من كي ام بيت الحرامم
من كي ام دوم فروغم
من كي ام اوّل امامم
من كي ام صحرا مقيمم
من كي ام گردون مقامم
من كتابم من خطابم من جهادم من قيامم من بصيرٌ بالعبادم من هديً لِلمُتَّقينَم
من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم
من كي ام خضر حياتم
من كي ام باب النجاتم
من كي ام روح صفاتم
من كي ام انوار ذاتم
من كيم صوم و صلاتم
من كيم حج و زكاتم
من كي ام شويندۀ لوح تمام سيئاتم
من اميد هر گنه كاري به روز واپسينم
من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم
من كي ام من باء بسم الله رحمن الرحيمم
من كي ام معناي ياسين رمز قرآن الحكيمم
من كي ام بعد از نبي تنها صراط مستقيمم
من كي ام خير كثيرم
من كي ام فوز عظبمم
من كي ام دست تواناي خدا در آستينم
من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم
من حكيمم من كريمم من عليمم
من زعيمم من سميعم من بصيرم
من كبيرم من عظيمم من حياتم من مماتم
من سلامم من سليمم من خليلم من مسيحم
من ذبيحم من كليمم من سپهرم من نجومم من امانم من امينم
من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم
شماره 43
اين شني_دم غريب خست_ه دلي
دل ش_ب زد درِ س_راي عل_ي
گفت اي خاك مقدمت شاهي!
يا عل_ي ميهم_ان نمي خواهي
شيرحق، آن ب_زرگ مرد حجاز
در به رويش گشود با روي باز
ص: 351
كاي برادر خوش آمدي از راه
ميهم__ان عزي__ز! بس__م الله!
ك_رد آن مظه_ر تم_ام كم_ال
ميهم_ان را به خن_ده استقب_ال
از كرم چون شبير و شبر خويش
ميهمان را نشاند در بر خويش
گفت مي_ل طع_ام ه_م داري؟
گفت ج_انم ت_و را ف_دا! آري!
شيرحق ت_ا چنين جواب شنيد
پشت پ_رده ز فاطم_ه پ_رسيد
كاي نب_ي را خجست_ه ريحانه!
هس_ت آي__ا طع_ام در خان__ه؟
گف_ت باش_د كم_ي طع_ام، ولي
كه فق_ط از ب_راي ت_وست علي
آن گش_وده ب_ه ميهمان آغوش
ك_رد ناگ_ه چ_راغ را خام__وش
سف_ره گست__رد ب_ا دل__ي آرام
نزد مهم_ان نه_اد ظ_رف طعام
ميهم_ان همچن_ان غ_ذا خ_ورد
لقمه از خوان هل اتي م_ي خورد
اس___دالله ني__ز ب__ا م_هم__ان
دست مي برد س_وي سف_ره نان
خود به ص_رف غذا تظاه_ر كرد
ك_ام خ_ود از گرسنگ_ي پر كرد
ميهمان سير شد در آن شب تار
لي_ك م_ولا گرسن_ه رفت كن_ار
الله الله ك__ه در ج__وانم___ردي
چون علي نيست در جهان فردي
شمع خام_وش كرد مظهر هو
تا كه مهمان خجل نگردد از او
اي وجودت هم_ه جوانم_ردي
ك_رده ب_ا اه_ل درد هم دردي
حق ز روي تو پرده ها انداخت
جز محمّد كسي تو را نشناخت
درد عال_م گ_واه ه_م دردي_ت
ه_ل ات_ي قص_ۀ جوانم_رديت
جان پاك رسول در تن توست
دست پيغمبران به دامن توست
اين تويي اي به نفس خويش امير
كه به دشمن عطا كني شمشير
روز در رزم، خش_م ط_وف_اني
ص: 352
شب ز اش_ك يتي_م، ل_رزاني
روز، بر اوج تخت عزت و جاه
دل شب هم سخن شوي با چاه
روز، شي__رخ_دا ب_ه پيك_اري
شب ب_ه بيماره_ا پ_رست_اري
روز، قلب سپ_اه را زده چاك
شب نهي روي بندگي بر خاك
روز، سلط_ان آفت__اب استي
شب كه آي_د ابوت_راب استي
پشت ديني و جوشنت بي پشت
در ز خيب_ر گرفت_ه با انگشت
آسم_ان داغ_دار ت_اب و تبت
مرغ شب كشت_ۀ نم_از شبت
تو همان نفس احمدي مولا!
هم علي ه_م محمّدي مولا!
ت__و امام__ي ام__ام قرآن__ي
پ_اي ت__ا س_ر تم_ام قرآن_ي
دست تو دست اقتدار خداست
ذوالفقار تو ذوالفق_ار خداست
تو ب_ه محش_ر زمام_داري
تو تو قسي_م بهشت و ن_اري
تو اي هم__ه انبي__ا مسلم_انت
خلد، مشت_اق روي سلم_انت
گ_ه ب_ه مسن_د گه_ي بياباني
ت_و كش_اورز ي_ا ك_ه سلطاني؟
تيغ در دست و بيل ب_ر دوشت
عقل گرديده محو و مدهوشت
ت_و خداون_د را ول__ي هست_ي
هر كه هستي همان علي هستي
گرچ_ه «ميثم» تو را ثنا خواند
كيست_ي؟ كسيت_ي؟ نم_ي داند
شماره 44 رباعي
در مرگ اگر عليست فرياد رسم
شيريني وقت احتضار است بسم
اي كاش بشوق ديدن رويش بود
صد لحظه احتضار در هر نفسم
**********
احمد علي و علي سراپا همه اوست
نزديكي اين دو چون دو طاق ابروست
لا حول ولا قوّة الاّ بالله كي
جاي سه دشمن است در بين دو دوست
**********
عنايتي كن كه گدايت شوم
غباري از خاك سرايت شوم
ص: 353
كبوتر نغمه سرايت شوم
«ميثمِ» افتاده ز پايت شوم
**********
جان را به يك اشاره مسخّر كند علي
دل را به يك نظاره منوّر كند علي
ايجاد گل ز شعله ي آذر كند علي
يك لحظه سير عالم اكبر كند
علي بر كائنات جود مكرّر كند علي
**********
ناشناخته
وجه خدا، جان محمّد علي
فاتح ميدان محمّد علي
باغ و گلستان محمّد علي
تمام قرآن محمّد علي
فوق همه خلق و همانندِ خلق
عبد خداوند و خداوندِ خلق
شماره 45
نفس نفيس مصطفي يا علي (ع)
كعبه گرفت از تو صفا يا علي (ع)
تو در زمين و آسمان رهبري
عقده گشاي دل پيغمبري
تو شهر علم نبوي را دري
پشت نبي روي خدا يا علي (ع)
ياد تو ذكر لب خاموش من
مدح تو هنگام سخن نوش من
لحمك لحمي است دُر گوش من
از لب ختم الانبيا يا علي (ع)
وجه خداوند تعالي توئي
غير نبي از همه اولا توئي
شير خدا علي (ع) اعلا توئي
يار نبي در همه جا يا علي (ع)
اي حرم از مقدم تو محترم
مادر تو زاده تو را در حرم
مكه زميلاد تو رشگ ارم
جان جهانت به فدا يا علي (ع)
ما زترا بيم و توئي بوتراب
ما همگان ذره و تو آفتاب
آيه مدح تو بود در كتاب
نصّ صريح انما يا علي (ع)
بعد نبي حضرت خيرالانام
فاطمه (س) را كيست بجز تو امام
اي بتو از قادر منّان سلام
ص: 354
توئي توئي تو مقتدا يا علي (ع)
گاه سخن نوش محمّد (ص) توئي
يار و هم آغوش محمّد (ع) توئي
بت شكن دوش محمّد (ص) توئي
به بيت ذات كبريا يا علي (ع)
با كه نبي همدم و همراز بود؟
بيت كه بر بيت خدا باز بود؟
دين زنبرد كه سرافراز بود؟
نبي كه را گفت ثنا يا علي (ع)
كي به اُحد جان نبي را خريد؟
كي به اُحد جز تو نود زخم ديد؟
بدر به شمشير كه فتح آفريد؟
جز تو كه بد شير خدا يا علي (ع)؟
جز تو خدا را كه يد و عين بود؟
مهر كه غير از تو بما دين بود؟
بازوي كي، بازوي ثقلين بود؟
در صف پيكار و غزا يا علي (ع)؟
اي خرد گشته بوصف تو گم
آيه اكملت لكم دينكم
مدح چه كس بوده به صحراي خم؟
از تو نمي شود جدا يا علي (ع)؟
شماره 46
بازوي كردگار، علي بود و بس،
علي (ع) سردار نامدار، علي بود و بس،
علي (ع) فردي كه گشت گرد نبي بين دشمنان
با زخم بي شمار، علي بود و بس،
علي (ع) مردي كه جبرئيل زسوي خدا
بر او آورد ذوالفقار، علي بود و بس،
علي (ع) در ليله المبيت به جاي نبي كه خفت
تا جان كند نثار، علي بود و بس،
علي (ع) شيري كه روبهان همه از بيم تيغ او
گفتند الفرار ، علي بود و بس،
ص: 355
علي (ع) مرد افكني كه خواند رسولش تمام دين
در روز كارزار ، علي بود و بس،
علي (ع) آن كو به نص انفسنا جان احمدش
فرمود كردگار ، علي بود و بس،
علي (ع) آن بت شكن كه بر سر دست نبي
شكست بت ها خليل وار ، علي بود و بس،
علي (ع) آنكس كه مصطفي به غديرش امام خواند
در بين صد هزار ، علي بود و بس،
علي (ع) آن عاشقي كه در دل شب گرد نخل ها
بگريست زار زار ، علي بود و بس،
علي (ع) كوهي كه در برابر يك ناله يتيم
ميگشت بي قرار، علي بود و بس،
علي (ع) آنكو به پايداري و صبر و شهامتش
دين گشت پايدار ، علي بود و بس،
علي (ع) حقّي كه حقّ به دو روي و، وي به دور حق
گشتند چون دو يار ، علي بود و بس،
علي (ع) مردي كه استخوان به گلو بهر حفظ دين
در ديده داشت خار ، علي بود و بس،
علي (ع) سيف اللهي كه شخص رسول خدا
بر او ميكرد افتخار ، علي بود و بس،
علي (ع) وجه اللهي كه در دل شب رخ به خاك سود
با چشم اشكبار ، علي بود و بس،
علي (ع) عين اللهي كه هر چه نبي ديده بود
او ميديد آشكار ، علي بود و بس،
علي (ع) رزم آوري كه دشمن او از كرامتش
گرديد شرمسار ، علي بود و بس،
ص: 356
علي (ع) مولود كعبه كز قدم خويش كعبه را
