سيمين شده اين صحرا چون حجله يلدائي
تا بلكه رسد از ره داماد شكيبائي
از بام فلك ناظر چشم همه ي حوران
بر توسن بخت اينك بنشسته امير عصر
جمعي به تلاش اندر تمحيد كنندش قصر
مسرور همه مرغان تابيده شعاع نصر
حاشا كه كند زاغي از شأن گلستان كَسر
امروز بود روز خشم و غضب شيطان
عازم همه بر موطن از اُم قُري مكه
حق جامه دين خواهد پاكيزه و بي لكه
فرموده زنند امروز بر نام يكي سكه
در نقطه معطوف تاريخ جهان بركه
آنجا كه شود از آيين حقش رحمان
خواهد كمر همت تقدير و قضا بندد
بر بخت بلند خويش سيماي زمان خندد
هان كه جلوتر رفت گوييد كه برگردد
وآنكس كه عقب مانده بر جمع بپيوندد
بگشوده خداوندي بر ضيف حريمش خوان
جشني است بسي والا در آيينه ميثاق
با خلقت و با سجده هم قصه و هم آفاق
ابليس اگر افتد در دايره ي امحاق
شايد كه زمين گردد بر خلد برين الحاق
تجديد به بيعت را امر آمده از يزدان
كرسي به فراز آريد از تخته ي محمل ها
پيمان ازل خواهد روشن كند اين دل ها
طي كرده از آن نشئه بس موطن و منزل ها
تا بازشناساند آن رافع مشكل ها
ايمان دميد از زير خاكستر اين نسيان
بگذشته كنون هشت روز از ميمنت اضحي
خورشيد نهان پيش انوار رخ طاها
امت همه گردا گرد ايستاده در اين صحرا
گل واژه ي لب آيا، الفاظ نگه ايما
تا بلكه عيان گردد اسرار چنين فرمان
ص: 101
جايز نبود تأخير ابلاغ كن آياتم
من حافظ جان تو از شر لئاماتم
منصوب نما اينك سرحلقه راياتم
اين عيد بود عيد فرخنده ي ساداتم
زيباست بباغ دين گر غنچه شود خندان
فرموده مرا سبحان ابلاغ كنم پيغام
حاضر كند اين مطلب بر غائب ما اعلام
والد به ولد گويد اين واقعه ي اسلام
والا كرم حق است در طول همه ايام
درمانده شود كفر و سرزنده از آن ايمان
نزديك شويد قدري تا دامن اين منبر
افشا كنم اسراري از گنج دل منصيمر
اينگونه كه مي بينم از منزلت حيدر
خاموش شود دوزخ گر حكم كند قنبر
دامان علي گيريد تا درد شود درمان
بر جان شما اولي از نفس شما هستم
اندر ره اين آئين جان و تن خود خستم
بر قرب و جوار حق گر آتيه پيوستم
چون خالق خود خود يار ياران علي هستم
زيرا كه قسيم است او بر جنت و بر نيران
حيف است كه بشر چشم از آئينه حق دوزد
در كوره ي پندارش ايمان و عمل سوزد
عمري به خطا ره در تاريكي شب پويد
دست از طلب حق و دامان علي شويد
همواره سپارد گوش بر زمزمه شيطان
اينك بَرَم ايستاده فرزند ابوطالب
آن شَرزه كه شد هر جا خصم خدا غالب
بر پرچم تقوي و اَعلام هُدي صاحب
از روح الامين افزون بر طاعت حق راغب
در حشر بسر دارد تاج گهر ميزان
بر هر كه منم مولا اوراست علي مولا
زآنرو كه علي باشد مِرات حق اعلا
بنواز خداوندا ياران علي هر جا
ص: 102
دشمن بشمار آنرا كه شد به علي اعدا
با مهر چنين سرور هادي شودت قرآن
امروز شد اين آئين با نصب علي كامل
گشتيم ز مهر او بر جمله نعم نايل
خشنودي منّان شد زابلاغ غدير حاصل
تنها بعلي سالم كشتي برسد به ساحل
