر جاى گذاشت از آنِ وارثان او است.

همچنين از ابوهريره روايت شده است: در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله هر گاه مؤمنى در مى گذشت، حضرتش مى پرسيد: آيا او وامى به عهده داشت ؟ اگر مى گفتند: بله، مى فرمود: آيا در برابر وامش مالى بر جاى نهاده است ؟ اگر مى گفتند: بله، بر او نماز مى گزارد. اگر مى گفتند: نه، مى فرمود: بر يار و همراه خود نماز گزاريد. و اگر متوفّى مالى در برابر وامش بر جاى نهاده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله نخست بر او نماز نمى گزارد، زيرا شفاعت حضرتش رد نمى شد.

ص: 308

چرا كه در خبر است كه مؤمن تا زمانى كه وامش را نگذارده، از رسيدن به جايگاه بلندش باز داشته مى شود. اين خبر بر كسى حمل مى شود كه در زمان مرگ يا زندگى اش، در پرداخت وام كوتاهى كرده است. اما كسى كه مثلاً فقير بوده و تقصير نكرده است، اين خبر بر او حمل نمى شود. چنانكه اين را در شرح منهاج در باب رهن روشن كرده ام.

بى گمان پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، زيرا آنان را تنها به عقل و حكمت فرا مى خواند و تنها به امرى دعوت مى كند كه آنان را نجات مى دهد. اما نفس هاى مؤمنان گاه ايشان را به خواسته هاى نفسانى و فتنه فرا مى خواند و به چيزى امر مى كند كه آنان را هلاك مى كند.

بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله همچون تصرّف پدران در امور فرزندان در امور مؤمنان تصرّف مى كند، بلكه تصرّف او به سبب اين اتّصال الهى برتر از تصرّف پدران است. از اين رو، او را به پيوند جسمانى چه حاجت است ؟(1)

10. احمد بن عبدالرحيم عراقى، ابوزُرعه، ولى الدين

در شرح نخستين حديث كتاب الفرائض (مواريث)(2) مى نويسد: در اين حديث فوائدى هست:

فايده اول: اين حديث را مسلم از اين طريق، از محمد بن رافع، از عبدالرزّاق روايت كرده، و ديگر صاحبان صحاح شش گانه به جز ابوداوود آن را از طريق زُهرى، از ابوسَلَمه، از ابوهريره روايت كرده اند.

فايده دوم: فرمود: «من سزاوارترين مردم به مؤمنانم» و سخن خود را با عبارت «به مردم» مقيّد كرد، زيرا خداى تعالى از پيامبر صلى الله عليه و آله به مؤمنان سزاوارتر است. و عبارت:

ص: 309


1- . السراج المنير: ذيل آيه شريفه.
2- . همّام از ابوهريره روايت كرده كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود: در كتاب خداى عزوجل من سزاوارترين مردم به مؤمنانم. پس هر يك از شما كه دَينى يا عيالى بر جاى گذاشت، به من خبر دهيد كه من ولىّ اويم. و هر كس از شما كه مالى بر جاى گذاشت، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - از او ارث مى برند.

«در كتاب خداى عزوجل» اشاره است به آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . در روايت بخارى از طريق عبدالرحمن بن ابى عمره به اين مطلب تصريح شده است.

فايده سوم: پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، از اين رو بر مؤمنان واجب است كه فرمانبرى از او را بر خواسته هاى خود ترجيح دهند. هر چند كه اين اطاعت بر آنان گران و دشوار باشد. همچنين واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله را بيش از آنچه خود را دوست مى دارند، دوست بدارند.

از همين رو است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هيچ يك از شما ايمان نياورد، تا اينكه من نزد وى از فرزندان و پدر و همه مردم محبوب تر باشم. در روايت ديگرى هست: از خانواده اش و دارايى اش و همه مردم.

اين روايت در صحيحين از انس نقل شده است. هنگامى كه عمر به رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: تو نزد من از هر چيزى به جز خودم محبوب ترى. حضرتش فرمود: نه، سوگند به آن كس كه جانم به دست او است، تا اينكه من نزد تو از خودت هم محبوب تر باشم. عمر گفت: به خدا سوگند كه اكنون تو نزد من از خودم هم محبوب ترى. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اكنون (درست شد) اى عمر.

بخارى در صحيحش از خطّابى نقل كرده است: مراد رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين سخن محبت طبعى نيست، بلكه محبت در اختيار و گزينش كارهاست، زيرا محبت انسان به خود طبيعى است و او راهى به دل خود ندارد (دل را نمى توان تغيير داد) . بنا بر اين، معناى حديث اين است كه تو در محبت من راستين نيستى تا اينكه خود را در طاعت من فانى كنى و رضاى مرا بر خواست خود ترجيح دهى، هر چند كه سبب مرگ تو گردد.

فايده چهارم: شافعيان از اين آيه كريمه استنباط كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله حق دارد اگر به خوردنى و نوشيدنى نيازمند شد آنها را از مالك آنها كه خود به آنها محتاج است بگيرد، و بر مالك آنها واجب است كه آنها را به حضرتش ببخشد، و جان خود را فداى

ص: 310

جان رسول خدا صلى الله عليه و آله كند، و اينكه اگر ستمگرى خواست به پيامبر صلى الله عليه و آله تعرّض كند بر هر كس در آنجا حاضر است واجب است كه جانش را در راه آن حضرت بدهد.

اين استنباط روشنى است. پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام نزول اين آيه، حقوقى را كه به آن سبب از آنِ وى مى شود ياد نكرد، بلكه از آنچه بر او واجب مى شود سخن گفت و فرمود: هر كس از شما دَين يا عيالى بر جاى نهد من ولىّ اويم. و بهره خود را رها كرده و فرمود: هر يك از شما مالى بر جاى گذارد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن را از او به ارث مى برند.(1)

11. بدر عَينى

در شرح سخن نبوى: و من در دنيا و آخرت به او سزاوارترم، مى نويسد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در هر چيزى از امور دنيا و آخرت از مؤمنان به خودشان احقّ و اولى است. از اين رو، سخن خود را به شكل مطلق آورد و قيدى براى آن معيّن نكرد. بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه اوامر او را فرمان برند و از آنچه نهى كرده است دورى نمايند.(2)

12. شِهاب قَسطَلانى

در شرح خود بر «صحيح بخارى» در كتاب التفسير در مورد اين آيه مى نويسد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در همه امور نسبت به مؤمنان از حقّى كه به يكديگر دارند، در نفوذ حكم و وجوب طاعت حق بيشترى دارد.

ابن عباس و عطاء گويند: يعنى هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند. زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف نفس، مؤمنان را تنها به چيزى فرمان مى دهد و تنها چيزهايى را براى آنان مى پسندد كه صلاح و رستگارى شان در آن است. اين بخش از حديث تنها در روايت ابوذر (هروى) آمده است.

ص: 311


1- . شرح الاحكام: كتاب الفرائض.
2- . عمدة القارى: ج 19 ص 115.

ابوهريره روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من سزاوارترين مردم به اويم (يعنى در هر چيزى از امور دنيا و آخرت احقّ مردم به او هستم. در روايت ابوذر واژه «مردم» افتاده است) اگر مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . از اين آيه استنباط شده كه اگر ستمگرى خواست به پيامبر صلى الله عليه و آله تعرّض كند، بر مؤمنان حاضر در آنجا لازم است كه جانشان را در راه وى ببخشند.(1)

13. مُناوى

در توضيح عبارت مذكور گويد: من در هر چيزى از مؤمنان به خودشان سزاوارترم، زيرا من خليفه اللّه ِ اكبر و مددرسان هر موجودى ام. از اين رو، حكم من بر مؤمنان از حكم آنان بر خودشان نافذتر است. بنا بر اين، وقتى كه آيه نازل شد گفت ... .(2)

14. عزيزى

وى گويد: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم، چنانكه خداى تعالى فرمود: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . بَيضاوى گويد: يعنى در همه امور، زيرا حضرتش بر خلاف نفس، آنان را تنها به كارى فرمان مى دهد و تنها كارى را برايشان مى پسندد كه صلاح آنان در آن است. از اين رو، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد آنان محبوب تر از خودشان باشد.

از ويژگى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه اگر حضرتش به غذا يا چيز ديگرى نياز پيدا كند، بر صاحب آن - كه خود نيز به آن محتاج است - واجب است كه آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله بدهد و پيامبر صلى الله عليه و آله حق دارد كه آن را از صاحبش بگيرد. البته اين كار گر چه جايز است، ولى از حضرتش سر نزده است ... .

ص: 312


1- . ارشاد السارى: ج 7 ص 280.
2- . التيسير فى شرح الجامع الصغير: ج 1 ص 277.

جمله: من ولىّ مؤمنان هستم، يعنى متولّى امور آنانم. از اين رو، براى حضرتش روا بود هر زنى را كه بخواهد به ازدواج خود يا ديگرى در آورد، هر چند كه آن زن و ولىّ او اذن ندهند. و اينكه بدون اذن طرفين مخاصمه عهده دار كار آن دو شود. اين حديث در مسند احمد، صحيح مسلم، سنن نَسايى و سنن تِرمِذى آمده است.(1)

15. سُيوطى

او احاديث دالّ بر «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان در همه امور را در تفسير اين آيه شريفه نقل كرده است و مى نويسد:

بخارى و ابن جرير و ابن ابى حاتِم و ابن مردوَيه، از ابوهريره، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده اند: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مى برند، و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(2)

طيالسى و ابن مردوَيه، از ابوهريره روايت كرده اند: در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله هر گاه مؤمنى مى مُرد و خبرش به پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسيد، حضرت مى پرسيد: آيا او وامى به عهده داشت ؟ اگر مى گفتند: بله، مى فرمود: آيا در برابر وامش مالى بر جاى نهاده است ؟ اگر مى گفتند: بله، بر او نماز مى گزارد.

اگر مى گفتند: نه، مى فرمود: بر يار و همراه خود نماز گزاريد. هنگامى كه خدا گشايش هايى را نصيب ما كرد پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم. پس هر كس دَينى بر جاى گذاشت ادايش به عهده من است، و هر كس مالى بر جاى نهاد از آنِ وارث است.

ص: 313


1- . السراج المنير فى شرح الجامع الصغير: ج 1 ص 320.
2- . معالم التنزيل: ج 5 ص 191، در حاشيه تفسير خازن.

احمد و ابوداوود و ابن مردوَيه، از جابر نقل كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: من از هر مؤمنى به او سزاوارترم. پس هر مردى كه مُرد و دَينى بر جاى گذاشت پرداختش به عهده من است، و هر كس مالى بر جاى نهاد از آنِ وارث او است.

ابن ابى شَيبه و نَسايى از بُرَيده روايت كرده اند: همراه با على عليه السلام براى جنگ به يمن رفتم و از او جفايى ديدم. چون نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشتم، نام على عليه السلام را بردم و از او بدگويى كردم. ديدم كه چهره پيامبر صلى الله عليه و آله دگرگون شد و فرمود: اى بُرَيده، آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتم: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)

از آخرين حديثى كه سيوطى نقل كرده - به ويژه - آشكار مى شود كه معنايى كه از «ألَستُ أولى ... » اراده شده، همان معنايى است كه از آيه «النَبىُّ أولى ... » اراده شده است، و گر نه سيوطى آن حديث را ذيل اين آيه نمى آورد.

بنا بر اين، از سخنان واحدى و بَغَوى و زَمخشرى و بَيضاوى و خويى و نَسَفى و نيشابورى و عِراقى و عَينى و قَسطَلانى و مُناوى و عزيزى و شَربينى، روشن شد كه ادعاى دهلوى مبنى بر اينكه «ألَستُ أولى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » به معناى «اولى بالتصرّف» بودن در هر امرى نيست باطل است.

افزون بر اين، كابلى نيز منكر اين معنى براى اين عبارت نشده و تنها گفته است: مراد از مولى، محبّ و دوست است و آغاز حديث دلالت نمى كند كه مراد از مولى امام است، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله تنها از آن رو كه آنچه به شنوندگان القاء مى كند در دل هايشان استوارتر جايگير شود، اين عبارت را در آغاز سخنش آورده است.

شگفتى انكار دهلوى از گفتار ابن تيميه - كه به تعصّب شديد و دشمنى با حق و اهل آن مشهور است - آشكارتر مى گردد. ابن تيميه مى نويسد:

ص: 314


1- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 5 ص 182.

پيامبر صلى الله عليه و آله نفرمود: هر كس من والى او هستم على والى او است، بلكه لفظ حديث اين است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. اما اينكه مولى به معناى والى باشد باطل است، چرا كه ولايت از دو طرف ثابت مى شود؛ زيرا مؤمنان اولياى خدايند و خدا مولاى آنان است. اما اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مؤمنان «اولى بالنفس» باشد، تنها از طرف حضرتش ثابت مى شود و «اولى بالنفس» بودن نسبت به هر مؤمنى از ويژگى هاى نبوت او است.

اگر فرض شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله جانشين پس از خود را به نصّ تعيين كرده، اين موجب نمى شود كه خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از هر مؤمنى به او سزاوارتر باشد. چنانكه همسران خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مادران مؤمنان نخواهند گشت. اگر پيامبر صلى الله عليه و آله اين معنى را اراده كرده بود مى فرمود: هر كس من اولى بالنفس او هستم على اولى بالنفس او است. اما حضرتش اين سخن را نفرمود و كسى هم آن را نقل نكرده است و معنايش (درباره غير پيامبر صلى الله عليه و آله) قطعا باطل است.(1)

ديديم ابن تيميه تصريح كرده كه اولى بالنفس بودن پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به هر مؤمنى از ويژگى هاى نبوت او است. اما اگر مراد از أولى بودن محبوب تر بودن باشد، اين معنى از ويژگى هاى پيامبرى نخواهد بود، زيرا اهل سنت محبوب تر بودن را براى خلفاء و ديگران - هر چند به ترتيب - اثبات مى كنند.

پس روشن مى شود كه اولى بودن معناى بزرگ و جايگاه سترگى است كه از ويژگى هاى مقام نبوت است و صاحب مقام خلافت به آن دست نمى يابد، چرا كه از هر مؤمنى نسبت به خود او اولى بودن مقتضى عصمت است، و خلفا معصوم نيستند. ولى عصمت ائمه اهل البيت عليهم السلام ثابت شده است، پس اين مقام نيز براى آنان ثابت است. بنا بر اين، گفتار ابن تيميه در اينجا عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام را ثابت مى كند، زيرا اولويّت مورد بحث براى حضرتش به ادلّه اى كه پيشتر آمد و در آينده خواهد آمد ثابت شده است.

ص: 315


1- . منهاج السنّة: ج 4 ص 87 .
ج. «مَولى» در حديث غدير، همان «اولى» در صدر حديث است

مراد از مَولى در: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، همان مراد از أولى در: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم است. اين مدّعى به چند دليل اثبات مى شود:

دليل اول

كمال الدين محمد بن عبدالواحد، معروف به ابن همّام در «فتح القدير» گويد:

طلاق كنيز؛ همسرش برده باشد يا آزاد دو مرتبه است، و طلاق زن آزاد؛ همسرش برده باشد يا آزاد سه بار است.

شافعى گويد: تعداد طلاق ها به اعتبار آزاد يا برده بودن مردان است. اگر زوج برده و زوجه آزاد باشد، زوجه با دو طلاق بر زوج حرام مى شود. و اگر زوج آزاد و زوجه كنيز باشد، تنها با سه طلاق زوجه بر زوج حرام مى شود ... . مالك و احمد نيز به قول شافعى قائل اند. قول شافعى قول عمر و عثمان و زيد بن ثابت است. ثورى به قول ما قائل بوده و قول ما قول على عليه السلام و ابن مسعود است.

دليل قول شافعى حديثى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است: الطَلاقُ بِالرِجالِ وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ. شافعى ميان دو فقره حديث مقابله كرده، و چون اعتبار عدّه نسبت به زنان به عدد است، اعتبار آنچه مقابل آن قرار گرفته نيز تحقيقا به دليل مقابله به عدد خواهد بود. اين معنى مناسبت تر است از اينكه مرادِ حديث را واقع شدن طلاق به دست مردان بدانيم، زيرا وقوع طلاق به دست مردان از آيه «فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ»(1): «زنان را در هنگام عدّه طلاق دهيد» معلوم است.

دليل قول ما اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است: طلاق كنيز دو بار و عدّه او دو حيض است. ابوداوود و تِرمِذى و ابن ماجه و دارقطنى آن را از عايشه روايت كرده اند. اين حديث راجح و ثابت است، بر خلاف آنچه شافعى روايت كرده و مقابله اى كه در آن در نظر گرفته است. زيرا مقابله فرع صحت يا حسن حديث است، حال آنكه اين سخن در حديثى كه از طريق شناخته شده اى از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده باشد وجود ندارد.

ص: 316


1- . طلاق / 1.

حافظ ابوالفرج ابن جوزى گويد: اين خبر موقوف بر ابن عباس است (يعنى به ابن عباس منتهى مى شود و به پيامبر صلى الله عليه و آله نمى رسد) . گفته شده كه اين كلام زيد بن ثابت است. حديث «الموطّأ» هم به زيد و عثمان مى رسد، اما شافعى به تقليد صحابى قائل نبوده است. از سوى ديگر، الزام تنها پس از استدلال است، زيرا حقيقت الزام نقض قول خصم است به وسيله آنچه الزام كننده آن را صحيح نمى داند.

در غير اين صورت، تنها نقض قول خصمش خواهد بود و موجب صحت قول الزام كننده نمى شود، مگر از آن راه كه قائل به فصل وجود نداشته باشد. اين نيز تنها در صورتى رخ مى دهد كه آنچه به سبب آن نقض واقع مى شود، نزد نقض كننده صحيح باشد.

اما اين نزد شافعى، در قول صحابى منتفى است و در نتيجه نقض شدنى نيست. بنا بر اين، قول شافعى دليلى نخواهد داشت كه با آنچه ما روايت كرديم مقاومت كند.(1)

همانگونه كه شافعى در اين مسئله براى اثبات قول خود به مقابله يادشده استدلال كرده، ما نيز به مقابله موجود در حديث غدير ميان دو فقره «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» و «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» استدلال مى كنيم. مقابله اين دو جمله، اتّحاد آن دو را در معنى در پى دارد و استدلال را كامل مى گرداند.

