دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 10
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 10
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 10/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (5)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج10.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد دهم:
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش دوم: خطبه غدير:
قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير··· 5 - 423
ص: 4
قسمت هفتم : آيات در خطبه غدير
اشاره
در اين بخش تمام آيات نازل شده حين خطبه غدير، و نيز آياتى كه در خطبه غدير مورد استناد و استشهاد قرار گرفته و يا در خطبه غدير به آنها اشاره شده، به ترتيب حروف الفبا بر اساس حرف اول آيه، به طور مفصل و با تمام حواشى و مطالب مرتبط با آن آيه آورده مى شود.
پيش در آمد
1 - تفسير قرآن در خطبه غدير
اشاره
تفسير قرآن در غدير تماما در فرازهاى خطبه آن جلوه گر است. نگاهى دقيق به
ص: 5
در مواردى ارتباط آيه با تفسير مورد نظر معروف است، و در اين مورد به تبيين بيشتر پرداخته شده است.
در مواردى براى نخستين بار اين تفسير آمده است.
در مواردى به صورت تعيين مصداق، و در مواردى بيان مصداق اتم در نظر است.
نكته سوم: تفسير از لسان معصوم عليه السلام
آنچه در غدير به عنوان تفسير قرآن مطرح است از دو لب مبارك پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله است كه خود آوردنده قرآن است. بنا بر اين، اگر در تفاسير مفسرين غير معصوم همان آيه به گونه اى ديگر تفسير شده باشد، اعتبارى در برابر كلام مقام عصمت ندارد.
بر اين اساس، گونه هاى تفسير قرآن در غدير و خطبه مفصل غدير در چهار فصل قابل بيان است:
1. مواردى كه در غدير يك موضوع قرآنى به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است.
2. مواردى كه يك سوره به طور كامل در غدير تفسير شده است.
3. مواردى كه يك آيه به صراحت در غدير تفسير شده است.
4. مواردى كه يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد تفسير شده است.
آنچه به عنوان خطبه غدير ذكر مى شود يا از متن خطبه است و يا مواردى است كه در روايات ديگر خطبه نقل شده، كه همه موارد با آدرس ذكر مى شود.
نكته چهارم: تفسير آيات غدير
آيات غدير دو بخش است:
آيات قرآن در مورد خود غدير.
آياتى كه به ماجراى غدير تفسير شده و درباره متن واقعه نازل شده است.
ص: 8
از اين رو پس از فرازهاى از خطبه شريفه كه در تعامل مستقيم و يا غيرمستقيم با كلام الهى است، به بررسى آن در قالب روابط سه گانه بينامتنى: نفى جزئى يا اجترار، نفى متوازى يا امتصاص، نفى كلى يا حوار، پرداخته شده است. حضور متن غايب (قرآن) در كلام حضرت به گونه اى است كه خواننده ناخودآگاه ژرفاى مفاهيم قرآنى را در كلام رسول اكرم صلى الله عليه و آله آشكارا مى يابد.
بررسى اين خطبه از منظر روابط بينامتنى با آيات قرآنى، بيانگر پروند كلام حضرت با آموزه ها و مفاهيم قرآن كريم است كه بيشتر در قالب نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص متبلور است:
مقدمه
اصطلاح «بينامتنى» به رابطه اى اطلاق مى شود كه بين دو يا چند متن وجود دارد. اين رابطه در چگونگى درك متن مؤثر است. درون متن، متنى است كه متون ديگرى را در خود جاى مى دهد و يا حضور آنها را منعكس مى سازد. از ديرباز اظهار نظر راجع به آفرينش هاى ادبى شامل ارجاعاتى به ديگر متون بوده، كه غالبا با متن مورد مطالعه در تشابه يا در تضاد بوده اند.(1)
ژوليا كريستوا مبدع نظريه بينامتنى پديده «تأثيرپذيرى متنى از متن ديگر» را براى تمام متون امرى اجتناب ناپذير مى داند. از نظر وى، هر متن همچون معرفى از نقل قول ها ساخته مى شود، و هر متنى به منزله جذب و دگرگون سازى متنى ديگر است.(2)
اگر چه مترجمان عرب هنوز به ترجمه واحدى براى اصطلاح بينامتنيت دست نيافته اند، ولى برخى آن را «التناص» و عده اى «التناصية» و گروهى «النصوصية» ناميده اند.(3)
ص: 10
قرآن كريم از آغاز نزول تا كنون، به دليل حياتى بودن و برخوردارى از جمال لفظى و معنوى، و نيز به دليل لحن خاصى كه در لابه لاى تركيب الفاظ و پيوستگى آيات ديده مى شود غير قابل وصف است.(1)
در اينجا سعى بر آن شده تا به روابط بينامتنى قرآنى در خطبه غدير بپردازيم، و حقيقت تأثير كلام وحى در ادبيات اهل بيت عليهم السلام را دريابيم. در ابتدا به بيان نظريه متنى، و سپس به بررسى اين رابطه از طريق ذكر چند مورد از فراز زيارت جامعه كبيره مى پردازيم.
مورد اول: نظريه بينامتنى (تناص) ntiertextuality
اصل اساسى بينامتنى اين است كه هيچ متنى ارتباط با متن هاى ديگر شكل نمى گيرد. به عبارت ديگر هر متنى كه خود از پاره هاى متن هاى گذشته شكل مى گيرد مى تواند چنين باشد.(2)
اصطلاح بينامتنيت كه توسط ژوليا كريستوا مورد استفاده قرار گرفت، به معناى شيوه هاى متعددى است كه هر متن ادبى به واسطه آن به طور تفكيك ناپذيرى با ساير متن هاى پيش از خود و يا به لحاظ مشاركت اجتناب ناپذير در ذخيره مشترك شيوه هاى ادبى تداخل مى يابند. در نتيجه گيرى كريستوا، هر متن در حيقت يك بينامتن intertext
است؛ يعنى جايگاهى است از طلاقى متن هاى بى شمار ديگر. حتى متن هايى كه در آينده نوشته خواهند شد.
بينامتنيت بر اين اصل استوار شده كه متن هاى گوناگون در شكل گيرى متون نوين نقش دارند و مى توان حضور برخى از آنها را لمس كرد. بينامتنيت به عنوان يك اصطلاح ادبى منحصر به مباحث هنرهاى ادبى نبوده، بلكه اين اصطلاح در مباحث سينما و توليدات فرهنگى هنرى هم مطرح مى شود.(3)
ص: 11
بنا بر اين، در اين شكل از روابط بينامتنى، معناى متن غائب در متن حاضر تغيير اساسى نمى دهد، بلكه با توجه به مقتضاى متن حاضر و با توجه به معناى آن نقشى را كه در همان متن غايب ايفا مى كند، در متن حاضر نيز بر عهده دارد. اين بدان معنى نيست كه معناى متن غايب در اين شكل با معنايى كه در متن حاضر ايفا مى كند متفاوت نيست، بلكه مى تواند داراى معناى بيشتر و يا با تغيير و تنوعى كه به نوآورى بستگى دارد همراه باشد.
سه. نفى كلى يا حوار
اين نوع از روابط بالاترين درجه بينامتنى است، و نياز به خوانشى آگاهانه و عميق دارد كه متن پنهان را به زيركى دريابد. زيرا در اين نوع از روابط، متن پنهان بازآفرينى شده و به گونه اى كه در خلاف معناى متن پنهان به كار رفته است. معمولاً اين امر ناخودآگاه روى مى دهد؛ جايى كه شاعر يا نويسنده يك مقطعى از متن غايب را در متن خود مى آورد، در حالى كه معناى متن تغيير يافته است، زيرا هيچ نوع سازشى بين متن غايب و متن حاضر وجود ندارد. براى همين عالى ترين نوع بينامتنى است.
درك اين نوع روابط بينامتنى نياز به تلاش فكرى زيادى دارد، تا لايه هاى زيرين متن كشف شده و ناگفته هاى آن روشن گردد. اين در حالى است كه دست يابى به معناى صحيح و بهتر متن نياز به فراخوانى متن پنهان دارد، تا معناى متن كنونى كامل گردد. در غير اين صورت خواننده متن حاضر معناى ناقصى از آن دريافت مى كند، و يا آن را مبهم و گنگ مى يابد و از آن لذت نمى برد، و حتى ممكن است متن ادبى را بى ارزش پندارد.
اين سه نوع رابطه بين متن پنهان و متن حاضر، مهم ترين بخش بينامتنى است كه عمليات بينامتنى آن را تبيين مى كند. برخى از ناقدان عرب شكل هاى مختلفى از روابط بينامتنى را لحاظ داشته اند، كه به شكل و نوع حضور متن غايب و در متن حاضر اشاره دارد، ولى در هر حال روابط بينامتنى همين سه نوع است. برخى از اين تقسيم بندى ها به صورت زير است:
ص: 13
متن غايب: «لا تُدرِكُهُ الأبصارُ وَ هُوَ يُدرِكُ الأبصارَ وَ هُوَ اللَطيفُ الخَبيرُ»(1): «چشم ها او را نمى بينند ولى او چشم ها را مى بيند و او لطيف و آگاه است» .
عمليات بينامتنى: اشاره آيه شريفه مذكور به اينكه خداوند با همه موجودات جهان تفاوت دارد، زيرا پاره اى از آنها هم مى بينند و هم ديده مى شوند، مانند انسان ها.
پاره اى نه مى بينند و نه مى شنوند، مانند صفات درونى ما كه بعضى ديده مى شوند. و آنچه كسى را نمى بينند مانند جمادات. تنها كسى كه ديده نمى شود اما همه چيز و همه كس را مى بيند ذات پاك او است.(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در اين فراز از خطبه خويش، عدم دسترسى به كنه ذات الهى را مطرح مى كند؛ كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد. بنا بر اين، حضرت صلى الله عليه و آله غايب را مستقيما و در همان مضمون در كلام خويش منعكس ساخته است و سخنش را به آيات شريفه مزين و از نفى جزئى يا امتصاص بهره برده است.
3. متن حاضر: أشهَدُ أنَّهُ اللّه ُ الَذى تَواضَعَ كُلُّ شَى ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَى ءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ استَسلَمَ كُلُّ شَى ءٍ لِقُدرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَى ءٍ لِهَيبَتِهِ. مَلِكُ الأملاكِ وَ مُفَكِّكُ الأفلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَمسَ وَ القَمَرَ. كُلٌّ يَجرى لأجَلٍ مُسمّى. يُكَوِّرُ اللَيلَ عَلَى النَهارِ وَ يُكَوِّرُ النَهارَ عَلَى اللَيلِ، يَطلُبُهُ حَثيثا:
شهادت مى دهم او است خدايى كه همه اشياء در مقابل عظمتش متواضع اند و در برابر عزتش ذليل اند، و در پيشگاه قدرتش سر تسليم فرود آوردند و در برابر هيبتش خاضع گشته اند. مالك پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخر كننده خورشيد و ماه است، كه هر يك با مدت زمان معينى در حركت اند. شب را به روز و روز را به شب مى گرداند، در حالى كه شتابان در پى آن مى رود.
ص: 16
متن غايب: «إنَّ رَبَّكُمُ اللّه ُ الَذى خَلَقَ السَماواتِ وَ الأرضَ فى سِتَّةِ أيّامٍ ثُمَّ استَوى عَلَى العَرشِ يُغشِى اللَيلَ النَهارَ يَطلُبُهُ حَثيثا وَ الشَمسُ وَ القَمَرُ وَ النُجومُ مُسَخَرّاتٌ بِأمرِهِ ألا لَهُ الخَلقُ وَ الأمرُ تَبارَكَ اللّه ُ رَبُّ العالَمينَ»(1):
«پروردگار شما خداوندى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد سپس به تدبير جهان هستى پرداخت با (پرده تاريك) شب روز را مى پوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حركت است و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد كه مسخّر فرمان او هستند آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آنِ او (و به فرمان او) ست پر بركت (و زوال ناپذير) است خداوند كه پروردگار جهانيان است» .
عمليات بينامتنى: در تفسير اين آيه شريفه مى خوانيم كه خداوند پس از آفرينش آسمان و زمين، زمام رهبرى آنها را به دست گرفت؛ يعنى نه تنها آفرينش از او است بلكه اداره و رهبرى جهان نيز با او مى باشد، و خداوند سرچشمه همه بركات و نيكى ها و خير مستمر است.(2)
در اين بخش از خطبه غدير نيز، رسول خدا صلى الله عليه و آله تسليم همه مخلوقات را در برابر ذات الهى يا عباراتى زيبا يادآور شده است، كه در برابر عظمت خداوند همه متواضع و در برابر عزت او همه ذليل و در برابر قدرت او همه تسليم و در برابر هيبت او همه خاضع اند.
حضرت با بيان اين عبارات نه تنها به اجتماع حاضر در غدير بلكه به همه جهانيان در همه زمان ها، عدم تكبر و جسارت نسبت به پروردگار را گوشزد مى نمايد، و همه را دعوت به عبوديت و اطاعت از خداوند مى كند. حضرت براى بيان مقصود خود از آيات و مضامين قرآنى بهره برده، و در قالب تناص مضمون و نفى متوازى يا امتصاص كلام خويش را به گوش جهانيان رسانده است.
ص: 17
4. متن حاضر: لَم يَكُن لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ. أحَدٌ صَمَدٌ، «لَم يَلِد وَ لَم يولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحدٌ» : براى او ضد و همراه و نظيرى نيست. يكتا و بى نياز است. «كسى را نزاييده و زاده نشده و هيچ همتايى ندارد» .
متن غايب: «قُل هُوَ اللّه ُ أحَدٌ . اللّه ُ الصَمَدُ . لَم يَلِد وَ لَم يولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحَدٌ» .(1)
عمليات بينامتنى: در اين بخش، حضرت ابتدا به بيان اين نكته مى پردازد كه براى خداوند تبارك و تعالى همانندى نيست و او يكتا و بى همتاست. در ادامه جملات خود با گنجاندن سوره اخلاص در كلام خود، وحدانيت خدا را ياد كرده و بر اين امر تأكيد نموده است.
اميرمؤمنان على عليه السلام مى فرمايد: او كسى را نزاد كه خود نيز مولود باشد، و از كسى زاده نشد تا محدود گردد ... . مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد.(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله با اقتباس از آيات قرآن، غايب را مستقيما در كلام خود به كار برده، و از اين طريق از رابطه نفى جزئى يا اجترار بهره برده است.
5 . متن حاضر: إلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ. يَشاءُ فَيُمضى، وَ يُريدُ فَيُقضى، وَ يَعلَمُ فَيُحصى، وَ يُميتُ وَ يُحيى، وَ يُفقِرُ وَ يُغنى، وَ يُضحِكُ وَ يُبكى، (وَ يُدنى وَ يُقصى) ، وَ يَمنَعُ وَ يُعطى. لَهُ المُلكُ وَ لَهُ الحَمدُ. بِيَدِهِ الخَيرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَديرٍ:
خداى يگانه و پروردگار با عظمت است. مى خواهد تقدير مى كند، و چون اراده كند به انجام رساند، و مى داند و به شماره مى آورد، و مى ميراند و زنده مى كند، و فقير مى كند و غنى مى سازد، و مى خنداند و مى گرياند، (و نزديك مى كند و دور مى نمايد) ، و منع مى كند و عطا مى نمايد. پادشاهى فقط از آن او، ستايش مخصوص او، خير فقط به دست او، و او بر هر كارى تواناست.
ص: 18
متن غايب: «تَبارَكَ الَذى بِيَدِهِ المُلكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَديرٍ»(1): «پر بركت و زوال ناپذير است كسى كه حكومت جهان هستى به دست او است و او بر هر چيز تواناست» .
عمليات بينامتنى: در آيه شريفه مذكور، در حقيقت دليل مبارك بودن ذات پاك خدا ذكر شده، و مالكيت و حاكميت او بر جهان و قدرت او بر همه چيز است. به همين دليل وجودى است زوال ناپذير و پر بركت.(2)
در اين فراز از خطبه پيامبر ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله نيز بر ولايت مطلقه خداوند بر بندگان اشاره نموده و حاكميت خداوند را بر همه مخلوقات به تصوير كشيده است، و در كلام گهربار خويش از مفهوم آيه شريفه مذكور در قالب تناص مضمون و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص بهره برده است.
6 . متن حاضر: أحمَدُهُ كَثيرا وَ أشكُرُهُ دائِما عَلَى السَرّاءِ وَ الضَرّاءِ وَ الشِدَّةِ وَ الرَخاءِ وَ أؤمِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ عليهم السلام: من او را سپاس بسيار گويم و همواره شكرش نمايم؛ در آسايش و در گرفتارى و در شدت و آرامش. و به او و به فرشتگان و كتاب ها و پيامبرانش عليهم السلام ايمان دارم.
متن غايب: «آمَنَ الرَسولُ بِما أُنزِلَ إلَيهِ مِن رَبِّهِ وَ المُؤمِنونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه ِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَينَ أحَدٍ مِن رُسُلِهِ وَ قالوا سَمِعنا وَ أطَعنا غُفرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيكَ المَصيرُ»(3):
«پيامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده است (و به تمام سخنان خود كاملاً ايمان دارد) و همه مؤمنان (نيز) به خدا و فرشتگان او و كتاب ها و فرستادگانش ايمان آورده اند (و مى گويند: ) ما در ميان هيچ يك از پيامبران او فرق
ص: 19
بيان نمود و گستره آن را به دقت نشان داد. حضرت از طريق تناقص مضمون و نفى متوازى از آيات قرآن استفاده نموده است.
9. متن حاضر: مَعاشِرَ الناسِ، تَدَبَّروا القُرآنَ وَ افهَموا آياتَهُ وَ انظُروا إلى مُحكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعوا مُتَشابِهِهِ: اى مردم، در قرآن تدبر كنيد و آيات آن را بفهميد و به محكمات آن توجه كنيد و در پى متشابه آن نباشيد.
متن غايب:
يك. «أ فَلا يَتَدَبَّرونَ القُرآنَ وَ لَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللّه ِ لَوَجدوا فيهِ اختِلافا كَثيرا»(1): «آيا در قرآن تدبر نمى كنند كه اگر از نزد غير خدا بود اختلاف بسيارى در آن مى يافتيد» .
دو. «هُوَ الَذى أنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ أمُّ الكِتابِ وَ آخُرَ مُتَشابِهاتٍ فَأمَّا الَذينَ فى قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأويلِهِ وَ ما يَعلَمُ تَأويلَهُ إلاَّ اللّه ُ وَ الراسِخونَ فِى العِلمِ يَقولونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِن عِندِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إلاّ أولوا الألبابِ»(2):
«او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد كه قسمتى از آن آيات محكم (و صريح و روشن) است كه اساس اين كتاب مى باشند (و هر گونه پيچيدگى در آيات ديگر با مراجعه به اينها برطرف مى گردد) و قسمتى از آن متشابه است اما آنها كه در قلوبشان انحراف است به دنبال متشابهات اند تا فتنه انگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسير (نادرستى) براى آن مى طلبند درحالى كه تفسير آنها را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند (آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهى هستند) مى گويند ما به همه آن ايمان آورديم همه از طرف پروردگار ماست و جز صاحبان عقل متذكر نمى شوند (و اين حقيقت را درك نمى كنند) » .
ص: 22
عمليات بينامتنى: در اين فراز از خطبه، خاتم النبيين صلى الله عليه و آله مردم را به تفكر و تدبر در آيات قرآن و توجه به محكمات و متشابهات كلام الهى فرا مى خواند، و در قالب بينامتنى محتوايى و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص از آيات كلام حق براى بيان مقصود خود بهره مى برد.
نتيجه
مفاهيمى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به كار برده تقريبا برگرفته از ادبيات قرآن است.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله سعى نموده كه در تمامى زمينه هاى كلام گهربارش از آيات الهى بهره گيرد.
وجود روابط بينامتنى در خطبه غدير نشان دهنده انس و الفت و همنشينى حضرت با قرآن بوده، و بررسى اين روابط كلام حضرت را در تمامى زمينه ها مورد تأييد قرار مى دهد.
بررسى روابط بينامتنى در اين خطبه نشان داد كه بيشترين روابط بينامتنى از نوع نفى جزئى و متوازى است.
ص: 23
2 - موقعيت قرآنى
اين آيه در آخر بلندترين سوره قرآن يعنى بقره واقع شده كه پس از ذكر اصل ايمان كه پذيرفتن كامل آنچه از سوى خدا نازل شده است و اينكه هيچ فرقى بين فرستادگان خدا نيست، ايمان را از قول مؤمنان خلاصه مى كند كه در سمع و طاعت نهفته و امضاى نهايى آن دست يافتن به همين نكته است، لذا مى فرمايد: مؤمنين مى گويند: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» .
3 - تحليل تاريخى: سمع و طاعت در امامت دوازده امام عليهم السلام
استشهاد به اين آيه در موقعيتى از خطبه غدير انجام گرفته كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آغاز بخش 11 خطبه - كه آخرين بخش خطبه است - تقريبا تمام خطبه را تلخيص فرموده و درباره همه آن از مردم اقرار مى گيرد.
اين اقرار با عبارات مختلف از مردم خواسته شده كه آغاز آن: انّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ ... است. سپس با جمله: نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ايْدينا، مؤكّد شده است. آنگاه با جمله: وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ، محكم كارى بيشترى پيرامون آن صورت گرفته است.
در فراز بعدى كلمات دقيق ترى درباره اين اقرار به ميان آمده: فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ ايْدينا. و در پى آن جمله: وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه مِنْ انْفُسِنا حِوَلاً، آن را مضبوط تر كرده است. آخرين اقرار شاهد گرفتن خدا و رسول است كه، نُشْهِدُ اللّه بِذلِكَ ... ، وَ انْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
پس از اين همه تأكيد آيه قرآن به ميان مى آيد و اينگونه است كه كلمه «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» در آن باز مى گردد به سمع و طاعت در ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام معصوم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان دستورى كه از جانب خداوند براى مردم و «ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» است.
ص: 27
آيه «اتَّقُوا اللّه َ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»
آيه «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ»(1) = آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»
آيه «إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ»(2) = آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »
آيه «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»(3) = آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »(4)
آيه «إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا ... »(5) = آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
آيه «أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »(6) = آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »
ص: 28
آيه «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللّه يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ ... »
اشاره
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ ... »(2)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهم السلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 82 سوره نساء و آيه 7 سوره آل عمران است:
ص: 29
ابتدا امر به تدبّر در قرآن و به دنبال متشابه آن نبودن را مطرح كرد و آيه 82 سوره نساء: «اَفَلا يَتَدَّبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... » ، و آيه 7 سوره آل عمران: «هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّه ُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ ... » را با كلام خود آميخت و مردم را آماده معرفى «راسخان در علم» نمود.
سپس قسم ياد كرد كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمى كند مگر اين كسى كه مى خواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّه ِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ؛ وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ:
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمى كند و تفسيرش را برايتان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گيرم و با دستم او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست؛ و او على بن ابى طالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
2 - موقعيت تاريخى
در اوائل خطبه غدير، قبل از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام، پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مقدمه اى براى معرفى آن حضرت، موضوع تدبر در قرآن و توجه به محكم و متشابه آن را به
ص: 31
3 - موقعيت قرآنى
آيه تدبر در قرآن در دو سوره ديده مى شود: در سوره نساء به دنبال دستور تدبر در قرآن به مطابقت مطالب آن با يكديگر و عدم وجود تضاد و تناقض در آن اشاره شده و مى فرمايد: «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا» .
در آيه 24 سوره محمد صلى الله عليه و آله پس از امر به تدبر در قرآن، بى توجهى مردم مورد انتقاد قرار گرفته مى فرمايد: «أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» .
در آيه 68 سوره مؤمنون نيز تعبير «أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ» آمده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
مسير سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه غدير، تفسير گونه اى بر دو آيه تدبّر و متشابهات است. حضرت ابتدا دستور به تدبّر و فهم قرآن مى دهد، و سپس به پيروى از محكمات و پرهيز از متشابهات امر مى كند. آنگاه راه درك حقايق قرآن را نشان مى دهد كه فقط امامان عليهم السلام هستند، كه نقطه مقابل آن منع از پيروى ديگران درباره قرآن خواهد بود. پس آنچه از اين فراز استفاده مى شود چهار جهت است:
يك. تدبّر در قرآن
تدبر به معناى دقت در معناى قرآن و سعى در درك همه جانبه آيات آن است كه در خطبه غدير با عطف يك جمله توضيحى (تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِه) نكات پربارى از آن قابل استفاده است كه به سه نكته اشاره مى كنيم:
نكته اول: تدبر كليد استفاده از قرآن
تدبر آغازى براى استفاده از مواد خام در آيات قرآنى است. يعنى تا در قرآن تدبر نكرده ايم اصلاً خبر نداريم چه گنج گرانقدرى در اختيار ماست، و مانند ظرف در بسته اى است كه كمتر متوجه اعماق آن مى شويم. ولى هر چه بيشتر تدبر نماييم سؤالات مختلفى از زواياى متعدد به ميان مى آيد و نياز به پاسخ آنها احساس مى شود.
ص: 33
قسم ياد مى كند (فَوَ اللّه) ، و آنگاه از حرف نفى ابدى استفاده مى كند (لَنْ يُبَيِّنَ ... لَنْ يُوضِحَ) ، و سپس هر دو جهت باطن و تفسير قرآن را يادآور مى شود (زَواجِرَهُ ... تَفْسيرَهُ) ، و با اين تأكيدات مى فرمايد: به خدا قسم، هرگز باطن قرآن و تفسير آن را بيان نمى كند مگر على بن ابى طالب عليه السلام.
در حديثى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله با لسان محبت آميز خود، متمسكين حقيقى به قرآن را چنين معرفى مى فرمايد: مى دانيد تمسك كننده حقيقى به قرآن كه به شرف عظيم نايل مى شود كيست ؟ كسى است كه تأويل قرآن را از ما اهل بيت يا از واسطه هايى كه سفيران ما به شيعيانمان هستند بگيرد.(1)
در حديثى، تفسير قرآن به عنوان رسالتى معرفى شده كه توسط اميرالمؤمنين عليه السلام به مردم ابلاغ مى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله به آن حضرت فرمود: تو رسالت مرا از طرف من ابلاغ مى نمايى. عرض كرد: يا رسول اللّه، مگر شما رسالت را ابلاغ نفرمودى ؟ فرمود: من ابلاغ كردم، ولى منظورم آن است كه بعد از من از تأويل قرآن به مردم ياد مى دهى و خبر مى دهى آنچه را نمى دانند.(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام اين رسالت قرآنى را چنين توصيف مى فرمايد: اين قرآن است. از او بخواهيد كه با شما سخن بگويد، ولى هرگز با شما سخن نخواهد گفت، بلكه من بايد به شما خبر دهم. اگر درباره قرآن از من سؤال كنيد به شما خبر خواهم داد چون داناترين شما هستم.(3)
دوم: نگرانى از تفسير نادرست قرآن
در كنار آن همه تأكيد بر رسالت قرآنى امت اسلام و نشان دادن باب علمى كه بايد علوم قرآن را از آن سو دريافت كنند، آينده مسلمين در نظر پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان نگران كننده است. در اين باره دو حديث جلوه هاى مختلف اين نگرانى را نشان مى دهد:
ص: 36
در حديثى شديدترين موارد ترس پيامبر صلى الله عليه و آله بر امت بعد از خود سه چيز شمرده شده كه يكى از آنها «تَأْويلُ الْقُرآنِ عَلى غَيْرِ تَأْويلِهِ»(1) است، يعنى: تفسير قرآن بر خلاف آنچه تفسير حقيقى آن است.
در حديث ديگرى سوء استفاده دشمنان داخلىِ اسلام از آيات قرآن به نفع خويش، به عنوان يكى از شديدترين موارد ترس از انحراف امت ذكر شده و با تعبير «جِدالُ مُنافِقٍ بِهِ» آمده(2)، يعنى: منافق بتواند با آيات قرآن در مقابل مسلمانان واقعى بحث كند ! !
سوم: احاطه علم ائمه عليهم السلام به قرآن
خداوند به ائمه عليهم السلام علمى عنايت كرده كه تمام جوانب علوم قرآن گوشه اى از آن به حساب مى آيد. اين احاطه علمى درباره قرآن - كه خود دريايى عميق است - در كلام امامان عليهم السلام چنين توصيف شده است:
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: تأويل هر آيه اى كه بر محمد صلى الله عليه و آله نازل شده ... ، به املاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خط خودم نزد من موجود است.(3)
در تفسير همين آيه سوره آل عمران كه «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللّه وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» : «تأويل و تفسير متشابهات قرآن را نمى داند مگر خدا و راسخين در علم» ، فرمود:
نَحْنُ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأْويلَهُ: ماييم راسخان در علم و ما تأويل متشابهات را مى دانيم.(4) اين حديث جلوه ديگرى از وسعت درياى علم قرآنى است.
ص: 37
قرآن روى مى آوردند، كليه راه هاى منتهى به قرآن را مسدود كرد؛ و در واقع هدفى جز مسدود كردن پرونده جهانى قرآن نداشت. داستان اين دو فرهنگ متقابل در آغاز راه چنين است:
وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام در ماجراى سقيفه مردم را به كمك خويش فرا خواند و حتى بر در خانه هايشان رفت ولى با عهدشكنى و بى وفايى آنان رو به رو شد، خانه نشينى اختيار كرد و مشغول جمع قرآن شد، و از خانه خارج نشد تا همه قرآن را آماده كرد.
وقتى همه قرآن را جمع نمود و نزول آن و تأويلش و ناسخ و منسوخ آن را به دست خود نوشت، همه نوشته ها را در پارچه اى جمع كرد و بر آن مُهر زد، و در حالى كه مردم در مسجد اطراف ابوبكر بودند آن را به مسجد آورد و با صداى بلند فرمود:
اى مردم، من از زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته ... ، مشغول جمع قرآن شدم تا همه آن را در اين پارچه جمع نمودم. خداوند هيچ آيه اى را بر پيامبرش نازل نكرده مگر آنكه همه را جمع آورى كرده ام، و هيچ آيه اى نيست مگر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر من خوانده و تأويل آن را به من آموخته است.
سپس فرمود: اين قرآن را براى آن آوردم كه فردا نگوييد: ما از اين بى خبر بوديم، و نگوييد: شما را به كتاب خدا از اول تا آخر آن دعوت نكردم.
عمر در پاسخ به چنين اتمام حجت تمام عيارى گفت: ما با آنچه از قرآن كه در دستمان است از آنچه تو بدان دعوت مى كنى، بى نياز هستيم ! ! اميرالمؤمنين عليه السلام آن قرآن را - كه با تفسيرش بود - برداشت و به خانه بازگشت.(1)
آيا مردم از تفسير قرآن براى هميشه محروم شدند ؟
آيا كسى كه بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير به عنوان تنها مفسر آن معرفى شده بود، قرآنِ با تفسير خود را برد و آرزوى استفاده از آن را بر دل ها گذاشت ؟
ص: 39
عمر در مراحل بعد به شدت مردم را از سؤال درباره معانى قرآن منع مى كرد، و هر كس درباره قرآن چيزى مى پرسيد او را مورد ضرب و عقوبت قرار مى داد، تا آنجا كه ابن عباس يك يا دو سال كامل جرئت كوچك ترين گفتگويى درباره قرآن نداشت.(1)
از معروف ترين و شنيدنى ترين داستان هاى اين فصلِ جمود، داستان «ضَبيع» است:
اين دانشمند عراقى كه رئيس قوم خود نيز بود، هر گاه لشكر مسلمين را مى ديد درباره قرآن سؤالاتى مى كرد. او براى طلب علم به مصر آمد و وقتى عمروعاص از سؤالات قرآنى او باخبر شد او را نزد عمر فرستاد. او در مدينه درباره مشكلات قرآن كريم و تأويل آنها مثل «الذَّارِياتِ» و «النَّازِعاتِ» و «الْمُرْسَلاتِ» از اصحاب سؤال مى كرد.
عمر تصميم به مجازات او گرفت به گونه اى كه براى ديگران هم درسى باشد كه درباره قرآن سؤال نكنند. او شلاقى از خوشه خرما درست كرد و آستين ها را بالا زد و آماده شد. سپس دستور داد «ضَبيع» را بياورند و با آن شلاق صد ضربه بر او زد، و پس از توقفى دوباره صد ضربه زد و آن قدر اين كار را تكرار كرد كه عمامه از سر «ضبيع» افتاد و كمرش مجروح شد و سرش خون آلود گرديد.
سپس او را زندانى كرد تا حالش بهتر شد، و بار ديگر او را همان گونه زد و دوباره محبوس كرد تا زخم هايش التيام يافت. بار سوم كه عمر خواست تازيانه زدن را تكرار كند ضبيع گفت: اگر مى خواهى مرا بكشى به طرز مناسبى به قتل برسان، و اگر منظور تو اين است كه مرض سؤال كردن من از آيات قرآن شفا يابد به خدا قسم شفا يافته ام ! !
بعد از اين گفته عمر او را به بصره تبعيد كرد و به ابوموسى اشعرى (حاكم بصره) نوشت: احدى از مسلمانان حق همنشينى با او را ندارد ! !
ص: 41
اين مسئله براى ضبيع بسيار سخت بود و اين فشارها را براى سؤال از معانى قرآن بايد تحمل مى كرد. ابوموسى براى عمر نوشت: اين مرد واقعا از كار خود توبه كرده است ! ! ! عمر هم به خيال خود اجازه همنشينى مردم با چنين دانشمندى را صادر كرد و گفت: ضبيع به خيال خود در طلب علم بود، ولى در اين كه كدام علم را بايد بياموزد اشتباه رفته بود ! !(1)
اين نمونه نشانگر جلوه شديد مبارزه با قرآن در ريشه سقيفه بود، كه طبيعتا بقيه حساب خود را مى كردند و هرگز گِرد چنين سؤالاتى نمى گرديدند.
اگر چه سقيفه چندان در اين راه موفق نبود و اين استبداد فكرى چندان ادامه نيافت - يعنى نتوانست ادامه يابد - ولى محروم كردن مردم از آشنايى با مفسران واقعى قرآن نتايج شوم خود را بر جاى گذاشت و آن خزانه علم را مُهر شده به پشت پرده غيبت برد. با اين زمينه خالى از مفسران حقيقى قرآن، بسيارى از جاهلان و نااهلان دست به كار تفسير قرآن و بيان معانى آن شدند، تا آنجا كه گاهى به عنوان بيان باطن آن عرض اندام مى كردند.
باز هم لطف خداوند شامل حال شيعيان و مؤمنين حقيقى شد كه ائمه عليهم السلام خزانه داران علم الهى هر از چند گاهى در فرصت هاى مناسب آن پارچه در هم پيچيده مهر شده را باز مى كردند و كلماتى اطمينان دهنده بر قلب ها از آن مى خواندند و دريچه هاى كوچكى از قرآن به روى ما باز مى كردند، كه كتاب حاضر نيز از همان كلمات نورانى بر گرفته است.
آيه «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللّه لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(2) = آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»
ص: 42
ارتباط آن به قرآن بيان كرد. از يك سو نزول فضائل على عليه السلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليه السلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد.
بعد از آن بار ديگر با اشاره به آيه 71 سوره احزاب «وَ مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما» بر اطاعت و ولايت پذيرى و تسليم در برابر خدا و رسول و على و امامان بعد از او تأكيد كردند. سپس با اشاره به آيه 20 و 21 سوره توبه «الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّه ِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةْ عِنْدَ اللّه ِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» ، به سبقت گيرندگان در امر مهم ولايت نشان بهشت عنايت كرد.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 20 و 21 سوره توبه است:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ. يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ» :
«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كنند و با اموال و جان هايشان در راه خدا جهاد كنند مقام آنان نزد خداوند عظيم تر است و آنان رستگارانند. پروردگارشان با رحمت و رضوان خود به آنان بشارت مى دهد و بهشتى كه برايشان در آن نعمت هاى پا بر جاست» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير، پذيرفتن ولايت و بيعت در غدير را مساوى بهشت بيان كرد:
ص: 48
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره توبه، مقايسه اى بين مؤمنان و بيان درجات آنهاست. پس از آنكه سقايت و آب دادن به حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را با مجاهدين در راه خدا مساوى نمى داند، در اين آيه هجرت كنندگان و جهاد كنندگان با مال و جان را بالاتر معرفى مى نمايد و بشارت به بهشت مى دهد.
4 - تحليل اعتقادى
تفسير گونه اى كه از تركيب قرآنى با موضوع ولايت در خطبه غدير استفاده مى شود، دو وعده قرآنى براى سه عمل عظيم نزد خداوند است. آن سه عمل صالح بزرگ كه سبقت و سرعت به سوى آن مورد توجه خداست بيعت با على عليه السلام و پذيرفتن ولايت او و گفتن «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أميرَ الُمؤْمِنينَ» به اوست. اين سه به معناى اقرار قلبى و لسانى و عملى به صاحب اختيارى او بر همه جوانب حيات ماست.
و اما دو وعده الهى براى سبقت به اين سه عمل عظيم، يكى رستگارى و فائز شدن و خوشبختى تمام عيار به امضاى پروردگار است، و ديگرى باغ هاى پر از نعمت كه عاقبت خوشبختى است و جايزه پروردگار در بهشت است، و اينگونه فائزين در جنات نعيم مورد قدردانى خداوند قرار خواهند گرفت.
آيه «الَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ... »(1) = آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»
آيه «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ ... »(2) = آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ
خَبِيرٌ»
ص: 50
بار چهارم نعمت هاى روى زمين را يادآور مى شود و همين آيه را مكرر قرائت مى نمايد.
بار پنجم مسئله تكذيب را جدى تر مطرح مى كند و با تصوير روز قيامت به آنان مى فرمايد: اكنون سراغ نتيجه آنچه تكذيب مى كرديد برويد ! و سپس عذاب جهنم را بيان مى كند و بار ديگر آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را قرائت مى فرمايد.
بار ششم برخورد تند با تكذيب كنندگان را در روز قيامت به ميان مى آورد و يك بار ديگر آيه مزبور را تكرار مى نمايد.
بار هفتم عجز آنان را مطرح مى كند كه اگر حيله اى داريد به كار بنديد و باز آيه را تكرار مى فرمايد.
بار هشتم سراغ تصديق كنندگان مى رود و نعم بهشتى آنان را برمى شمارد و مى فرمايد: ما محسنين را اين چنين جزا مى دهيم و آنگاه مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
بار نهم مجرمين را در دنيا مهلت مى دهد و باز آيه را تكرار مى نمايد.
بار دهم اطاعت نكردن آنان از فرامين الهى را مطرح مى كند و باز مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
و اينگونه ده بار اين جمله در سوره «مرسلات» تكرار شده، شبيه آيه «فَبِأَىِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» كه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
آنچه به تفسير اين آيه باز مى گردد عنوان كردن مسئله تكذيب رسل و ارتباط آن به عذاب الهى در اين موقعيت خطبه است. بدان معنى كه هر كس على عليه السلام را ردّ كند و مقام او را نپذيرد و نتيجتا سخن و فرمان او را اطاعت نكند اين همان تكذيب اوست،
ص: 54
و چون اين مقام و منزلت على عليه السلام را پيامبر صلى الله عليه و آله آورده نپذيرفتن او به معناى ردّ اوامر رسول اللّه صلى الله عليه و آله و تكذيب آن حضرت است. از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم آنچه مى گويد از طرف خداست، در واقع كسى كه مقام على عليه السلام را نپذيرد خدا را تكذيب كرده است.
اكنون به اين نتيجه مى رسيم كه خداوند اقوام بسيارى را به خاطر تكذيبشان هلاك نموده و خواهد نمود، كه از بارزترين نمونه هاى آن تكذيب خدا و رسول در مسئله ولايت على بن ابى طالب عليه السلام است.
تحليل اعتقادى دوم
يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مى رسد كه تكذيب امم گذشته نسبت به انبياى خود به معناى ارتكاب گناه نبود، بلكه كارى ريشه اى بود تا راه را براى آنچه مى خواستند باز كنند و به اهداف خود برسند.
لذا گاهى به پيامبران خود مى گفتند: شما به دروغ ادعا مى كنيد كه از طرف خدا هستيد. گاهى مى گفتند: اين سخنان را خدا نفرموده و شما از طرف خود به ما امر و نهى مى كنيد. گاهى مى گفتند: تقدس شما را به چنين دستوراتى وادار مى كند و الا واقع دين خدا چنين نيست. گاهى پس از مخالفت بهانه مى آوردند كه: ما گمان كرديم منظور شما چنين است. و گاهى مصلحت سنجى خود را به عنوان دليلى قاطع در برابر دستور الهى قرار مى دادند و بدين صورت آن را ردّ مى كردند.
همه اين نمونه ها دقيقا در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز تكرار شد و معنايى جز تكذيب و ردّ كلام آن حضرت نداشت، ولى در ظاهر شكل هاى حق به جانبى به خود مى گرفت و گاهى به حساب ورع و تقوى و دقت در فرمان الهى نيز گذاشته مى شد.