بخشيد اعتبار ، علي بود و بس،
علي (ع) آنكو كه شد ولايتش از جانب خدا
محكمترين حصار، علي بود و بس،
علي (ع) آنكو كه قاتلش به عنايات و رحمتش
بودي اميدوار ، علي بود و بس،
علي (ع) عرشي كه چون حسين و حسن ذات كبريا
دادش دو گوشوار ، علي بود و بس،
علي (ع) مردي كه در زقلعه خيبر گرفت و كند
با دست اقتدار ، علي بود و بس،
علي (ع) عبدي كه دست قدرت او كرد در سپهر
خورشيد را مهار ، علي بود و بس،
علي (ع) (ميثم) بدين قصيدۀ خود انصاف ده بگو
دين را زمامدار، علي بود و بس، علي (ع)
شماره 47
كيستم من بنده اي از فرط عصيان شرمگينم
روز و شب باران خجلت بارد از ابر جبينم
خيزد از پرونده جرم و گناهم دود و آتش
خلق پندارند همچون لاله خلد برينم
زاغ بودم ليك در بين هزاران بوده جايم
خار بودم سالها در باغ با گل همنشينم
دانه اي از خود ندارم تا در اين مزرع فشانم
هرچه است از خرمن فضل و معاني خوشه چينم
راه سخت و بار سنگين پاي خسته دست خالي
مرگ بر گرد سراست و قبر دائم در كمينم
زينتي با خود ندارم اشك سرخ از ديده بارم
تا مگر رنگين ز خون ديده گردد آستينم
نه نهالم تا دهم گل ، نه گلم تا عطر بخشم
ص: 357
با كه گويم واي برحالم كه نه آنم نه اينم
خوي ديوم باشد و دستم به دامان فرشته
روي زشتم باشد و مشتاق وصل حور عينم
روز اول داشتم بخت سليمان حيف كاخر
گشت غارت ناگهان با دست اهريمن نگينم
راه روشن ليك غافل مي روم با چشم بسته
واي اگر يكباره خود را در دل دوزخ ببينم
پاسخ مثبت به شيطان داده و تسليم نفسم
من كه آواي خدا افكنده از هر سو طنينم
بار معبودا تو داني با تمام كج روي ها
راست گويم خادم كوي امام راستينم
گر به دوزخ پا گذارم آتشم گردد گلستان
چون به دل باشد تولاي امير المومنينم
ني عجب گر اهل محشر رامعين و يار گردم
گر بود مولا اميرالمومنين يار و معينم
شير حق نفس محمد (ص) قائل قول سلوني
آن كه حب اوست را هم آنكه مهر اوست دينم
ميرسد از منبر كوفه نداي او به گوشم
كي تمام خلق عالم من امام العالمينم
گمرهان را رهنمايم مومنين را پيشوايم
مسلمين را مقتدايم مصطفي را جانشينم
من عليم عاليم داناي اسرار نهانم
انجم آراي سمايم كار پرداز زمينم
قائم استم دائم استم عالم استم حاكم استم
فاضل استم و اصل استم مرشد روح الامينم
من به قرآن باء بسم الله رحمان الرحيم
مومنون و كوثر و طاها و قدر و ياوسينم
انبيا را جان جانم نفس ختم الانبيايم
اوليا را حكم رانم عبد خير الحاكمينم
آل عمران ، مائده ، اعراف ، توبه ، هود ، نوحم
ص: 358
مومن و شورا و فتح و صافات و حشر و تينم
در مقام بندگي آيد زمن كار خدائي
دستگير كل خلق از اولين و آخرينم
گفته قرآن چنگ بايد زد به حبل الله جميعا
اهل عالم دست پيش آريد من حبل المتينم
من معزالمومنينم من مذل المشركينم
من بصيرا بالعبادم من هدي للمتقينم
روز محشر چاره پرداز و اصحاب الشمالم
پيشوا و رهبر و مولاي اصحاب اليمينم
انما در شان من نازل شده اي اهل عالم
در ركوع خويشتن دادم به سائل چون نگينم
روح و مصداق الم نشرح لك صدرك منم
من ز آن كه آرامش به قلب پاك ختم المرسلينم
تا قيامت گر شود تفسير از نهج البلاغه
نيست خطي از خطوط صفحه علم اليقينم
پرچمم نصر من الله است و خود فتح قريب
در نبرد ناكسين و قاسطين و مارقينم
آستانم آسمان است و زيمن گرد نعالش
خود هم فرمان و دست حق بود در آستينم
دردمندان را دوايم بي نوايان را نوايم
بي پناهان را پناهم بي معينان را معينم
خاك و باد و آب و آتش در پي فرمانگذاري
در شمال و در جنوب و در يسار و در يمينم
صبح خلقت بندگي آموختم خيل ملك را
باطنين نغمه اياك نعبد نستعينم
رايت فتح الفتوحم آيت نصر خدايم
پيشتاز زاهدانم پيشواي عارفينم
باب شهر علم سرمد كفو زهرا جان احمد
شير وشمشير محمد (ع) مظهر جان آفرينم
من همان شاهم كه هنگام سحر با روي بسته
ص: 359
با فقيران هم كلامم با يتيمان همنشينم
من همان شاهم كه مي خندم بروي دردمندان
گرچه خود از غصه لبريز است قلب نازنينم
روز يار خلق و شب همبازي طفل يتيمم
همنشيني با فقيري را به شاهي برگزينم
من همان شاهم كه بار پيرزن گيرم
به دوش چون تنور او بود در دل شرار آتشينم
گر ببينم اشك غم مي ريزد ازچشم
يتيمي ميرود تا عرش اعلا آه از قلب حزينم
گرچه هستي رو سيه (ميثم) به اجراين قصيده
دستگير و شافع و يارت به روز واپسينم
شماره 48
خرد را يافتم گفتم علي (ع) كيست
بگفت آنكس كه وصفش حد كس نيست
علي (ع) حسينست در آئينه غيب
كه وصفش از زبان ما بود عيب
علي (ع) ويران نشين عرش پيماست
از اين پايين تر از آن نيز بالاست
گه از اوج فلك بر خاك بيينش
گهي از خاك بر افلاك بينيش
نه لوح و نه سپهر و نه قلم بود
علي (ع) عبد خدا پيش از عدم بود
همه در هر زمان وصفش شنيدند
نمي دانم ورا كي آفريدند
علي (ع) روشنگر پيش از زمان هاست
علي (ع) خورشيد آنسوي مكان هاست
علي (ع ) سري مگو در ذات معبود
علي(ع ) عبدي كه پيش از بود هم بود
علي (ع ) چشم خدا دست خدا بود
خدا داند كه كي بود و كجا بود
چه مي گويم كه ميداند علي كيست ؟
ص: 360
علي(ع )اعجوبه اي در ملك هستي است
علي (ع ) با آن كه از هر اوج بالاست
بهر كس بنگري گويد وي از ماست
علي(ع ) با حق و حق با او چو پرگار
يدور الحق عليه حيثما دار
علي (ع ) ماهي كه در هر دل درخشيد
بيك شب در چهل منزل درخشيد
علي (ع ) هم حق بود هم محور حق
گواهي مي دهد پيغمبر حق
علي (ع ) آه دل بشكسته دل هاست
علي (ع ) فرياد از عصيان خجل هاست
علي (ع ) شمعي كه عمري بي صدا سوخت
چراغ عدل را در عالم افروخت
كه غير از او بقاتل شير بخشيد ؟
كه جز او خصم را شمشير بخشيد ؟
شب معراج نشنيدي كه احمد
در آن خلوت سراي حي سرمد
بهر جانب كه چشم خويش بگشود
علي (ع ) بود و علي (ع ) بود و علي(ع ) بود
گهي بالا نشين بزم دادار
گهي ويرانه را شمع شب تار
چنان با مستمندي مي شدي دوست
كه ميپنداشتند اين مقتدا اوست
سراپا اشك بود و خنده مي كرد
نشاط كودكي را زنده مي كرد
بيابان را چنان از اشك پوشيد
كه هر نخلي ز چشمش آب نوشيد
علي (ع ) اي سر نامعلوم هستي
علي (ع ) اي اولين مظلوم هستي
علي (ع ) اي ناشناس آفرينش
علي (ع ) اي انبياء را از تو بينش
قلم لرزان زبان قاصر سخن پست
ص: 361
تهي دستم تهي دستم تهي دستم
چه گويم تا نريزد آبرويم
تو خود گو كيستي تا من بگويم
تو ابر فيض و ما دشت كويريم
تو فرياد رهائي ما اسيريم
تو شاه هر دو عالم ما گدائيم
تو دست حق و ما بي دست و پائيم
شجاعت تكيه بر تيغ تو داده
جوانمردي به پايت ايستاده
ادب تعظيم برده بوذرت را
شرف بوسيده دست قنبرت را
بزرگي بنده كوچكتر تواست
بلندي خاك مقداد در تو است
بلاغت را سخن هاي تو فصاحت
تكيه بر تيغ تو داده ولايت
آب از جوي تو خورده محبت
ميوه از باغ تو برده عبادت
بوسه زن بر بوريايت
شهادت خاك محراب دعايت
تو حقي و حقيقت را زعيمي
طريقت را صراط المستقيمي
تو از صبح ازل با حق نشستي
تو تا شام ابد هستي و هستي
تو ممدوح خدا در هل اتائي
تو مصداق نزول انمائي
تو در از قلعه خيبر گرفتي
تو جا بر دوش پيغمبر (ص) گرفتي
الا رنج دو عالم را خريده
الا فريادهايت ناشنيده
الا اي از رعيت ديده آزار
سخن با چاه گفته در شب تار
غمت را از شرار آه پرسم
روم در كوفه و از چاه پرسم
الا چاهي كه رازت در درون خفت
بگو شبها علي (ع) با تو چه ميگفت
چرا راز علي (ع) در دل نهفتي
چرا خاموش ماندي و نگفتي
كدامين گنج در گنجينه داري
ص: 362
برون ريز آنچه را در سينه داري
بگو تا باز دانش جان بگيرد
بگو تا تيرگي پايان بگيرد
بگو تا نور از عالم برآيد
شرار از (سينه) ميثم برآيد
شماره 49
اي نجف از مزار پاك علي
اي وجود تو گشته خاك علي
اي سرشت من و سوشت همه
اي بهشت من و بهشت همه
اي تراب ابوتراب، نجف