مولوى نظام الدين استدلال يادشده شافعى از «فتح القدير» را در «شرح المنار» آورده و نوشته است:

در پايان حديث اول - يعنى الطَلاقُ بِالرِجالِ - الطَلاقُ بِالرِجالِ وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ آمده است: «وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ» ، يعنى عدد متعلّق به عده بر اساس شرف و حسن زنان كم و زياد مى شود، و بر كنيز نصف آنچه بر زن آزاد واجب است، واجب خواهد بود. معناى عبارت «الطَلاقُ بِالرِجالِ» نيز بايد چنين باشد تا سياق دو فقره با هم هماهنگ شود.

ص: 317


1- . فتح القدير فى شرح الهداية: ج 3 ص 42.

دليل دوم

بى گمان وجود «فاء» بر سر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» در گروهى از روايات حديث غدير، دليل صريحى است كه اين جمله فرع جمله پيش از آن است:

در روايت احمد بن حنبل از طريق ابن نُمَير و عفّان بن مسلم آمده: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

أيُّهَا الناسُ ألَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: اى مردم، آيا نمى دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: چرا مى دانيم. فرمود: فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)

اين روايت عينا يا به مضمون و گاهى با اشاره به ماجراى غدير در مصادر ديگر نيز آمده است. در بعضى نقل ها در آخرش آمده است: ... و دست على عليه السلام را گرفت، و در بعضى جمله: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، نيز آمده است.

از جمله اين مصادر است:

نَسايى از طريق قُتَيبة بن سعيد، ابن كثير از ابويَعلى و حسن بن سفيان، تاريخ ابن كثير از عبيداللّه بن عمر قواريرى، سَمهودى از طبرانى در «المعجم الكبير» و ضياء در «المختارة» از حديث حذيفة بن اسيد غِفارى، «كنز العمال» از ابن جرير از ميمون ابى عبداللّه از زيد بن ارقم و نيز از محاملى و ديگران و از طبرانى از زيد بن ارقم، سمعانى، ملا عمر اردبيلى، بدخشانى از طبرانى و حكيم تِرمِذى از حديث ابوالطُّفَيل.(2)

حتى دهلوى خود به اينكه حديث غدير فرع و نتيجه جمله پيش از آن است اعتراف كرده و گفته است: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، از

ص: 318


1- . مسند احمد: ج 4 ص 281، 368.
2- . الخصائص نسايى : ص 95. تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 210. جواهر العقدين (مخطوط) . كنز العمّال: ج 15 ص 91، 92، 122، 123. فضائل الصحابة (مخطوط) . وسيلة المتعبّدين: ج 2 ص 148. مفتاح النجا (مخطوط) .

آيه قرآن گرفته شده، و از اين رو نزد مسلمانان از مسلّمات قلمداد شده است. حكم پس از آن نيز (يعنى مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ) فرع آن است.

و بر اين اساس كه ما بعد «فاء» فرع ما قبل آن و تابع آن در حكم است. شيعه اماميه را كه بر حسب احاديث وارده نزول آيه «فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً»(1): «پس به آن زنان كه از ايشان بهره گرفته ايد كابينشان را به فرض الهى پرداخت كنيد» ، را درباره نكاح متعه دانسته اند، رد كرده است.(2)

بنا بر اين، واجب است كه به سبب «فاء» - كه در بسيارى از روايات حديث غدير آمده - حديث غدير فرع اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله باشد: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.

پس بطلان انكار دهلوى از گفتار خودش ثابت شد !

دليل سوم

سبط بن جوزى به اين كلام نبوى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، استدلال كرده كه مراد از مَولى در حديث غدير «أولى» است، كه سخن وى در ادامه خواهد آمد. و ابن جوزى كسى است كه دهلوى در پاسخ طعن ششم از مطاعن عمر و كابلى در «الصواقع» به گفتار او احتجاج كرده اند، و محمد رشيدالدين دهلوى او را از پيشوايان دين و عالمان پيشين معتمَد نزد اهل سنت و جماعت شمرده است.

دليل چهارم

سيد شِهاب الدين احمد مى نويسد:

شنيدم كه يكى از اهل علم مى گفت: معناى حديث غدير اين است: هر كس من سرور او هستم على سرور او است و اطاعت قولش بر او واجب است. آمدن جمله «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» در آغاز حديث، اين قول را تأييد مى كند. و اللّه سبحانه أعلم.(3)

ص: 319


1- . نساء / 24.
2- . تحفه اثناعشريه: باب فقهيّات.
3- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .

دليل پنجم

حسام الدين سهارنپورى اعتراف كرده كه صدر حديث مقتضى اراده معناى «اولى» از «مَولى» است. سپس گفته كه ذيل حديث يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ ... ، قرينه اى است كه مقتضى اراده معناى ناصر و محبوب براى «مَولى» است. در نتيجه، دو قرينه با يكديگر در تعارض اند، و به سبب تعارض هر دو از اعتبار ساقط خواهند شد. وى چنين مى گويد:

چنانكه صدر حديث قرينه اى است كه تقاضاى اراده معنى «اولى» مى كند، ذيل آن قرينه اى است كه اقتضاى معنى ناصر و محبوب مى نمايد. پس هر دو قرينه با هم متعارض شدند، و هر گاه دو قرينه بدون وجود مرجِّح متعارض شوند هر دو ساقط مى شوند.

نتيجة لفظ مشترك بى قرينه مى ماند، و تعيين يكى از معانى مشترك بدون قرينه، خصوصا آن معنى كه محل نزاع است، تحكّم است. همچنين هنگام تعارض قرينه اقوى معتبر است. و در اينجا قرينه ناصر و محبوب اقوى است، زيرا كه تشويق و ترغيب به محبت اهل بيت عليهم السلام كه در اين خطبه آمده، و سبب اين خطبه كه سابق مرقوم شده قرينه اين معنى را ترجيح مى دهد.

و اما پاسخ كلام سهانپورى:

1. سخن سهارنپورى در دلالت صدر حديث به مطلوب ما صراحت دارد. اما كلام وى به اينكه ذيل حديث مقتضى معناى ناصر و محبوب است مردود است، چرا كه ذيل حديث - يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ ... - جمله انشائى است، ولى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» جمله اى خبرى است. همچنين، ذيل حديث خطاب به خداست و جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » خطاب به خلق است.

صدر حديث نيز جمله اى خبرى و خطاب به خلق است. بر پايه اين دو وجه ياد شده و تقدّم جمله صدر حديث، صدر جمله مقدّم و ذيل آن مؤخّر داشته مى شود.

ص: 320

بنا بر اين، صدر و ذيل حديث هرگز در تعارض با يكديگر قرار نمى گيرند و تساقطى رخ نخواهد داد.

2. همچنين، آمدن «مَولى» به معناى «محبوب» از كتب لغت ثابت نمى شود. از اين رو، اگر بپذيريم كه ذيل حديث قرينه اى است كه مقتضى اراده معناى «محبوب» است، به سبب عدم مساعدت لغت بايد از آن عدول شود.

3. پيشتر گذشت كه تفتازانى و قوشچى ذيل حديث غدير را قرينه اى براى اراده معناى «ناصر» و «محبّ» دانسته اند. و روشن است كه «محبّ» با «محبوب» - كه سهارنپورى ذكر كرده - مغاير است. چگونه مى شود كه يك عبارت قرينه دو معناى متغاير باشد ؟ !

4. همچنين سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ذيل حديث، يعنى: وَ انصُر مَن نَصَرَهُ: هر كس او را يارى كند يارى كن، مقتضى معناى «منصور» است نه «ناصر» . بنا بر اين، لازم مى آيد كه «مَولى» به معناى «منصور» باشد، و درست نيست كه به معناى «ناصر» گرفته شود. ولى هيچ يك از لغويان معناى «منصور» را در شمار معانى «مَولى» نياورده است.

5 . همچنين اگر مراد از «مَولى» ، «محبوب» باشد و جمله «وَ انصُر مَن نَصَرَهُ» مقتضى اراده معناى «ناصر» باشد، لازم مى آيد كه اين دو قرينه ساقط شوند، چرا كه به تصريح محققان اصولى، اراده دو معنى از لفظ واحد در استعمال واحد جايز نيست. در نتيجه، صدر حديث بدون معارض باقى مى ماند.

دليل ششم

شبيه شبهه سهانپورى را فخر رازى گفته است. وى براى ذيل حديث تنها معناى «ناصر» را ذكر كرده و نوشته است:

اگر بپذپيريم كه مقدمه حديث مقتضى آن باشد كه مراد از مَولى «أولى» است، ولى انتهاى آن حديث يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، اقتضا مى كند كه مراد از مَولى «ناصر» باشد. زيرا هر كس ديگرى را با لفظ

ص: 321

مشتركِ ميان يك معنى و غير آن الزام كند، سپس شنونده را به التزام به يكى از معانى آن لفظ خطاب كند، آنچه به ذهن مخاطب مى رسد اين است كه مقصود او از لفظ مشترك آخرين معنايى است كه به آن تصريح كرده است.

و لذا هر گاه آدمى به ديگرى گويد: «هنگام شفق نماز گزار. خدايا، هر كس در وقت شفقِ سرخ نماز گزارد ... » شفقِ مامورٌ به بر «شفق سرخ» حمل مى شود. چون اين ثابت شد، پس پيامبر صلى الله عليه و آله با سخن: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ ... ، مخاطب را برانگيخته تا به معنايى كه در اينجا براى واژه «مَولى» آورده ملتزم شود.

از اين رو، در مى يابيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله از «مَولى» موالاتى را اراده كرده كه ضد عداوت است، و هر چه درباره اين مؤخّره مى گوييم درباره آن مقدمه نيز مى گوييم.(1)

در كتاب «عماد الإسلام» در پاسخ فخر رازى آمده است: اين گفتار از جهاتى محل تأمل است و صاحب آن از جهاتى قابل ملامت:

1. اگر سخن نبوى: والِ مَن والاهُ، مقتضى اراده معناى محبت از: مَن كُنتُ مَولاهُ ... ، است، جمله «وَ انصُر مَن نَصَرَهُ» مقتضى اراده معناى نصرت خواهد بود. و چون ثابت شده كه اراده دو معناى مشترك در يك اطلاق محال است، اين دو معنى در تعارض با يكديگر قرار مى گيرند. چون متعارض شوند از اعتبار ساقط مى گردند، و اراده معناى نخست از مولى بدون معارض بر جاى مى ماند.

2. سخن نبوى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ ... ، خطاب به خدا و پس از فراغ از خطاب به خلق در جمله: مَن كُنتُ مَولاهُ ... ، است. پس اين قرينه با اراده معناى «اولى بودن» كه آن نيز خطاب با خلق است معارضه نمى كند.

3. چنانكه پيشتر گذشت، مَولى به معناى «أولى» آمده، و هيچ كس نگفته كه معناى «مَولى» و «والِ» يكى است. پس اين دو قرينه يكسان نيستند.

ص: 322


1- . نِهاية العقول مخطوط .

4. هر دو گروه شيعه و سنّى، همگى پذيرفته اند كه جمله «فَمَن كُنتُ مَولاهُ ... » در صورت اِخبار، امر و تكليف است. از همين رو فخر رازى سخن نبوى «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... » در تذكار به وجوب طاعت پيامبر صلى الله عليه و آله را مقدمه اظهار وجوب طاعت حضرتش در باب تكليف دانسته، كه با جمله «فَمَن كُنتُ مَولاهُ ... » ادا شده است.

از سوى ديگر، شكى نيست كه اگر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را به قرينه دعا بر «ناصر» و «محبّ» حمل كنيم، مفيد معناى تكليف نخواهد بود، زيرا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام دو ناصر و محبّ خلق باشند، به افعال و صفات آن دو بر مى گردد نه مكلّفان.

5 . اگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست محبت و نصرت على عليه السلام را بر مردم واجب گرداند، براى آنكه اصل تكليف و دعا با يكديگر هماهنگ باشند بايد مى فرمود:

مَن كانَ مَولاىَ وَ مُحِبّى وَ ناصِرى، فَليَكُن مَولى عَلىٍّ وَ ناصِرَهُ وَ مُحِبَّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ: هر كس مولا و محبّ و ناصر من است، بايد مولا و ناصر و محبّ على باشد. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و هر كس او يارى كند يارى فرما.

اينگونه سخن حضرت از آغاز تا پايان يكسان مى شد، و بدون اين بيان چنين سخن گفتنى نيكو نخواهد بود ! اضافه بر اين، هيچ يك از قرائنى كه پيشتر ذكر شد، اراده معنايى غير از «اولويت» را تقويت نمى كنند.

اما مثال فخر رازى؛ كه هنگام شفق نمازگزار، با مورد ما تطبيق نمى كند، زيرا در اين مثال هيچ چيز از آنچه ما در مورد آن سخن مى گوييم جارى نيست.

دليل هفتم

همچنين سهارنپورى - صاحب «المرافض» - گفته كه چون هدف از خطبه غدير تشويق و ترغيب به محبت اهل بيت عليهم السلام بوده، اينكه مَولى به معناى «ناصر» و «محبوب» باشد قرينه قوى ترى دارد.

ص: 323

اين سخن نيز مردود است، زيرا اين خطبه براى استوار ساختن جانشينى و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام ايراد شده، و وجود حديث ثقلين در اين خطبه پس از حديث غدير - چنانكه در «الصواعق» و ديگر كتاب ها آمده و صاحب «المرافض» نيز خود آن را ذكر كرده - شاهد آن است.

در جاى خود ثابت شده كه حديث ثقلين از شمار ادله قوى و استوار به امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است.

قرينه 9 : حديث غدير به لفظ: «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ»

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اين است كه حافظ طبرانى حديث غدير را با اين لفظ آورده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من از او به خودش سزاورترم، على ولى او است.

ميرزا محمد بن معتمدخان در كتاب «مفتاح النجا» - كه محمدرشيد دهلوى اين كتاب و مؤلفش را ستوده - نوشته است: طبرانى در روايت ديگرى از ابوالطُفَيل از زيد بن ارقم، حديث غدير را اينگونه روايت كرده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(1)

همچنين محمد بن معتمدخان در كتاب ديگر خود - كه به صحت آن تعهّد داده نوشته است: نزد طبرانى در روايت ديگرى از ابوالطفيل از زيد بن ارقم، حديث غدير اينگونه روايت شده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)

همچنين قاضى ثناءاللّه، شاگرد شاه ولى اللّه دهلوى - كه عبدالعزيز دهلوى در «إتحاف النبلاء» او را بيهقى زمان خوانده - گويد: حديث غدير در بعضى از روايات به اين لفظ آمده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(3)

ص: 324


1- . مفتاح النجا مخطوط .
2- . نزل الأبرار بما صحّ من مناقب اهل بيت الأطهار عليهم السلام: ص 21.
3- . سيف مسلول مخطوط .

حديث غدير با اين الفاظ، به صراحت به امامت و جانشينى دلالت مى كند. مراد از «مَولى» در حديث با الفاظ «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» نيز به وسيله اين حديث روشن مى شود، چرا كه احاديث يكديگر را تفسير مى كنند.

سبط ابن جوزى و سيد شهاب الدين احمد نيز از ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى حديث غدير را با لفظ «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» روايت كرده اند.(1)

اين روايت از حديث غدير نيز مقتضى آن است كه مراد از مَولى «أولى» باشد، زيرا احاديث يكديگر را تفسير مى كنند. از اين رو، سبط ابن جوزى گفته كه براى لفظ مَولى اراده معانى ديگرى غير از «أولى» جايز نيست. وى افزوده است: معناى دهم (أولى) معناى درست «مَولى» در حديث است.

بنا بر اين، معناى حديث اين است كه: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ أولى بِهِ. حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده، چرا كه وى اين حديث را به اِسناد خود از مشايخش روايت كرده و آورده است: سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(2)

شهاب الدين احمد پس از يادكرد حديث غدير مى نويسد:

شنيدم كه يكى از اهل علم مى گفت: معناى حديث غدير اين است: هر كس من سرور او هستم، على سرور او است و اطاعت قولش بر او واجب است. آمدن جمله: ألَستُ تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، در آغاز حديث اين قول را تأييد مى كند. و اللّه سبحانه أعلم.

ص: 325


1- . تذكرة الخواصّ: 29. توضيح الدلائل مخطوط ، از مرج البحرين.
2- . تذكرة الخواصّ: 32.

شيخ و امام جلال الدين احمد خجندى گويد: مَولى بر معانى چندى اطلاق مى شود، از جمله: يار، پناه دهنده، سرورِ مُطاع و أولى. مَولى در آيه «هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى أولى بِكُم. ديگر معانى شايسته آن نيستند كه در بحث ما لحاظ شوند.

بر مبناى دو معناى نخست، حديث متضمّن امر به على عليه السلام است كه از هر كس پيامبر صلى الله عليه و آله به او عنايت داشته، نگاهبانى كند. و بر مبناى دو معناى ديگر، حديث در بر دارنده امر به طاعت و احترام و پيروى از على عليه السلام است.

ابوالفرج اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» آورده است: پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(2)

قرينه 10 : سياق حديث غدير در «المستدرك على الصحيحين»
اشاره

همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلاماين است كه حاكم نيشابورى حديث غدير را به سياق و لفظى نقل كرده كه به صراحت و وضوح به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و جانشينى و پس از رسول اللّه صلى الله عليه و آله دلالت مى كند. اين از جهت دلالت. اما از جهت سند، حاكم خود تصريح كرده كه اين حديث صحيح الاسناد است.

الف. كلام حاكم نيشابورى

حاكم نيشابورى نوشته است:

محمد بن على شيبانى در كوفه، از احمد بن حازم غِفارى، از ابونعيم، از كامل ابوعلاء، از حبيب بن ابى ثابت، از يحيى بن جعده، از زيد براى ما روايت كرد: همراه با رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه بيرون آمديم تا به غدير خم رسيديم. حضرتش فرمان داد تا زير درختان بزرگ آنجا را جارو كنند، در روزى كه گرم تر از آن را نديده بوديم. پيامبر صلى الله عليه و آله خداى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود:

ص: 326


1- . حديد / 15.
2- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .

هان اى مردم، هر پيامبرِ برانگيخته اى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود (در ميان امّتش) زندگى مى كند، و نزديك است كه داعى حق مرا بخواند و من اجابتش كنم. من در ميان شما چيزى بر جاى مى گذارم كه با وجود آن گمراه نخواهيد شد: كتاب خداى عزوجل.

سپس برخاست و دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم، چه كسى نسبت به شما از خود شما سزاوارتر است ؟ مردم گفتند: خدا و فرستاده اش داناترند. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

اين حديث صحيح الاِسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را در كتاب هايشان نياورده اند.(1)

اين حديث صحيحى است كه به روشنى دلالت مى كند مراد از مَولى «أولى» است، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را در آن انجمن بزرگ از مردم و در روزى كه گرم تر از آن را تجربه نكرده بودند، پس از اشاره به نزديك شدن زمان درگذشتش و بيان اينكه بعد از تمسّك به كتاب خدا گمراه نخواهند گشت، در حالى كه دست على عليه السلام را گرفته بود و پس از آنكه از ايشان پرسيد: مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم: چه كسى از شما به شما سزاوارتر است ؟ بر زبان آورد.

آيا مى توان تصوّر كرد كه واژه «مَولى» در حديثى كه در آن زمان و مكان و احوال بيان شده، معنايى غير از معناى اراده شده از عبارت «مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» دارد ؟ هرگز ! پيشتر گفتيم و در ادامه نيز خواهد آمد كه اين جمله ارزشمند از آيه مباركه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2) گرفته شده، كه به اولى بودن پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنان در همه چيز دلالت مى كند.

شيخ عبدالحق دهلوى در «اللّمعات» در شرح حديث غدير مى نويسد:

ص: 327


1- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 533 .
2- . احزاب / 6 .

پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آنكه صحابه جمع شدند فرمود: آيا نمى دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ در بعضى از روايات آمده كه حضرت اين سخن را چند بار براى مسلمانان تكرار كرد. آنان سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را با تصديق و اعتراف پاسخ دادند.

پيامبر صلى الله عليه و آله با اين جمله، به آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» اشاره كرد. اين آيه أولى بودن پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنان را در همه امور اثبات مى كند، زيرا او بر خلاف نفس مؤمنان، تنها به چيزى فرمان مى دهد و تنها چيزهايى را براى آنان مى پسندد كه صلاح ايشان در آن است. از اين رو، اولويّت در آيه به طور مطلق آمده است.

بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ايشان از خودشان محبوب تر و امر او پيش آنان از امر خودشان نافذتر، و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزى شان به خودشان كامل تر باشد.

روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست به جنگ تبوك برود، از اين رو به مردم دستور داد كه همراهى اش كنند. ولى بعضى از مردم گفتند: ما از پدران و مادرانمان اذن مى طلبيم. اينجا بود كه اين آيه نازل شد.(1)

در يكى از قرائات (پس از «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم» ) آمده است: «وَ هُوَ أبٌ لَهُم» : و پيامبر پدر مؤمنان است؛ يعنى در دين، چرا كه هر پيامبرى از آن حيث كه در حيات ابدى اصل امت خود است، پدر امّتش به شمار مى رود، و از اين رو است كه مؤمنان برادر يكديگر گشته اند. در تفسير بَيضاوى چنين آمده است.

سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله يعنى: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم، تأكيد و تقريرى است كه نشان مى دهد حضرتش نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. چنانكه جمله «من از شما به شما سزاوارترم» مفيد اولى بودن نسبت به جميع مؤمنان است.(2)

ص: 328


1- . انوار التنزيل: ص 552 .
2- . اللّمعات مخطوط .
ب. شرح حال حاكم نيشابورى (ت 321 - م 405 ق)

بزرگان اهل سنت همه حاكم نيشابورى را توثيق كرده و ستوده اند: ابن خَلِّكان و شيخ عبدالحق دهلوى (در رجال مشكات) و فخر رازى (در فضائل الشافعى) و اِسنَوى و ابن اثير(1): وى را حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه معروف به حاكم نيشابورى و ابن بيّع معرفى كرده اند، همگى وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در علم حديث.

حاكم نيشابورى فقه را از فقيه شافعى ابوسهل محمد بن سليمان صعلوكى و بسيارى ديگر آموخت. شمار تأليفات حاكم نيشابورى در علوم حديث به هزار و پانصد جزء مى رسد كه از جمله آنها «الصحيحان» است.

اما كتبى كه حاكم در نگارش آنها يگانه است، عبارت اند از: «معرفة علوم الحديث» ، «تاريخ علماء نيسابور» ، «المدخل الى علم الصحيح» ، «المستدرك على الصحيحين» ، «ما تفرّد به كلّ واحد من الإمامين» . دارَقُطنى و محمد بن ابى فوارس از او روايت كرده اند.

قرينه 11 : وحدت سياق ميان حديث غدير و حديثى در صحيح بخارى

از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت حديثى است كه بخارى در صحيحش آورده است. وى مى نويسد: ابراهيم بن منذر، از محمد بن فليح، از پدرش، از هلال بن على، از عبدالرحمن بن ابى عمره، از ابوهريره، از پيامبر صلى الله عليه و آله براى من نقل كرد:

هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به خودش سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى را بر جاى نهد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.

ص: 329


1- . وفيات الاعيان: ج 3 ص 408. طبقات الشافعية: ج 1 ص 3. جامع الاصول: ج 1 ص 92.

پيشتر گذشت كه اين حديث را مسلم نيز نقل كرده است. همچنين از گزارش كتاب «الدرّ المنثور» معلوم شد كه ابن جرير و ابن ابى حاتِم و ابن مردوَيه نيز اين حديث را روايت كرده اند.

اين حديث در سياق همانند حديث غدير است. از اين رو، بايد مراد از «مَولى» در حديث غدير همان باشد كه در اين حديث اراده شده است. يكسانى سياق جدّا روشن است، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله نخست أولى بودن خود نسبت به مؤمنان در دنيا و آخرت را خاطرنشان كرده، و سپس فرموده است: من مولاى اويم. حديث غدير نيز چنين است. آنجا نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله در آغاز بيان كرده كه از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است و سپس افزوده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

بنا بر اين، به همان دليلى كه اهل سنت مَولى در حديث منقول در صحيحين را به معناى «ولىّ امر» حمل كرده اند، ما نيز مَولى در حديث غدير را به اين معنى حمل مى كنيم. پيشتر (ذيل عنوان مَولى به معناى أولى در حديثى منقول در صحيحين) سخن قَسطَلانى نقل شد كه در تفسير عبارت «من مولاى او هستم» در حديث صحيحين نوشته بود: يعنى من ولىّ ميّت هستم و پرداختن امور او به عهده من است. كرمانى و نَوَوى نيز چنين تفسيرى داشتند.

قرينه 12 : حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ»

همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايتى است كه ابن كثير در تاريخش آورده است. او حديث غدير را به اين شكل نقل كرده است: نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ» . اينك حديث با سندش:

عبدالرزّاق گويد: مَعمَر، از على بن زيد بن جُدعان، از عدىّ بن ثابت، از براء بن عازب براى ما نقل كرد: همراه با رسول خدا صلى الله عليه و آله كنار غدير خم توقف كرديم. حضرتش منادى را برانگيخت تا ندا دهد.

ص: 330

چون همه گرد آمديم، فرمود: آيا من از پدرانتان به شما سزاوارتر نيستم ؟ گفتيم: چرا اى فرستاده خدا. پيامبر صلى الله عليه و آله باز فرمود: آيا (چنين) نيستم ؟ آيا (چنين) نيستم ؟ گفتيم: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: هر كس من مولاى او هستم، بى گمان پس از من على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما. عمر بن خطاب گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب، كه امروز ولىّ هر مؤمنى گشتى.(1)

اگر مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از وَلىّ، «موالات» و «محبت» (دوست داشتن و دوستى) بود، آوردن قيد «پس از من» وجهى نمى داشت. ابن تيميه نيز به اين نكته تصريح كرده و نوشته است: «على عليه السلام پس از من ولىّ هر مؤمنى است» كلامى است كه نسبتش به رسول خدا صلى الله عليه و آله محال است، زيرا اگر مراد حضرتش «دوست داشتن» مى بود نيازى نداشت بگويد: پس از من، و اگر مرادش «اِمارت» و فرمانروايى بوده شايسته بود كه بگويد: على والى بر هر مؤمنى است.(2)

پس روشن است كه واژه «ولىّ» مترادف «مَولى» است. بنا بر اين، روشن مى شود كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله «دوست داشتن» نبوده، كه در آن صورت آوردن قيد «پس از من» لغو است، و نسبت اين لغو به آن حضرت محال است.

قرينه 13 : سخن ابن حجر مكّى با استناد به فهم ابوبكر و عمر

همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، فهم و برداشت ابوبكر و عمر از آن است كه در بعضى نقل ها آمده است. و اما توضيح اين مطلب:

ابن حجر مكّى در پاسخ به حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليا بَعدى مَولاهُ» مى نويسد:

ص: 331


1- . تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 394.
2- . منهاج السنّة: ج 4 ص 104.

گيريم كه مَولى به معناى «أولى» باشد، ولى نمى پذيريم كه مراد از آن «اَولى به امامت» باشد، بلكه مراد «اولى به پيروى و نزديكى» است، مانند سخن خدا كه فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ»(1): «بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه او را پيروى كردند» .

هيچ سخن قطعى و سخن ظاهرى در نفى اين احتمال وجود ندارد، بلكه واقعيت همين است. چرا كه ابوبكر و عمر نيز همين را فهميده اند، و اين دو تو را در فهم حديث بسنده اند. اين دو پس از اينكه حديث را شنيدند گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى هر زن و مرد مؤمنى گشتى. اين را دارقطنى نقل كرده است. دارقطنى همچنين روايت كرده كه به عمر گفته شد: تو با على عليه السلام رفتارى مى كنى كه با هيچ يك از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين رفتارى ندارى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.(2)

در پاسخ ابن حجر تنها مى گوييم: آيا جز امام مى تواند «اولى به پيروى» باشد ؟ !

قرينه 14 : حديث مسلم بن حجّاج

يكى ديگر از ادلّه اينكه مراد از مَولى معناى «اولى بالتصرّف» است، حديثى است كه مسلم در صحيحش نقل كرده است:

ابوبكر بن ابى شَيبه و ابوكُرَيب از ابومعاويه، از ابوسعيد اَشَجّ، از وكيع، و هر دو به اين اسناد از اعمش، (از پيامبر صلى الله عليه و آله) براى ما روايت كردند: برده به آقايش نگويد: مولاى من. در نقل ابومعاويه پس از اين جمله آمده است: زيرا مولاى شما خداست.(3)

مولوى محمداسماعيل روايت كرده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ يك از شما نگويد: برده من و كنيز من. شما همه بردگان خداييد و زن هايتان كنيزان خدايند. ولى (برده يا كنيز شما به شما) بگويد: سرورم. در روايت ديگرى آمده است: برده به آقايش نگويد: مولاى من، زيرا مولاى شما خداست.(4)

ص: 332


1- . آل عمران / 68 .
2- . الصواعق المحرقة: ص 26.
3- . صحيح مسلم: ج 2 ص 197 باب «الفاظ من الأدب» .
4- . منصب امامت مخطوط .

از منع پيامبر صلى الله عليه و آله به اينكه برده به آقايش بگويد: مولاى من، آشكار مى شود كه آنچه از واژه «مَولى» به ذهن متبادر مى شود معنايى برتر از معناى محبّ و ناصر و محبوب است، چرا كه اگر مراد از «مَولى» چيزى از اين معانى بود، منع يادشده وجهى نداشت. از سوى ديگر، از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله واژه «مَولى» را بر خود و بر اميرالمؤمنين عليه السلام اطلاق كرده، دانسته مى شود كه مراد وى از اين لفظ محبّ و ناصر و محبوب نبوده، بلكه مراد معنايى بوده كه اثبات آن براى ديگر مردم روا نبوده است. آن معنى اولويت در تصرّف است، چرا كه اين معنى تنها براى خداى عزوجل و سپس براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس براى اميرالمؤمنين عليه السلام - كه جانشين پيامبر است - ثابت است.

قرينه 15 : روايت حضرت زهرا عليهاالسلام

از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت شمس الدين ابن جَزَرى در كتابش «اسنى المطالب» است. وى مى نويسد:

لطيف ترين و غريب ترين طريق براى حديث غدير اين است: شيخ خاتم الحفّاظ ابوبكر محمد بن عبداللّه بن محبّ مَقدِسى مشافهتا، از امّ محمد زينب دختر احمد بن عبدالرحيم مَقدِسيّه، از ابوالمظفر محمد بن فتيان بن مثنّى، از حافظ ابوموسى محمد بن ابى بكر، از پسر عمّه پدرش قاضى ابوالقاسم عبدالواحدبن محمد بن عبدالواحد مدنى به قرائت بر او، از ظفر بن داعى علوى در استرآباد، از پدرش و ابواحمد بن مطرف مطرفى، از ابوسعيد ادريسى به اجازه روايت از «تاريخ استرآباد» ، از ابوالعباس محمد بن محمد بن حسن رشيدى از فرزندان هارون الرشيد در سمرقند - اين حديث را تنها از اين راوى نوشته ايم - ، از ابوالحسن محمد بن جعفر حلوانى، از على بن محمد بن جعفر اهوازى خادم رشيد، از بكر بن احمد قصرى، از فاطمه دختر على بن موسى الرضا عليه السلام، از فاطمه و زينب و امّ كلثوم دختران موسى بن جعفر عليه السلام، از فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق عليه السلام، از فاطمه دختر محمد بن على عليه السلام، از فاطمه دختر على بن الحسين عليه السلام، از فاطمه و سكينه دختران حسين بن على عليه السلام، از امّ كلثوم دختر فاطمه عليهاالسلام دخت پيامبر صلى الله عليه و آله، از فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ما روايت كرد:

ص: 333

آيا سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير را فراموش كرده ايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ و اينكه فرمود: (اى على) تو براى من جايگاه هارون براى موسى را دارى ؟

حافظ كبير ابوموسى مدينى در كتابش «المسلسل بالأسماء» اين حديث را چنين نقل كرده و گفته است: اين حديث از اين وجه مسلسل است كه در آن هر يك از فواطم آن را از عمّه خود روايت مى كند. از اين رو اين حديث، حديث پنج دختر برادر است كه هر يك آن را از عمّه اش روايت كرده است.(1)

اين حديث، به روشنى دلالت مى كند كه صحابه بر اساس مفاد دو حديث غدير و حديث منزلت عمل نكرده بودند. اگر اين دو حديث به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت كنند، مطلوب حاصل است. اگر به فرض اين دو حديث هيچ دلالتى به امامت نداشته، بلكه تنها به وجوب «دوست داشتن» دلالت كنند، سخن فاطمه زهرا عليهاالسلام - يعنى «آيا فراموش كرده ايد» - نشان مى دهد كه صحابه محبت و دوست داشتن اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله رها كرده بودند.

لكن ترك دوستى على عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و در حيات حضرت زهرا عليهاالسلام از سوى صحابه، تنها در صورتى معنى دارد كه على عليه السلام امام و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بوده باشد، و صحابه به سبب اينكه خلافت را به فرد ديگرى واگذار كرده بودند موالات على عليه السلام را ترك كرده باشند. زيرا اگر گماردن ديگرى به خلافت از سوى صحابه درست و خلافت ابوبكر به حق مى بود، ترك موالات على عليه السلام در ظرف زمانى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و در حيات فاطمه عليهاالسلام از سوى صحابه محقّق نمى شد. بنا بر اين، چنانكه نشان داديم، حديث نقل شده در هر فرضى به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت مى كند.

قرينه 16 : حديث غدير به لفظ: «مَن وَليُّكُم ؟ ... مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ»

همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت

ص: 334


1- . اسنى المطالب.

ابوعبدالرحمن نَسايى در كتابش «الخصائص» است، كه حديث غدير را چنين روايت كرده است:

زكريا بن يحيى، از يعقوب بن جعفر بن كثير، از مهاجر بن مسمار، از عايشه دختر سعد، از سعد براى ما روايت كرد:

با رسول اللّه صلى الله عليه و آله در راه مكه به سوى مدينه بوديم. چون به غدير خم رسيد، مردم را نگاه داشت. سپس آنان كه از او پيش افتاده بودند بازگردانيده شدند، و آنان كه پشت سر وى بودند به او رسيدند.

وقتى مردم گرد او جمع شدند، حضرت فرمود: اى مردم، آيا من دين خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: بله. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سه بار فرمود: خدايا، شاهد باش.

سپس فرمود: اى مردم، ولىّ شما كيست ؟ مردم گفتند: خدا و رسولش داناترند. اين پرسش و پاسخ سه بار تكرار شد. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:

مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ: هر كس خدا ولىّ او است، اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى فرما.(1)

اگر معناى واژه «ولىّ» محبّ يا ناصر يا محبوب بود، مردم حاضر در آنجا گونه ديگرى پاسخ مى دادند و نمى گفتند: خدا و فرستاده اش داناتر اند. ولى مراد از «ولىّ» ، ولىّ امر و متصرّف در آن است. و چون عموم مردم «متصرّف در امر» پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله را نمى شناختند، در پاسخ پرسش حضرتش سه بار گفتند: خدا و فرستاده اش داناتر اند.

وقتى مردم نادانى و ناتوانى خود را در پاسخ به اين پرسش نمايان كردند، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پاسخ را روشن كرد و با گرفتن دست على عليه السلام گفت: مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ؛ يعنى هر كس خدا ولىّ امر او است على ولىّ امر او است.

ص: 335


1- . الخصائص: ص 101.

لذا اين روايت مانند روايتى است كه پيشتر از كتاب مستدرك حاكم نقل شد.

قرينه 17 : حديث غدير به لفظى كه از چند وجه به مطلوب دلالت مى كند
اشاره

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت طبرانى در «المعجم الكبير» است. او حديث غدير را به لفظى نقل كرده كه از چند وجه به مطلوب دلالت مى كند.