با ذكر علي بيرون نوح آمده از طوفان
هرچند شكست امّت پيمان وفاداري
رو كرد از آن عزّت بر خفت و برخواري
اميد كه برخيزد زين بستر بيماري
آماده كند خود را بر شوكت و بيداري
در دولت آن تنها احياگر دين و جان
در خطبه پيغمبر آنروز بشارت شد
برآمدن مهدي اينگونه اشارت شد
از نسل علي ظاهر اين نور امامت شد
يكباره جهان بيني از كفر طهارت شد
حاشا كه به عهد او تكوين شود عصيان
او دادِ علي هر جا از خصم زبون گيرد
هم دادِ همه مرسل از كفر قرون گيرد
در محكمه ره بر آن سيلي زن دون گيرد
تا راحت و آسايش اين چرخ نگون گيرد
خونين بودش چشمان از ياد شهِ عطشان
يك عمر گنه كردم، امروز پشيمانم
بر عاقبت كارم مضطرم وگريانم
درمانده و محتاج يك قطره ايمانم
سرمايه اميدم اين است كه رثا خوانم
حاشا كه چنين دولت يابد حذر و نقصان
بس سلسله ها از پا با ياد تو بگسستيم
بر حلقه ي ره جويان با لطف تو پيوستيم
زآنرو كه در اين درگه همواره تهيدستم
قلاده مداحي بر گردن خود بستم
راثي ام و مي جويم از باب علي احسان
ص: 103
ده بزرگي
اشعار (دو بيتي) آقاي ده بزرگي
پيغام رسان ماه سيماي غدير فرمود كه پيمان سرخم بايد بست .
آنروز فرشته در سما گل ميريخت با خطبه خورشيدي خود ختم رسل .
آغاز بهار خرم ايمان بود پيوسته نبي سه روز در خم كارش .
اي مردم برگشته ز حج، گوش كنيد اين است پيام حق كه در خم غدير .
وحي آمد در سينه احمد گل كرد ذكر صلوات بر علي و آلش .
بزمي به صفاي صبح دل برپا شد با آيه اكملت لكم خواندن عقل .
من جز راه راستي نپويم اي خلق من با علي از يك شجره طيبه ايم .
گلسوره نور و هل اتي هر دو يكي است از قول احد احمد مرسل فرمود .
سر سلسله اهل يقيني تو علي .اين گفته لاريب كلام الله است .
اي سرزده عشق از جبينت بر خيز تا بيعت از اين خلق بگيرم امروز .
برخيز دگر كه حق هويدا گردد اي عشق نگشته آفتابي بر خيز .
برخيزد كه دل ز ديدنت جان گيرد اي روح و داد و داد سبز انديشه .
اي خلق خدا صنع خدا را نگريد بعد از من اگر طالب وصلم گشتيد .
تنها نه علي برادرم مي باشد در امر خلافت و ولايت بر خلق .
فخر حرم كعبه ز ميلاد علي است پيوسته اوالامر زمان تا مهدي .
هستي به وجود آمده از هست علي با گردش پيمانه چشمش در خم .
سرچشمه نور است دل آگاهش كوتاه سخن علي كه ذاتش ازلي است .
حيدر كه ظهور رحمت رحمن است سلطان ولايت است و از حق به سرش .
ص: 104
خورشيد منير منجلي يعني من يك روح الهي و دو پيكر يعني .
قرآن سخنگوي عظيم است علي چون من كه پيام آور حقم تا حشر .
مرديست علي كه روح اميد بود من مهرم و ماهم علي و در دل شب .
سوگند به ذات حق كه تا حق باشد اي دل در طلب بيعت با حق بي شك .
حيدر كه خدا ستوده در قرآنش باشد به كفش زمام خلق و پس از او .
اي خقلق علي، سوره الرحمن است با علم بياني كه خدا داده به او
اين حكم خداي ازلي مي باشد گلواژه اكملت لكم در قرآن .
حيدر كه تفكر بهاري دارد بر خلق خدا به امر حق از قرآن .