شهر زيباي آفتاب، نجف
از وطن رو به اين در آورم
مهر آل پيمبر آوردم
اي وليّ خدا سلام علي
حجّت كبريا سلام علي
خاك دريّه ي بتولم كن
روسياهم، بَدَم، قبولم كن
گر چه يك عمر زير دين توام
هر كه ام عاشق حسين توام
زائر درگه شما هستم
زائر ار نيستم گدا هستم
تو كريمي منم گدات علي
به اميدي زدم صدات علي
عشق مولي المواليم باشد
هستيم دست خاليم باشد
دست خالي و بار سنگين است
كلِّ سرمايه ي گدا اين است
تو كه در هر دلي بود حرمت
تو كه قاتل خجل شد از كرمت
كي زني دست رد به سينه ما
اي تولاّي تو سفينه ي ما
كيست جان رسول غير از تو
كيست زوج بتول غير از تو
كيست غير از تو جان پيغمبر
كيست جز تو كَننده ي خيبر
آنكه بازوي نفس بست تويي
آنكه در كعبه بت شكست تويي
كيست مقصودِ كعبه غير از تو
كيست مولودِ كعبه غير از تو
ص: 363
كيست غير از توم اي وليّ خدا
رهبر خلق و همنشين گدا
فاتح بدر و افتخار حُنين
پدر زينبين، ابوالحسنين
به نماز و دعاي نيمه شبت
به مناجات و اشگ و تاب و تبت
به اذان شب شهادت تو
به خلوص تو و عبادت تو
به نواي دل شكسته ي تو
به جبين به خون نشسته ي تو
به صداي دعا و زمزمه ات
به حسين و حسن به فاطمه ات
حال كز مرحمت رهم دادي
جاي در پرتو مهم دادي
وقت مردن بيا به ديدارم
به خدا من فقط تو را دارم
«ميثمم» خاك راه ميثم تو
قطره اي اوفتاده در يم تو
شماره 50
طبع شعر كميت مي خواهم
مدد از اهل بيت مي خواهم
طبع خواهم به وسعت دو جهان
كه گشايم به وصف شيعه دهان
كيست شيعه حقيقتي مظلوم
يك تجسّم زچارده معصوم
شيعه يعني كتاب اهل البيت
شيعه يعني شرار شعر كميت
شيعه يعني روايتي كامل
شيعه يعني قصيده ي دعبل
شيعه يعني هميشه يار امام
چون فرزدق به پيش روي هشام
شيعه يعني پيمبر و عترت
پاي تا فرق، مظهر عترت
شيعه يعني تب ولاي علي
راه پيماي پا به پاي علي
شيعه يعني حقيقت ايمان
شيعه يعني ابوذر و سلمان
شيعه يعني مؤذّني چو بلال
در نماز علي و احمد و آل
جان شيعه هميشه بر لب اوست
خون شيعه بقاي مكتب اوست
ص: 364
پدر شيعه كيست شير خداست
مادر شيعه حضرت زهراست
شيعه هر زخم كز عدو خورده
ارث از مادر و پدر برده
شيعه پشت سر علي بوده
شيعه راه غدير پيموده
شيعه را از ازل علي مولاست
شيعه تا حشر شيعه ي زهراست
شيعه از تازيانه باكش نيست
نقش تسليم در ملاكش نيست
شيعه از لحظه ي در و ديوار
جان به راه علي نموده نثار
شيعه دائم كفن به گردن اوست
قتل محسن شروع كشتن اوست
اين حقيقت هميشه معلوم است
شيعه ظالم كُش است و مظلوم است
در سقيفه چو فتنه شد آغاز
دست ها شد به شيعه كشتن باز
شيعه عادت به هر بلا دارد
ريشه در خاك كربلا دارد
بر معاويّه لعن باد مدام
كه از او روز شيعه بودي شام
بوده او را هماره عيش و خوشي
شُرب خمر و قمار و شيعه كشي
شسته از خون شيعه دامن اوست
خونِ عمّارها به گردن اوست
در زمان يزيد و ابن زياد
رفت ظلم معاويه از ياد
آلِ عبّاس تا توانستند
راه بر شيعه ي علي بستند
نسل ها از پيامبر كشتند
از معاويّه بيشتر كشتند
آنچه بر شيعه زين گروه رسيد
گشت روي بني اميّه سفيد
شصت فرزند از پيمبرشان
گشت يك شب جدا زتن سرشان
آب بستند بر مزار حسين
شخم گرديد لاله زار حسين
حمله بردند از يمين و يسار
ص: 365
سر بريدند از تن زوّار
اي بسا شيعيانِ زنداني
دسته دسته شدند قرباني
در سيه چال ها به سر بردند
همه زير شكنجه ها مردند
دفن شد زنده زنده پيكرشان
گشت زندان خراب بر سرشان
شيعه ارث از ائمّه اش برده
شيعه زخم سقيفه را خورده
سلفيّون كه خصم مولايند
خلف قاتلان زهرايند
رويشان از شرار خشمِ اله
همچو پرونده ي سقيفه سياه
پدر اين گروه، بي پدر است
قاتل دختر پيامبر است
اين خلف ها كه سخت نا خلفند
همه از دودمان اين سلفند
نه فقط وارثان اين پدرند
از پدر هم حرام زاده ترند
راه اجداد خويش پيمودند
پنجه در خون شيعه آلودند
شكر، هر لحظه قادر هورا
كه نبودند روز عاشورا
اگر اينان در آن زمان بودند
بدتر از خولي و سنان بودند
به خداوندي خدا سوگند
به شهيدان كربلا سوگند
به كتاب خداي لم يزلي
به محمّد (ص) به فاطمه به علي
به همه انبيا به چار كتاب
به همه لحظه هاي روز حساب
به حسن نور چشم پيغمبر
به حسين و به نُه امام دگر
به حديد و به مؤمنون و به نور
به دُخان و به نازعات و به طور
به صفا و به مروه و زمزم
به مقام و حطيم و حجر و حرم
به شهيدان شيعه تا محشر
به حسين و به اكبر و اصغر
به دل داغديده ي زينب
ص: 366
به سرشك دو ديده زينب
به لبي كه رسول بوسيده
ضربه از چوب خيزران ديده
جان شيعه هميشه بر لب اوست
خون شيعه حيات مكتب اوست
هر چه دشمن درنده تر گردد
شيعه با مرگ زنده تر گردد
آي نسل پليدِ زهرا كُش
تا صف حشر آل طاها كش
چشمتان كور، شيعه پاينده است
تا ابد مكتب علي زنده است
شيعه از خون حيات مي گيرد
كشته گردد ولي نمي ميرد
شعر «ميثم» كه سخت كوبنده است
شعله هايي هميشه طوفنده است
شماره 51
الا اي تيرگي هاي شب اي خاموشي صحرا
زمين ها آسمانها كهكشان ها گوش سر تا پا
ببينيد از دل بشكسته آواي كه مي آيد
كه نزديك است بنياد فلك را بر كند از جا
كدام افتاده از پائي به خاك تيره افتاد
كه گوئي خاك ، معشوق است و او چون عاشقي شيدا
به پاي نخل هاي كوفه اشك كيست ميبارد ؟
كه آب از چشمه چشمش بنوشد نخله خرما
به گرد نخل ها در ظلمت شب گشتم و ديدم
امير المومنين را محو ذات خالق يكتا
نه خوش از حجيم و ني هواي جنتش
بر سر نه در افسوس ديروز و نه در انديشه فردا
ز خشم افكنده بر اعضاي دنيا لرزه و گويد
كه اي دنيا چه خواهي از علي عالي اعلا
منه پوسيده دامت را به زير پنجه شاهين
ميفشان دانه هاي پوچ خود را جانب عنقا
ص: 367
تو و اين خط و خال و عاشقان سينه چاك تو
من و اين اشك و آه و ناله و بيداري شب ها
من از آغاز عمر خود طلاق دائمت گفتم
ز چشم دورتر شو دور ، غري غيري اي دنيا
نه سيراب از تو مي گردند بلكه تشنه تر گردند
اگر ريزي به كام تشنگان خود و صد دريا خدا
داند ز كل گنج هايت دوست تر دارم
كه طفلي بي پدر لب وا كند گويد به من بابا
بگرد اي آسمان ديگر نيابي رهبري چون من
كه با اشك فقيري شهرياري كند سودا
به روز از تيغه شمشير او خون عدو ريزد
به شب از چشم گريانش ببارد اشك در صحرا
ندارم بيم خيزد گر همه عالم به جنگ من
ولي از گريه طفل يتيمي لرزدم اعضا
اگر با حلقه هاي آهنينم سخت بر بسته
كشانندم به اوج كوه ها بر سخره صما
و گر از سيم و زر پر گردد اين گردون و
گويندم كه از آن تو دنيا و تمام هست آن يكجا
به مزد اينكه گيرم دانه اي را از دم موري
به حق حق نيازارم ز خود مور ضعيفي را
امير مومنان و ظلم بر افتادگان هرگز
علي مرتضي و رنج بر بيچارگان حاشا
با مهر و وفا مردم زمن ديدند بي وقفه
بي در پاسخم جور و جفا كردند بي پروا
ميان دوستان خود چنان تنهاي تنهايم
كه شب با چاه ، دور از چشم ياران ميكنم نجوا
ص: 368
از آن كودك كه دارد شوق بر پستان مام خود
علي را مرگ خوشتر با چنين غم هاي جان فرسا
چه شب هائي كه نان دادم به سائل ها
و بشنيدم كه مي گفتند يا رب از علي برگير داد ما
نه آن سائل مرا بشناخت در دامان تاريكي
نه من در نزد او كردم برايش نام خود افشا
تو هم دنيا چو آن سائل مرا نشناختي هرگز
كه خون كردي دل زار مرا پيوسته بي پروا
تو ، بين دشمنان ، دست تواناي مرا
بستي تو حقم را گرفتي و نهادي در كف اعدا
تو فرزند مرا در بين آن ديوار و در كشتي
تو پيش چشم من سيلي زدي بر صورت زهرا
تو دست ظلم بگشودي زدي برخانه ام آتش
تو تنها حاميم را پشت در انداختي از پا
ز من مخفي مكن اي چرخ دون پرور كه مي دانم
همين شب ها به خون سر شود مظلوميم امضا
همين شب ها به محراب دعا در مسجد كوفه
به خاموشي گرايد مشعل تابنده تقوي
مكن مخفي زمن دنيا كه خود آگاهم و دانم
