• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب ترجمه الغدیر علامه امینی جلد 13

ترجمه الغدير علامه امینی رحمت الله علیه جلد 13

مشخصات كتاب:

سرشناسه : اميني، عبدالحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۴۹.

عنوان قراردادي : الغدير في الكتاب و السنة و الادب .فارسي

عنوان و نام پديدآور : ترجمه الغدير/ تاليف عبدالحسين اميني نجفي؛ مترجم محمد باقر بهبودي.

مشخصات نشر : تهران: بنياد بعثت، كتابخانه بزرگ اسلامي، ۱۳ -

مشخصات ظاهري : [۲۲] ج.

Image

ترجمه الغدیر جلد 13

مشخصات کتاب

سرشناسه : امینی، عبدالحسین، 1281 - 1349.

عنوان قراردادی : الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب .فارسی

عنوان و نام پدیدآور : ترجمه الغدیر/ تالیف عبدالحسین امینی نجفی؛ مترجم محمد باقر بهبودی.

مشخصات نشر : تهران: بنیاد بعثت، کتابخانه بزرگ اسلامی، 13 -

مشخصات ظاهری : [22] ج.

فروست : کتابخانه بزرگ اسلامی؛ 27.

شابک : 250 ریال

یادداشت : فهرست نویسی براساس جلد هفتم، 1354.

یادداشت : عنوان روی جلد: الغدیر ترجمه.

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

عنوان روی جلد : الغدیر ترجمه.

موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت

موضوع : غدیر خم

شناسه افزوده : بهبودی، محمدباقر، 1308 - ، مترجم

شناسه افزوده : بنیاد بعثت

رده بندی کنگره : BP223/54/الف8غ4042 1300ی

رده بندی دیویی : 297/452

شماره کتابشناسی ملی : 1524010

ص: 1

اشاره

ص: 2

ص: 3

ص: 4

ص: 5

سخن نگارنده

به نام خداوند بخشایشگر مهربان

آرزوئی بر آمده و سپاسی پیوسته

ما امیدوار بودیم که بزرگان توده و استادان فرهنگ پرور، این کتاب را با دیدی بی آلایش بنگرند که از انگیزه های کین توزی برکنار واز وابسنگی ها و جهت گیری ها به دور باشد تا به آسانی بتوانیم سخن یکدیگررا دریابیم و آماده آن گردیم که حقیقت- یا همان گمشده باز یافته- را بپذیریم و برای رسیدن به آشتی و سازش دلخواه از نزدیک ترین راه در آئیم و به استور ترین دست افزارها چنگ بزنیم زیرا من (خدا گواه است) جز آشکار کردن حق- و خواندن مردم به سوی آن- خواستی نداشتم.

آنچه را هم خوانندگان، درشتی در گفتار می پندارند (به حیات خداوندی سوگند) تنها صراحت و توانائی در روشنگری است، نه سر سختی در بگو مگو چنانچه سخنسرای اهرام و استاد ادبیات و جامعه شناسی در دانشکده پلیس در قاهره- محمد عبد الغنی حسن مصری- نیز این هدف را در کار ما شناخته و آن را- در چکامه ای که کتاب ما را می ستاید و منش نگارنده را باز می نماید- واگو می کند:

خوی و سرشت او نرم و آشتی جویانه است

ولی پای نبرد که به میان آید به سرسختی می گراید

ص: 6

دانشوران در منش های خویش به همین گونه اند

از یکدیگر دور می شوندو باز با شتاب به دیدار هم می آیند."

خداوند پاک، آرزوی ما را بر آورده کرد و می بینیم خوانندگان گرامی آنچنان اند که گمان نیک به ایشان داشتیم و پندارم که آنان نیز گمان نیکو به من برده اند- که خدای را سپاس- و اینک بزرگان مردم را می نگریم- که چنانچه به ما گزارش رسیده- از کتاب پشتیبانی می کنند، آن هم در برابر آشوبگری های نا آگاهانی که نه با روحیات نگارنده آشنائی دارند ونه می دانند که چگونه در راه نیکخواهی برای مردم تا کمر خم شده و سر فرود آورده ام، بگذاریم و هزاران سپاس خود را ارمغان نامبردگان گردانیم.

نوشتارهائی که نمایشگر ستایش های فراوان بوده از شهرهای دور و نزدیک و همه گوشه کنارها به سوی ما سرازیر شد، آن هم به خامه های مردمی که بر داشت ها و گرایش های ایشان با ما یکی نبود ولی این دو گونگی نتوانست آنان را در گرداب یکدندگی سرنگون سازد تااز اینکه آشکارا سخن راست را بر زبان آرند و یک اجتماع دینی- و هم برادری در راه خدا و دین- را خواستار باشندباز بمانند. زیرا " جز این نیست که ایمان آوردگان با یکدیگر برادرند " وما به گونه ای هستیم که سخنور نامبرده ی اهرام گفته:

"به راستی آرمان همسان، همه ما را درون یک گروه جای می دهد

و کیش راهنما، ما را در دنبال کردن یک راه به هم می پیوندد

هر چند در راه هوس گام برداریم و پیرو آن گردیم

باز هم، اسلام میان دل های ما مهربانی پدید می آرد. "

اینک سرشت هائی بزرگوارانه و خواست هائی نیکو و سرمایه های روانی پاکیزه ای را گسیل می داریم تا کار برادری و مهر ورزی میان ما را به انجام برساند، هر چند اهریمنانی که نمایش به نیک خواهی مردم می دهند و هدف های دیگری

ص: 7

در دل می پرورند، خوش نداشته باشند.

در پاره ای از بخش های گذشته کتاب، فرازهائی زرین آوردیم از آنچه به دست ما رسید چه از سوی زمامداران و سیاستگران یا رهنمایان و نمونه های دین، از دانشوران سترک، یا استادان هوشمند وسخن سرایان پیشرو. کسانی هم هستند که گفتارهای آنان را نیاوردیم و نامی از ایشان به میان نیامد، چرا که زمینه کتاب تنگ بود و اکنون یادی کوتاه از آنان می داریم و- همراه با آن- سپاس بیوسته و ستایش نیکوی خود را ارمغانشان می گردانیم.

ص: 8

سه ستایش نامه از نگارنده و نگاشته او

نامه ای که سرور اصلاح خواه بزرگوار، آیه الله سید عبد الحسین شرف الدین عاملی فرستاده و خود از کسانی است که مردم او را نیکو شناخته و سپاسگزار وی بوده اند- با آن بزرگواری های بایسته اش و کوشش هائی که باید سپاس داشت و با خوی همیشگی او در اصلاحات و خواندن مردم به سوی خدا و چشم دوختن به برنامه های مسلمانان و گذاشتن از همه چیز در راه حقی که باید پیروی کرد- خداوند بر او درود فرستد و از سوی ملتش پاداش نیکو به وی دهد:

دانشمند کوشای استوار، روشنگری اسلام- امینی- که خداوند او را گرامی دارد (آئین) مارا به دست او ارجمند سازد.

یا درودی پاکیزه و سلامی بلند.

می دانم تو برمن حقی داری که از مرز ستایش از " الغدیر " می گذرد و اینکه بخواهم به زیبا شمردن کتاب پهناور و کم مانندت بپردازم و آن را نماینده یک کوشش فرهنگی و یگانه در شمار آرم آنچه رابه گردنم هست به انجام نرسانده ام.

سخن در این باره- و ماننده های آن- کوچکترین واکنشی است که در برابر تلاش های تو می توان نشان داد و ناچیزترین افزاری است که به یاری آن می شود کاوش ها و بررسی های موشکافانه تو را به سنجش نهاد ولی درنگارش این کتاب پهناور- و پر از دانش- آنچه تو را به حق خویش می رساند، بزرگداشتی است که توده ی مسلمان بداند تو یکی از قهرمانان کم مانند آن هستی و این ها ترا بر آن دارد که در راه درخشان و نیکوکارانه خویش گام ها را هر چه استوارتر نمائی

ص: 9

و پایدارتر گردی تا حق آن ارزش هائی نمانده تباه کنند و تباه شود گزارده آید، که چون این تباهی پای در میان نهاد زندگی " نمونه برتر خود" را از کف خواهد داد و- پس از آن- بی ارج و ارزش خواهد شد چرا که از درستی و نیکوئی و زیبائی تهی است، یا بگو از آنچه زندگی را دلپذیر و والا می سازد و ما را به ارزش های آن آگاه می گرداند تهی است.

کتاب پهناور تو " الغدیر " در ترازوی ارزیابی و فرمان ادب- بی چون و چرا- کاری سترک و کتاب پردامنه ای است که اگر گروهی از دانشمندان نیز در پدید آوردن آن با یکدیگر همداستان شده و در استوار ساختن آن به یاری هم می شتافتند اگر بازده کارشان به این خوبی در می آمد به راستی باز هم گروه و تک تک ایشان کاری بزرک را به پایان برده بودند.

سخن را که به اینجا رساندم تنها برای آن نبود که چنین نتیجه ای بگیرم بلکه می خواستم گوشه ای سهمناک از زندگی مان را نیز بنمایانم و- با خواندن دیگران به پایداری- آوا در دهم: در پیرامون مشتی بازماندگان از مردان اندیشه اسلام گرد آئید که خامه های خود را-با هوشمندی و مهر ورزی- به گردش و کاوش در میان آثار ما وا داشته اند.

زیرا برای این اندیشه سازنده- در دیده من هیچ چیز سهمگین تر از پراکندگی مردان نماینده آن نیست، چه با این پراکندگی بیم می رود که از زادن نتیجه های شایسته باز بماند و حلقه های آن از هم گسیخته شود، این پراکندگی همان از هم پاشیدن همه انگیزه ها و آمادگی هائی است که- بادستیاری آن ها- حقیقت می تواند زندگی خود را در سرشت پدیده ها و لایه برونی آئین ها دنبال کند. برای تمدن خاور زمین- بلکه برای تمدن انسانی-هیچ چیز هراس انگیزتر از این نیست که این زمینه ها بی نتیجه بماند و این حلقه ها از یکدیگر گسیخته شود.

پس اگر ما دیگران را به همراهی تو خواندیم و اگر گفتیم در کنار تو- در

ص: 10

آستانه غدیرت و در کنار راه- بایستند، به راستی دعوت ما برای خدمت به یک اندیشه کلی است که با یاری آن شخصیت ملت در جائی هر چه بلندتر نشانده شود، امیدواریم اندیشمندان در تو نمونه ای را بیابند که از زندگی و گردهمائی توده در پیرامون تو و از بزرگداشت های نیکوی آنان از تو، دلگرمی شان فزونی گیرد تا به خدمتگزاری حقیقتی برخیزند که تو با دلی پاک و در راه حق به خدمتگزاری آن کمر بستی.

