• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب بانك جامع اشعار غديرستان - 301

تا زنم دم ز علي بار دگر

قلم وحي بگيريد به دست

بنويسيد به قلبم حيدر

روز اوّل به علي دادم دل

منم و مهر علي تا آخر

گرچه نشناختمش يك لحظه

همه عمر است مرا پيش نظر

پيشتر زآنكه بگويم مدحش

هم قلم داد ندا هم دفتر

ها عليٌ بشرٌ كيف بشر

رب_ّه في_ه تجلّا و ظهر

آفتابي كه فروغش همه جاست

شهرياري كه رفيق فقراست

ناشناسي كه بوَد يار همه

دردمندي كه به هر درد دواست

ما چه قابل كه فدايش گرديم

آن كه گرديد فدايش زهراست

جان عالم نه، بگو جان رسول

شاه عالم نه، بگو عبد خداست

وه چه عبدي كه خدايي دارد

از سوي حق به قضا و به قدر

ها عليٌ بشرٌ كيف بشر

رب_ّه في_ه تجلّا و ظهر

شهريار دو سرا كيست؟- علي!

هم نشين فقرا كيست؟- علي!

آنكه يك عمر براي اسلام

جان خود كرد فدا كيست علي!

آنكه با دست يد اللهيِ او

شد سر عمرو جدا كيست علي!

بر سر دوش نبي در كعبه

آنكه بگذاشته پا كيست علي!

اوست در ذات الهي ممسوس

اوست انسان ز انسان برتر

ها عليٌ بشرٌ كيف بشر

رب_ّه في_ه تجلّا و ظهر كيست

اين پاي هوس را زنجير

كيست اين تير خدا در تقدير

شير حق همدم اطفال يتيم

مرد اخلاص و دعا و شمشير

به اميري جهانش چه نياز

ص: 301

آنكه بر اژدر نفس است امير

زهد و تقوا و جهاد و ايثار

شده هر چار به شأنش تفسير

نخل ها گشته ز اشكش سيراب

چاه ها را زده آتش به جگر

ها عليٌ بشرٌ كيف بشر

رب_ّه في_ه تجلّا و ظهر

روز بر قلب سپاهي زده چاك

شب نهد چهره به سجادۀ خاك

روز خون مي چكد از شمشيرش

شب كند اشك يتيمي را پاك

روز بگرفته سر عمرو به دست

شبش از خوف خدا بيم هلاك

مي زند دور سرش بال زنان

مرغ شب نغمه روحي بفداك

آفرينش همه خوانند اين بيت

جن و انس و ملك و شمس و قمر

ها عليٌ بشرٌ كيف بشر

رب_ّه في_ه تجلّا و ظهر

اين همه مهر و وفا يعني چه؟

صبر در سيل جفا يعني چه؟

فرق بشكافته بر قاتل خويش

دادنِ سهم غذا يعني چه؟

آن حكومت به سماوات و زمين

اين تواضع به گدا يعني چه؟

تيغ دادن به عدو در پيكار

از ره لطف و عطا يعني چه؟

بنگاريد به هر ريگ روان

بنويسيد به هر برگ شجر

ها عليٌ بشرٌ كيف بشر

رب_ّه في_ه تجلّا و ظهر

ركن اركان جهان كيست؟- علي!

سر پيدا و نهان كيست؟- علي!

آنكه در بستر پيغمبر خفت

از پي دادن جان كيست علي!

آن كه تا حشر، حكومت دارد

به زمين و به زمان كيست علي!

آن كه در پيكر پاك احمد'

ص: 302

بود چون روح و روان كيست علي!

«ميثم» اين است و جز اين نيست بگو

كه علي هست همان پيغمبر

 

ها عليٌ بشرٌ كيف بشر

رب_ّه في_ه تجلّا و ظهر

 

شماره 19

علي اي بازوي تقدير خدا

دست و شمشير خدا شير خدا

اي بزرگان جهان كوچك تو

چار امّ هفت پدر كودك تو

ملَك و مُلك خدا را قائد

روزها شير و دل شب عابد

روز فرماندهِ اين هفت سرا

شب فروزنده چراغ فقرا

روز در دست زمام افلاك

شب نهاده سر تسليم به خاك

روز با تيغ تو كفار هلاك

شب كني اشك يتيمي را پاك

شهرياري كه ز عدل بسيار

ديده دائم ز رعيّت آزار

دردمندي كه شفا پابندش

مرهم زخم همه لبخندش

آسماني كه درون دل شب

گشته برگرد يتيمان عرب

جنگجويي كه چو كوهي است عظيم

لرزه بر پيكرش از اشك يتيم

آفتابي شده نقش محراب

رويش از خون جبين گشته خضاب

نام داري كه به احسان كوشيد

صورت از چشم فقيران پوشيد

رادمردي كه محال است محال

سهم افزون برد از بيت المال

پاكبازي كه به دفع دشمن

از احد داشت نود زخم به تن

قهرماني كه در از خيبر كَند

كرد آن را به سر دست بلند

اي امير عجم و فخر عرب

ماه تابانِ چهل جا يك شب

بر كف دست تو دائم سر تو

بستر ختم رسل سنگر تو

ص: 303

چشم از جان و جهان پوشيده

تيغ بر دشمن خود بخشيده

پيش از اسلام امام اسلام

احمدت گفته تمام اسلام

كيست جز تو اسد الله علي!

كيست غير از تو يد الله علي!

اي تجلاي خداييت علي!

فاطمه گشته فداييت علي!

كه به جز تو شب وصل يارش

آمده نان و نمك افطارش

زخم فرقت سندِ زندۀ عدل

وصلۀ كفش تو پروندۀ عدل

اي ابر مرد دو عالم حيدر!

نفس پيغمبر خاتم حيدر!

تو درِ شهر نبوت هستي

چون درِ خانۀ خود را بستي؟

بي تو ريزند يتيمان دُرِ اشك

سفره ها خالي و چشمان پر اشك

فقرا را ز چه رو در نزدي؟

به يتيمان خودت سر نزدي؟

اي به بزم فقرا برقع پوش

همه شب كيسۀ خرمات به دوش

فقرا دوش، تو را گم كردند

با تو تا صبح تكلم كردند

بي تو ايتام همه بي پدرند

حيف كز زخم سرت بي خبرند

اذن ده تا به برت بنشينند

فرق بشكافته ات را بينند

تا ببينند و بدانند همه

به جبين تو بخوانند همه

آنكه نان آورشان بود تويي

تا سحر ياورشان بود تويي

 

شماره 20

اي تو هرجا خدا خداست، ولي

وي خدايت نهاده نام، علي

اي تماميت كتاب خدا

تپش قلب تو خطاب خدا

آفتاب تمام ملك وجود!

نَفْس احمد! امام ملك وجود!

فاتح بدر و خندق و خيبر

اسدالله! مرتضي! حيدر!

در تن كل انبيا جاني

ص: 304

هركجا حق بود تو ميزاني

آسم_ان زبر ب_ار منت توست

آفرينش گواه عصمت توست

از تمام نگفته ها آگاه

اشهد انك ولي الله

محرم خلوت خدا و رسول

وصي مصطفي، امام بتول

كيستي اي امام عالم ها

شهريار تمام عالم ها

نور، يك جلوه از جلالت تو

عدل، شرمنده از عدالت تو

داده دادت به عدل، استقلال

به دليل چراغ بيت المال

از هم_ه ب_ي عدالتي دي__دي

كشته عدل خويش گرديدي

عدل تو آهني شد و افروخت

تا كه دست برادرت را سوخت

سهم او كه تو را برادر بود

با همه مسلمين برابر بود

عدل تا بود بي قرار تو بود

عاشق كفش وصله دار تو بود

كه شنيده امير خيبرگير لرزد

از اشك چشم طفل صغير؟

كه شنيده امير برقع پوش

مشك آب زني برد بر دوش؟

كه شنيده امام بت شكني

در كن_ار تن_ور پي__رزني؟

كه شنيده علي ولي الله

دل شب، راز دل كند با چاه؟

فجر تا در افق دميد دميد

خواب در چشم تو نديد نديد

يار دير آشناي درد بشر

در وطن از غريب تنهاتر

كيست تا چون تو در دل شب

تار قاتل خويش را كند بيدار؟

كوفه در دست، ديد جان تو را

مي شنيد آخرين اذان تو را

اي ز خون تو سرخ رو توحيد

چشم تاريخ تا كه ديد نديد

كه اميري به پاسخ شمشير

بف_رستد ب_راي ق_اتل شير

اي سلام خدا به خون سرت

اي ز فرق تو پاره تر جگرت

ص: 305

ديده مظلوم، روزگار بسي

از تو مظلوم تر نديده كسي

زخم ها بر دلت رسيده،

علي! از رعيت ستم كشيده،

علي! دائم از حق خويش محرومي

به حسينت قسم تو مظلومي

اي جهان وجود، تربت تو

آفرينش محيط غربت تو

بي_ت ح_ق زادگ_اه و قتلگهت

اشك «ميثم» نثار خاك رهت

 

شماره 21

يا اميرالمؤمنين يا ذا النعم

يا امام المتقين يا ذا الكرم

اننا جئناك في حاجاتنا

لاتخيبنا و قل فيها نعم

اي ز نفس ما به ما اولي علي!

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

نفس احمد! قلب قرآن! ركن دين!

شهريار آسمان ها در زمين!

دست حق! بازوي حق! شمشير حق!

فاتح خيبر! امير المؤمنين! دين،

علي دنيا، علي عقبا، علي

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

معرفت گم كرده ره در كوي تو

حسن تصوير الهي روي تو

روي تو از شش جهت سوي خدا

چشم و دست آفرينش سوي تو

گوشه چشمي به سوي ما علي!

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

حسن غيب كبريا شمع دلت

كعبه دل خانه خشت و گلت

در كنار خانه خشت و گلي

وسعت ملك الهي منزلت

اي همه پيدا و ناپيدا علي!

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

زادگاه توست آغوش حرم

جاي پاي توست درياي كرم

ظرف هستي روز بذلت شرمگين

بحر، پيش بخششت از قطره كم

قطره گردد در كفت دريا علي!

ص: 306

يا عليّ و يا عليّ و يا علي!

يا علي، اول تويي آخر تويي

در همه عالم فقط حيدر تويي

اختيار نار و جنت دست توست

حق و باطل را تويي داور، تويي

با تو باشد داوري فردا علي!