الف. نصّ حديث

نصّ حديث آنگونه كه در «كنز العمّال» آمده است:

از جرير بجلى روايت شده است: ما در موسم حج - در حج رسول خدا صلى الله عليه و آله كه همان حجة الوداع بود - حاضر بوديم. به مكانى رسيديم كه به آن غدير خم گفته مى شد. منادى ندا داد: بشتابيد به نماز جماعت. مهاجران و انصار جمع شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان ما برخاست و فرمود:

هان اى مردم، به چه شهادت مى دهيد ؟ گفتند: شهادت مى دهيم كه معبودى جز خدا نيست. فرمود: ديگر چه ؟ گفتند: اينكه محمد بنده و فرستاده او است. فرمود: ولىّ شما كيست ؟ گفتند: خدا و فرستاده اش مولاى ما هستند.

آن حضرت با دستش به بازوى على عليه السلام زد و او را بر پاى داشت و دو بازويش را گرفت و فرمود:

هر كس خدا و فرستاده اش مولاى او هستند، بى گمان اين مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما. خدايا، هر كس از مردم كه او را دوست بدارد تو دوست وى باش، و هر كس به او كينه ورزد دشمن وى باش. خدايا، من بعد از دو بنده صالح كسى را در زمين نمى يابم كه على عليه السلام را به او بسپارم. پس براى او خير و نيكى بخواه.(1)

ص: 336


1- . كنز العمّال: ج 15 ص 12.
ب. وجوه دلالت اين حديث

اين حديثى است كه از چند وجه به مطلوب ما دلالت مى كند:

وجه اول

بى گمان متبادر از ولىّ «ولىّ امر» است. چنانكه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ پاسخ دادند: خدا و فرستاده اش مولاى ما هستند. اگر چنين نبود آن را به خدا و رسول اختصاص نمى دادند و در آن دو منحصر نمى كردند.

بنا بر اين، «ولىّ» در احاديثى كه اين واژه در آنها درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار رفته، بايد به «ولىّ امر» حمل شود؛ همانگونه كه صحابه اين لفظ را در پاسخ پرسش پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى: «ولىّ شما كيست ؟ » بر «متصرّف در امور» حمل كردند.

وجه دوم

اين حديث ظاهر است در اينكه «مَولى» در سخن نبوى: «بى گمان اين مولاى شماست» و «هر كس خدا و فرستاده اش مولاى او هستند» به يك معنى است. از پاسخ اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نيز - كه اين معنى را در خدا و رسولش منحصر كردند - دانسته مى شود كه مراد از اين واژه محبّ و ناصر و محبوب نيست، زيرا اين معانى منحصر در خدا و فرستاده اش نيستند، بلكه مراد ولايت در تصرّف است كه در خدا و فرستاده اش ثابت است و جز خدا و فرستاده اش شايسته آن نيستند.

همچنين، پاسخ صحابه ظاهر است در اينكه «مَولى» و «ولى» از حيث معنى متّحدند؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از صحابه پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ و آنان پاسخ دادند: خدا و فرستاده اش مولاى ما هستند. شاه ولى اللّه دهلوى مدّعى است كه «ولىّ» به معناى «مَولى» نيامده است. اين نكته ادعاى او را باطل مى كند.

وجه سوم

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا، من بعد از دو بنده صالح كسى را در زمين نمى يابم كه على عليه السلام را به او بسپارم. پس براى او خير و نيكى بخواه. اين سخن دلالت مى كند كه

ص: 337

ابوبكر و عمر جانشينان رسول خدا صلى الله عليه و آله نبودند، و گر نه على عليه السلام را به آن دو مى سپرد. كسى نگويد كه مراد از «دو بنده صالح» ابوبكر و عمر است، چرا كه اين گمان جدّا باطل است، زيرا اگر چنين بود على عليه السلام از بيعت با ابوبكر خوددارى نمى كرد، تا جايى كه او را مجبور به بيعت و تهديد به قتل كنند ! شرح اين نكته در ادامه خواهد آمد.

قرينه 18 : استدلال به سخن ابن حجر در پرتو حديث غدير

از ديگر وجوه دلالت حديث غدير بر امامت سخن صاحب «الصواعق» است:

حق آن است كه مَولى به معناى «امام» در لغت و شرع معهود نيست، در شرع كه واضح است. اما در لغت، هيچ يك از پيشوايان زبان عربى نگفته است كه مَفعَل به معناى أفعَل مى آيد. و مَولاكُم در آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى مَقرّ شما يا ياور شما كه مبالغه در نفى نصرت و يارى است، چنانكه گويند: گرسنگى توشه كسى است كه توشه اى ندارد.

همچنين استعمال مانع از اين است كه مَفعَل به معناى أفعَل باشد، چرا كه گفته مى شود: «هُوَ أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» و «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولَى الرَجُلَينِ» . بنا بر اين، تنها با نظر به روايت آتى - يعنى: مَن كُنتُ وَليُّهُ ... - متصرّف در امور را يكى از معانى «مَولى» قرار داديم.(2)

هر گاه وَلىّ در سخن نبوى: «مَن كُنتُ وَليُّهُ ... » به معناى «متصرّف در امور» باشد، بى گمان مَولى در سخن «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » نيز به همين معنى خواهد بود، زيرا احاديث يكديگر را تفسير مى كنند. البته مجرّد ثبوت معناى «متصرّف در امور» براى اثبات حق و هدف اهل آن بسنده است.

پيشتر گذشت حديثى كه ابن حجر با نظر به آن «ولىّ» را به معناى «متصرّف در امر» دانسته، از روايات بزرگان اهل سنت و پيشوايان نامدار آنان است.

ص: 338


1- . حديد / 15.
2- . الصواعق المحرقة: ص 25.
قرينه 19 : جمله اول حديث: «إنَّ اللّه َ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ وَ أولى بِهِم...»

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اين است كه در بعضى از رواياتِ حديث غدير - كه به اسانيد صحيح نقل شده - آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز اين حديث فرمود: إنَّ اللّه َ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ وَ أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم. و سپس بلافاصله افزود: فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ؛ يعنى على عليه السلام.

اينك نصّ حديث ضمن گفتار ابن حجر:

و هدف از تنصيص بر موالات على عليه السلام اجتناب از دشمنى با او است، زيرا تنصيص بر اين مطلب سبب افزونى شرف او است. پيامبر صلى الله عليه و آله سخن خود را با «ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» آغاز و آن را سه بار تكرار كرد، تا انگيزه مسلمانان را براى قبول كردن سخنش بيشتر كند. دعايى كه در پايان گفتار حضرتش آمده نيز همين حكم را دارد. دليل ديگر آنچه گفتيم اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه مردم را به (دوست داشتن) اهل بيتش عليهم السلام به طور عمومى، و على عليه السلام به طور ويژه سفارش كرده است.

آغاز حديث غدير دليلى ديگر بر سخن ماست. لفظ آن بنا بر نقل طبرانى و غير او به سند صحيح اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم زير درختان سخنرانى كرد و فرمود:

هان اى مردم، هر آينه خداى داناىِ آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مى كند، و من مى دانم كه نزديك است كه داعى حق مرا بخواند و من اجابتش كنم. بى گمان من در پيشگاه خدا مسئولم و شما نيز مسئول خواهيد بود. پس شما چه مى گوييد ؟ مردم گفتند: گواهى مى دهيم كه تو پيام خدا را رساندى و در اين راه تلاش كردى و خيرخواه بودى. پس خدا تو را پاداش خير دهد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شهادت نمى دهيد كه معبودى جز خدا نيست، و محمد بنده و فرستاده او است، و اينكه بهشت و دوزخ خدا حق است، و اينكه مرگ و برخاستن پس از آن حق است، و رستاخيز بى گمان آمدنى است، و خدا اهل قبور را بر خواهد انگيخت ؟ گفتند: چرا، به همه اينها شهادت مى دهيم.

ص: 339

سپس نبى اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:

خدايا، گواه باش. و افزود: أيُّهَا الناسُ، إنَّ اللّه َ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ وَ أنا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم. فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ - يعنى عليّا - . اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: هان اى مردم، هر آينه خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و من نسبت به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هر كس من مولاى او هستم اين على مولاى او است. خدايا، دوست و ياور كسانى باش كه دوست و ياور على اند، و دشمن كسانى باش كه با او دشمنى كنند.

سپس فرمود: هان اى مردم، من در رسيدن به حوض پيشتاز شمايم، و شما در كنار حوض نزد من خواهيد آمد؛ حوضى كه از فاصله ميان بُصرى تا صنعاء عريض تر است، و در آن به شمار ستارگان آبگينه هايى از نقره هست. آنگاه كه نزد من آييد، من از شما درباره ثقلين خواهم پرسيد.

پس بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مى كنيد. ثقل بزرگ تر كتاب خداى عزوجل است؛ ريسمانى كه يك سويش به دست خدا و سوى ديگرش در دست شماست. پس به آن چنگ زنيد و از آن منحرف نشويد و تغييرش ندهيد. و ديگرى عترت من است، يعنى خاندانم. هر آينه خداى داناى آگاه به من خبر داده كه اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض نزد من آيند.(1)

در «مفتاح النجا فى مناقب آل عبا عليهم السلام» نيز اين حديث را به همين گونه از حكيم در «نوادر الاصول» و طبرانى به سند صحيح در «المعجم الكبير» از ابوالطُّفَيل از حذيفة بن اسيد روايت كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در غدير خم زير درخت خطبه خواند و فرمود: هان اى مردم، هر آينه خداى داناى آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مى كند ... .(2)

ص: 340


1- . الصواعق المحرقة: ص 25.
2- . مفتاح النجا فى مناقب آل عبا عليهم السلام مخطوط .

همچنين صاحب «مرافض الروافض» اين حديث را از «الصواعق» نقل كرده، ولى آن را تحريف كرده و از آن كاسته است ! اين حديثى است كه واژه «مَولى» چهار بار در سياقى واحد و در كلامى پيوسته و مرتّب در آن آمده است.

لذا اين واژه بايد در همه موارد به يك معنى باشد. اين حديث شريف مانند شعرى است كه در ديوان حماسه (اثر ابوتمّام) آمده است. حُرَيث بن جابر سروده است:

لَعَمرُكَ ما أنصَفتَنى حينَ سُمتَنى *** هَواكَ مَعَ المَولى وَ أن لا هَوى ليا

إذا ظَلَمَ المَولى فَزِعتُ لِظُلمِهِ *** فَحُرِّكَ أحشائى وَ هَرَّت كِلابيا

به جانت سوگند كه آنگاه كه مرا اندوهگين كردى و به رنج افكندى، به انصاف با من رفتار نكردى. عشقت با مولا است و به من ميلى ندارى. آنگاه كه مولى ستم كند، از ستم او مى ترسم و دل و جگرم به لرزه در مى آيند و سگ هايم زوزه مى كشند.

در اين دو بيت، لفظ «مَولى» دو جا ذكر شده و پس از «لا هَوى ليا» مقدّر است، زيرا اين عبارت در اصل چنين است: لا هَوى لى مَعَ مَولاىَ. روشن است كه مَولى در اين مواضع قطعا به يك معنى است.

همچنين مَولى در سخن نبوى: «إنَّ اللّه َ مَولاىَ ... » به معناى ولىّ امر است، چرا كه پيشتر دانستى كه ابوالحسن واحدى در معناى آيه «ثُمَّ رُدُّوا» گفته بود: يعنى بندگان به سبب مرگ، باز مى گردند «إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(1): به سوى خدا مولاى راستين شان كه عهده دار امور آنان است.(2)

ابواللّيث سمرقندى نيز گويد: «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(3)؛ يعنى خدا را در آنچه به شما فرمان مى دهد فرمان بريد. «هُوَ مَولاكُم»(4)؛ يعنى ولىّ و ياور شما.(5)

ص: 341


1- . انعام / 62 .
2- . التفسير الوسيط مخطوط .
3- . آل عمران / 150.
4- . حجّ / 78.
5- . تفسير ابواللّيث مخطوط .

كواشى گويد: به سبب وجود «فاء» در «فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1) نبايد بر سر «أنتَ مَولانا» - مَولانا يعنى سرور ما و متولّى امور ما - وقف كرد، زيرا جمله «فَانصُرنا» فرع «أنتَ مَولانا» است؛ يعنى تو سرور ما هستى و سرور بندگانش را يارى مى كند.(2)

سيوطى در معناى آيه «أنتَ مَولانا» مى نويسد: سرور ما و متولّى امور ما. و ذيل «فَاعلَموا أنَّ اللّه َ مَولاكُم»(3) مى گويد: ياور شما و متولّى امور شما. و در تفسير آيه «لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا» : «جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده كه به ما برسد به ما نخواهد رسيد» ، «هُوَ مَولانا»(4)؛ يعنى يار ما و متولّى امور ما.(5)

بنا بر اين، مراد از مَولى در همه الفاظ حديث، قطعا «اولى بالتصرّف» است.

در بعضى از الفاظ حديث به جاى «إنَّ اللّه َ مَولاىَ» ، «إنَّ اللّه َ وَليّى» آمده است. براى نمونه، در «الخصائص» از طريق حسين بن حُرَيث نقل شده است: إنَّ اللّه َ وَليّى وَ أنا وَلىُّ المُؤمِنينَ، وَ مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ. در اين حديث، واژه «ولىّ» چهار بار تكرار شده، چنانكه در حديث پيشين لفظ «مَولى» چهار بار تكرار شده بود. و از آنجا كه مراد از «ولىّ» نسبت به خداى عزوجل متولّى امور خلق است، نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام نيز چنين خواهد بود.

در «كنز العمّال» آمده است: ابونُعَيم در «فضائل الصحابة» از زيد بن ارقم و براء بن عازب روايت كرده است: ألا إنَّ اللّه َ وَليّى وَ أنَا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(6)

ص: 342


1- . بقره / 286.
2- . التلخيص فى التفسير مخطوط .
3- . انفال / 40.
4- . توبه / 51 .
5- . تفسير جلالين: ص 66 ، 240، 256.
6- . كنز العمّال: ج 12 ص 207.

روشن است كه مراد از وَلىّ بودن خدا، ولىّ امر و متولّى امر بودن او است. نيشابورى در تفسير آيه «اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(1) مى نويسد: يعنى متولّى امور و سرپرست مصالح آنان است. وَلىّ بر وزن فَعيل و در معناى فاعلى است.(2)

ملاّ على قارى در شرح دعاى: اللهُمَّ إنّى أعُوذُ بِكَ مِنَ العَجزِ وَ الكَسَلِ وَ الجُبنِ ... ، مى نويسد: أنتَ وَليُّها: تو ولىّ او هستى، يعنى متصرّف در او و مصلح او و پرورش دهنده او هستى. و مَولاها، يعنى يار و نگهدارنده او. حنفى مى گويد: عطف وَليُّها به مَولاها عطف تفسيرى است.(3) فخرالدين محب اللّه نيز چنين گفته است.(4)

در بعضى از الفاظ حديث غدير از خداى تعالى به «مَولى» و از پيامبر صلى الله عليه و آله به «ولىّ» تعبير شده است. در «الخصائص» نسايى آمده است: محمد بن مثنّى، از يحيى بن حمّاد، از ابوعوانه، از سليمان، از حبيب بن ابى ثابت، از ابوالطُّفَيل، از زيد بن ارقم روايت كرده است: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم توقف كرد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را جارو كردند. سپس (در آنجا ايستاد و) فرمود:

گويا داعى مرگ مرا فرا مى خواند و من او را اجابت خواهم كرد. من در ميان شما دو گرانبها بر جاى مى نهم كه يكى از ديگرى بزرگ تر است: كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با اين دو رفتار مى كنيد، زيرا اين دو تا وقتى كه در كنار حوض نزد من آيند از يكديگر جدا نمى شوند. سپس فرمود: إنَّ اللّه َ مَولاىَ فَأنا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ: بى گمان، خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كه من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى فرما.

ص: 343


1- . بقره / 257.
2- . تفسير نيشابورى: ج 3 ص 21.
3- . الحرز الثمين فى شرح الحصن الحصين: ص 292.
4- . الحرز الرصين شرح الحصن الحصين.

ابوالطفيل مى گويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.(1)

در المستدرك از طريق ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم حنظلى روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: إنَّ اللّه َ عزوجل مَولاىَ وَ أنَا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ.(2)

در تاريخ ابن كثير، از سنن نَسايى، از طريق محمد بن مثنّى نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بى گمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است.(3)

در «كنز العمّال» از ابن جرير نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بى گمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:

هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما.(4)

روشن است كه مراد از «ولىّ» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه حضرتش متولّى امور مسلمانان و متصرّف در امور آنان است. اين معنى از سخن ابن حجر فهميده مى شود؛ آنجا كه حديث «مَن كُنتُ وَليُّهُ» را به متصرّف در امور حمل كرده بود. عزيزى در شرح «من ولىّ مؤمنان هستم» مى نويسد: يعنى متولّى امور آنان.(5) هر گاه ولايت خدا و رسول صلى الله عليه و آله به معناى «ولايت امر» باشد، ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز چنين خواهد بود.

همچنين سخن نبوى «أنَا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم» منقول در حديث صحيحى كه طَبَرانى و حكيم تِرمِذى آن را روايت كرده است، سخن حضرتش يعنى «وَ أنَا مَولى

ص: 344


1- . الخصائص: ص 93.
2- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
3- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 209.
4- . كنز العمّال: ج 15 ص 91.
5- . السراج المنير بشرح الجامع الصغير: ج 1 ص 320.

المُسلِمينَ» را تفسير مى كند. پس روشن مى شود كه مراد از «مولى المؤمنين» اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر و اولى است. و پيشتر دانستى كه أولى بودن وى از مؤمنان نسبت به خودشان، وجوب اطاعت او را در پى دارد.