اینجا درنگ کنم و بگویم: والاترین چشم انداز- در کار پر تلاش و ارزنده ات- تنها شیفتگی تو به آن است، همان شیفتگی که با همه درد سرها و خارهای میان راه- تو را به پیشروی واداشت، و این خوی و روش- در این کار سترک- شیوه قهرمانان ما از خدمتگزاران خاندان پیامبر را به یاد می آورد که به پا خاستند تا دانش ها و آنچه را از ایشان مانده بود در همه جا بر پراکنند، همان روش که- با فرآوردن برترین بنیاد های انسانی از فرهنگ درخشان ایشان 1 زندگی را سودمند می گرداند.

از دیدگاه هنری نیز تو مانند هنرمندی به کار بر خاسته ای و- در مایه و چهره کتاب- قلم توانایت را از زیبائی و درست نویسی برخوردارگردانیدی و در افزارهای فراوان آن، آگاهی های بسیار، ذوق سلیم، نیرومندی در دادرسی و پهناوری زمینه را گنجانیدی. خدایت نگهداری و یاری دهد!

14 ذیحجه 1368

عبد الحسین شرف الدین موسوی

ص: 11

گفتاری

که آیه الله سید محسن حکیم فرستاده اند و ما با سپاسگزاری از ایشان همان گفتار را می آوریم:

به نام خداوند بخشایشگر مهربان

چنانچه خداوند سزاوار ستایش است بر او ستایش باد و درود و سلام بر بهترین آفریدگان او محمد و خاندان پاک و پاکیزه وی، پس از این ها، یکی از بزرگترین نیکی هائی که خداوند بزرگ و گرامی- در باره ی این گروه پیرو راستی و مردم درستکار- روا می دارد، آنان است که در هر روزگار، مردانی به ایشان می بخشد که نه سوداگری و نه بازرگانی،آنان را از تلاش در راه از- و کمر بستن به پرستش او و کوشش برای بالا بردن سخن او و برافراشتن جایگاه آن- باز نمی دارد، اینان، درستی حقیقت های آئین را باز نمودند، پیام آن را رساندند و دیگران را با روشنگری های خود رهنمود گردیدند و این ها با همه ی آن گرفتاری ها بود که می توانست- اگر یاری پروردگار نباشد- میان آنان و خواسته های شایسته شان جدائی بیفکند.

به راستی از برجسته ترین مردان این گروه پر تلاش، نگارنده ی کتاب " الغدیر " پژوهشگر یگانه و دانشمندی بی مانند، امینی است که پیروزی و پایداری از همیشگی باد من بخش های پی در پی این کتاب راکه نگریستم، دیدم به همان گونه است که به نگارنده ی بزرگوار آن می برازد، زیرا آن را نگارشی یافتم که- به یاری خدا دانا و ارجمند- از هیچ سوی، سخنی نادرست به آن راه ندارد- با

ص: 12

نیروی روشنگری و سرسختی بر خورد و فریبندگی شیوه و دلارائی گفتارش از همه چشم اندازها پیروز در آمده است، برداشتی استوار را با سازمان نیکو و مایه های تازه را با بنیادی نیرومند به هم پیوند زده، به زمینه های گوناگون سرکشیده و همه جابا استواری پای نهاده و با پایداری بیرون شده است.

پس هر مسلمان فرهنگ دوست که در جستجوی راستی است باید آن را بخواند و از فروغش پرتو بگیرد و سزاوار، آن که نگارنده ی پیروز ما نیز بر این کامروائی که خداوند ارزانی او داشته و بر یاری و سرپرستی وی سپاس بگوید و خداوند او را بر این کار بزرگ که از پیش برده، از بهترین پاداشی که به نیکوکاران می دهد بهره مند گرداند و درود و مهربانی و برکت های خداوندی بر وی باد

محسن طباطبائی حکیم

ص: 13

نامه ای

که بدست ما رسید از سوی پژوهشگر مسیحیان، دادرس آزاده، سخن سرای زیرک، استاد بولس سلامه بیروتی سراینده شیوا گوی " رویداد بزرگ در جهان عرب "که یادش جاودانه خواهد ماند. پا سپاس فراوان از ایشان:

به پیشگاه دارنده برتری ها، استاد دانشور عبد الحسین امینی که خدای، ما را از دانش او بهره ور گرداند- چنین باد-

بر گردن من بود که چون جلد ششم از " الغدیر " را گرفتم و دیدم- در سرآغاز آن- با گنجاندن نامه من سرافرازم فرموده اید- در نوشته ای دیگر- از شما سپاسگزاری کنم.

بر این دفتر گرانبهاکه دست یافتم پنداشتم مروارید های همه دریاها را در " غدیر = گودال آب " شما به چنگ آورده ام آری ای دارای برتری ها، با این کار بزرگی که شما تنهائی دست به آن زده اید به راستی اگر یک گروه از دانشمندان نیز باشند از پای در می افتند، چگونه شما یک تنه به آن بر خاستید؟

بی چون و چرا، آن روان پاک- روان پیشوای بزرگ که بر او و زادگان پاکش برترین درودهاباد- همان است که دشواری ها را هموار کرده و دیده روشن بینش شما را بر گنج های دانش گشوده، از آن بر می گیرد و بر سر دیگران می پاشید تا همچون اندوخته ای برای تاریخ نگاران و پیشوانه ای برای دانشوران و سرچشمه ای از احساس برای سخن سرایان بماند که هر گاه گرمای سرسخت، نهال

ص: 14

ادب را گزندی رساند آن را از غدیر شما آبیاری کنند.

به ویژه آنچه درباره خلیفه دوم یاد کرده بودید، نگاه مرا خیره به سوی خود کشید خداوند شما را از نیکی های بسیار بر خوردار گرداند روشنگری شما چه نیرومند است و چه برهان تابناکی دارید که اگر پس از آن، باز هم کسی بخواهد- با یکدندگی- آن روشنگری های استوار را نپذیرد به آن بز کوهی می ماند که شاخ های خود را با سنگ خارا به جنگ اندازد.

ای دارنده برتری ها خدا شما را نگهدارد چنان چراغ پر فروغی پرتو خود را از نجف ارجمند روانه می دارد که همه شهرهای تازیان را روشنی می بخشد، من از خدای پاک می خواهم که با شفاعت سرور ما فرمانروای گروندگان- که درفش او در دو جهان برافراشته است و یادش برای همیشه پایدار- زنداگی گرانبهای شما را دراز گرداند

بیروت 28 ذیقعده از سال 1368

ارادتمند- بولس سلامه

ص: 15

جلد هفتم

دیریه سرایان درسده نهم که سه تن از مردمان حله اند

در این جلد چندان از بررسی های دانشمندانه- دینی، تاریخی- هست حقیقت ها آن را پشتوانه گیرند و یژوهشگران را می شاید که با دیده ای ژرف تر در آن نگرند.

ص: 16

دیباچه

به نام خدای بخشاینده مهربان

پاکی تو، تو سرپرست مائی نه آنان کسی را ازنزد خود سرپرست ما گردان و کسی را از نزد خود یاور ما گردان هان مردم هرآینه حقیقت- از نزد پروردگارتان- به سوی شما آمد، هر کس راه یافت- به راستی- به سود خود راه می یابد وهر که گمراه شد جز این نیست که به زیان خود گمراه می شود و من کارگزارشما نیستم و جز رساندن پیام چیزی بر من نیست فروغ و نامه ای بزرگ از سوی خداوند به نزد شما آمد تا هر کس به راه نابودی رفت با داشتن راهنما نابودشود و هر کس که زندگی یافت با داشتن راهنما به زندگی دست یابد، خدا شما را از (نافرمانی) خود پرهیز می دهد واز این که آنچه را نمی دانید درباره ی خدا یگوئید این نامه ای است فرخنده که فرو فرستادیمش، پس، از آن پیروی کنید و پرهیزگار باشید شاید که آمرزیده شوید، به راستی حقیقت را به سوی شما آوردیم ولی بیشتر شما حقیقت را ناخوش می دارید. نیکی خداوند را

ص: 17

می شناسند و سپس آن را نشناخته می انگارند، پس در آن دانش چه دانش شما به آن راه نمی برد چرا به گفتگو می پردازید به جز از گمان پیروی نمی کنید و شما جز به دروغ سخن نمی گوئیداز هوس های گروهی پیروی نکنید که پیشتر گمراه شدند و بسیاری را به گمراهی افکندند از خداوند فرمان بریدو از پیامبر فرمان برید و از کسانی از خودتان که سرپرست هستند، همان کسان که دارائی هاشان را در شب و روز و آشکار و نهان (در راه خدا) می بخشند و از سر دوستی با او- به تهیدست و پدر مرده و گفتار- خوراک می خورانند، همانان که گرویدند و کارهای شایسته کردند که آنان بهترین آفریدگانند.

امینی

ص: 18

شعراء غدیر در قرن 09

غدیریه ابن عرندس حلی

اشاره

ماهی که- چون گذشت- در دل من شیرین و خوش بود

بامدادان به سان شاخه شمشاد- با زیورها و پیرایه ها- خرامیدن گرفت

با یک نگاه و در یک چشم برهم زدن دل ها را بر بود

و به این گونه، جادوی ناروا، رواشناخته شد

چون بند از جامه گشود

اراده آهنینم را سست کرد

گونه اش که از سپیدی و خوشبوئی به کافور می مانست

چون در کنار سبزه خط جای گرفت چه درخششی یافت!

از زلفکان بنا گوشش زنجیری ساخت

که مرا با آن به بند افکند و گرفتار کرد

ماهی که تناسب اندامش مانند نیزه است

و تیر نگاهش- در کشتن دلدادگان-کار شمشیر را می کند

چهره او گل جوری است و با چشمانی

همچون زنان سیاه چشم بهشتی که آهوی سرمه گون چشم را برده خود

می دارد.

ص: 19

چشم های نیم خفته و بیمار گون او را- چون به آرامی می نگرد- چه دوست دارم

و بر پلک های بیماری و پر ناز او که گوئی در کار ریسندگی است دلبسته ام

ناراستی و ناسازگاری کرد و بر دلباختگان نبخشود

- با آن که چه اندام راست بالا و خوش سازی هم دارد!-

زیبائی های او شاهانی را به بردگی کشید و چه بسیار

پادشاه ارجمند که خوار و زبون او گردید.

با دو چشم خویش به خسرو (= پادشاه ایران) می ماند و با گونه اش

به نعمان- فرمانروای یمن و با خال سیاهش به نجاشی- شاه حبشه-

خدای برتر از هر پندار بر دو صفحه گونه ی او

دو نون نگاشت که دو سر آن، تیزی خود را نمایش داد.