از نور سرشته حق رگ و ريشه او تنها نه همين است كه قائم بالقسط است .
قرآن سخني كه چهره اش چون ماه است فرمود هرآنكس كه من مولايش .
فرمود رسول گل جبين اي مردم سوگند بحق كه غير او در عالم .
والله، كه منعم نعيم است علي ميزان كمال هست و اعمال نكو .
در سينه دلش كتاب مسطور خداست روشنتر از اين سخن چه گويم كه علي
.والشمس، به چهره نكويش سوگند عقل است نبي و دل پاكش گويد .
خورشيد منير بي نظير است علي چون حضرت عشق بر سرير دل ما .
آنها كه حكم عقل آدم هستند گويند به قول مصطفي تا صف محشر .
محمود صفاتي كه رسول الله است پيوست تقاضاي دل حق طلبش .
حق را صفت روشن ذات است علي گلواژه نام اقدس جانبخشش
ص: 105
اي دل شده گان، حكم را درك كنيد روح نبا عظيم حق است علي .
حيرت زده ام كه حق صفاتش خوانم چون عاجزم از درك مقامش ناچار .
در خم غدير آيه اي نازل شد از بركت نعمت ولايت آنروز .
اي عشق دل آشنا، امام دل من بي واهمه گويم كه علي عشق خداست .
اي گنج علوم كبريا سينه تو بعد از صلوات بر تو ميگويم فاش .
عشق است گل روي دل آراي علي سوگند بحق زادگاهش كعبه
زد خيمه چو آفتاب در پاي غدير با ساقي سرفراز صهباي غدير .
پيوسته ز عرش كبريا گل ميريخت در پاي علي مرتضا گل ميريخت .
هنگام شكفتن گل قرآن بود از خلق خدا گرفتن پيمان بود .
وحي آمد خويش را فراموش كنيد صهباي تولاي علي نوش كنيد .
رد آينه نو پاك سرمد گل كرد بر لعل خدا خوان محمد گل كرد .
سالار بهشت ساقي صهبا شد گلواژه عشق ازلي معنا شد .
بي امر خدا سخن نگويم اي خلق او از من و من نيز ز اويم اي خلق .
ياسين حكيم و انبيا هر دو يكي است قرآن و علي مرتضا هر دو يكي است .
در ملك وجود روح ديني تو علي هادي طريق متقيني تو علي .
آئينه دل سايه نشينت بر خيز اي دست خدا در آستينت بر خيز .
اسرار نهان دوست پيدا گردد تا دل ز تماشاي تو شيدا گردد .
جان مست شود طريق جانان گيرد برخيز كه عدل و داد سامان گيرد
آئينه مصطفي نما را نگريد رخسار علي مرتضا را نگريد .
ص: 106
با جذبه حسن دلبرم مي باشد منصوب به امر داورم مي باشم .
دين كامل از انديشه آزاد علي است از نسل من و اولاد علي است .
سر رشته عالم است در دست علي دل دل شد و جبرئيل سر مست علي .
حق جلو گر از رخ چون ماهش قرآن كريم خوانده جنب الهش .
قطب شرف و حقيقت انسان است تاج گل هل اتي علي الانسان است .
پيغمبر ذات ازلي يعني من روح علي ام من و علي يعني من .
تحليل گر حكم حكيم است علي مصداق صراط مستقيم است علي .
بر دوش دلش پرچم توحيد بود مه نايب و جانشين خورشيد بود .
گل ذكر لبم هميشه يا حق باشد بيعت به علي بيعت با حق باشد .
از جانب حق ولي بود عنوانش اين رشته بود بدست فرزندانش .
مصداق دقيق علم القران است پيوسته به كار خلق الانسان است
بر خلق خدا علي ولي مي باشد تا بد ولايت علي مي باشد .
بر دوش رداي شهرياري دارد در كف سند زمامداري دارد .
مهر است و بود شب شكني پيشه او ميزان عدالت است انديشه او .
از سر نهان حق دلش آگاه است مولاي دلش علي ولي الله است .