ابوهريره نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من از او به خودش سزاوارترم ... . قَسطَلانى در شرح اين حديث مى نويسد: نتيجه أولى بودن پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان نسبت به خودشان آن است كه بر مؤمنان واجب است كه فرمانبردارى از او را بر خواسته هاى خود ترجيح دهند، هر چند بر آنان گران آيد. و اينكه او را بيش از خود دوست بدارند ... . همچنين ابن حجر در شرح اين كلام در كتاب الفرائض مى گويد: يعنى در هر امرى از امور دين و دنيا نسبت به مؤمنان احقّ است، و حكم او بر آنان از حكم خودشان نافذتر است.(1)

افزون بر اين، در حديث صحيح السندى كه طبرانى و حكيم تِرمِذى روايت كرده اند و نيز در غير اينها، پيامبر صلى الله عليه و آله حديث غدير و حديث ثقلين را با هم بيان كرده است. بسيار روشن است كه حديث ثقلين وجوبِ پيروى و فرمانبردارى از اهل بيت عليهم السلام را مى رساند. اين وجوب نزد دهلوى مسلّم است و او در باب چهارم «تحفه اثناعشريه» به آن اعتراف كرده است.

از سوى ديگر، شكى نيست كه وجوب پيروى و فرمانبردارى مفيد امامت و خلافت بلافصل پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است. اين مطلب خلافت ديگران را باطل مى كند، زيرا تابع نمى تواند امامِ متبوع باشد. همچنين حديث ثقلين به عصمت اهل بيت عليهم السلام دلالت مى كند، و با وجود اميرالمؤمنينِ معصوم عليه السلام غير او قطعا شايسته امامت نخواهد بود.

جاى شگفتى است كه صاحب «المرافض» كه حديث طبرانى را از «الصواعق» نقل كرده، جمله «خداى داناى آگاه مرا خبر داده ... » را كه به عدم جدايى ثقلين دلالت

ص: 345


1- . ارشاد السارى شرح صحيح البخارى: كتاب الاستقراض، كتاب الفرائض.

مى كند و صريح در عصمت و افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام است حذف كرده است !

عجيب تر آنكه صاحب «الصواعق» حديث ثقلين را قرينه عدم دلالت حديث غدير به امامت على عليه السلام گردانده و ندانسته كه حديث ثقلين به سبب دلالتش به عصمت امام عليه السلام اثبات كننده امامت او است.

نورالدين سَمهودى بعضى از رواياتى كه در آنها حديث ثقلين همراه با حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ذكر شده نقل كرده است. از جمله مى نويسد: از حذيفة بن اسيد غفارى روايت شده است:

چون رسول اللّه صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و روى به مدينه كرد، اصحابش را از اينكه در كنار درختان نزديك به همِ بطحاء(1) فرود آيند بازداشت. سپس كسانى را به سوى آن درختان فرستاد تا خاشاك زير آنها را جارو كنند. حضرت به سوى آن درختان رفت و در زير آنها نماز گزارد.

سپس برخاست و فرمود: هان اى مردم، خداى داناى آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مى كند ... . اين حديث همان است كه در صفحات قبل گذشت. سپس سمهودى مى گويد:

اين حديث را طبرانى در «المعجم الكبير» و ضياء در «المختارة» از طريق سَلَمة بن كُهَيل از ابوالطُّفَيل - كه هر دو از راويان صحيح الحديث هستند - نقل كرده و در اينكه صحابى راوى حديث چه كسى بوده ترديد نموده است. همچنين ابونُعَيم اين حديث را در «حِليَة الأولياء» و ديگر كتاب هايش از حديث زيد بن حسن انماطى - كه تِرمِذى او را راوى حسنى دانسته و غير او تضعيفش كرده اند - از معروف بن خَرَّبوذ، از ابوالطُّفَيل - كه هر دو از راويان صحيح الحديث هستند - تنها از حذيفه نقل كرده، و در صحابى راوى حديث ترديد نكرده است.(2)

ص: 346


1- . بَطحاء: مسيل وسيعى كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد. صحاح جوهرى. مترجم .
2- . جواهر العقدين مخطوط .

همچنين سَمهودى اين حديث را از عامر ابوليلى بن ضَمره و حذيفة بن اسيد نقل كرده است. در آخر اين نقل حضرت در مورد اهل بيت عليهم السلام فرمود: من اين را براى ثقلين از خدا خواسته ام و خدا خواسته ام را برآورده است. پس از آنان پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و به ايشان نياموزيد كه از شما داناترند. سمهودى سپس مى گويد:

اين حديث را ابن عقده در «الموالاة» از طريق عبداللّه بن سِنان از ابوالطُفَيل، از عامر بن ليلى بن ضَمره و حذيفة بن اسيد غِفارى نقل كرده است. همچنين ابوموسى مدينى در «فضائل الصحابة» اين حديث را از طريق ابن عقده نقل كرده و گفته است: اين حديث جدّا غريب است. حافظ ابوالفتوح عِجلى نيز در كتابش «الموجز فى فضائل الصحابة» اين حديث را آورده است.(1)

از اين حديث عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام و افضليت او از ديگران اثبات مى شود.

نيز سهمودى روايت ديگرى نقل كرده كه در آن دو حديث غدير و ثقلين با هم آمده اند. وى مى نويسد: از ابوالطُّفَيل نقل شده كه روزى على عليه السلام برخاست و خداى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود: هر كس را در روز غدير خم حضور داشته سوگند مى دهم كه برخيزد، و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيده اند و به خاطر سپرده اند، نه آنان كه از ديگران شنيده اند و آگاه گشته اند.

هفده مرد برخاستند كه خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايّوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان و مردانى از قريش در شمار ايشان بودند. على عليه السلام به آنان فرمود: آنچه را شنيده ايد عرضه كنيد. آنان گفتند: شهادت مى دهيم كه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشتيم.

وقتى نيمروز فرارسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمد و دستور داد تا شاخ و برگ زائد درختان آنجا را زدودند و بر آنها پارچه هايى افكندند، و همه را به نماز فراخواند. ما به

ص: 347


1- . جواهر العقدين مخطوط .

سوى او رفتيم و نماز گزارديم. سپس حضرتش برخاست و خدا را ستود و سپاس و ثنا گفت و فرمود:

هان اى مردم، شما (درباره من و آنچه به عهده ام بود) چه مى گوييد ؟ گفتند: بى گمان، (پيام خداى را به ما) رساندى. پيامبر صلى الله عليه و آله سه بار فرمود: خدايا، گواه باش. سپس افزود: نزديك است كه مرا بخوانند و من اجابت كنم. من و شما را درباره وظايفمان به پرسش خواهند گرفت.

سپس فرمود: آگاه باشيد كه خون ها و مال هاى شما مانند حرمت امروز و اين ماه محترم است. شما را به زنان، به همسايگان، به بردگان و به دادگرى و احسان سفارش مى كنم.

سپس فرمود: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم: كتاب خدا و خاندان و خانواده ام، چرا كه اين دو تا زمانى كه در كنار حوض نزد من آيند از يكديگر جدا نخواهند شد. خداى دانا و آگاه مرا به اين خبر داده است.

سپس حديث را تا سخن رسول اللّه صلى الله عليه و آله كه: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، آورده است. سپس على عليه السلام (به آنان كه برخاستند و اين ماجرا را نقل كردند) : فرمود: راست گفتيد و من از گواهان اين رخدادم.

ابن عقده اين حديث را از طريق محمد بن كثير از فِطر و ابوالجارود، از ابوالطُّفَيل نقل كرده است.(1)

قرينه 20 : سلام عده اى از صحابه به اميرالمؤمنين عليه السلام با عبارت «مولاى ما»
اشاره

يكى ديگر از قرائن معناى أولى براى كلمه مولى، ماجراى سلام ابوايّوب انصارى و عده اى ديگر از صحابه به اميرالمؤمنين عليه السلام با عبارت «مولاى ما» است:

الف. نقل ماجرا

اين ماجرا را بزرگان اهل سنت نقل كرده اند:

ص: 348


1- . جواهر العقدين مخطوط .

احمد بن حنبل در مسند خود با سند خود از رياح بن حارث نقل كرده است: چند مرد در رَحبه نزد على عليه السلام آمدند و گفتند: درود بر تو اى مولاى ما. على عليه السلام فرمود: چگونه من مولاى شمايم، حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟ گفتند: ما در روز غدير خم شنيديم كه فرستاده خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. رباح مى افزايد: چون آنان از آنجا رفتند، به دنبالشان رفتم و پرسيدم: اينان كه بودند ؟ گفتند: گروهى از انصار كه ابوايّوب انصارى نيز در ميانشان بود.

همچنين با سند خود از رياح بن حارث نقل كرده است: گروهى از انصار را ديدم كه در رَحبه نزد على عليه السلام آمدند. حضرت فرمود: شما كيستيد ؟ گفتند: موالى تو اى اميرالمؤمنين. سپس معناى آن را ذكر كرده است.(1)

همچنين عده اى ديگر عين اين خبر را و يا با كمى تفاوت نقل كرده اند: ابوالقاسم طبرانى با دو سند از رياح بن حارث، سبط بن جوزى در دو كتاب خود از كتاب «الفضائل» احمد بن حنبل و از محب الدين طبرى، ابن كثير دمشقى از طريق احمد بن حنبل و از طريق ابن ابى شَيبه، عطاءاللّه محدّث شيرازى از زرّ بن حُبَيش، ملاّ على قارى از «الرياض» و احمد بن حنبل.(2)

ب. استدلال به آن

اين حديثى كه پيشوايان اهل سنت در كتاب هاى خود آورده اند، از ادله روشن دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. زيرا اگر مراد از «مَولى» در حديث غدير ياور يا مانند آن بود، سخن على عليه السلام كه «چگونه من مولاى شمايم حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟ » معناى درستى نداشت ! چرا كه در آن صورت بايد مى فرمود: چگونه من محبّ يا ناصر يا محبوب شما هستم، حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟

ص: 349


1- . مسند احمد: ج 5 ص 419.
2- . المعجم الكبير: ج 4 ص 173. تذكرة الخواصّ: ص 13، باب دوم در فضائل على عليه السلام. الرياض النضرة: ج 2 ص 222، 223. تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 347، 348. الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مخطوط . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 574 .

آيا نسبت دادن اين كلام به اميرالمؤمنين عليه السلام كه فصيح ترين مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است، معقول است ؟

بنا بر اين، شكى بر جاى نمى ماند كه مراد ابوايّوب و همراهانش از «اى مولاى ما» ولايت به معناى أولى بودن در تصرّف در امور است.

از همين رو است كه امام به آنان فرمود: «چگونه من مولاى شمايم ... » و آنان را بر آن داشت كه حديث غدير را ياد كنند، و نزد همه به اين حقيقت اعتراف نمايند.

قرينه 21 : رفتار و سخن عمر بن خطّاب
اشاره

از ديگر ادلّه و قرائن معناى أولى براى كلمه مولى، روايتى است كه عده اى نقل كرده اند كه به عمر گفته شد: تو با على عليه السلام به گونه اى رفتار مى كنى كه با هيچ يك از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين نمى كنى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.

الف. نقل ماجرا

اين ماجرا را بزرگان اهل سنت نقل كرده اند: موفّق بن احمد خوارزمى با سند خود از سالم، محب الدين طبرى از سالم، ابن حَجَر مكّى از دارقطنى، شمس الدين مُناوى از دارقطنى، احمد بن فضل از دارقطنى از سالم بن ابى جعد، محمد صدر عالم از دارقطنى، احمد بن عبدالقادر عجيلى.(1)

ب. وجه دلالت

اين خبر به روشنى نشان مى دهد اينكه على عليه السلام مولاى عمر بن خطاب بوده، سبب شده كه عمر او را بزرگ و بر ديگر صحابه مقدّم دارد. اگر مراد از مَولى «أولى به تصرّف» باشد مطلوب ثابت است، و اگر مراد معناى ديگرى باشد كه مقتضى افضليّت و مقدّم داشتن او بر ديگران شود باز هم مطلوب ثابت مى گردد، زيرا افضليت آشكارا مقتضى امامت و جانشينى امام عليه السلام است.

ص: 350


1- . مناقب خوارزمى: ص 97. الرياض النضرة: ج 2 ص 224. الصواعق المحرقة: ص 26. فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 218. وسيلة المآل مخطوط . معارج العُلى (مخطوط) . ذخيرة المآل شرح عقد جواهر اللآل (مخطوط) .

افزون بر اين، پيشتر گذشت كه ابن حجر در «الصواعق المحرقة» تصريح كرده است كه ابوبكر و عمر از مَولى معناى «أولى به پيروى و نزديكى» فهميده اند. ابن حجر در اين باره به سخن عمر درباره على عليه السلام؛ يعنى «او مولاى من است» استشهاد كرده بود. اكنون بار ديگر گفتار ابن حجر را مى آوريم تا استدلالات كامل شود. وى مى نويسد:

گيريم كه مَولى به معناى «أولى» باشد، ولى نمى پذيريم كه مراد از آن «أولى به امامت» باشد، بلكه مراد «أولى به پيروى و نزديكى» است. مانند سخن خدا كه فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ»(1): «بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه او را پيروى كردند» .

هيچ سخن قطعى و ظاهرى در نفى اين احتمال وجود ندارد، بلكه واقعيت همين است. چرا كه ابوبكر و عمر نيز همين را فهميده اند و اين دو تو را در فهم حديث بسنده اند. اين دو پس از اينكه حديث را شنيدند گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى هر زن و مرد مؤمنى گشتى. اين را دارقطنى نقل كرده است. دارقطنى همچنين روايت كرده كه به عمر گفته شد: با على عليه السلام رفتارى مى كنى كه با هيچ يك از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين رفتارى ندارى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.

ما سخن اينان را با گفتار خودشان پاسخ مى دهيم: گيريم كه احتمال اينكه مراد از «مَولى» ، «أولى به پيروى» باشد، مطابق واقع و دليل آن فهم ابوبكر و عمر باشد، زيرا فهم اين دو تن در حديث حجّت است. اما معناى اين «اولويّت به پيروى» چيست كه عمر را بر آن واداشت تا با اميرالمؤمنين عليه السلام رفتارى متفاوت با ديگران داشته باشد و او را بر ديگران مقدّم بدارد و تكريم و احترام كند و بزرگ بدارد ؟ تا جايى كه مردم به شگفت آيند و از او در اين باره بپرسند و او پاسخ دهد: زيرا او مولاى من است.

معناى حديث غدير بر پايه فهم ابوبكر و عمر اين است: هر كس من نسبت به او اولى به پيروى ام، على عليه السلام نسبت به او اولى به پيروى است؛ يعنى على عليه السلام در اولويّت به پيروى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است.

ص: 351


1- . آل عمران / 68 .

به اين اولويّت در قرآن كريم اشاره شده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» . همچنين مى فرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسُولُهُ أمرا أن يَكُونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم»(2): «هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه هر گاه خدا و فرستاده اش به امرى حكم كنند در آن امر اختيارى از خود داشته باشند» .

آيا اين معنايى جز اولويّت به تصرّف دارد ؟

آيا اين اولويّت جز ولايت عامه است ؟

آيا ولايت عامّه چيزى جز امامت است ؟

افزون بر اين، هنگامى كه تقدّم اميرالمؤمنين عليه السلام بر عمر بن خطّاب ثابت شد، تقدّم او به اجماع مركّب(3) بر ابوبكر بن ابى قحافه نيز ثابت مى شود. از اين هم بگذريم، بى گمان تقدّم على عليه السلام بر عمر بطلان خلافت عمر را اثبات مى كند، و بطلان خلافت عمر نشان دهنده بطلان خلافت ابوبكر است.

همچنين، تقدّم على عليه السلام بر بقيه صحابه، افضليت او از عثمان را مى رساند. بنا بر اين، بطلان خلافت عثمان نيز ثابت مى شود، و بطلان خلافت عثمان بطلان خلافت ابوبكر و عمر را در پى خواهد داشت.

اين حديث همچنين، نشان مى دهد كه ترك انتخاب على عليه السلام براى خلافت از سوى عمر و سپردن كار به شورى بيداد و ظلم است، و ستمكار و بيدادگر شايسته امامت نيست. باز هم وقتى بطلان خلافت عمر ثابت شود، بطلان خلافت خليفه پيش از او - ابوبكر - و خليفه پس از او - عثمان - نيز ثابت خواهد شد.

ص: 352


1- . احزاب / 6 .
2- . احزاب / 36.
3- . اجماع مركّب: اتفاق در حكم با وجود اختلاف در مأخذ و منشأ آن. التعريفات: ج 1 ص 4 مترجم .
قرينه 22 : سخن عمر به كسى كه داورى على عليه السلام را نپذيرفت

همچنين دليل و قرينه اى ديگر براى معناى أولى براى كلمه مولى، روايتى است كه خوارزمى نقل كرده است. وى با سند خود از ابوجعفر نقل كرده است: دو باديه نشين - كه با هم نزاع داشتند - براى داورى نزد عمر آمدند. عمر به على عليه السلام گفت: يا اباالحسن، ميان اين دو داورى كن.

على عليه السلام يكى از آن دو را محكوم كرد. فرد محكوم شده گفت: آيا اين بين ما داورى كند ؟ ! عمر به سوى آن مرد جهيد و گريبانش را گرفت و كشيد و گفت: واى بر تو، مى دانى اين كيست ؟ اين مولاى من و مولاى هر مؤمنى است، و هر كس على عليه السلام مولايش نباشد مؤمن نيست.(1)

عده اى از بزرگان اهل سنت نيز اين خبر را نقل كرده اند. از جمله: محب الدين طبرى در دو كتاب خود «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى» ، و مى گويد: اين خبر را ابن سمّان در «الموافقة» آورده است.

همچنين ابن حجر مكّى از دارقطنى و احمد بن فضل، و احمد بن فضل گفته كه ابن سمّان آن را در كتاب «الموافقة» آورده است. محمد بن اسماعيل امير يمانى نيز از محبّ طبرى و احمد بن عبدالقادر عجيلى از دارقطنى نقل كرده است.(2)

روشن است كه در اين مقام مجالى براى بيان معانى محبّ و ناصر و محبوب نيست، چرا كه مرد باديه نشين از پذيرش داورى امام عليه السلام سر باز زد، و از اين رو در پاسخ به سخن او به ناچار بايد سخنى گفته شود كه صلاحيت امام عليه السلام براى منصب داورى را اثبات كند، و پر واضح است كه محبّ و ناصر و محبوب بودن حضرتش مفيد صلاحيت براى داورى نيست.