در مسئله «ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام» همه اين نمونه هاى تكذيب در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله، گاهى رو در روى آن حضرت و گاهى در غياب ايشان رخ داد، و چهره اصلى آن پس از رحلت حضرتش ظاهر شد كه رسما در برابر على بن ابى طالب عليه السلام قد عَلَم كردند.
ص: 55
مورد اول: تكذيب هاى رو در رو در غدير
از نمونه هاى شاخصِ تكذيب هاى رو در رو، حارث فهرى بود كه با صراحتِ لهجه تكذيب خود را بر زبان آورد و عذاب را خودش درخواست كرد و گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.(1)
عده اى همچون ابوبكر و عمر گفتند: آيا اين امر ولايت و اينكه بايد با على بيعت كنيم از طرف خداست يا رسولش ؟ ! يعنى آيا از جانب خود مى گويى ؟ و اين در واقع تكذيبى بود در قالبى مرموزانه و مزوّرانه، و اين از پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله پيداست كه فرمود:
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود ؟ !(2)
عده اى ديگر كه جرئت اينگونه جسارت ها را نداشتند با لحنى دلسوزانه و اظهار مصلحت انديشى گفتند: مردم تازه مسلمان شده اند و نمى پذيرند كه نبوت در شما و امامت در پسرعمويتان باشد، و اگر امامت را به ديگرى واگذار كنى بهتر است. حضرت فرمود: از پيش خود اين كار را نكرده ام كه اختيار داشته باشم. خداوند امر كرده و آن را واجب نموده است.
گفتند: اگر به خاطر ترس از مخالفت خداوند اين كار را نمى كنى، پس كسى را در خلافت با او شريك نما كه مردم با وجود او آرام بگيرند و با تو مخالفت نكنند ! حضرت نپذيرفت و از طرف خدا آيه نازل شد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» . حضرت فرمود: اگر اين پيمان را بشكنيد و يا در آن شك كنيد روز قيامت خصم شما خواهم بود.(3)
مورد دوم: تكذيب هاى غيابى در غدير
نمونه هايى كه در غياب پيامبر صلى الله عليه و آله بى واهمه به تكذيب ولايت پرداختند از مقابل
ص: 56
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود. پروردگارا، تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم.
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ عَلَىَّ انَّ الامامَةَ لِعَلِىٍّ، وَ انَّكَ عِنْدَ بَيانى ذلِكَ وَ نَصْبى ايّاهُ - لِما اكْمَلْتَ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتَ عَلَيْهِمْ نِعْمَتَكَ وَ رَضِيتَ لَهُمُ الاسْلامَ دينا - قُلْتَ: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» :
خدايا، تو بر من اين مطلب را نازل فرمودى كه امامت براى على است. و هنگامى كه اين مطلب را بيان كردم و او را منصوب نمودم، آنگاه كه دين آنان را كامل نمودى و نعمت خود را بر آنان تمام كردى و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شدى، فرمودى: «دين نزد خدا فقط اسلام است» و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمى شود و در آخرت از زيانكاران است» .
2 - موقعيت تاريخى
پس از بيان حديث غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير و نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» ، پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليه السلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت: يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خدا فقط اسلام است» ، و ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
ص: 60
نزول آن در غدير نشده است، بلكه به عنوان «قُلْتَ» يعنى: «چنين فرموده اى» بدان اشاره شده است؛ گذشته از اينكه اكثر نسخه ها با اين عبارت نيست. بنا بر اين، در همين بخش هر سه آيه را به طور كامل مورد بحث قرار مى دهيم.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن اين آيه از آيه 19 سوره آل عمران سرچشمه گرفته و تا آيه 85 مشتقات واژه «اسلام» هفت بار تكرار شده است. در آيه 19 خداوند با آوردن كلمه «اسلام» مى فرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ ... » يعنى: «دين نزد خداوند اسلام است» ، و همه اهل كتاب (يهود و نصارى و ... ) با علم به اين حقيقت بزرگ اختلاف كرده اند.
سپس در آيه 20 كلمه «أَسْلَمْتُ» را ذكر مى كند و مى فرمايد: «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّه وَ مَنِ اتَّبَعَنِ ... » : «اگر با تو به مخاصمه برخاستند بگو من و تابعينم در برابر خدا سر تسليم فرود آورده ايم» .
در ادامه همين آيه، دو واژه «أَسْلَمْتُمْ» و «أَسْلَمُوا» را به كار مى گيرد و مى فرمايد: «وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا ... » : «به كسانى كه اهل كتابند و به بى سوادان بگو آيا تسليم شديد (و آيا اسلام را پذيرفتيد) اگر اسلام را پذيرفتند هدايت شده اند و اگر روى گرداندند بر عهده تو ابلاغ فرمان الهى است» .
آنگاه به توصيف كفارِ اهل كتاب مى پردازد كه حق را نمى پذيرند و عذرهاى بيجا مى آورند و آنان را به عذاب الهى تهديد مى نمايد. سپس دين حنيف ابراهيمى را مطرح مى فرمايد و در تبيين دين ابراهيمى و اينكه اسلام دين حضرت ابراهيم عليه السلام بوده، داستان حضرت عيسى عليه السلام را به ميان مى آورد و سخن را به آنجا مى رساند كه آن حضرت فرمود: من تورات حضرت موسى را تصديق مى كنم.
سپس خلاصه دين عيسى عليه السلام را در اين جمله بيان مى فرمايد كه: «إِنَّ اللّه رَبِّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» .
ص: 62
اين تفسير از دو لب مبارك مقام نبوت در اين موقعيت خاص، سه نتيجه بزرگ براى مسلمانان به ارمغان آورده و در همان حال از بزرگ ترين اتمام حجت هاى آن حضرت به شمار مى آيد:
نتيجه اول اينكه اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول است.
نتيجه دوم اينكه اسلام به معناى تسليم واقعى است.
نتيجه سوم اينكه دعوت همه انبياء به اسلام و ولايت بوده است.
اين سه نتيجه را طى تحليل هاى اعتقادى زير بيان خواهيم كرد.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول: اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول
با توجه به اينكه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله واژه «اسلام» يك بار در آخر جمله قبلى (رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا) و يك بار در آغاز اين جمله (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا) به كار رفته، از نظر ادبيات و قواعد سخن هر دو به يك معناست و هر مطلبى درباره دومى گفته شود درباره اولى نيز صادق خواهد بود.
اكنون كه معناى اسلام در جمله قبل، اسلام كامل با ولايت اهل بيت عليهم السلام و پذيرش صاحب اختيارى آنان در امور دنيا و آخرت ماست و اسلام بدون ولايت ناقص است، سؤال اين است كه آيا خداوند اسلام ناقص را مى پذيرد ؟
از استشهاد پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه معلوم مى شود كه اسلام ناقص نزد خداوند پذيرفته نيست و پذيرنده اسلامِ ناقص در حكم غيرِ مسلمان است، چرا كه خداوند با آوردن حرف «لَنْ» كه در عربى براى نفى ابدى و به معناى «هرگز» استفاده مى شود، چنان اسلام ناقص را رد كرده و فرموده: «فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ» : «هرگز از او پذيرفته نمى شود» ، كه راه هر گونه احتمال را مسدود نموده است.
استفاده از كلمه «يَبْتَغِ» به معناى «دنبال چيزى بودن» و «در طلب و جستجو براى انتخاب چيزى بودن» ، اين مفهوم را محكم تر مى كند. يعنى پس از آنكه همه انبياء عليهم السلام
ص: 65
تحليل اعتقادى دوم: اسلام يعنى تسليم واقعى
معناى اشتقاقى كلمه «اسلام» از يك سو، و واژه هاى به كار رفته از مشتقات اين كلمه از آيه 19 تا 85 سوره آل عمران از سوى ديگر، ما را به اين نقطه سوق مى دهد كه «اسلام» يعنى تسليم در برابر آنچه خدا مى فرمايد. در آيه 20 مى فرمايد: «أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ للّه ... » ، و در آيه 83 مى فرمايد: «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... » ، و در آيه 84 مى فرمايد: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» .
در اين زمينه روايات بسيارى وارد شده است. از جمله امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
الاسْلامُ هُوَ التَّسْليمُ وَ التَّسْليمُ هُوَ الاسْلامُ ... : اسلام همان تسليم است و تسليم همان اسلام است. هر كس سر تسليم فرود آورد اسلام را پذيرفته است، و هر كس سر تسليم فرود نياورد اسلام ندارد.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: ايمان قلبى همان تسليم در برابر پروردگار است. هر كس امور را به مالك آن تسليم نمايد از دستور او تكبر نمى ورزد، همان گونه كه ابليس از سجود بر آدم تكبر ورزيد. اكثر امت ها از طاعت پيامبرانشان تكبر ورزيدند و در نتيجه توحيد برايشان نفعى نداشت، همان گونه كه آن سجده هاى طولانى براى ابليس فايده اى نداشت.(2)
زيربناى اصلى دينِ سقيفه و مرامى كه براى مردم بنيان گذارى نمودند، بر تسليم نبودن در برابر پروردگار و مخالفت با خداوند و اختراع دستورى در برابر فرامين الهى است، و آنچه در آن ديده نمى شود تسليم در برابر پروردگار است.
نقطه آغاز آن مخالفت با انتخاب زيباى خداوند در امامت و خلافت است كه با اقرار به اعلان ولايت و امامت على عليه السلام از سوى خدا و رسول، چه در غدير و چه قبل و بعد از آن، عمدا سراغ ديگرى رفته و مى روند؛ و در اين مخالفت چنان لجاجت نشان مى دهند كه دشمن على عليه السلام را به جاى او مى گذارند. آنگاه اين تسليم نبودن
ص: 67
گسترش مى يابد و وارد فرامين و احكام الهى مى شود و علنا گفته مى شود كه خدا چنين گفته و ما چنين مى گوييم.(1)
بنابر اين مى توان نتيجه گرفت كه اگر «اسلام» تسليم در برابر فرمان خداست، در دين سقيفه تسليمى وجود ندارد و بنا بر اين، اسلامى وجود ندارد. دين ديگرى است كه ارتباطى با «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» ندارد. همان دينى است كه خداوند مى فرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا ... » ، و اينگونه اسلامى در آنان وجود ندارد تا بخواهيم ثابت كنيم از آن اسلام دست كشيده اند.
تحليل اعتقادى سوم: دعوت همه انبياء عليهم السلام به اسلام و ولايت
دين خدا يكى است و انبياى الهى حامل يك پيام از سوى خداوند بوده اند. اين پايه اعتقادى را از همين آيات سوره آل عمران با تفسير غديرىِ پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى مى توان دريافت، همان گونه كه احاديث بسيارى در اين زمينه وارد شده است.
در آيه 18 مى فرمايد: «اصلاً دين نزد خدا يكى بيشتر نيست» . به دنبال اين صراحت، علتِ اختلاف اديان الهى و اعتقاداتِ متفاوت و متباين آنها را ساخته و پرداخته سردمداران جاهلى مى داند كه دست به چنين جنايتى زده اند، حتى خود حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام در حيات خود آثار كفر را در قوم خود ديدند، چنانكه در آيه 52 بدان اشاره مى كند.
آيه 67 در يك عبارت پرمحتوا به صراحت نزديك تر مى شود و با استفاده از اين نكته كه همه اديان حضرت ابراهيم عليه السلام را قبول دارند اعلام مى فرمايد كه اگر همه او را قبول دارند بايد بدانند كه آن حضرت نه يهودى بوده و نه مسيحى، بلكه دين او اسلام بوده است.
ص: 68
امام صادق عليه السلام درباره آيه «فِطْرَتَ اللّه الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(1) فرمود: آن فطرتى كه خدا مردم را بر آن خلق كرده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين.(2)
امام باقر عليه السلام درباره آيه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»(3) مى فرمايد: آنگاه كه خداوند عزّ و جلّ از بنى آدم پيمان گرفت و آنان را شاهد بر خود قرار داد، فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم، و آيا محمد پيامبر من نيست، و آيا على اميرالمؤمنين نيست ؟(4)
درباره اينكه انبياء عليهم السلام براى ولايت اهل بيت عليهم السلام با خدا پيمان بسته اند و در پى نصرت آنان بوده اند، احاديث بسيارى وارد شده است. ذيلاً به چند آيه اشاره مى گردد:
پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: هيچ پيامبرى به نبوت نرسيد مگر با معرفت او و اقرارش به ولايت، و هيچ خلقى سزاوار نظر رحمت خداوند نشد مگر با بندگى در برابر او و اقرار به ولايت على بعد از من.(5)
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند هيچ نبى و رسولى را نفرستاد مگر آنكه از آنان براى نبوت محمد و امامت على پيمان گرفت.(6)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه او را به ولايت تو فرا خوانده است ... .(7)
امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند هر پيامبرى را - از آدم تا آخر پيامبران - مبعوث فرموده، به دنيا بازخواهند گشت و پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را يارى خواهند نمود.(8)
ص: 70
در شب معراج خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد از انبيا عليهم السلام بپرسد كه به چه چيزى شهادت مى دهند ؟ پيامبران در پاسخ حضرت گفتند: شهادت مى دهيم كه خدايى جز اللّه نيست، يكتاست و شريك ندارد؛ و تو رسول خدايى، و على اميرالمؤمنين و وصى توست ... . و شهادت مى دهيم كه تو پيامبر خدا و سيد انبيايى و على بن ابى طالب سيد وصيين است. بر اين شهادت از ما پيمان گرفته شده است.(1)
در پى اين پيمان، روايات بسيارى داريم كه انبيا عليهم السلام امت هاى خود را به ولايت اهل بيت عليهم السلام دعوت كرده اند:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند دائما در امت هايى كه پيامبرى بر آنان فرستاده شد با على اتمام حجت مى كرد، و هر كس در آن امت ها نسبت به على معرفت بيشترى داشت صاحب درجه والاترى نزد خداوند بود.(2)
امام صادق عليه السلام فرمود: ولايت ما ولايت خداى عز و جل است، كه هيچ پيامبرى جز با آن مبعوث نشده است.(3)
امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نفرموده مگر براى ولايت ما و بيزارى و برائت از دشمنان ما.(4)
امام هادى عليه السلام فرمود: خداوند مبعوث نفرموده محمد و پيامبران قبل از او را مگر به دين حنيف ... ، و ولايت.(5)
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: اگر خداوند نمى خواست حق ما را ظاهر كند پيامبران را به عنوان مبشر و منذر براى مردم نمى فرستاد.(6)
ص: 71
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18: «لَقَدْ رَضِىَ اللّه عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ... » ، و ديگرى آيه 10: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه ... » . اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عده اى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
تحليل اعتقادى اين آيه و بيعت را در 4 مرحله مورد بررسى قرار مى دهيم:
تحليل اعتقادى اول: غدير مصداق اتَمّ بيعت با خدا
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مى شود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مى كند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مى فرمايد: من با خدا بيعت كرده ام. و سپس مى فرمايد: على با من بيعت كرده است. و سپس نتيجه مى گيرد: من از شما از طرف خدا براى او بيعت مى گيرم. و سپس آيه را مى خواند كه كسانى كه با تو بيعت مى كنند با خدا بيعت مى نمايند.
ص: 78
آنگاه اين بيعت را به معناى بيان تمام حلال و حرام و مسائل بيان نشده اسلام دانست كه در آينده توسط امامان بيان خواهد شد؛ و سپس موضوع اصلى آن را پذيرفتن امامت آنان قرار داد.(1)
در فراز بعدى بيعت لسانى را مطرح كرد كه از دقيق ترين برنامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين بيعت بود، چرا كه از يك سو همه با اقرار زبانى - قبل از آنكه دست بدهندپيمان وفادارى مى بستند و اگر احيانا فرصت كم بود يا كسى عمدا از بيعت با دست طفره مى رفت با زبان خود اقرار كرده بود.
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت پاسخ مثبت و گفتن «آرى» و «بلى» و «نعم» اكتفا نفرمود، و متنى را قرائت فرمود تا مردم تكرار كنند و محتواى دقيق بيعت براى قرن ها و نسل هاى آينده معلوم باشد و هر كس از فكر خود به تفسير آن نپردازد. پيامبر صلى الله عليه و آله متن را تعيين كرد و فرمود: پس همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امامت اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند. بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم.
بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شك به دل راه نمى دهيم و انكار نمى نماييم و ترديد نمى كنيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند: حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
ص: 80
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمايرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم، و خداوند در اين باره از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
تحليل اعتقادى سوم: معناى بيعت در غدير
يك. عمق معناى بيعت با خدا در غدير
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود:
پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد.
اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مى كنند و پيمان مى بندند و لذا حضرت مى فرمايد: «بايِعُوا اللّه ... » .
در درجه دوم مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اين خواسته اى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مى كنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان امام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مى كنند.
ص: 81
دو. پيام بيعت الهى غدير
اين تركيب خاص كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ذيل اين آيه حاكى از دو جهت مى تواند باشد:
از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مى آيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهم السلام وجود ندارد.
از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهم السلام يكى بيشتر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است و اسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنا بر اين، آنچه خدا مى گويد محمد و على عليهماالسلام هم مى گويند، و آنچه على عليه السلام مى گويد يازده امام عليهم السلام از نسل او هم همان را مى گويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مى كند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهم السلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام در اعتقاد بوده است.
سه. دست بالاى خدا در بيعت غدير
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مى پذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهم السلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است.
وقتى دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
ص: 82
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليه السلام به جزئيات اين مطلب اشاره مى كند:
هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعت ها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مى گرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دستشان رو به مردم بود.
آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مى آمد حضرت از بالا دست خود را پايين مى آوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مى گرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله اينگونه بيعت مى فرمود.(1)
تحليل اعتقادى چهارم: تقابل بيعتِ غدير با بيعتِ سقيفه
يك. بيعت الهىِ غدير و بيعت شيطانىِ سقيفه
جا دارد با سابقه اى كه از مفهوم و كيفيت بيعت در اسلام دريافتيم، مقايسه اى بين بيعت الهىِ غدير و بيعت سقيفه را نشان دهيم تا معلوم شود مسير اسلام از كدام شفافيت به كدام تاريكى فرو رفت.
دو بيعت در تاريخ اسلام در برابر يكديگر قرار گرفت كه هر يك مسيرى بر ضدّ ديگرى داشت: بيعت غدير و بيعت سقيفه، و همان مردمى كه در غدير بيعت كرده بودند تن به بيعت سقيفه دادند. اين جرم نابخشودنى بود كه امتى را گمراه كرد و ادامه آن تا امروز و فرداهاى اسلام آثار سوء خود را بر جاى گذاشته و مى گذارد.
ص: 83
نكته دوم: اجر كبير
شكى نيست كه به جاى «اجر بزرگ» ممكن بود نام «بهشت» به صراحت برده شود ولى گويا ثمره ايمان به غيب منحصر به بهشت نيست، و خداوند متعال به كسانى كه چنين ايمانى و يقينى را در روز قيامت به ارمغان بياورند پاداشى ذخيره نموده كه خود از آن به عنوان «كبير» ياد كرده و فقط در آن روز عظمت اين لطف الهى معلوم خواهد شد.
در كنار اجر بزرگ، مغفرت و بخشش خداوند است كه براى ايمان آورندگان به غيب ضمانت شده است.
نكته قابل توجه اين است كه در آيات قبل از آيه 12، خداوند از «سعير» و «جهنم» به عنوان جزاى كافران نام مى برد؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين آيات سعير را در فرازهاى قبلى خطبه فرموده است.
با توجه به آنچه از «اجر كبير» براى مؤمنان به غيب و «سعير» براى كافران گفته شد معلوم مى شود آنان كه ولايت امامان را قبول ندارند در واقع ايمان به غيب ندارند و طبعا مستحق «سعير» هستند و اين به معناى كافر بودن آنان است. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله در عبارتى فشرده و پر معنى مى فرمايد: شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ: چقدر فاصله است بين سعير و اجر كبير ! ! كه همان فاصله كفر و ايمان است.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد، آيه لعنتِ كتمان كنندگان است:
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِى الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّه وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» :
ص: 90
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ. ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ احْصاهُ اللّه فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ احْصَيْتُهُ فى امامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا، وَ هُوَ الامامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّه فى سُورَةِ يس: «وَ كُلَّ شَىْ ءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ» :
اى مردم، او (على عليه السلام) را فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى كه آموخته ام در امام المتقين جمع نموده ام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموخته ام. اوست امام مبين كه خداوند در سوره يس ذكر كرده: «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم» .
2 - موقعيت تاريخى
در اوائل خطبه و آنگاه كه سخن از معادن علم پيامبر صلى الله عليه و آله است تا مردم در آنچه نياز دارند به آنان مراجعه نمايند با قاطعيت مى فرمايد:
«حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپرده ام» .
تا اينجا مقدمه زيبايى بر تفسير آيه اى است كه در قلب قرآن - يعنى سوره يس پس از بيان رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و اتمام حجت بر بندگان با نبوت آن حضرت مطرح شده است. براى آنكه معلوم شود طبق اين آيه عصاره علم اولين و آخرين على بن ابى طالب عليه السلام است، حضرت به بيان كامل جوانب آن مى پردازد.
ابتدا مى فرمايد: تمام علوم پروردگار نزد من است و عينا كلمه «احصاء» را كه در آيه است درباره خود به كار مى برد. آنگاه مى فرمايد: همه علومى كه نزد من است در امام متقين است و بار ديگر كلمه «احصاء» را به كار مى گيرد تا اذهان را متوجه آيه نمايد.
ص: 93
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله يك باره لحن كلام را به صراحت مى كشاند و سخن خود را به عبارتى ديگر تكرار مى فرمايد كه «هر علمى را به على آموخته ام» و به وضوح مى فرمايد: منظور از امام مبين كه خداوند اعلان فرموده هر چيزى نزد او جمع است، كسى جز على نيست.
سلام بر تواى امام مبين كه خداوند در قلب قرآن معدن علومت خوانده و ما قدر يادگارهاى كلامت را نمى دانيم. هيهات كه ديگران به چنين گنجى دست يابند و ما تماشاگر باشيم.
آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ ... »
اشاره
آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است.
اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در يا اقتباس در كلام حضرت است.
يكى از اين آيات، آيه 56 سوره زمر است:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ» :
«اينكه نفسى بگويد اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم اگر چه از مسخره كنندگان بودم» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير و پس از معرفى على بن ابى طالب عليه السلام به عنوان دوم شخص عالم وجود بود، براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليه السلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ» .
ص: 94
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ جَنْبُ اللّه الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه» :
اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم» .
2 - موقعيت تاريخى
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، در حالى كه خطبه به مرحله حساسِ بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك مى شود، آن حضرت مردم را به شدت از مخالفت على عليه السلام بر حذر مى دارد و اين مهم را با الفاظ مختلفى يادآورى مى كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله با تأكيد بر نزول جبرئيل كلام خداوند را بازگو فرمود: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد» و سپس با ادغام دو آيه از قرآن يكى آيه 18 سوره حشر و ديگرى آيه 94 سوره نحل هشدار داد كه همه در معرض سقوط قرار دارند و بايد مواظب خود باشند كه فرداى قيامت پاسخگو باشند.
اين دو آيه را با اين عبارت بيان كرد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .
براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليه السلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ» .
ص: 95
4 - تحليل اعتقادى
نكته بسيار مهم كلمه «جنب» است كه در اين آيه درباره على عليه السلام به كار رفته است. جنب يعنى كنار و جهت و ناحيه. از اميرالمؤمنين عليه السلام به «كنار خدا» ، «جهت خدا» ، «ناحيه خدا» تعبير شده است. همه اينها كنايه از شدت ارتباط آن حضرت با خداست و قرب على عليه السلام را به درگاه الهى در بالاترين درجه مى رساند، كه خدايش در قرآن چنين لقب زيبايى برايش معين فرموده است.
اى مقرب ترين بنده درگاه الهى، ما را به آن حسرت منشان كه روزى بر كوتاهى خود درباره تو تأسف خوريم و شرمندگى خود به درگاهت را با افسوس ياد نماييم.
آيه «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ»(1) = آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ»
آيه «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ»(2) = آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ»(3) = آيه «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظِيمٌ»
آيه «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... »
اشاره
آيه «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... »(4)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين
ص: 97
اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت معصومين عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان معصوم عليهم السلام مراجعه شود. اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 158 سوره بقره و 32 سوره حج است:
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإِنَّ اللّه شاكِرٌ عَلِيمٌ» :
«صفا و مروه از شعائر الهى هستند هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار نيك افزون بر واجب انجام دهد خداوند تشكر كننده داناست» .
««وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه ِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» :
«و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد اين كار او از تقواى قلب هاست» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
ص: 98
دوم اينكه خداوند در قرآن مى فرمايد: «ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»(1): «هر كس شعائر الهى را بزرگ بدارد اين نشانه تقواى دل هاست» .
نكته سوم
در اين قسمت از خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله با مطرح كردن حج به عنوان يك شعار الهى سه مطلب درباره آن فرموده است: مستغنى شدن حجاج و فقر تاركين حج، آمرزش گناهان حجاج، درخواست حج كامل و تمام عيار از مردم.
نكته چهارم
نقطه ربط حج با ولايت و امامت كه ارتباط حج با غدير را نيز روشن مى كند، اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در همين بخش خطبه مى فرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ: اى مردم حج خانه خدا را با كمال دين و فهم و تفَقُّه بجاى آوريد.
با توجه به اينكه «كمال دين» در متن خطبه غدير معنى شده و منظور از آن روشن است، در اين عبارت هم معناى حج با كمال دين واضح خواهد بود. در متن خطبه پس از معرفى و بلند كردن و نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به مقام خلافت مى فرمايد:
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ... .(2) مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ:
خدايا، تو درباره على وليت، هنگامى كه ولايت او تبيين شد و امروز او را نصب كردى، اين آيه را نازل فرمودى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ... . اى مردم، خدا دين شما را با امامت او كامل نمود. بنا بر اين، حج با كمال دين يعنى با اعتقاد به امامت دوازده امام عليهم السلام و صاحب اختيارى مطلق آنان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، و اين حجى است كه نزد پروردگار مورد قبول است.
ص: 101
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فرازها مطرح شده، از پايه هاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليه السلام با سلام بهشتى.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 45 و 46 سوره حجر و آيه 73 سوره زمر است:
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ . ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ» :
«متقين در بهشت ها و چشمه سارها هستند. با سلام و امنيت داخل آن شويد» .
«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتَّى إِذا جاؤوُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ»(1):
«كسانى كه تقوا پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مى شوند تا هنگامى كه به آن مى رسند و درهاى آن باز مى شود خزانه دارانش به آنها مى گويند سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل آن شويد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، با ادغام سه آيه بالا وعده بهشت براى دوستان اهل بيت عليهم السلام را بيان نمود:
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ. تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ» :
ص: 109
بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى شوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى آيند و مى گويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
2 - موقعيت تاريخى
در خطبه غدير پس از آنكه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله از اصل مسئله امامت و ولايت فراغت يافت، به معرفى دوستان و دشمنان امامت پرداخت. در اين فراز از اواسط خطبه مسئله ورودِ با جلالت آنان به بهشت را با اقتباس از دو آيه قرآن در كلام خود بيان فرمود.
در اين تركيبِ كلام آيه سوره حجر از صورت امر و ضمير «ها» در كلمه «ادخلوها» به صورت غايب و ذكر كلمه «جنت» آمده و «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ» شده است. قسمت آخر آيه سوره زمر نيز با تصرفى در كلمات، به جاى «قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها» جمله «تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بالتسليم» آمده و سپس بقيه آيه عينا ذكر شده است.
3 - موقعيت قرآنى
آيات سوره حجر ضمن اتمام حجت هاى خدا بر ابليس است كه وقتى بر آدم سجده نكرد مورد مؤاخذه قرار گرفت تا آنجا كه خدا به او فرمود: وعده گاه گمراه شوندگان به دست تو جهنم است، و در مقابل وعده گاه متقين بهشت است كه با سلامتى وارد آن خواهند شد.
آيه سوره زمر در زمينه ترسيم روز قيامت است كه از آيه 68 آغاز مى شود و از نفخه صور بيان مى كند تا نوبت به جهنم و بهشت مى رسد كه متقين به سمت بهشت برده مى شوند و خزانه دارانش با سلام و تحيت آنان را وارد مى كنند و بشارت ابديت به آنان مى دهند، و دنباله مطلب تا آخر اين سوره ادامه مى يابد.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
از جهت تفسيرى دو نقطه مهم در كلام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله پيرامون اين دو آيه در
ص: 110
لطف اين كرامت در آن است كه اين اقليت در آن غوغاى اكثريت تقوى را و ترس از خداوند را فراموش نكردند، و امر الهى درباره صاحب اختيارشان را به گوش جان خريدند و بر ديده منت نهادند و از خداى خود براى چنين نعمتى سپاسگزارى كردند. در روز قيامت نوبت خداست كه سرفرازى اين اقليت مظلوم را بر همه معلوم نمايد و به رخ آن اكثريت ظالم بكشد.
در اين دو آيه، چهار عنايت الهى به شيعيان - كه مظهر تقوايند - چنين آمده است:
1. با سلام وارد بهشت مى شوند.
2. در آن غوغاى محشر در امن و امانند.
3. بهشت در انتظار قدوم آنان است، و به محض آمدن درهاى بهشت به رويشان باز مى شود.
4. ملائكه مؤكل بر بهشت براى آنان سه خبر خوش دارند:
سلام بر شما !
پاكيزه شديد !
تا ابد در بهشت خواهيد بود !
البته احاديث بسيار مفصلى درباره كرامت خداوند درباره شيعيان در روز قيامت وارد شده، تا آنجا كه همه مردم جهان در آن روز آرزو مى كنند كه اى كاش از «فاطميين» و «علويين» بودند و به آن همه عنايت الهى دست مى يافتند.(1)
آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
اشاره
آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»(2)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
ص: 115
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 145 سوره نساء و آيه 29 سوره نحل است:
«إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا» :
«منافقين در درجه پايين تر آتش هستند و براى آنان يارى نخواهى يافت» .
«فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ»(1):
«از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه در آن دائمى خواهيد بود و بد جايى براى متكبران است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير اشاره به رهبران ضلالت و گمراهى داشت. حضرت آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايين ترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» ، و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود:
ص: 116
خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئَمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايين ترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلِبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
آيه اول در سوره نساء و درباره «دَرك اسفَل جهنم» است. اين آيه در ضمن آياتى است كه از آيه 137 اين سوره در وصف منافقين آغاز شده و آنان را به دوستى با كافرين و دورى از مؤمنين، و نيز انتظار بلا براى مؤمنان و حيله گرى با خداوند و متحير بودن در دين توصيف فرموده، تا اينجا كه مى فرمايد: منافقين در پست ترين جاى جهنم اند.
آيه دوم در چهار جاى قرآن با عبارات مشابه درباره اهل جهنم آمده است، ولى در سوره نحل با «لام» آمده كه در خطبه نيز «لَبِئْسَ» است و لذا بايد مورد خطبه را اشاره به آيه مزبور دانست.
اين آيه در ذيل آياتى درباره گمراه كنندگان مردم است كه روز قيامت گناهان گمراه شدگان توسط خود را نيز بر دوش خواهند كشيد، و در توصيفشان حيله گرى و رويارويى با خداوند ذكر شده تا آنجا كه مى فرمايد: از ابواب جهنم وارد شويد و در آن دائمى باشيد، و چه بد جايى است محل اقامت متكبران.
ص: 118
3 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
اين فراز قرآنى غدير سه نقطه حساس در بردارد، كه با توجه به جمله قبل و آخر اين جمله، مرجع ضماير آن اصحاب صحيفه اند؛ كه امامان دعوت كننده مردم به آتش اند. اكنون به تبيين اين سه نكته مى پردازيم:
در جمله «انَّهُمْ وَ انْصارَهُمْ وَ اتْباعَهُمْ وَ اشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» مطرح كردن «انصار» و «اتباع» و «اشياع» در كنار رهبران آتش است.
يك. انصار امامانِ آتش
انصار يعنى ياران و دست اندركارانى كه در روزهاى غصب خلافت به يارى اولى و دومى شتافتند، و اگر آنان نبودند بدون شك مجريان سقيفه كارى از پيش نمى بردند.
روزى كه بر در خانه على و فاطمه عليهماالسلام براى گرفتن بيعت آمدند چهار هزار نفر مسلح در كوچه هاى مدينه آماده بودند كه اگر مهاجمين با مشكلى رو به رو شدند به عنوان كمك بيايند.(1)
آنگاه كه دومى فرياد زد: هيزم بياوريد تا خانه را با اهلش آتش بزنم. تاريخ مى گويد: فَحَمَلُوا حَزْمَ الْحَطَبِ ... ، يعنى عده اى بسته هاى هيزم را حمل كردند تا بر در خانه فاطمه عليهاالسلام چيدند.(2) آنگاه كه دومى آمد تا هيزم ها را آتش بزند چه بسيار مغيره ها و قنفذها كه آتش بيار معركه بوده اند و نامشان به ما نرسيده است !(3)
او با لگد در را شكست و بقيه در پى او بى اجازه به خانه وحى يورش آوردند. آيا اينها چه كسانى بودند ؟ على عليه السلام را چهل نفر مى كشيدند و طناب بر گردن براى بيعت مى بردند و فاطمه عليهاالسلام كمربند على عليه السلام را گرفته مانع مى شد. اينها چه كسانى بودند ؟(4)
ص: 119
على عليه السلام و لشكر او نفوذِدار و دسته سقيفه به حدى بود كه علنا بدعت هاى عمر را اجرا مى كردند و اگر حضرت مانعشان مى شد فريادشان بلند مى شد.
روزى اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه به امام حسن عليه السلام دستور داد تا بين مردم اعلام كند: نماز تراويح كه در ماه رمضان به جماعت مى خوانند - و از بدعت هاى دومى است ممنوع و حرام است. مردم با شنيدن سخن امام حسن عليه السلام فرياد برآوردند:
«واعمراه ! واعمراه» !
وقتى امام حسن عليه السلام نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بازگشت حضرت پرسيد: اين صدا چيست ؟ عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، مردم فرياد مى زنند: واعمراه، واعمراه ! يعنى: اى عمر، به فرياد ما برس ! !
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: برو و به مردم بگو: نمازتان را بخوانيد !(1) و مى بينيم كه آن حضرت را وادار مى كردند كه از برداشتن بدعت هاى ابوبكر و عمر دست بردارد !
سه. اشياع امامانِ آتش
«اشياع» كه جمع «شيعه» به معناى «پيرو» است، شامل همه كسانى مى شود كه در طول تاريخ به هر صورتى و در هر موقعيتى راه اولى و دومى را پذيرفته اند و قلبا يا لسانا و يا عملاً در راه پيشبرد اهداف سقيفه گام برداشته اند. اين عنوان محدوده زمانى و مكانى ندارد و تا آخرين روز دنيا ادامه خواهد يافت و در پرونده سقيفه نام همه پيروانشان ثبت خواهد شد.
در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله انصار و اتباع و اشياع در رديف امامان آتش قرار گرفته اند و يك خبر مهم درباره همه آنان اعلام شده و آن درك اسفل جهنم است، و اين همان پايه اعتقادى ماست كه هر كس راهى را برگزيند و به هر كس اقتدا كند همراه او خواهد بود و تا نهايت آن راه خواهد رفت.
ص: 121
مى آويزم كه ابليس در درجه اى بالاتر بر او كه پايين تر است مى نگرد و او را لعنت مى كند !(1)
حديث ديگرى در اين زمينه از اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده كه فرمود: روزى به سمت بيرون كوفه خارج شدم و قنبر پيشاپيش من در حركت بود. در اين هنگام ابليس رو به ما مى آمد. من به او گفتم: تو پيرمرد بدى هستى ! گفت: يا اميرالمؤمنين، چرا چنين مى گويى ؟ به خدا قسم، برايت حديثى نقل كنم كه خودم از خداى عزوجل بدون واسطه شنيده ام:
آن هنگام كه به خاطر گناهم به آسمان چهارم فرود آمدم چنين ندا كردم: اى خداى من واى آقاى من، گمان نمى كنم مخلوقى شقى تر از من خلق كرده باشى. خداوند به من چنين وحى كرد: بلى، از تو شقى تر خلق كرده ام، نزد مالك (خزانه دار جهنم) برو تا به تو نشان دهد.
نزد مالك رفتم و گفتم: خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: شقى تر از مرا نشانم ده. مالك مرا به جهنم برد و درِ طبقه بالا را برداشت. آتش سياهى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را در خود فرو برد. مالك به آتش گفت: آرام باش، و شعله ها آرام گرفت.
سپس مرا به طبقه دوم برد. آتشى بيرون آمد كه از اولى سياه تر و گرم تر بود. به آن گفت: خاموش باش، و خاموش شد. تا آنكه مرا به طبقه هفتم برد، و هر آتشى كه از طبقه اى خارج مى شد شديدتر از طبقه قبل بود.
در طبقه هفتم آتشى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را و همه آنچه خداوند عز و جل خلق كرده را در خود فرو برد. دست بر چشمانم گذاردم و گفتم: اى مالك، دستور ده تا خاموش شود وگرنه من خاموش مى شوم. مالك گفت: تو تا روز معين خاموش نخواهى شد. سپس دستور داد و آن آتش خاموش شد. دو مرد را ديدم كه بر
ص: 123
گردنشان زنجيرهاى آتشين بود و آنان را از بالا آويزان كرده بودند و بالاى سرشان عده اى با تازيانه هاى آتش آنان را مى زدند.
پرسيدم: اى مالك، اين دو نفر كيانند ؟ گفت: آيا آنچه بر ساق عرش بود نخوانده اى - و من قبلاً يعنى دو هزار سال قبل از آنكه خداوند دنيا را خلق كند خوانده بودم - «لا الهَ الاّ اللّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه، ايَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ بِعَلِىٍّ (يعنى محمد را به على مؤيد نموده و يارى كردم) » . مالك گفت: اين دو نفر دشمنان آنان و ظالمين بر ايشان هستند.(1)
سه. حكايت اولى و دومى از قعر جهنم
جالب است كه آن دو هنگام مرگ اين قعر جهنم را مشاهده كردند. محمد بن ابى بكر مى گويد: پدرم ابوبكر هنگام مرگ صداى واى و ويلش بلند شد. عمر به او گفت: اى خليفه پيامبر ! چرا صداى واى و ويل بلند كرده اى ؟ گفت: اينان محمد و على هستند كه مرا به آتش بشارت مى دهند، و در دست محمد صحيفه اى است كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديم. او به من مى گويد: به جان خودم قسم به آن وفا كردى، و تو و اصحابت يكديگر را بر عليه ولى خدا كمك كرديد. بشارت بده به آتش در پايين ترين درجه جهنم.
محمد بن ابى بكر مى گويد: وقتى با او تنها ماندم به او گفتم: اى پدر، بگو: لا اله الاّ اللّه. گفت: هرگز نمى گويم و نمى توانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم !
وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مى گويد. گفتم: كدام تابوت ؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده است. در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم.
گفتم: عمر ؟ گفت: آرى، پس مقصودم كيست ؟ و نيز ده نفر ديگر كه در چاهى در جهنم هستيم. بر در آن چاه صخره اى است كه هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را بلند مى كند.(2)
ص: 124
با عبارت «الْحَمْدُ للّه ِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ» علو و يگانگى و جلالت و احاطه و غلبه پروردگار اولين كلماتى بود كه بر لسان مبارك حضرت جارى شد. وبعد از آن با اشاره به آيه 13 سوره بروج از «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ» ياد كرد.
حضرت چنين فرمود:
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ للّه الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ فى اَرْكانِهِ، وَ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عِلْما وَ هُوَ فى مَكانِهِ، وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميدا لَمْ يَزَلْ، مَحْمُودا لا يَزالُ وَ مَجيدا لا يَزُولُ، وَ مُبْدِئا وَ مُعيدا وَ كُلُّ اَمْرٍ اِلَيْهِ يَعُودُ:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودنش نزديك است. در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد. هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مى گردد.
آيه «أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِى كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»(1) = آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّه هَدانِى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(2) = آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
ص: 127
جهنم مى گويند اگر ما گوش فرا مى داديم يا درك مى كرديم در اصحاب آتش شعله ور نبوديم. و اينگونه به گناه خود اعتراف كردند پس خوارى باد بر اصحاب آتش» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير با اشاره به آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » فرمود كه منظور از اين آيات دشمنان اهل بيت عليهم السلام هستند كه در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مى كنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست. حضرت چنين فرمود:
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه مِنْ شَىْ ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِى ضَلالٍ كَبِيرٍ. وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِيرِ. فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعِيرِ» :
بدانيد كه دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خداوند عزوجل مى فرمايد: «هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مى شوند خزانه دارانش از آنان مى پرسند آيا ترساننده اى نزد شما نيامد. آنان در پاسخ مى گويند بلى ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران جهنم مى گويند اگر ما گوش فرا مى داديم يا درك مى كرديم در اصحاب آتش شعله ور نبوديم. و اينگونه به گناه خود اعتراف كردند پس خوارى باد بر اصحاب آتش» .