و او با آنها- همراه با ناز چشمانش- مرا نشانه تیر گردانید

تا تیرها گیجگاه مرا بهره خود گرفتند و با فرود آمدن در آنجا کار کشتنم

را به پایان بردند

ص: 20

خوشا آن خال همچون عود و اسپندش

که در کنار آن گونه های گل انداخته وآتش رنگ، نمی سوزد.

با شراری از آتش عشق دلم را سوزاند

تا گداخته گردید ولی عشق او را از یاد نبرد.

هر گاه نوید آرنده وصال عشق با بپروزی سر رسد

شب را با شادمانی وخوشبختی به روز خواهم رساند

همه دردهایم را فراموش کردم و در

گرداب عشق به دست و پا زدن پرداختم تا اندوه این گرفتاری را چاره ای بسازم

باران اشک را چنان بر چهره فرو ریختم که

گوئی خون حسین است و برزمین کربلا سرازیر می شود

همان مرد روزه و نماز و بخشیده و خوراک دهنده

و برترین سوار کارانی که بر بالای است جای گرفتند

و همان که نیای بر گزیده او در گرمای کشنده

ابرهای پر بار را سایه بانش می گردانید

و پدراو شیری است که با دانش ها

و برتری خود- جای جای از- نامه خداوندی را روشن کرد

و مادرش فاطمه- آن بانوی پاکدامن- است که

افسر سرفرازی او بابزرگواری ها آراسته گردیده

بستگی دودمانی او (حسین) همچون بامداد روشن است که

گوهر خود وی همچون خورشید تابان و فروزان آن را می آراید

اوست: سروری شایسته پشتگرمی، خوشبخت، به خاک افتنده دربرابر خدا،

ص: 21

دختر زاده جانباخته پیامبر، که گرفتار است و- زیر شکنجه سخت-

ستم ها بروی می رود

ماهی که دیده آسمان- اندوهگنانه- در سوک او گریست

و دل روزگار برایش تپیدن گرفت

به خدا هرگزفراموش نمی کنم او را- که تنها و تشنه لب بود

با آنکه در پیش روی او چشمه لبریز از آب، گرگان بیابان را هم سیراب می کرد

و نیز حضرت عباس را- که دشمنان

جامه از پیکر او به در کرده برهنه بر زمینش افکندند

و آن کودک را- خورشید زندگی اش گرفت وآفتاب آن

برای همیشه راه باختران سپرد-

فرزندان امیه در پیکر یاران او

نیزه هائی سخت را خرد کردند.

(حسین و همراهان) نیزه ها را پیمانه ای شمرده و با آن، باده مرگ

نوشیدند و با آمیختن آن با گرفتاری ها، خود را به پای آزمایش کشیدند

اندام هاشان از هم گسیخت و تن ها پاره پاره گردید

تا سرها به پاها رسید و در کنار آن ها جای گزید.

پس از جان دادن، در روز رستاخیز، سرای پاینده

و بر جای ماننده را به ارث بردند،

دختر زاده ی پیامبر درد دل ها داشت و او را یاوری نبود

درد دل های خود را به آستان پروردگارآسمان های بلند پایه برد

در کرانه های پر آب فرات لب تشنه بود و چون می خواست

آب بنوشد می دید او را از لبه شمشیرهای آبداده سیراب می کنند

ص: 22

آن گره در لشگری او را گردا گرد برگرفته بودند که

همچون دریا آغاز آن با انجامش همسان بود

دریائی پر آشوب و با شمشیر هائی گرسنه که

گوشت و پوست شهسواران را خوراک آن گردانیدند

از شگفتی ها است که او از تشنگی بی تاب باشد

با اینکه پدرش در روز رستاخیز آب روان به کام مردم می ریزد.

در پیرامون او شاهین هائی برای شکار کبوتر به پرواز در آمدند

و چون تشنه شدند کشته کبوتر رابا خون آهو بچه آغشته کردند

نیزه های گندمگون و کبود رنگ، سرخ فام گردید

و رنگ خاکستری اسب ها، سیاه و گرد آلود شد

چرا که آن ها را در خمی از خون فرو بردند

و این ها را در دریائی از گرد و غبار جدائی ناپذیر به شناوری واداشتند

سم های اسبانش که بر سه پای ایستاده بود

بر فراز سر سوار کاران چهره مرگ می نگاشت

تاریکی، گرد و خاک و آشوب را به کام خود کشید و سیاهی گسترش

یافت

تا بامداد روشن به گونه شبی سخت تیره درآمد

و پنداشتی درخشش تیغ ها در دل آن،

آذرخشی است که در میان ابرها روی می نماید و روشنائی را به ارمغان

می آرد

سپاهی که دهان بیابان را پر کرد و چنان پای به دشت نهاد

که سم ستورانش بر گونه آن تازیانه می نواخت

فرزندان آنان که جای نشین پیامبر را نشناخته انگاشتند و

پیامبر راهنما را- که به راستی فرستاده ی خدا بود- دروغگو شمردند

ص: 23

جانفشانی ها کردند و- از سر نادانی آئین های راستین اسلام رادگرگون

گردانیدند

آنچه را شایسته بود ناسزاوار خواندند

و نارواکاری ها را سزا انگاشتند

آگاهانه به کشتن جانشین پیامبر کمر بستند و آنچه را

محمد در قرآن بر خوانده بود دستخوش دگرگونی ساختند

دست به کشتن حسین زدند و چنان آتشی بر افروختند

که به جای بهره برداری از گرمایش هستی خویش را در کام آن افکنده

و خاکستر گردانیدند.

پس بر ایشان خشم گرفت و با تصمیمی واکنش نمود

که شمشیر پولادین را سوراخ سوراخ می کند.

از فراز اسبی نیکوی که گفتی در روی زمین به شناوری می پردازد.

و همچون آذرخشی که در جهش خود از باد شمال هم پیشی می جوید

همان اسب که پاهای آن در روزپیکار

جز سر جنگاوران دشمن نعلی نمی پذیرد

امروز با بامداد سپید و روشن آغاز شد

و فردا پیراهنی سیاه از تاریکی ها در خواهد پوشید

در دست او شمشیری سخت بران است

که جوی خون را نیام خود می شناسد

با لبه تیغ تیزش در کاسه سرها و در گلو و گردن

حق ناشناسان رخنه کرد و رگ و پی آنان رااز هم درید

دوست من او و شمشیر و اسبش- در دیده کسی که خواهد باندیشد-

همچون:

ص: 24

خورشید بود- سواره بر سپهر گردون- که

ماه به دست- در جستجوی آنجاها که ماه فرود می آید- می چرخید

- یا بگو در پی کاسه های سر دشمنان و گلوو گردن ایشان-

لشگر پیرامون گوشه ای از آن همه زیبائی اش را گرفتند

به گونه ای که دل هاشان در جوش و شور به دیگ می مانست

نواده پیامبر با اراده ای سازمان های گروه ها را هم می پاشد

که سپاه را با همه ی زیر و بم آن درهم می کوبدو خرد می کند

با نون نیزه یکی را چنان می کوبد و طعنه می زند که چشمانش گشاد می شود

و به گونه ای با شین شمشیر بر تارک دیگری ضربه می زند که زخمی

با لب های فرو هشته پدید می آرد

پس طعنه او از کله هائی که بر زمین می افکند

نقطه می سازد و ضغینه (= کینه) دشمن را بر می انگیزد

و ضرب دستش همراه با الف قامت هائی که

به زیر می اندزد طرب (= شادمانی) دوستان را شکل می بخشد

واین ها بود تا هنگام مرگ نواده پیامبر فرا رسید

و بوم مرگ بر سرش سایه افکند

گروه سرکشان رو سبی زاده گرد او

و فراخنای بیابان را گرفته

یکی ازگردنکشان تیری بلند به سوی او افکند

تا بر خاک افتاد

و شمر بدکاره جست و خیز کنان بیامد

که گفتی شاهین چشم بسته برای ربودن شکارش از فراز راه نشیب می سپارد

با دلی که از کینه و دشمنی حسین مال مال بود بر سینه ی اوپرید

با تیغ تبهکارانه اش سری را برید که بارها

ص: 25

پیامبر دندان های آن را بوسه داده بود

در هنگام کشته شدنش چهره خورشید- از اندوه- به سیاهی گرائید

و شهاب های آسمانی روی خود را پنهان کردند.

جبرئیل، ومیکائیل و اسرافیل، گزارش کشته شدنش را دادند

و تخت گاه بزرگ در جهان برین لرزیدن گرفت

مرغان بر روی شاخسارها آو را به نوحه سرائی برداشتند

و درندگان دره ها به سوک نامه خوانی نشستند و به شیون پرداختند

اسب نیک بیامد و نیک مرد رابر بالای خود نیاورده بود

- با دردمندی و لابه و هراس

وبا شیهه ای بلند و چشمی که مردمک آن

گریان بود واشک فرو می بارید-

بانوان سرا پرده حسین شیهه او را شنیدند

داغدیدگان از لابلای چادرها آشکار شدند

از چشمان سیاه خود سرشک هائی را

که با خون دل آمیخته و سرخ می نمود پی در پی بر صفحه سپید گردن

روان گردانیدند

تا حسین، کشته آمد و پس از او

آموزشگاه ها بسته شد

آنجاها که فرودگاه فرمان خدا بود سوگوار گردید

و ویرانه های آن یاران همدم و همنشین تهی گردید

ص: 26

بدکاره ها از سر نادانی بانوان را گرفتار ساختند

زشت رفتاری نمودند زیرا هر کس بدکاره بود سزاوار نادانی ها است

سر پاک را آشکارا بر نیزه ای که برداشته بودند نهادند

و کمر خود را برای انجام گناهان، سخت بر بستند

بانوان ماتم زده را از میانه راه به گونه ای گذر دادند

که نگاه های مردمان بر ایشان می افتاد

زین العابدین (= زیور پرستندگان) را که کارش به خاک افتادن در

برابر خدا

و خود دانائی درستکار بود، در بند گرفتار کردند

و سکینه که روز را به شب رساند دل آرام او

به تپش افتاده بود و اندوه، آن را آسوده نمی گذاشت

سین سرشگ چشمش خاء خاک را

در خود شناور ساخت تا گاف گیاه از دل آن رستن گرفت

کوی های آشنائی شان شوره زار شد

و در آنجا که دوستان فرود می آمدند کسی نماید و تهی گردید

چون آنان را سوار ستوران کردند تا به راه اندازند

شکیبائی از دل من رخت بربست

و چون شتران شکافته دندان را برای بردن آنان افسار زدند

اشک های من از زبر گونه ام سرازیر شد

گروهی از هواخواهان امویان برای آنکه پاداش سرشار بستانند

آنان را به سوی مردمی بد کنش روانه ساختند

- از نادانی- یزید را خرسند می دارند تا دستمزد بیشتری باو دهد

و آنچه را می خواهد هر چه تندتر بر او برساند

تا آن گاه که برای راه بردن شتران نی می نوازند و سوارگان

ص: 27

بر چارپایان می نشینند فرزندان امیه را نفرین خواهم کرد

" زیاد " و یزیدشان را نفرین می سرایم

و پروردگارم نیز کیفرهای زیادتری بر آنان فرو خواهد فرستاد

رویشان سیاه باد! با خاندان محمد چنان رفتاری نمودند

که گردنکشان پیشین نیز روا نداشته بودند

با اشک های خونینی بر حسین خواهم گریست که

خاک های خشک را تر سازد

ای کرانه فرات بارانی از سرشگ ها در پیرامون

خاک تو گرد بر می گردد که- به یاری آن- ابرها به گردش در می آید

ابرهائی دارد: نزدیک به زمین، سوارهم، به هم پیوسته با:

آذرخش هائی بلند که که اشکی پیاپی را روان می گرداند.