ص: 353


1- . مناقب خوارزمى: ص 97.
2- . الرياض النضرة: ج 2 ص 224، 225. ذخائر العقبى: ص 67 ، 68 . الصواعق المحرقة: ص 107. وسيلة المآل مخطوط . الروضة النديّة: ص 54 . ذخيرة المآل (مخطوط) .

بنا بر اين، مراد از گفتار عمر معنايى برتر از معانى محبّ و ناصر و محبوب است؛ و آن ولايت در داورى و تصرّف در امور است كه مطلوب نيز همين است.

قرينه 23 : شادباش ابوبكر و عمر در روز غدير و «بَخٍ بَخٍ» گفتن آنان
اشاره

از ديگر ادله و قرائن معناى أولى براى مَولى اين است كه عمر بن خطّاب در روز غدير به على عليه السلام شادباش گفت، زيرا على عليه السلام مولاى كسانى شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى آنان بود.

دارقطنى - چنانكه در «الصواعق» آمده - و عاصمى در «زين الفتى» گفته اند كه ابوبكر نيز در شادباش گفتن به على عليه السلام با عمر همراه بوده است.

الف. راويان خبر شادباش گفتن عمر

خبر شادباش گفتن عمر را گروه پرشمارى از سرشناسان اهل سنت و پيشوايان بزرگ ايشان روايت كرده اند؛ از جمله:

1. عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى

2. احمد بن محمد بن حنبل شيبانى

3. عبداللّه بن احمد بن حنبل

4. حسن بن سفيان نَسَوى، ابوالعباس

5 . عبدالملك بن محمد خرگوشى، ابوسعد

6 . احمد بن محمد ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق

7. اسماعيل بن على بن حسين، ابن سَمّان

8 . عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى

9. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

10. ملاّ عمر بن محمد بن خضر اردبيلى

11. يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى

ص: 354

12. احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين

13. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه جوينى

14. محمد بن عبداللّه ولى الدين خطيب

15. محمد بن يوسف زرندى، جمال الدين

16. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير

17. على بن شِهاب الدين همدانى

18. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى

19. على بن محمد، ابن صبّاغ، نورالدين

20. حسين بن معين الدين يزدى ميبدى

21. عبداللّه بن عبدالرحمن حسينى، اصيل الدين واعظ

22. محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى

23. محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى

24. محمد بن معتمدخان بدخشانى

25. محمد صدر عالم

26. محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير

ب. وجه دلالت

بى گمان، اين شادباش دلالت مى كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم به مرتبتى عظيم و فوق همه مراتب و مناصب دست يافت. گواه اين سخن آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بسيارى از موارد، فضائل و مناقبى را براى على عليه السلام بيان فرمود، ولى روايت نشده كه در يك مورد از آنها صحابه به گونه اى كه عمر در روز غدير به امام عليه السلام شادباش گفت، شادباش گفته باشند.

اگر مراد از «ولايت» تنها اين باشد كه على عليه السلام در روز غدير ناصر يا محبّ يا محبوب مؤمنان شد، لازمه تبريك عمر به حضرتش به اين سبب آن است كه ولايت به

ص: 355

معانى يادشده بزرگ ترين فضيلت وى باشد. ولى بنا بر نقل راويان ثقه، امام عليه السلام فضائل و مناقبى دارد كه قطعا از معانى يادشده بزرگ تر است. از اين رو، مراد از ولايت معنايى بالاتر از اين معانى است؛ و آن معنى ولايت در تصرّف است.

گفته اند: مراد محبوبيّت مطلق بوده، و پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم محبوبيّت مطلق را كه براى شخص خودش وجود داشت براى على بن ابى طالب عليه السلام اثبات و واجب كرد. اين جايگاهى بس والا است، و از اين رو ابوبكر و عمر به على عليه السلام تبريك گفتند.

در پاسخ مى گوييم: اين محبوبيت مطلق كه با محبوبيت مطلق پيامبر صلى الله عليه و آله يكسان است، عصمت و افضليت على عليه السلام بر ديگر صحابه را اثبات مى كند، زيرا شكى نيست كه محبوبيت ديگر صحابه در حدّ محبوبيت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. در اين صورت، مطلوب ما كه امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام است اثبات مى گردد.

اين شادباش از كسانى به جز ابوبكر و عمر نيز به ثبت رسيده است. در روز غدير ديگر صحابه، بلكه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله هم به على عليه السلام شادباش گفته اند. اين مطلب بر كسانى كه كتاب هاى «مرآة المؤمنين» و «معارج النبوة» را خوانده اند آشكار است.

مؤلف «معارج النبوة» از «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل كرده كه پس خطبه غدير براى على عليه السلام خيمه اى بر پا شد، و او در آن نشست و مردم به نزد او مى آمدند و به آن مناسبت به او تبريك مى گفتند. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله به مادران مؤمنان - يعنى همسرانش - دستور داد كه نزد على عليه السلام بروند و به او تبريك بگويند. از جمله اصحاب، عمر بن خطّاب بود كه نزد على عليه السلام رفت و به او گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَ أبى طالِبٍ: آفرين، به تو اى پسر ابوطالب ... .(1)

از اين امور روشن مى شود كه در روز غدير براى امامت على عليه السلام از مردم پيمان گرفته شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داد كه نزد على عليه السلام روند و براى بيعت در پيشگاه او بايستند.

ص: 356


1- . معارج النبوة: ج 2 ص 318.
ج. اعتبار «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير»

از آنجا كه مطلب پيشين از كتاب هاى «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل شد، مناسب است كه اعتبار اين سه كتاب اثبات شود. براى اثبات اعتبار اين سه كتاب، اعتماد دهلوى به اين كتاب ها در باب مطاعن كتابش «تحفه اثنى عشريه» كافى است.

وى در آنجا براى پاسخ به طعن چهارم از مطاعن ابوبكر به «معارج النبوة» و «حبيب السير» ، و براى پاسخ به طعن سوم از مطاعن ابوبكر به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد كرده است. دهلوى تصريح كرده كه اين سه كتاب از كتاب هاى معتبر هستند. همچنين دهلوى در پاسخ به طعن يازدهم از مطاعن ابوبكر به اين كتاب ها استناد و اعتماد كرده است.

اعتبار «حبيب السير» و «معارج النبوة» از سخنان حسام الدين سهارنپورى در «مرافض الروافض» نيز ثابت مى شود. وى در پاسخ به اينكه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را از ابلاغ سوره برائت عزل فرمود، به اين دو كتاب اعتماد كرده است.

سهارنپورى در مقدمه كتابش «مرافض الروافض» اين سه كتاب را در شمار مصادرى آورده كه به آنها اعتماد و از آنها نقل كرده، و تصريح نموده كه اينها كتاب هاى معتبرى هستند.

همچنين صاحب كتاب «مرآة الاسرار» به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد و در كتابش از آنها نقل كرده است. «حبيب السير» در «كشف الظنون» كتابى سودمند و معتبر خوانده شده است.

قرينه 24 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ...

يكى ديگر از دلائل استفاده امامت و ولايت از حديث غدير، يكى از نقل ها و مضامين حديث غدير است:

ص: 357

ابوالعباس ابن عقده در كتاب خود «الولاية» با سند خود از عبداللّه بن اسعد بن زراره از پدرش نقل كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى اويم على مولاى او است. به من وحى شده كه على اميرالمؤمنين و سرور مسلمانان و رهبر سپيد پيشانيان است.(1)

تنها يكى از اين اوصاف جليل براى دلالت به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و جانشينى بلافصل او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كافى است، چه رسد به اينكه همگى در يك حديث گرد آمده باشند. اين صفات دلالت حديث غدير را به امامت و جانشينى تقويت مى كنند.

ابوسعيد مسعود بن ناصر سِجِستانى نيز در «كتاب الولاية» با سند خود از عبداللّه بن اسعد بن زراره، از پدرش نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. اين پايان حديث بزّاز است، ولى در نقل شروطى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سپس فرمود: به من وحى شده كه على سه ويژگى دارد: اميرالمؤمنين و سرور مسلمانان و رهبر سپيدپيشانيان است.(2) شرح حال ابن عقده و ابوسعيد سِجِستانى نيز پيشتر گذشت.

قرينه 25 : خطبه غدير در كتاب «توضيح الدلائل»
اشاره

از جمله قرائن و ادله دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، خطبه روز غدير به نقل اهل سنت است:

الف. متن خطبه غدير به نقل عامه

سيد شهاب الدين احمد خطبه روز غدير خم را چنين روايت كرده است:

ستايش و سپاس خداى را به سبب نعمت هايش به من و احسانش درباره عترت و خاندانم. در برابر پيشامدهاى بد دنيا و مهلكه هاى آخرت از او يارى مى خواهم.

ص: 358


1- . «كتاب الولاية» اثر ابن عقده است كه نزد سيد على بن طاووس حلّى موجود بوده، و او حديث مذكور را از اين كتاب روايت كرده است: اليقين: باب 37.
2- . «كتاب الولاية» اثر ابوسعيد مسعود بن ناصر سِجِستانى است. اين كتاب نزد سيد على بن طاووس حلّى موجود بوده، و او حديث مذكور را از اين كتاب روايت كرده است: اليقين: باب 37.

شهادت مى دهم كه معبودى جز خداى يكتاىِ يگانه بى همتا كه در امور مهم آهنگ وى كنند نيست. نه همسرى گرفته است و نه فرزندى و نه شريكى و نه تكيه گاهى.

شهادت مى دهم كه من بنده اى از بندگان او هستم كه مرا براى گزاردن پيامش به همه آفريدگانش فرستاد، تا هر كس به گمراهى هلاك مى شود به حجّتى روشن هلاك شود، و هر كس به هدايت زنده مى ماند به حجّتى روشن زنده بماند. و اينكه او مرا بر همه جهانيان؛ از پيشينيان و پسينيان برگزيد، و كليدهاى گنجينه هايش را به من بخشيد و با فرايضش بر رسالت من تأكيد كرد، و سرّش را به من سپرد، و مرا يارى رساند، و من براى او بينا گشتم. پس من آغاز كننده و به پايان رساننده ام. و هيچ نيرويى جز از جانب خدا نيست.

اى مردم، چنانكه سزاوار پروا كردن از خداست از او پروا كنيد، و جز مسلمان نميريد، و بدانيد كه خدا بر هر چيزى احاطه دارد. و اينكه پس از من مردمانى بر من دروغ خواهند بست و سخنشان پذيرفته خواهد گشت !

پناه بر خدا كه درباره خدا جز سخن حق بر زبان آورم، يا اينكه در امر او جز به راستى سخن بگويم. من تنها شما را به چيزى فرمان مى دهم كه خدا بدان فرمان داده، و شما را فقط به سوى خدا فرا مى خوانم. و آنان كه ستم كرده اند، به زودى خواهند دانست كه به كدام عاقبتى باز خواهند گشت.

پس از اين، عُبادة بن صامت پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و گفت: اين دروغ بستن ها چه زمانى خواهد بود و اين دروغگوها چه كسانى اند ؟ آنان را به ما بشناسان تا از ايشان دورى كنيم. رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: گروه هايى كه از نخستين روزشان براى مقابله با ما آماده شدند، و به زودى - آنگاه كه جان به گلو رسد - بر شما چيره گردند.

عباده گفت: اى رسول خدا، چون اين حادثه رخ دهد به چه كسى پناه بريم ؟ حضرتش فرمود: بر شما باد كه سخن پيشگامان خاندان و مؤمنان به پيامبرى مرا بپذيريد و از آنان فرمان بريد، زيرا ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا

ص: 359

خوانند. آنان اهل حق و معدن راستى اند. در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند، و شما را از كج روى و بدعت دور بدارند، و با حق اهل باطل را ريشه كن كنند و درهم كوبند، و به دنبال نادان نروند.

اى مردم، خدا مرا و اهل بيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است. ما نخستين آفريدگان خداييم. چون ما را آفريد، به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت و هر طينتى را به ما زنده گرداند.

سپس افزود: اينان برگزيدگان امت من و حاملان علم من و گنجينه داران سرّ من و سرور مردم زمين اند. به حق فرا مى خوانند و به راستى خبر مى دهند. شك نمى كنند و به ترديد نمى افتند و به پشت سر باز نمى گردند و پيمان نمى شكنند. اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانى اند كه به راه راست مى روند.

هدايت يافته كسى است كه با طاعت و ولايت آنان نزد من آيد و گمراه كسى است كه از آنان منحرف شود و با دشمنى آنان به نزد من آيد. دوست داشتن آنان ايمان و دشمنى شان نفاق است. آنان امامان هادى و ريسمان هاى استوار احكام اند. كارهاى نيك به سبب آنان به سرانجام مى رسد، و آنان وصيت خدا به پيشينيان و پسينيان اند.

آنان ارحامى هستند كه خدا براى پيوستن به آنها از شما پيمان گرفته و فرموده است: «از خدايى كه به نام او از يكديگر درخواست مى كنيد و از بريدن از ارحام پروا كنيد چرا كه خدا همواره مراقب شماست» .(1)

سپس شما را به دوستى آنان برانگيخت و فرمود: «بگو براى پيام آورىِ خود مزدى از شما نمى خواهم مگر دوستى خويشاوندانم را» .(2) آنان اند كه خدا پليدى را از ايشان دور كرده و از ناپاكى پاكشان ساخته است.(3) همانان كه چون سخن گويند راست

ص: 360


1- . نساء / 1.
2- . شورى / 23.
3- . اشاره به آيه تطهير است: احزاب / 33.

گويند، و چون از ايشان پرسش شود به پاسخ دانايند، و چون امانتى نزدشان نهاده شود امانتدار اند.

ده ويژگى در آنان گرد آمده كه جز در عترت و خاندان من گرد نيامده است: بردبارى و دانش و پيامبرى و شرف و بخشندگى و دليرى و راستى و پاكى و پاكدامنى و حكمت. از اين رو، آنان كلمه تقوى و وسيله هُدى و حجت عظمى و ريسمان استوار اند. ايشان بر پايه سخن خداوندتان اولياى شمايند، و آنچه شما را به آن فرمان مى دهم از قول خداوند شماست.

آگاه باشيد ! هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى رسان، و هر كس او را وا نهد رهايش كن.

خدا درباره على سه چيز را به من وحى كرده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگانِ باتقوى و پيشواى سفيدپيشانيان است. هر آينه، آنچه را مأمور رساندنش بودم از سوى خدا به شما رساندم، و آنان را در ميان شما به خدا مى سپارم و از خدا براى خود و شما آمرزش مى خواهم.

اين متن خطبه بود. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه هم فرموده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و هم فرموده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگان باتقوى و پيشواى سپيدپيشانيان است. معلوم است كه تنها يكى از اين صفات كافى است تا براى اثبات امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام به آن استدلال شود.

ب. وجوه دلالت خطبه بر امامت اهل بيت عليهم السلام

افزون بر آنچه گذشت، اين خطبه از چند وجه بر امامت اهل بيت عليهم السلام دلالت مى كند:

وجه اول

پيامبر صلى الله عليه و آله به امتش دستور داد تا نسبت به اهل بيت عليهم السلام مطيع و فرمانبردار باشند. بى ترديد اين مستلزم امامت و خلافت است، زيرا معقول نيست آنكه به اطاعت مأمور

ص: 361

است، امام و مطاعِ مأموم باشد. همچنين، اين امر مقتضى افضليت مطاع است و افضليت مستلزم امامت است. اين امر دليل عصمت نيز هست و عصمت امامت را در پى دارد.

وجه دوم

پيامبر صلى الله عليه و آله اهل بيتش را به پيشگامان در ايمان وصف كرده است. اين وصف مستلزم افضليت و افضليت مستلزم امامت است.

وجه سوم

معناى سخن «ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا خوانند» اين است كه اهل بيت عليهم السلام كسانى اند كه صحابه را به معروف امر و از منكر نهى مى كنند. از اين رو، اگر يكى از صحابه به جاى ايشان در منصب جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله جاى گيرد، امر معكوس (و خلاف سخن پيامبر صلى الله عليه و آله) خواهد گشت.

وجه چهارم تا دهم

جملاتى از اين خطبه به روشنى به افضليت دلالت مى كند؛ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:

در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند، و شما را از كجروى و بدعت دور بدارند، و با حق اهل باطل را ريشه كن كنند و فرو كوبند و به دنبال نادان نروند.

خدا مرا و اهل بيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است.

ما نخستين آفريدگان خداييم.

به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت.

اينان برگزيدگان امت من هستند.

اينان حاملان علم من و خزانه داران سرّ من ... هستند.

وصف اهل بيت عليهم السلام به «سروران مردم زمين» .

ص: 362

وجه يازدهم

«اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانى اند كه به راه راست مى روند» نصّ صريح بر امامت اهل بيت عليهم السلام است.

وجه دوازدهم

جمله «هدايت يافته كسى است كه با طاعت آنان نزد من آيد» صريح است كه طاعت اهل بيت عليهم السلام واجب است. بنا بر اين، آنان اند كه مطاعِ صحابه اند، نه بر عكس.

وجه سيزدهم

سخن «آنان امامان راهيافته اند» نصّ صريح در امامت ايشان است.

وجه چهاردهم

سخن «ده خصلت در آنان گرد آمده ... » دليل افضليت مطلق است.

اضافه بر اينها، جملات ديگرى از اين خطبه به امامت اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام و نكوهش مخالفان و دشمنان ايشان دلالت مى كند، مثل: «و آنان كه ستم كرده اند به زودى خواهند دانست كه به كدام عاقبت باز خواهند گشت» .(1)

ج. ستايش صاحب «توضيح الدلائل»

و اما سيد شِهاب الدين صاحب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» كه خطبه مذكور را نقل كرده ، بى گمان از دانشمندان بزرگ اهل سنت است. از اين رو، مى بينيم كه مولوى شاه سلامه اللّه در كتاب خود «معركة الآراء» از انكار رواياتى كه شهاب الدين نقل كرده عاجز بوده، و كتاب او را دليل روايت فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام از سوى اهل سنت به حساب مى آورد. بنا به گفته خود سيد شهاب الدين، وى نوه قطب الدين ايجى است.