2 - موقعيت تاريخى
اين فراز از خطبه در ادامه معرفى قرآنى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام است و دو
ص: 132
كفه مقايسه نيز در متن قرآن است، چنانكه در فراز بعدى مى فرمايد: شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ: چقدر فاصله است بين آتش شعله ور (كه براى دشمنان است) و اجر بزرگ (كه براى دوستان است) .
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به تفسير تطبيقى آن پرداخته از آيه 6 آغاز مى شود(1) و تا آخر آيه 11 ادامه آن است، و همه اين آيات در شأن دشمنان خدا - كه كفرشان به صريح قرآن ثابت شده - آمده است.
اين مهم در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد آمده كه سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
جمله دهم درباره دشمنان نيز با آوردن آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » ادامه يافت. منظور از اين آيات آن بود كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مى كنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست.
3 - تحليل اعتقادى
اكنون كه آن حضرت به صراحت اين آيات را درباره دشمنان آل محمد عليهم السلام تفسير فرموده است بايد آنها را چنين معنى كرد:
دشمنان اهل بيت عليهم السلام كه كافرند مستحق عذاب جهنم اند و عاقبت بدى دارند. آنگاه كه اعداءِ آل محمد عليهم السلام در دورخ انداخته مى شوند صداى هولناكى از آن مى شنوند در حالى كه مى جوشد. نزديك است جهنم از شدت غيظ بر آن كافران قطعه قطعه شود.
ص: 133
هر گاه كه عده اى از مخالفين آل اللّه را در جهنم مى اندازند مأموران جهنم مى پرسند: آيا درباره مخالفت با على شما را بر حذر نداشتند و آيا امثال غدير را به ياد نداريد ؟ مى گويند: بر حذر دارنده اتمام حجت نمود، ولى ما گفتيم: محمد همه اينها را از پيش خود مى گويد و از سوى خدا در اين باره چيزى نازل نشده است، و شما دوستان اهل بيت گمراهيد ! !
ولى اى كاش درست فكر مى كرديم و اين همه سفارش پيامبر را درباره على و فرزندانش به گوش جان مى خريديم. اين اقرار را زمانى مى نمايند كه كار از كار گذشته و روز سزاى اعمال است، و اف بر اين اعتراف كه در كنار آتش جهنم باشد.
و اين چنين روزهايى در انتظار مخالفين و دشمنان آل رسول عليهم السلام است و گريزى از آن نخواهند داشت، در حالى كه ما به عنوان دوستان اهل بيت عليهم السلام در انتظار پاداش بزرگ خواهيم بود.
آيه «ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ»(1) = آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
آيه «حَتّى اِذا جاؤُوها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها ... »(2) = آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»
آيه «حُرِّمَت عَلَيكُم المَيتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما اُحِلَّ لِغَيرِ اللّه ِ بِهِ وَ ... »(3) = آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
ص: 134
است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 31 و 35 سوره الرحمن است:
«سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ ... يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» :
«اى جن و انس به زودى براى شما مى ريزيم ... و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى غصب مى كنند» ، و سپس غاصبين را لعنت كرد.
آنگاه با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: «در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد» .
حضرت چنين فرمود:
وَ سَيَجْعَلُونَ اْلاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، الا لَعَنَ اللّه الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ ايُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ، وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ:
ص: 136
نكته سنجى اقتضا مى كند در ارتباط دادن اين آيات با غصب خلافت دقت بيشترى داشته باشيم. بايد توجه داشته باشيم كه غصب خلافت كار گروه خاصى است ولى آثار شوم آن نه تنها شامل انسان ها مى شود كه جنيان را هم در بر مى گيرد، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اقتباس از آيه كلمه «أَيُّهَ الثَّقَلانِ» را هم آورده است، و اين مطلب در خورِ دقت و موشكافى است.
بايد معلوم شود كه چگونه نكبت غصب خلافت اعماق حيات جن و بشر را فرا گرفته و باعث گرفتارى هاى گسترده اى حتى براى مخالفان اين غصب شده است، كه ذيلاً به تبيين اين مسئله مهم مى پردازيم.
يك. سقيفه سدّ راه اسلام
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر جن و انس مبعوث شده و آنان نزد حضرت مى آمدند و دين خود را فرا مى گرفتند، و در قرآن تصريحات بسيارى درباره حسابرسى براى جنيان مانند انسان ها در روز قيامت وجود دارد، و در تاريخ ائمه عليهم السلام نيز مراجعه اجانين به ايشان متعدد است.
با اذعان به اين مطلب، روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله دين كامل را از طرف خدا براى جن و بشر آورد، و جانشينان خود تا روز قيامت را نيز براى هر دو گروه معرفى كرد.
با پايان زحمات طاقت فرساى پيامبر صلى الله عليه و آله درخت اسلام آماده ثمر دادن بود، و گذشته از خير آخرت آنان، ضمانت خير دنياى آنان را نيز در بالاترين فرض ممكن در پيش داشت.
با سدّى كه اهل سقيفه در برابر اين روند اسلام ايجاد كردند مسير آن را نه تنها منحرف كردند، بلكه به سوى نفى ارزش ها و جاهليتِ مطلق باز گرداندند. طبيعى ترين نتيجه اين بازگشت، از دست رفتن تمام پيش بينى هاى اسلام براى جهانى با اعتقادِ صحيح و فكرِ صائب از يك سو، و پر از عدل و صلح و صفا و نيكى از سوى ديگر بود.
ص: 139
نسل هايى كه چشم خود را بر راهى منحرف باز مى كنند و اجتماعى آلوده به اعتقاد باطل و عمل ظالمانه پذيراى آنان مى شود، در خواب هم لذت راه صحيح و عدالت و صفا را نخواهند ديد. اينجاست كه بايد گفت: همه با ظلم سقيفه هلاك شده اند.
امام صادق عليه السلام براى يكى از اصحابش اين مسير هلاك عمومى امت را بيان مى فرمود. او با تعجب پرسيد: يعنى همه مردم هلاك شده اند ؟ ! فرمود: آرى به خدا قسم، همه مردم هلاك شده اند ! پرسيد: همه آنان كه در شرق و غرب عالم اند ؟ ! فرمود: آرى، چون فتح آن سرزمين ها بر گمراهى بوده است.(1)
يعنى وقتى طرفداران سقيفه مردمى را به اسلام دعوت كنند معنايى جزا افزايش لشكر سقيفه در برابر غدير نخواهد داشت، و نتيجه اى جز افزودن بر تعداد گمراهان به همراه ندارد.
اگر على بن ابى طالب عليه السلام خلافت را پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به دست مى گرفت، آنچه از روزگار حضرت مهدى عليه السلام انتظار داريم همان روزها محقق مى شد و تا آخر روزگار ادامه مى يافت، و حتى غير مسلمانان يا مسلمان مى شدند و يا در سايه حكومت عدل امامان معصوم عليهم السلام با آسايش و آرامش زندگى مى كردند.
اما مردمى كه آلوده به ظلم و گناه و تجاوز به حقوق يكديگر مى شوند، از دنياى خود هم روى خوشى نمى بينند، و در حالى كه مسلمانان آلوده به ظلم و تجاوز باشند از غير مسلمانان چه انتظارى خواهد بود.
اينجاست كه متوجه مى شويم غصب بزرگ ترين حقِ الهى يعنى خلافت و امامت، در هر روزى كه از آن مى گذرد دايره وسيع ترى از فساد ايجاد مى كند و ظلم و اختلاف و تجاوز و كج فكرى هاى بيشترى را به دنبال دارد. گستردگى اين فساد آنجا بيشتر معلوم مى شود كه بدانيم به موازات گرفتارى انسان ها، جنيان نيز مبتلا به نتايج سوء اين اقدام سقيفه اند و در بعد اعتقادى و عملى دچار كج فكرى و تجاوز شده اند.
ص: 140
به خدا قسم، به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمى شود و عصايى بر عصايى زده نمى شود (كه كنايه از درگيرى است) و زنايى صورت نمى گيرد و مالى به عنوان غير حلال از كسى گرفته نمى شود، مگر آنكه وزر و وبال آن بر گردن آن دو نفر است، بدون آنكه از گناه جهانيان چيزى كم شود.
نتيجه نهايى از اين فراز خطبه غدير اين است كه اى جن و بشر همه شما در برابر مسئله غصب خلافت مسئوليد و بايد پاسخگو باشيد. هر گونه تأييدى نسبت به غاصبين - چه غاصبين اول و چه كرسى نشينان بعدى سقيفه - اعم از اعتقاد قلبى و كمك لسانى و عملى و حتى سكوت در جايى كه امكان ابطال راه آنان و تأييد خلافت اهل بيت عليهم السلام وجود دارد، نزد خداوند گناهى نابخشودنى است و در دنيا و آخرت بايد منتظر نتيجه آن باشيد؛ كه در آخرت شعله هاى آتش و مس گداخته در انتظارتان خواهد بود.
آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
اشاره
آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 11 سوره فتح و آيه 15 سوره نور است:
«سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا، يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّه شَيْئا إِنْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعا بَلْ كانَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرا» :
«به زودى بر جاى ماندگان از اعراب خواهند گفت اموال و خانواده ما مشغولمان كرده است آنان در زبانشان چيزى را مى گويند كه در قلبشان نيست بگو پس چه كسى
ص: 145
در برابر خدا به نفع شما اختيارى دارد اگر او نفعى را براى شما بخواهد بلكه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است» .
«إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ»(1):
«آن هنگام كه با زبانتان با او ملاقات مى كنيد و با دهانتان مى گوييد آنچه بدان آگاهى نداريد و اين كار را سهل مى انگاريد در حالى كه نزد خداوند عظيم است» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان لزوم ابلاغ وحى و آيه تبليغ، به علت نزول آيه پرداخته فرمود: «من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم» .
آنگاه اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح: «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور: «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ» بيان كرد، و سپس اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد.
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِانَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ:
از جبرئيل خواستم كه از خداوند بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مطلب به شما معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى
ص: 146
1. مسخره گروهى در خيمه
پس از منبر پيامبر صلى الله عليه و آله عده اى از منافقين يا دشمنانِ پنهان در خيمه خود، حضرتش را مسخره مى كردند. حذيفه بن يمان سخن آنان را گزارش داد و پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فرا خواند و پرسيد: شما چه گفته ايد ؟ در پاسخ حضرت گفتند: به خدا قسم ما هيچ سخنى نگفته ايم، و اگر سخنى درباره ما به شما رسيده، بر ما دروغ بسته اند ! !(1)
2. «بَخٍ بَخٍ» پس از بيعت
عمر كه هم در صحيفه رئيس پنج نفر بود(2) و هم در نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرْشى شخصا شركت داشت(3)، و هم عملاً پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داد كه بنيانگذار سقيفه بر ضد خلافت على عليه السلام است؛ او در غدير از اولين كسانى بود كه براى بيعت پيشقدم شد.(4) پس از بيعت هم تنها كسى بود كه گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابى طالِبٍ ! هَنيئا لَكَ ! اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: خوشا به حالت اى پسر ابى طالب ! گوارايت باد ! صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شده اى !(5) و اين برخورد نمونه اى از نفاق است.
3. استهزاء هفت نفر در برابر منبر
هفت نفر از منافقين در برابر منبر قبل از اعلان ولايت نشسته بودند. يكى از آنان گفت: چشمانش را نمى بينيد كه گويا چشم ديوانه اى است. اكنون بپا مى خيزد و مى گويد: خدايم چنين گفته است ! جبرئيل اين سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. حضرت آنان را پس از منبر فرا خواند و در اين باره مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته اند !(6)
ص: 149
در اين حال خداوند دورويى آنان را و اينكه قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را دارند و بعد از او در صدد تمرّد هستند به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فرا خواند و در اين باره سرزنش نمود. آنان در انكار كلام حضرت قسم هاى شديد ياد كردند.
اولى گفت: يا رسول اللّه، به خدا قسم درباره چيزى به اندازه اين بيعت اهميت قائل نشده ام. اميدوارم به خاطر آن مرا در قصرهاى بهشت جاى دهد، و مرا در آنجا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد !
دومى گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش جز با اين بيعت مطمئن نشدم. به خدا قسم اگر از زمين تا عرش پر از مرواريد تازه و جواهر گرانقيمت به من دهند كه بر خلاف اين بيعت عمل كنم يا آن را بشكنم - بعد از چنين پيمانى كه بستم - هرگز به چنين كارى خشنود نخواهم بود !
سومى گفت: به خدا قسم يا رسول اللّه، به قدرى از اين بيعت خوشحال شدم و اينكه در رضوانِ خداوند شاد بوده به آرزوها خواهم رسيد، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه اهل زمين بر گردن من بود با اين بيعت از من پاك شد.
آنگاه بر گفته هاى خود بار ديگر قسم ياد كرد و كسى را كه خلاف آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش كرده لعنت نمود و بعد از او بقيه سردمداران و متمردين منافقين نيز نظير همين سخنان را گفتند.(1)
7. مسخره با تشبيه به سوسمار
پس از مراسم غدير چند نفر از قريش جمع شده بودند و از آنچه واقع شد تأسف مى خوردند ! در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد به جاى على اين سوسمار را امير ما قرار مى داد ! ! !
ابوذر اين گفته آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش داد. حضرت سراغ آنان فرستاد و احضارشان نمود و گفته شان را برايشان تكرار نمود. آنان انكار كردند و در اين باره
ص: 151
«كسانى كه به او ايمان آوردند و حرمت او را نگاه داشتند و او را يارى كردند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى كردند رستگاران اند» . جمله «نورى كه همراه او نازل شده» همان است كه عينا در قسمت دوم جمله حضرت در خطبه آمده است.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
تفسيرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه در چهار سطر بعد نموده سِرى از اسرار الهى است كه مقام عظيم چهارده معصوم عليهم السلام را به ما مى فهماند. آيه قرآن مى فرمايد: «به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان بياوريد» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را در سه مرحله تفسير نموده است:
در مرحله اول پيامبر صلى الله عليه و آله با تعبير «انْزِل مَعَهُ» اين مطلب را بيان مى كند كه اين نور با آن حضرت و همراه او نازل شده است.
در مرحله دوم اين همراه بودن را با ظرافت ادبى تمام بيان مى فرمايد و از كلمه «مسلوك» استفاده مى نمايد، كه مثال آن دانه هاى تسبيح است كه نخ در آن مسلوك است يعنى از آن عبور كرده و با اين عبور آن را يكپارچه و بهم بافته نموده است. يعنى نور اينگونه در وجود ما نهاده شده و وارد شده و سراسر وجودمان نورانى است چرا كه اين نور مسلوك است.
در نسخه اى ديگر كلمه «مَسْبُوك» به كار رفته كه همين معنى را تأكيد مى كند، يعنى: نور در وجود ما قالب ريزى شده است و وجود ما يك پارچه نور است.
در مرحله سوم به همه اعلام مى كند كه اين نور مخصوص من نيست، بلكه بعد از من على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او تا حضرت مهدى عليه السلام همگى نورانى اند و نور در وجود آنان قالب ريزى شده و يك پارچه نورند.
تحليل اعتقادى دوم
با اذعان به اينكه معرفت به چنين مقام نورانى دلى نورانى مى طلبد، و ما خود را
ص: 158
نورانى شدند و از نور خود در آن جارى ساخت كه نورها از آن نورانى شدند، و اين همان نورى است كه محمد و على از آن خلق شدند.(1)
اين آغاز نورى است كه مى خواهد در وجود ذوات مقدس معصومين عليهم السلام قرار گيرد. ادامه اين مسير را پيامبر صلى الله عليه و آله چنين بيان مى فرمايد: اولين خلقى كه خدا خلق فرموده نور من است كه آن را از نور خود خلق كرده و آن را از جلال عظمت خويش مشتق نموده است.(2)
آنگاه اعتقاد ما را با بيان ديگرى كامل تر مى نمايد و مى فرمايد: آنگاه كه خداوند خواست ما را خلق كند كلمه اى فرمود كه نورى از آن خلق كرد. سپس كلمه ديگرى فرمود كه از آن روحى خلق نمود. آنگاه نور را با روح ممزوج نمود، و مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را خلق كرد.(3)
اگر دقيق بنگريم وارد محيطى با ظرافت شده ايم كه در هر مرحله حسّ كنجكاوى بيش از پيش تحريك مى شود. امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
اولين مخلوقى كه خدا خلق كرد محمد و عترت هدايت كننده و هدايت شده او بودند كه اشباح نورى در پيشگاه خداوند بودند. پرسيدند: اشباح چيست ؟ فرمود: سايه نور ! بدن هاى نورانى بدون ارواح كه به يك روح واحد تأييد مى شدند، و آن روح القدس بود.(4)
تحليل اعتقادى چهارم
اكنون نوبتِ آن است كه ارتباط آن خلقت نورانى را با مسئله نبوت و امامت بدانيم تا نكته اصلى در آيه «وَ النُّورِ الَّذى انْزِلَ مَعَهُ» را دريابيم. امام صادق عليه السلام تاريخچه اعتقادى اين ارتباط را چنين بيان مى فرمايد:
ص: 160
محمد و على عليهماالسلام دو هزار سال قبل از خلقت مخلوقات نورى در پيشگاه خداوند جل جلاله بودند. آنگاه كه ملائكه خلق شدند آن نور را ديدند كه سرچشمه اى داشت و شعاع هاى نورانى از آن منشعب بود. پرسيدند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست ؟ خداوند عز و جل فرمود: اين نورى است كه اصل آن نبوت و فرع آن امامت است. نبوت براى محمد بنده و پيامبر من، و امامت براى على حجت و ولى من است، كه اگر آن دو نبودند مخلوقات را خلق نمى كردم.(1)
در جلوه اى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: من و على چهارده هزار سال قبل از خلق آدم در پيشگاه خداوند نورى بوديم. آنگاه كه خدا آدم را خلق نمود آن نور را دو قسمت نمود: جزئى من و جزء ديگر على.(2)
امام زين العابدين عليه السلام اتحاد رشته نبوت و امامت با ذكر همه معصومين عليهم السلام را چنين بيان فرموده است: خداوند محمد و على و يازده امام بعد از او را از نور عظمتش ارواحى خلق نمود كه در پرتو نورش قبل از خلقت مخلوقات او را عبادت مى كردند.(3)
اين نورانيت پيچيدگى خاصى دارد كه اقتضا مى كند آن را ساده ننگريم و تعمق بيشترى در اين فصل اعتقادى داشته باشيم. همان گونه كه يك سوى اين نور محمد و على صلوات اللّه عليهما هستند سوى ديگر آن حضرت زهرا عليهاالسلام است.
جا دارد كلام امام صادق عليه السلام در اين باره را با دقت مورد توجه قرار دهيم، آنگاه كه از حضرتش پرسيدند: چرا حضرت فاطمه عليهاالسلام «زهرا» ناميده شده است ؟ فرمود: زيرا خداوند او را از نور عظمتش خلق نمود. وقتى نور او تابيد آسمان ها و زمين به نور او روشن شد و چشمان ملائكه را خيره كرد. آنان به سجده افتادند و گفتند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست ؟ خداوند در پاسخ آنان چنين وحى فرستاد:
ص: 161
آيه «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا»(1) = آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا ... »
آيه «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ: أَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّه وَ مَنِ اتَّبَعَنِ ... »(2) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «فَاِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ»(3) = آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»
آيه «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ... »(4) = آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ»(5) = آيه «مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى ... »
آيه «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»(6) = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه ... »
آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ»(7) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
ص: 165
الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ»(1)، و در سوره قصص آمده كه « ... وَ ما كُنَّا مُهْلِكِى الْقُرى إِلاّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ» .(2) در موارد بسيارى كه در قرآن سخن از هلاك شدن امم انبياى گذشته توسط عذاب الهى و به خاطر تكذيبشان به ميان آمده، همين مضمون مطرح شده است.
آيه سوره حج از آيه 42 آغاز مى شود كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: «اگر تو را تكذيب مى كنند قبل از تو قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و قوم لوط و اصحاب مدين و اصحاب موسى پيامبرانشان را تكذيب نموده اند و خدا آنان را هلاك نموده است» .
آنگاه در اين آيه 45 مى فرمايد: «چه بسيار سرزمين هايى كه آنان را هلاك كرديم در حالى كه اهل آن ظالم بودند» ، و سپس مطالبى در همين زمينه ادامه مى يابد. تا آيه 48 كه مى فرمايد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَها وَ هِىَ ظالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُها وَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ» .
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
تفسير و برداشتى كه از اين فراز خطبه درباره آيه به دست مى آيد با توجه به چند نكته است:
اول اينكه اين فراز به دنبال فراز قبلى درباره امتحان مردم براى تميز طيب از خبيث آمده است. دوم اينكه قبل از آوردن مضمون آيه به مسئله «تكذيب» اشاره شده است. سوم اينكه به عنوان تطبيق آيه پس از ذكر مضمون آيه، جمله «وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ» فرموده است.
با در نظر گرفتن نكات فوق، مطالب زير از اين فراز خطبه استفاده مى شود:
اول: تكذيب على عليه السلام ظلم است
تكذيب على بن ابى طالب عليه السلام به هر صورت كه باشد ظلم است، و منظور از تكذيب
ص: 168
آيه «فَلا تُطِع المُكَذِّبين»(1) = آيه «وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «فَلَمّا اَحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه قالَ الحَواريّون نَحْنُ أَنْصارُ اللّه آمَنَّا بِاللّه وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ أُولئِكَ يَنالُهُمْ نَصِيبُهُمْ ... »(3) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(4) = آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ... »
آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(5) = آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ... »
آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
اشاره
آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »(6)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن
ص: 170
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعا قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النَّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» :
بدانيد دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خدا درباره آنان فرموده: «هر گروهى كه داخل آتش جهنم مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مى يابند آخرين آنها به اولينشان مى گويد پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده خداوند در پاسخ مى فرمايد براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمى دانيد» .
2 - موقعيت تاريخى
نيمى از وقت خطبه بلند غدير سپرى شده بود. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين مرحله، يك فراز از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام و يك فراز از دشمنانش مى گويد، تا اين فراز كه صحنه روز قيامت را درباره دشمنان او بيان مى كند. آيه اى كه حضرت از اواسط آن در كلامش آورده از آيه 36 سوره اعراف آغاز مى شود و به آيه 41 ختم مى شود.(1)
و طبق تفسيرى كه فرموده چنين بيان مى گردد: دشمنان على عليه السلام كه آيات خدا را تكذيب نموده و نسبت به آنها سركشى كردند و خود را بالا گرفتند اهل آتش اند و در
ص: 172
آن دائمى خواهند بود. چه كسى ظالم تر از دشمنان على عليه السلام است كه به خدا افترا و دروغ بستند يا نشانه هاى خدا را تكذيب كردند. آن هنگام كه مرگشان فرا رسد فرستادگان خدا از آنان مى پرسند: كجايند آنچه غير از خدا صدا مى زديد ؟ در پاسخ مى گويند: از نزد ما گم شده اند، و سپس بر عليه خود شهادت مى دهند كه كافر بوده اند !
آنگاه به دشمنان على عليه السلام گفته مى شود: شما هم نزد امت هاى قبلى كه در آتش هستند برويد كه آنچنان دچار نكبت اند كه يكديگر را لعنت مى كنند و گناه را بر عهده پيشينيانشان قرار مى دهند، ولى خداوند به دشمنان على عليه السلام خواهد فرمود: عذاب پيروان سقيفه همانند بنيانگذاران آن است، كه به پيروان خود خواهند گفت: شما هم مانند ما تخفيفى از عذاب نداريد، پس مانند ما بچشيد و دسترنج خود را ببينيد.
دشمنان على عليه السلام كه آيات خدا را تكذيب كرده و خود را بالا گرفته اند درهاى رحمت آسمان برايشان باز نخواهد شد، و بهشت رفتنشان محال است، همان گونه كه اگر شترى بخواهد از سوراخ سوزنى عبور كند ! ! بلكه فرش و روانداز اعداء آل محمد عليهم السلام در جهنم گسترانده شده است.
3 - تحليل اعتقادى
تا اينجا خلاصه شش آيه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دشمنان اهل بيت عليهم السلام تفسير فرمود و معلوم گرديد خداوند چگونه آينده اينان را ترسيم نموده است. اكنون معناى كلمات مبارك معصومين عليهم السلام را درباره دشمنانشان درك مى كنيم آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
يا على، اگر بنده اى هزار سال خدا را عبادت كند، خدا از او قبول نمى كند جز با ولايت تو و امامان از فرزندانت، و ولايت تو پذيرفته نمى شود جز با برائت از دشمنانت و دشمنان امامان از فرزندانت.(1)
و اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: بر عهده آن دو است گناه امت محمد صلى الله عليه و آله؛ تا روز قيامت هر خونى كه به ناحق ريخته شود و هر مالى كه به حرام خورده شود و هر
ص: 173
در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 54 سوره نور و آيه 18 سوره عنكبوت است:
«قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» :
«بگو خدا و رسول را اطاعت نماييد اگر روى گرداندند بر اوست آنچه مكلف شده و بر شماست آنچه بر آن تكليف شده ايد و اگر از او اطاعت كنيد هدايت مى شويد و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست» .
«وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»(1):
«اگر تكذيب كنند امت هايى قبل از شما تكذيب شده اند و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست» .
اين آيات از پنج بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان بخش چهارم خطبه غدير بار ديگر احساسى سرشار از رضايت از دو لب مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده شد و آن حضرت با آوردن آيه 54 سوره نور در ضمن كلام خود اطمينان از ابلاغ فرمان الهى را يادآور شد و فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّه وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ:
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را به شما رساندم، و بر عهده رسول جز بلاغ مبين نيست.
ص: 175
در پايان بخش سوم خطبه مى فرمايد: بدانيد كه من ابلاغ نمودم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من واضح نمودم، و در پايان بخش چهارم مى فرمايد: خدايا تو را شاهد مى گيرم كه ابلاغ نمودم، و در نسخه اى مى فرمايد: خدايا تو را شاهد مى گيرم و تو در گواه بودن كافى هستى كه من ابلاغ نمودم.
سپس در پايان بخش پنجم مى فرمايد: اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم (كه اشاره به فقرات قبل است، و آنگاه مى فرمايد:) رسالت خود را ابلاغ نمودم (كه همان ولايت دوازده امام عليهم السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، و مُهر پايانى كه بر اين تبليغ بزرگ مى زند: ) «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» است. و بعد از اين مورد در اواسط بخش ششم نيز مى فرمايد: من رساندم آنچه مأمور به تبليغش بودم.
5 - تحليل اعتقادى
يا رسول اللّه، بلاغى از اين مبين تر نمى شود. تو در غدير سخنى باقى نگذاشتى و عذرى براى احدى بر جاى نماند.
خدايا، تو را سپاسگزاريم كه چنين مُبلّغ با عظمتى را براى تبليغ پيام امامت و ولايتِ امامان در غدير برگزيدى كه با لسان فصيحش و در سايه ضمانت حفظ تو، بدون هيچ ترس و واهمه اى، در كامل ترين شكل و با تبيين يك ساعته آن از فراز منبر غدير، بلاغ مبين را در زيباترين صورتى كه ممكن بود به انجام رساند.
پروردگارا، به ما توفيق ده تا با نگاهى عميق تر روشنگرى هاى خطبه غدير را مطالعه كنيم، و آن را در سفره اعتقادمان بچينيم.
آيه «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ»
آيه «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ»(1)
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلى الله عليه و آله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند
ص: 178
اقدام بى سابقه اى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت را به صورت جدى ترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
حضرت در فراز اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده و متن آن را به مردم آموخت، و در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه ُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّه َ بِذلِكَ «وَ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ» :
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند. ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم، «و خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى» .
آيه «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ ... »
اشاره
آيه «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ ... »(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياست هاى شيطانىِ
ص: 179
غدير اما برنامه اصيل الهى براى مردم جهان است. در اين فرهنگ تبليغ و مبلّغ الهى هميشه و به گونه هايى كه خدا بخواهد حاضر است. گاهى منذر است و گاهى مُبشّر ! او مأمور خداست كه افتخارش به رساندن امر الهى است؛ او سلطان مستبدّ متكبر نيست كه همچون سقيفه سخن باطل خويش را تا آنجا كه قدرت دارد پيش ببرد حتى اگر آتش بپا كند كه اهل خانه وحى بسوزند ! !
او مسئول اموال مردم است كه عدالت الهى را بر آن جارى كند؛ و آن قدر در اموال مردم بى محابا عمل نمى كند كه همچون سقيفه ديوان عطايا درست كند و بيت المال مسلمين را بين مردم طبقه بندى كند و به همه يكسان ندهد !(1)
او به اموال مردم احترام مى گذارد و آن دست درازى را ندارد كه همچون سقيفه دست بر فدك بيندازد و در يك چشم بر هم زدن نمايندگان حضرت زهرا عليهاالسلام را از آن بيرون كند و آن باغ هاى سبز را با خون بيالايد !(2)
او شكمى به گشادى اموال همه مردم ندارد كه همچون عثمان و معاويه هر روز قطعه اى از اموال مردم را مصادره كند و به تصرف خود در آورد و به خويشان و دوستان خود ببخشد.(3)
او معدن علم است و در جستجوى كسانى است كه آن علوم را از او دريافت كنند و از جهل مردم رنج مى برد، نه مانند سقيفه كه نشر و تدوين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و تفسير و تبيين قرآن را رسما ممنوع كنند و فقط قرائت قرآن را مجاز بدانند، و طالبين معارف قرآنى را زندانى و تبعيد كنند.(4)
او كسى نيست كه چون سردمداران سقيفه سير قهقرايى مردم جزء برنامه اش باشد و از اين مسير جاهليت لذت ببرد.
ص: 183
اين بود روزهاى سراسر بشارت و شادى و سرور كه سقيفه آن را به وحشت و غم و اندوه مبدل ساخت، و نگذاشت «بشيرِ» اسلام على بن ابى طالب عليه السلام هر روز با خبرهايى شيرين روح مسلمين را طراوتى ديگر بخشد و نعمت هاى مادى و معنوى الهى را بشارت عملىِ مردم قرار دهد.
آرى على عليه السلام بار ديگر نذير بودن را آغاز كرده بود تا مردمِ بازگشته به جاهليت را حركتى دهد و پيش ببرد تا لايق بشارت شوند، امّا حضور سقيفه در هميشه تاريخ نگذاشت خليفه حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله با انذار و بشارت خويش مسير تخريب شده را مانند اول باز سازى نمايد، مگر عده كمى كه با انذارها ساخته شدند و بشارت هاى حضرت را هدف زندگى خود قرار دادند.
آيه «قُل هُوَ اللّه ُ أحَدٌ ... »
آيه «قُل هُوَ اللّه ُ أحَدٌ ... »(1)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند. آن حضرت در جملاتى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مى زايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» .
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ:
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست.
آيه «قُل يا اَهلَ الكِتابِ تَعالَوا اِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا ... فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
ص: 185
آيه «كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ»(1) = آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
آيه «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ»(2) = آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ ... »
آيه «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذا ادّارَكُوا فيها جَميعا ... »(3) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ ... »
آيه «كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ ... »(4)
يكى از مواردى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ كافران است:
«كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ» :
«چگونه خداوند هدايت مى كند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و دليل هاى محكم براى آنان آمد و خدا قوم ظالم را هدايت نمى كند. آنان اند كسانى كه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان است» .
چه كسانى بودند كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كافر شدند بعد از آنكه مسلمان بودند ؟ چه كسانى فرامين الهى را يكى پس از ديگرى زير پا گذاشتند ؟ چه كسانى بدعت ها را به
ص: 186
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ ... » : «نمى يابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضدّيت دارند روى دوستى داشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند آنان اند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مى كند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى هستند آنان حزب خداوند هستند بدانيد كه حزب خدا رستگارند» .
آيه «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(1) = آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»(2) = آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
آيه «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الآخَرَ»(3) = آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»
آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(4)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان
ص: 188
فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند؛ آن حضرت در جملاتى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مى زايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» حضرت فرمود:
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ:
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست.
آيه «لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الظَّالِمِينَ»(1) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ»
آيه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ»(2)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بخش اول خطبه غدير بيان فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند، و حيات و مرگ و فقر و غنا، و خنده و گريه، و منع و عطا همه در يدِ قدرت اوست، و اين عبارات را با اشاره به آيه اول سوره مُلك به پايان برد كه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ» بِيَدِهِ الْخَيْرُ «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ» :
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ. اِلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ، يَشاءُ فَيُمْضى، وَ يُريدُ فَيَقْضى، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصى، وَ يُميتُ وَ يُحْيى، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْنى، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكى، وَ يُدْنى وَ يُقْصى، وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطى، «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ» بِيَدِهِ الْخَيْرُ «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ» :
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت.
ص: 189
مى خواهد پس به انجام مى رساند، و اراده مى كند پس مقدّر مى نمايد، و مى داند پس به شماره مى آورد. مى ميراند و زنده مى كند، فقير مى كند و غنى مى نمايد، مى خنداند و مى گرياند، نزديك مى كند و دور مى نمايد، منع مى كند و عطا مى نمايد. «پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست» . خير به دست اوست، «و او بر هر چيزى قادر است» .
آيه «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ ... »(1) = آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ ... »
آيه «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ»(2) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيّا وَ لا نَصْرانِيّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»(3) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ ... »
اشاره
آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ ... »(4)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
ص: 190
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 179 سوره آل عمران است:
«ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» :
«خداوند مؤمنين را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند ولى خدا از پيامبرانش هر كس را بخواهد انتخاب مى كند پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد براى شما اجر عظيمى خواهد بود» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت و جدايى خبيث و طيب به وسيله امتحان الهى را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند» .
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، آيه 179 سوره آل عمران «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» را مطرح كرد و آن را در كلام خود تضمين كرده به عنوان هشدار فرمود: خداى عزوجل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ:
ص: 191
خداوند قطعى است و گذشت درباره آن معنى ندارد. چه قبل از غدير و چه در برنامه غدير و چه بعد از آن بسيارى بودند كه با چرب زبانى حتى خود را از ديگران جلو مى انداختند و اظهار سرور از اين مقام اهل بيت عليهم السلام مى نمودند، ولى در روزهاى امتحان جلوه ديگر خود را خيلى زود نشان دادند.
آيا جاى تعجب نيست كه تاريخ نشان دهد اولين كسانى كه در غدير با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند، همان هايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند.(1)
جالب تر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان آورد كه گويا از همه خوشحال تر است: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابى طالِبٍ ! هَنيئا لَكَ ! اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: افتخار برايت باد، گوارايت باد، اى پسر ابى طالب ! خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده اى ! !(2)
در غدير صد و بيست هزار نفر با پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند كه قبل از آن هم بارها به ولايت على عليه السلام اقرار كرده بودند. اينان در غدير نزد پيام آور ولايت با صداى بلند اقرار كردند كه ما با قلب و جان و زبان و دست با تو بيعت مى كنيم، و قول دادند كه اين پيمان را نشكنند و تغييرى در آن ندهند و پيام آن را به نسل هاى آينده برسانند.
آيا چنين ميثاق بلند بالايى نياز به امتحان ندارد ؟
آيا اين هفت وعده اى كه مردم به پيامبر عزيز و دلسوز خود دادند نبايد در بوته آزمايش قرار گيرد ؟
ص: 193
درباره «خبيث» و «طيّب» اين نكته قابل توجه است كه اگر ما «طيّب» را به معناى خوبِ خالص بگيريم كه هيچ غل و غش و فساد و پستى در آن راه ندارد و خير محض از آن مى جوشد، در اين صورت آنچه درجه اى از خالص بودن كمتر باشد به همان درجه «خبيث» خواهد بود. در مقابل اگر «خبيث» را بدِ خالص بدانيم كه تماما غل و غش و فساد است و شر محض از آن مى جوشد، در اين صورت آنچه از ناخالصى فاصله بگيرد به همان درجه «طيب» خواهد بود.
در قرآن و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله دو عنوان خبيث و طيب به كار رفته، و از اين كيفيت مى توان استفاده كرد كه يك انسان هميشه تحت يكى از اين دو عنوان قابل معرفى است، اگر چه هميشه مقدارى خُبث و طيب در وجود او مخلوط خواهد بود، و به صورت خالص بروز نخواهد كرد. آنچه در آيات و احاديث به عنوان «شقىّ» و «سعيد» نيز مطرح شده بى ارتباط با اين عنوان نيست و به خبث و طيب باز مى گردد.
نكته سوم: منشأ طهارت و خباثت
از مجموعه بالا مى توان نتيجه گرفت كه «خبيث» و «طيب» مربوط به ذاتيات و اصالت هاى فرد است كه از روز «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آغاز مى شود، و به پاكى و ناپاكى نسل هاى بعد مى رسد و از آنجا به طهارت مولد منتهى مى شود و انسانى با ذات طيب يا خبيث قدم در اين جهان مى گذارد. امورى كه اين انسان در دوران عمر خود با آنها برخورد مى كند و عكس العمل هايى كه از خود نشان مى دهد از آن خميره برمى خيزد و نشأت مى گيرد.
در اين عكس العمل هاى انسان مسايل بسيارى هست كه ارزش مهمى ندارد و خداوند هم اصرارى در بروز آنها ندارد، ولى امر ولايت همان است كه خداوند تا عمقِ درون هر كس را درباره آن ظاهر نكند او را رها نمى كند و اين همان معنى است كه مى فرمايد: «لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ ... » .
اميرالمؤمنين عليه السلام اين آزمايش الهى را چنين ترسيم مى فرمايد: انَّ امْرَنا اهْلَ الْبَيْتِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لا يَعْرِفُهُ وَ لا يُقِرُّ بِهِ الاّ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ اوْ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ اوْ مُؤْمِنٌ نَجيبٌ
ص: 195
امْتَحَنَ اللّه قَلْبَهُ لِلايمانِ؛ يعنى: امر ولايت ما اهل بيت سخت و پيچيده است كه آن را نمى شناسد و بدان اقرار نمى كند مگر ملائكه مقرب يا پيامبر مرسل يا مؤمن نجيبى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد.(1)
مى بينيم عده اى حتى قادر به درك و معرفت مقام ولايت نيستند تا نوبت به اقرار آن برسد، چرا كه در مرحله اقرار صفى بزرگ از ملائكه و پيامبران و مؤمنين در انتظار اين امتحان بزرگ الهى ايستاده اند. اينها همه حاكى از عمق اين آزمايش و پيچيده بودن آن است كه حضور در آن نياز به پشتوانه اى قوى دارد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در فرازى ديگر از سخنان دُرَربارش نتيجه شيرين اين آزمايش الهى را چنين بيان مى نمايد:
ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه مِمَّنِ امْتَحَنَ اللّه قَلْبَهُ لِلايمانِ الاّ وَ يَجِدُ حُبَّنا اهْلَ الْبَيْتِ عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُحِبُّنا، وَ ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه مِمَّنْ سَخِطَ اللّه عَلَيْهِ الاّ وَ يَجِدُ بُغْضَنا عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُبْغِضُنا:
هيچ بنده اى از بندگان خدا نيست كه خداوند قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد مگر آنكه محبت ما اهل بيت را در قلب خويش مى يابد و در نتيجه ما را دوست دارد، و هيچ بنده اى از بندگان خدا نيست كه خدا بر او غضب كرده باشد و از او ناراضى باشد مگر آنكه بغض و عداوت ما را در قلب خويش مى يابد، و در نتيجه ما را دشمن مى دارد.(2)
تحليل اعتقادى دوم
جا دارد در اينجا دو منشأ اصيل طيب و خبيث بودن را در سايه كلام معصومين عليهم السلام با ظرافت بيشترى مطرح كنيم: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در عالم ذرّ، طيب ولادت و شرك شيطان در انعقاد نطفه، كه شامل شش بحث خواهد بود.
ص: 196
بحث اول: ولايت در عالم ذرّ و روز الَسْت
به تصريح قرآن خداوند از همه بنى آدم پيمان گرفته است، كه از آن روز ميثاق به «عالم ذرّ» و «روز الَسْت» تعبير مى كنيم: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ ... » .(1) نگاهى به جزئيات اين ميثاق پرده از اصالت ها و ذاتيات خميره انسان ها بر مى دارد كه طيب و خبيث نتيجه آن است.
از آنجا كه ولايت امامان عليهم السلام به معناى صاحب اختيارى مطلق ايشان بر مردم است و اين ولايت همانند ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است و در غدير ولايت به همين مطابقت مطرح شده، در نهايت ولايت پيامبر و ائمه عليهم السلام در سايه ولايت و صاحب اختيارى خداوند بر خلقش به يك معناى واحد باز مى گردد كه اطاعت مطلق از امر و نهى اوست.