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

كيستم من كيستم من كيستم

تا بگويم با ولايت زيستم؟

آنكه من مي خواستم تنها تويي

آنكه را تو خواستي من نيستم

باز مي خوانم تو را مولا علي

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

تو مرا ياري و من عارم علي

تو به از گل من كم از خارم علي

هركه هستي من نمي دانم كه اي

هرچه هستم دوستت دارم علي

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

تا كه در درياي خون، پاكم كني

تيغ عشقت كو كه صدچاكم كني

دور سلمانت بگرداني مرا

زير پاي قنبرت خاكم كني

تا گذاري روي خاكم پا علي!

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

بي تو طاعت نار سوزان است و بس

بي تو تقوا كوه عصيان است و بس

بي تو اجر روزه و حج و جهاد

شعله هاي سخت نيران است و بس

بي تو توحيد است بي معنا علي

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

 

نور مهرت را به ذاتم داده اند

از ازل آب حياتم داده اند

پيشتر از خلقت اين روزگار

چارده فُلك نجاتم داده اند

با تو بودم آشنا تنها علي!

ص: 307

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

ظلمتم؛ با يك نگاهم نور كن

سينه سيناييم را طور كن

گرچه مي باشد سيه پرونده ام

«ميثمم» با ميثمم محشور كن

سرفرازم كن، به زهرا، يا علي

يا عليّ و يا عليّ و يا علي

 

شماره 22

اي جان پاك ختم رسل در بدن، علي!

ماه رخت چراغ زمين و زمن، علي!

نامت كليد قفل مهمات جن و انس

مهر تو روح طاعت هر مرد و زن علي!

پايت به روي شانه پيغمبر خدا

دست تو بي تبر به حرم بت شكن علي!

پويد حرام زاده به بغض تو در زمين

نوشد حلال زاده به مهرت لبن، علي!

من كيستم كه در قدمت سر كنم نثار؟

گويد نبي: فدات شود جان من! علي!

شويد هزار بار، دهن از گلاب نور

تا آفتاب با تو شود هم سخن علي!

غير از تو كيست جان نبي، كفو فاطمه

غير از تو كيست باب حسين و حسن، علي

غير از تو كي به دور نبي گشت در احد،

زخم آمدش هماره به زخم بدن؟ علي!

غير از تو كي به خاطر اسلام و مسلمين

هر لحظه ديده رنج و بلا و محن؟ علي!

از كفش وصله دار تو معلوم مي شود

كاه است پيش چشم تو دُرّ عدن علي!

ديدند از دهان تو در موج فتنه ها

لبخند دوستانه به دشمن زدن علي!

يك بندۀ مطيع تو سلمان اهل بيت

يك جان نثار توست اويس قرن علي!

ص: 308

توصيف توست انفسنا در كتاب حق

اي گفته مدح تو احد ذوالمنن علي!

تا از لبت تلاوت قرآن شود بلند

گردد رسول، بر دهنت بوسه زن علي!

گر بنگرد به پيرهن وصله دار تو

يوسف به مصر، پاره كند پيرهن، علي!

از جسم مرده، مرده ترش دانم آنكه را

روح ولايت تو ندارد به تن علي!

با مهر تو جحيم شود گلشن بهشت

بي مهر تو شراره دمد از چمن، علي!

بي اختيار، عاشق تو خلق عالم اند

مهرت شده به گردن دل ها رسن علي!

هرجا سفر كنيم و به هر سو وطن كنيم

پيش توايم در سفر و در وطن علي!

تو كيستي كه قاتل سنگين دل

تو هم دارد به مهرباني تو حسن ظن علي!

در اختيار او نه زبان است و نه قلم

«ميثم» چو در ثناي تو گويد سخن علي!

 

شماره 23

اي وليّ معبودم

سر به درگهت سودم

زائر بدي بودم

رفتم از سر كويت

يا علي خداحافظ يا علي خداحافظ

با دو چشم خونبارم

من فقط تو را دارم

رو به هر طرف آرم

ديده ام بود سويت

يا علي خداحافظ يا علي خداحافظ

لطف و رحمتت بايد

تا مرا بيارايد

هر كجا روم آيد

بر مشام جان بويت

يا علي خداحافظ يا علي خداحافظ

با گناه سنگينم

جلوه كن به بالينم

وقت مرگ خود چينم

لاله از گُل رويت

يا علي خداحافظ يا علي خداحافظ

ص: 309

با نگاه احسانت

كن نظر به مهمانت

اي نبي ثنا خوانت

اي خدا ثنا گويت

يا علي خداحافظ يا علي خداحافظ

دادي از كرم راهم

حاجت از تو مي خواهم

من گداي درگاهم

تو كرم بود خويت

يا علي خداحافظ يا علي خداحافظ

ناله خيزد از نايم

اين بود تمنّايم

تا دوباره باز آيم

در حريم نيكويت

يا علي خداحافظ يا علي خداحافظ

 

شماره 24

اي شهريار ملك قضا و قدر علي!

عبد خداي دادگر و دادگر علي!

دست خدا و چشم خدا! صورت خدا!

سر تا قدم تمامي پيغامبر، علي!

دري_اي ن_ور قط_ره اي از آب_روي تو

جوشد تمام رحمت حق از سبوي تو

وصف تو را به دفتر شعرم رقم زدم

اينجا نظام شاعري ام را به هم زدم

در هفت شهر معرفت الله گم شدم

گفتم هزاربار، نوشتم، قلم زدم

ديدم كه مدح ما دگر است و تو ديگري

اق_رار مي كنم ك_ه ت_و از مدح، برتري

وصف تو نايد از كسي الا خداي تو

بايد قلم به لوح نويسد ثناي تو

بايد جهان، غدير خم ديگري شود

احمد دوباره خطبه بخواند براي تو

از توست قدر و مجد و شكوه و جلال دين

از ت_وست ت_ا قي_ام قي_امت كم_ال دين

بي ابتداست ذات خدا، ابتدا تويي

از ابتدا حقيقت بي انتها تويي

مي زد اگر رسول خدا پرده را كنار

فرياد مي زدند خلايق: خدا تويي!

حق در كفت زمام دو عالم نهاده است

ص: 310

تنه_ا به تو خدايي خود را نداده است

دنيا هزار چهره بياراست ياعلي

با صد كرشمه وصل تو را خواست ياعلي

بي اعتنايي تو به او در تمام عمر

از كفش وصله دار تو پيداست ياعلي

ديدم همه حكومت دنيات در نظر

حت_ي ز آب بين_ي بز بود پست تر

آغوش كبرياست همه عمر، منزلت

يك لحظه جز خدا ندهي راه در دلت

در هر نفس هماره عروج تو تا خداست

اي نفس مطمئنه خلافت چه قابلت؟

خِلقت ز صب_ح روز ازل پ_اي بست توست

هرجا خدا خداست حكومت به دست توست

نام كَنَنده در خيبر شكست توست

خيبر نه! آسمان و زمين روي دست توست

در شرح رد شمس تو ديديم يا علي

خورشيد در مدار فلك پاي بست توست

تو در مكان و فوق مكاني چه خوانمت؟

ت_و اختي_اردار زم_اني چ__ه خوانمت؟

فرياد عدل تا صف محشر علي،

علي ست زيباترين كلام پيمبر علي،

علي ست چون فاطمه كه فاطمه

بوده است از نخست بايد شناخت جان برادر! علي،

علي ست آري عل_ي، عل_ي ز سوي حي سرمد است

چونان كه كعبه، كعبه محمد، محمد است

از بس بزرگ مردي و آقايي و كريم

هم صحبت خدايي و هم بازي يتيم

يك دسته با خدات گرفتند اشتباه

از بس شمرده اند مقام تو را عظيم

از بس كه جان فزاست علي جان! نداي تو

گفت_ه خ_دا سخن ب_ه نب_ي با صداي تو

سردار سرنهاده به كام خطر تويي

در جوف كعبه بت شكن بي تبر تويي

ص: 311

داري خزانه هاي خدا را در اختيار

با اين، همه امير فقير بشر تويي

با آن كه خود چراغ دل اهل بينشي

ت_ا حش_ر، ناشن_اس همه آفرينشي

ايمان، سواي مهر تو ايمان نمي شود

عرفان بدون وصف تو عرفان نمي شود

بالله قسم كه روح كتاب خدا تويي

قرآن بي ولاي تو قرآن نمي شود

قرآن شنيدن از لب اهل خطا خطاست

ق_رآن دشمن_ان عل_ي روي نيزه هاست

مهرت نماز را ثمري بي حساب

داد سوز تو سوز بر جگر آفتاب

داد از گريه تو سبز شد اندام نخل ها

خون جبين تو به شب قدر، آب داد

تا سبزه رويد از چمن و، ماه منجلي ست

خرماي نخل «ميثم» تو ذكر ياعلي ست

 

شماره 25

بند اول

تو حيدري كه خدا خوانده حيدرت مولا!

س_لام روح ب_ه جس_م مطه_رت مولا!

نوشت_ه ان_د: ي__دالله ف__وق اي_ديه__م

به دست و بازوي اسلام پ_رورت مولا!

سلام هفت، اب و چار، مام و هشت

بهشت به ي_ازده پسر و ب_ر دو دخت_رت مولا!

تويي ك_ه پيشت_ر از ابت_داي عالم،

بود خ_داي ع_زوجل م_دح گست_رت مولا!

جحيم، شعله اي از بغض دشمنان شماست

بهشت، عكس بلال است و قنبرت مولا!

ه_زار مرحب خيب_ر، ه_زار عم_رو دلير

به وحشت آم_ده از نام حي_درت مولا!

لواي فتح الهي ب_ه روي ش_انه توست

گواه، خندق و بدر است و خيبرت مولا!