در مورد كتاب «توضيح الدلائل» نيز، رأى شيخ شيخِ سلامه اللّه بن بركه اللّه صديقى بدايونى كانپورى (م 1271 ق) براى احتجاج و استشهاد ما به آنچه در كتاب «توضيح

ص: 363


1- . شعراء / 227.

الدلائل» آمده كافى است. زيرا شاه سلامه اللّه بدايونى از دانشمندان مشهور در هند و از شاگردان مولوى عبدالعزيز دهلوى صاحب «تحفه اثنى عشريه» است. به گفته صاحب «نزهة الخواطر» ، وى با شيعيان مناظره داشته و بزرگانشان را مغلوب كرده است. همچنين شيخ محسن بن يحيى ترهتى در «اليانع الجنىّ» بسيار وى را ستوده است.(1)

بنا بر اين، كسى كه به دنبال ردّ شيعه است و با آنان گفتگو و مناظره مى كند و چنانكه گفته اند بزرگان شيعه را مغلوب مى كند، هرگز كتاب مؤلف شيعى يا مايل به تشيع را به اهل سنت نسبت نمى دهد و با اخبار و روايات آن موافقت نمى كند.

قرينه 26 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير: خدا على بن ابى طالب عليه السلام را نسبت به...
اشاره

از ديگر قرائن بر دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت روايت ابن مغازلى است:

الف. متن حديث ابن مغازلى

ابن مَغازلى با سند خود از جابر بن عبداللّه چنين روايت كرده است:

رسول اللّه صلى الله عليه و آله در (غدير) خم فرود آمد و مردم از گرد وى پراكنده شدند. حضرت به على عليه السلام فرمان داد كه آنان را گرد آورد و على عليه السلام چنين كرد. وقتى مردم جمع شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه به على بن ابى طالب عليه السلام تكيه كرده بود، در ميان ايشان برخاست و خداى را سپاس گفت و ستود و فرمود:

اى مردم، تخلّفتان را از خود ناپسند داشتم، تا جايى كه پنداشتم نزد شما درختى منفورتر از درختى كه من بدان تكيه كرده ام نيست ! ولى خدا على بن ابى طالب عليه السلام را نسبت من در جايگاهى قرار داده كه مرا نسبت به خودش قرار داده است. خدا از او خشنود باشد چنانكه من از او خشنودم، زيرا او چيزى را به نزديكى و محبت من ترجيح نمى دهد. سپس دو دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى نمايد دشمنى كن.

ص: 364


1- . نزهة الخواطر: ج 7 ص 202.

مردم گريان و نالان به سوى رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى شتافتند و مى گفتند: اى فرستاده خدا، ما از تو كناره نگرفتيم، بلكه سربار شدن بر تو را ناپسند مى داريم. از نارضايتى رسول اللّه به خدا پناه مى بريم. در اين هنگام، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از ايشان راضى شد.(1)

ب. دلالت حديث ابن مغازلى

در اينجا بايد ديد جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به خدا چيست ؟ جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به خدا در قرآن خليفه خدا در زمين و از سوى او حاكم بر مردم است. خداوند به داوود عليه السلام فرمود: «إنّا جَعَلناكَ خَليفَةً فِى الأرضِ فَاحكُم بَينَ الناسِ بِالحَقِّ»(2): «ما تو را در زمين خليفه قرار داديم پس به حق ميان مردم حكم كن» .

بدون شك پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از داوود عليه السلام افضل است. رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرستاده و شاهد خدا، و نيز از سوى وى مبشّر و نذير بود. خداوند مى فرمايد: «إنّا أرسَلناكَ شاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذيرا»(3): «بى گمان ما تو را گواه و مژده دهنده و بيم دهنده فرستاديم» .

نكته ديگر اينكه طاعت پيامبر صلى الله عليه و آله مقرون به طاعت خدا و نافرمانى او مقرون به نافرمانى از خداست:

«مَن يُطِعِ الرَسُولَ فَقَد أطاعَ اللّه َ»(4): «هر كس پيامبر را فرمان برد بى گمان خدا را فرمان برده است» .

«مَن يُشاقِقِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ فَإنَّ اللّه َ شَديدُ العِقابِ»(5): «هر كس با خدا و پيامبرش مخالفت كند بى گمان خدا سخت كيفر است» .

ص: 365


1- . مناقب ابن مغازلى: ص 25.
2- . ص / 26.
3- . احزاب / 45. فتح / 8 .
4- . نساء / 80 .
5- . انفال / 13.

همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله از جانب خدا نسبت به مؤمنان «أولى بالنفس» قرار داده شده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1)، و نيز ديگر مقاماتى كه هر مسلمانى به آنها اعتقاد دارد و اگر آنها را منكر شود كافر مى گردد.

حاصل اينكه خدا على عليه السلام را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله در جايگاهى قرار داده كه پيامبر صلى الله عليه و آله را نسبت به خود قرار داده است. بنا بر اين، على عليه السلام داراى اين جايگاه هاست، و به سبب آنها بر همه مردم حاكم و مولا است و فرمانبردارى و پيروى اش بر همه مردم واجب است. او از مردم به خودشان سزاوارتر است. اينها همان امامت بزرگ و خلافت سترگ است.

قرينه 27 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير: اين ولىّ و نماينده من است
اشاره

همچنين دليل و قرينه اى ديگر براى معناى أولى براى كلمه مولى، خبرى است كه حافظ ابن كثير روايت كرده است:

الف. متن حديث ابن كثير

ابن كثير از ابن جرير طبرى با اسنادش از عايشه بنت سعد، از سعد روايت كرده است: در روز جُحفه، شنيدم كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در حالى كه دست على عليه السلام را گرفته بود سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم، هرآينه من ولىّ شما هستم. مردم گفتند: راست گفتى.

پس دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: اين ولىّ و نماينده من است. بى گمان خدا با هر كس با او دوستى كند دوستى مى كند، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى مى نمايد. شيخ ما ذهبى گفته است: اين حديث حسن و غريب است.

همچنين ابن كثير اين خبر را از مهاجر بن مسمار روايت كرده است. در اين نقل آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله (در راه بازگشت از مكه به مدينه) توقف كرد تا بازماندگان به او برسند و فرمان داد كه آنان كه از او پيش افتاده اند باز گردند. سپس براى ايشان سخنرانى فرمود ... .(2)

ص: 366


1- . احزاب / 6 .
2- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 212.

نسايى نيز اين حديث را با سند خود از عايشه بنت سعد و عامر بن سعد (از سعد) روايت كرده است.(1)

ب. دلالت حديث ابن كثير

از اين حديث، به قرينه لفظ: المُؤَدّى عَنّى: نماينده من، فهميده مى شود كه مراد از «مَولى» محبّ و ناصر و مانند اينها نيست، بلكه مراد از آن جانشين و امام است، زيرا او كسى است كه احكام را از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله ادا مى كند.

صريح تر از اين حديث، حديث ديگرى است كه آن را نيز ابن كثير از امام احمد از يحيى بن آدم - كه در حجة الوداع حاضر بوده - روايت كرده كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در آن روز فرمود: على از من است و من از على هستم. كسى جز من يا على چيزى را از جانب من ادا نمى كند.(2)

قرينه 28 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس خدا و من مولايش هستيم اين على...

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت، خبرى است كه سيد على بن شهاب الدين همدانى (م 786 ق) روايت كرده است. وى مى نويسد:

از ابوالحمراء خادم رسول اللّه صلى الله عليه و آله روايت شده است كه در اواخر عمر خود به يكى از رفقايش گفت: ماجرايى را برايت بازگو مى كنم كه آن را به دو چشم ديده و به دو گوش شنيده ام:

پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه بازگشت و بر عايشه وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. عايشه كسى را به سوى ابوبكر فرستاد و او را فراخواند و آمد. وقتى نزديك شد و حضرت او را ديد، دانست كه عايشه كسى جز سيد عرب را فراخوانده است.

از اين رو از نزد عايشه بيرون رفت و بر حفصه وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. حفصه كسى را به سوى عمر فرستاد و او را فراخواند و عمر آمد.

ص: 367


1- . الخصائص: ص 100.
2- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 213.

وقتى نزديك شد و پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد، دانست كه حفصه كسى جز سيد عرب را فراخوانده است.

از اين رو از نزد حفصه بيرون رفت و بر ام سلمه - كه از بهترين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بود - وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. او كسى را به سوى على عليه السلام فرستاد و او را فراخواند.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: اى ابوالحمراء، صد تن از قريش و هشتاد تن از عرب و شصت تن از غير عرب و چهل تن از حبشيان را نزد من بياور. وقتى مردم جمع شدند، حضرت فرمود: صحيفه اى از پوست دبّاغى شده برايم بياور. من نيز آوردم.

سپس حضرت مردم را مانند صف هاى اقامه نماز به پا داشت و فرمود: اى مردم، آيا خدا از من به من سزاوارتر نيست و مرا امر و نهى نمى كند ؟ آيا چنين نيست كه من حقّى ندارم كه خداى را امر و نهى كنم ؟ مردم گفتند: چرا اى فرستاده خدا.

حضرتش فرمود: هر كس خدا و من مولاى او هستيم، اين على مولاى او است. او شما را امر و نهى مى كند و شما حق نداريد او را امر و نهى كنيد. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن، و هر كس او را يارى كند يارى فرما، و هر كس او را وا نهد وا نِه. خدايا، تو بر آنان گواهى كه من ابلاغ و خيرخواهى كردم.

(اينها در آن صحيفه نوشته شد و) پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد آن صحيفه سه بار بر ما خوانده شود. سپس سه بار فرمود: هر كس مى خواهد از اقرار خود بازگردد و آن را فسخ كند.

ما سه بار گفتيم: از اينكه از اقرار خود بازگرديم و آن را فسخ كنيم به خدا و پيامبرش پناه مى بريم. پيامبر صلى الله عليه و آله هم صحيفه را بست و با مهرهايى آن را مهر كرد، و فرمود: اى على، صحيفه را نزد خود نگاه دار. هر كس اين پيمان را شكست و صحيفه را در هم پيچيد من دشمن او خواهم بود.

ص: 368

سپس اين آيه را خواند: «وَ لا تَنقُضُوا الأيمانَ بَعدَ تَوكيدِها وَ قَد جَعَلتُمُ اللّه َ عَلَيكُم كَفيلاً»(1): «سوگندها را پس از استوار ساختن آنها نشكنيد در حالى كه خدا را ضامن و گواه خود گرفته ايد» . و افزود: تا همچون بنى اسرائيل شويد كه بر خود سخت گرفتند و خدا نيز بر آنان سخت گرفت. و نيز اين آيه را خواند: «فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(2): «و هر كس پيمان شكند به زيان خود پيمان شكنى كرده است» .(3)

اين حديث از قوى ترين ادلّه است در اينكه «مَولى» در حديث غدير به معناى امام و اولى بالتصرّف است.

قرينه 29 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است و...

از ديگر قرائنِ دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، حديثى است كه سيد على همدانى (م 786 ق) روايت كرده است: از فاطمه عليهاالسلام نقل شده كه فرمود: رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است، و هر كس من امام او هستم على امام او است.

و اما سيد على بن شِهاب الدين بن محمد بن محمد همدانى - كه اين حديث و حديث قبلى را روايت كرده - از دانشمندان بزرگ و عارفان پرآوازه اهل سنت است.

دانشمندان عامه مانند عبدالرحمن بن احمد جامى در كتاب «نفحات الأنس من حضرات القدس» و محمود بن سليمان كفوى در كتاب «كتائب الأعلام الأخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار» و نورالدين جعفر بدخشانى در كتاب «خلاصة المناقب» و شيخ احمد قشاشى در كتاب «السمط المجيد فى سلاسل أهل التوحيد» و شاه ولى اللّه دهلوى در كتاب «الانتباه فى سلاسل أولياء اللّه» و صاحب «نزهة الخواطر» او را ستوده اند.(4)

ص: 369


1- . نحل / 91.
2- . فتح / 10.
3- . مودّة القربى. رجوع شود به: ينابيع المودّة: ص 250.
4- . نزهة الخواطر: ج 2 ص 84 .
قرينه 30 : استفاده از واژه «نصب»

در موارد بسيار زياد، از موضوع روز غدير به لفظ «نصب» تعبير شده است. از جمله از قول عمر بن خطاب نقل شده است: نَصَبَ رَسولُ اللّه ِ عَليّا عَلَما: رسول خدا على را به طور نمايان منصوب داشت. لفظ «نصب» دليلى بر ايجاد مرتبه اى براى امام عليه السلام است كه در روز غدير خم معرفى شد؛ مرتبه اى كه قبل از آن روز براى آن جناب شناخته نشده بود.

اين مرتبه غير از محبت يا نصرت است. چرا كه: اولاً محبت يا نصرت نزد همه معلوم بود، و ثانيا محبت و نصرت براى هر فردى از افراد مسلمين ثابت بوده است. پس استفاده معناى خاص «اولويت» از كلمه نصب در غدير بر مبناى شايع بودن استعمال آن در بر قرارى حكومت ها و تثبيت ولايت قابل ترديد نيست.

مثلاً گفته مى شود: پادشاه زيد را بر فلان منطقه و ولايت به عنوان والى نصب كرد. در چنين موردى از كلمه نصب نمى توان احتمال داد كه او را به عنوان رعيّت بودن يا محبّ يا ناصر يا محبوب يا منصور نصب نمود ! زيرا همانند و مساوى با آن معنى به افراد مجتمع كه زير سيطره و امر آن پادشاه اند نيز اطلاق مى شود.

تكميل بحث قرائن براى معناى مولى
اشاره

به عنوان تكميل آنچه در بالا گذشت، براى معناى اولى براى «مولى» قرائن ديگرى هم هست. در اينجا به عنوان تكميل اين مبحث و واضح بودن معناى كلمه مولى، اين تتمه را متذكر مى شويم:

بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كرده اند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كرده اند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كرده اند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداخته اند !

ص: 370

در مقابل آنان در كتاب «عوالم العلوم» فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت كه معنى «اولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانسته اند آورده است.(1)

به عنوان اشاره: در حديث غدير سيزده قرينه مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » مبيّن معناى آن است كه هر يك به تنهايى براى اثبات آن كافى است، حتى اگر هيچ كدام هم نبودند باز معنى واضح بود. جا دارد به طور فهرست وار آنها را ذكر كنيم:

قرينه اول

در آغاز، پيامبر صلى الله عليه و آله «اولى به نفس بودن» خداوند و بعد خود را مطرح كردند و سپس همان كلمه را درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار بردند؛ و اين در حالى است كه معناى ولايت مطلقه آن حضرت بر كسى پوشيده نيست.

قرينه دوم

آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » كه در نهايت مى فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمابَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(2) درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده و پيداست كه بايد بالاترين مسائل اسلام باشد كه چنين پيامدى برايش در نظر گرفته شده است.

قرينه سوم

متوقف كردن مردم در بيابان، آن هم به مدت سه روز و اجراى برنامه اى حساب شده و منظم و سخنرانى استثنايى از نظر طول خطبه و مطالب تنظيم شده و دقيق آن و ساير برنامه هايى كه به عنوان يك اجتماع سه روزه در عمر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بلكه در سراسر تاريخ اسلام استثنايى و فوق العاده است؛ از قوى ترين ادله بر معناى مهم مولى است.

قرينه چهارم

اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله به اينكه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مى روم، قرينه خوبى

ص: 371


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 59 .
2- . مائده / 67 .

است بر اين كه بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از شهادت حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.

قرينه پنجم

پيامبر صلى الله عليه و آله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند. پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غائبين اطلاع دهند» ، كه اين را هم در هيچيك از احكام الهى نفرمودند.

قرينه ششم

تصريح حضرت به ترس از تكذيب مردم در حالى كه درباره هيچ يك از احكام الهى چنين ترسى نبود. معلوم است كه تعيين جانشين همان موقعيت حساس در قلوب مردم است كه به آسانى نمى پذيرند.

قرينه هفتم

آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ»(1) نيز مانند آيه فوق درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده، و لزوما بايد مهمترين احكام اسلام باشد كه كمال دين با آن باشد.

قرينه هشتم

مسئله بيعت كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شده، به عنوان قبول امارت و ولايت مى تواند باشد نه معناى ديگر.

قرينه نهم

بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشته اند معلوم مى كند كه از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.

ص: 372


1- . مائده / 3.
قرينه دهم

اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامه ها فقط معناى كلمه را مى گويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست.

از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.

قرينه يازدهم

داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.

قرينه دوازدهم

عمر بن خطاب در همان غدير جمله «أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» را به كار برد كه مى توان ادعا كرد اقرار دشمن بر مدعاى خصم از اين زيباتر نمى شود.

به كار گرفتن كلمه «اصبحت» اشاره به اتفاق تازه است كه پيش آمده و كلمه «كلّ» اشاره به ولايت مطلقه است، و اين اقرار نشانه تبادرى است كه حتى دشمن آن را پذيرفته است.

قرينه سيزدهم

قرينه ديگر دستور «سلام به عنوان اميرالمؤمنين» در پيشگاه على عليه السلام است. اين حركت هم معناى امارت را براى مولى مى رساند و هم اقرار عملى به آن است.

ص: 373

اعترافات دانشمندان بزرگ اهل سنت به مفاد حديث غدير

اشاره

اعترافات دانشمندان بزرگ اهل سنت به مفاد حديث غدير(1)

هر يك از وجوه استوار و ادلّه آشكارى كه پيشتر بيان شد - در صورت انصاف مخاطبان - براى اثبات مطلوب اماميه بسنده است. افزون بر آنچه گذشت، بسيارى از دانشمندان بزرگ اهل سنت به دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام تصريح كرده، و آشكارا بر مطلوب شيعه تنصيص كرده اند ! بى گمان، سخنى از سخنان اينان براى دفع شبهه هاى مشكّكان و تأويلات منكران كافى است.