بي شبه علي است روح دين اي مردم كس نيست اميرالمؤمنين اي مردم .
طر گل رحمان و رحيم است علي يعني كه صراط مستقيم است علي .
پيشانيش آئينه منشور خداست تفسير دقيق سوره نور خداست
واليل، به موي مشكبويش سوگند عشق است علي،به خُلق و خويش سوگند .
ص: 107
در بيشه سرخ عشق شير است علي تا هست خدا خدا امير است علي .
رهپوي ره رسول اكرم هستند قرآن و امام هر دو با هم هستند .
در آبي آسمان عزت ماه است از حضرت دوست وال من والاست .
فعلش فرح افزاي حيات است علي تكبير و سلام و صلوات است
علي سر سلسله و زعيم را درك كنيد اينك نبأ عظيم را درك كنيد .
يا شعشعه پرتو ذاتش خوانم خورشيد جهانگير حياتش خوانم .
آن آيه چراغدار راه دل شد دين يافت كمال و دين حق كامل شد .
تا هست بدست تو زمام دل من يعني كه خدائي است مرام دل من
روشن از فروغ وحي آئينه ي تو لعنت ز خدا به خصم ديرينه تو .
دل نيست دلي كه نيست شيداي علي مقبولي حج است تولاي علي
والسلام
آقاي حسني
اشعار آقاي حسني
شرف و عزت بني آدم
سبب خلقت همه عالم
اولين خلق عالم خلقت
خاتم المرسلين در بعثت
آن رسول خداي عالميان
وان امين اوامر سبحان
هر چه اوامر و نهي مي فرمود
خلق از جان و دل قبول نمود
اندرين راه رنج برد بسي
مثل آ“ رنجها نه برده كسي
تا كه اسلام گشت پاينده
كرد دلهاي مرده را زنده
هر چه از نيك و بد حلال و حرام
بود، فرمود آن رسول انام
آخرين سال عمر آن حضرت
كرد بر حج، خلق را دعوت
كل حجاج خانة توحيد
به صد و بيست و يكهزار رسيد
همه احرام بست از ميقات
كوچ كردند جمله برعرفات
ص: 108
يك دل و يك جهت در آن صحرا
بود يكسر به ياد و ذكر خدا
تا كه بر مشعر و مني رفتند
همه با ياد كبريا رفتند
واجب و مستحب هر چه كه بود
خود عمل كرده و به خلق نمود
امر حق را به حق اجابت كرد
در مني صحبت از ولايت كرد
داد ميراث انبياء به علي
كه خداوند را عليست ولي
جمله اعمال حج گشت تمام
بهر رفتن رسول كرد قيام
با بلا ل مؤذن آن حضرت
گفت، بر گو سحر كنم حركت
كس نماند به غير معلولان
همه با كاروان شوند روان
تا منادي چنين ندا در داد
غلغله در ميان خلق افتاد
متعجب شدند زين گفتار
كه چه سري بود در اين رفتار
ليك ني در پي دليل شدند
همه آمادة رحيل شدند
كاروان با شتاب راه افتاد
كعبه را پشت سر رسول نهاد
كعبه از فرقت رسول ملول
متأثر از اين ملال رسول
از غم اين فراق بايد رست
چونكه امر مهم در پيش است
تا رسيدند بر محل غدير
متمايل به راست گشت مسير
جبرئيل آمد و پيام آورد
به رسول از خدا سلام آورد
به توقف نموده امر خدا
امر او هست لازم الاجرا
باز گردد هر آنكه رفته جلو
باشد اين فاصله زياد، ولو
از همين جا كسي جلو نه روند
همه در اين محل جمع شوند
در محل غدير غوغا شد
هر كه را بود خيمه بر پا شد
اشتران را جهاز وا كردند
منبري ز آن ميان به پا كردند
تا صداي بلال گشت فراز
گشت روشن، رسيده وقت نماز
به جماعت نماز گشت تمام
ص: 109
سوي منبر رسول كرد خرام
شد به بالاي منبر آن سرور
خواست، تا پيش او رود حيدر