شود فرقم دو تا در راه ذات خالق يكتا
همين شب ها چو شب هاي سياه مسجد كوفه
شود در ماتمم نيلي لباس زينب كبري
علي از شدت عدل و مروت كشته شد
(ميثم) كه جاويد است تا صبح قيامت عدل آن مولا
شماره 52
بُن اسلام باشد پنج نزد حق تعالايش
كه با اين پنج هر مؤمن شود تكميل كالايش
ص: 369
هر آنكو دعوي دين مي كند اين پنج را بايد
نماز و روزه و حجّ و زكوة است و تولاّيش
ولايت گر نبود آن چار مردود است نزد حق
كه اين في المثل روح است و آن چارند اعضايش
ولايت چيست مهر مرتضي و حبّ اولادش
ندارد بهره از دين هر كه نبود مهر مولايش
مرا غير از علي بعد از پيمبر نيست مولايي
كه در قرآن ولي الله خوانده حق تعالايش
الا يا اهل عالم من كسي را دست حق دانم
كه شد مُهر نبوّت در حرم جاي كف پايش
بتي كو سرنگون شد در حرم با دست آن مولا
به گوش جان شنيدم يا علي مي بود آوايش
كند از چاه كنعان آفتابي آسمان ها را
به يوسف سايه اي افتد اگر از قدّ و بالايش
اگر در حشر با ذكر علي آِند خلق الله
عجب نبود جهنّم بسته گردد جمله درهايش
بيان اوست توحيدي كه توحيد است تفسيرش
جمال اوست قرآني كه قرآن است معنايش
به يك ذّره عطا محو است صد خورشيد تابانش
به يك قطره كرم غرق است صد توفنده دريايش
مسيح آسماني را طبيب جسم و روح است اين
كه مي ريزد زيك لبخند صد گردون مسيحايش
اگر صورت بپوشد عالمي ماند به تاريكي
و گر رخ برفروزد مهر سوزد پيش سيمايش
دل عيسي ابن مريم موجي از درياي اعجازش
گل موسي ابن عمران خاكي از صحراي سينايش
شود سر تا به پا شوق و رها سازد نبوّت را
ص: 370
اگر اذن شباني يابد از درگاه موسايش
جنون ديوانه اي در كوچه هاي شهر، مجنونش
جنان فرش قدوم خانه بر دوشان صحرايش
پيمبر جان كلّ انبيا، او جان شيرينش
كتاب الله روي كبريا اين روي زيبايش
تماشاي جمال خويش در روي علي مي كرد
معاذ الله اگر بودي خدا روي تماشايش
علي حرف الف بين حروف مصحف خلقت
از آن رو در خلايق چون الف ديدند تنهايش
علوم انبيا يك قطره از درياي تعليمش
كمال اوليا يك شمّه از درس الفبايش
به قلب عرشيان مهرش، به چشم فرشيان نورش
به دوش مصطفايش پا، در آغوش خدا جايش
يدالله است و عين الله، وجه الله و نور الله
خدايا عبد، خوانم يا خداوند تعالايش
به شيطان گر نگاهي افكند رضوان كشد نازش
زرضوان گر كند قطع نظر نار است مأوايش ملك گر خاك سلمانش
شود تا حشر طوبي له فلك بي مهرِ مقدادش
اگر گرديد ايوايش كرامت آبي از جويش، ملاحت خاكي از كويش
امامت آستان بوسش، قيامت راه پيمايش
اگر عين اللّهش خواني جهان چون نقطه در چشمش
و گر وجه اللّهش خواني خدا بيني به سيمايش
مترسانيد از خشم جحيمم در صف محشر
مُحّبِ شير داور از جهنّم نيست پروايش
به گوش جان همانا حكم صوت وحي را دارد
نِيي كاندر نيستان يا علي برخيزد از نايش
نلغزد پا، نلرزد تن، نيايد خم به ابرويش
اگر خلق جهان خيزند در ميدان هيجايش
اگر چشم عنايت از كرم بر ديو بگشايد
ص: 371
عجب نبود كه فرش راه گردد زلف حورايش
زند لبخند بر مرگ پدر طفل يتيم آري
اگر بيند اميرالمؤمنين گرديده بابايش
نگويم خالق يكتاست آن يكتاي هستي را
ولي گويم بود يكتا چو ذات پاك يكتايش
سزاوار است هر كس لب فرو بندد زاوصافش
زبان فردا برآيد از دهن چون مار كبرايش
خداوندي به خلقت مي كند راي خدا عزمش
دل آرايي زخالق مي كند روي دل آرايش
فلك با مهر مولا همچنان گرديده و گردد
چه آغازش، چه پايانش، چه امروزش، چه فردايش
خوشا آنكس كه هر شب هم نشيني با علي دارد
كه هر آن ليلة القدري بود شب هاي احيايش
اگر بت سجده بر خاك قدوم قنبرش آرد
فلك گردد زمين بوسش، ملك گردد جبين سايش
شود پرونده ي طاعت به محشر كوهي از آتش
مگر مولا زند مُهر و كند از لطف امضايش
به هر سائل توان بخشد به دست جود، دنيايي
اگر دست سؤال آرد به دامن كلّ دنيايش
هر آنكس شد خراب از كوثر مهر و ولاي او
زگلزار جنان آبادتر دنيا و عقبايش
تمنّاي خلايق را بر آرد در صف محشر
هر آنكس از علي غير از علي نبود تمنّايش
تولاّي علي فوق عبادات است نزد حق
خوشا آنكس كه باشد هم تولاّ هم تبرّايش
اگر قسيس با مهر علي انجيل برگيرد
مسيحا بوسه ها آرد به ديوار كليسايش
برهمن بسته چشم و گوش خود را و
نمي داند كه دائم يا علي گويند در بت خانه بت هايش
ص: 372
به نيل افتد اگر نور علي موسي شود ماهي
زقاف آيد اگر بانگ علي، جبريل عنقايش
به گردون ولايت هر كه جز روي علي بيند
به اعمي مي شود توهين اگر خوانند اعمايش
اگر در طور سينا اوفتد يك جلوه از حُسنش
هزاران موسي عمران شود غرق تجلاّيش
الهي با همه آلودگي از تو دلي خواهم
كه غير از يا علي ذكري نخيزد از سودايش
محمّد (ص) در شب معراج خلوت كرد چون با حق
به آواي علي مي كرد صحبت ربّ اعلايش
كند رشك گلستان خليل الله دوزخ را
اگر ذكر اميرالمؤمنين خيزد زژرفايش
به اسم اعظم داور عجب نبود كه در محشر
اگر بخشند خلقت را به تار موي زهرايش
خدا را، خود به جان او قسم مي داد پيغمبر
سپس او را دعا مي كرد با لعل گهر زايش
به آيين قدر كردم نگه او بود فرمانده
به ديوان قضا كردم نظر او بود طغرايش
علي افلاكي و حيف است بين خاكيان باشد
كجا باشد فرشته جا در آغوش هيولايش
به محراب عبادت آن چنان محو خدا گردد
كه در حال نماز آرند بيرون تير از پايش
به خاك رهرو راه ولايش سجده بايد برد
كه هر خار مغيلان مي شود يك نخل طوبايش
خوش آن چشمي كه در رؤيا ببيند ماه رويش را
به از بيداري عمر است آن يك لحظه رؤيايش
كجا «ميثم» كند وصف علي با آنكه مي داند
زوصف خلق غير از شخص پيغمبر مبرّايش
ص: 373
بود مست تولاّي علي تا لحظه ي آخر
كز اوّل پر زصهباي ولايت بود مينايش
شماره 53
به خود آي، يك لحظه اي دل خدا را
بِكُش ديو نفس و بيفكن هوا را
گر آزادي از دام شيطان حذر كن
وگر نه بنده اي بندگي كن خدا را
هياهو رها كن هم آغوش هو شو
دعا باش و بگذار لفظ دعا را
سراپاي دردي و محتاج درمان
فراموش كردي طبيب و دوارا
بينداز اي قطره خود را به دريا
فنا شو كه گيري زمام بقا را
به سعي ار نكوشي چه حاصل زسعيت
صفا تا نداري چه پويي صفا را
بود به زصد سال شب زنده داري
اگر دور از خود كني يك خطا را
چو جام ولا خواهي از دست ساقي
بكش عاشقانه سبوي بلا را
چه حاصل زآبادي اين سرايت
كه ويرانه بگذاشتي آن سرارا
چه خيري زبيگانگان شد نصيب
كه دادي زكف دامن آشنا را
خوراكت شده همّت و قبله ات
زن نداني كه خود مسلمي يا نصارا
اگر مسلمي سر به تسليم آور و
گر نه شيعه، يار علي باش، يارا
ولّي خدا ركن دين جان احمد
كه در دست دارد زمام قضا را
خدا و رسولش شناسند تنها
چنان كو شناسد رسول و خدا را
به جز او نبينم كه يك عمر چشمش
نديده است جز طلعت كبريا را
ركوع و زكوة علي هر دو با هم
ص: 374
شرف داده اند آيه ي انّما را
براي علي بود كز گفتن كُن
خدا كرد ايجاد ارض و سما را
به غير از وجود علي را
نبيني شناسي اگر نقطه ي تحت بارا
به مُهر نبوّت نظر كن شرف
بين كه دست الهي نهاده است پارا
علي داد شمشير خود را به قاتل
علي كرد مبهوت، بذل و عطا را
علي چون پدر مهربان با يتيمان
علي چون برادر نوزاد گدا را
علي در اُحُد با نود زخم كاري
سپر گشت يا جان و تن مصطفا را
كند سرخ از خون دشمن زمين را
دهد آب از اشگ خود نخل ها را
صداي علي مانده در چاه كوفه
الا چاه آزاد كن اين صدا را
جوانمرد را بايد اين چار خصلت
كه هر چار را شير حق بود، دارا
به مسكين تواضع، به سائل تبسّم
به دشمن مروّت، به قاتل مدارا
به روغن نيالود نان جوين را
نديدند در سفره اش دو غذا را
بر اندام، پيراهن وصله دارش
به قنبر دهد جامه ي پربها را
ببيند كه پامال گرديده حقّش
نيارد برون دست خيبر گشا را
سه شب كرد با جرعه اي آب، افطار
شرف داد با بذل نان هَل اَتي را