بقاي ارض و سماوات حفظ در كنفت

تم_ام ملك اله_ي ست وسعت نجفت

بند دوم

تمام وح_ي، نم_ايانگ_ر ولاي_ت توست

ص: 312

تمام ن_ور، هم_ان پرت_و هدايت توست

تمام عالم هستي است مشتي از خروار

تمام آب يكي جرع_ه از عنايت توست

تو آن كتاب خدايي كه تا جهان برپاست

خطاب_ه و كلم_ات قص_ار آي_ت توست

هنوز هم سخنت ناشني_ده مانده

علي! اگرچه عالم هستي پر از روايت توست

چو آفتاب در آي_ات وحي معل_وم است

كه قص_ه هم_ه انبي_ا حك_ايت توست

چه ب_اك از عط_ش و از حرارت حشر

كه چشم شيعه در آن روز بر سقايت توست

خدا ب_ه خلق، كرم مي كند هماره

ولي وسيله كرمش دست با كف_ايت توست

به روي چشم زمين آسمان_ي اي مولا

زم__ام دار زمي__ن و زمان__ي اي مولا

بند سوم

تو گنج ه_اي خ_دا را ب_ه زير پ_ا داري

سر از كرم ب_ه تهي دست ه_ا فرود آري

شب و ستاره و مه، نخل و چاه مي گويند

كه شب گذشت علي جان! هنوز بيداري؟

گهي به تخت خلافت گهي كنار مريض

زم__ام دار وج_ودي ت__و ي_ا پرست_اري

ب_راي غ_ارت خلخ_ال ي_ك يه__وديه

ف_راز منب_ر پيغمب__ر اش_ك مي ب_اري

رعيّ_ت ت_و ب_ه ج_ان ت_و مي دهد آزار

به ج_رم آنك_ه تو يك مور را ني_ازاري

قي_ام ع_دل و م_روت ش_ود تم_اشايي

دمي ك_ه پاي ب_ه ب_ازار كوفه بگذاري

مق_ام و مرتبه ات را نه_اده اي به زمين

كه مشك آب زني را به دوش برداري

شرافت شرف و عدل از شرافت توست

چهار سال عدالت فقط خلافت توست

بند چهارم

تو روح پاك محمّد تو ج_ان قرآني

ص: 313

فرات_ر از ملك_ي در لب_اس انس_اني

ز ه_يبتت جگ_ر كوهس_ار م_ي لرزد

به پيش اشك يتيمي چو بيد لرزاني

هزار ك_وه طلا را نگي_ري اي مولا

كه پوست جوي از م_ور راه بستاني

كنار طفل يتيمي ب_ه خنده بنشيني

ورا به دامن پُرمه_ر خويش، بنشاني

لباس كهنه كن_ي اختيار بر تن خود

لباس ن_و به غلامان خ_ود بپوشاني

ميان جمع فقيران كسي نمي دانست

تو يك فقي_ر و ي_ا شهري_ار امكاني

هزار حيف كه قدر تو ناشناخته ماند

تو در تن بشريت غريب چون جاني

تو ناشناس جهاني جهان تو را نشناخت

چارده صده رفت و زمان تو را نشناخت

بند پنجم

رسول خواست ت_و تنه_ا برادرش باشي

ب_رادرش ن_ه ك_ه نفس مطهرش باشي

ه_زار حيف كه در په_ن دشت ظلمت ها

بشر نخواست ت_و مولا و رهبرش باشي

ل__واي فت__ح محمّ_د در اهت__زار آي__د

به غزوه اي كه تو س_ردار لشكرش باشي

سلام صب_ح قي_امت سلام اه_ل بهشت

به محشري كه تو ساقي كوث_رش باشي

شك_ست ره نب_رد ت_ا اب_د ب_ه اردوي_ش

محمّدي كه تو در جنگ، حيدرش باشي

سزد ملائك_ه تا صبح حش_ر سجده برند

به منب_ري ك_ه تو تنها سخنورش باشي

تمام اه_ل قي_امت ن_دا دهن_د علي

خوشا كسي كه تو امروز محشرش باشي

بهشت كوث_ر و رض_وان من تويي مولا!

صراط و محشر و ميزان من تويي مولا!

بند ششم

تو فات_ح اح_د و ب_در و خيب_ري مولا!

ت_و شي_ر داور و شي_ر پيمب__ري مولا!

ص: 314

هنوز كوه اح_د، شاهد شجاعت توست

هن_وز بال_د و گوي_د تو حي_دري مولا!

تو را مقايس_ه ب_ا هيچكس نشايد كرد

كه ديگ_ران دگرن_د و تو ديگري مولا!

تو ب_ا خراب_ه نشينان كوف_ه مي ج_وشي

خدا گواست تو از ع_رش، برتري مولا!

اگر چه فاطمه خود، حجت امامان است

تو خ_ود امام ب_ه زهراي اطهري مولا!

به جز رسول كه او هستِ تو، تو هستي او

ت_و از تم_امي پيغمب_ران س_ري م_ولا!

ده_د هم_اره شه_ادت چراغ بيت المال

فق_ط ت_و پادش_ه ع_دل گستري م_ولا!

درود ك_ل پي__ام آوران ب_ه رهب_ري ات

سلام دائم «ميثم» به مدح گستري ات

 

شماره 26

اي صلوات كبريا نثار جسم و جان تو

سجدۀ اهل آسمان به خاك آستان تو

س_لام دائ_م خ_دا ب_ه كل خاندان تو

پي_ر خ_رد فداي_ي فاطم_ه ج_وان تو

خداست با تو هم سخن رسول، هم زبان تو

 

تو كيستي؟ تو مرتضي

تو كيستي؟ تو حيدري

تو ف_وق اقتداره_ا

ت_و از كم_ال، برتري

تو نفس ختم انبيا

تو از پيمبران س_ري

تو تك سوار بدري و

تو قهرمان خيبري

با ن__ود ج__راحتت م__دافع پيمب__ري

دريد قلب يك سپه به تيغ خون فشان تو

شرف گرفته آبرو ز خاك پاي قنبرت

مقام زه_د عيسوي رسيده بر ابوذرت

خ__داي خوان_د ب_ا نب_ي ب__رادر و براب__رت

رسول، مدح خوان ت_و، خداست مدح گسترت

بهتر از اين چه مي شود كه فاطمه است همسرت

زهي مقام و قدر تو زهي جلال و شأن تو

تو شهريار عالم_ي خلق جهان گداي تو

ص: 315

چگونه بود يا علي نان و نمك غذاي تو؟

هنوز زهد مي برد سجده به خاك پاي تو

هنوز دل ب_رد ز ش_ب زمزم_ه دعاي تو

هنوز جوشد از سحر ذك_ر خدا خداي تو

هنوز هل اتا كند صحبت قرص نان تو

به پيش پ_اي فاطم_ه نبي قيام مي كند

هميشه مصطفي از او خود احترام مي كند

مقام بين كه فاطمه ت_و را سلام مي كند

جان عزيز خويش را وقف ام_ام مي كند

تمام عم_ر، احت_رام از ت_و م_دام مي كند

سلام تو به جان او سلام او به جان تو

كتاب وح_ي را فقط نقط_ه ي ب_ا تويي علي!

پشت رسول امجد و روي خدا تويي علي!

كعبه و حجر و زمزم و سعي و صفا تويي علي!

از دل خت_م انبي_ا عق_ده گش_ا تويي علي!

ام_ام م_ا ام_ام م_ا ام_ام م_ا ت_ويي علي!

اطاعت است از آن ما امامت است از آن تو

تو در تم_ام غزوه ه_ا حم__اسه آفري_ده اي

تو در پي رضاي حق ز عمرو سر بريده اي

تو هر چه ديده مصطفي به چشم خويش ديده اي

تو صوت جبرييل را به گوش خود شنيده اي

تو ن_از پ_ا برهنگ_ان خري_ده و كشي_ده اي

يتيم، چهره مي نهد به قلب مهربان تو

سپه_ر دور مي زن_د هم_اره ب_ر م_دار تو

تم_ام مل_ك كبري_ا محي_ط اختي__ار تو

خلافت است بر تو كم ز كفش وصله دار تو

اگر چه بنده اي ولي خدايي است كار تو

فرات_ر است از مك_ان حدود اختيار تو

زمانه سير مي كند هماره در زمان تو

ص: 316

منم كه هست مهر تو، مشي و مرام و ايده ام

به گوش جان صدات را ز شعر خود شنيده ام

نث_ار خ_اك مق_دم مب__اركت قصي_ده ام

كه در ثن_ا و م_دح ت_و معج_زه آفريده ام

دل از جهان بريده ام ناز غمت كشيده ام

مدح تو را سروده ام هميشه با زبان تو

كسي كه در ثن_اي او آم_ده «انّم_ا» تويي

كسي كه بوده از ازل حامي مصطفي تويي

كسي كه خوانده خويش را نقطه تحت با تويي

كسي كه ش_د ب__رادر خات__م انبي_ا تويي

كسي كه وصفش آمده سورۀ هل اتي تويي

بسته نزول هل اتي به بذل قرص نان تو

زخم تو ب_وده ب_ر بدن فزون ز حلقه زره

نديده دي_ده كسي فت_د به اب_رويت گره

مانده به هر ج_راحتت نقش هزار خاطره

گشت_ه ب_ه ذوالفق_ار ت_و كار نَبرد يكسره

اي شده جوشنت به تن نام بتول طاهره

اي ز خداي فاطمه درود بر روان تو

تو جل_وۀ جمال ح_ق ت_و آفت_اب عالمي

تو ب_ا تم_ام انبي__ا ت_و پيشت_ر ز آدم_ي

تو هم علي مرتضي تو هم رسول اكرمي

تو اول_ي ت_و آخ_ري تو آدمي تو خاتمي

تو در بهار و در خزان بهار نخل «ميثمي»

كه مدح مي كند تو را هماره با بيان تو

 