لذا سر باز زدن از دستور امامان معصوم عليهم السلام فرقى با سرپيچى از اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد و اطاعت نكردن از مقام نبوت و امامت هيچ فرقى با سرپيچى از فرمان الهى ندارد.
بنا بر اين، منكرين ولايت دوازده امام عليهم السلام منكر ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و در مرتبه بالاتر منكر ولايت و صاحب اختيارى خداوند هستند. اين انكار در آغاز خلقت در سايه امتحانى بزرگ بروز كرده و امام صادق عليه السلام در حديثى ماجراى آن را مفصلاً فرموده كه ملخص آن چنين است:
خداوند در آغاز خلقت (عالم ذر) مردم را امتحان نمود و اصحاب يمين و شِمال (راست و چپ) را معرفى كرد. آن امتحان بدين صورت بود كه آتش بزرگى شعله ور ساخت و به اصحاب شِمال دستور داد وارد آن شوند و وعده داد كه آن را بر ايشان سرد و سلامت نمايد.
آنان سر باز زدند و اظهار كردند كه ما از آتش فرار مى كنيم و تو ما را به دخول آن امر مى كنى ؟ اگر به اصحاب يمين هم چنين فرمانى دهى عمل نمى كنند ! !
ص: 197
آنگاه به اصحاب يمين دستور داد داخل آتش شوند. همگى هجوم آوردند و داخل آن شدند و خدا آتش را بر ايشان سرد و سلامت قرار داد.
آنگاه از همه پرسيد: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» ، آيا من پروردگار شما نيستم ؟ اصحاب يمين با اختيار و ميل خويش گفتند: آرى، و اصحاب شِمال با كراهت گفتند: آرى، ولى خداوند پيمان همه را گرفت.(1)
بنا بر اين، مى بينيم كه در آن روز هم از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى خداوند و اطاعت مطلق از فرامين پروردگار برتافتند و سرباز زدند. با به خاطر سپردن كيفيت «بَلى» گفتن اصحاب يمين و شِمال، به استقبال حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى رويم كه جزئيات ديگرى از اين ماجرا را بيان مى كند، آنجا كه به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
انْتَ الَّذِى احْتَجَّ اللّه بِهِ فِى ابْتِداءِ الْخَلْقِ حَيْثُ اقامَهُمْ فَقالَ: الَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى فَقالَ: وَ مُحَمَّدٌ رَسُولى ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى فَقالَ: وَ عَلِىٌّ اميرُالْمُؤْمِنينَ ؟ فَقالَ الْخَلْقُ جَميعا: لا ! اسْتِكْبارا وَ عُتُوّا عَنْ وِلايَتِكَ الاّ نَفَرٌ قَليلٌ، وَ هُمْ اقَلُّ الْقَليلِ، وَ هُمْ اصْحابُ الْيَمينِ:
تو آن كسى هستى كه خداوند در ابتداى خلقت به وسيله او بر مردم اتمام حجت كرد، آنگاه ايشان را در پيشگاه خويش قرار داد و فرمود: آيا پروردگار شما نيستم ؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا محمد پيامبر من نيست ؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا على اميرالمؤمنين نيست ؟ همگى گفتند: نه ! از روى تكبر و سرپيچى از ولايت تو، مگر عده كمى كه بسيار كم بودند و آنان اصحاب يمين اند.(2)
در اين جلوه از عالم ذرّ مى بينيم همانان كه در حديث اول از اجابت فرمان پروردگار سر باز زدند، اينك كه همان گوينده «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» از آنان سه اقرار
ص: 198
مى خواهد: توحيد و نبوت و امامت، در مورد سوم در مقابل او قد علم مى كنند و پاسخ منفى مى دهند، و عجيب اينكه عده شان هم بسيار بلكه اكثريت است !
همان گونه كه در اين جهان جلوه كرده و بلى گويان به على بن ابى طالب عليه السلام هميشه در اقليت بوده اند، و منكرين خلافت بلا فصل او و يازده امام عليهم السلام با نشان توحيد و نبوت از پذيرفتن مقام آنان سرباز زده اند.
آثار عالم ذر در دنيا ظهور مى يابد و صاحب ولايت آن را تشخيص مى دهد چنانكه ابليس روزى با اميرالمؤمنين عليه السلام رو به رو شد و اين نكته را درباره روز ميثاق براى حضرت بازگو كرد و گفت: آنگاه كه خداوند آدم را خلق كرد و نسل او را مانند ذراتى از صلبش بيرون آورد و از آنان پيمان گرفت: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» ؟ گفتند: آرى. خداوند آنان را بر خودشان شاهد گرفت و ميثاق محمد و تو را - يا على - گرفت و همه را به تو شناساند و روح همه را به تو معرفى كرد.
لذا هيچ كس به تو اظهار نمى كند كه دوستت دارد مگر آنكه تو او را مى شناسى، و هيچ كس به تو اظهار نمى كند كه تو را مبغوض مى دارد مگر آنكه او را مى شناسى.(1)
دنباله اين مسير بسيار روشن است كه عالم ذر را به بهشت و جهنم وصل مى نمايد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند از شيعيان ما پيمان گرفت همان گونه كه از بنى آدم پيمان گرفت، آنجا كه مى فرمايد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» .(2) پس هر كس به ميثاق خود وفا كند خداوند نيز با بهشت به او وفا مى كند، و هر كس ما را مبغوض بدارد و حق ما را ادا نكند در آتش هميشگى و دائمى خواهد بود.(3)
ص: 199
پيداست كه حلال زادگى به معناى ازدواج صحيح پدر و مادر و خيانت نكردن مادر به پدر است كه در تمام ملل جهان معتبر است و از نظر اسلام هم ازدواج هر قومى محترم است، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: انَّ لِكُلِّ قَوْمٍ نِكاحا(1): هر قومى نكاحى معتبر دارند. و امام صادق عليه السلام فرمود: نِكاحُ اهْلِ الشِّرْكِ جائِزٌ(2): ازدواج مشركين از نظر اسلام معتبر است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: مَنْ وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنا عَلى قَلْبِهِ فَلْيُكْثِرِ الدُّعاءَ لامِّهِ، فَانَّها لَمْ تَخُنْ اباهُ(3): هر كس خُنكى و لذت محبت ما را بر قلب خويش احساس كرد براى مادرش بسيار دعا كند، چرا كه مادرش به پدرش خيانت نكرده است.
آن قدر اين مسئله بنيادى است كه در حديث ديگر مى فرمايد: انَّ افْضَلَ فَضائِلِ شيعَتِنا انَّ الْعَواهِرَ لَمْ يَلِدْنَهُمْ فى جاهِلِيَّةٍ وَ لا اسْلامٍ(4): بالاترين فضيلت شيعيان ما اين است كه زناكاران آنان را به دنيا نياورده اند، چه در جاهليت و چه در اسلام.
شايد منظور از جاهليت كه در برابر اسلام ذكر شده، فقط زمان جاهليت عصر بعثت نباشد، بلكه قبل از مسلمان شدن شخص يا والدينش در هر زمانى منظور باشد كه در آن دوران نيز از نسل پاك و پدر و مادرى با ازدواج صحيح در قوم و ملت و دين خود به دنيا آمده اند.
بسيار شنيدنى است كه «طيبِ مولد» به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وارد متن جامعه شده و «محبت على عليه السلام» ضابطه قطعى آن قرار گرفته، آنجا كه فرمود: فرزندان خود را با حبّ على بن ابى طالب امتحان كنيد. هر فرزندى كه محبت او را داشت بدانيد كه از حلال زادگى او، و هر فرزندى كه بغض او را داشت بدانيد كه از حرام زادگى اش است.(5)
ص: 201
سپس اين ضابطه به مرحله عمل رسيد چنانكه جابر انصارى مى گويد: از آن پس ما محبت على عليه السلام را بر فرزندانمان عرضه مى كرديم. هر كدام كه على عليه السلام را دوست داشت مى فهميديم كه فرزند خودمان است، و هر كدام على عليه السلام را مبغوض مى داشت او را فرزند خود نمى دانستيم (يعنى مى فهميديم كه مادرش خيانت كرده است) .(1)
امام صادق عليه السلام پرده از حقيقت بر مى دارد و آن را با صراحت چنين بيان مى فرمايد: دوست نمى دارد ما را مگر كسى كه ولادتش طيب و پاك باشد، و دشمن نمى دارد ما را مگر كسى كه او را به پدرش ملحق كرده باشند، در حالى كه مادرش از مرد ديگرى به او باردار شده ولى او را به شوهرش منسوب مى كند و او را وادار به پذيرش او مى نمايد !(2)
بحث سوم: ارتباط ولايت با خبث ولادت
در مقابل «طيب الولادة» و آثار آن كه ذكر شد «خبث الولادة» قرار دارد كه از منشأهاى اصلى خباثت است، و در احاديث به عنوان يك ضابطه مسلَّم بدان تصريح شده است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: تو را دوست نمى دارد مگر كسى كه ولادتش پاك است و تو را دشمن نمى دارد مگر كسى كه ولادتش خبيث و ناپاك است.(3)
صريح تر از اين فرمود: هر كس عترت مرا دوست نداشته باشد يكى از اين سه است: يا منافق است، يا زنازاده است، و يا كسى است كه مادرش در غير طهارت از حيض به او حامله شده است.(4)
ص: 202
اميرالمؤمنين عليه السلام كلمه «وَلَد حَلال» را به صراحت در حديثى چنين فرمود: دروغ مى گويد كسى كه گمان مى كند از حلال به دنيا آمده در حالى كه مرا و امامان از فرزندان مرا مبغوض مى دارد.(1)
بحث چهارم: ارتباط ولايت با شرك شيطان
شركت شيطان در عمل انسان كه به شريك بودن او در آن عمل باز مى گردد از عوامل قطعى در خباثت است و در پذيرش ولايت اهل بيت عليهم السلام اثر يقينى دارد.
خداوند در قرآن به صراحت مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(2)، و بايد ديد آثار اين شرك شيطان در كجا ظاهر مى شود.
براى حذر از شركت شيطان از لسان خود او شنيدن بياد ماندنى تر است، چرا كه او خوب از كار خود و تأثير آن آگاه است و سماجتى عجيب بر آن دارد. روزى ابليس در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام ظاهر شد و گفت: من با دشمنان تو در اموال و اولاد شركت كرده ام !(3) و در مقابل گفت: به خدا قسم با احدى از محبينت در مادرشان شريك نشده ام !(4)
روزى ديگر به آن حضرت گفت: اى پسر ابى طالب، كسى نيست كه تو را مبغوض بدارد مگر اينكه با پدرش در رحم مادرش و در فرزند و مالش شريك بوده ام.
كتاب خدا را خوانده اى كه مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... » .(5)
از مسائل پيچيده خلقت كيفيت شركت شيطان در انعقاد نطفه است كه نتيجه اش خبث ولادت مى شود. در اين باره دو حديث در دو جهت مى آوريم:
ص: 203
امام باقر عليه السلام درباره زنا مى فرمايد: وقتى مردى زنا مى كند شيطان هم شركت مى كند و هر دو با هم عمل را انجام مى دهند در حالى كه يك نطفه است و فرزند از آن به وجود مى آيد و شركت شيطان مى شود.(1)
امام صادق عليه السلام درباره موارد غير زنا نيز از حضور شيطان بر حذر مى دارد و مى فرمايد: هر گاه مردى به همسرش نزديك شود و براى عمل زناشويى كنار او قرار گيرد شيطان در آنجا حاضر مى شود. اگر نام خدا را بر زبان آورد شيطان از او دور مى شود، ولى اگر بدون ذكر نام خدا كار را انجام دهد شيطان شركت مى كند، و عمل زناشويى از هر دو با هم واقع مى شود در حالى كه نطفه يكى است.
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: اين از كجا معلوم مى شود ؟ فرمود: از حب و بغض ما.(2)
نمونه ديگرى كه شركت شيطان در اموال و اولاد را با هم ترسيم مى كند و ثمره شوم آن را گوشزد مى نمايد، كلام اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى فرمايد:
ابوبكر و عمر حق ما را غصب كردند و با آن كنيزانى خريدند و زن ها را به ازدواج در آوردند. بدانيد كه ما شيعيانمان را از جهت حقوقمان حلال قرار داديم تا ولادتشان طيب باشد. يعنى اموال اهل بيت عليهم السلام كه غصب شده و قيمت كنيزان و مهريه زنان شده اين ازدواج را مشوّه ساخته و از اين جهت ولادت آنان را ناپاك ساخته است.(3)
بحث پنجم: آثار طهارت مولد در قيامت
منظور از طهارت مولد نتيجه نهايى آن در روز جزاست و اين طهارت با طهارت بهشت پيوند خورده و آن روز همه حلال زادگان علنى و شناخته مى شوند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: روز قيامت مردم با نام مادرانشان خوانده مى شوند مگر شيعيان تو كه با نام پدرانشان خوانده مى شوند، و اين به خاطر پاك بودن
ص: 204
ولادتشان و حلال زاده بودنشان است.(1) يعنى نسب صحيح باعث مى شود كه روز قيامت بگويند: فلانى پسرِ فلان مَرد. ولى وقتى نسب صحيح نباشد و پدر معروف در دنيا پدرِ واقعىِ او نباشد - يا از جهت باطل بودن ازدواج او يا زناكار بودن و فرزند ديگران را به شوهر ملحق نمودن - در اين صورت پدرى ندارد تا او را با نام پدر بخوانند، و راهى نيست جز آنكه بگويند: «فلانى فرزندِ فلان زن» كه از او به دنيا آمده است.
در ورود به بهشت نتيجه قاطع به نمايش گذاشته مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند عز و جل بهشت را طاهر مطهر خلق نموده است. بنا بر اين، جز كسى كه ولادتش طيّب و پاك باشد وارد بهشت نمى شود.(2)
جالب تر اينكه اين افتخار را هنگام ورود به بهشت گوشزد بهشتيان مى كنند كه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ» يعنى ولادت شما طيب است و حلال زاده ايد، چرا كه وارد بهشت نمى شود مگر حلال زاده، «فَادْخُلُوها خالِدِينَ» .(3)
بحث ششم: كثرت خبيث و قلت طيّب
آنچه در ابتداى نظر باعث وحشت مى شود كثرت خبيثان در هر زمانى است كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام هستند در حالى كه خداوند صريحا فرموده: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ»(4): «بگو خبيث و طيب مساوى نخواهد شد اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وا دارد» ! و با اين آيه قرآن دل ها آرام مى گيرد كه كثرت خبيث نه تعجب دارد و نه وحشت، و آنكه نزد خدا ارزش دارد همانا طيب است و بس، اگر چه طيب يك نفر باشد و آنكه نزد خدا ارزش ندارد همانا خبيث است اگر چه همه عالم باشند.
ص: 205
لذا خداوند مرحله نهايى خبيث از طيب را چنين بيان فرموده است: «لِيَمِيزَ اللّه الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعا فَيَجْعَلَهُ فِى جَهَنَّمَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»(1): «تا خداوند خبيث را از طيب جدا كند و خبيث ها را كنار هم قرار دهد و همه را متراكم كند و سپس در جهنم قرار دهد كه اينان زيانكارانند» .
خداوند پس از جداسازى خبيث و طيب، خبيثان را هر قدر كه باشند به جهنم مى ريزد و صفحه وجود را از شرشان پاك مى كند و فقط طيب باقى مى ماند.
اينجاست كه شيرينى اين احاديثِ ولايت را از عمق جان احساس مى كنيم كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: قسم به عزت و جلالم، اگر همه خلقم نزد من آيند در حالى كه به اندازه چشم بر هم زدنى درباره تو شك داشته باشند يا برگزيدگان از ذريه ات را مبغوض بدارند، آنان را داخل آتش خواهم كرد و از اين كار باكى ندارم !(2) يعنى نه جاى تعجب دارد و نه بايداز آن وحشت داشت.
همان گونه كه نقطه مقابل آن را ذات ذوالجلال چنين فرموده است: لَوِ اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ لَما خَلَقْتُ النّارَ: اگر همه مردم بر ولايت على اجتماع مى كردند آتش جهنم را خلق نمى كردم.(3)
اين چنين است كه طيب و خبيث مسيرى را از عالم ذرّ و روز الَسْت آغاز مى كنند و رنگ و بوى نسل ها و نسب هاى صحيح را به خود مى گيرند تا هنگام انعقاد نطفه دورى از شيطان يا شركت آن نصيبشان مى شود و قدم به اين دنيا مى گذارند.
آنگاه عكس العمل خود را در حب و بغض اهل بيت عليهم السلام نشان مى دهند تا روز قيامت كه خبيث و طيب متمايز مى شوند و معرفى مى گردند و در سر منزل نهايى طيبان در بهشت و خبيثان در جهنم جاى مى گيرند.
ص: 206
آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»
اشاره
آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 29 سوره ق است:
«ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ» :
«نزد من سخن تغيير يافتنى نيست و من به بندگان ظلم كننده نيستم» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، پس از بيان حديث غدير با قرائت آيه 29 سوره ق: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليه السلام نمود و بار ديگر جمله اى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده بود تكرار كرد.
اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه: خدايا به امر تو مى گويم. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
يَقُولُ اللّه: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» ، بِامْرِكَ يا رَبِّ اقُولُ: اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَنْ مَنْ انْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ:
ص: 207
اين اصول تولى و تبرى آنگونه معكوس در سقيفه براى مسلمانان بنيان گذارى شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام با يك دنيا تعجب از جامعه اسلامى مى فرمايد:
اعمال باطل اولى و دومى بيش از آن است كه قابل شمارش باشد، ولى با اين همه نزد مردمِ جاهل نقصى برايشان به حساب نمى آيد، و اين دو نفر نزد مردم از پدران و مادران و حتى از خودشان محبوبترند، و نسبت به دشمنان آن دو چنان بغض نشان مى دهند كه نسبت به دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله نشان نمى دهند، و از كوچك ترين اهانت و كلام ناشايستى نسبت به آن دو چنان پرهيز دارند كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله ندارند ! !(1)
كار مسلمانان از زير بناى سقيفه تا آنجا پيش رفت كه بر فراز منبرها به جاى آنكه اولى و دومى را لعنت كنند، على بن ابى طالب عليه السلام را لعن مى كردند ! !
جالب تر اينكه با اين عمل به خدا تقرب مى جستند، به جاى آنكه با لعن آن دشمنان خدا به درگاه الهى تقرب جويند. اينجاست كه اميرالمؤمنين عليه السلام با كمال تعجب مى فرمايد:
تعجب است از آن محبتى كه از آن دو نفر در قلوب اين امت اِشراب شده، و همچنين محبت كسانى كه آنان را از راه پروردگارشان مانع شدند و از دينشان بازگرداندند.
به خدا قسم، اگر اين امت تا روز قيامت بر روى پاهايشان روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خداوند زارى نمايند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و به آتش جهنم دعوتشان كردند و آنان را در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و با جرمى كه مرتكب شدند عذاب خدا را بر آنان واجب نمودند، باز هم در اين لعنت و نفرين كوتاهى كرده اند !(2)
ص: 212
بيعت لسانى را به انجام مى رساندند، پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم پرسيد: چه مى گوييد ؟ يعنى آيا آنچه گفتم را درست تكرار مى كنيد ؟ آنگاه بخش اول آيه 15 سوره اسراء را در كلام خود تضمين فرمود كه با افزودن «فاء» در آغاز آن ارتباط آيه را با كلام خود ايجاد كرد.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در قرآن از آيه 13 آغاز مى شود كه درباره سزاى آدمى در قيامت است. در اين آيات ابتدا اين مسئله مطرح شده كه وزر و وبال هر كس در آن روز بر گردن خودش خواهد بود و روز قيامت به صورت نامه اعمال ظاهر خواهد شد و به او خواهد گفت: خود بخوان و قضاوت كن !
آنگاه نتيجه مى گيرد كه هر كس هدايت يافته به نفع خودش شده و هر كس گمراه شده بر ضرر خودش بوده است، و هيچ كس وِزر و وبال ديگرى را بر عهده نمى گيرد.
4 - تحليل اعتقادى: پذيرش ولايت منت خدا بر ماست
آنچه به عنوان تفسير ضمنى آيه در اينجا مطرح است مسئله پذيرش قلبى ولايت است و اينكه قبول آن نبايد منّتى بر خداوند حساب شود. پيامبر صلى الله عليه و آله يك كار استثنايى از فراز منبر غدير انجام دادند، و آن اينكه از مردم پرسيدند: چه مى گوييد ؟ كه خدا از خفاياى دل ها و اصوات درهم پيچيده مردم اطلاع دارد.
اين بدان معنى بود كه آيا سخن مرا بدون كم و كاست تكرار مى كنيد ؟ آيا با پايين آوردن صداى خود در صدد اقرار نكردن به فرازهايى از آن نيستيد ؟ آيا آنچه بر زبان جارى مى كنيد در دل همان را مى گوييد ؟
آنگاه براى ارائه ضابطه اين اقرارها آيه را مطرح كردند. يعنى بلند يا آهسته اقرار كردن، دقيق يا تحريف شده سخن حضرت را تكرار كردن، توافق اقرار زبان با اعتقاد دل يا موافق نبودن آن، به نفع و ضرر خدا نيست بلكه به سود و زيان بيعت كننده است، و اين تفسيرى است كه موقعيت آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» در اين كلام حضرت نتيجه مى دهد.
ص: 215
آيه «وَ أَتْبَعْناهُمْ فِى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ»(1) = آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»(2)= آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ»(3) = آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»
آيه «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»(4) = آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»
اشاره
آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»(5)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
ص: 219
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار معدود است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهم السلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 43 سوره بقره است:
«وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ» :
«نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و با ركوع كنندگان ركوع نماييد» .
«الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِى الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ للّه عاقِبَةُ الْأُمُورِ»(1):
«كسانى كه اگر آنان را در زمين امكانات دهيم نماز را بپا مى دارند و زكات مى پردازند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و عاقبت امور متعلق به خدا است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيش از آنكه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آخرين بخش خود برسد، بخش
ص: 220
مِيثاقَ بَنِى إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلا اللّه وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْسانا وَ ذِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنا وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ» .
آيه 110 سوره بقره اشاره به جزاى اين دو عمل دارد و مى فرمايد: «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّه إِنَّ اللّه بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» .
آيه 78 سوره حج - كه آخر اين سوره است - دين حضرت ابراهيم عليه السلام را يادآور مى شود و مى فرمايد: «وَ جاهِدُوا فِى اللّه حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِى هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ، فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّه هُوَ مَوْلاكُمْ، فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ» .
4 - تحليل اعتقادى
با اينكه به نظر مى آيد مسئله نماز و زكات ارتباطى با غدير ندارد، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله بعد از اين سفارش نقطه ربط آنها را با ولايت و امامت بيان مى كند، و اين همان تفسير گونه اى است كه از اين فراز غدير بر آيه صلاة و زكاة استفاده مى شود.
نكته ربط اين است كه اگر بر اثر كوتاهى يا فراموشى مسايلى درباره نماز و زكات مبهم ماند و نياز به تبيين داشت، چه بايد كرد كه عمل ما «كَما امَرَكُمُ اللّه» باشد ؟
اين سؤالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با پاسخ آن مردم را متوجه كرده است كه در عبادات خود هم نياز به حجت خدا دارند. مى فرمايد: براى رفع ابهامات و تبيين جزئيات و پاسخ به سؤالات على عليه السلام و امامان از فرزندانش به عنوان امين هاى پروردگار نصب شده اند، تا در حل مشكلات آنگونه كه خدا امر كرده پاسخ دهند.
بنا بر اين، عمل به دو امر «اقيموا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» اگر بايد طبق امر خدا باشد، الَى الابَد نياز به معصومين عليهم السلام دارد، كه جوانب گسترده آنها را بيان كنند، و در هر مسئله تازه اى كه پيش مى آيد به كلماتشان مراجعه شود.
ص: 223
آيه «وَ العَصرِ . إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ ... »
اشاره
آيه «وَ العَصرِ . إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ ... »(1)
از جمله نكاتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير در مورد فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام بيان داشتند اينكه سوره «و العصر» درباره او نازل شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، تقوى و ايمان و اخلاص را مظهر ولاى على عليه السلام و شقاوت را از آنِ مبغضين على عليه السلام دانست. در فراز بعد با قرائت سوره عصر قسم ياد كرد كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابى طالب عليه السلام است:
1 - متن خطبه غدير
در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سوره هاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
يكى از آنها سوره عصر است. پيامبر صلى الله عليه و آله در دو مورد از خطبه غدير فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير، با قرائت سوره عصر قسم ياد كردند كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابى طالب عليه السلام است.
اَلا وَ اِنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا اِلاّ شَقِىٌّ، وَ لا يُوالى عَلِيّا اِلاّ تَقِىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ اِلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ فى عَلِىٍّ - وَ اللّه - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ الْعَصْرِ. إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِى خُسْرٍ» الاّ عَلِىٌّ الَّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ.
وَ فى عَلِىٍّ نَزَلَتْ وَ الْعَصْرِ، وَ تَفْسيرُها: وَ رَبِّ عَصْرِ الْقِيامَةِ، إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِى خُسْرٍ: اعْداءُ آلِ مُحَمَّدٍ، إِلاّ الَّذِينَ آمَنُوا: بِوِلايَتِهِمْ، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِمُواساةِ اخْوانِهِمْ، وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ: فى غَيْبَةِ قائِمِهِمْ:
ص: 225
بدانيد كه با على دشمنى نمى كند مگر شقى و با على دوستى نمى كند مگر با تقوى، و به او ايمان نمى آورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم سوره عصر درباره على نازل شده است: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. قسم به عصر. انسان در زيان است» ، مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
سوره والعصر درباره على نازل شده است و تفسير آن چنين است: قسم به پروردگارِ روز قيامت، انسان در زيان است: يعنى دشمنان آل محمد، مگر آنان كه ايمان آوردند: يعنى با پذيرفتن ولايت، و عمل صالح انجام دادند: يعنى با هميارى و مواسات با برادران دينى شان و به صبر سفارش نمودند در غيبت غائبشان.
اين سوره از دو بُعد قابل بررسى است:
2 - موقعيت تاريخى
اندكى پس از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و حضرت نزول آيه اكمال دين را با ولايت على عليه السلام اعلام فرمود، عنان سخن را به سمت مدح على عليه السلام كشانيد و نزول آيات و سور قرآنى در شأن او را به ميان آورد، و در حالى كه مى فرمود: جز مؤمن مخلص به على ايمان نمى آورد، بلافاصله فرمود: سوره عصر در شأن او نازل شده است، و سپس به تفسير آن پرداخت.
3 - تحليل اعتقادى
تكيه گاه سوره عصر بر زيان انسان است. هر انسانى از جهت يا جهاتى يا از همه جهات در زيان است.
در يك عبارت آن كسى كه هيچ گونه زيانى در حياتش راه ندارد على بن ابى طالب عليه السلام معرفى شده كه طبعا امامان بعداز او هم اينگونه اند.
در تعبير دوم انسان ها به دو گروه زيانكار در زندگى و سود برنده در آن تقسيم شده اند. دشمنان آل محمد عليهم السلام همانا زيانكارانند، و دوستان آل محمد عليهم السلام و پذيرندگان ولايتشان كسانى اند كه از حيات خود سود برده اند.
ص: 226
آيه «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا ... »
اشاره
آيه «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا ... »(1)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 58 سوره اسراء است:
«وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَدِيدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«هيچ آبادى نيست مگر آنكه ما هلاك كننده آن قبل از روز قيامت يا عذاب كننده آنها به عذاب شديدى هستيم اين مطلب در كتاب نوشته شده است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، با اشاره به آيه 58 سوره اسراء و هشدارى كه در آن بود، نام حضرت مهدى عليه السلام را به ميان آورد. خداوند در اين آيه مى فرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان
ص: 230
آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلامامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ:
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و حضرت مهدى را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
2 - موقعيت تاريخى
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند.
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آل عمران، هشدار بعدى آيه 58 سوره اسراء بود كه به مناسبت آن نام حضرت مهدى عليه السلام به ميان آمد.
خداوند در آن آيه مى فرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
اين فراز از خطبه غدير همان عبارت خطبه در آيه شريفه ديگر است. ولى در چند نسخه عبارت به گونه اى ديگر بود، كه هم اقتباس از آيه اى ديگر است و هم ادامه آن اشاره به حضرت مهدى عليه السلام است و حاكى از امتحانى بزرگ در تصديق و تكذيب حجج الهى عليهم السلام است كه سزاى آن قبل از آخرت، در دنيا گريبانگير عاملين آن خواهد بود.
ص: 231
جهت دوم: هلاك سرزمين ها قبل از قيامت
تقيد هلاكت سرزمين ها به «قبل از روز قيامت» ، سپردن اختيار آنها به حضرت مهدى عليه السلام است. مى بينيم قيد مذكور در آيه «تا روز قيامت» نيست، بلكه «قبل از روز قيامت» است، و اين به معناى هدف خاصى است كه بايد قبل از روز قيامت به انتظار تحقق آن نشست.
اين مطلب را حضرت با افزودن جمله «وَ مُمَلِّكُهَا الامامَ الْمَهْدِىَّ» بيان نموده و معنايش اين است كه خداوند مى توانست سزاى تكذيب كنندگان را به روز قيامت واگذارد، ولى براى تحقق ولايت مطلقه حضرت مهدى عليه السلام قبل از روز قيامت آنان را هلاك مى كند و سرزمين ها را از تصرف آنان خارج مى نمايد و تحت اختيار آن حضرت قرار مى دهد.
يك جمله هم به عنوان تأكيد اين وعده الهى ضميمه سخن فرموده كه «وَ اللّه مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ» ، و پيداست كه اراده پروردگار به تحقق چنين مهمى قبل از روز قيامت تعلق گرفته است.
در مورد ديگرى از متن خطبه غدير نيز به همين مطلب تصريح شده كه مى فرمايد: الا انَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ. الا انَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. الا انَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها ... . الا انَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ:
بدانيد كه اوست غالب بر اديان، بدانيد كه اوست فاتح قلعه ها و منهدم كننده آنها، آگاه باشيد كه اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان ... . بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود.
امام باقر عليه السلام نيز در اين باره مى فرمايد: يَفْتَحُ اللّه لَهُ شَرْقَ الارْضِ وَ غَرْبَها: خداوند براى او شرق و غرب زمين را فتح مى كند.(1)
ص: 233
در شب معراج نيز خداوند به پيامبرش چنين خبر داد: لأُطَهِرَنَّ الارْضَ بِآخَرِهِمْ مِنْ أعْدائى وَ لامَكِّنُهُ مَشارِقَ الأرْضِ وَ مَغارِبَها: به وسيله آخرين امامان زمين را از دشمنانم پاك مى نمايم و شرق و غرب زمين را تحت اختيار او قرار مى دهم.(1)
آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ ... »
اشاره
آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ ... »(2)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياست هاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مى شود، كه به صورت تفسيرگونه اى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
از جمله اين آيات، آيه 153 سوره انعام و آيه 181 سوره اعراف است:
«وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» :
«اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راه هاى ديگر پيروى نكنيد كه از راه خدا شما را متفرق كند شما را به اين مطلب وصيت مى كند تا شايد تقوى پيشه كنيد» .
«وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»(3):
«از كسانى كه خلق كرديم امتى هستند كه به حق هدايت مى كنند و طبق آن به عدالت رفتار مى كنند» .
ص: 234
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فراز پايانىِ بخش ششم خطبه غدير علم امر و نهى الهى را مختص اميرالمؤمنين عليه السلام دانست و به دنبال آن همه را به اطاعت از آن حضرت امر كرد. حضرت در آخر با اشاره به آيه 153 سوره انعام: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» همگان را هشدار داد كه از مسير اميرالمؤمنين عليه السلام دور نشوند.
همچنين در بخش هفتم از خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير - كه خطبه از نيمه گذشته بود - ، حضرت در يك نگاه تبيين كامل درباره ابعاد مسئله ولايت و برخى ناگفته هاى ديگر را آغاز كرد.
حضرت در ابتداى بخش هفتم خطبه، با اشاره به آيه 153 سوره انعام فرمود: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» ، كه صراط مستقيم را در برابر همه راه هاى ديگر قرار مى داد و بايد راه راست معرفى مى شد.
به همين منظور حضرت با يادآورى اينكه علم امر و نهى نزد على عليه السلام است به مردم دستور داد درباره اوامر و نواهى على عليه السلام سر تسليم فرود آورند و فرمود: مواظب باشيد كه راه هاى ديگر شما را از راه او منحرف نكند. آنگاه به صراحت اعلام كرد كه «صراط مستقيم» من و على و امامان بعد از او هستيم، و به آيه 186 سوره اعراف اشاره كرد كه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» :
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ قَدْ اَمَرَنى وَ نَهانى، وَ قَدْ اَمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ بِاَمْرِهِ. فَعِلْمُ الاَمْرِ وَ النَّهْىِ لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ اَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا، وَ صيرُوا اِلى مُرادِهِ وَ لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى، يَهْدُونَ اِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ:
ص: 235
اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده ام، و علم امر و نهى نزد اوست. پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد، و راه هاى بيگانه شما را از راه او منحرف نكند.
اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به پيروى آن امر نموده، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت اند، به حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.
2 - موقعيت تاريخى
در بخش هفتم از خطبه غدير - كه خطبه از نيمه گذشته بود - حضرت در يك نگاه تبيين كامل درباره ابعاد مسئله ولايت و برخى ناگفته هاى ديگر را آغاز كرد.
در اواسط خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله به تبيين دقيق تر امامت پرداخته و صاحبان اين مقام عظمى را تعيين مى فرمايد. در چنين موقعيتى با آوردن دو آيه از قرآن به معرفى امامان و علت لزومِ اطاعت آنان مى پردازد، كه آيه دوم در آخر كلام است و نيمه دومِ آيه اول به صورت تضمين در قسمت اول كلام حضرت آمده، و نيمه اولِ آيه اول در قسمت دوم كلام حضرت به طور كامل تفسير شده و مصداق «صراط مستقيم» دقيقا تعيين گرديده است.
اين بخش سخن با اشاره به آيه 153 سوره انعام آغاز شد: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» ، كه صراط مستقيم را در برابر همه راه هاى ديگر قرار مى داد و بايد راه راست دقيقا معرفى مى شد.
به همين منظور حضرت با يادآورى اينكه علم امر و نهى نزد على عليه السلام است به مردم دستور داد درباره اوامر و نواهى على عليه السلام سر تسليم فرود آورند و فرمود: «مواظب باشيد كه راه هاى ديگر شما را از راه او منحرف نكند» . آنگاه به صراحت اعلام كرد كه «صراط مستقيم» من و على و امامان بعد از او هستيم، و به آيه 186 سوره اعراف اشاره كرد كه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» .
ص: 236
3 - موقعيت قرآنى
از نظر موقعيت قرآنى آيه سوره انعام از آيه 151 آغاز مى شود كه خداوند دعوت مى كند تا حرام و حلال را براى مردم بيان كند: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ ... » . آنگاه شرك و قتل اولاد و ارتكاب فواحش و قتل نفس و اكل مال يتيم را نمونه هاى بارزى از محرمات معرفى مى كند، و در مقابل آن احسان به والدين، دقيق بودن در ترازو، عدالت در گفتار و وفاى به عهد را به عنوان نمونه هايى از اوامر واجب الهى ذكر مى نمايد.
سپس به اين آيه مى رسد كه به عنوان دستورى از دستورات بنيادى خداوند است: «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ» .
آيه سوره اعراف يك بار ديگر در آيه 159 همين سوره با تعبير «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» آمده است. اين دو مورد در سياق معرفى اهل هدايت در برابر كوردلانى است كه «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها» هستند، و آنگاه به طور كلى عده اى را هدايت يافته به حق معرفى مى فرمايد.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
تحليل تفسيرگونه حضرت درباره اين دو آيه را بايد از سه جهت زير ذره بين قرار داد:
جهت اول: معرفى جهت گيرى و محتواى صراط مستقيم
در تعيين هدف و پايه هاى فكرى صراط مستقيم و راه هاى دستيابى به آنها، در چند جمله به هم پيوسته از مصدر كل امر و نهى جهان - يعنى خداوند - آغاز مى كند كه خداوند در درجه اول به من امر و نهى فرموده است. در مرحله دوم اينكه من به على بن ابى طالب عليه السلام امر و نهى نموده ام، به ضميمه اينكه اين برنامه من هم به دستور خدا بوده است.
ص: 237
سپس نتيجه مى گيرد كه علم همه امر و نهى هاى الهى نزد على عليه السلام است. اينجاست كه صراط مستقيم پر رنگ و شفاف ظاهر مى شود كه امر و نهى على عليه السلام عينا امر و نهى خداست و با اطاعت از او خدا را اطاعت كرده ايم. آنگاه همه مطلب را در يك جمله خلاصه مى كند كه به سوى اهداف على عليه السلام حركت كنيد و دربست او را بپذيرد.
در پايان اين فراز، نوبتِ به ميان آوردن آيه مى رسد كه مى تواند ثمره عكس العملى مطالب قبل باشد. وقتى مى فرمايد: راه هاى مختلف شما را از راه او منحرف نكند؛ اولاً كلمه «سَبِيلِهِ» در قرآن را به «سَبيلُ عَلِىٍّ» تفسير فرموده و ثانيا «سُبُل» را به راه هاى ضلالت در برابر راه على عليه السلام تفسير كرده است.
نتيجه گيرى نهايى چنين مى شود كه وقتى على عليه السلام تمام راهنماهاى راه حق و هدايت را از طرف خداوند دارد و آماده است تا شما را رهنمون گردد، هر گونه پيروى از راه ديگر - اعم از كفر يا ضلالت - به معناى متفرق كردن جمعيت عظيمى است كه همه در راه مستقيمى به سوى والاترين هدف در حركت اند.
اين يك دلسوزى جدى است كه چرا با وجود راه اصيل على عليه السلام مردم به اين سو و آن سو كشانده شوند و متفرق گردند ؟ ! چرا بايد مردم به بيراهه ها و كجراهه توجه كنند ولى به راه راست توجه نكنند ! چرا چنين اتحاد عظيمى را كه رهبر آن و راه آن و بنياد آن شناخته شده است رها كنند و از اختلاف و تفرقه لذت ببرند ؟
چرا دو دَستى با اولى بيعت كنند(1) و اميرالمؤمنين عليه السلام را طناب بر گردن براى بيعت با او ببرند ؟ چرا دومى را با جهلش - كه هر روز جلوه اى از آن بروز مى كرد(2) - خليفه خود قرار دهند و معدن علم الهى على بن ابى طالب عليه السلام را خانه نشين كنند ؟
چرا با دريايى از جهل باز هم سراغ سومى را گرفته و با او بيعت كنند، تا كعب الاحبار يهودى را بر كرسى علم مسلمين بنشاند و على عليه السلام همچنان در عُزلت باشد ؟
ص: 238
هر راه ديگرى به تناسب انحرافى كه از جاده مستقيم دارد از حق فاصله دارد.
خداوند در آيه سوره اعراف مى فرمايد: «از ميان همه كسانى كه خلق كرده ايم امتى به حق هدايت مى كنند» و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين امت را تفسير مى كند كه خود و دوازده امام عليهم السلام هستند. اين انحصارِ حق در اين انحصارِ مصداق، معرف تنها صراط مستقيم و راه حق خداوند است، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دارَ(1): يعنى على با حق است و حق با على است، با او مى گردد هر سو كه بگردد.
جمله «وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اقتباس از آيه در كلام خويش فرموده همان سنگ ترازوست كه با آن عدالت برقرار مى شود. امت هايى كه اصلاً گرانسنگ حق را ندارند اصالتا از برقرارى عدالت عاجزند، و ما مفتخريم كه در سايه امامان متصل به حق و حقيقت هميشه دقيق ترين ضابطه عدالت را در دست داريم.
اگر موانعى بر سر راه نباشد مكتب اهل بيت عليهم السلام عدل را در بالاترين معناى خود در همه شئون زندگى مردم پياده خواهد كرد، و آن روزى است كه قائم آل محمد عجّل اللّه فرجه ظهور نمايد و: يَمْلَأُ اللّه بِهِ الارْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا(2): خدا به وسيله او زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.
5 - آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما ... » در زيارت غديريه
يكى از مفاهيم عميق در زيارت غديريه، رابطه آيات قرآن با ولايت و امامت و اميرالمؤمنين عليه السلام است. يكى از آياتى كه در زيارت غديريه به آن استشهاد شده آيه 153 سوره انعام است:
امام هادى عليه السلام مى فرمايد: و شهادت مى دهم كه تويى معناى كلام خداى عزيز رحيم: «وَ أنَّ هذا صِراطى مُستَقيما فَاتَّبِعوهُ وَ لا تَتَّبِعوا السُبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُم عَن سَبيلِهِ» . به خدا
ص: 240
قسم گمراه شد و گمراه كرد هر كس كه جز تو را پيروى كرد، و از حق منحرف شد هر كس با تو دشمنى ورزيد.