به كف گر بود كوه كاه و
طلايش كند اوّل انفاق كوه طلا را
وجودش همه محو الله و
عمري هم آغوش گرديد درياي لا را
علي بود شب زنده داري كه
ص: 375
يك صبح نمي ديد در خواب آن مقتدا را
بلرزد وجودش زاشگ يتيمي
بلرزاند از خشم ارض و سما را
چو خلخال گيرند از پاي يك زن
بگريد، بپيچد به خود آشكارا
خجل گردد از گريه ي پير زالي
ببينيند در اوج قدرت حيا را
وجود است يك تربت پاك و در بر
گرفته چو جان جسم مولاي ما را
خدا فاتح جنگ ها گردد آري
چو گيرد علي بر كف خود لوا را
كند روشن از صيقل ذوالفقارش
به قلب محمّد (ص) چراغ رجا را
جدا باد از هم همه عضو عضوم
سواي علي خواهم ارما سوا را
چراغ چهل آسمان و عجب ني
كه روشن كند يك شبه چل سرا را
زبگذشته و حال و آينده داند
به از آنكه ديده است هر ماجرا را
علي مي تواند علي مي تواند
كه بر مور بخشد صعود هما را
علي مي تواند علي مي تواند
كند جا به جا صبح و ظهر و مسا را
علي مي تواند علي مي تواند
كند حبس در قلب مغرب عشا را
علي مي تواند علي مي تواند
به موسي دهد يا بگيرد عصا را
خدا نيست امّا خداوند عالم
به او داده اين قدرت و اعتلا را
علي اي تمام عدالت كه آخر شدي
كشته ي عدل خود آشكارا
رها مي كني خصم را
از كرامّت عطا مي كني چون به بيني
خطا را جهادت بقا داد دين نبي را
ص: 376
غديرت نگه داشت غار حرا را
وجود نبي بود و عدل تو مولا
كه امّ القرا كرده امّ القرا را
ثناي تو را گر نگويم چه گويم
براي كه خواهم زبان ثنا را
تو آن مرد بي منتهايي
كه ديدي هنوز ناشده انتها را
تو در بندگي كرده اي كبريايي
تو دادي نشان صورت كبريا را
خدا را نديده عبادت نكردي
تو ديدي خدا را تو ديدي خدا را
تو شصت و سه سال عاشق مرگ
بودي كه شمشير آمد به فرقت گوارا
تو در سجده از فرق قرآن گشودي
تو شستي زخونت نماز و دعا را
تو ايثار كردي تو ايثار كردي
به يكتايي دوست فرق دوتا را
تو صبحِ شب قدر را قدر دادي
تو كردي عزا شام احياي ما را
ندا داد جبريل كاي اهل عالم
شكستند يكباره ركن هدي را
فلك تيره شو تا كه عبّاس و زينب
نبينند آن فرق از هم جدا را
بريزيد اي اشگها تا قيامت
كه خون جوشد از سينه ي سنگ خارا
قلم بشكن و لب فرو بند «ميثم»
خدا مدح بايد كند مرتضي را
شماره 54
رها به كوي هوا و اسير خويشتنم
تمام هيچم و بر لب بود هماره منم
مگر كه دوست مرا كرامتش بخرد
و گر نه خواجه بود عاجز از فروختنم
هزار حيف كه عمري گذشت و مي گذرد
همان ميانه مرداب دست و پا زدنم
جحيم زآتش عصيان من فرار كند
ص: 377
به روز حشر گر از چهره پرده برفكنم
دلم زشام سياه فراق تيره تر است
چه روي داده كه خوانند شمع انجمنم
نه نغمه اي، نه نوايي، نه بال پروازي
چه روي داده كه امروز مرغ اين چمنم
نه پاي رفتن و نه روي ماندن است
مرا نه اقتدار خموشي، نه طاقت سخنم
به روز حشر كه هر كس گناه خويش كشد
چه مي كند به تن اين كوه آسمان شكنم
تمام روزنه ها بسته بر رويم اما اميدوار
به فيض ولاي بوالحسنم
از آن تخلص خود را نهاده ام «ميثم»
كه پر زگوهر مدح علي بود دهنم
شماره 55
كيستم من غرق بحر رحمتم
دوست دار اهل بيت عصمتم
پيش از آن كاب و گلم را سختند
با تولاّشان دلم را ساختند
هر كه هستم پاك يا آلوده ام
سر به خاك عصمت سوده ام
روز اول انتخابم كرده اند
ذره بودم آفتابم كرده اند
شمع گشتم آب گشتم سوختم
عشق را با شاعري آموختم
شعر من با چاه كوفه هم صداست
ناله نشنيده شير خداست
شعر من يك شعله در جان همه است
آهي از فريادهاي فاطمه (س) است
شعر من در خلوت و در انجمن
از سر بالاي ني گويد سخن
شعر من جان رسيده بر لب است
شعله اي از خطبه هاي زينب است
شعر من نبود حكايتهاي ني
نه به ساقي كار دارد نه به مي
شعر من آواي چنگ و تار نيست
ص: 378
با خم زلف نگارش كار نيست
هر چه هستم يا ضعيفم يا قوي
در قصيده در غزل در مثنوي
اين سعادت از ازل شد قسمتم
من زبان اهل بيت عصمتم
شعر من سوزد درون هر دليست
ناله زهرا و فرياد عليست
آه دو مظلوم تاريخ بشر
هر يكي از ديگري مظلوم تر
فاطمه از عمق جان فرياد كرد
بارها از امت استمداد كرد
خون دل از ديده در مشجد فشاند
و زپي حجت خطبه خواند
داد از انصار در بيداد خواست
اوس و خزرج را به استمداد خواست
خانه انصار را كوبيد شب
هيچكس در پاسخش نگشود لب
عايشه بانگي زد و بر خاستند
در جوابس لشكري آراستند
پاسخش دادند در قول و عمل
حاصلش شد جنگ خونين جمل
اي بسا خون گشت جاري بر زمين
ريخت سرها از يسار و از يمين
عايشه چون دشمن شير خداست
امت از هر گوشه با او هم صداست
پاسخ زهرا كه يار حيدر است
قتل محسن بين ديوار و در است
كيست حيدر حُسن ذات كبريا
كيست حيدر نفس ختم الانبيا
كيست حيدر جود از او كامل شده
هل اتي در شأن او نازل شده
كيست حيدر آنكه حق را لمس كرد
با سر انگشت رد شمس كرد
كيست حيدر آنكه جان را ترك گفت
در خطر جاي رسول الله خفت
كيست حيدر آنكه در حال نماز
تير از پايش درآوردند باز
ص: 379
كيست حيدر آنكه در جنگ احد
يك تنه يار رسول الله شد
كيست حيدر آنكه روز كار زار
از خدا شد هديه بر او ذوالفقار
كيست حيدر آن كه ختم المرسلين
خواند روز جنگ او را كّلِ دين
كيست حيدر آنكه حق مطلق است
حق هماره با وي و وي با حق است
در شجاعت در عبادت در كمال
در فصاحت در بلاغت در جمال
در قضاوت در مروت در نبرد
بود اول بود آخر بود فرد
كي سزد بود او شود خانه نشين
جاهلي گردد اميرالمؤمنين
خود گرفتم چشم پوشم از غدير
چون شود نادان به عقل كل امير
او درِ شهر علوم احمدي است
اين تيمّم را نميدانست چيست
تا به جاي نور ظلمت نصب شد
حق زهرا حق حيدر غصب شد
شب پرستان شعله ها افروختند
روز روشن بيت حق را سوختند
از در بيت خداوند وَدود
جاي نور علم بالا رفت دود
در غم خورشيد شد عالم سياه
ابر سيلي ماند بر رخسار ماه
شير حق با آنكه بُد يار همه
گشت اجرش خانه بي فاطمه (س)
دست شيطان تا قيامت باز شد
ظلم و جور و حق كشي آغاز شد
حاصل اين فتنه و مكر و دغل
نهروان گرديد و صفين و جمل
ريخت در هم سر به سر اوضاع دين
شد معاويه اميرالمؤمنين
لشگر او فتنه ها انگيختند
خون ياران علي را ريختند
ص: 380
گشته پرپر، لاله هاي احمدي
كشته شد مظلوم، حجر بن عدي
پيش آن مرد علي مرد خدا شد سر
فرزندش از پيكر جدا اي بسا منبر
كه در آن روز و شب بر اميرالمؤمنين كردند
سَب نهرواني ها به حيدر تاختند
تا به محرابش زپا انداختند
دست شومي از سقيفه شد دراز
كشت حيدر را به محراب نماز
بادهاي تيره از هر سو وزيد
تا زمام افتاد در دست يزيد
تلخ تر از زهر، كام خلق شد
شارب الخمري امام خلق شد
اين شغال از آن سقيفه شد برون
زوزه از مستي كشيد و ريخت خون
لعن بر آن نادرست و كج نهاد
كز همان آغاز خشت كج نهاد
آن كه حق مرتضي را غصب كرد
اين شقي را بر خلافت نصب كرد
آن كه بخٍّ گفت و از حيدر بريد
از تن فرزند زهرا سر بريد
آن كه محسن كشت با ضرب لگد
بر گلوي خشك اصغر تير زد
ريسمان گردن حبل المتين
شد غل بازوي زين العابدين
تيري از شست سقيفه جست جست
آمد و بر حنجر اصغر نشست
از سقيفه شعله ها افروختند
تا حريم كربلا را سوختند
خولي و شمر و سنان و حرمله
سر به سر بودند از اين سلسله
پور مرجانه اگر سفاك شد
زاده از اين مادر ناپاك شد
از سقيفه حكم طغيان داده شد
صد چو حجاج بن يوسف زاده شد
بي پدرهائي كه خصم حيدرند
ص: 381
تا ابد زائيده ي اين مادرند
اي برادر دين حق جوئي اگر
جز به سوي آل عصمت رو مبر
لاله بي فيض علي خار است و خس
دين بي مهر علي كفر است و بس
فرق بين كفر و دين از من بگير
هست حدّش از سقيفه تا غدير
جانشين و جان پيغمبر عليست
گر به شهر علم آئي در، عليست
خط حيدر خط اتقي الاتقياست
راه ديگر راه اشقي الا شقياست
(ميثم) از مهر ولايت نور باش
اي غديري از سقيفه دور باش
شماره 56