روي منبر دو كس به حا ل قيام
تا كنون كس نديده اين اقدام
پس زبان بر گشود آن حضرت
در ميان سكوت جمعيت
شروع خطابه ابتدا مي كنم به نام
خدا آن خدائي كه هست بي همتا
آن خدائيكه عادل است و علي
مآن خدائيكه قادر است و قديم
آن خدائيكه سامع است و بصير
آن خدائيكه ناصر است و نصير
آن خدائيكه هست بنده نواز
آن خدائيكه هست بي انباز
آن خدائيكه خالق ماه است
او ز سر ضمائر آگاه است
خالق كل عالم امكان
صاحب هستي زمين و زمان
نيست او را شريك در خلقت
بي نياز است و صاحب قدرت
اوست روزي دهنده بي منت
شامل حال خلق از او رحمت
اوست خلاق زهره و خورشيد
صاحب قدرت و قواي شديد
هر چه خواهد همان دهد انجام
عاجز از درك قدرتش اوهام
بحر و بر از عنايتش دائر
نه فلك از كرامتش دائر
از همه عيبها منزه و پاك
زير فرمان او همه افلاك
ذو اناه و حليم است و كري
مبي بديل و غفور است و رحيم
همه مخلوق زير سلطه او
و حده لا اله الا هو
همه را دارد او به زير نظر
ليك عاجز ز درك اوست بصر
بي زوال است و زنده و دائم
حكمت و قسط و عدل از او قائم
ذات پروردگار بي مثل است
هر چه ايجاد كرده بي بديل است
كا راو خوب و صنعتش محكم
تا ابد عزتش نگردد كم
همه تسليم در مقابل او
ص: 110
خلق عالم هميشه سائل او
او مسخر نموده شمس و قمر
چيره كرده است شام را به سحر
روز بر شام مي كند چيره
چشم بيننده را كند خيره
زورگويان را هلاك كند
صاحب قدرت از چه باك كند
او غني را فقير گرداند
پس مقدر نمايد و داند
اوست احياء كننده اموات
دريد قدرتش حيات و ممات
او گشاينده شب است به روز
اختلافي در آن نگشته بروز
همه خاضع به پيش عزت او
همه خاشع به پيش هيبت او
همه عالم به دست قدرت اوست
اين همه نعمت از عنايت اوست
از من او را هميشه حمد و سپاس
شكر او راست اي معاشر ناس
گر به آسايشم و يا به بلا
شكر گويم هماره مر او را
مؤمن صادقم به حضرت حق د
ركف اوست قدرت مطلق
به رسولان او و بر كتبش
قائلم هر چه گفته در كتبش
مومنم بر همه ملائكه اش
ني مرا ترس از مهالكه اش
هر چه او خواهد آن دهم انجام
خير دست خداست در فرجام
سر به تسليم او فرود آرم
بر خداونديش يقين دارم
اوست فرمان رواي كل جهان
پيش او روشن است سر نهان
وحي فرموده حضرت باري
امر او هست ساري و جاري
كه رسانم رسالت حيدر
بهر امت خلافت حيدر
از خداوند خود امان دارم
تا چنين مطلبي بيان دارم
بعد من مرتضي وصي من است
رهبر امتم اباالحسن است
بهر اين اجتماع عمده دليل
نك سه بار آمد است جبرائيل
گفت از جانب خداي غفور
بهر ابلاغ آن شدي مجبور
كه رسانم به هر سفيد و سياه
زين خبر ماسوا شود آگاه
ص: 111
مرتضي جان و جانشين من است
او ولي خدا امين من است
بعد من پيشواي امت اوست
بر شما مشعل هدايت اوست
نسبت او به من در اين دنيا
مثل هارون است با موسي
بعد من ليك نيست پيغمبر
رهبريت هماره با حيدر
صاحب اختيار بعد خدا
و رسولش علي بود به شما
آيه ائي نازل است در اين باب
مؤمنين را خدا نموده خطاب
آنكه بعد از خدا و پيغمبر
مرتضي بر شما بود رهبر