صراط مستقيم الهى اميرالمؤمنين عليه السلام است، و راه روشن به سوى قرب الهى اطاعت و ولايت او است. او نور است و جز او هر چه هست ظلمت. اين بيان عقل و نقل قطعى است و مبالغه و تعصّب در آن نيست، كه در كتب فراوان امامت بيان شده است.
يك سؤال باقى مى ماند و آن اينكه: با اين بيان، روايات ديگر را كه صراط مستقيم را به معنى توحيد، قرآن، دين، نبوت و غيره گرفته اند چگونه بپذيريم ؟ جواب اين سؤال در بيان امام صادق عليه السلام است كه فرمود: قرآن را ظاهرى است و باطنى. تمام آنچه در قرآن حرام اعلام شده ظاهر، و باطن آن ائمه جور است. و تمام آنچه خداى تعالى در كتابش حلال دانسته ظاهر، و مراد از آنها در باطن ائمه حق است.(1)
روح دين و جهت دهنده به تمام معالم و معارف دينى، به ويژه توحيد و نبوت و معاد، امر امامت و ولايت و پيروى ائمه حق است.
بررسى صحاح ستّه و آنچه كه در آنها آمده و مقايسه آنها با كتب گرانقدر شيعه گوياى همين نكته است. كتاب «سيرى در صحيحين»(2) و بخش هايى از كتاب «شبهاى پيشاور»(3) و كتاب «نقش ائمه در احياء دين»(4)، تا حدى به اين مهم پرداخته اند. البته در اين مقام ناگفته هاى فراوانى باقى است.
خلاصه اينكه صراط مستقيم يكى است؛ همان كه در هر نماز واجب و مستحب سلوك آن را از خداى تعالى طلب مى كنيم. غير از اين صراط مستقيم، هر چه هست «سَبيل» هاى ديگر و راه هاى ضلالت اند.
ص: 241
جبرئيل هم اين آيه را نازل كرد: «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو مى كنند و مى گويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» ؛ و منظور از ذكر على بن ابى طالب عليه السلام است.(1)
در اين مورد نيز ردّ پاى اصحاب صحيفه و به خصوص ابوبكر و عمر به خوبى نمايان است، و آيه قرآن حتى تيز نگاه كردن آنان را در برابر منبر غدير ترسيم كرده و عين گفتارشان را آورده است.
در حديث ديگرى به اين نكته اشاره شده كه منظور منافقين از «مجنون» على بن ابى طالب عليه السلام بوده است، كه خدا اين نسبت را رد كرده و او را ياد و يادگارى براى جهانيان معرفى كرده است.
حضرت درباره آيه «وَ إِنْ يَكادُ ... » فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت و مقام اميرالمؤمنين عليه السلام را به آنان خبر داد گفتند: او ديوانه است ! خداوند سبحان فرمود: او - يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام - ديوانه نيست. او نيست مگر ذكرى براى جهانيان.(2)
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير نيز به اين آيات آشاره فرمود؛ تفصيل ماجرا چنين است:
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند.
در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد فرمايد، چه آنكه تمام گفته هايشان را جبرئيل به حضرت خبر
ص: 243
در چنين شرايطى بود كه كينه آنان به اوج خود رسيد و اگر قادر به عكس العملى بودند از همانجا حمله مى كردند تا على عليه السلام را از فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله پايين بكشند. از آنجا كه چنين كارى در آن لحظات امكان پذير نبود او را با چشمان خود هدف قرار دادند، و از همان جايى كه در مقابل منبر نشسته بودند چنان غيظ و كينه از چشمانشان مى باريد و حدقه چشمشان از كينه گشاد شده بود كه هر بيننده اى مى توانست سخن دلشان و جوشش كينه آنان را از چشمانشان بخواند. گويا با چشمانشان براى آينده خط و نشان مى كشيدند و دندان تيز خود را نشان مى دادند، كه خواهيد ديد چه نقشه هايى در سر داريم و چگونه على را از اين مقام عظمى پايين مى آوريم و جاى او را غصب مى كنيم.
نكته دوم: جهانى بودن ولايت على عليه السلام
كلمه «ذِكر» دو بار در آخر سوره قلم آمده است: در جمله «سَمِعُوا الذِّكْرَ» و در جمله «ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» ، و هر دو اشاره به يك موضوع دارد و آن ولايت على عليه السلام است.
خداوند از يك سو به آنان كه با شنيدن اعلان ولايت به غيظ و غضب در مى آيند و حركات ناشايست از خود بروز مى دهند پاسخ مى دهد، كه شما را چه رسيده كه با يك مسئله جهانى مقابله كنيد و شما چه كسى هستيد كه بخواهيد نارضايتى خود را از ولايت عالمگير على عليه السلام نشان دهيد !
از سوى ديگر به مسلمانان مى فهماند كه ولايت و صاحب اختيارى على عليه السلام به شما اختصاص ندارد، بلكه مربوط به «عالميان» است. كلمه «عالَمينَ» شِبه جمع است و به معناى «الخَلْقُ كُلُّهُ» است، يعنى همه ما سِوَى اللّه را در بر مى گيرد؛ و اين به معناى صاحب اختيارى امامان عليهم السلام بر همه مخلوقات است، اعم از موجودات زنده يا غير زنده، از انسان ها گرفته تا ملائكه و جن و حيوانات و موجودات ناشناخته كرات ديگر و آنچه غير از ذات الهى وجود دارد.
اين ولايت را خدا به ائمه عليهم السلام عنايت كرده و امر ايشان درباره همه چيز نافذ است، اگر چه فرمان الهى بر ايشان و آنچه تحت امرشان است احاطه دارد.
ص: 246
تحليل دوم
جا دارد در اينجا براى تبيين كاملِ آيه «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام و عموميت صاحب اختيارى ايشان نسبت به همه مخلوقات و نيز پذيرش تكوينى مخلوقات نسبت به ولايت ايشان و اقرار بسيارى از آنها به مقام با عظمت ايشان را يادآور شويم.
در اين باره احاديثى كلّيت و عموميت ولايت ايشان را تبيين كرده است. رواياتى هم ارتباط ملائكه و جن و حيوانات و نباتات را با ولايت بيان كرده است:
مورد اول: ولايت بر همه مخلوقات
روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام، به صراحت همه جانبه بودن و شمول آن نسبت به همه مخلوقات را با عبارات مختلف و ذكر آثار آنها و كيفيت اعلان ولايت به آنها بيان نموده است. ذيلاً 10 روايت در اين زمينه مى آوريم:
1. ولايت حتى بر جمادات
امام صادق عليه السلام با استفاده از كلمه «شى ء» حتى جمادات را تحت ولايت معصومين عليهم السلام ذكر فرموده و تأكيد بر حجت بودن و عرضه ولايت بر آنها نموده است، آنجا كه مى فرمايد:
ما مِنْ شَىْ ءٍ وَ لا مِنْ آدَمِىٍّ وَ لا انْسِىٍّ وَ لا جِنّىٍّ وَ لا مَلَكٍ فِى السَّماواتِ الاّ وَ نَحْنُ الْحُجَجُ عَلَيْهِمْ، وَ ما خَلَقَ اللّه خَلْقا الاّ وَ قَدْ عَرَضَ وِلايَتَنا عَلَيْهِ وَ احْتَجَّ بِنا عَلَيْهِ. فَمُؤْمِنٌ بِنا وَ كافِرٌ وَ جاحِدٌ حَتَّى السَّماواتِ وَ الارْضِ وَ الْجِبالِ:
هيچ چيزى و آدمى و انسانى و جنّى و ملائكه آسمانى نيست مگر آنكه ما حجت هاى الهى بر آنها هستيم. خداوند مخلوقى را خلق نكرده مگر آنكه ولايت ما را بر آن عرضه كرده و به وسيله ما بر او اتمام حجت نموده است. پس گروهى به ما ايمان آورده اند و گروهى كافر و منكر شده اند، حتى آسمان ها و زمين و كوه ها.(1)
ص: 247
عوالم خبر از خلقت عوالم ديگرى ندارند، و سپس در بيان حجت بودن معصومين عليهم السلام بر همه اين عوالم چنين مى فرمايد:
انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَى عَشَرَ الْفَ عالَمٍ، كُلُّ عالَمٍ مِنْهُمْ اكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَماواتٍ وَ سَبْعِ ارَضينَ. وَ ما يَرى عالَمٌ منِهُمْ انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ عالَما غَيْرَهُمْ وَ انِّى الْحُجِّةُ عَلَيْهِمْ:
خداوند عزوجل دوازده هزار عالَم دارد، كه هر يك از آنها از هفت آسمان و هفت طبقه زمين بزرگ تر است؛ و هر يك از اين عوالم چنين مى پندارند كه خداوند عزوجل عالمى غير آنان ندارد. و من حجت بر همه آنان هستم.(1)
4. ولايت بر اهل آسمان و زمين
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره ثمره پذيرش ولايت از سوى همه مخلوقات كه ولايت بر آنها عرضه شده، ظهور خوبى ها را نتيجه قبول ولايت و ظهور بدى ها را نتيجه نپذيرفتن آن اعلام مى نمايد و چنين مى فرمايد:
انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَرَضَ وِلايَتَنا عَلى اهْلِ السَّماواتِ وَ اهْلِ الارْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ وَ الثَّمَرِ وَ غَيْرِ ذلِكَ؛ فَما قَبِلَ مِنْهُ وِلايَتَنا طابَ وَ طَهُرَ وَ عَذَبَ، وَ ما لَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ خَبُثَ وَ رَدِىَ وَ نَتِنَ:
خداوند تبارك و تعالى ولايت ما را بر اهل آسمان ها و اهل زمين از جن و انس و ميوه ها و غير اينها عرضه كرد. هر كدام كه ولايت را قبول كرد طيب و طاهر و گوارا شد، و هر كدام قبول نكرد خبيث و پست و بد بو شد.(2)
5 . ولايت بر دوازده هزار عالم
امام صادق عليه السلام درباره اينكه صاحب ولايت در يك روز به دوازده هزار عالم سر مى زند در حالى كه آنان خبر از خلقت آدم ندارند، فرمود:
ص: 249
يَسيرُ (عالِمُ الْمَدينَةِ) مِنَ النَّهارِ مَسيرَةَ الشَّمْسِ سَنَةً حَتّى يَقْطَعَ اثْنَىْ عَشَرَ الْفَ عالَمٍ مِثْلَ عالَمِكُمْ هذا؛ ما يَعْلَمُونَ انَّ اللّه خَلَقَ آدَمَ وَ لا ابْليسَ ... . مَا افْتَرَضَ عَلَيْهِمْ الاّ وِلايَتَنا وَ الْبَراءَةَ مِنْ عَدُوِّنا:
عالِم مدينه (يعنى امام صادق عليه السلام) در يك روز به اندازه مسير يك سالِ آفتاب سير مى كند، به گونه اى كه دوازده هزار عالَم را - كه مثل اين عالَم شما هستند - طى مى كند.
اهل آن دوازده هزار عالَم نمى دانند كه خدا آدم و ابليس را خلق كرده است ... . و با اين همه بر آنان جز ولايت ما و بيزارى از دشمنانمان واجب نشده است.(1)
6 . ولايت بر موجودات بدون استثنا
امام رضا عليه السلام مسئله عرضه ولايت از سوى خداوند بر همه مخلوقات را به تفصيل بيان فرموده است. در اين كلام حضرت تأكيد كرده كه اين عرضه ولايت در روز غدير انجام گرفته و چيزى از موجودات از اين برنامه استثنا نشده اند.
همچنين آثار پذيرفتن ولايت در قبول كنندگان و نيز نتايج نپذيرفتن آن از سوى منكرين را به تفصيل بيان فرموده كه در اينجا فرازهايى از روايت ذكر مى شود:
فى يَوْمِ الْغَديرِ عَرَضَ اللّه الْوِلايَةَ عَلى اهْلِ السَّماواتِ السَّبْعِ ... . ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الارَضينَ ... ، وَ عَرَضَها عَلَى الْجِبالِ ... ، وَ عُرِضَتْ فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الْمِياهِ ... ، وَ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى النَّباتاتِ ... ، ثُمَّ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الطَّيْرِ ... :
در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمان هاى هفت گانه عرضه كرد ... . سپس بر زمين ها عرضه كرد ... ، و بر كوه ها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر آب ها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر گياهان عرضه كرد ... ، و سپس در آن روز بر پرندگان عرضه نمود ... .(2)
ص: 250
دنيا براى امام مثل دو نيمه گردو حاضر است و نيازى نيست كه موجوداتِ آن بر او عرضه شوند، بلكه او در همه جوانب دنيا تصرف مى كند همان گونه كه يكى از شما از سفره غذا هر چه بخواهد بر مى دارد و چيزى از او مخفى نمى ماند.(1)
10. ولايت مانند احاطه بر كف دست
امام صادق عليه السلام ظاهر و باطن عالم را براى امام مانند كف دست توصيف كرده فرمود:
انِ الدُّنْيا عِنْدَ الامامِ وَ السَّماواتِ وَ الارَضينَ الا هكَذا - وَ اشارَ بِيَدِهِ الى راحَتِهِ يَعْرِفُ ظاهِرَها وَ باطِنَها وَ داخِلَها و خارِجَها وَ رَطْبَها وَ يابِسَها: دنيا و آسمان ها و زمين ها براى امام نيست مگر اينگونه - و حضرت با دست به كف دست خود اشاره كرد - به گونه اى كه ظاهر و باطن و داخل و خارج وتر و خشك آن را مى شناسد و از آنها آگاهى دارد.(2)
مورد دوم: ولايت بر ملائكه
در روايات صريحا آمده است كه ملائكه با سجده بر آدم در واقع بر انوار معصومين عليهم السلام كه در صلب او بودند سجده كردند و در واقع سر تسليم در برابر ولايتشان فرود آوردند.(3)
آنان همگى ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته اند، و حتى گرفتارى «فُطرُس» نيز براى توقف در ولايت بود كه پس از توبه به دست صاحب ولايت شفاى خود را باز يافت. درباره پذيرش همه جانبه ولايت از سوى ملائكه و فرمانبردارى و خدمتگزارى ايشان در محضر معصومين عليهم السلام چهار روايت به عنوان نمونه ذكر مى شود:
1. اعتقاد همه ملائكه به ولايت
امام باقر عليه السلام با يادآورى كثرت ملائكه، اعتقاد آنان به ولايت اهل بيت عليهم السلام را چنين بيان فرمود:
ص: 252
وَ اللّه انَّ فِى السَّماءِ لَسَبْعينَ صِنْفا مِنَ الْمَلائِكَةِ، لَوِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِمْ اهْلُ الارْضِ كُلُّهُمْ يُحْصُونَ عَدَدَ صِنْفٍ مِنْهُمْ مَا احْصَوْهُمْ؛ وَ انَّهُمْ لَيدينُونَ بِوِلايَتِنا:
به خدا قسم در آسمان هفتاد صنف از ملائكه هست، كه اگر همه اهل زمين جمع شوند تا يك صنف از آنان را بشمارند قادر نخواهند بود؛ و آنان به ولايت ما اعتقاد دارند.(1)
2. شرافت ملائكه با ولايت
پيامبر صلى الله عليه و آله شرافت ملائكه را به قبول ولايت دانست و در بيان آن چنين فرمود: هَلْ شُرِّفَتِ الْمَلائِكَةُ الاّ بِحُبِّها لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ قَبُولِها لِوِلايَتِهِما : آيا ملائكه جز با محبت محمد و على و قبول ولايت ايشان شرافت يافتند ؟ !(2)
3. تقرّب ملائكه با ولايت
امام صادق عليه السلام تجديد اعتقاد به ولايت نزد ملائكه را چنين توصيف فرمود: ما مِنْهُمْ (اىْ مِنَ الْمَلائِكَةِ) احَدٌ الاّ وَ يَتَقَرَّبُ كُلُّ يَوْمٍ الَى اللّه بِوِلايَتِنا اهْلِ الْبَيْتِ: احدى از ملائكه نيست مگر آنكه هر روز به وسيله ولايت ما اهل بيت به خدا تقرب مى جويد.(3)
4. ملائكه در خدمت صاحب ولايت
امام جعفر صادق عليه السلام انجام وظيفه ملائكه در ساحت قدس ولايت را چنين بيان فرمود:
ملائكه در كنار اثاث زندگى ما نازل مى شوند و بر فرش هاى ما از اين سو به آن سو مى روند، و بر سر مردگان ما شاهد و حاضر مى شوند، و اخبار وقايع را قبل از وقوع آن براى ما مى آورند، و با ما نماز مى گزارند و براى ما دعا مى كنند و بر سر ما بال هاى خود را مى گسترانند، و در هر فصلى از گياهان آن فصلِ زمين براى ما مى آورند، و از
ص: 253
آب هاى سرزمين هاى مختلف براى ما مى آورند و آن را در ظرف هاى خود مى يابيم ... .(1)
مورد سوم: ولايت بر جنّيان
جنّيان مانند انسان ها دو گروه اند: گروهى كه ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته اند و گروهى كه ولايت را نپذيرفته اند، ولى آنان كه قبول كردند در وفادارى به آن پابرجا ماندند. در اين باره احاديث و داستان هاى مفصلى آمده كه چهار نمونه ذكر مى شود:
1. پيروان اهل بيت عليهم السلام از جن
امام صادق عليه السلام فرمود: انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الْجِنِّ كَما انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الانْسِ: براى ما پيروانى از جن وجود دارد، همان گونه كه براى ما پيروانى از انسان ها وجود دارد.(2)
2. اطاعت جنّيان از مقام ولايت
امام كاظم عليه السلام اطاعت جنّيان را از مقام عصمت قوى تر از انسان ها دانسته فرمود: انَّهُمْ (اىِ الْجِنَّ) لاَطْوَعُ لَنا مِنْكُمْ يا مَعْشَرَ الانْسِ: اى انسان ها، جنّيان از شما بهتر اطاعت ما را مى نمايند.(3)
3. سؤال جنّيان از مقام عصمت
امام باقر عليه السلام درباره اينكه اجنّه براى دين نزد حضرات مى آيند فرمود: اخْوانُكُمْ مِنَ الْجِنِّ اتَوْنا يَسْتَفْتُونا فى حَلالِهِمْ وَ حَرامِهِمْ، كَما تَأْتُونا وَ تَسْتَفْتُونا فى حَلالِكُمْ وَ حَرامِكُمْ: برادران شما از جن نزد ما آمده در حلال و حرامشان از ما حكم مى خواهند، همان گونه كه شما نزد ما مى آييد و در حلال و حرامتان از ما حكم مى خواهيد.(4)
ص: 254
2. ولايت تمام عيار بر حيوانات
امام باقر عليه السلام سيطره مقام ولايت بر جزئيات مسائل حيوانات را چنين بيان مى فرمايد:
انّى لاَعْرِفُ مَنْ لَوْ قامَ عَلى شاطِئِ الْبَحْرِ لَنَدَبَ بِدَوابِّ الْبَحْرِ وَ بِأُمَّهاتِها وَ عَمّاتِها وَ خالاتِها: من كسى را مى شناسم (منظور خود حضرت است) كه اگر بر ساحل دريا بايستد موجودات دريا را با نامشان و نام مادر و عمه و خاله شان صدا مى زند !(1)
آيه «وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»(2) = آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا»(3) = آيه «هَلْ اَتى عَلَى الاِنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ لَم يَكُن شَيئا مَذكورا»
آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
اشاره
آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»(4)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام و ماجراى غدير نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 41 سوره قصص است:
ص: 256
توضيح اينكه:
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوه گر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئَمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: «اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند» .
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام، و جايگاهشان در جهنم را بيان فرمود. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلِبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش هستند، و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در ذيل تصوير اعتقادى داستان حضرت موسى عليه السلام و فرعون در قرآن آمده است، آنگاه كه آن حضرت با معجزات پروردگار نزد فرعون مى آيد و فرعون و فرعونيان او را ساحر مى پندارند و كار تا آنجا پيش مى رود كه فرعون مى گويد: «من براى شما خدايى جز خود نمى شناسم» !
البته مدعى خدايى كه پشت سر اين ادعا مى گويد: اى هامان، براى من بناى بلندى بساز كه از فراز آن تماشا كنم، تا شايد خداى موسى را ببينم ! ! اينجاست كه خداوند از فرعون با عنوان امامى ياد مى كند كه به آتش دعوت مى نمايد و در آيه بعدى مى فرمايد: «در اين دنيا لعنت در پى آنان فرستاديم» .(1)
ص: 258
4 - تحليل تاريخى
اشاره
در تحليل اين آيه تركيبى از فرعونيت و صحيفه ملعونه بايد مورد بررسى قرار گيرد، و مناسب تر از همه ترسيم مسيرى است كه از صحيفه آغاز شد و به ادعاى الوهيت فرعونى انجاميد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير امامانى را ياد مى كند كه رهبرى مردم به سوى جهنم را بر عهده دارند، و از آنجا كه تصريح به نامشان را در آن موقعيت صلاح نمى داند نكته اى را به ميان مى آورد كه جز بر اولى و دومى منطبق نيست و آن كلمه «صحيفه» است.
جالب اينكه بسيارى از مردم در اثناء خطبه منظور حضرت را از «صحيفه» متوجه نشدند و فقط خود اصحاب صحيفه از يك سو، و عده اى از اصحاب خاص پيامبر صلى الله عليه و آله - كه از ماجرا آگاه بودند - از سوى ديگر، پى به منظور حضرت بردند؛ ولى آينده هاى نزديك و دور تاريخ چنان مشت آنان را باز كرد كه بر همه معلوم شد منظور از «گروه صحيفه» كيانند و «صحيفه» چيست ؟
در اينجا چند نكته قابل ذكر است:
نكته اول: سير صعودى نفاق در آغاز اسلام
«صحيفه» به معناى نوشته، اولين و اساسى ترين پيمان نامه اى بود كه بر ضد خلافت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام امضا شد. خط فكرى اين پيمان نامه از روزهاى آغازين ظهور اسلام در مكه نشأت گرفت و عده اى با نيت هاى سوء و با طمع در آينده جامعه اسلامى به پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدند و از همان روز فكرهاى دور و درازى را در سر مى پروراندند و دائما موقعيت ها را زير نظر داشتند.
در اين باره احمد بن اسحاق قمى اين سؤال را از محضر بقيه اللّه الاعظم ارواحنا فداه پرسيد: آيا اولى و دومى به اختيار خود مسلمان شدند يا به اجبار ؟ و آن حضرت فرمود: آنان از روى طمع اسلام را پذيرفتند.(1)
ص: 259
هر روز كه اسلام پيروزى هاى جديدى به دست مى آورد انبوهى از مردم دين جديد را مى پذيرفتند، كه در ميان آنان بسيارى از دورويان بودند كه فقط در ظاهر اسلام مى آوردند.
آن دو نفر مخفيانه ارتباط خود را با منافقين قوى كردند و بدين گونه در موارد متعددى در فرامين پيامبر صلى الله عليه و آله و نظام جامعه اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته بود كارشكنى مى كردند.
هر چه به سال هاى آخر عمر حضرت نزديك تر مى شد عده منافقين بيشتر و اقدامات آنان علنى تر مى گشت و خطر آنان جدى تر احساس مى شد، تا آنجا كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سال هاى اخير حيات حضرت نازل شده است.(1)
نكته دوم: اوج نفاق در حجه الوداع
در حجه الوداع اين خط فكرى به دو دليل وارد مرحله جديد و جدى شد. از يك سو پيامبر صلى الله عليه و آله رسما نزديكى رحلت خود را اعلام فرمود كه براى منافقين به معناى فرا رسيدن زمان دقيق اجراى مقاصدشان بود. از سوى ديگر اعلان رسمى خلافت و جانشينى على عليه السلام بود كه براى آنان به عنوان زنگ خطر جدى به حساب مى آمد و ترس نقش بر آب شدن نقشه هايشان را داشتند.
اين بود كه تصميم بر رسميت دادن برنامه هاى خود گرفتند و تشكيلات بهم پيوسته منافقين را تشكيل دادند تا براى روزهاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آماده باش كامل داشته باشند.
نكته سوم: سردمداران خط نفاق و صحيفه
قبل از همه پيش از اطلاع هر شخص ديگرى، اولى و دومى بنيان اين توطئه را ريختند و بين خود هم پيمان شدند كه هرگز در پيشبرد هدف خود كوتاه نيايند و كنار
ص: 260
نكشند. هدف را هم در يك جمله حساب شده تابلو كردند كه: اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهل بيتش مستقر شود، اگر چه به ما هم نرسد.(1)
در مرحله بعد سه نفر را داخل پيمان خود نمودند. يكى ابوعبيده جراح بود كه به عنوان امين بين امضا كنندگان و ناظر بر اجراى پيمان انتخاب كردند.
ديگرى معاذ بن جبل بود كه مُهره اى با نفوذ بود و ظاهرى مقدس داشت. او را براى حل مشكل انصار در نظر گرفتند، چرا كه قريش را به راحتى مى توانستند با خود همراه كنند ولى سعد بن عباده رئيس كل انصار كسى نبود كه با ابوبكر و عمر هم پيمان شود و آنگاه ممكن بود انصار در مقابل اقدامات اين گروه مقاومت كنند و عملاً نقشه ها بر آب شود.
معاذ بن جبل به آنان گفت: شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد. من درباره انصار مشكلات را رفع مى كنم. او براى اين هدف بشير بن سعيد و اسيد بن حضير را در نظر گرفت كه هر كدام بر نيمى از انصار - يعنى دو طايفه اوس و خزرج نفوذ و حكومت داشتند - و مخفى از سعد بن عباده آنان را بر سر غصب خلافت با خود هم پيمان نمود.(2)
سومين نفرى كه ملحق شد سالم مولى ابى حذيفه بود. ورود اين شخص در پيمان آنان از آنجا آغاز شد كه جلسه مذاكره آنان در اين باره مورد استراق سمع او قرار گرفت و از آن اطلاع يافت و چون با راه آنان موافق بود صلاح ندانستند او را از خود جدا بدانند كه مبادا خبر را منتشر كند.
اين گروه پنج نفرى پس از اتمام اعمال حج، در مكه كنار كعبه جمع شدند و پيمان نامه اى را با هدف مذكور امضا كردند، و آن را داخل كعبه زير خاك پنهان نمودند تا
ص: 261
هنگامى كه در غدير پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بدانيد كه امامان دعوت كننده به آتش اصحاب صحيفه اند ! اكثريت مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، ولى در روز بيعت اجبارى بود كه همه مردم از اسرار صحيفه و سقيفه با خبر شدند و حجت بر همگان تمام شد و اساس غصب خلافت روشن گرديد.
نكته پنجم: آمادگى مردم براى اجراى صحيفه
پس از امضاى صحيفه، مهم ترين مرحله براى هدف تعيين شده گردآورى افراد لازم بود كه به عنوان لشكر ضد على عليه السلام بتواند وارد عمل شود. تشكيل اين سپاه كار مشكلى نبود، چرا كه بسيارى از تازه مسلمانان كسانى بودند كه پدران و اقوامشان در جنگ ها به دست على عليه السلام كشته شده بودند و كينه هايى از آن حضرت در دل داشتند.
از سوى ديگر عده اى از ترس شمشير و قتل مسلمان شده بودند و در دل هرگز ايمان نياورده بودند. بسيارى نيز بودند كه حوصله و تحمل عمل به دستورات اسلام را نداشتند و به بازگشت راهى كه آمده بودند تمايل داشتند.
فرهنگ جاهليت و تعصّبات خيال برانگيز جاهلى نيز ضميمه اين مجموعه بود، كه عده اى تصور مى كردند پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهد خاندان خود را بر مردم مسلط كند.
عده اى ديگر در اين فكر بودند كه اگر براى اسلام زحمتى كشيده اند پس بايد در آن سهمى داشته باشند، و افكارى از اين دست كه جوشش آن در دل هاى تازه از جاهليت بيرون آمده، غضبِ جهالت را به فوران و طمع هاى رياست را به هيجان مى آورد.
نكته ششم: صحيفه تكميلى دوم
در چنين شرايطى افراد سرشناسى كه هر يك گروهى از مردم را تحت فرمان خود داشتند به پيمان نامه مزبور فرا خوانده شدند، و خيلى سريع تر از آنچه انتظار مى رفت پاسخ مثبت دادند و در فاصله كمتر از پانزده روز از صحيفه اول، قانون نامه اساسى منافقين به عنوان صحيفه ملعونه دوم تدوين شد و در مدينه در خانه ابوبكر به امضاى 34 تن از سردمداران آنان رسيد كه عبارت بودند از:
ص: 263
ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه، اوس بن حدثان، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن اميه، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و هشت نفر ديگر.
اين صحيفه را سعيد بن عاص با توافق عده مزبور در محرم سال يازدهم هجرى نوشت و سپس آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين و ناظر خود سپردند، و او آن را به مكه برد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كرد ! متن پيمان نامه چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند.
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم.
تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است:
ص: 264
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّه أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّه وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ» : «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد !
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: «ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است» .
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد يعنى فرزند از پدر خلافت را به
ص: 265
ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ» : «با ارزش ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند» .
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است. او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است ! !
همچنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد هر كس مى خواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است.
امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند» . بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اينكه تكروى مى كند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مى كند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند. الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
5 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى
ص: 266
منافقين نوشته شد - رسما غدير انكار شده است ! جالب اينكه در اينجا بار ديگر استناد به آيه قرآن را براى اثبات ادعاى باطل به كار گرفتند و آن را دليل بر پيروى مردم از مرام سقيفه قرار دادند.
آيا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟
آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ !
اين استناد به قرآن با اين تعبير در صحيفه منعكس شد و اين آيه در متن صحيفه ملعونه دوم كه پس از غدير در خانه ابوبكر به امضاى 34 نفر رسيد آمده است. متن اين صحيفه چنين بود:
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خدا آنان را در كتاب خود به لسان پيامبرش مدح كرده است.
آنان پس از اينكه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند !
اما بعد، خداوند با منت و كَرَم خود محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاهِ خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند.
پيامبر صلى الله عليه و آله اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر صلى الله عليه و آله پيروى كنند، همان طور كه خداوند فرموده است:
ص: 267
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الاْخِرِ» : «براى شما نسبت به پيامبر پيروىِ نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» ... .(1)
اين اساسنامه سقيفه به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسل هاى آينده، با حيله گرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند و از پايه هاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنه گرى اصحاب سقيفه را مى رساند كه اين چنين آينده هاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كرده اند.
يك. سوء استفاده از عنوان مهاجر و انصار
از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كرده اند سوء استفاده شده ! گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه باخبر بوده اند.
در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار نوشته اند.
بسيار جالب است كه صحيفه اى توسط اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكرده است» ! ! آيا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ ! !
دو. استفاده از تعصبات جاهلى
گاهى از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى سوء استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مانند سلاطين مطرح كرده اند؛ در حالى كه درباره امامان عليهم السلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد.
ص: 268
گذاشتند و آن را حرام كردند !(1) آيا ادعاى خدايى عملاً بالاتر از اين مى تواند باشد ؟ آيا فرعون توانست تا چنين مراحلى پيش رود ؟
دوم. فرعونيت سقيفه در روزگار قدرت
اينها در روزهايى بود كه محتاطانه ادعاى خدايى مى كردند، و روزى كه بر كرسى قدرت تكيه زدند چنان با جهلشان بى باكانه در همه فرامين الهى با پروردگار به ضديت برخاستند كه بدعت در احكام دين را امرى عادى تلقى كردند.
در قضاوت ها، با آنكه دستور خدا روشن بود، بر خلاف آنها رفتار مى كردند.(2) حتى در مسئله ارث - كه در قرآن به تفصيل آمده - بر خلاف حكم خدا سخن گفتند.(3) اعمال اذان و وضو و غسل و نماز را تغيير دادند و در آن اضافه يا كم نمودند.(4)
معاوية بن ابى سفيان در اين باره مى گويد: چه بسيار است آنچه عمر در اين امت بر خلاف سنت پيامبر صلى الله عليه و آله بدعت گذاشت و مردم پيرو او شدند و از او پذيرفتند ... . مسايل بسيارى كه بيش از هزار باب است !(5)
ص: 272
خلاصه اينكه عملاً ادعاى خدايى را به آنجا رساندند كه هر كارى بر خلاف قرآن هم مى كردند، به جاى آنكه منقصتى براى آنان باشد به حساب فضيلت گذاشته مى شد؛ و مردم را اينگونه به تقدم خود بر خداوند قانع كرده بودند.
سوم. شكايت على عليه السلام از فرعونيت سقيفه
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: به خدا قسم، زمامداران قبل از من امور عظيمى را انجام دادند كه در آنها عمدا با پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت كردند.(1)
و نيز مى فرمايد: اولى و دومى تا آنجا مردم را به خود جلب كرده اند، كه اگر كسى از اهل حق و صدق و عالم به دستورات خدا و رسول بخواهد چيزى از بدعت هاى آنان را تغيير، دهد او را در فشار مى گذارند و به مخالفت با او برمى خيزند و از او بيزارى مى جويند و او را خوار مى كنند و از سخن حق او متفرق مى شوند. ولى اگر بدعت هاى آنان را بپذيرد و به آنها اقرار نموده و كار نيكويى جلوه دهد و به آنها اعتقاد پيدا كند، مردم او را دوست مى دارند و برايش احترام قائل مى شوند و او را فضيلت مى دهند.(2)
اين است فرعونيت در امت اسلام و ادعاى الوهيت بر مردمى جاهل كه فرعون را از خداوند تشخيص نمى دهند، و او چنان جرئتى پيدا مى كند كه بگويد: «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِى»(3) ! و آنچه من در برابر سخن خداى يكتا مى گويم درست است ! !
و از همين جاست كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: روز قيامت امت من در پنج گروه نزد من وارد مى شوند: يك دسته گروهِ فرعون امت است ... .(4)
چهار. فرعون سقيفه در برابر ابليس
معناى اين قد عَلَم كردن در برابر خدا را از اين حديث به خوبى در مى يابيم:
ص: 273
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ. وَ أَتْبَعْناهُمْ فِى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ» :
«و آنان را امامانى قرار داديم كه به آتش دعوت مى كنند و در روز قيامت كمك نمى شوند. در اين دنيا لعنتى در پى آنان فرستاديم و روز قيامت از نكوهش شدگان خواهند بود» .
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن دعا
يكى از فرازهاى دعاى بعد از نماز عيد غدير چنين است:
فَاسْأَلُكَ يا رَبِّ تَمامَ ما انْعَمْتَ عَلَيْنا ... ، وَ لا تَجْعَلْنا مِنَ الْمُكَذِّبينَ الدُّعاةِ الَى النّارِ، وَ هُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اوْلِيائهمْ مِنَ الْمَقْبُوحينَ(1):
پروردگارا، از تو كامل شدن نعمتت را بر ما مى خواهم ... ، و مرا از تكذيب كنندگانِ دعوت كننده به آتش قرار مده؛ آنان كه با اوليائشان در روز قيامت از نكوهش شدگانند.
2 - نتيجه اعتقادى
دو قسمت از آيه در دعاى مزبور با تغييرى در عبارت كه مقتضاى سياق دعا بوده آورده شده است: يكى دعوت به آتش و ديگرى بدىِ دشمنان ولايت اهل بيت عليهم السلام.
آنچه از اين فراز دعا و آيه در رابطه با غدير استفاده مى شود، موقعيت اعتقادى مخالفين ولايت نزد خداوند است. آنان كه راه ولايت على عليه السلام را كنار گذاشتند، به هر راه ديگرى كه رفته باشند - چه به جنگ ولايت آمده باشند و چه نيامده باشند - در اين آيه به دو صفت در دنيا و دو صفت در آخرت موصوف اند:
ص: 275
آيه 26 آغاز مى شود: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ ... » : «ابراهيم به پدرش و قومش گفت من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم مگر آن كه فطرت مرا به وجود آورده كه او به زودى مرا هدايت مى كند» . پس از پايان سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام، خداوند مى فرمايد: «ما آن را كلمه باقى در نسل او قرار داديم» .
3 - موقعيت تاريخى
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكم كارى و دقت بيشترى را اقتضا مى كرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
اين مهم در قالب آيه اى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليه السلام مى داند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاه ترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليه السلام به ميان مى آيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
در آخرين فرازهاى خطبه غدير كه سخن از بيعت است، پيامبر صلى الله عليه و آله با توجه دادن به اينكه بيعت غدير به معناى بيعت با همه امامان است آن را به عنوان يك دستور درباره بيعت مطرح فرموده، و قسمتى از آيه 28 سوره زخرف را شاهد آورده تا اثبات كند امامت فقط در نسل پيامبر و على عليهماالسلام خواهد بود.
از آنجا كه يك بار ديگر اين استشهاد و استناد به آيه به صورت صريح ترى در بخش دهم خطبه ذكر شده، در اينجا فقط به صورت اشاره و با تضمين «كَلِمَةً باقِيَةً» در كلام حضرت آمده است.
در طرف مقابل، قبل از همپيمان شدن و نوشتن صحيفه ملعونه، خداوند خبر آن را به پيامبرش داد. هنوز مراسم حج پايان نيافته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين پيام را از جانب درگاه
ص: 279
الهى دريافت كرد، و در حالى كه آنان سرگرم توطئه ها و نقشه هاى خود بودند حضرت از جزئيات كارشان خبر داشت.
امام باقر عليه السلام ماجراى پيمان نامه اصحاب صحيفه را بيان فرمود كه آن را در بين خود نوشتند و در كعبه بر سر آن همپيمان شدند و يكديگر را شاهد گرفتند و مُهر خود را به عنوان امضا بر آن زدند. سپس فرمود: خداوند عزوجل قبل از آنكه آنان پيمان نامه را بنويسند پيامبرش را از كار آنان باخبر كرد و درباره آن آياتى از قرآن نازل كرد.
راوى با تعجب از حضرت پرسيد: واقعا خداوند درباره اقدامات آنان آيه نازل كرد ؟ ! حضرت فرمود: كلام خداوند تعالى را نمى شنوى كه مى فرمايد: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ» : «به زودى گواهى آنان نوشته مى شود و آنان مورد سؤال قرار خواهند گرفت» ، و كلام خداوند تعالى كه مى فرمايد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزارى شما از يكديگر امروز (قيامت) فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد، و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .(1)
در روايت ديگرى امام باقر عليه السلام به جاى اين آيه، آيه ديگرى را فرمود: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «و آن (امامت) را مسئله اى باقى در نسل او قرار داد كه شايد باز گردند» .(2)
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
از آنجا كه نسل ابراهيم عليه السلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از اميرالمؤمنين عليه السلام تا حضرت مهدى عليه السلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
ص: 280
پرونده اى كه آغاز آن سيلى بر چهره ملكوتى زهرا عليهاالسلام و طناب بر حلقوم الهى على عليه السلام و شهادت محسن قلب على و زهرا عليهماالسلام است.
دنباله آن خانه نشين كردن على عليه السلام و جنگ هاى سقيفه با او در جمل و صفين و نهروان تا محراب مسجد كوفه است كه فرقِ غرقه به خون على عليه السلام شده است.
جنازه مسموم و تيرباران شده امام مجتبى عليه السلام و بدن قطعه قطعه و سر بريده حسين عليه السلام و يارانش و اسيرى زينب كبرى و اهل بيت پيامبر عليهم السلام صفحات سياه اين پرونده است كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد.
آيا پرونده اى كه چنين آغازى و ابتدائى دارد، بر عهده داشتن همه خون هاى به ناحق ريخته و همه اموال غارت شده و هر ظلمى كه زير آسمان شده برايش سنگين خواهد بود ؟
آيا روز فاطمه و حسين عليهماالسلام با هيچ روز ديگرى قابل مقايسه است ؟
آيا با سينه شكسته زهرا و حسين عليهماالسلام نوبت به حسابرسى ظلم ديگرى مى رسد ؟
آيا با هجوم به خانه بتول عذرا و خيمه زينب عليا نوبت به محاكمه غارت ديگرى مى رسد ؟
آرى، محاكمه اى طولانى با پرونده اى سياه در انتظار آنان است !
جهت سوم: غدير براى قطع اميد اصحاب صحيفه
براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مى نگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد.
اگر در غدير فقط على بن ابى طالب عليه السلام معرفى مى شد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مى گرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله كه سلاله ابراهيم اند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد.
ص: 283
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مى فرمايد: وَاللّه لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: به خدا قسم، پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليه السلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
جهت چهارم: روزگار ندامت اصحاب صحيفه
آيه ديگرى كه درباره اصحاب صحيفه نازل شده تا شايد از تصميم خود باز گردند، هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود. امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه ارتباط آن به آيات قبل را مطرح مى فرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مى فرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «امروز ديگر هيچ فايده اى برايتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد» به آل محمد عليهم السلام درباره حق آنان، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك خواهيد بود» .