مصطفي جانانِ كلِّ خلقت و جانش علي است
در حقيقت حق اگر حقّ است ميزانش علي است
دل اگر بيمار گردد از علي گيرد شفا
نفس اگر آيد به ميدان مرد ميدانش علي است
هيچ مي داني كه باشد مسلم كامل عيار
آنكه در طيّ طريق آغاز و پايانش علي است
بي علي هرگز نشايد دم زدينداري زدن
كلِّ ايمان را كسي دارد كه ايمانش علي است
زآن كتاب الله مي بالد كه از بدو نزول
هل اتي و كوثر و تطهير و فرقانش علي است
آتش نمرود اگر چه شد گلستان بر خليل
بر گلستانش چه حاجت كو گلستانش علي است
كشتي توحيد را از حمله ي طوفان چه باك
رام شو طوفان، كه اين كشتي نگهبانش علي است
در كتاب آفرينش سير كردم يافتم
صفحه و اوراق و باب و متن و عنوانش علي است
اوست آن عبدي كه بر عالم خدايي مي كند
ص: 382
ملك نامحدود حق پاينده، سلطانش علي است
با فقير آنگونه بنشيند كه نشناسد فقير
اينكه گرديده چراغ بيت ويرانش علي است
روز بين مردم و شب در كنار نخل ها
آنكه باشد روي خندان چشم گريانش علي است
آنكه كفش خويش را در اوج قدرت وصله زد
آنكه پوشد جامه ي نو، بر غلامانش علي است
اي خوشا آن زخم بي مرهم كز او گيرد شفا
اي خوشا آن درد بي درمان كه درمانش علي است
گر چه از جهل زميني ها دلش خون بود خون
آنكه باشد آسمان در تحت فرمانش علي است
آنكه ديده از رعيّت دمبدم آزارها
نكه دشمن هم بود ممنون احسانش علي است
قهرماني كه به دشمن مي دهد شمشير خويش
مي شود سراپا محو و حيرانش علي است
حكفرمائي كه بار پيره زن گيرد به دوش
مي شود هم بازي پريشانش علي است
باب شهر علم، استادي كه مي بايد شود
صد هزاران بوعلي طفل دبستانش علي است
شافعِ محشر كه روز حشر مي بايد زنند
انبيا دست توسّل را به دامانش علي است
ناز بفروشد به جنّت، پشت بر رضوان كند
آنكه خُلد و جنّت و فردوس و رضوانش علي است
گر چه انسان در جلالت برتر آمد از مَلَك
آنكه بايد خواند بالاتر زانسانش علي است
سفره دار عالمِ خلقت كه موجودات دهر
تا قيامت بوده و باشند مهمانش علي است
مردِ مردانِ جهان پير جوانمردان كه خلق
خوانده اند از راد مردي شاه مردانش علي است
ص: 383
ديده نگشايد به ديدار چراغ آسمان
آنكه شمع محفل و ماه فروزانش علي است
اي خوش آن مسكينِ بيماري كه در آغوشِ شب
هم طبيب درد او هم يار پنهانش علي است
جانِ جانان آنكه احمد گفت اين جان من است
اي هزاران جانِ عالم باد قربانش علي است
گنج دار كلّ هستي، سفره دار نان خشك
آنكه نان خشك بود و دُرِّ دندانش علي است
رهرو سالك نپويد جز طريق اهل بيت
عارف كامل كسي باشد كه عرفانش علي است
نفس پيغمبر كه بايد خواند از قول رسول
حجّت حق، كلّ ايمان، جانِ قرآنش علي است
ركن توحيدي كه از آغاز تا پايانِ عمر
لحظه اي غافل نشد از حَيِّ سبحانش علي است
آنكه در محراب خون فزت بربّ الكعبه گفت
آنكه قاتل هم نشد محروم از احسانش علي است
آنكه انگشتر به سائل داد هنگام ركوع
در نماز از پا برون آرند پيكانش علي است
حدّ خلقت نيست «ميثم» مدح آن مولا كند
آنكه بايد مدح ذات منّانش علي است
شماره 57
فصل بهار آمد و صوت هزارها
آيد بگوش جان زدل لاله زارها
كي دوست سبز شو تو هم از نكهت بهار
لبخند زن چو گل بسر شاخسارها
سر سبز شو زفيض بهار و بپاي خيز
همچون نهال گل بلب جويبارها
اعجاز بين كه از نفس صبحدم شده
دامان باغ چون دل شب زنده دارها
سوسن دهان گشوده به تبريك
سال نو نرگس بخنده دل برد از رهگذارها
ص: 384
هر برگ لاله آينه روي كبرياست
در آن توان جمال خدا ديد بارها
بخشد گل بنفشه به گلزار نور سبز
چون تاج گوهري بسر شهريارها
دامان باغ با همه سبزي و خرمي
از ژاله سرخ گشته چو روي نگارها
دست نسيم ناز چمن ميكشد بباغ
يا شانه ميزنند بگيسوي يارها
كسال شد خزان درون را كني بهار؟
اي پشت سر نهاده خزان و بهارها
هر روز تو طليعه نوروز بود و تو بودي
چو نقش كهنه به روي جدارها
وقت شكفتن است چو گل بشكف اي عزيز
در باغ گل مباش همانند خارها
مانند گل درون و برون را بهار كن
ور نه زمانه ديده بسي گلعذارها
چون كاروانيان كه كنند از برت عبور
بگذشته است و ميگذرد روزگارها
داري هزارها پر پرواز تا خدا
بيرون بيا زقافله ني سوارها
دست ولا بدامن شير خدا بزن
تا پا نهي باوج همه اقتدارها
نفس نبي ولي خدا كفو فاطمه
گردونه دار گردش ليل و نهارها
عبد خدا خداي دو عالم كه داده است
توحيد را زبندگيش اعتبارها
مهر حلال زادگي خلق مهر اوست
تا حشر بين طايفه ها و تبارها
بگشاي گوش هوش نگفتم علي
خداست گفتم خداي داده باو اختيارها
او نيز بنده ايست خداوندگار را
كش بنده اند خيل خداوند گارها
بالله اگر دهد نفسش فيض بر جحيم
رويد هماره لاله زاعماق نارها
نبود عجب زهمدمي خار راه او
گل سبز گردد از دل سرخ شرارها
ص: 385
رضوان كشيده ناز بلالش ببذل
جان جنت كند بقنبر او افتخارها
با بغض او لبي كه بگويد مدام
ذكر ناپاك تر بود زلب ميگسارها
يك خردل از محبت او را نميدهم
بخشند اگر چه كوه طلايم هزارها
در سينه آن دلي كه بود خالي از علي
دل نيست مرده ايست درون مزارها
حُبَّش دهد اميد بهر فرد نااميد
مهرش بود قرار دل بي قرارها
پويند راه قنبر او ره روان عشق
بوشند پاي ميثم او سربدارها
يا مظهر العجائب يا مرتضي علي
اي رويت آفتاب تمام مدارها
بي مدح تو ترانه شادي بگوش من
غمگين تر است از نفس سوگوارها
گر آسمان صحيفه شود نخل ها قلم
با دست خلق پر شود آن صفحه بارها
يك صفحه از كتاب كمال تو نيست،
نيست اي فضل تو برون زحدود و شمارها
آن دو كه ادعاي مقام تو داشتند
قنبر زهم كلاميشان داشت عارها
هر غزوه اي كه گشت بپا روزگار ديد
از تو نبردها و از آنان فرارها
اين از عنايت تو بود يا علي كه من
يك عمر داده ام به مديحت شعارها
نوشي كه بي ولاي تو بكام من
بالله بود گزنده تر از نيش مارها
تا وقت احتضار نهي پا به ديده ام
اي كاش بود هر نفسم احتضارها
از چشمه ولايت تو آب ميخورد
رويد زنخل (ميثم) اگر برگ و بارها
شماره 58
در مكتب اهل فضل و ايمان
قرآن، علي و علي ست قرآن
ص: 386
توحيد، علي، علي ست توحيد
ايمان، علي و علي ست ايمان
اعمال، علي، علي ست اعمال
ميزان، علي و علي ست ميزان
معبودِ هماره غرق معبود
انسان هميشه فوق انسان
در كوي وصال او پرد دل
از خاك قدوم او دمد جان
عالم به در سراش سائل
خلقت به يم عطاش مهمان
مرهون شفاش نجل مريم
محتاج دعاش پور عمران
يك ذره او هزار خورشيد
يك قطره او هزار طوفان
يك جمله او هزار حكمت
يك گفته او هزار عرفان
يك بنده حكمتش ابوذر
يك شيفته ولاش، سلمان
يك آينه از جمال او نور
يك سوره ز وصف اوست فرقان
كعبه به ولادتش مزين
عالم به ولايتش مسلمان
خلقت همه عبد و اوست مولا
عالم همه مور و او سليمان
خيبرشكن رسول اكرم
سردار سپاه حي سبحان
پيراهن نو تن رعيت
پيران كهنه سهم سلطان
كي ديده چنين بزرگواري؟
كي داشته اين عطا و احسان؟
در اوج حكومت از كرامت
بر طفل يتيم مي پزد نان
فردا به فرشته مي كند ناز
گر يك نظر افكند به شيطان
بر دادن خاتمش كند فخر
ختم رسل و خداي منان
گه تيغ كشد به حفظ اسلام
گه رنج برد براي قرآن
اي ماه، نهاده رو به خاكت
اي داده به آفتاب فرمان
تو كيستي اي تمام تاريخ؟
تو كيستي اي امام دوران؟
تو كيستي اي هماره پيدا؟
تو كيستي اي هميشه پنهان؟
ص: 387
هم وهم ز وصف توست عاجز
هم عقل ز كار توست حيران
يك خوشه ز خرمن تو فردوس
يك لاله ز روضه تو رضوان
گر عمر جهان تمام گردد
مدح تو نمي رسد به پايان
مرهون دعاي توست عالم
محتاج عطاي توست درمان
تو بودي و ما همه نبوديم
بستيم به دوستيت پيمان
از پاي تو چشم برنداريم
از دست دهيم اگر سر و جان
ماييم و تولي و تبري
جان را بستان و اين دو مستان
با مهر تو دوزخ است جنت
بي مهر تو جنت است نيران
دامان شما و دست «ميثم»
اي دست دو عالمت به دامان!