آن گاه که ترا با رگبار گوارای خود- که از خشبوئی به مشگ

می ماند-

سیراب می سازد دردهایت را درمان خواهد کرد.

پس از این ها، درود- از جان درود- بر آن کس که در

غدیر خم درفش های فرمانروائی برای او برپا گردید

بر دومی و از پی در آیند نامه ی خدا و گرامی ترین

کسی که آن را بر خواند و بزرگ ترین کسی که از پی پیامبر راهنما

و برگزیده بر آمد

همسر زهرای بتول، برادر فرستاده خدا، رها کننده

گیتی که آن را به آتش جدائی خویش سوخت

ص: 28

مردی که پاکدامنی را پیراهن خود گردانید و خوشا آن

مرد که با جامه پاکدامنی، خویشتن را پوشیده داشت

در هنگام آشتی و سازش، او را بارانی بخشنده می بینی

و در روز جنگ مانند شیری که خواهد از بچه اش پاسبانی کند

با دستی گشاده که- برای نیکوکاری-

از ستاره کیوان نیز فراتر می رود.

و با نمایش هائی روشن و درخشان و تابناک که دیگران

از انجام آن ناتوانند و دست آویز کسانی می شود که درباره او به

تند روی و گزافه گوئی افتاده اند

و یکی از آن ها بازگشتن خورشیداست پس از ناپدید شدن

- همان داستانی که بینائی ها در برابر آن خود را به فراموشی می سپارند-

با گردش خود بر فراز آن زیر انداز چنان برتری یافت که

- بازگو گری آن- سخنوران نغز گوی را زبان بر می بندد

سخن گفتن او با خفتگان آن شکاف کوه، برجستگی

گرانمایه و والائی است که از ستاره ی سماک نیز فراتر می رود.

از خویشاوندی و یاری او با پیامبر که بگذری

بر رفتن او بالای دوش پیامبر،برتری چشمگیر تری برای او است

این است آن که دانش ها را در خود گرد آورد-

چه کوتاه شده و فشرده آن ها و چه گسترده و پر و بال گرفته آنها-

این است که با نماز و بخشش های خود، راه

گیتی و آئین را به انجام شایسته رسانید

ص: 29

این است که با شمشیر ونیزه خویش

پیروزی دشوار را در خیبر آسان گردانید.

با چنان زخمی مرحب رادر آن نبردگاه نابود ساخت

که باری بس گران بر دوش کافران نهاد

و در رویداد خندق که گروه های بسیار به همدستی یکدیگر هر کدام سپاهی

برای سرکوبی پیامبر فرستادند او بود که عبدود را به کشته ای خونین

در بالای ریگ ها دگرگون گردانید

در نبردگاه سخت تبوک نیز او پای به میان نهاد و آنان را

به شمشیر اراده ای که هرگز خراش بر نمی دارد نابود ساخت.

آدم چون بلغزید چنگ در دامان او زد

تا پروردگار ما از وی بپذیرفت و او را برگزیده داشت

و آنگاه که رگباری بس تندسراسر زمین را پر کرده بود،

نوح به فرخندگی او خدای را خواند تا کشتی اش راه افتاد

و به خجستگی او بود که ابراهیم خدای را خواند تا آتش

داغ و سوزان بر او سرد شد

و به فرخندگی او بود که موسی خدای را خواند تا چوبدستی

ص: 30

او مارهای جادوگران را که در آغاز ریسمان هائی چند بودند در کام

خود فرو برد.

و به خجستگی او بود که عیسای مسیح، خدای را خوانده تا مرده

به گور رفته سخن گفت و از میان آن گرفتاری ها به پای خاست

در غدیر خم، پیامبر- محمد- به راستی او را به برادری برگزید و

دستور آن نیز در نامه خداوندی آمده بود.

در دوستی او دشمنان را سرزنش کرد و آنان نیز با سر سختی او را

نکوهیدند، من نافرمانی آنان نمودم ودر این راه از کسی برتر فرمان بردم

و- به کوری چشم آنان- او را چنان ستودم که پروردگارم

- در پاداش آن- زنگ ها را از دلم بزداید.

که تربت (= خاک) پای ابو تراب (= علی) چون به آلودگی چشم

من رسد آن را پاکیزه خواهد ساخت.

تا آن گاه که روندگان پای در راه دارند و تا هنگامی که

ابرها می بارند یا باران را در دل نهفته اند هزاران درود بر او باد

فرمانروای گروندگان چکامه هائی را گوش گیر که هر چه

روزگار بر آن گذرد زیورهای آن افزایش خواهد یافت

چکامه هائی به زبان تازیان که در حله بابل پرورش یافته

و فردا با شیوائی خود خطیئه- سخن سرای سترک- را شرمنده خواهد

ساخت.

برجستگی یافت تا برای صالح عرندس کاخی از سرافرازی

بر بالا سر اختران آسمان بنیاد نهد

دل های آنان را که بر من رشک می برند مهر زد و بر چکامه شیوائی

برتری یافت با سرآغاز

ص: 31

" سبزه ی خط در کنار گونه ها آشکار ومانند زنجیر جه هم پیوست "

و به دست آویز ستایش تو- ای علی- بالا روی آغاز کرد تا با سروده ی

آن سخنوری همسنگی جست که گفت:

" دیگر برای سراهائی که از دوستان تهی مانده نخواهم گریست. "

زیرنویسی برای سروده ها

داستانی درباره بت شکنی ها رسیده

سخن سرای ما- ابن عرندس- در این چکامه اش شماره ای از برجستگی های سرور ما- فرمانروای گروندگان- را یاد کرده که پاره ای از آنها را در گذشته- با گستردگی- آوردیم و در پیرامون پاره ای دیگر گفتارهائی پهناور در آینده خواهیم داشت و این جا به روشنگری آنچه سر بسته در تک سروده ی زیر باز نموده بسنده می کنیم:

" از خویشاوندی و یاری او با پیامبر که بگذری،

بر رفتن او بالای دوش پیامبر، برجستگی برتری برای او است. "

از علی- که خدا از او خشنود باد- آورده اند که گفت:

" پیامبر- درود آفریده خدا بر او- مرا به سراغ بت ها برد و گفت:

بنشین من کنار کعبه نشستم و برانگیخته ی خدا (ص) بر شانه ی من بالا رفت و گفت: برخیز و مرا به نزدیک آن بت برچون برخاستم و او دید می نمی توانم بالا شانه ام نگاهش دارم گفت بنشین نشستم و او از شانه ام به زیر آمد و آنگاه فرستاده ی خدا (ص) بنشست و گفت: علی از شانه ی من بالا رو چون بالا رفتم او به همان گونه برخاست و این هنگام چنان به گمانم آمد که- اگر خواهم- به چشم اندازهای آسمان نیز توانم رسید، پس بر فراز کعبه شدم و برانگیخته ی خدا (ص)

ص: 32

پشت داد و من بزرگترین بت ها یا همان بت قریش را به زمین افکندم، این بت مسین را به زور میخ هائی آهنین بر پای داشته بودند، فرستاده ی خدا (ص) گفت: از جای بکنش من به تکان دادن آن آغاز کردم و او به همین گونه می گفت: هان هان هان تا سرانجام توانستم آن را بیفکنم، فرمود بشکنش پس شکستم و خردش کردم و به زیر آمدم. "

و با سخنانی دیگر: "... فرستاده ی خدا- (ص) فرمود بیندازش که انداختمش و چنانکه شیشه بشکند درهم شکست و آنگاه فرود آمدم " و با سخنانی دیگر: " از بالای کعبه به زیر جستم "

ز جابر پسر عبد الله گزارش شده که گفت: " با پیامبر (ص) به مکه در آمدم، آن روزها نزدیک به 360 بت در خانه ی خدا و پیرامون آن بود، برانگیخته ی خدا (ص) بفرمود تا همه ی آنها را سرنگون کردند، بتی دراز در خانه بود که هبل نام داشت. پیامبر (ص) به علی نگریست و گفت: علی برای اینکه هبل را از پشت کعبه به زیر افکنیم تو بر دوش من سوار می شود یا من بر دوش تو؟ (علی گفت:) گفتم ای فرستاده ی خدا تو سوار شو ولی چون بر پشت من نشست، سنگینی پیام خداوندی راه نداد که بتوانم اورا بردارم، گفتم ای برانگیخته ی خدامن سوار می شوم، پس بخندید و فرود آمد و پشتش را خم کرد تا بر آن، جای گرفتم، سوگند به آن کس که دانه را شکافت و آفریدگان را پدید آورد اگر می خواستم سپهر را به دست خویش بگیرم توانستم پس هبل را از پشت کعبه بیافکندم و خدای برتر از هر پندار این فراز فرو فرستاد: " بگو درستی بیامد و نادرستی از میان رفت و البته نادرستی از میان رونده است. "

ص: 33

از پسر عباس گزارش شده که گفت: " پیامبر " (ص) به علی گفت:برخیز تا بتی را که بر فراز کعبه جای دارد درهم بشکنیم، پس برخاستند و چون نزدیک آن رسیدند پیامبر (ص) به او گفت: بر شانه ی من بایست تا تو را بر دارم علی جامه ی خویش به او داد وفرستاده ی خدا (ص) آن را بر شانه گذاشته سپس او را بر داشت تا روی خانه نهاد و علی آن بت را- که از مس بود بگرفت و او بالای کعبه به زمین افکند- که گفتی دو بال داشت.