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شده اند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مى فرمايد:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ»(2):
ص: 284
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مى انگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند كه هدايت يافته اند. تا هنگامى كه نزد ما مى آيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ» : «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهم السلام، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك هستيد» ؛ يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(1)
تحليل اعتقادى دوم
در حديث مذكور در تفسير آيه چهار نكته مهم در چهار فراز آن جلب توجه مى كند، كه دانستن آن درباره اصحاب صحيفه تأمين كننده يك بُعد اعتقادى است:
نكته اول: شيطانِ اصحاب صحيفه
«نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» كه در مورد اصحاب صحيفه نازل شده، به صراحت در سخن ابوبكر آمده است كه بارها اين گفته را بر فراز منبر تكرار مى كرد: انَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى، فَانِ اسْتَقَمْتُ فَاعينُونى وَ انْ زِغْتُ فَقَوِّمُونى: مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود ! اگر راه درست پيمودم مرا يارى كنيد، و اگر انحراف پيدا كردم مرا به راه درست باز گردانيد !(2)
عمر نيز شخصا به اين مسئله اقرار كرده كه منظور ابوبكر از اين «شيطان» من بودم، آنجا كه به معاويه نامه اى سِرّى مى نويسد و اسرار غصب خلافت را با او در ميان
ص: 285
مى گذارد و از جمله مى گويد: ابوبكر بر فراز منبر گفت: بدانيد كه مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود؛ و از اين شيطان غير مرا قصد نكرده بود !(1)
نكته دوم: راه اصحاب صحيفه مقابله با «صراط مستقيم»
«وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» ، اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مى گويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهم السلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مى خواهيد به آنچه ما ساخته و بافته ايم عمل كنيد !
براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانه هايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليه السلام و سنّ او و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خدا مى فرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مى كنند و نزد خود گمان مى كنند هدايت شده اند» .
نكته سوم: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر
«يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» ، به فرموده امام باقر عليه السلام منظور ابوبكر و عمر است(2) كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مى بينند از يكديگر بيزارى مى جويند. آن دو كه در دنيا نزديك ترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بئس الْقَرِينُ» هر يك ديگرى را از خود مى راند.
نكته چهارم: عذاب مشاركين صحيفه و سقيفه
«أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» ، در پايان حديث امام باقر عليه السلام خوانديم كه تابع و متبوع
ص: 286
و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجه اى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.
تحليل اعتقادى سوم
درباره مشاركت در ظلم سقيفه رواياتى وارد شده كه محدوده هاى آن را نشان مى دهد، و بايد هر مسلمانى مواظب باشد كه مبادا حركتى از او سر زند كه معنايش امضا بر صحيفه ملعونه باشد. در دعاها و زيارات ائمه عليهم السلام نيز با دقت تمام اين مسئله مورد توجه قرار گرفته، كه نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم(1):
يك. بنيان گذاران ظلم سقيفه
درباره افراد اصلىِ ظلم كه مورد تبعيت و پيروى مردم واقع شدند - با اشاره به ظلم و غصب آنان و بنيانگذار بودنشان - به عباراتى از اين قبيل بر مى خوريم:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ... .
اللهمَّ خُصَّ انْتَ اوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ لاِلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ ... .
لَعَنَ اللّه امَّةً اسَّسَتْ اساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اهْلَ الْبَيْتِ ... .
اتَقَرَّبُ الَى اللّه ... بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اسَّسَ اساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ ... .
دو. انواع پيروان ظلم سقيفه
درباره فروع ظلم وانواع پيروان و ياران دور و نزديك ظالمين، با توجه به جهت مساعدت آنان به ظلم، و شدت و ضعف عملكردشان، به عبارت هاى متفاوتى بر مى خوريم، كه در شش عنوان قابل جمع است:
1. اصل يارى و پيروى:
در مواردى با در نظر گرفتن يارى و پيروى ياران صحيفه، استفاده از كلماتى از اين قبيل به چشم مى خورد:
ص: 287
«أعوانَهُم» ، «أنصارَهُم» ، «أشياعَهُم» ، «أتباعَهُم» ، «مُساعِديهِم» ، «أوليائهُم» ، «تابِعيهِم» .
2. جهات كلى پيروى:
در مواردى جهت گيرى هاى كلى از صحيفه ملعونه، مانند اظهار محبت به آنان و تسليم در برابر امرشان و تمايل به آنان و پذيرش دين و مذهبشان به ميان آمده است؛ و كلماتى حاكى از اين مفاهيم به كار گرفته شده است:
مُحِبّيهم: دوستانشان، مَواليهم: ولايتمدارانشان، الْمُسَلِّمين لاَمْرِهم: تسليم شوندگان در برابر اوامرشان، الْمائِلين الَيْهم: متمايلين به سوى آنان، الْمُبايِعين لَهُم: بيعت كنندگان با آنان، مَنْ والاهُم: كسانى كه ولايت آنان را پذيرفته اند، مَنْ مالَ الَيْهم: كسانى كه به آنان توجه دارند، مَنْ حَذا حَذْوَهم: كسانى كه پا جاى پاى آنان مى گذارند، مَنْ سَلَكَ طَريقهم: كسانى كه راه آنان را مى پيمايند، مَنِ اتَّبَعَ امْرَهم: كسانى كه اوامر آنان را پيروى مى كنند، اهْل مَذْهَبِهم: اهل مذهب آنان.
3. صف آرايىِ اتباع:
در مواردى صف آرايىِ اتباع صحيفه در برابر اهل بيت عليهم السلام و مخالفت آنان با ايشان و خوار كردن و ظلم به آنان و غصب حقوقشان و انكار ولايتشان، و حتى قتل آنان و جنگيدن با ايشان و مباح شمردن خون و حرمتشان، و نيز دور كردن ايشان از مقامشان و زمينه سازى براى دشمنانشان مطرح شده است. در اين موارد با ارجاع ضمير به اهل بيت عليهم السلام عباراتى از اين قبيل به كار رفته است:
مُخالِفيهِمْ: مخالفين آنان، خاذِليهِمْ: خوار كنندگانشان، ظالِميهِمْ: ظلم كنندگان به ايشان، قاتِليهِمْ: قاتلينشان، المُتابِعينَ عَدُوَّهَمْ: پيروان دشمنانشان، ناصِرى عَدُوِّهِمْ: يارى كنندگان دشمنانشان، غاصِبيهِمْ: غصب كنندگان مقام آنان، جاحِدى وِلايَتِهِمْ: منكرين ولايت آنان، المُظاهِرينَ عَلَيْهِمْ: همدست شوندگان بر ضد آنان، مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا: كسانى كه رايت جنگ در برابر ايشان برافراشتند، الْحادينَ عَنْهُمْ: اعراض
ص: 288
كنندگان از اهل بيت عليهم السلام، مُنازِليهِمْ: درگير شوندگان با آنان، دافِعيهِمْ عَنْ مَقامِهِمْ: كسانى كه آنان را از مقامشان دور كردند، مُزيليهِمْ عَنْ مَراتِبِهِمْ: كسانى كه آنان را از رتبه بلندشان كنار زدند، الْمُمَهِّدينَ لأعْدائِهِمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِهِمْ: كسانى كه با آماده سازى شرايطِ جنگ با ايشان زمينه را براى دشمنانشان مهيا كردند، الْقاعِدينَ مَقْعَدَهُمْ: كسانى كه در جايگاه آنان نشستند، مَنِ اسْتَحَلَّتْ دِمائَهُمْ: كسانى كه خون آنان را حلال شمردند، مَنِ اسْتَباحَ حَريمَهُمْ: كسانى كه حريم آنان را مورد هجوم و تاراج قرار دادند.
4. اصول اعتقادى منحرف:
در موارد ديگرى سخن از پايه هاى اعتقادى اصحاب صحيفه به ميان آمده، كه مطالبى از قبيل پذيرفتن دين صحيفه و دعوت به آن و پذيرش منصب هاى دنيوى كه در سايه صحيفه به دست مى آيد، و ايجاد شك و شبهه درباره كفر اصحاب صحيفه از جمله آنهاست. در اين باره كلمات زير جلب توجه مى كند، كه ضمير در آنها به دشمنان اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
مَنْ دانَ بِقَوْلِهِمْ: كسانى كه به سخن آنان اعتقاد داشته باشند، مَنْ دَعا الى وِلايَتِهِمْ: كسانى كه مردم را به ولايت آنان دعوت كنند، مَنْ تَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ: كسانى كه طبق بدعت هاى آنان به رياست دست يابند، مَن شَكَّ فى كُفْرِهِمْ: كسانى كه در كفر آنان شك كنند.
5 . رضايت قلبى به ضلالت:
در مواردى حتى رضايت به گفتار و كردار اصحاب صحيفه الحاق به آنان حساب شده است، و عبارات دقيقى در بيان انواع رضايت قلبى نسبت به اعمال آنان ذكر شده، كه از نمونه هاى آن عمل به روش هاى اصحاب صحيفه و اظهار رضايت به گفتار و كردار آنان و رضايت به قتل اهل بيت عصمت عليهم السلام و تصديق حكم هاى صادره از سوى پيروان صحيفه است؛ و در قالب عبارات زير ذكر شده كه ضماير به اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
ص: 289
از آيه اول فقط قسمت وسط آن شاهد قرار گرفته و از آيه دوم قسمت آخر آن در كلام حضرت تضمين شده، و اين هر دو در كنار تعيين وظيفه مردم در گفتار و اقرارشان طبق رضاى الهى آورده شده است.
طبق دو نسخه، دنباله آيه سوره ابراهيم يعنى جمله «فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» آمده، كه طبق اين نقل فقط به اين آيه استشهاد شده است. يادآور مى شود استناد به آيه سوره آل عمران در بخش 6 خطبه به طور مفصل صورت گرفته آست.
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت قرآنى دو آيه مزبور متفاوت است:
آيه سوره ابراهيم عليه السلام به دنبال آيه معروف «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِى لَشَدِيدٌ» است، كه از حضرت موسى عليه السلام نقل مى كند: اگر همه مردم هم كافر شوند خداوند غنى است.
آيه سوره آل عمران در ذيل آياتى مربوط به تشجيع اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى جهاد است تا آنجا مى رسد كه اگر آن حضرت از دنيا رفت مؤمنين نبايد از راه خود باز گردند و اگر كسى باز گردد به خدا ضررى نزده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
از مجموع موقعيت آيه ها در قرآن و در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چند نكته به عنوان تفسير
آيات استفاده مى شود:
نكته اول: غدير يعنى اعتقاد به خواسته خدا
پيامبر صلى الله عليه و آله با جمله «قُولُوا ما يَرْضَى اللّه بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ» قبل از ذكر اين آيه، مى فهماند كه بيعتِ الهىِ غدير به معناى ايمان و اعتقاد به خواست خداوند است، نه اينكه اگر مردم خواستند قبول كنند و اگر نخواستند قبول نكنند؛ و اگر اكثريت قبول كردند تثبيت شود و اگر نپذيرفتند كنار گذاشته شود. آيه مزبور كه پشت سر اين عبارت آمده در واقع با اين جمله تفسير شده است.
ص: 296
استفاده از آخر اين آيه در چنين موقعيت حساسى از خطبه كه در واقع مسك الختام آن است، به معناى ارتباط مستقيم آيه با مسائل سقيفه است؛ و بازگشت مردم از ولايت كه در اين آيه «انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» لقب گرفته در آن آيه با عنوان «إِنْ تَكْفُرُوا» به ميان آمده است.
كفر و ارتدادى كه در طول تاريخ صدها بار در برابر فرامين الهى صورت گرفته و امت هاى بسيارى به چنين جسارت هايى در برابر ذات الهى دست يازيده اند. كثرت جمعيت و اتحادشان بر باطل، نه نشان كفر را از پيشانى آنان پاك مى كند و نه پرچم ارتداد را از دوششان بر مى دارد، و نه در اعتقاد صحيح مؤمنين خللى وارد مى كند.
همچنين به آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ»
آيه «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ»(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در بخش يازدهم و پايانى خطبه غدير و پس از بيعت گرفتن زبانى از حاضرين، ثمره آن را به نفع خود مردم اعلام كردند. سپس بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورد:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» :
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست» .
ص: 298
از جمله سخنان آنان اين بود كه گفتند: او را نمى بينيد كه چشمانش چگونه مى گردد ؟ گويا ديوانه است !
و سخن ديگرشان اين بود كه گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ: به پسرعمويش مغرور شده است، و منظورشان نسبت دادن جنون به حضرت بود كه در آغاز بعثت نيز كفار جاهليت چنين نسبتى به حضرت مى دادند؛ و هدف ديگرشان بازگرداندن امر الهى ولايت به تعصبات جاهلى بود.
خداوند با فرستادن آيات اول سوره قلم كه مقرون به قسم است، اين نسبت ها را فورا رد كرد و ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله را از آن برى اعلام كرد. امام صادق عليه السلام درباره نزول اين آيات در چنان موقعيتى مى فرمايد: هنگامى كه دستور ولايت على عليه السلام نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله او را به اين مقام منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. در آن لحظه يك نفر گفت: لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ: به اين جوان مغرور شده است !
خداوند متعال اين آيات را نازل كرد: «ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ . ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» :
«ن. قسم به قلم و آنچه مى نگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بى منت است. و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مى بينى و آنان هم مى بينند كه كداميك از شما مغرور شده ايد» .(1)
در حديث ديگرى آن لحظه با دقت بيشترى مشخص شده و مى فرمايد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، يك نفر از ميان مردم گفت: به پسرعمويش مغرور شده است. در آن هنگام اين آيه نازل شد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» .(2)
ص: 300
امام باقر عليه السلام ضمن توضيح آيات، جزئيات بيشترى از اين ماجرا را بيان مى فرمايد:
هنگامى كه آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(1) نازل شد، يكى از منافقين با اشاره به پيامبر صلى الله عليه و آله به ديگرى گفت: ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٌ وَ قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ، وَ لَوْ قَدَرَ انْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ: چشمانش را نمى بينيد كه در گردش است ؟ گويا ديوانه است، و او به پسر عمويش مغرور شده است ! چه خبر است كه بازوى او را بلند مى كند ؟ ! و اگر بتواند او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد اين كار را مى كند.
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ، و مردم متوجه شدند كه قرآن بر آن حضرت نازل شده است. لذا ساكت شدند و حضرت چنين قرائت فرمود: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» ؛ كه منظور گفته منافقى بود كه نسبت جنون به حضرت داد. «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بى منت است» ؛ به خاطر آنچه درباره على تبليغ نمودى. «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ» .(2)
در اين روايت زمان وقوع اين رفتار منافقين مقارن نزول آيه اكمال ذكر شده، و قبلاً بيان شد كه نزول اين آيه مقارن با اعلان ولايت و پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » بوده است.(3)
در حديثى ديگر نكات بيشترى به ضميمه تفسير آيه هشتم سوره قلم به چشم مى خورد:
ص: 301
هنگامى كه قريش اعلام تقدُّم و عظمت على عليه السلام از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند سخن ناروا درباره على عليه السلام بر زبان آورده چنين گفتند: محمد به على مغرور شده است ! ! خداوند تعالى چنين نازل كرد: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ» كه اينها قسمى است كه خداوند بدان ها سوگند ياد كرده است. اى محمد «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ... » .
تا آنجا كه مى فرمايد: «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» : «پروردگار تو آگاه تر است به كسانى كه از راه او گمراه شدند» ، و آنان كسانى بودند كه سخن ناروا را گفتند، «وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» : «و او به هدايت يافتگان داناتر است» ؛ يعنى على بن ابى طالب عليه السلام.(1)
نكته اى كه خداوند نخواسته مخفى بماند معرفى منافقينى است كه آن نسبت هاى ناروا را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند. آنان كسى جز ابوبكر و عمر نبودند، و تيرى كه با نزول آن آيات بر قلب آنان اصابت كرد چنان در خاطرشان ماند كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
روزى عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام برخورد و از آن حضرت پرسيد: يا على، از تو به من خبر رسيده كه آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ، بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» را به من و رفيقم تأويل مى كنى ؟ !(2)
2 - تحليل اعتقادى
اشاره
آنچه از دقت در شأن نزول اين آيات به عنوان تفسير آن مى توان استفاده كرد چهار نكته است:
اول: استفاده منافقين از حربه هاى جاهليت
اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنونده اى را مبهوت مى كرد - نسبت جنون به پيامبر صلى الله عليه و آله مى دادند. اكنون نيز آنان كه در صدد بازگرداندن
ص: 302
قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقا همان كلمات را به كار مى بردند و به آن حضرت نسبت جنون مى دادند !
دوم: پاداش ابلاغ عظيم ترين رسالت
آيه «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» دقيقا در مقابل آيه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1) است. يعنى: اى پيامبر، همان گونه كه اگر ولايت على را ابلاغ نكرده بودى رسالت خدا را نرسانده بودى، اكنون كه اين مهم را به انجام رساندى نزد خداوند اجر و پاداشى بى منت خواهى داشت.
سوم: ابلاغ رسالت در سايه اخلاق عظيم
آيه «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» كه اشاره به اخلاق و مدارا و صبر پيامبر صلى الله عليه و آله است، وقتى در ضمن آيات مربوط به غدير و تحركات منافقين قرار مى گيرد، معناى دقيق ترى را نشان مى دهد. آن نكته ظريف اين است كه يكى از علل و رموز اجراى دقيق و بى شائبه برنامه مفصل غدير، اخلاق عظيم و تحمل بيش از حدّ پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر ناهنجارى ها و جسارت ها و تحركات مغرضانه منافقين بود.
چهارم: راه على عليه السلام راه خداست
راه غدير راه خداست كه در آيه هشتم با كلمه «سَبِيلِهِ» از آن ياد شده است. آنان كه از راه غدير و ولايت گمراه شدند نيز با كلمه «من ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» تعبير شده است. اين بدان معنى است كه فقط دشمنى با على عليه السلام شرط انحراف نيست؛ بلكه نپذيرفتن راه آن حضرت - كه همان ولايت و صاحب اختيارى بلافصل او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است عين گمراهى و ضلالت از راه خداست.
همچنين برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد
ص: 303
جهت سوم: انكار ولايت كفر است
انكار ولايت على عليه السلام و مخالفت با آن حضرت فقط گناه نيست، بلكه سركشى از امر پروردگار و تجاوز از حد و مساوى با كفر است، چرا كه صريحا مى فرمايد: اگر با على مخالفت كنيد با عذابى كه براى كافرين آماده شده معذب خواهيد شد. همچنين آيه «عَذابا نُكْرا» را مى آورد كه آغاز آن «عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها» است، و اين بدان معنى است كه ضديت با على عليه السلام مساوى با كفر است.
در اين باره احاديث بسيارى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده كه اين فراز غدير را تبيين مى نمايد:
1. از آنجا كه على بن ابى طالب عليه السلام «امامٌ مِنَ اللّه» است، پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله در حديثى مى فرمايد: ما آمَنَ بِاللّه مَنْ انْكَرَكَ(1): كسى كه تو را انكار كند به خدا ايمان نياورده است.
2. در حديثى ديگر مى فرمايد: ما آمَنَ بى مَنْ انْكَرَكَ(2): كسى كه تو را انكار كند به من (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) ايمان نياورده است.
3. در جاى ديگر نه تنها ايمانِ منكرِ على عليه السلام را قبول ندارد، كه او را كافر مى داند و مى فرمايد: كَفَرَ مَنْ انْكَرَكَ(3): هر كس تو را انكار كند كافر شده است.
4. حديث جامع ترى چنين مى فرمايد: مَنْ انْكَرَ امامَةَ عَلِىٍّ بَعْدى كانَ كَمَنْ انْكَرَ نُبُوَّتى فى حَياتى، وَ مَنْ انْكَرَ نُبُوَّتى كانَ كَمَنْ انْكَرَ رُبُوبِيَّةَ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ(4): هر كس امامت على را بعد از من انكار كند مانند كسى است كه نبوت مرا در زمان حياتم انكار كرده باشد، و هر كس نبوت مرا انكار كند مانند كسى است كه ربوبيّت پروردگارش را منكر شود.
ص: 310
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله، آيه 112 سوره انعام است:
«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ» :
«اينگونه است كه براى هر پيامبرى دشمنى از انس و جن قرار مى دهيم كه به يكديگر سخنان زينت شده را از روى غرور الهام مى كنند و اگر پروردگار تو بخواهد نمى توانند آن را انجام دهند پس آنان را با افترائشان به حال خود واگذار» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير آيه 112 سوره انعام: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لَكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» را در كلام خود آورد و فرمود: دشمنان امامان، سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطين اند، و سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند:
الا انَّ اعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ اخْوانُ الشَّياطينَ، يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا:
بدانيد كه دشمنان ايشان سُفهاى گمراه و برادران شياطين اند، كه سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.
ص: 312
از سفاهتشان است، آنگاه است كه بر هم زنندگان نظامِ سراسر مصلحتِ الهى را بى عقل ترين و سفيه ترين مردم خواهيم دانست.
در مقابل كسانى را كه اوامر پروردگارشان را بالاترين خير و مصلحت تلقى مى كنند و اين نكته را از عمق جان درك مى كنند و براى فرار از آن به هزار حيله متوسل نمى شوند، عاقل ترين مردم دنيا خواهيم شناخت.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: هَيْهاتَ ! لَوْ لا التُّقى لَكُنْتُ ادْهَى الْعَرْبِ(1): اگر تقوى مانع نبود من زيرك ترين عرب بودم.
اين كلام بدان معنى است كه مردان خدا مصلحت خود و ديگران را در سايه اوامر و نواهى خدا و زير مجموعه آن مى دانند، و گرنه فكر بشر براى دست يافتن به آنچه بخواهد مى تواند راه هاى متعددى پيدا كند.
در حديث ديگرى معاويه را از زيركانى معرفى نمود كه با توسل به حيله و هتك ارزش ها به اهداف خود مى رسند. در اين باره فرمود: به خدا قسم معاويه باهوش تر از من نيست، ولى او حيله مى كند و هتاكى مى نمايد، و اگر نبود كه از مكر و حيله اعراض دارم من از زيرك ترين مردم بودم.
ارتباط شيطان با اينگونه زيركى كه از راه مكر و حيله است و بايد به جاى عقل نام سفاهت بر آن گذاشت، در حديث امام صادق عليه السلام به خوبى ترسيم شده است:
پرسيدند: عقل چيست ؟ فرمود: آنچه خدا با آن پرستيده مى شود و بهشت كسب مى شود. پرسيدند: پس آنچه در معاويه بود ؟ ! فرمود: تِلْكَ النَّكْراءُ وَ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ، وَ هِىَ شَبيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ(2): آنچه در معاويه بود زيركى و شيطنت بود كه شباهت به عقل دارد، ولى عقل نيست.
ص: 315
نكته سوم: سخنان فريبنده شياطين امت
برنامه شيطانى گمراه كنندگان امت، در عبارتى همه جانبه با دقت تمام به تصوير كشيده شده است: «يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» . اين جمله سه نقطه مهم از روش هاى مكر و حيله اهل سقيفه را خاطر نشان كرده است: با غرور و تكبر، سخنان فريبنده، به يكديگر خبر رساندن.
يك. غرور
از آنجا كه گمراه كنندگان به فتنه گرى و زيركى خود از يك سو، و نجابت و تقواى مؤمنين از سوى ديگر اطمينان دارند، برنامه هاى خود را با غرور كامل و سينه سپر كرده دنبال مى كنند.
دو. سخنان فريبنده
ابزار كار اغوا كنندگان مردم، كلمات ظاهرفريب است كه با آن ساده لوحان را گول مى زنند و قلوب آنان را در چنگ خود مى گيرند، و اهداف باطل خود را با سخنان حق به جانب و به ظاهر زيبا در فكر مردم اشراب مى كنند و جاى مى دهند.
در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله معجزات آن حضرت را سحر تلقى كردند و اين فكر را تا بعد از شهادت حضرتش پى گرفتند، به طورى كه عمر بارها معجزات اميرالمؤمنين عليه السلام را صراحتا به عنوان «سحر بنى هاشم» مطرح مى كرد !(1)
همچنين آن حضرت را به عنوان كسى كه در بين اهل بيتش شخصيت بزرگى است و بقيه ارزشى ندارند مطرح كردند و دومى بود كه گفت: ما مَثَلُ مُحَمَّدٍ الاّ كَنَخْلَةٍ نَبَتَتْ فى كُناسَةٍ(2): مثل محمد نيست مگر مثل درخت خرمايى كه در زباله دانى روييده باشد ! !
ص: 317
در صلح حديبيّه، عمر با فرصت طلبى كامل فرياد بر آورده بود: لا نُعْطِى الدَّنِيَّةَ فى دينِنا: در دينمان خوارى را نمى پذيريم ! ! در حالى كه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان اين صلح با مشركين را صادر فرموده بود.(1)
آنان در غدير تمام توان خود را در سخن پردازىِ باطل به كار گرفتند و مى خواستند با استفاده از مسائل تحريك كننده عواطف و تعصب ها و با مسخره كردن حقايق، مردم را از دريافت عظمت آنچه در مراسم سه روزه وجود داشت غافل كنند و احساسات مردم را بر ضد آن تحريك كنند.
گاهى توجه او به فاميل را عَلَم مى كردند و مى گفتند: او به پسر عمويش مغرور شده است؛ و يا مى گفتند: كار پسر عمويش را عجب محكم مى كند؛ و يا مى گفتند: اگر مى توانست مثل كسرى و قيصر عمل مى كرد.(2)
گاهى با ترفند شيرين كارى، تعيين اميرالمؤمنين عليه السلام را يك امر شخصى جلوه مى دادند و در حضور حضرت مى پرسيدند: آيا اين مسئله از طرف خداست يا از پيش خود مى گويى ؟ و در مواردى در غياب حضرت مى گفتند: اين هرگز امر خدا نيست و از پيش خود سخن مى گويد !
گاهى با سخنان مزوِّرانه اى كه شبيه مسخره بود، پيشنهاد شركت ديگران در خلافت را مى دادند، و حتى درخواست مى كردند كه همه قبايل به نوبت در آن شريك باشند، و اينگونه طمع مردم را تحريك مى كردند.
اين روندِ به كارگيرىِ «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» ادامه يافت تا پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حساب شده ترين كلمات براى پايمال كردن حق اهل بيت عليهم السلام به كار گرفته شد:
ابتدا مسئله «جمع نشدن نبوت و خلافت در اهل بيت واحد» را پرورش دادند.
ص: 318
سپس خون هاى بدر و احُد و خيبر و غير آن را در گوش مردم خواندند.
بعد از آن جوان بودن على عليه السلام را براى مردم جلوه دادند.
در مرحله بعد شركت همه در خلافت را به ميان آوردند.
آنگاه قبيله گرايى و مسئله مهاجر و انصار را مطرح كردند و به رخ كشيدن سوابق را وسيله اى براى نيل به اهدافشان قرار دادند.
آنگاه كه فدك را غصب كردند از يك سو دست به دامان «ارث نگذاشتن انبياء» شدند، و از سوى ديگر صرف درآمد فدك در راه رزمندگان را مطرح كردند. آنان غصب فدك را به گونه اى جلوه دادند كه مردم غصب فدك را به حساب تقدس آنان و احياى حق از بين رفته مسلمانان بگذارند.
روندِ استفاده از سخنان ظاهرفريب در طول تاريخ از سوى دشمنان آل محمد عليهم السلام ادامه داشته، و هميشه به عنوان ابزارى قوى در پايمال كردن حقوق ايشان بوده است.
هارون در برابر قبر پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه از آن حضرت عذرخواهى مى كرد كه مجبور است حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را به خاطر اختلاف انداختن بين مردم از مدينه بيرون برد و زندانى كند ! ؟
سپس مأمون با عنوان وليعهدى امام رضا عليه السلام را به مرو دعوت كرد، تا هم نزد مردم خود را متمايل به اهل بيت عليهم السلام نشان دهد، و هم آن حضرت را در تبعيد و تحت نظر داشته باشد، و هم مخفيانه دست به كار توطئه شهادت حضرت باشد. اينها همه سفيهان گمراه كننده اى هستند كه با «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» اهداف باطل را پيگيرى كرده اند.
سه. يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ
براى آنكه هدف از دست نرود و اهل باطل تجمع و همبستگى را حفظ كنند، اين دشمنان ائمه عليهم السلام كه با سخنان به ظاهر زيبا وارد معركه مى شوند، سعى در ابلاغ آن به همه همدستان و طرفداران و هواداران خود در گستره مكان و زمان دارند.
ص: 319
در زمان خود افرادى را در هر زاويه از زواياى اجتماع مسلمين به كار مى گيرند تا مغز مردم را به سوى هدف با سخنان فريبنده سوق دهند. براى آينده زمان هم عهدنامه هايى به يادگار مى گذارند و احاديث جعلى و تحريف شده اى را در فرهنگ مردم جاى مى دهند، كه پيروانشان خط شوم آنان را تشخيص دهند و رهگيرى نمايند و از خط باطل آنان منحرف نشوند.
آيه «وَ كُلَّ شَىْ ءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ»(1) = آيه «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْ ءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ»
آيه «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها ... »(2) = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»
آيه «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ ... »(3) = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»(4)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند» .
ص: 320
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آل عمران و آيه 58 سوره اسراء، هشدار بعدى گول نخوردن از گرايش اكثريت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «و لقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ» و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسل هاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مى افتند.
آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مى فرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» :
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ، وَ اللّه ُ لَقَدْ اَهْلَكَ الاَوَّلينَ، وَ هُوَ مُهْلِكُ الاْخِرينَ. قالَ اللّه ُ تَعالى: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» :
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ ... » : «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مى كنيم. واى بر مكذبين در آن روز» .
به بيان ديگر:
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به
ص: 321
اين مسئله در آيات بسيار زيادى جلوه گر است كه در تعدادى از آنها از معناى جمله چنين استفاده اى مى شود، ولى حدود 90 آيه به صراحت تمام مطلب را به ميان آورده است. در اينجا با دسته بندى موضوع مربوط به اكثريت در آنها دوره كاملى از آيات قرآن در اين باره تقديم مى گردد:
يك. نفى اصل اكثريت
9 آيه از قرآن به صورت اساسى مسئله اكثريت را از زير سؤال برده است. اين آيات از جهات فراگيرى مسئله اكثريت را به محاصره در آورده و مُهر بطلان بر آن زده است. در مواردى اصل امكان رويكرد اكثريت به سوى حق و ايمان را زير سؤال مى برد، كه انبيا عليهم السلام را هم از تحقق آن عاجز مى داند: «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ»(1): «اكثر مردم اگر چه تواى پيامبر تلاش كنى و دلت هم بخواهد مؤمن نيستند» ! !
در موردى ديگر تابع اكثريت شدن را باعث مستقيم گمراهى مى داند و مى فرمايد: «إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِى الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللّه»(2): «اگر از اكثريت كسانى كه روى زمين هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا گمراه مى كنند» .
در آيه اى ديگر در برابر اكثريت مى ايستد و عظمت ظاهرى آنان را در هم مى شكند و مى فرمايد: «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ»(3): «اگر شما و همه كسانى كه روى زمينند كافر شوند خداوند بى نياز و سپاس شده است» .
در نقطه اى ديگر از قرآن تعجب از سقوط اكثريت را بى جا مى داند و مى فرمايد: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ»(4): «خبيث و پاكيزه مساوى نخواهند بود اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وادارد» !
ص: 325
با اين برنامه گسترده الهى، در قرآن 14 آيه به صراحت اكثريت را «غير مؤمن» مى خواند، و در 8 آيه عنوان «كفر» را به جاى ايمان به اكثريت نسبت مى دهد.
در آياتى «ناس» يعنى «مردم» را موضوع قرار مى دهد و مى فرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»(1): «اكثر مردم ايمان نمى آورند» ، و گاهى با ضمير جمع مى آورد: «أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»(2)، و گاهى قالب سخن را بدين گونه تغيير مى دهد: «وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ» .(3)
در آياتى از قرآن نيز «اقليت» را موضوع قرار مى دهد و مى فرمايد: «فقَلِيلاً ما يُؤْمِنُونَ»(4) و يا «قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ»(5) و يا با ظرافت بيشترى مى فرمايد: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاًّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»(6): «سپس به حق پشت كرديد مگر عده كمى از شما در حالى كه اعراض كننده بوديد» .
در مواردى اظهار ايمان اكثريت را پوچ مى شمارد و مى فرمايد: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّه إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(7): «اكثر آنان به خدا ايمان نياورده اند مگر آنكه مشرك هستند» ، و در مواردى ديگر صراحتا به اكثريت نسبت شرك مى دهد: «كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ» .(8)
همچنين آياتى از قرآن اكثريت را در معرض كفر قرار مى دهد و مى فرمايد: «أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ»(9): «اكثر آنان كافر هستند» ؛ و گاهى اين كفر را جهت مى دهد: «وَ إِنَّ
ص: 327
در بعضى موارد جهت علمى فاصله داشتن اكثريت از حق را چنين بيان مى كند: «وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاّ ظَنّا و إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا»(1): «اكثر مردم جز گمان را تابع نمى شوند و گمان در رسيدن به حق هيچ نفعى ندارد» .
در مواردى هم بسيارى از گمراه كنندگانِ مردم را از همين دريچه مى نگرد: «وَ إِنَّ كَثِيرا لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ»(2): «بسيارى از مردم با آراء بدون علم خود ديگران را گمراه مى كنند» .
چهار. نفى اكثريت در عقل و قدرت فكر
اگر علم و آگاهى در تشخيص حق ارزش دهنده است، بدون شك عقل و فكر درست كه پردازنده علم و تحليل كننده آن است، در درجه مقدم آن قرار دارد. خداوند در اين باره آيات بسيار شديد اللحنى فرموده كه عمق مسئله اكثريت را براى ما روشن مى سازد.
در آياتى از قرآن تعقّل نكردن را مطرح كرده و فرموده است: «أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ»(3): «اكثريت مردم تعقل نمى كنند» . در بعضى از آيات اين معنى با تعبير غفلت آمده و فرموده است: «إِنَّ كَثِيرا مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ»(4): «بسيارى از مردم از آيات ما غافلند» ، كه مى توان منظور از آن را تفكر و تعقل نكردن دانست.
در موردى ديگر خوش بينى نسبت به اكثريت را مؤاخذه مى كند و آنان را در حد چهار پايان پايين مى آورد، و چنين تعبيرى در قرآن چشم و گوش انسان را باز مى كند كه مبادا با خيالات واهى درباره اكثريت خود را تباه كند. مى فرمايد: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ
ص: 329
أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً»(1): «يا گمان مى كنى اكثر مردم مى شنوند يا تعقل مى كنند اين اكثريت نيستند مگر مانند چهار پايان بلكه از آنان هم گمراه ترند» .
در آيه اى ديگر واهمه جهنم رفتن اكثريت را از ذهن ها پاك مى كند و چنان صريح اين مسئله را با علل آن مطرح مى كند كه خاطر هر انسانى آسوده شود:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيرا مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها، أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(2):
«ما بسيارى از جن و انس را براى جهنم خلق كرديم اينان قلب هايى دارند كه با آنان درك نمى كنند و چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آن نمى شنوند اينان مانند چهار پايانند بلكه گمراه تر اند» .
و اين چنين صراحت هاى قرآن بيدار باش دائمى ماست كه روز قيامت با وجود چراغ هاى خطرى مانند اين آيات، هيچ عذرى درباره پيروى كوركورانه از اكثريت پذيرفته نخواهد شد.
پنج. نفى اكثريت در تقوى
پس از مرحله فكر و تعقل و اعتقاد، نوبت به عمل مى رسد. خداوند هنوز اين اكثريت را رها نكرده، و در تقوى و مراعات فرامين الهى آنان را عقب مانده و آلودگان به گناه معرفى مى كند، و از اين جهت نيز سلب اعتماد از آنان را اعلام مى نمايد.
در مواردى از قرآن قلّت مؤمنين را در برابر كثرت فاسقين چنين بيان مى كند: «مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ»(3): «عده اى از آنان مؤمن اند و اكثر آنان فاسقند» ؛
ص: 330
و گاهى با ظرافت بيشتر بى مسئوليتى اكثريت را به ميان مى آورد و مى فرمايد: «وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ فاسقين»(1): «اكثر آنان را داراى عهد و پيمان و مسئوليت نيافتيم و اكثرشان را فاسق يافتيم» .
در مواردى فرموده: «كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ»(2): «بسيارى از آنان فاسق اند» ، و گاهى كلمه «ناس» را به كار برده و فرموده: «إِنَّ كَثِيرا مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ» .(3) مسئله فسق و بى تقوايى اكثريت در موردى با عنوان «اسراف» آمده كه مى فرمايد: «ثُمَّ إِنَّ كَثِيرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ»(4): «بعد از آن بسيارى از آنان در زمين اسراف كار شدند» .
در آيه اى ديگر «شتاب به سوى گناه» درباره اكثريت مطرح شده و مى فرمايد: «تَرى كَثِيرا مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الاْءِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ»(5): «مى بينى بسيارى از آنان را كه به انجام گناه و دشمنى و خوردن مال ناشايست شتاب مى ورزند» .
در آيه اى هم عنوان «سوء عمل» درباره اكثريت آمده است: «مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ»(6): «عده اى از آنان امت ميانه رو هستند و آنچه بسيارى از آنان انجام مى دهند زشت است» .
و در آيه اى مسئله «دروغ» درباره اكثريت مطرح شده است: «أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ»(7): «اكثر آنان دروغگويند» .
ص: 331
اينگونه است كه خداوند ما را از پيروى اكثريت كه فاسق اند بر حذر داشته و گناهكاران را بى ارزش تر از آن دانسته كه عده اى دنيا و آخرت خود را بر تابعيت از آنان استوار كنند.
شش. نفى اكثريت در شكر و قدردانى از خدا
اكثريت از نظر خداوند تا آنجا سقوط مى كند كه خداوند آنان را كفران كننده نعمت ها معرفى مى كند، كه قدر الطاف الهى را نمى دانند و با خداوند روى خوش ندارند. چنين اكثريتى براى بندگان خدا دلسوز نخواهند بود و پيروى از آنان قدردانى از قدر ناشناس است.
در قرآن در مواردى «ناس» مطرح شده و مى فرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ» .(1) و در مواردى مى فرمايد: «أَكْثَرَهُمْ لا يَشْكُرُونَ» .(2) و در جايى ديگر مى فرمايد: «وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ»(3): «اكثر آنان را شكرگزار نمى يابى» .
در آيه اى هم كفران نعمت را به ميان مى آورد و مى فرمايد: «فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاّ كُفُورا»(4): «اكثر مردم جز كفران نعمت را نپذيرفتند» .
تا اينجا روشن شد كه مسئله اكثريت در قرآن چه اصالتا و چه به اعتبار عللى كه ممكن است به آن ارزش دهد مانند ايمان، آگاهى، تعقل و تفكر، تقوى و شكر گزارى، از نظر خداوند و آنچه در كتاب مباركش فرموده نه تنها ارزشى ندارد، بلكه مورد نكوهش و توصيفِ منفى نيز قرار دارد.
لازم به يادآورى است كه در تعدادى از موارد ذكر شده از قرآن كلمه «اكثر» به كار رفته و در موارد ديگرى «كثير» استفاده شده است. واضح است كه «اكثر» به تناسب
ص: 332
از همه عجيب تر اينكه با ديدن آثار عذاب هم عقب نشينى نكرده اند و آنقدر اصرار ورزيده اند كه عذاب الهى بر سر آنان نازل شده و نابودشان كرده است.
اين سابقه اكثريت در امم گذشته، اطمينان خاطر مى آورد كه اصلاً درباره اكثريت بايد محتاطانه و با حالت حذر و ترس از گمراهى نگاه كرد، و اين گذشته شرم آور در همه امت ها را هميشه بايد مد نظر داشت.
مورد اول: سوء سابقه اكثريت به طور كلى
در سوره عنكبوت آمارى كلى از اين سوء سابقه «اكثريت» ارائه مى دهد و مى فرمايد:
«فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِبا وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا»(1):
«بر عده اى از آنان سنگ فرستاديم، و عده اى را صيحه آسمانى فرا گرفت و عده اى ديگر را در زمين فرو برديم و گروهى ديگر را غرق كرديم» .
مورد دوم: مخالفت اكثريت با ذكر نام پيامبرانشان
در تاريخ هر يك از پيامبران نيز اين مخالفت اكثريت در قرآن با جزئياتش ترسيم شده كه ذيلاً به ترتيب ارائه مى شود:
اكثريت قوم نوح عليه السلام
درباره حضرت نوح عليه السلام اقليتى كه به اندازه يك كشتى بودند نجات يافتند و آن خلق عظيم با مخالفت خود هلاك شدند:
«وَ نُوحا إِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ. وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ»(2):
ص: 334
«و آنگاه كه نوح از قبل ما را خواند و ما او را اجابت نموديم و از آن گرفتارى عظيم او و اهلش را نجات داديم. و او را براى نجات از قومى كه آيات ما را تكذيب مى كردند يارى كرديم آنان قوم بدى بودند و ما همه آنان را غرق كرديم» .