اوست محبوب خالق سبحان
اوست در رتبه اول الايمان
اوست آنكس كه چون نماز كند
خويشتن محو سوز و ساز كند
او چو مشغول در نماز شود
بي خود از خويش و محو راز شود
در ركوعش زكات مي بخشد
به سجودش حيات مي بخشد
جز علي كيست در عبادت حق
كه مرامش خدا شود مطلق
هست پيش خداي خود خاشع
داد خاتم همو كه بد راكع
بود او كه نماز برپا داشت
از خدايش هماره پروا داشت
خواستم از امين وحي خدا
كه از اين امر كن معاف مرا
خوفم ار كثرت منافق بود
ترسم از قلت موافق بود
با خبر بودم از ضمير شما
در كتابش چنين بگفته خدا
آنچه در قلبشان نبود و نيست
غير آن گفته جز منافق كيست
نيست قلب و زبانشان با هم
ني عيان و نهانشان با هم
من اذن نيستم شما گفتيد
چونكه بيراهه و خطا رفتيد
ديده ام بس اذيت و آزار
از شما مسلمين نه از كفار
داده آنان مرا كه اين نسبت
مي شناسم بنام و هم نسبت
به نسبت مي شناسم آنان را
مي توانم نشان دهم اما
ص: 112
به خدا حكمت است در اين كار
به كرم ليك مي كنم رفتار
بعد از اينها كه گفته شد مطلق
نشود راضي از من آخر حق
نشود راضي از من آن معبود
تا نگويم هر آن چه او فرمود
گويمي آنچه را خدا گفته
آنچه در حق مرتضي گفته
اي جماعت همين بود مطلب
كه علي راست از خدا منصب
صاحب اختيار است و امام
به شما لطف كردگار تمام
جانشينم علي بن طالب
همگان را اطاعتش واجب
هر سفيد و سياه و شاه و گدا
حكم او است قابل الاجرا
بر همه روستائي و شهري
هست آنانكه بري و بحري
عرب است و عجم و يا كه صغير
يا كه آزاد و يا غلام و كبير
هر كه باشد مخالفش، ملعون
مانعش هر كه باشد آن مغبون
هر كه را گفته ام گواهي شد
شاملش رحمت الهي شد
بخشد او را خداي عالميان
كه علي را مطيع گشته ز جان
گشته آنكه اطاعتش واجب
نيست غير از علي بن طالب
چون سراپاي حيدر ايمان است
او ولي خداي رحمان است
در چنين اجتماعي پر عظمت
مي كنم من به امرحق صحبت
سر به تسليم حق فرود آريد
گفته هايم به سينه به سپاريد
مرتضي بعد من امام شماست
اين كلام نه من، كلام خداست
پس زعامت خدا به حيدر داد
هم امامت به نسل او بنهاد
گشت مردم مرام حق حاصل
دينتان با ولاي او كامل
پس بر او هر كه اقتدا نكند
به يقين درد خود دوا نكند
جانشينان او مرا فرزند
هر يك از نسل او مرا دلبند
شد فريضه اطاعت آنان
ص: 113
تا قيامت ولايت آنان
هر عمل بي ولايشان باطل
نكند كار خود هباء عاقل
در جهيم است منكران علي
در عذابند كافران علي
حق به آنان نمي دهد فرصت
وز عذاب اليمشان مهلت
اين علي هست يار و ياور من
نيست محبوبتر از او بر من
راضي از او همي خدا و رسول
مهرحيدر شده است مهر قبول
هست هر آيه كز رضايت حق
نازل ز لطف حضرت حق
جمله شان بود از براي علي
شد رضا خدا رضاي علي
مؤمنين را كه حق نموده خطاب
در همه آيه آيه هاي كتاب
ابتدا مرتضي شده منظور
بلي از انتشار اين منشور
هل اتي هست در جلالت او
نيست مدحي بغير مدحت او
اوست ياري دهندة آئين
حامي مخلص رسول امين
اوست پاكيزه اوست با تقوا
او ندارد ز غير حق پروا