این گزارش ها را گروهی از پاسداران و پیشوایان حدیث و تاریخ آورده اند و مردانی هم در سده های پس از آنان به نگارش می پرداخته اند، آن را از ایشان گرفته و بی آنکه کوچکترین جای تاریکی در زنجیره آن ها بیابند آن راچون و چرا ناپذیر شمرده اند و این هم تنی چند از آنان:

1- اسباط پسر محمد قرشی در گذشته در سال (200) که احمد در " مسند " از زبان وی آن را بازگو کرده است.

2- حافظ ابوبکر صغانی در گذشته در سال 211 که سیوطی آن را از وی بازگو کرده.

3- حافظ ابن ابی شیبه در گذشته در سال 235 که سیوطی و زرقانی آن را از وی بازگو کرده اند.

4- پیشوای حنبلیان احمد در گذشته در سال 241 در" مسند " خود- با زنجیره گزارشی درستی، آن را از زبان کسانی که سخن هیچ یک از آنان چون و چرا بردار نیست آورده است (ج 1 ص 84)

5- ابو علی احمد مازنی در گذشته در سال 263 که نسائی، آن را از گفته وی بازگو کرده است.

ص: 34

6- حافظ ابوبکر بزاز در گذشته در سال 292 نیز به گزارش " ینابیع = سر چشمه ها " از بازگو گران این حدیث است.

7- حافظابن شعیب نسائی در گذشته در سال 303 در ص 31 از خصایص = ویژگی ها " آن راآورده است.

8- حافظ ابو یعلی موصلی در گذشته در سال 307 نیز بر بنیاد آنچه در " مسند " وی آمده از گزارشگران این حدیث است.

9- حافظ ابو جعفر طبری در گذشته در سال 310- به گفته " جمع الجوامع = گردآوری فراهم آرنده ها " از گزارشگران این حدیث است.

10- حافظ ابو القاسم طبرانی- در گذشته در سال 360- به گفته " تاریخ الخمیس " از بازگو گران این حدیث است.

11- حافظ حاکم نیشابوری در گذشته در سال 405 در کتاب " مستدرک = باز یافته ها- ج 2 ص 367 " حدیث را آورده و جداگانه نیزداوری خود را به درست بودن آن باز گفته است.

12- حافظ ابو بکر شیرازی در گذشته در سال 407 یا 410 در کتاب " نزول القرآن = فرود آمدن قرآن " اززبان جابر آن را آورده است.

13- ابو محمد احمد پسر محمد عاصمی در " زین الفتی شرح سوره هل اتی = زیور جوانمرد در روشنگری این سوره: آیا آمد بر انسان... "

14- حافظ ابو نعیم سپاهانی در گذشته در سال 340 که خطیب- با گزارش از دیکته وی- این حدیث را آورده است.

15- حافظابوبکر بیهقی در گذشته در سال 458 که خوارزمی این حدیث را از راه وی بازگو می کند.

16- خطیب بغدادی در گذشته در سال 463 درج 13 از تاریخ خود- ص 302- حدیث را آورده است.

ص: 35

17- دانشمند ابو الحسن ابن مغازلی در گذشته در سال 483 در " مناقب = برجستگی ها " از زبان ابو هریره حدیث را بازگو می کند.

18- حافظ ابو عبد الله فراوی در گذشته درسال 530 که گنجی در " کفایه = بسندگی" حدیث را از راه وی آورده است.

19- برترین سنخوران خوارزم در گذشته درسال 568 در " مناقب "- ص 73- از راه دو حافظ- بیهقی و حاکم- حدیث را یاد کرده است.

20- حافظ ابو الفرج ابن جوزی در گذشته در سال 597در " صفه الصفوه = منش بر گزیده "- ج 1ص 119- حدیث را آورده است.

21- حافظ رضی الدین ابو الخیر حاکمی در لابلای چهل حدیث (= اربعین) که از برتری های علی- درود بر او- گرد آورده این یکی را نیز نگاشته است.

22- حافظ ابو عبد الله- ابن النجار، که در سال 643 در پذشته بر بنیاد آنچه در " کفایه " آمده- از بازگو گران این حدیث است.

23- ابو سالم ابن طلحه ی شافعی که در سال 652 در گذشته در ص 12 از " مطالب السئوال = خواسته های خواهند گان " این حدیث رایاد کرده است.

24- ابو المظفر یوسف- دختر زاده ی ابن جوزی- که در سال 654 در گذشته در ص 17 از " تذکره = یاد نامه " این حدیث را آورده است.

25- حافظ ابو عبد الله کنجی که در سال 658 در گذشته در ص 128 از " گفایه " آن را آورده و گفته: حاکم وبیهقی آن را گزارش کرده اند و خود حدیثی نیکو است که در میان خداوندان گزارش ها به استواری شناخته شده است.

26- حافظ صالحان به گفته " تاریخ الخمیس " از گزارشگران این حدیث است.

ص: 36

27- حافظ محب الدین طبری در گذشته در سال 694 در " الریاض النضره = بوستان های شاداب "- ج 2 ص200- این حدیث را از گفته ی احمد و ابن جوزی و حاکمی آورده است.

28- جمال الدین ابو عبد الله ابن نقیب در گذشته در سال 698 در تفسیر خود " و العبر = روشنگری ها " حدیث را یاد کرده است.

29- شیخ الاسلام حمویی در گذشته در سال 722 در " فرائد السمطین = یگانه گوهرهای دو گردن بند " حدیث را بازگو کرده است.

30- حافظ شمس الدین ذهبی در گذشته در سال 748 در " تلخیص المستدرک = فشرده باز یافته ها " آن را آورده و گفته: " زنجیره های گزارش آن پاکیزه ولی مایه و زمینه اش نکوهیده و ناپسند است " امینی گوید: این ناپسند بودن را هیچ کدام از پاسداران حدیث در سده های گذشته در نیافتند تاروزگار، ذهبی را به ما ارزانی داشت که با چشم خود- حدیث را نیش زد و آتش کینه خویش را- با گفتن این سخن- برافروخت، ولی آن ناپسند آمدن پنداری با خود وی به گور سپرده شد و- در آن زمینه- هیچ کس از حدیث شناسان پس از وی دل به سخن او نداد.

31- حافظ زرندی در گذشته در سال 750 و اندی در نظم درر السمطین = دانه های دو گردن بند را در رشته کشیم " حدیث را آورده است.

32- حافظ جلال الدین سیوطی در گذشته در سال 911 در " الجامه الکبیر = فراهم آرنده ی بزرگ "- بر بنیاد آنچه در ج 6 ص 407از تدوین یافته آی آمده- حدیث را آورده است- گزارش ابن ابی شیبه و عبد الرزاق و احمد و ابن جریر و خطیب و حاکم- گفته که حاکم آن را درست می شمرده، از این گذشته در " الخصائص الکبری = ویژگی های بزرگتر " از سیوطی نیز این حدیث آمده است- ج 1 ص 264.

33- حافظ ابو العباس قسطلانی در گذشته در 923 در " المواهب اللدنیه =

ص: 37

بخشش های پیش خودی "- ج 1 ص 204- حدیث را از ابن نقیب آورده است.

34- قاضی دیار بکری مالکی در گذشته در 966 یا 982 در " تاریخ الخمیس ج 2 ص 95 " این حدیث را از زبان طبرانی و زرندی و صالحانی و ابن نقیب مقدسی و محب طبری و نگارنده " شواهد النبوه = گواهان پیام آوری " آورده و گفته: "... آنگاه علی خواست که فرود آید پس خویش را از آنجا که ناودان بود به زیر افکند تا مهربانی و ادب خود را به پیامبر درود و آفرین خدا بروی- بنماید (و دوباره پا بر دوش او ننهد) و چون بر روی زمین جای گرفت لبخند زد، پیامبر (ص) پرسید چرا لبخند زدی؟ گفت زیرا من خود را از این جایگاه بلند به زیر افکندم و آسیبی ندیدم. فرمود چگونه گزندی به تو رسدبا آنکه محمد ترا بالا برد و چبرئیل فرود آورد، سراینده ای گفته:"

مراگفتند ستایش از علی بگوی

که یاد او آتش سوزان را فرو می نشاند

گفتم من به ستایش مردی نخواهم پرداخت

که شکوه وی چندان خردها را سرگردان کرد تا او را شایسته ی پرستش

شمردند.

پیامبر برگزیده به ما گفت:

در شب معراج چون به جهان برین رسیدم

خداوند دست (توانای) خویش بر پشت من نهاد

تا دلم خنکی (دلپذیری در خود) یافت

و علی گام هایش را در همانجا گذاشت

که خداوند دست (توانای) خود بر آن نهاده بود "

ص: 38

35- نور الدین حلبی شافعی در گذشته در 1044 در " السیره الحلبیه = سرگذشت نامه ای از حلبی- ج 3 ص 97 " این حدیث راآورده است.

36- ابو عبد الله زرقانی مالکی در گذشته در 1122 در " شرح المواهب = روشنگری بخشوده ها- ج2 ص 336 " از زبان ابن ابی شیبه و حاکم حدیث را بازگو کرده آنگاه نوشته: آن سخنور چه نیکو سروده:

" پروردگارا تورا سوگند به گامی که آن را بر

قاب قوسین- همان بزرگترین جایگاه ها- فرود آوردی

و تو را سوگند به گامی که شانه ی پیام آور یاور خویش را نردبان

آن گردانیدی

که از سر بزرگواری- گام مرا در راه راست پایدار

بداری و رهائی بخش و درودگوی من باشی

و آن دو تن را اندوخته وپشتوانه من گردانی که هر کس آن

دو، پشتوانه وی باشند هرگز هراسی از دوزخ نخواهد داشت.

37- سید احمد زینی دحلان مکی در گذشته در سال 1232 در "السیره

ص: 39

النبویه سرگذشت پیامبر " که در کنار " السیره الحلبیه " چاپ شده در ج 2 ص 293 حدیث را آورده و سپس می نویسد: آن سخنور چه نیکو سروده:

پروردگارا تو را سوگند به گامی... تا پایان سروده هائی که یاد کردیم "

38- شهاب الدین آلوسی در گذشته در سال (1270) در ص75 از گزارش چکامه ای قافیه عین داشته حدیث را آورده که گفتار وی را درج 6 ص 26 آوردیم.

39- خواجه کلان قندوزی در گذشته در سال (1293) در ص 193 از " ینابیع الموده = سرچشمه های مهر ورزی " حدیث را از زبان بزارو ابو یعلی موصلی بازگو کرده است.

40- استاد ابوبکر پسر محمد حنفی در گذشته در سال (1270) در " قره العیون المبصره = فروغ دیدگان بینا-ج 1 ص 185 " حدیث را آورده است.

41- سید محمود قراغولی حنفی در " جوهره الکلام = گوهر سخن- ص 55 و 59 " حدیث را آورده است.