شماره 27

خوشا دردي كه خاك بوي جانان است

درمانش خوشا هجري كه ديدار رخ يار است

پاي_انش خوشا آن دل كه آني در به روي غير

نگشايد خوشا جاني كه جان خواجه ا سراست

جانانش خوشا جاني كه جان خواجه ا سراست

ص: 317

جانانش امي_رالمؤمنين، ج_ان رس_ول الله، رك_ن دي_ن كه آدم

از ازل دس_ت ت_وسل زد ب_ه دامانش ص__راط الله اعظ_م،

شه_ري_ار عال_م امك_ان كه باشد عالم امكان هم_ه

در تحت فرمانش علي با حق و حق با اوست

بشنو اين روايت را كه حق را ب_ا اميرالم_ؤمنين كردن_د مي_زانش

نشد يك وعده خود را سير از نان جوين سازد

امام_ي كز ازل مي ب_ود جن و انس، مهمانش

ن_ه تنه_ا «هل ات_ي» و «انم_ا» و آيه تطهير

كه صدها آيه در قرآن شده تفسير در شانش

چگونه وصف او گويم؟ چگونه مدح او خوانم؟

كه م_داحش خ_دا و دفتر مدح است قرآنش

لبش در روز! خندان و دل شب كس نمي دانست

كه گل مي گشت از اشك سحر خاك و بيابانش

گهي در رزم مي لرزيد كوه از برق شمشيرش

گ_ه از اش_ك يتيم_ي ت_ن بسان بيد لرزانش

به ي_ك لحظ_ه تماش_اي ب_لال او نم_ي ارزد

بهشت و كل حورالعين و قصر و باغ و بستانش

ز قل_ب شعله ه_اي ن__ار روي_د لال_ه ج_نت

اگر افتد به دوزخ روز محشر چشم سلمانش

اگر افتد به دوزخ روز محشر چشم سلمانش

چو با چشم خيالي روي او در خواب بيند كس

توجه نيست ديگر بر بهشت و حور و غلمانش

شگفتا! گشته ام در بين انسان و خ_دا

حيران كه نه جرأت بود خوانم خدايش يا كه انسانش

اگر خوان_م خداون_دش همان_ا گشت_ه ام كافر

وگر انسان بخوانم فوق انسان است عنوانش

علي خود كل اسلام است از ق_ول رسول الله

ص: 318

تم__ام انبي__ا ب_ودن__د از اول مسلم___انش

دل شب مخفي از مردم سخن با چاه مي گويد

امامي ك_ه ب_ود ملك خدا مي_دان جولانش

چه بايد گفت در شأن امامي كز جلال و قدر

كند شخصيتي مانند زهرا ج_ان به قرب_انش

به قاتل شير و بر دشمن دهد شمشير

از رأفت زهي الله اكب_ر از عط_ا و لطف و احس_انش

اگرچ_ه قافي_ه تك_رار گ_ردد، خصم مولا را

مسلم_ان نيستم بالله اگ_ر خوانم مسلمانش

اگر رضوان نشيند در كنار سفره اش

يك شب نگي_رد مه_ر و م_ه را در بهاي قرص نانش

به حقِ حق خدا آن مؤمني را دوست مي دارد

كه با مه_ر علي در نام_ه باشد مهر ايمانش

مح_ب او عج_ب نب_ود ك_ه مانن_د خليل الله

تم_ام ن_ار ب_ا ي_ك ياعل_ي گردد گلستانش

ش_ود پامال همچون مور زي_ر سم اسب او

هزاران عمرو و مرحب گو كه بشتابد به ميدانش

سلام الله ب_ر ع_زمش تعالي الله بر رزمش

كه آمد لافت_ي الاّ عل_ي از ح_ي سبحانش

شود همبازي طفل يتيم_ي ب_ا چنان رفعت

بخندد تا كند در گريه و غم شاد و خندانش

ندارد شيعه بي روي علي يك لحظه آرامش

هزاران سال گردانند اگ_ر در باغ رض_وانش

مب_ادا ت_ا ك_ه ن_انش را بيالاين_د ب_ا روغن

زند خ_ود مه_ر ب_ا دست يداللهي به انبانش

سليم_ان را سليماني نشاي_د ب_ر هم_ه عالم

مگ_ر م_ولا اميرالم_ؤمنين گ_ردد سليمانش

هر آن كو در كنار كعب_ه ب_ا بغضي نماز آرد

سزد همچون خطاك_اران عالم سنگ بارانش

ص: 319

من از بع_د نب_ي م_ولاي خود دانم

امامي را كه جبريل است طفل دانش آم_وز دبستانش

خدا مدحش كند ليك از كرامت مي كند احسان

كه «ميثم» با همه آلودگي گردد ثناخوانش

 

شماره 28

به آن خداي كه بخشد به انس و جان، جان را

به آن نبي كه فروغش گرفت امكان را

اگر سعادت دنيا و آخرت خواهيد

ز اهل بيت بگيريد حكم قرآن را

كه اهلبيت، خدا را مظاهر حلمند

كه اهلبيت همان راسخون في العلمند

قسم به جان محمد كه سيّد دو سراست

قسم به سوره كوثر كه سوره زهراست

كه شيعه راست دو ميلاد از كرامت حق

يكي به قلب غدير و يكي به غار حراست

غدير و غار حرا رمز وحدت شيعه است

خدا گواست كه اين دو، دو بعثت شيعه است

غدير چشمه جوشان فيض لم يزلي ست

غدير مثل حرا يك حقيقت ازلي ست

غدير مكتب اسلام ناب اهل ولاست

غدير كعبه ميلاد پيروان علي است

نبوّت نبوي در غدير كامل شد

تمام نعمت حق در غدير نازل شد

به آن خدا كه جهان وجود را آراست

به جان امّ ابيها كه حضرت زهراست

تمام هستي شيعه كه متصل به همند

غدير و غار حرا و حسين و عاشوراست

به اين چهار و به ارواح چارده معصوم عليهماالسلام

كه خط ما ز حرا و غدير شد معلوم

خدا و احمد و قرآن و عترتند گواه

كه بي ولاي علي هر عبادتي است تباه

ص: 320

به قلب شيعه نوشتند از ازل ميثم

محمد است رسول و علي ولي الله

به حق كه نعمت حق شد تمام بر شيعه

علي است اول و آخر امام بر شيعه

شماره 29

كيست علي؟ حجّ_ت پروردگار

كيست علي؟ قاسم جنات و نار

كيست علي؟ شير خروشان روز

كيست علي؟ عاب_د شب زنده دار

دست خ__دا ي__ار پي___ام آوران

ج_ان نب_ي وج__ه خ_داون_دگار

با نگ_هش خ_ار ش_ود ب_اغ گل

وز غضبش نوش شود نيش مار

برزگ_ر و ب__ازوي خيب_رشك_ن

بيل به دوش و به كفش ذوالفقار

روز ز شمشيرش جاري است خون

شب همه از خ_وف خدا اشكبار

گه به صف جنگ، مقاوم چو كوه

گه به روي خاك زمين بي قرار

بر كف پايش رخ هفت آسمان

ب_ر س_ر دست_ش قل_م اختي_ار

دوست به زير علمش سربلند

خصم ز جود و كرمش شرمسار

دوستش ار پاي به دوزخ نهد

لال_ۀ لبخن__د بروي_د ز ن_ار

نام عدويش چو به جنت برند

از جگ_ر لال_ه ب_رآي_د ش_رار

عنايت و كرامتش ب_ي حدود

فضائل و من_اقبش ب_ي شمار

جان دو عال_م به فداي تنش

هستي هستي به قدومش نثار

يا علي اي ارض و سما را امام

يا علي اي چرخ و فلك را مدار

اي ب_ه وجود تو خدا و رسول

افتخ__ر ي_فتخ__ر افتخ___ار

خاك تو بخشي_ده به ما آبرو

مهر تو داده است به ما اعتبار

مهر تو و خشم تو خلد و جحيم

موي تو و روي تو ليل و نهار

ص: 321

نور ز رخسار ت_و ياب_د ظه_ور

غيب ز حسن ت_و ش_ود آشكار

با گ_ل روي ت_و گري_زد خزان

وز نفس پ_اك ت_و جوشد بهار

دوزخ بر خصم تو گرديده خلق

ورنه بش_ر را به جهنم چه كار

خصم تو را اجر صلات و صيام

آت_ش دوزخ ش_ود و دود خ_ار

روز جزا نيست عجب گر شود

شيط_ان ب_ر عف_و ت_و اميدوار

حق تو بردن_د ول_ي حق تويي

اي همه حق اي به تو حق پايدار

مث_ل ت_و م_ولا پ_در ده شهيد

ي__اد ن___دارد پ__در روزگ__ار

م_اه چ_راغ ش_ب تنه_اي_ي ات

مهر به صحن تو بود رهگ_ذار

جاي نبي خفتي و جانت به كف

تا ك_ه كن_ي در ره جان_ان نثار

كاش كه مي شد به تولاي تو

هر نفس_ي مي_رم هفت_اد بار

روز جزا شيعه به هم_راه تو

جانب فردوس شود رهسپار

وز نفس دشمن تو روز حشر

مي دمد از قلب سقر_ انفجار

روز قي_امت ب_ه ت_ولاي تو

آتش دوزخ كن_د از م_ا فرار

نام تو در موج خطرهاي حشر

دور محب_ان تو گردد حصار

مردن با توست به از زندگي

زندگ_ي بي ت_و ب_ود احتضار

با تو برآيد ز تن_م مرغ روح

با ت_و سرازير ش_وم در مزار

ميثم اگر روي تو بيند به مرگ

دار بر او خوش تر از آغوش يار

يا كه بگو ديده به پايت نهم

يا تو قدم بر سر چشمم گذار

 

شماره 30

تا در اوصاف اميرالمؤمنين آيد به كار

نه قلم را اقتدار و نه زبان را اختيار

ص: 322

مظهر حق شير حق مرآت حق ميزان حق

كشور حق را مدير و لشگر حق را مدار

گو كه بنويسند جّن و انس وصفش را مدام

نيست ممكن وصف مولا را يكي از صد هزار

قصّه جانبازي آن جان شيرين رسول

جان شيرين مي دهد بر تن برادر گوش دار

كافران دادند با هم دست از هر طايفه

بهر قتل خواجۀ لولاك در يك شام تار

گفت پيغمبر به شير حق امير المؤمنين

كي نبي شيرين اي وليّ كردگار

كافران بر قتل من با يكديگر بستند عهد بايد

امشب جاي من در بسترم گيري قرار

گفت حيدر اي دو صد جان علي قربان تو

اين تو، اين جان علي، اين تيغ خصم نابكار

جان پاك تو سلامت جان من بادا فدات

گو ببارد تيغ و تيرم از يمين و از يسار

خفت آن شب مرتضي در بستر ختم رسل

گشت پيغمبر دل شب در بيابان رهسپار

ناگهان بوبكر آمد بر سر راه نبي

در درون آن شب تاريك دور از انتظار

چشم پيغمبر چو بروي در سر راه افتاد

برد همره تا نگردد راز پنهان آشكار

نفس خود را جاي خود در بستر خود جاي داد

خصم خود را ناگزير آورد سوي كوهسار

آنكه جاي مصطفي خوابيد باشد جانشين

و آنكه يار غار او شد، به كه بنشيند به غار

با نبي در غار بودن كي كرامت مي شود

جان به راه يار دادن عزّت است و افتخار

ص: 323

اين تعصّب نيست انصاف است لختي گوش كن

فرق بسيار است بين يار غار و يار يار

او به لا تحزن ز فعل خويشتن گرديد منع

اين به مرضات اللّهش گويد ثنا پروردگار

او ز بيم جان فراري بود از ميدان جنگ

اين به دور مصطفي گرديد روز كارزار

او اقيلوني سرود اين بر سلوني لب گشود

او سراپا عجز بود اين پاي تا سر اقتدار

او ز خيبر شد فراري اين در از خيبر گرفت

فرق دارد فرق، مرد جنگ با مرد فرار

هر نفس در بستر ختم رسل بهر علي

بود بيش از طاعت كونين اجرش در شمار

ذات حق آن شب به جبراييل و ميكاييل گفت

كسي كند جان از شما در راه يكديگر نثار؟

هر دو ماندند از جواب و سر به زير انداختند

هر دو ساكت هر دو گرديدند از حقّ شرمسار

پس خطاب آمد كه بگشاييد چشمي بر زمين

بذل جان شير حق بينيد در اين شام تار

خفته بهر بذل جان در بستر ختم رسل

گشته محو اين همه ايثار چشم روزگار

اي وجودت شمع جمع آفرينش يا علي

وي خزان زندگي را نام دلجويت بهار

با سر انگشت تو مهر و مه كند در چرخ سير

بر تماشاي تو مي گردند اين ليل و نهار

گو برد حقّ تو را صد تن به جاي آن سه تن

آنچه ز آن تو است، آن تو است اي جان را قرار

چه شوي مسند نشين و چه شوي خانه نشين

ص: 324

تو اماميّ و امامت از تو دارد اعتبار

بانگ جبريل از اُحد آيد به گوش جان كه گفت

لافتي الاّ علي لا سيف الاّ ذوالفقار

لب نمي بندد ز اوصاف تو «ميثم» يا علي

گرفتند در زير تيغ و گر رود بر اوج دار

 