اكثريت قوم ابراهيم عليه السلام
حضرت ابراهيم عليه السلام در مقابل قومى قرار مى گيرد كه بت پرستند و يك تنه در برابر آن اكثريت متفق مى ايستد و سخن حق خود را مى گويد و از اقليت بودن خود نمى هراسد: «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِى بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ»(1): «آنگاه كه ابراهيم به پدر و قومش گفت من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم» .
اكثريت قوم لوط عليه السلام
قوم حضرت لوط عليه السلام او را در شديدترين تنگناها قرار دادند و با جرئت به كار خود مشغول شدند تا جايى كه او را تهديد به اخراج كردند: «قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ»(2): «گفتند اى لوط اگر بس نكنى از اخراج شوندگان خواهى بود» .
آنگاه عذاب الهى براى اكثريت حتى همسر لوط ، و اقليتى كه از آن نجات يافتند را چنين ترسيم مى كند: «كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ. إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِبا إِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ»(3): «قوم لوط انذار كنندگان را تكذيب نمودند. ما بر آنان سنگ فرستاديم مگر خاندان لوط كه هنگام سحر آنان را نجات داديم» .
اكثريت قوم صالح عليه السلام
درباره حضرت صالح عليه السلام منظره عجيبى است، چرا كه آنچه خدا از آنان خواسته بود نه تنها اعمال روزمرّه زندگى نبود بلكه دستورى بود كه منفعتش به همه آن اكثريت مى رسيد: شترى كه يك روز تمام آب نهر را مى نوشيد و به همه مردم شير مى داد.
ص: 335
مى بينيم كه اكثريت حتى در چنين مواردى قابل اعتماد نيستند و بر مخالفت با خداوند متحد مى شوند اگر چه به ضرر دنيايشان باشد: «فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها»(1): «پيامبر خدا را تكذيب كردند و شتر را كشتند خداوند هم به خاطر گناهشان عذاب را بر آنان نازل كرد و با خاك يكسانشان نمود» .
اكثريت قوم شعيب عليه السلام
قرآن درباره حضرت شعيب عليه السلام و دلسوزى او و بى اعتنايى مردم مى فرمايد:
«وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْبا ... وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ ... وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْبا وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا. وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دِيارِهِمْ جاثِمِينَ»(2):
«به سوى شهر مدين برادرشان شعيب را فرستاديم ... اى قوم ضديت با من شما را به آنجا نكشاند كه آنچه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد به شما هم اصابت كند و قوم لوط هم از شما فاصله چندانى ندارند ... آنگاه كه عذاب ما آمد شعيب و كسانى را كه ايمان آورده بودند با رحمت خود نجات داديم. و صيحه ظالمين را گرفت و در ديار خود به طور ناگهانى هلاك شدند» .
اكثريت قوم الياس عليه السلام
حضرت الياس عليه السلام را جز گروهى كه به خالص شدگان تعبير شده اند، نپذيرفتند:
«وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ . إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ . أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ . اللّه رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ . فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ . إِلاّ عِبادَ اللّه الْمُخْلَصِينَ»(3):
ص: 336
«الياس از پيامبران بود. به قوم خود گفت آيا تقوى پيبشه نمى كنيد. آيا بُت بعل را صدا مى زنيد و خداى احسن الخالقين را رها مى كنيد. اللّه پروردگار شما و پدران قبل شماست. اما او را تكذيب كردند و آنان احضار خواهند شد. مگر بندگان خالص خداوند» .
اكثريت قوم موسى عليه السلام
حضرت موسى عليه السلام مسايل مختلفى با قوم خود داشت كه آنان در هر يك سقوط ارزش اكثريت را بيشتر به نمايش مى گذاشتند، تا آنجا كه به مردم فرمود:
«يا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِى وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّى رَسُولُ اللّه إِلَيْكُمْ»(1): «اى قوم چرا مرا اذيت مى كنيد در حالى كه مى دانيد من فرستاده خدا به سوى شمايم» !
يكى از آن مراحل حساس اين بود كه بعد از آن همه تلاشِ حضرت موسى عليه السلام براى ساختار اعتقادى بنى اسرائيل، به مجرد مشاهده بت پرستان تقاضاى بت كردند ! !
«وَ جاوَزْنا بِبَنِى إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلها كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»(2):
«بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم آنان به قومى رسيدند كه در برابر بتان كُرنش مى كردند گفتند اى موسى براى ما هم خدايى (بُتى) قرار ده همان گونه كه آنان بت هايى دارند فرمود شما قومى هستيد كه جهل مى ورزيد» .
مسئله عجل و سامرى مرحله عجيب ترى بود كه نشان داد مردم با غيبت پيامبرانشان چگونه باطن خود را بروز مى دهند و اين اكثريتِ به ظاهر تسليمِ اوامر خدا و رسول، چگونه به طور ناگهانى به كفر باز مى گردند.
ص: 337
«وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ، أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً، اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمِينَ»(1):
«قوم حضرت موسى بعد از رفتن او به كوه طور از زينت هاى خود گوساله بيجانى كه صدايى داشت براى پرستش انتخاب كردند آيا نمى بينند كه با آنان سخن نمى گويد و آنان را به راهى هدايت نمى كند آن گوساله را برگزيدند در حالى كه با اين اقدامشان ظلم كردند» .
مى بينيم كه خداوند به تعمدِ آن اكثريت در رجوع به بت پرستى و جهالت و عدم تفكر و تعقلشان در چنين انتخابى و نهايتا به ظالم بودنشان در چنين حركتى تصريح مى فرمايد. آنگاه بى اعتنايى اين اكثريت را به يادآورى هاى جانشينِ حضرت موسى عليه السلام چنين بيان مى كند:
«وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِى وَ أَطِيعُوا أَمْرِى. قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى»(2):
«هارون قبلاً به آنان گفت اى قوم شما گول گوساله و سامرى را خورديد و پروردگار شما رحمن است. تابع من باشيد و امر مرا اطاعت كنيد. گفتند همچنان در برابر آن كرنش خواهيم كرد تا موسى به نزد ما باز گردد» .
عكس العمل پيامبرى كه هرگز انتظار نداشت اكثريت مردم با غيبت چند روزه او اينچنين بيراهه روند و سر از غليظ ترين نوع آن يعنى بت پرستى در آورند، در قرآن خواندنى است:
«وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفا قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِى مِنْ بَعْدِى، أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ، وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ»(3):
ص: 338
«آنگاه كه موسى با غضب و تأسف به نزد قوم خود بازگشت گفت بعد از من چه بد رفتار كرديد آيا براى عذاب پروردگارتان عجله داشتيد آنگاه حضرت موسى الواح را به سويى انداخت و سر برادرش را گرفته (به عنوان مؤاخذه) او را به سوى خود مى كشيد» .
از اين عجيب تر پاسخ هارون است كه اكثريت او را تنها گذاشتند و تصميم به قتل او گرفتند، و اين نشانه كمال بى اعتمادى به اكثريت است. يعنى حضرت موسى عليه السلام با توجه به اينكه اكثريت ايمان دارند و اگر هم مشكلى پيش آيد همان اكثريت لااقل به فاصله چهل روز مى توانند هارون را كمك كنند تا او باز گردد با مردم خداحافظى كرد و به كوه طور رفت. آيا احتمال مى داد همه او را تنها بگذارند ؟ آيا احتمال مى داد حتى تصميم به قتل او بگيرند ؟
قرآن اين صحنه را از قول هارون چنين نقل مى كند: «قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِى فَلا تُشْمِتْ بِىَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(1):
« (هارون) گفت اى پسر مادرم اين قوم مرا خوار كردند و ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند پس دشمنان را بر من شاد مكن و مرا با قوم ظالم قرار مده» .
اكثريت قوم عيسى عليه السلام
درباره حضرت عيسى عليه السلام عبارت لطيفى در قرآن آمده كه وقتى از اكثريت نااميد شد در پى گردآورى اقليتى برآمد:
«فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّه»(2): «آنگاه كه حضرت عيسى از آنان احساس كفر نمود فرمود چه كسى در راه خدا ياور من مى شود حواريون گفتند ما ياوران خداييم» .
ص: 339
مورد سوم: مخالفت اكثريت با ذكر نام آنها
در مواردى از قرآن به جاى نام پيامبران در معرفى ملت ها، نام خود اقوام و گروه ها آمده است.
اكثريت قوم ثمود
درباره «قوم ثَمود» همه را به كفر نسبت مى دهد و استثنايى هم نمى كند و مى فرمايد: «أَلا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْدا لِثَمُودَ»(1): «بدانيد كه قوم ثمود به پروردگارشان كافر شدند، دور باشند قوم ثمود» .
اكثريت قوم عاد
درباره «قوم عاد» - كه همان قوم حضرت هود هستند - همه آنان را به انكار آيات الهى و سرپيچى از رسولان خدا و پيروى از جباران نسبت مى دهد و مى فرمايد: «وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ»(2): «و قوم عاد آيات پروردگارشان را انكار كردند و از رسولانش سرپيچى نمودند و از دستور هر جبار عنيدى پيروى نمودند» .
در موردى ديگر برخورد جاهلانه آنان با پيامبران و سپس نزول عذاب الهى را چنين ترسيم مى نمايد:
«وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ ... قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَأْفِكَنا عَنْ آلِهَتِنا ... فَأَصْبَحُوا لا يُرى إِلاّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ»(3): «به يادآور برادر قوم عاد (يعنى حضرت هود عليه السلام) را كه قوم خود را ترسانيد ... گفتند آيا آمده اى ما را از اعتقاد به خدايانمان برگردانى ... عذاب الهى چنان بود كه صبح كردند در حالى كه فقط خانه هاى بى صاحبشان ديده مى شد و ما اينگونه قوم مجرم را جزا مى دهيم» .
ص: 340
اكثريت اصحاب رسّ
در آيه اى «اصحاب رَسّ» را با اقوام ديگرى بدون استثنا تكذيب كنندگان پيامبرشان معرفى مى كند: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ» .(1)
اكثريت اصحاب ايكَة
در آيه اى ديگر «اصحاب ايْكَه» را كه قوم حضرت شعيب بودند و مستحق انتقام الهى شدند، معرفى مى كند: «وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ»(2): «اصحاب ايكه از ظالمين بودند و از آنان انتقام گرفتيم» .
اكثريت قوم تُبَّع
در آيه اى «قوم تُبَّع» را كنار «اصحاب الايْكة» با كلمه «كلّ» مى آورد و همه آنان را مستحق عذاب مى شمارد: «وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ»(3): «اصحاب ايْكَه و قوم تُبَّع هر يك پيامبران را تكذيب كردند و وعده عذاب را سزاوار شدند» .
اكثريت اصحاب حِجر
در آيه ديگرى «اصحاب حِجر» چنين مطرح شده اند: «وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ ... فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ»(4): «اصحاب حِجر پيامبران را تكذيب كردند ... صبح هنگام صيحه آنان را در گرفت» .
در آيه اى اكثريت عظيم يهود و نصارى به عنوان تكرار كنندگان كفر امت هاى قبل معرفى شده اند: «قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّه وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّه ذلِكَ قَوْلُهُمْ
ص: 341
بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّه أَنَّى يُؤْفَكُونَ»(1): «يهوديان مى گويند عُزَير پسر خداست و مسيحيان مى گويند مسيح پسر خداست اين گفتار علنى آنان است كه در اين گفته به سخن كافران قبل شباهت دارند خدا آنان را بكشد كه تا كجا دروغ مى پردازند» .
تا اينجا با مرورى بر تاريخ انبياء عليهم السلام و امت هايشان معلوم شد كه هميشه اكثريت قريب به اتفاق و در مواردى همه مردم بدون استثنا به مخالفت با نمايندگان خداوند برخاسته اند، و اينگونه سقوط ارزش چنين مردمى تا آنجا پيش رفته كه نه تنها خداوند نظر رحمت خويش را از آنان برداشته، بلكه بر آنان غضب كرده، و در اين غضب بر تنبيه آنان اكتفا نفرموده و عنوان «انتقام» را مطرح كرده، و در يك زمان كوتاه همه آنان را نابود كرده و زمين را از لوث وجودشان پاك نموده است.
حتى قوم حضرت يونس عليه السلام با آن حضرت به مخالفت پرداختند و اين ضديت چنان فراگير شد كه از سوى خداوند تهديد به عذاب شدند، و باز در برابر حق مقاومت كردند تا آثار عذاب ظاهر شد.
آنان همه مراحل امت هاى گذشته را پيمودند، و فقط اين سعادت را داشتند كه با ديدن آثار عذاب دست از كفر خود برداشتند و ايمان آوردند و خداوند هم عذاب را باز پس فرستاد:
« ... إِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ»(2): « ... مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده را از آنان بر طرف كرديم» .
دو. اكثريت در تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله
تاريخ زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله را به دو فاصله زمانى مى توان تقسيم كرد: قبل از هجرت و بعد از آن.
ص: 342
اكثريت قبل از هجرت
در دوران قبل از هجرت مسلمانان در اقليت و دشمنان حضرت در اكثريت بودند. اذيت و آزار آنان هم قدرتمندانه صورت مى گرفت و بارها تا حد قتل حضرت پيش رفت. اقليت مسلمانان هم شكنجه مى شدند و برخى به شهادت مى رسيدند، تا آنجا كه همگى در «شِعب ابى طالب» سه سال زندانى شدند و آن سختى ها را تحمل كردند.
اكثريت كافر و جاهل نهايتا در «دار الندوة» تصميم دسته جمعى بر قتل آن حضرت گرفتند و حضرت ناچار به هجرت شد و مسلمانان هم در پى آن حضرت به مدينه آمدند.
در اين دوران اقليتى مسلمان در برابر اكثريتى كافر بودند و با ضميمه اكثريت جهان آن روز كه شامل بت پرستان ساير كشورها و مسيحيان و يهوديان مى شد، مسلمانان در برابر آنان عددى به شمار نمى آمدند. بنا بر اين، در آن مرحله اكثريت مخالف راه حق خداوند بود.
اكثريت بعد از هجرت
مرحله دوم پس از هجرت آن حضرت است كه دو جلوه از اقليت و اكثريت طى آن خود را نشان داد:
دشمنان خارجى پيامبر صلى الله عليه و آله: دشمنان دست اندر كار حضرت كه ابتدا بت پرستان بودند، كم كم يهود و نصارى را هم در برگرفت و همه بر ضدّ آن حضرت متحد شدند و او را تكذيب نمودند.
جنگ هاى بدر و احد و خندق و حنين لشكركشى بت پرستان بود، و در خيبر جنگ يهوديان نيز بدان افزوده شدند. گروهى ديگر نصاراى نجران بودند كه با آن جمعيت عظيم جزيه را پذيرفتند ولى سخن حق را نپذيرفتند با آنكه مسئله مباهله نيز مطرح شد. از آخرين جنگ هاى حضرت جنگ موته با روميان بود كه اكثريت مسيحى بودند.
ص: 343
روزگار ده ساله بعد از هجرت، دائما در گير و دار اين جنگ ها و چندين جنگ كوچك تر سپرى شد، و دورانى بود كه حضرت با اقليت خويش به جنگ اكثريت مى رفت، و در واقع اين اكثريت بودند كه براى نماينده خدا روز آرامى باقى نگذاشتند.
اگر در كنار اين اكثريتِ به جنگ برخاسته با پيامبر صلى الله عليه و آله اكثريت انسان هاى روى زمين در آن زمان را يعنى رومِ مسيحى و ايرانِ زرتشتى و هند و چينِ بت پرست را اضافه كنيم معلوم مى شود مسلمانان هنوز در اقليتى كوچك در برابر اكثريتى عظيم بودند، و اين مرحله نيز بيدارباشى براى درك بى ارزشى اكثريت است.
دشمنان داخلى پيامبر صلى الله عليه و آله: بُعد ديگر مسئله، تقسيم داخلى مسلمانان از نظر اقليت و اكثريت بود. هر چه تعداد مسلمانان رو به كثرت مى نهاد مؤمنين واقعى در اقليت قرار مى گرفتند و منافقين و سست اعتقادان اكثريت را تشكيل مى دادند، و روز به روز انسجام بيشترى بر ضد خدا و رسولش مى يافتند، به گونه اى كه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله نفاق بسيارى از آيات قرآن و حتى يك سوره كاملِ آن را به خود اختصاص داد.
حدود 50 آيه قرآن در 12 سوره - كه همه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه نازل شده اند - درباره منافقين و برنامه ها و رفتار و كردارشان است و در 15 آيه عنوان «نفاق» و «منافق» ، رسما مطرح شده(1) و يك سوره كامل نيز به نام «منافقين» نام گذارى شده است.
در اين آيات به باطن كثيف آنان كه كفر محض و ضديت با خدا و رسول و دين الهى است تصريح گرديده و دو رو بودن آنان در گفتار با جمله «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ»(2) برايشان نشانى هميشگى اعلام شده است.
ص: 344
مى آمدند، و از اين حقيقت بزرگ پس از شهادت حضرتش آنگاه پرده برداشته شد كه به نصرت طلبى بزرگ نماينده خداوند يعنى على و زهرا عليهماالسلام پاسخ منفى دادند و آنان را تنها گذاشتند.
اكثريت منافق هنگام شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اين مشكل در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله تا آنجا پيش رفته بود كه حضرت براى اعلام ولايت و خلافت بعد از خود در غدير احساس خطر جدى مى كرد و اين خطر را صراحتا مربوط به حضور منافقين مى دانست، چنانكه در آغاز خطبه غدير با تصريح به اين اقليت و اكثريت فرمود:
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ ايُّهَا النّاسُ، لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ وَ كَثْرَةِ اذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّى سَمُّونى اذُنا وَ زَعَمُوا انّى كَذلِكَ ... :
اى مردم، من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و كثرت منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را توصيف كرده كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است؛ و همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آنجا كه مرا «اذُن» (گوش كننده بر هر حرفى) ناميدند و گمان كردند كه من چنين هستم ... .
مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله هفتاد روز به رحلت خود مانده، متقين را در اقليت و منافقين را در اكثريت معرفى مى كند؛ و اين بزرگ ترين هشدار براى مسلمانانى است كه پيامبرِ خود را در احساس خطر مى بينند.
ص: 346
سه. اكثريت در تاريخ امامان عليهم السلام
با زمينه اى كه در تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شد، فصل آغازين دوره امامت از همان لحظات اول با اكثريتى قاطع بر ضد آن مقام عظمى خود نمايى كرد. خلافت راستين حتى نتوانست چند ساعتى بدون قد برافراشتن مخالفينش وجود داشته باشد، و آنان كه اعلام ضديت با امامان منصوب شده خداوند نمودند، از همان لحظات اول اكثريت قريب به اتفاق را تشكيل دادند !
اكثريت در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام
اين ضديت با همه آنچه در تاريخ انبيا عليهم السلام و حتى پيامبر صلى الله عليه و آله تجربه شده بود فرق داشت. اين بار اكثريت به خانه امامت هجوم آوردند و دَرِ آن را از جا كندند و آتش در آن به پا كردند و بانوى برگزيده بهشت را به شهادت رساندند. آنگاه اين اكثريت به دشمنى و مخالفت با امام منصوب شده الهى اكتفا نكردند كه طنابى بر گردن او انداخته براى بيعت با غاصبين حقش بردند، و با شمشيرهاى آخته او را تهديد به قتل و وادار به چنين بيعتى نمودند.
بيست و پنج سال اين اكثريت رو به افزونى نهاد و آن اقليت همچنان در اقليت ماند؛ تا روزى كه با على بن ابى طالب عليه السلام بيعت كردند باز هم از او خواستند تابع اكثريتى باشد كه در طول 25 سال قوام يافته و منسجم تر شده بود و معاويه اى به عنوان رهبر از پيش تعيين شده مواظب آنان بود !
على عليه السلام كه نمى توانست چنين باشد آنچنان مورد بى مهرى قرار گرفت كه پنج سال خلافتش درگير سه جنگ جمل و صفين و نهروان شد و در همان حال از سوى اكثريت اصحاب خود خون دل مى خورد و تهديد مى شد.
اكثريت در زمان امام مجتبى عليه السلام
با پايان روزگار دلخون كننده اكثريت مردم با خليفه الهى على بن ابى طالب عليه السلام، اكثريتى بزرگ تر تشكيل شد كه رياستشان با معاويه بود. چه خون ها كه از طرفداران خليفه اللّه بر زمين ريخته شد و چه خونجگرها كه امام منصوب شده الهى امام
ص: 347
بانوان حريم الهى حتى به نام انسانيت مورد عواطف اكثريت قرار نگرفتند و صداى العطش آنان را نشنيده گرفتند، نداى «انْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا احْرارا فى دُنْياكُمْ» را نيز زير پا گذاشته مظاهر حيا و عفت و عصمت را در شهرهاى خود به اسيرى بردند، و محو شدن نام خدا را از صفحه زمين با سر بريده امام حسين عليه السلام به همه نشان دادند ! !
جشن اكثريت در دمشق
جشنِ غلبه اكثريتى بى دين و خالى از انسانيت و ضد خدا و هواپرست با شعار «لا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ» در دمشق برگزار شد و با جسارت به سر بريده پيام آور قرآن از كربلا تا دمشق، و نوشيدن شراب و بازى با قمار، بى ارزشى اكثريت را الَى الابَد بر همگان معلوم ساختند و نشان دادند كه هر چه اكثريت منسجم تر و متشكل تر باشد غير قابل اعتمادتر است.
بر همه معلوم شد كه اكثريت با خدا كارى ندارد، و كارشان به جايى مى رسد كه اصلاً خدايى را قبول ندارند تا پيامبرى فرستاده باشد و امامى بعد از او تعيين كرده باشد تا مردم با او كار داشته باشند ! !
اكثريت در 245 سال امامت
دوران خلافت بنى اميه و بنى عباس دنباله اين مسير بود كه نيازى به تلاش بيشتر براى انحراف اكثريت نبود. سيل بنيان كَن ضلالت و گمراهى چنان غالب بود كه هر لحظه انتظار بلاى الهى مى رفت. ولى از آنجا كه خدا اين امت را مرحومه اعلام كرده عذاب دنيوى امت هاى گذشته را نازل نمى كند، ولى پرونده چنين اكثريتى در محكمه عدل الهى مفتوح است.
آنچه در اين دوران 245 ساله امامت تا آغاز غيبت صغرى درباره اقليت و اكثريت مشهود است نمايانگر اكثريت گمراه در دو جهت است: يكى اكثريت غير مسلمان كه تعدادشان چندين برابر مسلمانان بود، و ديگرى اكثريت مسلمانان گمراه كه تعدادشان در مقابل شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام چندين برابر بود.
ص: 349
كه در آن نه تنها اكثريت مانند امت هاى گذشته گمراهند، كه اين مسئله به عنوان يك مبناى ضد خدا در موارد بسيارى از دين بر عليه فرامين الهى مورد استفاده قرار خواهد گرفت و كم كم صورت تدوين يافته اى به خود مى گيرد و دستورالعمل نسل هاى بعدى مى شود.
در اين قسمت از بحثِ تفسيرى آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» كه در خطبه اقتباس شده، به تجزيه و تحليل علمى مسئله «اكثريت» در 5 عنوان مى پردازيم، تا اين پايه اعتقادى را با الهام از غدير بر صفحه دل خود بنگاريم، و با قلبى مطمئن از اقليت بودن خود و اكثريت مخالفينِ امامت ائمه عليهم السلام نهراسيم.
تحليل اول: علل گرايش به اكثريت
بايد اذعان داشت كه توجه به اكثريت بين عموم مردم هميشه گرايش ذاتى نيست و تمايل به اكثريت در افراد مى تواند علل متفاوتى داشته باشد كه گاهى يكى از آنها و گاهى دو يا چند مورد با هم جمع مى شود.
يك. تبليغ و سوق ديگران
در بسيارى از موارد گرايش به اكثريت در اثر سوق دادن ديگران است. يعنى با بزرگنمايى خيالى اكثريت كه دستمايه هاى اوليه آن را دارد به راحتى مى توان مردم را درباره آن قانع كرد و به سمت آن سوق داد، در حالى كه اين سوق دادن اكثرا به حساب گرايش خود مردم گذاشته مى شود. به خصوص اگر ابزار تبليغاتى در دست گروهى باشد سرعت اين عمل چند برابر مى شود.
دو. واهمه از اشتباه اكثريت
شكى نيست كه مسئله «اكثريت» همان نقطه ضعفى است كه فكر و قلب ساده انديشان را به خود مشغول مى نمايد. گاهى واهمه اينكه فكر اين همه انسان چگونه ممكن است اشتباه كند، و گاهى اين استنباط كه ارزش عقل هاى مجموع اكثريت از عقل هاى اقليت بيشتر است در هر اجتماعى كشش به اكثريت را ايجاد مى كند.
ص: 351
سه. همرنگى با جماعت
درباره بسيارى از مردم نيز اين مطلب صادق است كه فرصتى براى فكر كردن و تشخيص دادن و تصميم گرفتن ندارند، و همرنگ جماعت شدن را به عنوان آسان ترين راه انتخاب كرده اند، بدون آنكه دغدغه اى از عاقبت آن داشته باشند، چنانكه قرآن در مواردى به پيروى اينگونه گروهى از پدرانشان اشاره مى كند: «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»(1): «ما پدران خود را بر دينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم» .
چهار. حفظ منافع
در كنار اين گروه هايى كه خود به سوى اكثريت مى روند، بسيارى نيز از ترس مخالفت و يا ترس از دست دادن منافع خود در صورت مخالفت، و يا حتى حوصله مخالفت نداشتن و در مواردى به بهانه حفظ وحدت، پا بر روى حق مى گذارند و تابع اكثريت مى شوند، و در اين پيروى تا آنجا پيش مى روند كه سخن دل خود را هم فراموش مى كنند و در اثر مرور زمان اعتقاد اصيل خود را از دست مى دهند، و لفظا و معنا تابع اكثريت مى شوند.
پنج. تعصبات قومى
بايد در نظر داشت كه جوامع مختلف در شرايط متفاوت، مسايل خاصى مانند تعصبات قومى دارند كه در اثر آنها نيز گرايش به اكثريت در جامعه ايجاد مى شود. مهم اين است كه جذب اكثريت شدن دلايل بسيارى مى تواند داشته باشد كه اكثر اين علل ارزش علمى و عقلايى ندارند، و از همين ديدگاه نظريات چنين اكثريتى نيز بى ارزش خواهد بود.
از همين جنبه است كه در چند آيه مسئله نادانى و ناآگاهى و تعقل نكردن درباره اكثريت مطرح شده و فرموده: «أكثَرُهُم لا يَعْلَمُونَ»(2) و «أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ» .(3)
ص: 352
اگر در روايات اهل سنت مرورى داشته باشيم رواياتى در ارزش دادن به اكثريت با عبارت هاى مختلف كه گاهى تا حد افراط است به چشم مى خورد. جا دارد قبل از ريشه يابى، نمونه هايى از آنها را ذكر كنيم(1):
1. يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَةِ: دست خدا با جماعت و اكثريت است.
2. الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ: اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است.
3. انَّ امَّتى لا يَجْتَمِعُ عَلَى ضَلالٍ: امت من بر گمراهى متحد نمى شوند.
4. اتَّبِعُوا السَّوادَ الاعْظَمَ: پيرو اكثريت باشيد.
5 . مَنْ شَذَّ شَذَّ الَى النّارِ: هر كس از اكثريت جدا شود به سوى آتش رفته است.
6 . انَّ الشَّيْطانَ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ يَرْكُضُ: شيطان به همراه كسى كه از اكثريت جدا شود مى دَوَد.
7. مَنْ خَرَجَ عَنِ الْجَماعَةِ قَيْدَ شِبْرٍ فَقْد خَلَعَ رِبْقَةَ الاسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ: هر كس به اندازه يك وجب از مسير اكثريت خارج شود، قلاده اسلام را از گردن خويش خارج ساخته است.
8 . مَنْ شَذَّ عَنِ الْجَماعَةِ فَاقْتُلُوهُ: هر كس از اكثريت جدا شد او را بكشيد.
9. مَنْ رَاى مِنْ اميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ، فَانَّهُ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ شِبْرا فَماتَ فَمَيْتَةُ جاهِلِيَّةٍ: هر كس از امير خود چيزى ديد كه او را خوش نيامد بر آن صبر كند، چرا كه هر كس يك وجب از اكثريت جدا شود، اگر بميرد مرگ او بر جاهليت است.
ص: 355
البته امثال اين روايات در كتب اهل سنت بسيار است، و در منابع متعدد حديثى خود نقل كرده اند و در بحث هاى مربوط به خلافت به آنها استدلال نموده اند.
آنچه بسيار جلب توجه مى كند ريشه اين روايات در صحيفه دوم است كه غاصبين خلافت در مدينه با حضور سى و چهار نفر از منافقين تهيه كردند و آن را اساس نامه دائمى سقيفه قرار دادند.
واقعا جاى تعجب دارد كه همين روايات عينا در آن صحيفه ديده شود، به اضافه اينكه جهت گيرى آن و هدفى كه از تحريف آن در نظر بوده نيز صراحتا به رشته تحرير درآمده باشد. جالب تر اينكه ارزش خود صحيفه نيز بر اكثريت و اتفاق آراء مستند شده است.
عين عبارات مربوط به «اكثريت» در صحيفه اى كه در خانه ابوبكر تنظيم شده چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اصْحابِ مُحَمَّدٍّ رَسُولِ اللّه مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الانْصارِ ... . اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ انْ اجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى امْرِهِمْ، وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ الَى الاسْلامِ وَ اهْلِهِ عَلى غابِرِ الايّامِ ... .
... وَ مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ، فَانَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلامَّةِ؛ وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّه: مَنْ جاءَ الى امَّتى وَ هُمْ جَميعٌ فَفَرَّقَهُمْ فَاقْتُلُوهُ، وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ، فَانَّ الاجْتِماعَ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ، وَ لا تَجْتَمِعُ امَّتى عَلَى الضَّلالِ ابَدا، وَ انَّ الْمُسْلِمينَ يَدٌ واحِدَةٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ، وَ انَّهُ لا يَخْرُجُ مِنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ الاّ مُفارِقٌ وَ مُعانِدٌ لَهُمْ وَ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اعْدائَهُمْ، فَقَدْ اباحَ اللّه وَ رَسُولُهُ دَمَهُ وَ احَلَّ قَتْلَهُ ... (1):
اين نوشته اى است كه اكثريت از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن اتفاق كرده اند ... . همگى بعد از آنكه آخرين فكرهاى خود را جمع كرده و درباره
ص: 356
در آخرين مرحله براى آنكه اكثريت در برابر خلاف ها و جنايت هاى غاصبين به اقليت ملحق نشوند، آنان را امر به صبر و سكوت و دم بر نياوردن مى كند و دليل آن را بر هم نخوردن اجتماع مسلمين مطرح مى نمايد و براى تحكيم اين صبر آنان را به مرگ جاهلى تهديد مى كند !
همه اين ترفندها به خاطر آن است كه مسئله «اكثريت» از يك مسئله فكرى به يك ابزار حكومتى تبديل شده است. با اذعان كامل مى توان گفت: غاصبين خلافت هرگز به پايه هاى اعتقادى مردم نينديشيده اند تا اساسى براى آن بگذارند، بلكه براى باز گرداندن مردم به جاهليت و تخريب بنيادهاى اعتقادى كه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله پايه گذارى شده بود، اينگونه دست به دامان «اجماع» و «اكثريت» و «اتفاق مسلمين» شده اند.
همان گونه كه به عنوان ابزارى براى سركوفت بر مؤمنين حقيقى و سوژه دادن به دست اكثريتى منحرف، تهديداتى را به صورت تبصره و ضميمه به اصل مسئله «اكثريت» افزوده اند، و با همين گرزهاى ظالمانه صدها سال، طرفداران امامت ائمه عليهم السلام را به بهانه بر هم زدن اجتماع مسلمانان و خروج از اكثريت و تكروى به شهادت رساندند يا به زندان انداختند و يا تبعيد نمودند و يا مجبور به فرارشان كردند.
نكته سوم: ولايت رمز اتحاد و اكثريت مشروع
بر فرض صحت همه روايات ذكر شده از جهت سند و متن، آيا پيامبرى كه اين همه به فكر اتحاد جامعه مسلمين بوده، راهكارى براى حفظ اين اتحاد توصيه نفرموده است ؟
اگر روايات مزبور را پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده، آيا اين پيامبر همان كسى نيست كه در غدير على عليه السلام را رهبر و امام چنين اكثريتى معرفى كرد؛ تا با جانشينى او به جاى مقام نبوت اتحاد و يكپارچگى جامعه مسلمين از خطر شياطين محفوظ بماند ؟
آيا دورانديشى پيامبر معظم صلى الله عليه و آله در آن حد نبود كه جامعه مسلمانان تا روز قيامت متحد و يكدست و بدون اختلاف بماند، و آيا اين مهم را با تعيين دوازده امام عليهم السلام تا
ص: 360
اگر هم فرض كنيم دست خدا با جماعت است، آن همان اكثريتى است كه شما آن را بر هم زديد !
اگر اجتماع مسلمانان رحمت و تفرقه آنان عذاب است، اين شما بوديد كه رحمت را به عذاب تبديل كرديد !
اگر امت اسلام بر گمراهى متفق نمى شوند، آرى امت بر ولايت على عليه السلام متفق بودند و شما به ضديت با اين اتفاق برخاستيد !
اگر حديث مى گويد: «هر كس راه خاصى براى خود پيش گيرد و تكروى كند به سوى آتش مى رود» ، اين شما بوديد كه از مسير خلافت الهى تكروى كرديد و هر روز راهى را پيش پاى مردم گذاشتيد: يك روز بيعت «فَلْتة» (ناگهانى !) كه با زور شمشير گرفته شد و به عنوان شورى مطرح گرديد؛ روز ديگر خليفه اى خليفه ديگرى را تعيين كرد، و روزى ديگر خليفه اى شش نفر را مسئول تعيين خليفه كرد، و روز ديگر معاويه اى اعلان سلطنت نمود ! !
اگر شيطان با جدا شوندگان از اجتماع مسلمين مى دَوَد، بايد بدانيد همين شيطان بود كه در روز سقيفه برايتان جشن گرفت و بر فراز منبر با اولى بيعت كرد !(1)
اگر مخالفت با اجتماع مسلمانان به اندازه يك وجب باعث خارج شدن از اسلام است، كار شما از وجب و ذراع گذشته و به خرق و ضديت رسيده؛ و لايق شأن شما كلام امام باقر عليه السلام است كه فرمود: ... وَ بَثَقا عَلَيْنا بَثْقا فِى الاسْلامِ لا يَسْكُرُ ابَدا حَتّى يَقُومَ قائِمنا ... (2): آن دو نفر شكستى در اسلام بر ما وارد كردند كه هرگز ترميم نمى شود تا قائم آل محمد قيام كند.
كار شما از بيرون آوردن قلاده اسلام از گردنتان گذشته و به انداختن قلاده كفر - آن هم كفر جاهلى - رسيده است !
ص: 362
شكى نيست كه اتحاد و همبستگى و يكپارچگى و همدلى يك جامعه بسيار پسنديده بلكه لازم و واجب است، چرا كه در سايه آن هم امورات داخلى آنان و اجراى قوانينشان و حتى مسايل عاطفى و اخلاقى به احسن وجه به اجرا در مى آيد و مردم از امنيت عمومى برخوردار مى شوند و در مشكلات به كمك هم مى شتابند، و هم در برابر دشمنان خارجى دست در دست هم به دفاع مى پردازند و دشمن نيز با مشاهده اتحادشان جرئت اقدامى بر عليه آنان به خود نمى دهد.
اين اتحاد و اتفاق مسلمانان مسئله اى است كه هر عاقلى مثبت بودن آن را مى فهمد و نيازى به استدلال ندارد، چنانكه قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه ما هم در اين باره سفارشات بسيارى فرموده اند، كه برخى از روايات مورد استفاده اهل سقيفه از همين كليات است مثل: الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ.
همان گونه كه تفرقه و فتنه بين افراد يك جامعه و از هم گسيختگى نظام آنان نيز امرى قبيح است و هر عقلى به آن حكم مى كند و ريشه شيطانى آن را درك مى كند، كه بعضى از آن روايات نيز از همين كليات است مثل: الشَّيْطانُ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةِ يَرْكُضُ.
آنچه در اين ميان مهم است ضابطه اتحاد و اتفاق مردم و آن نقطه اى است كه همه بايد پروانه آن باشند، نه اينكه هر كس به هر صورتى و با هر داعيه اى كه بتواند اجتماعى را متحد كند يك مسئله مثبت تلقى شود.
آيا اگر زمينه اى پيش آيد كه جامعه مسلمين را بر سر الحاد يا بت پرستى يا يهوديت يا مسيحيت متحد كند به بهانه اتحاد بايد آن را بپذيريم ؟ كسى شك ندارد كه سفارشات خدا و رسول به اتحاد و اجتماع و تفرقه نداشتن به چنين اتحادى باز نمى گردد.
با اين ضابطه معلوم مى شود اجتماع بايد بر سر راه درست باشد و همان عقلى كه اتحاد را امرى مثبت تلقى مى كند، اتحاد بر راه نادرست را قبيح مى شمارد.
ص: 364
در موردى ديگر چاشنىِ «لا يَخْرُجُ عَنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ الاّ مُعانِدٌ اوْ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اعْدائَهُمْ» به ميان آورده شده تا با برچسبى از عناد يا كمك به دشمن بتوان اقليت را تهديد كرد.
اينها چند نمونه بود كه با دستكارى روايات آن را به اهداف مورد نظر خود نزديك كرده اند، و نمونه هاى آن بسيار است.
نكته هفتم: تضادِّ روايات اكثريت با روايات ديگر
در منابع راويان همين روايات اكثريت، احاديث ديگرى ديده مى شود كه كاملاً با آنها متضاد است. نمونه معروف آن روايت «اخْتِلافُ امَّتى رَحْمَةٌ»(1) است كه با اسناد متعدد در كتب اهل سنت نقل شده است.
شكى نيست كه نقطه مقابل اين روايت «اجْتِماعُ امَّتى عَذابٌ» مى شود و اين دقيقا ضدّ روايتى است كه قبلاً نقل شد: الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ.
شكى نيست كه به كارگرفتن چنين روايتى براى رفو كردن وقايعى است كه ناگزير در اثر كنار گذاشتن خط امامت الهى پيش مى آمد، و به خاطر نبودن مرجعى معصوم چون پيامبر صلى الله عليه و آله در حل اختلافات، دامنه اختلافات حل نشده روز به روز گسترده تر مى شد و در هر مرحله شكاف در اجتماع مسلمين وسيع تر مى گشت.
علت اصلى اينگونه بر هم خوردنِ اتحاد مسلمانان چيزى جز تغيير بنيادين نظام امامت و خلافت نبود؛ و بر همه معلوم بود كه اگر جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله مانند خود او در عصمت و علم و ساير شئونات بود، در هر اختلافى راه حل واقعى را نشان مى داد و اجتماع مسلمانان را از هر تفرقه اى حفظ مى كرد.
براى آنكه بار اين جنايت را از دوش خود بردارند روايتى با عنوان «اخْتِلافُ امَّتى رَحْمَةٌ» جعل كردند تا همه نگرانى ها را يكباره از دل ها بزدايند، غافل از اينكه با
ص: 366
مى توانيم به جماعت چنين مسلمانانى ارزش قائل شويم و اجتماع آنان را رحمت بدانيم ؟
آيا مى توانيم اجماع آنان را هرگز بر گمراهى ندانيم ؟ !
آيا مى توانيم دست خداوند را بر سر آنان بدانيم ؟ !
آيا مى توانيم پيروى از آنان را واجب بشماريم ؟ !
آيا مى توانيم هر كس از آنان فاصله گرفت از اسلام خارج دانسته و مرگ او را جاهلى بدانيم و حكم قتل او را صادر كنيم ؟ !
هيهات كه اسلام با آن پايه هاى استوار و معارف بلندش، اين پايه هاى سست را بپذيرد و جامعه خود را با چنين مبانى بى ريشه قوام دهد.
بسيار جالب خواهد بود كه بدانيم همين نكته از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال شد و آن حضرت با صراحت و قاطعيت تمام اين ابهام را برطرف فرمود:
قالَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله: مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَةَ الاسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ. قيلَ: يا رَسُولَ اللّه، وَ ما جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ ؟ قالَ: جَماعَةُ اهْلِ الْحَقِّ وَ انْ قَلُّوا(1):
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس از جماعت مسلمانان جدا شود قلاده اسلام را از گردن خويش بيرون آورده است. پرسيدند: يا رسول اللّه، جماعت مسلمانان كدام است ؟ فرمود: جماعت اهل حق، اگر چه كم باشند !
در روايتى ديگر حضرت در پاسخ همين سؤال فرمود: مَنْ كانَ عَلَى الْحَقِّ وَ انْ كانُوا عَشَرَةً(2): كسانى كه در راه حق باشند اگرچه ده نفر باشند.
و در حديثى ديگر فرمود: انَّ الْقَليلَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ كَثيرٌ(3): تعداد كم از مؤمنين بسيار است، و به عبارت ديگر: اقليت مؤمنين اكثريت اند.