حميد سبزواري
محراب كوفه امشب در موج خون نشسته
يا عرش كبريا را سقف و ستون شكسته
سجاده گشته رنگين از خون سرور دين
يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين
از تيغ كينه امشب فرقي دو نيم گرديد
رفت آن يتيم پرور، عالم يتيم گرديد
ديگر نواي تكبير از كوفه بر نيامد
نان آور يتيمان ديگر ز در نيامد
غمخوار دردمندان امشب شهيد گرديد
امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد
تنها نه خون به محراب از فرق مرتضي ريخت
امشب شرنگ بيداد در كام مجتبي ريخت
امشب به كوفه بذر كفر و ضلال كِشتند
مرغان كربلا را امشب به خون كشيدند
تيغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد
امشب به محو خادم، خائن دلير گرديد
آري برادر امشب زينب اسير گرديد
ص: 388
باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بناي وحدت در كوفه گشت ويران
امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد
امشب بنام قرآن، قرآن شهيد گرديد
سجاده گشته رنگين از خون سرور دين
يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين
شعر از : حميد سبزواري
سعدي
كس را چه زور و زهره كه وصف عل__ي كند
ج______بار در م______ناق_ب او گفت هل اتي
زور آزم_____اي قل____عه ي خي___بر كه ب___ند او
در يك___دگر شكست ب____ه بازوي لافتي
مردي كه در مصاف زره زره پيش بسته بود
تا پي_ش دش__منان نكنن_د پش_ت بر عزا
ش_____ير خدا وص___فدر م__يدان و بحر جود
جان بخ_ش در نماز و جهان سوز در وغا
دي____باچه ي م____روت و دي____وان م____عرفت
لشك______رش ف_____توت و س___ردار ات__قيا
فردا كه هر كسي به شفيعي زنند دست
ماييم و دس_ت و دامان معصوم مرتضي
(سعدي)
محمد رضا شريفي
آن كه با عالم بالا سر و سودا دارد
روزگاري است كه ماوي به دل ما دارد
همه عمر دويديم پي اش بي حاصل
غافل از آن كه درون دل ما جا دارد
كار هر كس نبود مرده دلي زنده كند
مگر آن كس دم جان بخش مسيحا دارد
عاشقي در طلب مال و منالي نبود
عشق مجنون تهي دست تماشا دارد
همه بالند به هر چيزي و من مي بالم
به علي (ع) چون كه تملك به سماها دارد
شب قدر است و سماوات همه غرق سرور
اين چنين شب چو تعلق به تولي دارد
شهد شيرين شهادت چو بدين گونه چشيد
ص: 389
جبرئيلش ز علي عجز و تمنا دارد
شب نازل شدن وحي و كرامات علي
هر دو هم در دل و هم ديده ما جا دارد
شعر از محمدرضا شريفي
بهجتي شفق
هر كس ترا شناخت غم ازجان و سر نداشت
سر داد و سر زپاي تو يك لحظه بر نداشت
بالله تجليات جمال تو گر نبود
از جلوه و جلال خدا كس خبر نداشت
اي ماه من زمانه پس از ختم انبياء
بهتر ز ذات پاك تو ديگر پسر نداشت
در كارگاه خلقت اگر گوهرت نبود
نخل تناور بشريت ثمر نداشت
تيغ تو گر نبود شجاعت يتيم بود
داد تو گر نبود عدالت پدر نداشت
تو شاهكار دستگه آفرينشي
عنوان نامه اشرف و فضل و بينشي
موسي كه داشت آرزوي ديدن خدا
گو بنگرد ترا كه نئي از خدا جدا
بهجتي شفق
شيخ بهايي
ت_ا ك__ي ب_ه ت_م_ن__اي وص__ال ت__و ي__گ_ان_ه اشكم شود
از ه_ر م_ژه چون س_يل روانه خواه_د به سر اي_د ش_ب
هج_ران تو يا نه اي ت_ي_ر غ_م_ت را دل ع_ش____اق ن_ش_ان_ه
ج_مع_ي به تو مشغول و تو غائب ز ميانه
رف_ت_م ب_ه در ص_وم_ع_ه ع____اب__د و زاه____د دي_دم
ه_مه را پيش رخ_ت راك_ع و س_اجد در م_ي_ك_ده
ره_ب_ان_م و در ص_وم_ع_ه ع__ابد گ_ه م_ع_ت_كف دي_رم
و گ_ه س_اكن مس_جد ي_عني كه تو را م_ي طل_بم
خ_انه به خ_انه روزي ك_ه ب_ر اف_تند حري__فان پ_ي ه_ر ك_ار
زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار
م_ن ي___ار طل_ب ك_ردم و او ج__لوه گ_ه ي__ار
حاج_ي ب_ه ره ك_ع_به و م_ن ط_ال_ب دي_دار
ص: 390
او خانه همي ج_ويد و من ص_اح__ب خ_انه
ه_ر در ك_ه زن_م ص_احب ان خ_انه تويي تو
ه_ر ج_ا ك_ه روم پرت_و ك_اش_انه ت_وي_ي ت__و
در م_ي_ك_ده و دي_ر ك_ه ج_ان_ان_ه ت_وي_ي ت__و
مق_صود من از كع_به و م_ي خ_انه تويي تو
من_ظور ت_وي__ي ك__ع_به و ب__ت خ_انه ب__هانه
ب_ل_بل ز چ_من زان گ_ل رخ_سار نش_ان ديد
دي_وان_ه ن_يم م_ن ك_ه روم خ__ان_ه به خ__انه
ع__اق_ل ب__ه ق___وان_ي_ن خ_رد راه ت___و پ__وي_د
دي_وان__ه ب__رون از ه_م_ه اي_ي_ن ت__و ج___وي_د
ت__ا غ_ن_چ_ه بش_كف_ته اي_ن ب_اغ ك_ه ب_وي___د
ه_ر ك_س ب_ه زب_اني صفت ح__مد ت__و گويد
ب_لب_ل ب_ه غ_زل خ_وان_ي و ق_م_ري به ت_رانه
بي_چاره "ب__هائي" كه دل_ش زار غ_م توست
هر چند كهعاصي است زخيلخدم توست
امي_____د وي از ع_اط__فت دم ب_ه دم توست
ت_ق_ص_ي_ر خ_يال_ي ب___ه ام__يد ك___رم توست
يع_ني كه گ_نه را به از اين نيست، ب___هانه
بهانه(شيخ بهايي)
عباس شهري
شماره يك
ياعلي مهرتو درعالم ذَر يافته ام
وَه از اين لعل كه بي خون جگر يافته ام
تا ترا ديده زغير تو نظرپوشيدم
دولت عشق از اين حسن نظريافته ام
من بي مايه كجا دولت عشق توكجا
آري آن طفل فقيرم كه گهر يافته ام
اَندرين دشت كه در هر قدمش بس دام است
با ولاي تو رهايي زخطر يافته ام
هيچ عصيان به ولايت نرساند ضرري
دراحاديث من اين طرفه خبر يافته ام
همه را ميرسد از آه سحر صبح وصال
من به شام غم تو آه سحر يافته ام
ص: 391
نَفس اَمّاره بود سركش و ازهمت تست
گاه گاهي كه براين ديو ظفر يافته ام
پرتو حسنِ تو با جان من آن كرد كه من
نعمت سوزدل و ديده تر يافته ام
مادرم شهدِ غَمت ريخت به كامم
با شير هنر نوكريت را ز پدر يافته ام
عمر فاني شد و مدح توبود حاصل عمر
ازنهالي كه شكسته است ثمريافته ام
بارالها من و مهر علي و عشق حسين
آنچه مي خواستم امروز دگر يافته ام
كس را چه زور و زهره كه وصف علي كند
جبار در مناقب او گفته هل اتي1
زورآزماي قلعه خيبر كه بند او 2
در يكدگر شكست به بازوي لافتي3
مردي كه در مصاف، زره پيش بسته بود 4
تا پيش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شير خداي و صفدر ميدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
ديباچه مروت و سلطان معرفت
لشكركش فتوت و سردار اتقيا
فردا كه هر كسي به شفيعي زنند دست
ماييم و دست و دامن معصوم مرتضي
به جز از علي نباشد به جهان گره گشايي
به جز از علي نباشد به جهان گره گشايي
طلب مدد از او كن چو رسد غم و بلايي
چو به كار خويش ماني در رحمت علي زن
به جز او به زخم دل ها ننهد كسي دوايي
ز ولاي او بزن دم كه رها شوي ز هر غم
سر كوي او مكان كن بنگر كه در كجايي
بشناختم خدا را چو شناختم علي را
ص: 392
به خدا نبرده اي پي اگر از علي جدايي
علي اي حقيقت حق علي اي ولي مطلق
تو جمال كبريايي تو حقيقت خدايي
نظري ز لطف و رحمت به من شكسته دل كن
تو كه يار دردمندي تو كه يار بينوايي
همه عمر همچو "شهري" طلب مدد از او كن
كه به جز علي نباشد به جهان گره گشايي
(عباس شهري)
شماره دو
به جز از علي نباشد به جهان گره گشايي
طلب مدد از او كن چو رسد غم و بلايي
چو به كار خويش ماني
در رحمت علي زن
به جز او به زخم دل ها ننهد كسي دوايي
ز ولاي او بزن دم كه رها شوي ز هر غم
سر كوي او مكان كن بنگر كه در كجايي
بشناختم خدا را چو شناختم علي را
به خدا نبرده اي پي اگر از علي جدايي
علي اي حقيقت حق
علي اي ولي مطلق
تو جمال كبريايي
تو حقيقت خدايي
نظري ز لطف و رحمت
به من شكسته دل كن
تو كه يار دردمندي
تو كه يار بينوايي
همه عمر همچو "شهري"
طلب مدد از او كن
كه به جز علي نباشد
به جهان گره گشايي (عباس شهري)
صامت بروجردي
هر كه را خواهند در حشمت سليمانش كنند
بايد اول خاك پاي شاه مردانش كنند
آنكه شاهان جهان با تخت و تاج سروري
آرزوي آستان بوسي ز دربانش كنند
آن خدايي را كز او از بس خدايي ديده اند
فرقه اي تهمت بر او بندند و يزدانش كنند
ص: 393
آنكه هنگام سواري در فلك فوج ملك
ماه را نعل سمند برق جولانش كنند
لاف يك رنگي چو زد با قنبرش خورشيد را
تا ابد هر شب بدين عصيان بزندانش كنند
صالح و شيث و شعيب و هود و داوود نبي
جمله كسب معرفت اندر دبستانش كنند
هفت ايوانش كلاه مهر و مه از سر فتد
سر به بالا چون براي سير ايوانش كنند
نيست واجب نيست ممكن بلكه اندر عقل و نقل
ني همين و نه همان هم اين و هم آنش كنند
يكجو از مهر علي آيد فزون اند عيار
با عبادتها كونين ار كه ميزانش كنند
دردمندان را سر كويش نه گر دار الشفاست
حيرتم آن درد را پس با چه درمانش كنند
پيكري باريك گردد در عبادت گر چو مو