شماره 31

من دل به دو چشم يار دارم

با ساغر و مي چه كار دارم

هم بار فراق را كشيدم

هم ديده ي اشكبار دارم

كارم به فراق بي قراريست

با يار چنين قرار دارم

هر فصل خزان كه آيد از راه

با ياد رخش بهار دارم

بگذار كه زار زار گريم

من گريۀ انتظار دارم

گر پاي نهم به چشم خورشيد

بي روي تو شام تار دارم

اي واي به درد بي دوايم

من درد فراق يار دارم

هر غصّه و درد را حسابي است

من غصّۀ بي شمار دارم

از حسن ثواب دست خالي

وز كوه گناه بار دارم

هر كس زده چنگ خود به تاري

من دامن هشت و چار دارم

از تيغ حوادث چه باك است

من صاحب ذوالفقار دارم

از آتش عشق او هماره

در سينۀ خود شرار دارم

خاك كف پاي اهلبيتم

اينجاست كه اعتبار دارم

من «ميثم» خاندان وحيم

تا حشر همين شعار دارم

 

شماره 32

نه لوح و نه قلم بود نه ارض و نه سما بود

خدا بود و علي (ع) بود علي (ع) بود و خدا بود

ص: 325

نه حرف از من و ما بود نه ذكر تو و من بود

علي (ع) بود علي (ع) بود كه پيش از من و ما بود

علي بود (ع) و قدم بود علي (ع) بود و عدم بود

علي (ع) بود و ولايت علي (ع) بود و ولا بود

نه چرخ و نه فلك بود نو حور و نه ملك بود

علي (ع) حمد به لب داشت علي (ع) گرم ثنا بود

نه جبريل امين بود نه گردون نه زمين بود

نه اين چار عناصر نه اين هفت بنا بود

علي (ع) سر نهان بود علي نور عيان بود

علي (ع) پرده نشين بود علي (ع) چهره گشا بود

علي (ع) پير سرافيل علي (ع) مرشد جبريل

از او عقده گشا بود و بر اين راهنما بود

علي (ع) اول و آخر علي (ع) باطن و ظاهر

علي (ع) روح و روان بود علي (ع)نور و ضيا بود

علي (ع) روح ولايت علي (ع) نور هدايت

علي (ع) بحر عنايت علي (ع) كان عطا بود

علي (ع) مقصد عالم علي (ع) منجي آدم

علي (ع) راهبر نوح بطوفان بلا بود

علي (ع) همدم عيسي بهنگام دميدن

علي (ع) ياور موسي به عجاز عصا بود

علي (ع) بدر زمانها علي (ع) صدر مكانها

علي (ع) در همه دم بود و علي (ع) در همه جا بود

علي (ع) در شب بعثت زتوفيق و زفعت

هم آغوش محمّد (ص) به دامان حرا بود

ص: 326

علي (ع) همنفس ختم رسل در شب معراج

علي (ع) باب يتيمان زره مهر و وفا بود

علي (ع) كوثر و ياسين علي (ع) يوسف و طاها

علي (ع) قدر و علي (ع) بدر و علي (ع) شمس ضحا بود

علي (ع) نيت و لبيك علي (ع) كعبه و ميقات

علي (ع) سجده علي (ع) حمد و علي (ع) ذكر و دعا بود

علي (ع) نور جلي بود به هر عصر علي (ع) بود

بهر فصل ولي بود بهر درد شفا بود

علي (ع) آيه تطهير و علي (ع) پايه تكبير

علي (ع) سبع مثاني و علي (ع) نقطه با بود

علي (ع) زمزمه با دوست به هر شام و سحر داشت

علي (ع) يار همه خلق بهر صبح و مسا بود

علي (ع) صاحب اسلام به هر صبح و به هر شام

گل مجلس ايتام و چراغ فقرا بود

علي (ع) عبد خدا بود و خداوند خلايق

نه از خالق دادار نه از خلق جدا بود

علي (ع) اي كه گلم را به مهر تو سرشتند

علي (ع) اي كه به نايم زشور تو نوا بود

بزخم همه جانها تولاّي تو مرهم

بدرد همه دلها پيام تو دوا بود

نگويم تو خدائي ولي فاش بگويم

كه حاجات همه خلق بدست تو روا بود

نگويم تو خدائي ولي در كف حُكمت

زمين بود و زمان بود قدر بود و قضا بود

در آن جا كه محمّد (ص) به دشمن شده فاتح

ص: 327

به يك دست تو شمشير به يك دست لوا بود

تو را فضل و كرامت تو را علم و امامت

تو را حكم و زعامت تو را صبر و رضا بود

همين فخر به (ميثم) بود بس كه به عالم

ثنا خوان تو هر دم به آواي رسا بود

 

شماره 33

آنكه را بهر ولا ما انتخابش مي كنيم

اول از جام بلا مست و خرابش مي كنيم

جان اگر جان گشت با برقي به نارش مي كنيم

دل اگر دل بود با يك شعله آبش مي كنيم

قطره، دريايي چو شد دريا خطابش مي كنند

هر كه با ما بود از خود حسابش مي كنيم

بنده هر جا ميگريزد ما بدنبالش رويم

بار ديگر خوانده عبد خود خطابش مي كنيم

گر گنه كاري بيايد بر در غفران ما

هيچ كس جز ما ندارد كي جوابش مي كنيم

بندۀ مومن بكانون بلا همچون گليست

ما بنار خويش جوشانده گلابش مي كنيم

آنكه رو با اشگ خجلت مي نهد در كوي ما

گر گناه آرد مبدل بر ثوابش مي كنيم

هر كه شد مشتاق ما تا سر كسد از جيب ما

گام اول خاك پاي بوترابش مي كنيم

با تولاي اميرالمؤمنين در كوي ما

«ميثم» ار سنگي بياري، دُرّ نابش مي كنيم

 

شماره 34

فروزندۀ بزم جان ها علي (ع)

امير و بزرگ جهان ها علي (ع)

به بي انتها ملك پروردگار

امام تمام زمان ها علي (ع)

زداغ محبت بدل هاي پاك

ص: 328

زده نقش و دارد نشان ها علي (ع)

به هر جا كه جمعند مردان حق

در آن جاست ورد زبان ها علي (ع)

به افلاك، افلاكيان را همه بود

نَقل و نُقل بيان ها علي (ع)

همه آفرينش پر از نام اوست

زمين ها علي آسمان ها علي (ع)

فروزندۀ دين به عماق كفر

بهار آفرين در خزان ها علي (ع)

از آن است چرخ و فلك را نظام

كه بنوشته بر كهكشان ها علي (ع)

به بستان نظم و به گلزار نثر

بود حاصل باغبان ها علي (ع)

به ميدان مردي و مردانگي

بود نعره قهرمان ها علي (ع)

در آن جا كه نتوان برد وهم راه

توان داده بر ناتوان ها علي (ع)

خدا راست دست و ندارم عجب

كه بخشد به تن ها روان ها علي (ع)

چه گويم به وصفش كه بالاتر است

مقامش زوصف و گمان ها علي (ع)

خدا را محاط است امام محيط

بود در زمان و مكان ها علي (ع)

جهان را چه گنجايش جود اوست

كه بخشد بجودي جهان ها علي (ع)

به بزمي كه تنها چراغش دل است

بود نكتۀ نكته دان ها علي (ع)

به باغي كه جان چار ديوار اوست

بود حاصل باغبان ها علي (ع)

دل من چه لايق كه بسپارمش

كه دل برده از دل ستان ها علي (ع)

همه داستانهاي قرآن بخوان

بود روح اين داستان ها علي (ع)

ص: 329

كسي را كه خالق بود مدح گو

چه گويند مخلوق در وصف او

علي (ع) اي كه نشناختت جز خدا

علي (ع) اي تو را جان هستي فدا

علي (ع) اي به شهر قدم آفتاب

علي (ع) اي به ملك عدم رهنما

علي (ع) اي به پايت جبين وجود

علي (ع) اي به دستت خدا را لِوا

علي (ع) اي كرم كرده بر خصم

خويش علي (ع) اي ستم ديده از آشنا

علي (ع) اي وجودت همه عدل محض

علي (ع) اي جمالت همه حق نما

ندانم كه هستي كه هستي بگو

كه هستي كه نشناخت هستي تو را؟

كه هستي كه دشمن اميدش بتواست؟

كه سهتي كه كردي به قاتل عطا؟

تو كي آمدي در كجا زيستي؟

تو كي بوده اي بوده اي در كجا؟

كجا جبرئيل از تو آموخت درس؟

كجا با تو ميكال شد آشنا؟

كه بودي تو اي ابتداي نهان؟

كه هستي تواي مرد بي انتها؟

كه هستي تو اي اوليا را پدر؟

كه هستي تو اي رهبر انبياء؟

كه هستي تو اي دل به عشقت اسير؟

كه هستي تو اي جان به شوقت رها؟

كه هستي تو اي راز پنهان حق؟

كه هستي تو اي جلوۀ كبريا؟

كه هستي تو اي داور كائنات؟

كه هستي تو اي ياور مصطفي؟

كه هستي تو اي جامه هاي سخن

به قّدِ رسايت همه نارسا؟

خدا خوانمت يا بشر گويمت؟

چه گويم كه نارفته باشم خطا؟

ص: 330

بزانو در آمد زبان و قلم

بگو كيستم تا بخوانم تو را

بگو كيستي اي سپهر كرم

بگو كيستي اي محيط سخا

تو هستي علي (ع) آن كه نشناختتت

كسي جز خدا و رسول خدا

تو هستي علي (ع) آن كه حق ساخته

به انگشترت آيه انمّا

مرا گشته مدح تو آواي دل

نخوانم اگر مدحتت، واي دل

تو از هر نبّي و وصي برتري

تو در جسم خود جان پيغمبري (ص)