اينك نص كلام جماعتى از آنان:

1 - محمد بن محمد غزّالى (م 505 ق)

ابوحامد محمد بن محمد غزّالى گويد: دانشمندان در ترتيب خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله و چگونگى خليفه شدن كسانى كه خلافت به آنان رسيده اختلاف دارند. بعضى مى گويند خلافت به نصّ است.

دليل آنان در اين مسئله اين آيه است:

«قُل لِلمُخَلَّفينَ مِنَ الأعرابِ سَتُدعَونَ إلى قَومٍ أُولى بَأسٍ شَديدٍ تُقاتِلُونَهُم أو يُسلِمُونَ فَإن تُطيعُوا يُؤتِكُمُ اللّه ُ أجرا حَسَنا وَ إن تَتَوَلَّوا كَما تَوَلَّيتُم مِن قَبلُ يُعَذِّبكُم عَذابا أليما»(2):

«به بازماندگان باديه نشين كه از همراهى تو سر باز زدند بگو به زودى به جنگ با قومى سخت زورمند و جنگاور خوانده شويد كه با آنان بجنگيد يا اسلام آورند اگر فرمان بريد خدا به شما پاداشى نيكو دهد و اگر روى بر گردانيد چنانكه پيش از اين روى بر گردانديد شما را به عذابى دردناك عذاب خواهد كرد» .

اينان مى گويند: اين آيه نصّ بر خلافت ابوبكر است، زيرا ابوبكر پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله باديه نشينان را به فرمانبردارى فرا خواند و آنان اجابتش كردند.

ص: 374


1- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 629 - 650 .
2- . فتح / 16.

بعضى از مفسّران گفته اند كه «سخنى كه سرّى گفته شده» در اين آيه كريمه «وَ إذ أسَرَّ النَّبىُّ إلى بَعضِ أزواجِهِ حَديثا»(1): «و آن هنگام كه پيامبر به يكى از همسرانش سرّى سخنى گفت» ، اين بوده است: اى عايشه، بى گمان، پدرت پس از من خليفه خواهد شد.

همچنين، وقتى زنى به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: آنگاه كه تو را از دست دهيم به چه كسى رجوع كنيم ؟ حضرتش به ابوبكر اشاره كرد. دليل ديگر اين است كه ابوبكر در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله مسلمانان را در نماز امامت كرد و امامت ستون دين است. اينها همه آن چيزى است كه قائلان به نصوص به آنها استناد مى كنند.

پس از اين، به تأويل روى آورده و گفته اند: اگر على عليه السلام نخستين خليفه مى بود به ديگران مهلت نمى داد و نابودشان مى كرد و آنان به پيروزى ها و منقبت ها دست نمى يافتند. از سوى ديگر، خليفه چهارم بودن براى على عليه السلام نقص نيست، چنانچه بر نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله به سبب اينكه آخرين پيامبر است عيبى گرفته نمى شود.

اما عده اى مخالف اين ديدگاه هستند. دليل اين عده اين است كه خلافت و احكام موروثى است، و نمونه اش داوود و سليمان و زكريا و يحيى عليهم السلام هستند. اينان گفته اند كه يك هشتم خلافت از آن همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و اين را دستاويز قرار داده اند. اما اين سخن نادرست است، زيرا اگر خلافت موروثى بود، عباس سزاوارترين كسى بود كه آن را به ارث برد.

ولى حجّت چهره اش را آشكار ساخته و جمهور دانشمندان بر متن حديث پيامبر صلى الله عليه و آله از خطبه او در روز غدير اتفاق نظر داشته، و اجماع كرده اند كه حضرتش فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و اينكه پس از آن عمر گفت: آفرين، آفرين اى ابوالحسن ! بى ترديد اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى. اين جملات نشانه قبول و رضايت و تأييد است.

ص: 375


1- . تحريم / 3.

البته پس از اينها، به سبب شيفتگى به رياست و برداشتن ستون خلافت و يكى شدن پرچم هاى بزرگ، هواى نفس بر آنان چيره گشت و تعداد زياد پرچم ها و سواران زياد و فتح شهرها به نخستين مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند، «و آن را پشت سر افكندند و در برابر آن بهايى اندك ستاندند و چه بد است آنچه ستاندند»(1). (2)

سبط بن جوزى نيز همين سخن غزّالى را با تلخيص در كتابش آورده است.(3)

در مورد كتاب «سرّ العالمين» و نسبت آن به غزّالى، از سخن سبط بن جوزى مشخص شد كه قطعا اين كتاب اثر غزّالى است. همچنين حافظ ذهبى در مورد حسن صبّاح و قلعه اَلَموت مطلبى را از كتاب «سرّ العالمين» نقل كرده و مؤلفش را غزالى معرفى كرده است.(4)

در مورد خود غزالى نيز دانشمندان اهل سنت او را تعظيم و ستايش نموده اند: يافعى و سيوطى و زُرقانى(5): وى را توثيق كرده و نيز او و تأليفات رابسيار ستوده اند. اِسنَوى نيز در كتابش «المهمّات» وى را ستوده است.

2 - مجدود بن آدم سنايى، حكيم ابوالمجد

حكيم ابوالمجد سنايى در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام سروده است:

نايب مصطفى به روز غدير *** كرده بر شرع خود مر او را مير(6)

اين شعر صريح است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير على عليه السلام را نايب خود و امير شرعش گرداند.

ص: 376


1- . آل عمران / 187.
2- . سرّ العالمين: ص 74.
3- . تذكرة الخواصّ: ص 62 .
4- . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 1 ص 500 .
5- . مرآة الجنان: حوادث سال 505 . التنبئة بمن يبعثه اللّه على رأس كلّ المائة: ص 12. شرح المواهب اللَدنية: ج 1 ص 36.
6- . حديقة الحقيقة.

حكيم سنايى از عالمان و عارفان بزرگ اهل سنت است و عبدالرحمن بن احمد جامى در «نفحات الأنس» وى را ستوده، و از كتاب او «حديقة الحقيقة» ياد كرده و از آن به نيكى سخن گفته است.

3 - احمد بن محمد نيشابورى، فريدالدين عطّار همدانى

عطّار همدانى درباره واقعه غدير خم و معناى حديث غدير سروده است:

چون خدا گفته است در خمّ غدير *** با رسول اللّه ز آيات منير

ايّها الناس اين بود الهام او *** ز آنكه از حق آمده پيغام او

گفت رو كن با خلايق اين ندا *** نيست اين دم خود رسولم بر شما

هر چه حق گفته است من خود آن كنم *** بر تو من اسرار حق آسان كنم

چون كه جبريل آمد و بر من بگفت *** من بگويم با شما راز نهفت

اين چنين گفته است قهّار جهان *** حقّ و قيّوم (و) خداى غيب دان

مرتضى والى در اين مُلك من است *** هر كه اين سرّ را نداند او زن است(1)

معناى اين اشعار آن است كه حديث غدير به امر خداوند از رسول خدا صلى الله عليه و آله صادر شده، و معناى اين حديث آن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام تنها والى مملكت پيامبر صلى الله عليه و آله است.

عطّار همدانى نزد دانشمندان اهل سنت از مشايخ بزرگ و موصوف به علم و معرفت است. شيخ عبدالرحمن جامى شرح حال او را نوشته و وى را ستايش نموده است.(2) همچنين نصراللّه كابلى و دهلوى در باب يازدهم كتابش «تحفه اثناعشريه» و شيخ بهاءالدين عاملى در كشكولش به شعر عطّار در مورد ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام استناد كرده اند.(3)

ص: 377


1- . مثنوى مظهر حق.
2- . نفحات الانس: ص 599 .
3- . الصواقع مخطوط .
4 - محمد بن طلحة بن محمد قرشى نصيبى، ابن طلحه شافعى(ت 582 - م 652 ق)

كمال الدين، ابوسالم، ابن طلحه شافعى در مورد برادرى اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله و اينكه حضرت او را در جايگاهى مانند جايگاه خود قرار داد، حديث اخوّت حضرت و نيز حديث غدير را از تِرمِذى نقل كرده است. سپس در مورد مكان حدبث غدير مى گويد:

زمانِ آن هنگام بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع در روز هجدهم ماه ذى حجه و مكان آن ميان مكه و مدينه در جايى به نام خمّ، در كنار بركه اى بوده است. از اين رو، آن روز «غدير خمّ» ناميده شده، و على عليه السلام از آن در شعرش - كه پيشتر گذشت - ياد كرده است. اين روز به عيد و موسم تبديل شد، چرا كه زمانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن على عليه السلام را به اين منزلت اختصاص داد و فقط او و نه ديگران را به آن شرافت بخشيد.

همچنين ابن طلحه شافعى ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در رَحبه كوفه را از زاذان، و نيز نزول آيه تبليغ در غدير را از كتاب «أسباب النزول» اثر ابوالحسن على واحدى با سندش به ابوسعيد خُدرى نقل كرده، و سپس مى گويد: سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، مشتمل بر لفظ «مَن: هر كس» است كه براى افاده عموم وضع شده است.

از اين رو اقتضا مى كند كه هر انسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مولايش بوده على عليه السلام مولاى او باشد. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در بردارنده واژه «مَولى» نيز هست. اين واژه در معانى متعددى به كار مى رود كه در آيات قرآن كريم نيز به كار رفته است:

گاه به معناى «أولى» است: خداى تعالى درباره منافقان مى فرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما سزاوارتر است.

ص: 378


1- . حديد / 15.

گاه به معناى ناصر است: خداى تعالى مى فرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» ؛ يعنى خدا ياور مولاى مؤمنان است و كافران ياورى ندارند.

گاه به معناى وارث است: خدا مى فرمايد: «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالِىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ»(2): «و براى هر آنچه پدر و مادر بر جاى نهاده اند موالى قرار داده ايم» ؛ يعنى وارثان.

گاه به معناى خويشاوندان پدرى است: خدا مى فرمايد: «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(3): «من از موالى ام از پس مرگ خويش بيمناكم» ؛ يعنى خويشاوندان پدرى ام.

گاه به معناى دوست و يار نزديك است: خداى تعالى مى فرمايد: «يَومَ لا يُغنى مَولىً عَن مَولىً شَيئا»(4): «روزى كه هيچ مولايى سودى براى مولايى ندارد» ؛ يعنى يار نزديكى براى يار نزديكى و دوستى براى دوستى و خويشاوندى براى خويشاوندى.

گاه به معناى آقاى آزادكننده برده است، و اين روشن است.

اكنون كه «مَولى» در اين معانى وارد شده، در حديث غدير بر كدام يك حمل مى شود ؟ اگر «مَولى» بر «أولى» - چنانكه نظر گروهى چنين است - يا دوست و يار نزديك حمل شود، معناى حديث اين است: هر كس من نسبت به او اولى هستم يا ناصر يا وارث يا خويشاوند پدرى يا يار نزديك يا دوست نزديك او هستم، بى گمان على عليه السلام نيز نسبت به او چنين است.

اين صريح است در اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله تنها على عليه السلام و نه ديگران را به اين منقبت والا اختصاص داده و جايگاه او را نسبت به ديگران مانند جايگاه خود نسبت به ديگرانى كه تحت كلمه «مَن: هر كس» - كه مفيد عموم است - در مى آيند، قرار داده است.

ص: 379


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
2- . نساء / 33.
3- . مريم / 5 .
4- . دخان / 41.

بايد دانست كه اين حديث از اسرار سخن خداى متعال در آيه مباهله، يعنى: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ أبناءَنا وَ أبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ أنفُسَنا وَ أنفُسَكُم»(1) است. بنا بر آنچه گذشت، مراد از «أنفُسَنا» شخص على عليه السلام است.

بنا بر اين، چون خدا - جلّ وعلا - نفس رسول اللّه صلى الله عليه و آله و نفس على عليه السلام را قرين يكديگر نهاد و آن دو را با ضميرى كه به رسول اللّه صلى الله عليه و آله اضافه شده جمع بست، پيامبر صلى الله عليه و آله با اين حديث براى على عليه السلام جايگاهى را اثبات كرد كه خود نسبت به همه مؤمنان داشت. از اين رو، على عليه السلام نسبت به مؤمنان اولى و يار و آقاى آنان است. هر معنايى كه لفظ «مَولى» آن را برتابد و اثباتش براى پيامبر صلى الله عليه و آله ممكن باشد، حضرتش آن را براى على عليه السلام اثبات كرد.

اين مرتبتى والا و منزلتى بلند و درجه اى عالى و جايگاهى رفيع است كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله آن را تنها به على عليه السلام و نه به ديگران اختصاص داده است. از همين رو است كه اين روز، روز عيد و موسم شادى اولياى او است.(2)

و اما ابن طلحه از فقيهان بزرگ و محقّقان پرآوازه است. يافعى و اِسنَوى، ابن قاضى شُهبه، سيد عزّالدين و عبدالغفار بن ابراهيم علوى عكّى عُدثانى(3): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در فقه و عقايد و حديث. در «العِبَر فى خبر من غَبَر» نيز از او ياد كرده است. وى مؤلف كتاب «العقد الفريد» است.

5 - يوسف بن قِزُغْلى بن عبداللّه بغدادى، سبط بن جوزى (ت 581 يا 582 - م 645 ق)

سبط بن جوزى در كتابش «تذكرة خواصّ الأمة فى معرفة الأئمة» مى نويسد: دانشمندان سيره اتفاق نظر دارند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از

ص: 380


1- . آل عمران / 61 .
2- . مطالب السؤول: ص 44، 45.
3- . مرآة الجنان: حوادث سال 562 . طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 2 ص 503 . طبقات الشافعية (ابن قاضى شُهبَه) : ج 2 ص 121. عجالة الراكب و بُلغَة الطالب (مخطوط) .

حجة الوداع، در هجدهم ذى حجّه رخ داده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم صحابه اش را - كه صد و بيست هزار تن بودند - گرد آورد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و بر آن (ولايت على عليه السلام) با سخنى صريح و بى تلويح و اشاره تنصيص فرمود. سبط بن جوزى سپس ماجراى حارث فهرى را از ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش نقل كرده است.(1)

وى در ادامه، در مورد معناى حديث غدير از قول دانشمندان زبان عربى چند معنى را براى واژه «مَولى» آورده است:

مالك: مالكِ بردگى، در آيه «ضَرَبَ اللّه ُ مَثلاً عَبدا مَملُوكا لا يَقدِرُ عَلى شَى ءٍ ... وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(2): «خدا مثلى زده است برده مملوكى كه بر هيچ كارى توانا نيست ... و او سربار مولايش است» ، به اين معنى است.

مُعتِق: آزادكننده برده.

مُعتَق: آزادشده.

ناصر: ياور، مانند آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» ؛ يعنى ياورى ندارند.

پسرعمو: در شعر شاعران آمده است:

مَهلاً بَنى عَمِّنا مَهلاً مَوالينَا *** لا تَنبُشُوا بَينَنا ما كانَ مَدفُونا

آرام گيريد اى پسرعموهاى ما؛ اى موالى ما. آنچه را ميان ما مدفون شده از خاك بيرون نكشيد.

ص: 381


1- . الكشف و البيان: ج 10 ص 35.
2- . نحل / 75، 76.
3- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.

ديگرى سروده است:

هُمُ المَوالى حَنِقُوا عَلَينا *** وَ إنّا مِن لِقائِهِم لَزُورُ

آنان موالى اند و بر ما سخت گرفتند و ما از ديدارشان رويگردانيم.

صاحب «صحاح» از ابوعُبَيده نقل كرده كه مراد سراينده اين بيت از «موالى» پسرعموهاست، مانند آيه «ثُمَّ نُخرِجُكُم طِفلاً»(1): «سپس شما را كه كودكى شده ايد بيرون مى آوريم» .

هم پيمان: شاعر گفته است:

مَوالىَ حِلفٍ لا مَوالىَ قَرابَةٍ *** وَ لكِن قَطينا يَسألُونَ الأتاويا

موالى از حيث عهد و پيمان اند نه از حيث خويشاوندى، ولى خادمان اند كه خراج مى خواهند؛ مراد شاعر اين است كه آنان هم پيمانان اند، نه پسرعموها.

سروده فرزدق:

وَ لَو كانَ عَبدُاللّه ِ مَولىً هَجَوتُهُ *** وَ لكِنَّ عَبدَاللّه ِ مَولى مَوالِيا

اگر عبداللّه هم پيمان بود او را ريشخند مى كردم، ولى او سرور همپيمان هاست. زيرا عبداللّه بن ابى اسحاق سرور حَضرَميان بود و آنان همپيمان هاى بنى عبدشمس بن عبدمناف بودند، و عرب همپيمان را مولى مى گويد. «موالى» را منصوب كرده، زيرا به سبب ضرورت آن را به اصلش باز گردانده است. «مَولى» را تنوين نداده، زيرا آن را همانند غير معتلّى غير منصرف گردانده است.

متولّى در «ضَمان جَريره»(2) و به دست آوردن ميراث: اين رسمى در جاهليت بوده كه با آيه مواريث(3) نسخ شد.

ص: 382


1- . حجّ / 5 .
2- . ضَمان جريره: قراردادى كه به موجب آن شخصى در مقابل شخص ديگر متعهّد مى شود كه خسارات ناشى از جرم او را به عهده خود گيرد و در عوض وارث او باشد. لغت نامه دهخدا مترجم .
3- . يعنى: نساء / 11.

همسايه: همسايه به سبب حقوقى كه از همسايگى برخوردار مى شود، «مَولى» ناميده شده است.

سيّدِ مُطاع: و اين مولاى مطلق است. جوهرى در «الصحاح» گويد: هر كس عهده دار امر ديگرى شود ولىّ او است.

أولى: خداى تعالى مى فرمايد: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُمْ فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَرُوا مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1): «امروز از شما و از كافران عوضى كه خود را با آن برهانند پذيرفته نمى شود جايگاه شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى به شما سزاوارتر است.

و اما مراد از حديث غدير فرمانبردارى ويژه است. از اين رو، معناى دهم مراد است؛ يعنى: هر كس من از او به او سزاوارترم، على عليه السلام از او به او سزاوارتر است. حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده است.

وى حديث غدير را به اِ