ص: 368
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 6 و 7 سوره ملك و آيه 12 سوره فرقان است:
«وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ. إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ» : «براى كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند عذاب جهنم است و بد جاى بازگشتى است. آنگاه كه در آن انداخته شوند صداى وحشتناكى از آن مى شنوند در حالى كه مى جوشد» .
«إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا»(1): «هر گاه جهنم آنان را از فاصله دورى ببيند صداى در هم پيچيدن و شعله كشيدن آن را مى شنوند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت و وحشت از جهنم براى دشمنان ولايت بيان شد. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
جمله هشتم درباره دشمنان بود كه آيه 7 سوره ملك «اِذا اُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ» و آيه 12 سوره فرقان: «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»
ص: 373
مى دهد كه وقتى از دور اهل جهنم را مى بيند شعله مى كشد و صداى وحشتناكى از آن بر مى خيزد. در آيات بعد تنگى جاى آنان در جهنم و صداى واى و ويل آنان مطرح شده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
در بيان تفسير گونه كلام پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به اين آيه و دريافت كامل فرمايشات حضرت، دانستن چهار نكته ضرورى است:
نكته اول: معناى «زَفير» و «شَهيق»
معناى دقيق «زَفير» و «شَهيق» و ارتباط آن به آتش چيست ؟ «زَفير» فرو بردن نَفَس با صوت، و «شَهيق» خارج ساختن آن با صوت است كه شايد در نَفَسِ عميق كشيدن محسوس باشد.
اين دو كلمه درباره انسان ها به كار مى رود و در آيه 106 از سوره هود وحشت اهل جهنم از آتش را با ترسيم نَفَس هايى كه از وحشت در سينه حبس مى كنند و از ترس بيرون مى دهند بيان نموده است:
«فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ» : «اما كسانى كه شقى شدند در آتش خواهند بود و براى آنان است در آن صداى نفس هايشان كه از ترس فرو مى دهند و باز پس مى آورند» .
نكته دوم: نسبت «زفير» و «شهيق» به جهنم
آنچه در اينجا مهم است نسبت دادن «زفير» و «شهيق» به جهنم است. براى درك اين مطلب آتش بزرگى را در نظر بگيريد كه با افزودن هيزم يا دميدن در آن يا برخورد باد با آن به اصطلاح «گُر» مى گيرد و شعله ور مى شود. در اين حالت گويا آتش با تغيير اصواتى كه از آن شنيده مى شود نفس مى كشد و نفس آزاد مى كند، و اين تنفس را به نفس فرو دادن و بيرون دادن در آدمى تشبيه كرده اند و از آن به «زَفير» و «شَهيق» آتش تعبير مى كنند، كه همراه آن شعله آتش بالا و پايين مى رود.
ص: 375
آنچه اين تصور را به ذهن نزديك تر مى كند جمله حاليه «وَ هِىَ تَفُورُ» به همراه شهيق است، يعنى صداى آتش را مى شنوند در حالى كه مى جوشد و فوران مى كند، كما اينكه كلمه «تَغَيُّظ» در آيه سوره فرقان مطلب را به ذهن آشناتر مى كند كه به معناى شدت يافتن حرارت آتش است و طبيعى است كه در آن حالت صدايى از آتش جهنم شنيده مى شود.
نكته سوم: ديدن يا شنيدنِ «زفير» و «شهيق»
با آنكه «زَفير» و «شَهيق» صوت هستند و به شنيدن مربوط مى شوند، چنانكه در آيه مى فرمايد: «سَمِعُوا لَها شَهِيقا» و يا مى فرمايد: «سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا» ؛ ولى با اين همه در خطبه غدير آن را به ديدن نسبت مى دهد و مى فرمايد: «يَرَوْنَ لَها زَفيرا» : «زفير آن را مى بينند» !
البته در نسخه هاى «الف» و «د» مى فرمايد: «وَ هِىَ تَفُورُ وَ لَها زَفيرٌ» ، و كلمه «يَرَوْنَ» در آن وجود ندارد، ولى طبق نسخه هايى كه اين فعل در آنها هست ديدن «زَفير» مى تواند كنايه از مجموعه اى از ديدن و شنيدن باشد كه هنگام شعله ور شدن وحشتناك آتش در انسان ايجاد مى شود و در واقع نوعى احساس و ادراك و رؤيت با قلب است.
نكته چهارم: عكس العمل جهنم با حضور اهل آن
در آيه سوره فرقان اصوات آتش جهنم برخاسته از نوعى ادراك در آن تلقى شده است، كه مى فرمايد: «و إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا» : «وقتى جهنم آنان را از مكان دور ببيند از آن صداى بالا رفتن حرارت و فرو كشيدن نفسش را مى شنوند» . گويا آتش نزديك شدن اهل عذاب را احساس مى كند و از خود چنين عكس العملى نشان مى دهد.
اين مطلب هيچ استبعادى ندارد به خصوص آنكه در قرآن مورد ديگرى از شعور و عكس العمل جهنم ذكر شده است، آنجا كه مى فرمايد: «يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ
ص: 376
وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ» : «روزى كه به جهنم مى گوييم آيا پر شدى و جهنم در پاسخ مى گويد آيا باز هم هست» .
با توجه به چهار نكته اى كه ذكر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به آيه قرآن دو جهت را درباره دشمنان ائمه عليهم السلام به ما متوجه مى كند:
1. با توجه به اينكه موضوع آيات كفار هستند، حضرت با اين اقتباس دشمنان اهل بيت عليهم السلام را كافر اعلام مى كند.
2. وحشت و اضطراب دشمنان اهل بيت عليهم السلام در جهنم و عكس العمل جهنم با ديدن آنان كه شعله مى كشد و قلب آنان را از ترس آب مى كند، از يك سو توجه دادن به آينده خط سقيفه و بر حذر داشتن از چنين خطرى است، و از سوى ديگر آرامش قلبى براى دوستان اهل بيت عليهم السلام است كه اگر گرفتار فتنه هاى سقيفه شده اند و دنيايشان تلخ شده، از آينده سياه آنان در آخرت با خبر باشند.
آيه «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(1) = آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(2)
آيه «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ ... »
آيه «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ ... »(3)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ شجره ملعونه است:
«وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ» :
«قرار نداديم رؤيايى كه نشانت داديم مگر براى امتحان مردم و به عنوان ياد شجره ملعونه در قرآن» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن در خطبه غدير مى فرمايد:
ص: 377
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن ارتباط اين آيه به آيه 139 باز مى گردد كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را سفارش به پايدارى و نشاط مى نمايد، و يادآور مى شود كه فراز و نشيب هاى روزگار امتحانى از سوى پروردگار براى شناسايى ثابت قدمان است.
تا آيه 144 كه سخن صورت شديدى به خود مى گيرد و نوعى توبيخ را متوجه مسلمانان مى نمايد كه آيا اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا برود يا كشته شود از راه خود باز مى گرديد ؟ و اين بدان معناست كه پايدارى مسلمانان بر اعتقاد و عمل خويش بايد در حيات و ممات پيامبرشان يكسان باشد.
تفسير اين آيه در اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد به تطبيق محتواى آن با موقعيت غدير، و اين تطبيق از برگرداندن حالت غايب در آيه به حالت متكلم در كلام حضرت استفاده مى شود. ذكر اين آيه در موقعيتى كه حضرت نزديكى رحلت خويش را رسما اعلام فرموده و در قبل و بعد اين فراز خطبه دشمنان و معاندين على عليه السلام مطرح شده اند اين انطباق را روشن تر مى نمايد، به خصوص آنكه با كلمه: أُنْذِرُكُمْ: شما را مى ترسانم، تأكيد بيشترى يافته است. با توجه به اين جهات، پنج فراز آيه در سايه خطبه غدير اينگونه تفسير مى شود:
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
فرازهاى آيه و خطبه را مى توان اينگونه تحليل نمود:
فراز اول: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ»
ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليه السلام هشدار شديد مى دهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امت هاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض گمراهى قرار داشتند و اين ضلالت ها سردمدارانى داشت، به همان صورت در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امت هاى گذشته دانست.
ص: 381
فراز سوم: «انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»
فِعل «انقِلاب عَلَى الْعَقِب» يك اصطلاح پر معناى ادبى به حساب مى آيد كه با در نظر گرفتن همان معناى دقيق در آيه قرآن مورد استفاده قرار گرفته است. براى ارائه تفسيرى جامع از اين جمله در آيه شريفه پنج جهت آن را با در نظر گرفتن متن خطبه مورد توجه قرار مى دهيم:
جهت اول: معناى «انقلاب عَلَى الاعْقابِ»
«عَقِب» به معناى «پاشنه پا» است. «انقلاب» به معناى «چرخيدن و بازگشتن» است. تركيب اين دو كلمه با حرف «عَلى» به معناى «بر، روى» آن معناى دقيق را به اين مجموعه مى دهد و معنايش چنين مى شود: «چرخيدن و برگشتن روى پاشنه پا» .
براى روشن شدن بيشتر اين معنى، لازم است به اين نكته توجه كنيم: بازگشت يك نفر از راهى كه آمده معمولاً به يكى از سه صورت است: يا از مقابل خود دور مى زند تا رويش به پشت سر باز گردد، و يا عقب عقب گام بر مى دارد كه از آن تعبير به «قَهقَرى» مى كنند، و يا بر روى پاشنه مى چرخد بدون آنكه از جاى خود حركت كند، و رويش به پشت سر باز مى گردد. فرق قسم سوم با دو قسم اول سريع تر و آسان تر بودن است.
در آيه قرآن و در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به جاى اين اصطلاح امكان داشت از كلمه «رَجَعَ» كه به معناى كلّىِ «بازگشت» است استفاده شود، ولى منظور از به كار بردن اين اصطلاحِ خاص تطبيق دقيق آن بر مسلمانان و كارى است كه در شرف انجام آن بودند و بايد يك پيشگويى پر محتوى به حساب آيد.
يعنى آنگونه كه مسلمانان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله راه بيست و سه ساله آن حضرت را هنوز آب غسل حضرتش خشك نشده كنار گذاشتند، و آنگونه كه سفارشات آن حضرت درباره خلافت و اهل بيتش را زير پا گذاشتند.
اين اقدامات به صورتى بود كه نه مى شود نام آن را انحراف از مسير گذاشت و نه اينكه بازگشت به گذشته با سير تدريجى، بلكه فقط زيبنده آن «انقلاب عَلَى الاعْقاب»
ص: 383
و «در جا برگشتن» و «روى پاشنه چرخيدن» است. گويا منتظر دور شدن چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده اند كه هر چه سريع تر راه آمده را باز گردند و به جاهليت برسند.
اين بازگشت مردم در لسان معصومين عليهم السلام معناى ظريف دينى خود را يافته و از مسامحات ادبى و لغوى بيرون آمده است.
منظور اين است كه بدانيم چنين بازگشتى از طرف خداوند چه عنوانى دارد و خدا به چنين مردمى چگونه مى نگرد و در نامه اعمالشان چه نامى به آنان مى دهد. امامان ما چنين مردمى را مرتد و كافر و اهل جاهليت خوانده اند، يعنى آن بازگشت مردم نزد خداوند به معناى بازگشت از اسلام و استقبال از كفر و جاهليت گذشته است.
امام باقر عليه السلام با ذكر عنوان «ارتداد» فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: الْمِقْدادُ بْنُ الاسْوَدِ وَ ابُوذَرِّ الْغِفارِىُّ وَ سَلْمانُ الْفارِسىُّ. اين حديث از ائمه ديگر هم به اسناد بسيار نقل شده است.(1)
مى بينيم كه در اين حديث عنوان «ارتداد» بر بازگشت مردم اطلاق شده كه در ارتباط با دين به معناى كنار گذاشتن دينى و پيش گرفتن دين ديگر است، و در اصطلاح مذهبى به معناى آن است كه شخص مسلمانى رسما اعلام كفر نمايد.
امام صادق عليه السلام عنوان كفر را به ميان آورده فرمود: انَّ النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اعْقابِهِمْ كُفّارا الاّ ثَلاثا: سَلْمانُ وَ الْمِقْدادُ وَ ابُوذَرٍ الْغِفارىِّ.(2)
در اين حديث همان ارتداد و همين «انقلاب عَلَى الاعْقابِ» به «كفر» تفسير شده است. يعنى اين بازگشت از اسلام هيچ ملجأ و پناهى جز كفر ندارد و معنايى جز كافر شدن ندارد.
ص: 384
مى نمايند و امر امامت را مهمل مى گذارند، به خاطر حب دنيا در قلب هايشان و جايگزينى تعصب و كينه در سينه هايشان و به خاطر تكبر و بلند پروازى آنان.(1)
جهت سوم: مسئولان و سردمداران اين ارتداد
شكى نيست كه اين بازگشت از دين نسبت به همه مسلمانان يكسان نبوده است. عده اى پيش قراول و عده اى آماده كننده شرايط و عده اى اعوان و انصار و عده اى ديگر سياهى جمعيت و پشتوانه قلبى اين برنامه بوده اند، ولى بدون شك همه سهمى داشته اند و هر كس به اندازه اى كه دخالت داشته بايد مجازات شود.
اگر بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله لشكر متجاوز و فرصت طلبى از غير مسلمانان به جامعه اسلامى حمله مى كرد و نتيجه زحمات 23 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله را ضايع مى كرد و اصحاب آن حضرت دفاع نمى كردند و تسليم مى شدند جاى بسى تعجب و انزجار از چنين ياران بى وفايى بود.
تعجب اين است كه به دست اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله دين آن حضرت و مسئله اصلى مورد سفارش حضرتش - كه ولايت و امامت على عليه السلام بود - زير پا گذاشته شد، و نه تنها اهمال شد كه همين اصحاب كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده و از دو لب آن حضرت شنيده بودند، به جنگ خاندان رسالت رفتند و هيزم براى آتش زدن بيت نبوت بردند و درِ خانه را آتش زدند و فاطمه و محسنِ عليهماالسلام اين خانه را بين در و ديوار خُرد كردند و كشتند و طناب بر گردن صاحب خلافت عظمى انداخته او را براى بيعت با خليفه ساختگى خود بردند.
امام صادق عليه السلام اين تعجب بزرگ تاريخى را با خواندن آيه «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» خاطرنشان كرده فرمود: يَعْنى اصْحابُهُ الَّذينَ فَعَلُوا ما فَعَلُوا: منظور از اين آيه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند كه آن كارها را انجام دادند.(2)
ص: 387
همچنين آن حضرت صبر عظيم خود بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را با اين بيان فرمود: انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَنى بَعْدَ وَفاةِ نَبِيِّهِ فى سَبْعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنى فيهِنَّ - مِنْ غَيْرِ تَزْكِيَةٍ لِنَفْسى - بِمَنِّهِ وَ نِعْمَتِهِ صَبُورا: خداوند عز و جل بعد از رحلت پيامبرش در هفت مورد مرا امتحان فرمود، و در همه اين موارد با منت و نعمتش بر من مرا صبور يافت؛ و من با اين گفتار در صدد تقديس خود نيستم.
سپس مسئله غصب خلافت را مطرح كرد و فرمود: فَكانَ هذا اقْرَحُ ما وَرَدَ عَلى قَلْبى: و اين مجروح كننده ترين چيزى بود كه بر قلبم وارد شد.(1)
عظمت اين صبر، با شنيدن از دل پر غصه اميرالمؤمنين عليه السلام روشن مى شود:
اللّهمَّ انّى اسْتَعْديكَ عَلى قُرَيْشٍ فَانَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمى وَ اصْغَوْا انائى وَ صَغَّرُوا عَظيمَ مَنْزِلَتى وَ اجْمَعُوا عَلى مُنازَعَتى حَقّا كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْهُمْ فَسَلَبُونيهِ، ثُمَّ قالُوا: الاّ انَّ فِى الْحَقِّ انْ تَأْخُذَهُ وَ فِى الْحَقِّ انْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ كَمَدا اوْ مُتْ اسَفا وَ حَنَقا.
فَنَظَرْتُ فَاذا لَيْسَ مَعى رافِدٌ وَ لا ذابٌّ وَ لا ناصِرٌ وَ لا مُساعِدٌ الاّ اهْلَ بَيْتى، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنَيَّةِ، فَاغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى وَ تَجَرَّعْتُ ريقى عَلَى الشَّجى وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلى امَرَّ مِنَ العَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفارِ:
خدايا من از تو در برابر قريش كمك مى خواهم، چرا كه اينان با من قطع رحم كردند و كاسه مرا كج كردند (كنايه از بى حرمتى) و مقام عظيم مرا كوچك شمردند و همگى براى نزاع بر سر حق من - كه از آنها بدان سزاوارتر بودم - اتفاق كردند و آن را از من گرفتند. سپس گفتند: حق را مى توانى بگيرى و مى توانى از آن دفاع كنى. يا با غصه صبر كن و يا از تأسف و بغض بمير !
من نگاهى كردم و ديدم همراهم كمكى و مدافعى و ياورى و مساعدى جز اهل بيتم نيست، و نخواستم آنان را هم به كام مرگ بفرستم. اين بود كه خار را در چشم
ص: 393
تحمل كردم و سكوت نمودم و آب دهانم را بر استخوان در گلو مانده فرو دادم و به گونه اى خشم خود را فرو دادم كه از حنظل تلخ تر بود و قلب مرا بيش از پاره كردن چاقو به درد مى آورد.(1)
اكنون ما تاريخِ صبر على عليه السلام را پيش رو داريم و بر آن دلِ پر غصه اشك مى ريزيم كه سى سال در مصيبت زهرايش سوخت و فرمود:
اوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا ! فَلَيْتَ ابْنُ ابى طالِبٍ ماتَ قَبْلَ يَوْمِهِ فَلا يَرَى الْكَفَرَةَ الْفَجَرَةَ قَدِ ازْدَحَمُوا عَلى ظُلْمِ الطّاهِرَةِ الْبَرَّةِ؛ فَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ ابى طالِبٍ انْ يَسْوَدَّ مَتْنُ فاطِمَةَ ضَرْبا، فَلا يَثُورَ الى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ:
آيا فاطمه چنين با جسارت زده مى شود ؟ اى كاش پسر ابى طالب قبل از چنين روزى مرده بود و كافران فاجر را نمى ديد كه براى ظلم بر بانوى طاهره ازدحام كرده اند ! بر پسر ابى طالب سخت است كه كمر فاطمه در اثر ضربت سياه شود و او نتواند به كمك بانويش رود و از همسرش دفاع كند ! !(2)
و استمرار اين صبر را چنين بر زبان آورد كه: امّا حُزْنى فَسَرْمَدٌ، وَ امّا لَيْلى فَمُسَهَّدٌ، وَ هَمٌّ لا يَبْرَحُ مِنْ قَلْبى اوْ يَخْتارَ اللّه لى دارَكَ الَّتى انْتَ فيها مُقيمٌ، كَمَدٌ مُقَيِّحٌ وَ هَمٌّ مَهيِّجٌ: حزن من دائمى شده و شب هايم به بيدارى مى گذرد، و اين غصه اى است كه از قلبم پاك نخواهد شد تا خداوند براى من هم خانه اى كه تو را در آن مقيم ساخته اختيار نمايد. اين غصه اى است چركين كننده دل و غمى است هيجان آورنده دردها.(3)
على جان، اى مظهر صبر ! از دل و جان صبر عظيمت را مى ستاييم كه خدايت ستوده است. بگذار ما هم به سهم خود سخن دل را آميخته با محبت و خجالت بر زبان آوريم:
ص: 394
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنينَ ابا رَحيما اذْ صارُوا عَلَيْكَ عِيالاً، فَحَمَلْتَ اثْقالَ ما عَنْهُ ضَعُفُوا وَ حَفِظْتَ ما اضاعُوا وَ رَعَيْتَ ما اهْمَلُوا وَ عَلَوْتَ اذْ هَلَعُوا وَ صَبَرْتَ اذْ جَزَعُوا وَ ادْرَكْتَ اذْ تَخَلَّفُوا وَ نالُوا بِكَ ما لَمْ يَحْتَسِبُوا:
تو براى مؤمنين پدر مهربان بودى كه آنان خانواده تو به حساب آمدند. لذا سنگينى آنچه از تحمّل آن عاجز بودند بر دوش گرفتى، و آنچه از حفظش كوتاهى داشتند حفظ نمودى و آنچه نسبت به آن بى توجه بودند مواظبت كردى، و آنگاه كه وحشت كردند تو با اراده بلند نترسيدى، و آنگاه كه صبرشان لبريز شد تو همچنان صابر بودى، و آنگاه كه عقب ماندند تو پيش افتادى، و مؤمنين به بركت تو به آنچه فكرش را نمى كردند دست يافتند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير «شاكرين» را با «صابرين» قرين فرمود، و على و امامان عليهم السلام را مصداق اين شكر و صبر معرفى كرد.
امام صادق عليه السلام صبر شيعيان را به عنوان دنباله آن صبر عظيم معرفى مى كند و مى فرمايد:
نَحْنُ صُبَّرٌ وَ شيعَتُنا اصْبَرُ مِنّا، وَ ذلِكَ انّا نَصْبِرُ عَلى ما نَعْلَمُ وَ هُمْ صَبَرُوا عَلى ما لا يَعْلَمُونَ: ما بسيار صبر كننده ايم و شيعيانمان از ما صبر كننده تر اند ! اين بدان جهت است كه ما صبر مى كنيم بر آنچه مى دانيم و آنان صبر مى كنند بر آنچه نمى دانند.(2)
چه بسا منظور حضرت اين باشد كه ما پشت پرده قضايا را مى دانيم و عظمت ثواب و جزاى الهى بر اين صبر برايمان روشن است، ولى شيعيان به خاطر محبت و ولايت ما و به عنوان اطاعت از دستور ما صبر مى كنند، با آنكه دقيقا ثواب عظيم اين صبر را نمى دانند و از پشت پرده بسيارى از توطئه هاى دشمنانمان خبر ندارند.
ص: 395
همچنين به آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ»(1) = آيه «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ ... »
آيه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»(2) = آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ... »
آيه «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ ... »(3) = آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ حَسْبُهُمْ ... »
آيه «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ... »
اشاره
آيه «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ... »(4)
در غدير 18 آيه به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده، و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطبه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 61 سوره توبه است:
«وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّه لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» :
ص: 396
«از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او گوش فرا دهنده است بگو گوش است بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او اُذُن است و براى شما خير است به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مى نمايد و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است و براى كسانى كه پيامبر را اذيت مى كنند عذاب دردناك است» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. در ضمن آزار و اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبت هاى مسخره آميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين و پيامبر صلى الله عليه و آله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود:
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِانَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ وَ كَثْرَةِ اذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ، حَتّى سَمُّونى اذُنا وَ زَعَمُوا انّى كَذلِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ ايّاىَ وَ اقْبالى عَلَيْهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى، حَتّى انْزَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ انَّهُ اذُنٌ - خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّه لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» .
وَ لَوْ شِئْتُ انْ اسَمِّىَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِاسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ، وَ انْ اومِئَ الَيْهِمْ بِاعْيانِهِمْ لاَوْمَأْتُ، وَ انْ ادُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ، وَ لكِنّى وَ اللّه فى امُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ:
ص: 397
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
همچنين به خاطر اين است كه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آنجا كه مرا «اذُن» (گوش فرا دهنده) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او به من و قبولش از من، تا آنجا كه خداوند عزوجل در اين باره چنين نازل كرد:
«و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او گوش فرا دهنده است بگو گوش است بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او «اذُن» است و براى شما خير است به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مى نمايد و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است و براى كسانى كه پيامبر را اذيت مى كنند عذاب دردناك است» .
و اگر بخواهم گويندگان چنين نسبتى را معرفى كنم و به آنان اشاره نمايم و آنان را نشان دهم مى توانم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام.
2 - موقعيت تاريخى
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله بخش دوم سخن را آغاز فرمود، و با اشاره به آيه تبليغ و آيه ولايت، و نيز اشاره به نسبت هاى مسخره آميز منافقين به حضرت، آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود:
«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ، قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .
ص: 398
اين حاكى از حضور آنان در برابر منبر غدير است. سپس مى فرمايد: ولى مصلحت كنونى آن است كه با آنان درگير نشوم و بزرگوارانه رفتار كنم. امام كاظم عليه السلام در اين باره مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله درباره منافقين با بزرگوارى رفتار كرد و ظاهر آنان را پذيرفت و باطنشان را به خدا واگذار كرد.(1)
تحليل اعتقادى دوم
ذكر نمونه هايى از جسارت هاى منافقين حاضر در غدير كه در تاريخ به صراحت ذكر شده مى تواند روشنگر اين نكته باشد كه در غدير اهانت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله به اعلى درجه خود و به حدودى فراتر از مسئله اذُن رسيد و انجام دهندگان اين جسارت ها نيز معلوم شدند:
1. هنگام ورود به غدير
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله دستور آماده سازى زير درختان و منبر غدير را صادر فرمود، يكى از منافقين گفت: در اينجا كه ساعتى بيش توقف نخواهد داشت، براى چه دستور كندن خارها را مى دهد ! بدانيد كه امروز مسئله مهم و ناراحت كننده اى خواهد آورد !(2)
2. در مقابل منبر
امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در روز غدير معرفى و منصوب مى فرمود، در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند كه عبارت بودند از: اولى، دومى، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، و مغيرة بن شعبه.
از ميان اينها عمر گفت: او را نمى بينيد كه چشمانش مانند مجانين در گردش است ؟ ! اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است !(3) و اينگونه برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله را به مسخره گرفتند.
ص: 401
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياست هاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مى شود، كه به صورت تفسيرگونه اى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
اين موارد 6 آيه است، كه يكى از اين آيات آيه 62 سوره يونس و آيه 56 سوره مائده است:
«اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» :
ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
«وَ مَنْ يتولى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» :
«هر كس ولايت خدا و رسولش و ايمان آورندگان را بپذيرد حزب اللّه غالب هستند» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، آيه 62 سوره يونس: «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّه ِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» را كنار آيه 56 سوره مائده: «فَاِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ» قرار داد، و از امامان معصوم عليهم السلام به عنوان و با تعبير «اولياء اللّه» و «حزب اللّه» ياد كرد.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَا صِراطُ اللّه الْمُسْتَقيمُ الَّذى امَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ ... . اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ:
ص: 404
اميرالمؤمنين عليه السلام است، و «حزب اللّه» با دقت ادبى تمام و بدون نياز به هيچ توجيهى به نص قرآن پذيرندگان ولايتند. در اين فراز خطبه غدير هم پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ترسيم كامل و دقيق شخص امامان و پيروانشان، آنان را «حزب اللّه غالب» معرفى مى فرمايد.
آيه «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّه ِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» نيز پس از آيه 61 آمده؛ كه ثبت دقيق دستگاه الهى نسبت به اعمال بندگان را بيان مى كند، كه در همه اعمال شاهد مردم است و مثقال ذره اى از نظر خداوند پنهان نمى ماند. پس از اين ترساندنِ بندگان از عاقبتِ اعمال و كردارشان، اولياى خود را مستثنى مى داند و مى فرمايد: «بر آنان ترسى نيست» ، و در پى آن محزون نشدنشان را مطرح مى نمايد. قبلاً نيز آيه اى به اين مضمون مطرح شد كه مربوط به مقامات بهشت براى مؤمنين بود.(1)
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
قبل از تحليل قرآنى اين فرازِ غدير، احتمالى مطرح است كه «أولئِكَ أوْلِياءُ اللّه ... » به شيعيان اهل بيت عليهم السلام باز گردد، چرا كه پس از ذكر تفسير سوره حمد اين آيه را فرموده است.
در سوره حمد كسانى مطرح مى شوند كه مى گويند: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ... » . اگر خود صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه امامان هستند در نتيجه «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » نيز به ائمه عليهم السلام باز مى گردد؛ ولى اگر طالبين صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه «الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» نيز در دنباله آن شيعيان خواهند بود، در اين صورت «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » به شيعيان باز خواهد گشت.
با اينكه هر دو احتمال به قوت خود باقى است، ولى سياق ادبى كلام احتمال بازگشت ضمير به شيعيان را تضعيف مى كند و اجازه نمى دهد، به خصوص بعد از عبارات «فيهِمْ وَاللّه نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ ايّاهُمْ خَصَّتْ» كه قبل از جمله «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » است.
ص: 406
ضمير «هُم» در اين سه جمله قطعا به امامان باز مى گردد، و از نظر ادبى اسم اشاره «اولئك» به همان مرجع ضمير «هُم» باز خواهد گشت. در نتيجه تفسير آيه در اين جمله خطبه غدير چنين است كه «امامان اولياى خدا هستند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند» . اين بدان معناست كه عالى ترين فرد اولياى خدا امامان هستند، و به دنبال آنان پيروانشان نيز چنين مقامى را دارا بوده و ترسى بر آنان نيست.
در ادامه، نكته اى كه جنبه ادبى مى تواند داشته باشد تعبير پيامبر صلى الله عليه و آله است كه مى فرمايد: الا انَّ حِزْبَ اللّه ... ، و اين بعد از چندين جمله در معرفى امامان صراط مستقيم و پويندگان چنين صراط مستقيمى است.
از اين تعبير كه به صورت ختم كلام در اين فراز است و با كلمه «ألا» يعنى «آگاه باشيد» آمده مى توان استفاده كرد كه مجموعه امامان و پيروانشان «حزب اللّه» را تشكيل مى دهند؛ وَ شيعَتُنا حِزْبُ اللّه وَ حِزْبُ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ(1): ما و شيعيانمان حزب خداييم، و حزب خدا غالبند. منظور از حزب اللّه فقط پيروانشان نيست، چنانكه امام صادق عليه السلام «ما و شيعيانمان» تعبير فرمود.
در حاشيه اين نكته ادبى نوبت اين مى رسد كه اين حزب خدا چگونه غالبند در حالى كه سقيفه آنان را مغلوب ساخت و در بند كشيد و وادار به بيعت با خويش نمود ؟
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: در غدير دوازده هزار نفر بودند كه به نفع على بن ابى طالب عليه السلام شهادت و گواهى مى دادند، و با اين همه آن حضرت نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه هر يك از شما اموال خود را با دو شاهد مى گيرد ! سپس امام صادق عليه السلام فرمود: حزب اللّه درباره على عليه السلام غالب شوندگانند.(2)
ص: 407
سقيفه هنوز در جستجوى روزى بود كه كاملاً خيالش از غدير راحت شود. بيست سال تلاش كرد تا مردمى بسازد كه به قصد قربت غدير را سر بِبُرند و اين هدف نيز بالاتر از آنچه انتظار مى رفت تحقق يافت !
حسين بن على سيدالشهداء عليه السلام تنها يادگار غدير را در حضور ده ها هزار نفر سر بريدند و بر كار خود تكبير هم گفتند و بدن مطهر او را زير سم اسبان قرار دادند و خاندان غدير را اسير كردند و در شهرهاى اسلامى به عنوان اسيران دست سقيفه معرفى كرده و بدان افتخار كردند، و به زعم خود خط پايانى غدير و شيعه را ترسيم نمودند.(1)
لحظه اى بينديشيم و با مرورى بر اين مسير سياه و خونين ببينيم آيا جايى براى تشيع باقى ماند ؟ آيا احتمال مى رفت كه روزى شيعه اى روى كره زمين گام بردارد ؟ آيا تصور مى شد طرفداران غدير در چهره پنهان تاريخ باشند.
اگر اهالى سقيفه سر بر دارند عدد ميلياردى شيعيان على عليه السلام را در طول تاريخ مى نگرند كه در هر عصر و زمانى با آن همه تبليغات بر ضد خاندان على عليه السلام، ميليون ها طرفدار على عليه السلام در سراسر جهان، در دور دست هايى كه سقيفه حتى نامش را نمى دانست، حضور داشته اند و با دلى سرشار از ايمان فقط امامان غدير را پذيرفته اند و خلفاى سقيفه را از صفحه اعتقاد خود خارج ساخته اند.
آيا حزب على عليه السلام كه حزب خدايند غالب نبوده اند ؟ آيا غلبه به اين وسعت زمانى و مكانى در موردى ديگر مى توان يافت ؟
آيا اين غلبه جز با عنايت پروردگار ممكن است ؟ آيا مصداق آيه «الا ان حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» جز شيعيان على مى توانند باشند ؟
آيا «حِزْبَ» و «اللّه» و «غالب» زيباتر از اين كنار هم جمع مى شوند ؟
ص: 411
جلوه دوم: غلبه علمى تشيع
اتصال غدير به امامان الهى كه منبع علم پروردگار و مخزن حكمت اويند، اين حزب اللّه فداكار را در ميدان بحث هاى علمى بر سر اعتقاد خود هميشه غالب و سربلند نموده است.
سرآغاز اين احتجاجات روزهاى سقيفه است كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام با سخنان الهى خود سقيفه و طرفدارانشان را محكوم نمودند و محتواى علمى بلند غدير را به جهانيان نشان دادند. سقيفه در برابر چنين اتمام حجت هاى علمى تيزى، شمشير و ضربات تازيانه و شعله آتش را نشان داد و با طناب سياه بر گلوى صاحب غدير در صدد خاموش كردن صداى غالب علمِ غدير بر آمد ! !
اين روند همچنان ادامه يافت و در هر زمان طرفداران غدير صندوق علم آن را بر دوش كشيده به هر سو بردند و سقيفه را مغلوب ساختند، و صاحبان عقل و فهم و ادراك در هر سوى جهان معارف بلند آن را ديدند و با آغوش باز به استقبالش آمدند.
حتى بسيارى از طرفداران سقيفه دست از كفه بى مايه علمى سقيفه كشيدند و خود را در درياى علم علوى غوطه ور ساختند. اين غلبه علمى حزب اللّه غدير فقط يك برترى نيست؛ بلكه علم در برابر جهل، و غلبه همه چيز بر هيچ است.
بنا بر اين، غلبه علمى شيعه در هميشه تاريخ، به تنهايى مى تواند مصداق اتمّ «ألا إنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» باشد، و اين افتخار ابدى تشيع فقط در سايه اتصال به معادن وحى الهى است.
جلوه سوم: امام زمان عليه السلام مظهر غلبه مطلق تشيع
خداوند براى شيعه غلبه مطلق بر همه جهان را پيش بينى كرده است، و آن روزى است كه حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه قيام كند. چنين غلبه اى را هيچ حزب و گروهى تا كنون براى خود ننموده و جرئت آن را هم نداشته است. ما معتقديم با ظهور او نه تنها حزب سقيفه مغلوب مى شوند، بلكه تمام اديان و مرام ها و احزاب جهان در برابر او مغلوب خواهند شد، و او يگانه غالب روى زمين خواهد بود.
ص: 412
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيعت گرفتن زبانى از حاضرين، قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت و ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام كردند و در مورد ولايت و امامت از همه اقرار گرفتند.
به همين خاطر آيه 43 سوره اعراف: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ» را شاهد آورده فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ ... ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذِى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّه» :
اى مردم، بگوييد آنچه به شما گفتم و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد ... ، و بگوييد: «سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود و اگر خدا هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم» .
2 - موقعيت تاريخى
پايان خطبه غدير است كه سخن از انجام وظيفه اى به عنوان سپاس خداوند به ميان مى آيد، و اين مهم با تضمين آيه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح مى شود. آنچه در كلام حضرت آمده قسمتى از وسط آيه است كه در اين مورد نيز قرآن با تعبير «قالُوا» آورده، و در كلام حضرت به عنوان امر به «قُولُوا» تغيير يافته است.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن از آيه 38 تا 41 اين سوره خداوند اهل جهنم را مطرح مى نمايد، و از آيه 42 به اهل بهشت مى پردازد كه وقتى وارد بهشت مى شوند تشكر و سپاسى بر زبان مى آورند كه حاكى از هدايت الهى و اقرار به ارشاد اوست.
ص: 415
آنگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با ذكر آيه 103 سوره انعام «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ» ، عدم دسترسى به كُنه ذات بارى تعالى را مطرح كرد، كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد:
جَلَّ عَنْ اَنْ تُدْرِكَهُ الاَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لا يَلْحَقُ اَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لا يَجِدُ اَحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ، اِلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ:
بالاتر از آن است كه چشم ها او را درك كنند ولى او چشم ها را درك مى كند و او لطف كننده و آگاه است. هيچ كس نمى تواند با ديدن به صفت او راه يابد، و كسى به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمى يابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.
آيه «وَ يَصْلى سَعِيرا»(1) = آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»
آيه «وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللّه ظَنَّ السَّوْءِ ... »(2) = آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ حَسْبُهُمْ ... »
آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»(3) = آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
ص: 417
پس از شفاى فرزندان همه اهل خانه سه روز روزه گرفتند، و هر روز هنگام افطار مستمندى بر در خانه از آنان كمكى خواست. روز اول مسكين و روز دوم يتيم و روز سوم اسيرى بود. همه اهل خانه تنها افطارشان را كه قرص هاى نان بود به فقير دادند و با آب افطار كردند. روز سوم كه ايثار اهل اين خانه به اوج خود رسيد و جز آب خوراك ديگرى نداشتند، ذات الهى سوره اى را با ثنايى بلند براى آنان نازل كرد:
« ... إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا . عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّه يُفَجِّرُونَها تَفْجِيرا . يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْما كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرا وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِينا وَ يَتِيما وَ أَسِيرا . إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّه لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا . إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْما عَبُوسا قَمْطَرِيرا . فَوَقاهُمُ اللّه شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُورا . وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيرا . مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ لا يَرَوْنَ فِيها شَمْسا وَ لا زَمْهَرِيرا . وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلاً . وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا . قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيرا . وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْسا كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلاً . عَيْنا فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلاً . وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤا مَنْثُورا . وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيما وَ مُلْكا كَبِيرا . عالِيَهُمْ ثِيابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ . وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا . إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا ... » :
«نيكان از كاسه اى خواهند نوشيد كه با عطر كافور ممزوج است. چشمه اى كه بندگان خدا از آن مى آشامند و آن را به اختيار خود باز مى كنند. آنان به نذر خويش وفا مى نمايند و از روزى كه سختيش همه را فرا مى گيرد مى ترسند. آنان به خاطر حب الهى به فقير و اسير و يتيم غذا مى دهند و مى گويند ما به خاطر خدا به شما طعام مى دهيم و از شما انتظار پاداش و سپاسى نداريم. ما از قهر پروردگار در روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مى ترسيم. خدا هم آنان را از شر و فتنه آن روز محفوظ داشته و به آنان روى خندان و دل شادان عطا نمود. جزاى آنان
ص: 420
در برابر آنچه صبر كردند باغ بهشت و حرير بهشتى است. كه در آن بهشت بر تخت ها تكيه زنند و در آنجا نه آفتاب سوزان و نه سرماى سخت بينند. بلكه در هوايى خوش و باغى دلكش تفريح كنند. سايه درختان بهشتى بر سر آنان و ميوه هايش در دسترس و اختيار آنان است. با جام هاى سيمين و كوزه هاى بلورين بر آنان دور زنند بلورهايى كه به رنگ نقره و به اندازه اهلش مقدر كرده اند. در آنجا از كاسه هايى به آنان مى نوشانند كه طبعش از زنجبيل است. در آنجا چشمه اى است كه نامش «سلسبيل» است. اطراف آن بهشتيان پسرانى كه هميشه نوجوانند در طوافند. كه هر گاه آنان را بنگرى گمان مى كنى مرواريدهاى منتشر شده اند. و چون آن جايگاه نيكو را تماشا كنى عالمى پر نعمت و كشورى بى نهايت بزرگ خواهى يافت. بر قامت بهشتيان لباسى از سندس سبز و استبرق و بر دست هايشان دستبندى از نقره است و پروردگارشان شرابى پاكيزه به آنان مى نوشاند. اين بهشت پاداش شماست و سعيتان مشكور و مقبول است» .
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
يك گروه نيكوكار در اول اين سوره با عنوان «ابرار» مطرح شده كه خداوند داستان اخلاص در عمل و ايثار كامل عيار آنان را با عظمت تمام بيان فرموده و بهشت و نعمت هاى آن را به عنوان سپاس به آنان ارزانى داشته است.
از سوى ديگر در ضمن اين داستان به دو جهت مهم اشاره فرموده است: يكى قبولى اين ايثار و اخلاص به درگاه خداوند، و ديگرى شهادت به بهشت براى اهل اين آيه.
پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير هر سه نكته را زير ذره بين اعتقاد مردم مى برد. از يك سو مى فرمايد: خداوند در اين سوره بهشت را براى على بن ابى طالب ضمانت كرده و فرموده است: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيرا» . يعنى اى مردمى كه با گروه ضد على عليه السلام روبرو خواهيد شد و اهل سقيفه او را به طناب خواهند كشيد، بدانيد كه حق با اهل بهشت است كه بهشت به بركت آنان خلق شده است. اگر دشمنانش گفتند:
ص: 421
ص: 424
ص: 425
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
10
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 426
ص: 427