تو با سرور انبياء همدمي

تو بر مادر اوليا همسري

توحيد را ظاهري و باطني

تو اسلام را اول و آخري

تو اسرار دادار را مخزني

تو بر شهر علم محمّد (ص) دري

تو بر زخم جان خوش ترين مرهمي

تو در ملك دل برترين رهبري

تو در موج بحر بلا ساحلي

تو بر كشتي آرزو لنگري

تو بر ساكنان فلك حاكمي

تو بر بي كسان زمين ياوري

تو مولود پاكيزۀ كعبه اي

تو مقتول، در خانۀ داوري

تو پيش از نزول كتاب خدا

كتاب خدا را همه از بري

تو نيران و فردوس را قاسمي

تو روز جزا ساقي كوثري

تو بعد از خدا و روسل خدا

زهر بهتر و برتري برتري

همه عبد فرمان، تو فرمانده اي

همه ديگرانند و تو ديگري

همه سايه اند و توئي آفتاب

همه ذره تو مهر جان پروري

تو سلمان و مقداد پروده اي

تو مولاي عماري و بوذري

در آنجا كه جز دل ندارد رهي

ص: 331

تو در موج دل ها بهين دلبري

در آنجا كه خلوتگه كبرياست

تو با جلوه، حسن، روشنگري

بباغي كه جان چار ديوار اوست

تو بر شاخۀ آرزوها بري

به سوزي كه از سينه خيزد به عرش

تو هم آب هستي و هم آذري

به روز از دم تيغ با حَمله اي

شكافندۀ قلب صد لشگري

به شب در خم كوچه هاي خموش

بخلق تهي دست نان آوري

به هر سو كه رو كردم اي ماه من

جمال تو شد مشعل راه من

علي (ع) اي زمخلوق و خالق مدام

به شخص شخيصت درود و سلام

علي (ع) اي به كويت خلايق مقيم

علي (ع) اي به قُرب خدايت مقام

علي (ع) اي كلامت روان كليم

علي (ع) اي كليمت فداي كلام

علي (ع) اي همه اوليا را امير

علي (ع) اي همه اتقياء را امام

علي (ع) اي گداي درت مرد و زن

علي (ع) اي فقير درت خاص و عام

علي (ع) اي نبي را در شهر علم

علي (ع) اي خدا را فروغ مدام

علي (ع) اي كه گاه نزول بلا

رسول خدا از تو ميبرد نام

ثناي تو كار فلك روز و شب

مديح تو شغل ملك صبح و شام

زفيض تو ارض و سما را حيات

به يمن تو چرخ و فلك را نظام

به دام تو دلها سراسر اسير

به جام تو جان ها همه تشنه كام

به مهر تو بايد ركوع و سجود

به حّب تو زيبد قعود و قيام

ص: 332

صفا از تو آورد سعي و صفا

شرف از تو بگرفت بيت الحرام

خدا گفته وصف تو با افتخار

نبي برده نام تو با احترام

سرور دو گيتي بلاي دو كون

براي محبت حلال و حرام

سروديم و خوانديم و گفتيم ليك

نكرديم سطري زوصفت تمام

به هر وسي هستي نموديم روي

به هر جاي عالم نهاديم گام

جمال تو ديديم در هر نظر

حضور تو بوديم در هر مقام

صفاي تو مي داد بر دل فروغ

شميم تو مي گشت عطر مشام

به پروردگار تواناي پاك

به ارواح پيغمبران كرام

به فرقان احمد، به ايمان تو

به زهراي اطهر عليها سلام

به جسم حسين و به جان حسن

به كلثوم و زينب به آن نه امام

به فرياد رزمندگان احد

كه با خونشان حق بود مستدام

كه بي مهر تو طاعت و بندگي

بود روز محشر سرافكندگي

علي (ع) اي به پاي تو سر داشتن

مرا بهتر از جان به برداشتن

علي (ع) اي كه خاك درت را سزد

زعطر جنان دوست تر داشتن

علي (ع) اي كه بايد به تيغ غمت

سر و دست و جان را سپر داشتن

علي (ع) اي كه بر قنبرت كوچك است

بزرگي به جن و بشر داشتن

علي (ع) اي كه نتوان همه كائنات

به وصف تو سطري زبر داشتن

علي (ع) اي كه بوده است فخر رسل

به وصف تو در لب گهر داشتن

مرا كوه آتش گرفتن به بر

ص: 333

مرا سيل خون در بصر داشتن

مرا تيغ دشمن به سر داشتن

شب تيره از برق آه درون

به محفل چراغ سحر داشتن

به دست خسان چشم و دل دوختن

زاشك و زخون سيم و زر داشتن

فتادن به درياي جوشان تير

تلاطم به قعر سقر داشتن

در آغاز بي مادري اشك سرخ

به رخ در عزاي پدر داشتن

به دريا، دم جان سپردن زدور

به حسرت به كشتي نظر داشتن

به دام ستمگر همانند صبر

زتير بلا بال و پر داشتن

شب تيره بي رهنما پاي لنگ

دوان سير كوه و كمر داشتن

به آتش چو آهن همي سوختن

به گردن چو هيزم تبر داشتن

همه كوه ها را كشيدن به دوش

همه تيغ ها بر جگر داشتن

همه لحظه ها تن زآتش افروختن

همه عمر بر جان شرر داشتن

از آن به كه يك لحظه دست ولا

زدامان مهر تو بر داشتن

من و دل بريدن زمهر علي (ع)

من و ديده سوي دگر داشتن

طرفدار حق را نشايد به دل

سخن هاي باطل اثر داشتن

به كوري دشمن علي (ع) دوستم

بود مهر او در رگ و پوستم

 

شماره 35

زخورشيد گردون فراتر منم من

كه خاك كف پاي حيدر منم من

سزد گر ملك لب گشايد به مدحم

كه مداح مولاي قنبر منم من

علي (ع) آن كه گر پرسي از وي كه هستي

بگويد كه ساقي كوثر منم من

ص: 334

نگهبان دين دست حق روح قرآن

رسول خدا را برادر منم من

مسيحا شود زنده با يك نگاهم

كه جان عزيز پيمبر (ص) منم من

به درياي طوفاني دهر كشتي

به كشتي توحيد لنگر منم من

به پيغمبران رهنما در بلاها

به ختم رسل يار و ياور منم من

چه بالاتر از اين چه نيكوتر از اين

كه همتاي زهراي (س) اطهر منم من

علي (ع) جان احمد علي (ع) كفو زهرا

علي (ع) باب شبّير و شبّر منم من

علي (ع) نوح ايمان علي (ع) روح قرآن

علي (ع) صاحب سِرّ داور منم من

علي (ع) قطب عالم علي (ع) محور حق

علي (ع) پير جبريل پرور منم من

علي (ع) شير و شمشير و دست الهي

علي (ع) فاتح بدر و خيبر منم من

علي (ع) حجت و هادي و پيرو مرشد

علي (ع) مير و سالار و سرور منم من

كجا مي گريزند از دامن من

بياييد مولا و رهبر منم من

امامي كه از خشم دوزخ رهاند شما را

به فرداي محشر منم من

اميري كه در جنگ هاي پياپي

نبي گفت مدحش مكرر منم من

چراغي كه شب هاي تاريك سوزد

به ويرانه هاي محقر منم من

دليري كه از ناله دردمندي بلرزد

وجودش سراسر منم من

كريمي كه در جنگ

شمشير خود را ببخشد به خصم ستمگر منم من

عزيزي كه در تلخكامي

نبي را بود جان شيرين به پيكر منم من

ص: 335

به صحرا بگوئيد من ابر و بادم

به دريا بگوئيد گوهر منم من

به گيتي بگوئيد من رهنمايم

به گردون بگوئيد محور منم من

به آخر بگوئيد اول علي (ع) بود

به اول بگوئيد آخر منم من

به مظلوم گوئيد من يار مظلوم

به ظالم بگوئيد حيدر منم من

وليِّ خداوند، مولود كعبه

كه بخشيدبر كعبه زيور منم من

مطاف حرم روح حج ركن اركان

صفاي صفا روح مشعر منم من

به من مي سزد اقتدار خدايي

كه عبد خداوند مظهر منم من

رفيق شفيق فقيران كوفه

ولي الله دادگستر منم من

امامي كه ايتام ويران نشين را

بگيردچو فرزند در بر منم من

شهيدي كه گرديده گلگون زخونش

مصلي و محراب و منبر منم من

كشاورز صحرا، چراغ خرابه

امير و خداوند كشور منم من

زمضمون شيرين در اين باغ (ميثم)

به نخل تو آنكو دهد بر منم من

 