بي ولايش هيزم نيران سوزانش كنند
چرخ اگر باشد نباشد خم چو در تعظيم او
طوق لعنت در گلو مانند شيطانش كنند
(صامت بروجردي)
محمد علي صاعد اصفهاني
ز عهده ي كه برآيد بجز خداي علي
كه گويد آنچه بود در خور ثناي علي
نگر به چشم بصيرت كه جمله موجودات
نشسته اند سر سفره عطاي علي
نبود لطف و صفايي به بوستان وجود
نگشته بود اگر جلوه گر صفاي علي
چو بلبلان چمن نغمه سر دهند به باغ
رسد به گوش زهر پرده اي نواي علي
به نحوه اي كه سزاوار طاعت است خدا
نكرده است كسي طاعتش سواي علي
هر آنچه داشت علي داد از براي خدا
هر آنچه هست خدا را بود براي علي
ص: 394
سزد كه سايه به خورشيد محشر اندازد
به هر سري كه فتد سايه هواي علي
اگر رضاي خدا را طلب كني هشدار
رضاي حق نبود جز كه در رضاي علي
رسانده اي به يقين دست خود به حبل الله
به چنگ آري اگر دامن ولاي علي
براي گفتن مدحش زيان گويايي
هميشه مي طلبد صاعد از خداي علي
محمد حسين صغير اصفهاني
شماره يك
از الف اول امام از بعد پيغمبر علي است
آمر امر الهي شاه دين پرور علي است
ب برادر با نبي بيرق فراز دين حق
بحر احسان باب لطف بي حد و بي مر علي است
ت تبارك تاج و طاها تخت و نصراله سپاه
تيغ آور خسرو مستغني از لشگر علي است
ث ثري مقدم ثريا متكا ثابت قدم
ثاني احمد به ذات كبريا مظهر علي است
ج جاه و قدرش ار خواهي به نزد ذوالجلال
جل شانه جز نبي از جمله بالاتر علي است
ح حدوثش با قدم مقرون حديثش حرف حق
حاكم حكم اللهي حيه در حيدر علي است
خ خداوند ظفر خيبر گشا مرحب شكار
خسرو ملك ولايت خلق را رهبر علي است
د داماد نبي دست خدا داراي دين
داعي ايجاد موجودات از داور علي است
ذ ذاتش ذوالجلال و ذالمنن وز ذوالفقار
ذلت افزا بر عدوي ملحد ابتر علي است
ر رفيع القدر و والا رتبه روح افزا سخن
رهنماي خلق عالم ساقي كوثر علي است
ز زبر دست و زكي و زاهد و زهد آفرين
زيب بخش مسجد و زينت ده منبر علي است
ص: 395
س سعيد و سيد و سرور سلوني انتساب
سر لا رطب و لا يا بس سر و سرور علي است
ش شفيع المذنبين شير خدا شاه نجف
شمع ايوان هدايت شافع محشر علي است
ص صديق و صبور و صالح و صاحب كرم
صبح صادق از درون شب پديدآور علي است
ض ضرغام شجاعت پيشه ي روشن ضمير
ضاربي كز ضربش المضروب لايخبر علي است
ط طبيب طبع دان مطلوب ارباب طلب
طاق نه كاخ مطبق طرح را لنگر علي است
ظ ظهير ملك و ملت ظاهر و باطن امام
ظل ممدود خداي خالق اكبر علي است
ع عين الله و علي جاه و علام الغيوب
عالم علم علي الاشيا ز خشك و تر علي است
غ غران شير يزدان غيرت الله المبين
غالب اندر غزوه ها بر خصم بد گوهر علي است
ف فصيح و فاضل و فخر عرب مير عجم
فارس ميدان مردي فاتح خيبر علي است
ق قلب عالم امكان قسيم خلد و نار
قاضي روز قيامت خواجه ي قنبر علي است
ك كنز علم ماكان و علوم مايكون
كاشف سر و علن از اكبر و اصغر علي است
ل لطفش شامل احوال كل ما خلق
لازم التعظيم شاه معدلت گستر علي است
م ممدوح صحف موصوف تورات و زبور
مصحف وز انجيل را مصداق و المصدر علي است
ن نظام نه فلك از نام نيكش وز جمال
نور بخش مهر و ماه و انجم و اختر علي است
و واجب منزلت ممكن نما والا گهر
واقف از ماوقع و از ما وقع يك سر علي است
ص: 396
ه_ هوالهادي المضلين في الصراط المستقيم
هر چه بهتر خوانمش صد بار از آن بهتر علي است
ي يدالله فوق ايديهم يكي از مدح او
يك سر از يا تا الف هر حرف را مضمر علي است
آدم و نوح سليمان و خليل بي خلل
موسي با اقتدار و عيسي با فر علي است
جان علي جانان علي ظاهر علي باطن علي
مي علي مينا علي ساقي علي ساغر علي است
گويي ار مدح علي ديگر چه غم داري صغير
ياور خلق جهاني گر ترا ياور علي است
شاعر : محمد حسين صغيراصفهاني
شماره دو
غير انسان هرچه باشد ظل انسان است و بس
معني انسان همانا شاه مردان است و بس
هست هستي في المثل جسمي كه در وي جان عليست
وين بود روشن كه بود جسم از جان است و بس
هركه خود را سوخت بي باكانه چون پروانه ديد
شمع بزم آف_رينش شير مردان است و بس
لفظ ايمان راهزاران معني ار بيني بهل
عشق او بگزين كه اين معناي ايمان است و بس
گوهر مهر وي ار داري به دل رو شاد زي
زانكه در محشر همين گوهر درخشان است و بس
مدح او مي خوان به تورات و به انجيل و زبور
تا نگويي وصف او آيات قرآن است و بس
در شب معراج احمد در خود و در عرش و فرش
ديد هر جا بنگرد حيدر نمايان است و بس
خاك راه اهل عرفان شو تو هم او را ببين
ص: 397
زانكه اين دولت نصيب اهل عرفان است و بس
انبياء و اولي_اء را فيض از او مي رسد
نور بخش انج_م آري مه_ر تابان است و بس
آدم و ادريس و شيث و هود را باشد مجير
ني پناه نوح و داوود و سليمان است و بس
در دل ماهي به دريا مونس يونس هم اوست
ني انيس يوسف اندر چاه و زندان است و بس
از زبان پور مريم هم بود ناطق به مهد
هم سخن در طور ني با پور عمران است و بس
هيچ داني از چه گردون را دمي نبود قرار
مرتضي را در پي انجام فرمان است و بس
مهر با آن گرم جولاني به ميدان وجود
شاه ملك انّما را گ_وي چوگان است و بس
در" و اِن مِن شئ " تحقيق ار رود هرذرّه را
بر امير المومنين بيني ثنا خوان است و بس
حضرتش را كرده ميكائيل از جان چاكري
اندر اين درگه نه جبرائيل دربان است و بس
از ازل گسترده خوان نعمت او تا ابد
اولين و آخرين را رزق ازاين خوان است و بس
هفت دريا پيش بحر لطف او داني كه چيست
جدولي ان_در كنار بح_ر عمّان است و بس
هشت كيهان را هم او فرمانده و فرمانروا
ني كه تنها حكم او جاري به كيوان است و بس
هشت خلدو هفت اختر شش جهت زو بر قرار
ني قوام پنج حس و چار اركان است و بس
ص: 398
مي كند ثابت ملاقاتش به گاه نزع جان
اين كه جان جمله را آن شاه جانان است و بس
يا علي اي آنكه اندر كشور غيب و شهود
شخص عالي جاه ذوالعزّ تو سلطان است و بس
جنّت و نيران ندانم چيست اندر كيش من
قرب تو جنّت بود بُعد تو نيران است و بس
كرده اي لاهوتيان را نيز مات خويشتن
عقل ناسوتي نه تنها در تو حيران است و بس
در بيابان غمت بس خضرها سرگشته اند
وادي حي_رت هم_انا اين بي_ابان است و بس
ني همين پروانه سوزد از شرار عشق تو
بلكه بلبل هم ز سوداي تو نالان است و بس
خسروا شاها "صغير" آن بندۀ شرمنده ات
كش به درد بي دوا لطف تو درمان است و بس
سال و ماه و هفته و روز و شب از درگاه تو
هرچه از او مي رسد اكرام و احسان است و بس
سالها باشد كه باشد غرق بحر رحمتت
هم به خوان نعمتت تا هست مهمان است و بس
شماره سوم
طريق عشق ديده ي من غير ديدار علي جويد؟ نجويد
يا زبانم غير اوصاف علي گويد؟ نگويد
دست من غير از كتاب مدح او گيرد؟ نگيرد
پاي من غير از طريق عشق او پويد؟ نپويد
مزرع جانم كه آب آن بُوَد از جوي رحمت
اندر آن غير از گياه مِهر او رويد؟ نرويد
ذوق مهرش كي چشد بيگانه، بگذر زين توقّع
اين گل خوشبوي را جز آشنا بويد؟ نبويد
ز اْستماع مدحش افشان اشكِ شوقي گر تواني
ص: 399
آب ديگر نامه ي عصيان ما شويد؟ نَشويد
دايه ي لطفش دهد شير عنايت طفل دل را
جز به شوق آن لَبَن طفل دلم مويد؟ نمويد
آن كه خواهد مأمني جويد، «صغير» اندر دو عالم
به ز درگاه اميرالمؤمنين جويد؟ نجويد؟
شعر از استاد صغير اصفهاني
شماره چهارم
نادِ علي قلم به لوح نوشت اين سخن به خطّ جلي:
نبي مدينه ي علم و دَرِ مدينه علي
در اين مدينه از اين در درآ كه در دو جهان
رسي به حِصن امانِ خدايِ لم يَزَلي
تو را حقيقتِ عرفانِ حق همين باشد
كه ره بري به شناسايي نبيّ و ولي
به جز ولاي علي هيچ نيست راهِ نجات
چنين شده است مقدّر ز قادر اَزَلي
مدد چو خواهي از آن مظهر العجائب خواه
كه از حق است به احمد خطاب «نادِ علي»
خداي مِثل ندارد ولي علي باشد
خداي را مَثَل، اندر مقام بي مَثَلي
بريخت خون معاند به ذوالفقارِ دو سر
نمود فتح معارك به بازوان يلي
ز عَمرو و زيد به جز عمرو عاص از رزمش
نبُرد جان بِدَر آن هم ز فرط بُلحِيَلي
شها! به وصف تو الكن بود لسانِ «صغير»
به دست، هيچ ندارد به غيرِ منفعلي
شعر از استاد صغير اصفهاني
فؤاد كرماني
كعبه خلوت گه اسرا فراوان عليست
بيت حق جلوه گر از روي درخشان عليست
در جهان مرد عمل باش و علي را بشناس
كه ترازوي عمل كفه و ميزان عليست
اي كج انديش مكن غصب خلافت زيرا
به خدا بعد نبي سلطنت از آن عليست
روز محشر كه گذرنامه جنت طلبي
آن گذرنامه به امضاء و به فرمان عليست
ص: 400