او هدايت شد است او هادي
او براه خدا بود نادي
بهتر از انبياء نبي شماست
بهترين وصي وصي شماست
بهترين اوصياست اولادش
ره گشاهست عزم فولادش
نسل هر يك نبي ز صلب خود است
ليك در حق من چنين نشد است
گفته ام ني نهان كه بلكه جليست
نسل من تا ابد ز صلب عليست
هوش داريد اي جماعت هان
ز غرور و ره حسد شيطان
كبر نخوت به بوالبشر چون كرد
با حسد از بهشت بيرون كرد
پس شما حاسد علي نشويد
به مقام علي حسد نه بريد
تا كه اعمالتان هباء نشود
يا قدمهايتان خطا نه رود
آدم از يك خطا هبوط نمود
از جنان بر زمين سقوط نمود
بود او برگزيدة خالق
پس نيامد به نفس خود فائق
ص: 114
ميشود پس چگونه حال شما
بين تان هست دشمنان خدا
جز شقي دشمن علي نشود
راه حق را بجز تقي نه رود
به خدا نص سورة والعصر
كرده خالق به حق حيدر حصر
سوره دربارة علي نازل
اين بيان از بطون آن حاصل
شاهد من خداي عالميان
كه نمودم رسالتم اعلان
آنكه بودش همي بعهده من
كردم ابلاغ واضح و روشن
پس بترسيد از خدا مردم
تا نباشيد پيش از مغموم
به رسول خداي عالميان
از ره صدق آوريد ايمان
هم به نوري كه با رسول است آن
حق را مورد قبول است آن
آيه ائي هست شرح قوم السبت
كرده لعنت خدا بر آن امت
بخدا هست قصد حضرت حق
فرقه ائيكه بما شده ملحق
كردم ابلاغ حكم يزدان را
مي شناسم به نام آنان را
مي شناسم تمامشان به نسب
بهر افشاء دارم عذر ادب
چونكه نسل علي ز نسل من است
آري اصل علي ز اصل من است
رهبريت براي امت من
هست با اهل بيت و عترت من
ني حلالي مگر خدا و رسول
هم امامان او نموده قبول
يا به عكس، حلال گشته حرام
كس نداند همان، مگر كه امام
هر چه بود از حلال يا كه حرام
ياد داده مرا خداي كلام
همه را ياد داده ام به علي
نيست در گفته هاي من خللي
نيست علمي مگر خداي جهان
به من آموخت قادر منان
منهم آنرا به گفتة داور
يا دادم به نائبم حيدر
جمع كردم علوم را به يقين
مخزنش سينة امام مبين
مرتضي خويش مخزن علم است
امر پروردگار را سلم است
نيست در غير او فضيلت او
ص: 115
به شما فرض شد امامت او
رو متابيد از علي هرگز
پاس داريد اطاعتش را نيز
اوست اول كسي كه شد تسليم
به رسول و خدا به قلب سليم
به رسول خدا اطاعت كرد
همره من بلي عبادت كرد
كرد با من به جان فداكاري
كيست چون او كند مرا را ياري
گرچه در پيش رو خطر را ديد
خود فدا كرده جاي من خوابيد
پس فضيلت همه دهيد او را
داده خالق فضيلتش زيرا
طاعت از گفتة رسول كنيد
امر حق است اين قبول كنيد
او ز سوي خدا امام شده
انتصابش ز لاينام شده
آنكه شد منكر ولايت او
نه پذيرد و يا امامت او
توبه اش ني قبول پيش خدا
ميشود همنشين رنج و عنا
ميشود جايگاه او به جهيم
هست اين وعدة خداي حكيم
آن مكان جاي كافران به خداست
هم سزاي مخالف مولاست
جمله پيغمبران حضرت حق
مژده داده مرا به حق مطلق
بخداي جهان كه از آدم
به رسولان حق منم خاتم
من رسولم به كل مخلوقات
حجتم بر تمام اهل كرات
شك كند هر كسي به گفته من
كافر است و خداي را دشمن
اين مطالب كه من بيان كردم