شماره 36

فرمانرواي دو عالم ساقي كوثر علي جان

روي خدا پشت احمد جان پيمبر علي جان

هم اول الاولين را شخص تو مخلوق اول

هم آخر الاخرين را موجود آخر علي جان

اي گفته با امر حق كُن خالق ولي در تعيُّين

ذات خدا صادر كل شخص تو مصدر علي جان

خلقت به دست خدا شد لكن تو دست خدائي

اي چشم و گوش الهي اي دست داور علي جان

ممدوح حق در غديري ختم رسل را وزيري

از صبح خلقت اميري تا شام محشر علي جان

ص: 336

اين نيست مدحت كه گويم سردار بدر و حنيني

قدر تو ظاهر نگردد با فتح خيبر علي جان

خورشيد، با پنجۀ تو از راه خود باز گردد

دست خدا را چه باشد يك كندن در علي جان

گر صف ببندند روزي عالم به يك سو

تو يك سو تنها تو حقي و عالم باطل سراسر علي جان

خشم تو كُّلِ جهنّم، مهرت تمام بهشت است

بغض تو زقّوم دوزخ حبّ تو كوثر علي جان

فرمود با تو محمّد گر حّد وصف تو گويم

درباره ات خلق عالم گردند كافر علي جان

اي ذات تو حق مطلق حق با تو، تو نيز با حق

وي قيام قيامت حق را تو محور علي جان

تنها توئي ساحل من مهرت درون دل من

آميخته با گل من چون شير و شكر علي جان

ترسم به اوج جلالت گر دست يابند روزي

يكباره گردند كافر سلمان و بوذر علي جان

زهرا تو و توبتولي نفس نفيس رسولي

نبود عجب گر محمّد (ص) خواندت برادر علي جان

غير تو كي بت شكسته با دست قدرت به كعبه

جز تو كه بنهاده پا بر دوش پيمبر علي جان

اين ملك بي انتهايش اين زمرۀ انبيايش

در كل خلقت ندارد حق از تو بهتر علي جان

در عز و جاه و جلالت در وصف فضل و كمالت

اين بس كه شد كشتۀ تو زهراي اطهر علي جان

بي تو عبادت حرامم در قعر آتش مقامم باشد

قعود و قيامم چون نخل بي بر علي جان

ص: 337

در خلوت حّي سر مد آن جا كه درو هم نايد

با جام وحدت محمّد (ص) زد با تو ساغر علي جان

حق تا به حقّش برد پي گرد تو ره ميكند طي

تا با تو سازد به هر گام خود را برابر علي جان

هم قبلۀ قبله اي تو هم كعبۀ كعبه اي تو

هم آفتاب منائي هم ماه مشعر علي جان

قابل نگردد به وصفت لايق نباشد به مدحت

گيرم به پايت فشاند جبريل گوهر علي جان

عيسي بن مريم به گردون موسي بن عمران به سينا

بردند در آستانت حسرت به قنبر علي جان

وصفت به لب گوهر ما شورت به سر محشر ما

مهر تو در پيكر ما روح مطهر علي جان

اي آيت ذوالجلالي تنها تو مولي الموالي

از دورۀ خردسالي نام تو حيدر علي جان

جائي كه ذات تو باشد ممسوس در ذات ذوالمن

بوبكر و تو واي بر من الله اكبر علي جان

بعد از پيمبر خلافت حق تو كيبود

حتي گر انبياءبعد احمد بودند يكسر علي جان

آخر كجا پاي هشته بوزينه جاي

فرشته جان محمّد كجا و خصم ستمگر علي جان

اي بيت حق بارگاهت اي دل اسير نگاهت

تا چند دربارگاهت روحم زند پر علي جان

من جسم بي جان و جانم گشته مقيم حريمت

شايد نگاهش بداري همچون كبوتر علي جان

من كيستم (ميثم) تو مداح تو بادم

تو مشتاق دار غم تو اين جان و اين سر علي جان

ص: 338

عبدي در اين آستانم خاري از اين بوستانم

بشمار از دوستانم فرداي محشر علي جان

 

شماره 37

كيست وصيّ نبي

آنكه ولّي خداست

كيست وليّ خدا

او علي مرتضاست

كيست وصيّ نبي

بن عم و داماد او

علي كه ميلاد او

در حرم كبرياست

كيست وصيّ نبي

آنكه كنار نبي

نغمۀ وحيش به گوش

در دل غار حراست

كيست وصيّ نبي

لحم و دم مصطفي

علي كه مدّاح او

خواجۀ هر دو سراست

كيست وصيّ نبي

نفس نفيس رسول

باب حسين و حسن

شوهر خير النّساست

كيست وصيّ نبي

آنكه به ميدان جنگ

تيغش مرحب فكن،

دستش خيبر گشاست

كيست وصيّ نبي

آنكه به حفظ رسول

سينه سپر در آُحد

پيش هجوم بلاست

كيست وصيّ نبي

آنكه كتاب خدا

سوره به سوره همه

منقبتش را گواست

كيست وصيّ نبي

آنكه مقامش فزون

بعد رسول خدا از

همۀ انبياست

كيست وصيّ نبي

شير خدا پشت حق

آنكه به تيغ كجش

قامت دين گشت راست

علي كه در قول و فعل

دست و زبان حق است

علي كه لحم و دمش

لحم و دم مصطفاست

آنكه بجز وصف او

هر چه بگويي غلط

آنكه به جز مدح او

هر چه بخواني خطاست

كيست وصيّ نبي

آنكه به خُمّ غدير

به آيۀ بلّغش

خدا مديحت سراست

ص: 339

به امر جان آفرين

گفت رسول امين

الا الا مؤمنين

علي امام شماست

علي است فرقان و قدر

علي است ياسين و نور

علي بود حا و ميم

علي همان طا و هاست

علي ركوع و سجود

علي قيام و قعود

علي است تكبير و حمد

علي سلام و دعاست

علي ولّي قدير

علي بشير النّذير

علي علّي كبير

علي سراج الهداست

علي است آن جنگجو

كه در صف رزم او

بر لب روح القدس

زمزمه لافتي است

علي است جان جهان

علي است سرّ نهان

امامت او عيان

به آيه انّماست

علي صفاي صفا

علي دعاي دعا

علي حيات حيات

علي بقاي بقاست

علي است فصل الخطاب

علي است علم الكتاب

خطاب را ابتدا

كتاب را انتهاست

علي است بنيان حق

علي است عنوان حق

علي است ميزان حق

علي به حق رهنماست

خديو گردون خدم

امام ثابت قدم

كريم صاحب كرم

امير صاحب لواست

زمان اگر بود بود

علي امام زمان

جهان اگر هست باز

عليش فرمان رواست

اگر كند او كرم

نگين شاهي است كم

اگر كند او عطا

ثناي او هل اتاست

عشق علي مشتعل

در نفس اهل دل

ذكر علي متّصل

بر لب اهل دعاست

سرود مدحش به لب

فروغ حسنش به دل

برات مهرش به كف

لواي حمدش به پاست

جدا شده از خدا

ص: 340

جدا شده از كتاب

جدا شده از رسول

هر كه ز حيدر جداست

بدون مهر علي

هر آنچه طاعت، هدر

سواي حبّ علي

تمام ايمان هباست

بهشت بي او جحيم،

جحيم با او بهشت

قضا به امرش قدر،

قدر به حكمش قضاست

بهار مهر علي است

قهر اگر آتش است

اسير زهد علي است

نفس اگر اژدهاست

گفتارش دلستان

رفتارش دلنشين

رخسارش دلفروز

ديدارش دلرباست

اگر به فرض محال

بود خدا را شريك

مي گفتم با همه

علي شريك خداست

پناه بردم به هو،

چگونه عبدي است او

كه قامت بندگي

به محضر او دوتاست

كلام هر چه دُراست

به وصف او نادرست

سخن هر آنچه رسا

به مدح او نارساست

من و ولاي علي

سرم فداي علي

كه خاك پاي علي

به ديده ام توتياست

علي به جانم شكيب

علي به قلبم حبيب

علي به زخمم طبيب

علي به دردم دواست

سلام بر ديده اي

كه جز علي را نديد

درود بر آن دلي

كه جز علي را نخواست

سياه رويم ولي

دلم بود منجلي

به دوستي علي

مس وجودم طلاست

به يك رويم ولي

دلم بود منجلي

به دوستي علي

مس وجودم طلاست

به يك زبان چون توان

سرود مدح علي

وجود «ميثم» همه

زبان مدح و ثناست

 

شماره 38

ص: 341

الا تمامي تاريخ شرحِ غربت تو

نجف نه، بلكه جهانِ وجود تربت

تو نه خاك مسجد كوفه، كه چهرۀ اسلام

گرفته رنگ خدائي ز خون تربت تو

قسم به روح عدالت قسم به خون شهيد

كه بوده قتل تو از شدت عدالت تو

زمامدار دو عالم توئي ولي افسوس

كه كرد بر تو ستم روز و شب رعيّت تو

به گنج هاي جهانت احاطه بود ولي

نبود زره و اسب و تيغ، ثروت تو

تو آن بزرگ جوانمرد روزگار استي

كه دشمن آمده شرمنده از عنايت تو

چگونه در بر طفل يتيم لرزيدي

الا زمام دو گيتي به دست قدرت تو

عبادت همه پيغمبران اطاعت خلق

قبول حضرت حق نيست بي ولايت تو

نكوتر است ز طاعات جنّ و انس و ملك

به نامۀ عملم حرفي از محبّت تو

به لحظه هاي شب قدر مي خورم سوگند

كه شام قدر، شرف يافت از شرافت تو

اگر نگويم اين عين ناجوانمردي است

كه شد شهيد، جوانمردي از شهادت تو

نماز را به شب قدر آبرو بخشيد

شهادت تو به سجّادۀ عبادت تو

گشوده گشت ز پيشاني تو با شمشير

كتاب درد و غم و رنج بي نهايت تو

بسان آيۀ قرآن كه زير پا افتد

خدا گو است كه پا مال گشت حرمت تو

چه قرن ها كه بشر پشت سر نهاد و

هنوز زچاه كوفه بر آيد صداي غربت تو

به لحظه اي كه به مسجد شدي شهيد قسم

ص: 342

حرم حرم شده از لحظۀ ولادت تو

توئي وصّي و دم و لحم و نفس پيغمبر

به غير او كه دهد دست بر اخوّت تو

امير بودن و بر كفش خويش وصله زدن

نديده اند مگر از تو در حكومت تو

زبانزد همگان شد به شام و مصر و حجاز

قصيده اي كه عدو گفت در فضيلت تو

كه داده غير تو شمشير خود به دشمن خود

درود بر تو و بر اينهمه فتوّت تو

زمامدار صف محشري و نيست عجب

كه روز حشر به دشمن رسد شفاعت تو

به دادگاه قيامت از آن هراسانم

كه قاتل تو شود عفو از كرامت تو

زهي سعادت «ميثم» كه گشت از آغاز

نصيب ديده او گريۀ مصيبت تو

 