زندگی نامه ابن عرندس و نمونه سروده های او

استاد صالح پسر عبد الوهاب پسر عرندس حلی- نامور به ابن عرندس- یکی از برجستگان شیعه است- و از نگارندگان دانشور آنان در زمینه فقه و اصول- ستایش ها و سوک نامه هائی برای امامان از خاندان پیامبر- درودبر ایشان- سروده و جانسپاری خویش در راه دوستی آنان و ناسازگاری اش با دشمنانشان را باز نموده است، استاد و پیشوای ما طریحی در " المنتخب = گزیده " پاره ای از آنها را آورده و بخش هائی از آنها را نیز در جنگ ها وگرد آمده ها می توان یافت، دانشور سماوی در " الطلیعه = سرآغاز " زندگی نامه ای برای او نگاشته که در لابلای آن، وی را به دانائی، برتری، پرهیزگاری، خداپرستی و دست داشتن در دانش ها ستوده، سخنگوی بر جسته- یعقوبی- نیز در " بابلیات = از بابل " این کار را دنبال کرده و ستایش هائی نیکو از وی نگاشته است. در " طلیعه " آمده که وی در پیرامون

ص: 40

سال 840 در فراغ سرای حله در گذشت و همانجا به خاک رفت که از آرامگاهش در آنجا دیدار می کنند و فرخندگی می جویند.

ابن عرندس- در سروده هایش- جناس های بسیار به کار می برد و در این راه ازاستاد علاء الدین شفهینی پیروی می کرد- که زندگینامه او نیز در ج 6 ص 356 گذشت- ولی در استواری و نیرومندی سخن از او برتر بود و چیره دستی اش در زبان و واژه های تازی را باز می نمود و اگر- چنانچه می بینی و به این سر سختی- دلباخته ی جناس ها نمی گردید البته سروده هایش از رسائی و دلربائی بیشتر برخورداری می یافت.

از سروده های این استاد شایسته- شیخ صالح- چکامه ای است باقافیا راء و میان یاران همکیش با ما آوازه در افتاده که آن در هیچ انجمنی خوانده نشود مگر پیشوای حجت- که چشم به راه اوییم و خداوند به زودی گشایشی در کار او پدید آرد- در آن انجمن پای خواهد نهاد و همه آن را درج 2 ص 75 " منتخب " از استاد ما طریحی آمده و چنین است:

در روزگار، رازهای سروده هایم آشکار می شود

گروهی آن را از بوی خوش یاد شما خوشبوی می دارند

چکامه هائی است که خواسته ها از آن بر نیاورده نیست

درون آن ستایش گری است و برونش سپاس گزاری

سرآغاز آن ها اختران رخ نموده را به یاد می آرد،

سرشت آن ها از مایه شکوفه ها است و پرتو آن ها فروغی تابناک

دلبرانی اند که چون دل ما بدرخشد پرده از روی بر می گیرند

ص: 41

افسرهائی زرین بر سر دارند که فرازآن ها را مرواریدها آرایش می دهد

خوب رویانی که حسان حسن آنان راگواهی می کند

و بر رخساه هایشان زرهائی است زرهای دیگر را می آراید.

- همچون گوهرها- آنها را در رشته می کشم، شب ها را به بیداری سر

می کنم تا یاد آن ها را برای شما و خویش زنده بدارم.

ای آنان که در کرانه های فرات آرمیده اید دوستداری بر شمادرود

می فرستد که شکیبائی اش نمانده است.

پس از آن که ستایشنامه ها را در هم پیچیدم باز آنها را گشودم

که در هر نامه ای از ستایش های من فرازی درباره شما هست

هنگام سخن از شما، نظم من با اشک چشمانم از یک سرچشمه آب می خورد زیرا چکیده های سرشکم رادر رشته می کشم و سرود می سازم و خونی را که از دیده ام روان است درچهره نثری و سرخ گلگون همه جا می پراکنم مپندارید داغ آرامش یافته که به خودتان سوگند

سوز جگرم جز در روز رستاخیز کاهش نمی یابد

خواری در راه شما برای من ارجمندی است و تنگدستی،توانگری

و دشواری، آسانی و شکست، پیوند خوردن.

آذرخش های همراه با ابر که از کوی شما برخاست

باران سرشگ را از دیدگان من روان گردانید

دو دیده من-همچون خنساء- اشک هایش سرازیر است

ودلم- در دوستی شما- به استواری صخر(= سنگ) می ماند

ص: 42

در کناره های سرائی که شما در آن می زیستید ایستادم

که جای تهی مانده شما پس از رفتن خودتان مستمند است

نشانه خانه هائی مندرس (= پوسیده) گردید که درس هائی

از دانش خداوندی و یاد او در آن ها بر گذارد می گشت

و ابرهائی از سرشگ هایم چندان بر آن بارید تا

درخت های بان و کنار را آبیاری کرد

با دوری از شما جدائی روانم از تن گوارا می نمود

و اندیشه در دلم بر روی ویرانه هائی از کوی آشنائی در گردش بود

ابر- از فراز آن- کناره گرفت و پس از حسین

- چنانکه باید- از باریدن و نیکی کردن دریغ داشت.

پس از همان پیشوای راستین و دختر زاده پیامبر، پدر

رهبران، که باز داشتن مردمان از بدی ها با او بود و خود

سرپرستی است که کار فرمانروائی را به گردن دارد.

پیشوائی که پدرش- مرتضی- درفش راهنمائی است- و

جای نشین و برادر و داماد فرستاده خدا-

رهبری که آدمیان، پریان، آسمان، درندگان بیابان،

پرندگان و خشکی و دریا در ماتم او گریسته اند.

گنبدی سپید در کربلا دارد که فرشتگان هماره به

دلخواه خویش گرداگرد آن چرخ می خورند.

پیامبر درباره او فرمود- وچه سخنی بس درست و آشکار

که هیچ جائی برای نپذیرفتن نگذاشته.

ص: 43

پس از من سه ویژگی ام تنها به او می رسد- که هیچیک از وابستگانم مانند آن رانیابند

و چه جای آنکه از زید و عمر وسخن رود؟

(یک) آرامگاهی دارد که خاکش داروی دردمندان است

(دو) بارگاهی که هر کس را آسیب رسد پاسخ نیاز خود را از آن تواند گرفت.

سه) زادگانی با چهره های بس درخشان که نه تن از آنان

- نه کمتر و بیشتر- پیشوایان راستین هستند.

چگونه است که حسین، تشنه در کربلا کشته می شود با آنکه در هر سر انگشت او دریاهائی از سرافرازی توان یافت؟

و با آنکه پدرش علی- در فردای رستاخیز - مردم را از آبی گوارا سیراب می کند و آب روان، کابین مادرش فاطمه است؟

جانم بر حسین دریغ می خورد که در آن روز - جنگ کربلا- شمر چه تبهکاری ها درباره او روا داشت.

سپاهی در برابر وی برانگیخت همچون شبی تاریک که ستاره های درخشان روی نهفته و چهره ماه به تیرگی گرائیده است.

درفش ها را افراشته و تیغ ها را برا گردانیده اند

گرد و خاک برمی خیزد و نیزه ها بلند و کشیده می شود

گروهی از گردنکشان اموی در آن گرد آمده اند که هستی شان سراسر نیرنگ است و هیچ دست آویزی برای درست نمودن کار خویش ندارندیزید گردنکش آنان را فرستاده تا همه عراق را نیز به زیر فرمان

خود در آردچرا که فرمانروائی بر شام و مصر، او را بی نیاز نساخته است

ص: 44

فرزند زیاد برای برخاستن به این کار کمر بسته و - به این گونه- گام خود و همراهانش را در راه گناه استوار کرده است

پسر نحس سعد را به فرماندهی آنان بر گماشته و البته آن نفرین زده: زندگی اش چندان نخواهد پائید که به آرزوی خود- فرمانداری ری- بتواند رسید.

و چون آن دو گروه: در سرزمین کربلا به یکدیگر برخوردند،

نیکوکاری دور و بد کنشی نزدیک شد.

در دهه نخست از ماه محرم گرد او را گرفتند

و شمشیرهای آبداده را در دست خویش به تکان در آوردند.

چون نیزه ها با یکدیگردرگیر آمد، آن جوانمرد برخاست و

با آن که دل او از سوز گرما در تب و تاب بود به تاختن پرداخت

در پهنه نبرد گاه، چنان خویشتن را بنمود که گفتی

سپیده بامدادی از دل شب برآمده است.

او را سرای هائی است فرود آمدن گاه چیرگی و توانائی

راستی را که بر ازنده او تاختن است نه گریختن

شیرازه سپاه را چنان از هم گسیخت که گفتی

شاهین به میان مرغکان کند رو افتاده و آنها را پراکنده می سازد

بیاد شب زوزه کشان انداختشان تا همه سگان

پیرامون شیر ژیان را گرفته به زوزه کردن پرداختند

در آنجا شایسته مردان در راه او به جانفشانی هائی برخاستند که در روز

شمار پاداش هائی هرچه افزون تو خواهند گرفت.

ص: 45

به دلخواه خویش- برای یاری او- بابد کیشان پیکار کردند

و آن آزاد مرد (= حر) از خوشبختی که یافت تا پای جان در راه او زد و خورد نمود

نیزه هائی سخت را دراز کردند تا زندگی دختر زاده پیامبر را درازتر سازند و اینجا بود که جزر و مد یکی شد

در همین پیکار باید کیشان یکی شان تیری به سوی او افکند

که بر گردن دختر زاده پیامبر نشست

کشته نیک مرد از اسب نیکویش جدا شد و جانور زبان بسته درپیرامون او به شهیه کشیدن پرداخت

سنان سنان پیکر او را درید و شمشیر شمر از رگ گردنش گذشت بادهای بسیار تند دامن خود را بر او افکندندو اسب هائی که بر اندام او راندند با تار وپود دست و پاشان پیراهنی کهنه بر آن دوختند

هفت گنبد گردون به تکان آمد،کوه های بلند و استوار، لرزیدن گرفت و آشوب بر دریاها چیرگی یافت.

هان ای جانباخته ای که آسمان بر او خون گریست و چهره ی خاک آلود زمین با خونش سرخ فام گردید

جامه های رزم او از خون سرخ شد ولی در فردای رستخیز از ابریشم سبز خواهد بود.

ص: 46

برزین العابدین (= زیور پرستندگان) دریغ می خورم که او را گرفتار کردند و همچنان در بند نگاهش داشتند

بانوان خاندان پیامبر دستگیر گشتند و پرده و پوشش را از ایشان باز ستاندند

بندیانی ماتمزده که سواربر ستوران می گشتند و بنده و آزاد

مردم آنان را می دیدند رمله در سایه ی کاخ ها آرمیده بود و گوهر و زر بر گوشواره های او آویخته

وای بر یزید از کیفر دوزخ و از آن هنگام که فاطمه پاک روی به پهن دشت رستخیز نهد،

به گونه ای که برخی از جامه هایش از زهر(ی که به حسن خوراندند) سبز است و آنچه می ماند نیز از خون دومین دختر زاده ی پیامبر- سرخ آوا در می دهدو دیدگان مردم نگران است و همه دل ها از فرو شکوه او لرزان.