شماره 39

يا علي عبد شرمسار توام

هر كه ام زائر مزار توام

آنچه يك عمر آرزو كردم

در حريمت به دست آوردم

جنّت من ديار تو است علي

كعبۀ من مزار تو است علي

گر نهند آفتاب را به كفم

نيست مانند سايۀ نجفم

سالها دُّر ز ديدگان سفتم

همۀ عمر يا علي گفتم

سنگ بودم كه گوهرم كردند

زائر قبر حيدرم كردند

يا علي يا علي گنه كارم

روز محشر فقط تو را دارم

تو حيات من و ممات مني

حجّ من صوم من صلاةِ مني

جنّت من به خاك تربت تو است

اشك چشمم نثار غربت تو است

به تجلاّي تو درخشيدم

با ولاي تو شير نوشيدم

ص: 343

شير من كوثر ولاي تو بود

ذكر لالائيم ثناي تو بود

تا زبان را به حرف بگشادم

پدرم داد يا علي يادم

تا كه طفلي دو ساله گرديدم

تاب برخواستن به خود ديدم

شاد بابا ز نوش خندم كرد

يا علي گفت تا بلندم كرد

مدح اميرالمؤمنين عليه السلام

نخستين نقش عالم يا علي بود

تمام اسم اعظم يا علي بود

ملايك را پس از ذكر خداوند

ز هر ذكري مقدّم يا علي بود

چو جان در پيكر آدم دميدند

هماندم ذكر آدم يا علي بود

از آن شد بر خليل آتش گلستان

كه ذكر او دمادم يا علي بود

اگر آن بت شكن بر كف تبر داشت

همان نقش تبر هم يا علي بود

عصا در دست موسي يا علي گفت

دم عيسي ابن مريم يا علي گفت

از آن شد بطن ماهي جاي يونس

كه ذكرش در دل يم يا علي بود

به چاه و تخت شاهي ذكر يوسف

چه در شادي چه در غم يا علي بود

اگر موسي كليم الله گرديد

كلام او مسلّم يا علي بود

دعاي حاجيان بر گرد كعبه

صداي آب زمزم يا علي بود

به بام آسمان از صبح آغاز

فلك را نقش پرچم يا علي بود

چو هنگام ولادت گريه كردم

به صورت نقش اشكم يا علي بود

كجا مي سوخت شيطان گر ندايش

در اعماق جهنّم يا علي بود

نمي شد خلق دوزخ گر ز آغاز

ص: 344

نداي خلق عالم يا علي بود

ز بسم الله تفسيرش عيان است

كه قرآن مجسّم يا علي بود

از اوّل تا به آخر هر چه خوانديم

تمام نخل «ميثم» يا علي بود

 

شماره 40

آمدم بر درگهت با چشم گريان يا علي

تو كريم عالمي من بر تو مهمان يا علي

گر چه سر تا پا گناهم زائر قبر توام

روي لطف و مرحمت از من مگردان يا علي

بوده عمري آرزوي من كه در شهر نجف آيم

و بوسم ضريحت از دل و جان يا علي

هر كه را درديست من بيمارم از درد گناه

نيست بر دردم به جز لطف تو درمان يا علي

آمدم چون كعبه قبرت را بگيرم در بغل

با تو بندم بار ديگر عهد و پيمان يا علي

آمدم تا از تو پرسم از چه بعد از قرن ها

مانده قبر همسرت از ديده پنهان يا علي

آمدم تا با تو گويم سائلم درمانده ام

باز كن بر من ز رحمت باب احسان يا علي

آمدم تا با تو گويم مرغ جانم را بگير

از كرم دور ضريح خود بگردان ياعلي

آمدم تا با تو گويم آخر اي چشم خدا

يك نگه كن بر من آلوده دامان يا علي

آمدم تا با تو گويم با همه جرم و خطا

هر كه هستم دوستت دارم به قرآن يا علي

اي كه مي دادي غذاي خويش را بر قاتلت

لطف كن بر من كه هستم از محبّانت يا علي

ص: 345

آمدم تا با تو گويم يا علي دستم بگير

پيش از آنكه عمر من آيد به پايان يا علي

 

شماره 41

زهي كه شد مرا در اين روزگار

معلّم ولايت آموزگار

كه چامه اي ز سيّد حِميَري به نظم فارسي دهم انتشار

آنچه مضامين كه مرا آمده هست از آن سيد ذوالاقتدار

گشت خزان گلشني از ام عمر ماند بياباني از آن مرغزار

مرغ از آن باغ خزان در هراس شير از آن باديه شد در فرار

گشت چو ويرانه سرائي كه نيست دامن آن را بجز از مور و مار

مار ولي مرگ از آن بيمناك زهر به دندانش ولي مرگبار

ديده از آن منظره ها اشك ريز منظره جاي شتر راهوار

ياد مرا آمدي از آن حبيب كان دل شب گشت دلم بيقرار

گوئي در اتشم از بس كه زد از جگرم ز عشق (اَروي) شرار

در عجب كه مسلمين خواستند توضيح از رسول و الاتبار

گفتند بعد از تو تو را جانشين كيست در اين برهه از اين روزگار

بعد تو بسيار بود آزمند تا ببرد ملك تو را آشكار

بعد تو هستند بسي در كمين تا به مقام تو بگيرند پار

گفت نبي گر كه نمايم عيان عهد خدا را شكنيد آشكار

چونان گوساله پرستان شويد در بر هارون همه ناپايدار

با عقلا روي سخن بود و بس تا كه تعقّل كند و اختيار

گرم سخن بود كه با صوت وحي حكم شد از خالق ليل و نهار

كآنچه تو را وحي شد ابلاغ كن ورنه به پايان نرساندي تو كار

ص: 346

خواست بپا ختم رسل آنكه بود در ره فرمان خدا استوار

خواند همان خطبه كه مأمور بود دست علي در دستش نوربار

دست علي كرد بدستش بلند داشت چه دستي به چه دستي قرار

بود خداوند و ملائك شهود كه گفت آن رسول والاتبار

هر كه منم مولاش مولا علي است راضي و قانع نشدنش زكار

گوئي در شدّت خشم و غضب بيني شان بريده شد زين شعار

بسته به وي تهمت و در كجروي شدند بر خلاف آن هر دو يار

تا كه پس از وفات و دفن رسول كردند آن كفر نهان آشكار

با همه سفارشات نبّي زيان نمودندبه سود اختيار

بريده از آل شدند و شدند از اين برش بقهر يزدان دچار

بر علي از مكر و حيَل تاختند تا بود آن حيله و آن كارزار

وصالشان نه با نبّي نزد حوض شفيعشان نه مصطفي پيش نار

حوضي است او را كه ز صنعا و شام بيش بود مصافش در شمار

به سوي آن خوش علم افراشته شوند ياران علي رهسپار

آب مگو رحمت حق موج زن صافتر از نقره بسي خوشگوار

ريگش چون لؤلؤ مرجان ناب كه برنچيده مانده در جويبار

ماسه آن بسان مشك خُتَن كرانه اش سبزترين مرغزار

ميوة ناچيده و خوش رنگ آن روشنتر از گوهر شاهوار

پراكند عطر و رياحين بسي چو بگذرد نسيم ز آن سبزه زار

نسيم پيوسته ز باغ بهشت وزد بر آن حوض و بر آن چشمه سار

ابريقها فزون آن مه جبين زند همي دشمن خود را كنار

ص: 347

دور كند دشمن خود را علي چون شتران غير از آبشار

آب ننوشيده نداشان دهد دور شويد اي كه تباهيد و خوار

كنيد بهر دفع جوع و عطش آب و غذايي دگري اختيار

كوثر و فيضش بود از امتي كه بوده اهلبيت را دوستدار

شارب آن حوض كند رو به خلد تشنه بي فيض رود سوي نار

پنج علم بود به محشر عيان يكي سرافراز و نگون است دو چار

يكي از آن چار بود سامري كه هست بوبكر در آن روزگار

يكي ديگر غاصب دوّم عمر كه بوده جهلش همه جا آشكار

يكي از آن چار همان نفثل است خدا كند قبر او پر شرار

يكي معاويه روبه صفت كه بدعت آورده بدين بي شمار

پرچم بن عم نبّي پيش پيش هست چو خورشيد فلك نوبار

امير مؤمنان كه نوشد به حشر محبّ او ز آن آب خوشگوار

آيد در نزد رسول خدا پرچمش افراشته و استوار

بهشت سر در خط فرمان او دوزخ از پيش گهش در فرار

بدين سخن كس نشود ناشكيب كه هست وحي از طرف كردگار

مدح شما هميشه با (حميري) است اگر چه جان كند در اين ره نثار

درود بر پيمبر و مرتضي سلام بر عترت ذوالاقتدار

باشد تا از نفس (حميري) «ميثم» در حشر شود رستگار

 

 

شماره 42

من كي ام حبل المتينم

من كي ام حق اليقينم

من كي ام باب المرادم

من كيم فتح المبينم

من كي ام كهف امانم

من كي ام حصن حصينم

ص: 348

من كي ام شيرين كلامم

من كي ام شور آفرينم

من كي ام مهر سپهرم

من كي ام ماه زمينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كيم من نار و نورم

من كيم من عشق و شورم

من كيم عيسي و چرخم

من كيم موسي و طورم

من كيم پيدا و پنهان

من كيم نزديك و دورم

من كيم من عرش و فرشم

من كيم من خلد و حورم

من كيم من اصل و فرعم

من كيم من ماهُ و تينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كي ام درياي جودم

من كي ام پير و جودم

من كي ام جان ركوعم من كي ام روح سجودم

من كي ام سر قيامم

من كي ام رمز قعودم

من كيم ايمان و دينم

من كيم غيب و شهودم

من كي ام آغاز و پايان

من كي ام يار و معينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كيم من ذوالجلالم

من كيم من ذوالكمالم

من كي ام با اهل دردم

من كي ام در اهل حالم

من كي ام جان رسولم

من كي ام جانان عالم

من كي ام مولاي قنبر

من كي ام پير بلالم

من كي ام مسكين نوازم

من كي ام ويران نشينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كي ام در آسمانم

من كي ام در كهكشانم

من كيم پيدا چو جسمم

ص: 349

من كيم پنهان چو جانم

من كي ام بالاي وهمم

من كي ام فوق بيانم

من كي ام روح وجودم

من كي ام جان جهانم

من كي ام سر تا به پا معراج رب العالمينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كي ام خيرالعباد

من كي ام روح الفؤادم

من كي ام دارالسلامم

من كي ام باب المرادم

من كيم لطف و لطيفم

من كيم جود و جوادم

من كي ام عبدالودودم

من كي ام رب الودادم

من كي ام عين الحياتم

من كي ام حق اليقينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كي ام جان جهان ها

من كي ام جانان جان ها

من كي ام كهف امان ها

من كي ام غوث زمان ها

من كي ام نور عيان ها

من كي ام س نهان ها

من كي ام ماه مكان ها

در زمين و آسمان ها

من كي ام ممدوح خلق اولين و آخرينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كيم فصل الفصولم

من كيم اصل الاصولم

من كي ام باب الائمه

من كي ام صهر رسولم

من كي ام مرد دو عالم

من كي ام زوج بتولم

من كي ام بحر معارف

من كي ام كنز عقولم

من كي ام دانا به هر كس در جنان و در جنينم

من علي (ع) عالي اعلا اميرالمؤمنينم

من كي ام ركن و مقامم

ص: 350


اطلاع رسانی