گله خویش را به آستان خدای بزرگ می برد با بانگی بلند و با پشتیبانی سرور ما- علی-

یزید گردنکش از تبهکاری خویش، سخنی بر زبان نمی آرد و مگر او را که کارش نیرنگ و غدر است عذری هم تواند بود؟

ص: 47

او را به سزای بدی هایش می رسانند، از نیکی ها بی بهره

می گردانند و کوخی را برایش در دوزخ تهی می نمایند.

چگونه سرود خوانان با خوانندگی (= غنا) او را شادمان می داشتند و در پیمانه های سیمین و زرین باده (= خمر) برایش می ریختند؟آن غنا در روز برانگیخته شدن غنا (= رنج) می شود و این خمر نیز جمر (= آتش) که در دل او بر می افروزند.

آیا ثغر (= دندان) دختر زاده ی پیامبر را از سر نادانی می کوبند؟

مگر این ثغر کسی نیست که خود پشتیبان ثغر (= مرز) آئین به شما می رود؟

- برای خونخواهی او- جانشینی باید تا شکست هائی را که به کیش ما روی نموده- با داد گری اش- جبران کند.

فرشتگان- از هر سوی پیرامون او را فرا گیرند و خوشبختی و پیروزی و شوکت پیشاپیش او روان باشند

سر نیزه اش از خفتان ها می گذرد

دربان او عیسی است و نگاهبانش خضر

به راستی دستار نیای وی سرش را می پوشاند

چنان که پادشاهان شکارگر نیز در سایه ی بخت بلند و سرنوشت نیکو می آسایندسینه اوپیرامون دانش پیامبر را فرا گرفته و خوشا دانشی که با آن سینه پیوند بخورد.

او- محمد نام و پرهیزگار، پاک وپاک نهاد و دانای برجسته- فرزند پیشوای عسکری استو نواده علی هادی (= راهنما) و بازمانده محمد جواد (=بخشنده) و آن آرمیدهدر طوس که علی رضا است و پسر موسی که با گام نهادن در بغداد بوی خوش را در آنجا بپراکند.

راست وعده ای از زادگان امام صادق (= پیشوای راستگو) که گردن

ص: 48

فرازی ها در دانش به او می نازند

شادی دل سرور ما- امام محمد- همان پیشوائی که دانش پیامبران را همچون زمینی بشکافت و زیر و رو کرد.

نبیره زیور پرستندگان (زین العابدین) که چندان بگریست تا از سرشگ دیدگانش، گیاهان خشک سیراب شد.

و نواده حسین فاطمی و شیر خدا - جانشین پیامبر- آری این پاک جان از میان آن پاکان برخاسته است.

حسن را که زهردادند عموی او است و خنک آن رهبری که عموم آفریدگان را بخشش او فرا گیرد.

همنام برانگیخته ی خدا و وارث دانش او و رهبری که نامه یادآور خدا بر نیکانش فرود آمده است.

آنانند فروغ- فروغ خداوند که شکوه او بسی بزرگ است-

آنانند که خداوند در سوره تین و زیتون و آیه شفع و وتر به نامشان سوگند خورده.

فرودگاه های فرمان خداوندند و گنجینه های دانش او، فرخنده مردمی که نامه یادآور خدا درسراهای ایشان فرود آمد.

پیش از آنکه ذرات گیتی آفرینش یابد نام های آنان در بالای تخت گاهش در جهان برین نگاشته و گنجانده شد.

اگر آنان نبودند خداوند آدم را نمی آفریده و از این همه مردم که می بینیم هیچکس جامه هستی نمی پوشید.

ص: 49

نه زمین هموار می گشت، نه آسمان بر افراشته می شد، نه آفتاب رخ می نمودو نه ماه در شب چاردهم به پرتو افشانی بر می خاست.

به یاری ایشان بود که نوح چون خدای را خواند رهائی یافت، کارش گذشت و طوفانش باز ایستاد.

اگر آنان نبودند، آتش ابراهیم خنکی و تندرستی نمی گردید وآن شراره ها خاموش نمی شد.

اگر آنان نبودند اندوه یعقوب به پایان نمی آمدو رنج های ایوب دنباله دار می گردید.

راز آنان بود که آهن را بر دست داود نرم کرد تا پاره های آن را به گونه ای در رشته کشید که اندیشه را سرگردان می دارد.

و چون آن زیر انداز، سلیمان را به پرواز درآورد دیده اش چندان گریست تا زمین را تر کرد.

به دستور آنان بر باد نرم چیره گردید تا رفت و آمد خود را- هرکدام در یک ماه- به انجام رساند.

آنان بودند راز موسی و چوبدستی او در هنگامی که فرعون از فرمان های وی سرپیچید و جادوگران رافراهم آورد.

اگر آنان نبودند عیسی پسر مریم نمی توانست ایلعازر را از میان خشت های گور بر پای خیزاند.

برتری و راز آنان در میان پدیده های جهان به گردش افتاد و واگیر شد و در هر پیامبر، رازی از رازهاشان جای گرفت-

من با دستیاری شان به پایگاهی بلند رسیدم تا سرفرازی ام در آستانشان بسیار شد، اگر نبودند من نیز- در میان مردم- نامی نداشتم.

ص: 50

ای خاندان طه، ناگواری هائی که شما دیدید، تلخی ها و گرفتاری هائی بود که حق کشی ها برای اسلام پدید آورد.

ای آنان که در هنگام دشواری ها پشتیبان منید چون دهه محرم روی آرد از سر اندوه بر شما می گریم و زاری می نمایم

تا آنگاه که خود زنده ام بر شما گریه خواهم کرد و پس از مرگم نیز سروده ها و سوکنامه هایم بر شما خواهند گریست.

ای خاندان طه- عروسانی که ازپرده ی اندیشه ی صالح پسر عرندس روی نمود با پذیرفته شدن در پیشگاه شما- کابین خود را گرفته اندگویندگان چگونه توانند منش و ستایش شمارا بنمایند، که ستایشگر نام شما فرازهای قرآن است.

زادگاه شما ریگزار مکه است و صفا وزمزم و خانه ارجمند خداوند و سنگ آن-

برای بازگشت پس از مرگ- شما رادست افزار رستگاری گردانیدم و خنک کسی که شما اندوخته و پشتوانه او باشید.

هر تازه ای که بماند کهنه می شود و مهر شما در دل من آن نو است که روزگار کهنه اش نتواند کرد.

تا آنگاه که آذرخشی می درخشد و گره های ابر باز می شود و دانه های باران را می پراکند و درود خدا بر شما باد!

پایان

و باز او را چکامه ای است درسوک حسین- درود بر وی- که از آن است:

آن که مرا در کار دلدارگی ام سرزنش می کرد خود دل به او باخت، شب را بیدار ماند و از آن پس بر شیفتگی می خرده نگرفت.

ص: 51

آن چهره را که همراه با زنجیرزلف دید در زندان عشق پای بند کرد.

و چنین است که سرزنشگر من پوزش مرا پذیرفته و خوب آرام از دیدگانش رخت بربسته است

آهوئی سپید بود که دلمرا با تیر نگاهش نشانه رفت، ابرو را کمان گردانید و تیر را یک سر در میان نشانه جای داد.

ماهی که هلال خورسید را بر بالای پیشانی دارد و چون رخ می نماید آفتاب از شرمندگی روی می پوشاند-

بالای او به شاخه تازه می ماند که از وزیدن باد خم می شود، کبوتر زنده دل است که با آواز خود در او دل می رباید.

چون آهنگ ستیزه کند همان بازوی نرم و نازک را نیزه گردانید تیر مژگان را برهنه می نمایداو را به سان شمشیری بران و لرزان می بینی- یا همچون آهوئی با چشم های نگران وگردنی به نرمی برگشته-

زلف تاریک و چهره درخشانش دو پدیده ناسازرا یک جا نشان می دهند که یکی گمراه می کند و دیگری راه می نماید.

یکی شب است و دیگری بامداد، یا سیاهی در دل سپیدی این دلدادگان را راهنمون گردید و آن سرگردانشان ساخت.

مپندارید که گره های گیسویش را داود همچون زنجیری به هم بافته و به گردنش افکنده است.

بلکه دو بیجاده گونه اش رخسار او را آراسته و آن را زبرجدی گردانیده است.

ای کشنده دلباختگان، وای آنکه- با نگاهت- تیرهای نابودی را به سوی ما می افکنی.

ص: 52

به دندان پیشینت سوگند- و چه دندانی که مرواریدهای به رشته کشیده را می ماند!-

و به آن تری دلپذیر لبانت- که همچون باده است، از انگبین سرشته شده، زنگ دل را می زداید و درخشانش می سازد-

سوگند که من در کوی دلدادگی بنده توام و در گزارش عشق خویش سرور آمده ام

با رهی خویش دادگری کن، ستم روا مدار، ببخشای و با آن همه وفائی که داری از نزدیک داشتن او به کویت دریغ مورز.

وفاداری نمای، بیداد را فرو گذار، که من دلباخته ای جگر سوخته ام.

رنج جدائی چنان جان مرا گداخت که امویان با کشتن حسین دل محمد را، همان دختر زاده پیامبر بر گزیده و رهبر که مردم را از گمراهی به در آورد و رهنمود گردید.

و همان فرزند سرور ما: علی مرتضی - دریای بخشندگی، سیراب کننده تشنه لبان و نابود سازنده بدکنشان.

و همان که دودمانش از همگان برتر است و پدرش از همه بزرگوارتر و گوهرش از همه ارجمندتر و بنیادش از همه گرامی تر.

دریائی لبالب، شیری خشمگین، بارانی تند، بامدادی روشن،

اختری راهنما وماهی نمایشگر با چهره رسا.

سروری شایسته پیشگرمی، حسن که از همه مردم- در خاور و باختر-

بخشنده تر گشاده دست تر است.

فراموش نمی کنم که در کربلا سخت تشنه بود و- با آن همه گرفتاری-

راهی به سوی آب نداشت

گروهی از سپاه یغماگر اموی در پیرامون سراپرده هایش

ص: 53

- که به راستی از آن پیامبر بود- با هیا بانگ هائی تو تهی بیابان را پر کرده بودند.

دسته ای تبهکار که با سپاه خویش دل فضا را انباشته و آنچه را ازفرزندان ستوده ترین پیامبر- احمد- و جانشین اوست ربوده بودند.

لشگریان آن انبوه شده و گرد و خاکی سخت بر انگیخته که به دریائی سیاه و کف بر لب آورده می مانست.

در آنجا ناصبیان و دشمنان تبار پیامبر درفش های آشوبگری را برافراشته و منصوب کردند تا جز ما آنان را از یادها ببرند و دیگر کسی حرف ندا بر سر نام هاشان ننهد و ایشان را آواز ندهد.

اسبان او- با زبان بسته و تشنه- روزه داری نمودند و شمشیر سپیدش با بلند شدن در روی دشمن به نماز بر خاست تا - با افکندن سرهایشان بر زمین- آنان را به سجده در آرد.

گردو خاک ها بر تن شیر مردان زره هائی پوشانید تا خون هائی که از این جا و آن جا می ریخت رنگ زرد و زعفرانی گرفت.

لشگر چنان روی ترش کرده اند که انگار شاهین ها دارند پیکر مار رااز هم می درند.

تا پهلوی شمشیرش به درخشیدن افتاد و از تندرهای غرانی که برخاست بزدلان بر خویشتن بلرزیدند.

حسین بی آنکه از در کشیدن باده مرگ بیمی به خود راه دهد با اراده خویش بر گردنکشان تاختن برد.

با گشاده دستی نوک نیزه را بر سر این می کوبد و به سادگی نیش شمشیر را بر تارک آن می نوازد.

ص: 54

از بسیاری زخم هائی که می زند تیغ وی خراش های فراوان بر می دارد و دندانه های نیزه اش می شکند و فرو می ریزد.

دست او که بالا می رود و در میان آنان فرو می آید یاد شیر خدا را زنده می کند-و آن شاهکارهایش در برابر ستیزه گردان در جنگ احد سپاهی است که خواهد خرسندی یزید را به دست آرد - وگروهی که به ربودن حق دیگران برخاسته و خدای برتر از هر پندار و ستوده ترین پیامبران احمد را بر سر خشم آورده است.

سخن پیامبر و خدای برتر از هر پندار را پذیرا نگردیده و با جای نشین راهنمایش ناسازگار نمودند و از روز بازپسین نهراسیدند.

اهریمن، آنان را بفریفت و به دلخواه خویش گمراهشان کرد تا هیچ سرپرست و راهنمائی نتوانستند یافت.

از شگفتی ها است که یک سوی آب گوارای فرات، روان باشد وکسی آن را در بند نتواند کرد

و- در کرانه های آن- دختر زاده پیامبر- که پدرش فردا مردم را سیراب می کند-دلش از تشنگی بسوزداو و سپاه و شمشیربران و نیزه هائی که در تیرگی های گرد و خاک آشکار شد) همچون:

آفتاب بود بر بهنه سپهر که در دست راستش ماه است که در تاریکی ها با اختران آسمان رو در رو می ایستد.

حضرت عباس را دشمنان جامه از تن به در کردند و برهنه گردانیدند.

فرزند حسین- دختر زاده پیامبر- دلش از تشنگی بی تاب است آن هم در جائی که گرگان، خنکی آب را هر چه بیشتر می چشند و می یابند.

ص: 55

سر او همچون ماه در شب چهارده از رگ گردن بریده شده و خونش بر خاک زمین ریخته است.

سروران جانباخته، کشته در بیابان افتادند و شن و ریگ های دشت رابستر خود گردانیدند.

آنانند که از سوی پروردگارشان راه یافتند و هر که از پی ایشان درآمده در راه راست گام نهاد.

دختر زاده پیامبر از آسیب هائی که به آنان رسید جگرش سوخت وسرگردان گردید که یاوری خوشبخت نمی یافت.

تا آنگاه که دورتران نابود کننده نزدیک شدند و چیزی نماند که زندگی از او دوری گزیند.

دراز گوش های اموی و - همه کسانی که با کژی و کاستی هاشان بر سر کشی می افزودند- پیرامون او را گرفتند.

و بی آنکه دست درازی و بزهی از وی سر زده باشد از دل کمانی سر سخت، نشانه تیرش گردانیدند،

نیک مرد از فراز اسب خوبش به زیر افتاد و هفت آسمان سخت به لرزه درآمد، روزی نافرخنده و دشوار بود.

شمر، سری را جدا کرد که بسا هنگام دامان پیامبر بالش آن بود

فرشتگان آسمان های بلند پایه- بر او- گریستند و روزگار، گریبان خویش را- در ماتمش- چاک زد.

دست بخشش به پس برگشت و دیده دانش با دردی که کشید به اشک نشست.

درندگان با اندوهی که بر ایشان چیره شد به فریاد آمدند و پرندگان در ماتم او- به سوکنامه سرائی و باز گفتن منش ها و برتری هایش پرداختند.

ص: 56

زیورپرستندگان (= زین العابدین) همان مرد ناشاد را - که کارش به خاک افتادن در برابر خدا بود- گریان دربند کردند.

اندوه در دل سکینه جایگزین شد تا پیکر نزار او را به گونه زمین گیران گردانید کشتار کربلا اشک زینب را روان ساخت تا لرزان میانه گونه هایش فرو غلطید.

کبوتری ترانه سرا را بر فراز درختی انبوه شاخه دیدم که سوکنامه می سرود و هر سخنور نغز گوئی را زبان بر می بست.

همچون چهره بامداد سپید بود با دست هائی سرخ، که به سان گلوبند بر گردن تاریکی ها و سیاهی ها آویخته باشند.

سوگند دادمش که ای کبوتر بر گو این گریه چیست؟ پاسخ ده که دل مرا سخت به درد آوردی.

آن طوق، بالای سپیدی گردنت سیاه است و دست های گلگونت مرا به یاد بیجاده ها می اندازد.

شیفتگی و پرسش مرا که نگریست و شرار دلم را- که با آن آتش خاموشی ناپذیر- دید.

همراه با شاخه های سر بر داشته- دست را بلند کرده- با فریاد خود و برای همیشه- رشته سوکنامه سرائی همگان را گسیخت:

حسین در کربلا کشته شد و ای کاش من می توانستم- با دادن جان خویش- زندگی او را برهانم.

اگر گردن بندی آویخته دارم همان خون سرخی است که دست هایم را با آن گلگون ساخته ام.

بالای سپیدی گردنم نیز- از اندوهگزاری- طوقی سیاه از سین سیاهی دلم نهادم.

ص: 57

و اکنون- ای آنکه می پرسی داستان من است و با سر شک روانم که خشک نمی شود.

از سوز جگر و با دلی ریش با من زاری کن و - در کار گریستن- همراه و یاور من باش.

تا آنگاه که- برای راندن شتران- نی می نوازند و تا آن گاه کهدیدار کنندگان از خانه خدا گام در دل راه می نهند، فرزندان امیه را نفرین خواهم فرستاد.

یزید و زیادشان را نفرین می کنم و پروردگارم نیز کیفر همیشگی شان را زیاد خواهد کرد.

ای فرزند محمد، تا آنگاه که بر بالین خاک بخسبم بر تو خواهم گریست و از گوهرهای سخنانم، ستایش هائی زیبا را به یاد بزرگی های تو آرایش خواهم داد.

که بس دل انگیز و رسا باشد و در شیوائی از سخنرانی قس نیز پیشتررفته لبید را ناتوان گرداند.

آن را با گردن بندهائی از بخشش شما آراستم تا توانست پیرایه ای فریبا بر گردن روزگار به شمار آید.

به این گونه صالح- پسر عرندس- امید می دارد در کنار سیه چشمان- در بهشت جاودان- خوشبختی پایدار بیابد.

کرانه های فرات با رگبارهائی تند از سرشگ ابرها سیراب باد.!

ص: 58

و سپس- تا آنگاه که یک پرنده بر فراز شاخساران سوکنامه می خواند- درود برتو باد ای فرزند مرتضی!

پایان

چکامه دیگری پیرامون 56 بیت نیز در سوک دختر زاده ی پیامبر و رهبر جانباخته- درودهای خدا بر او- دارد که در "المنتخب = گزیده " از استاد طریحی- ج 2 ص 19 چاپ بمبئی- توان یافت، و با این سر آغاز:

" ای پیروان سرورما علی سوکنامه ی حسین را بخوانید که از سرای و میهن خویش به سرزمین بیگانگان افتاده است ".

ص: 59

اصل پاره ای از سروده ها

یادداشت یکم

در بخش گذشته، بر رویهم 310 بیت از سروده های ابن عرندس را که نگارنده آورده به پارسی برگرداندم و این جا نیز اصل پاره ای از آن ها را یاد می کنم که یا از دیدگاه سخن سنجی نغزتر و شیواتر می نماید یا چون در سرآغاز چکامه و سرود جای دارد نشانی آن است و یافتن آن در نگاشته های دیگر را آسان می گرداند، شماره ای هم که میان () درگوشه ی هر بیت نهاده ام برابر است باهمانچه پیشتر در کنار پارسی شده ی آن دیدید و برای بازگشت دادن- از یکی به دومی- بایسته است.

اضحی بمیس کغصن بان فی حلی

قمر اذا ما مر فی قلبی حلا

و انحل شد عزائمی لماغدا

عم خصره بند القباء محللا

و زهی بها کافور سالف خده

لما بریحان العذار تسلسلا

و تسلسلت عبثا سلاسل صدغه

فلذاک بت مقیدا و مسلسلا

قمر قویم قوامه کقناته

و لحاظه فی القتل تحکی المنصلا

اهوی فواترها المراض اذا رنت

و احب جفنیها المراض الغزلا

جارت و ما صفحت علی عشاقه

فتکا و عامل قده ما اعدلا

کتب العلی علی صحائف خده

نونی قسی الحاجبین و مثلا

فرمی بها فی عین غنج عیونه

سهم السهام اصاب منی المقتلا

فاعجب لعین عبیر عنبر خاله

فی جیم جمره خده لن تشعلا

و سلا الفواد بحر نیران الجوی

منی فذاب و عن هواه ماسلا

نسب کمنبلج الصباح یزینه

حسب شبیه الشمس زاهی المجتلی

شربوا بکاساه القنا خمر الفنا

مزج البلاء به فامسوا فی البلا

و تقاطعت ارحامهم و جسومهم

کرما و اوصلت الروس الا رجلا

حامت علیه للحمام کواسر

ظمئت فاشربت الحمام دم الطلا

ص: 60

امست به سمر الرماح و زرقها

حمرا و شهب الخیل دهما جفلا

هاتیک بالدم قد صبغن و هذه

صبغت بنقع صبغه لن تنصلا

عقدت سنابک صافنات خیوله

من فوق هامات الفوارس قسطلا

و دجت عجاجته و مد سواده

حتی اعاد الصبح لیلا الیلا

و