از بيان خدا عيان كردم
هر كه شك در يكي ائمه كند
يا كه تخم نفاق بر فكند
جا ي او بي گمان بود آتش
ز آنكه گشته خداي را سركش
اين فضيلت كه حق به من داده
لطف فرموده ذوالمنن داده
بمن الطاف اوست احساني
نعمتش را نموده ارزاني
نيست جز او خداي عالميان
پس ورا حمد و شكر بي پايان
افضل مردم است بعد از من
ص: 116
مرتضي با ارادة ذالمن
تا جهان هست، طمطراقي هست
رزق نازل ز حي باقي هست
هست ملعون و مورد غضب است
آنكه منكربه مير منتصب است
گفتة جبرئيل كردم ياد
لعنت حق به منكر او باد
هست آگاه، كردگار شما
از ضمير شما و كار شما
ايها الناس اوست جنب الله
هست مستور در كتاب الله
با علي هان مخالفت نكنيد
با عدوش ملاطفت نكنيد
هان تدبر كنيد در قرآن
بطن آن را علي كند اعلان
دست اين كس كه نك بدست من است
جانشين من است و بوالحسن است
به شما مي دهم نشان او را
مي شناسيد بي گمان او را
اينكه كردم بلند هست علي
دست پروردگار دست علي
هر كه را مقتدا و مولايم
صاحب اختيار و اولايم
هر كه مولاي او منم حال
ااين علي بعد من و را مولا
فرض كرده خدا تولايش
هر كه را كه عليست مولايش
اي جماعت علي و اولادش
پاك ز آنانكه هست احفادش
ثقل اصغر همان پاكان است
ثقل اكبر همين قرآن است
هر يك از ديگري دهند خبر
گويد هر يك ز صدق هم ديگر
نسل حيدر مرا بود فرزند
هر يكي هست چون مرا دلبند
هان نگردد جدا ز هم ديگر
تا بمن مي رسند در كوثر
حاكمان خدا به روي زمين
امنا بين مردمند يقين
من ادا كرده ام وظيفه خود
شنواندم به هر كه حرف شنود
كردم ابلاغ واضح و روشن
به شما امر قادر ذوالمن
امر رب العباد اين باشد
كه علي مير مؤمنين باشد
بعد من اين مقام لم يزلي
ني روا بر كسي بغير علي
اين علي هست يار و ياور من
ص: 117
هم وصي من و برادر من
جامع علم و جانشين من است
بر كساني كه مؤمنين من است
اوست تفسير مي كند قرآن
مي كند دعوت و عمل بر آن
جنگ با دشمن خدا دارد
هر چه حق خواهد آن روا دارد
امر معروف و نهي از منكر
مرتضا راست بعد پيغمبر
خود او چون كند اطاعت حق
مي كند خلق را به دعوت حق
من رسولم علي خليفه من
دشمن او خداي را دشمن
مؤمنين را همو امام هداست
قاتل ناكثان به امر خداست
نيست تغيير در كلام الاه
هست قرآن بر اين مقوله گواه
روي بر آسمان نمود عيان
عرض كرد اي خداي عالميان
شاهدي، راه راست مي پويم
آنچه گفتي بگوي آن گويم
هر كسي دوست اوست ايمن دار
دشمنش را هميشه دشمن دار
هر كسي كرد ياري حيدر
ياريش كن هماره اي داور
مرتضي را هر آنكه خوار كند
خوار گردان كه آه و زار كند
هر كه حق علي نمود انكار
تو غضب، لعن كن ورا زينهار
شد در آنگه كه روشن اين مطلب
گشت منصوب او به اين منصب
آمد از سويت آية اليوم
نعمتت شد تمام بر اين قوم
شاهدم هستي اي خداي جهان
كردم ابلاغ حق او به عيان
بعد فرمود آن جماعت را
ياد آريد هان قيامت را
همه خود داند حد ايمانش
حب و بغض عليست ميزانش
نور در من نهاده حضرت حق
بعد من در عليست آن مطلق
نور در نسل مرتضي دائم
ميرسد تا به مهدي قائم (عج)
قائم (عج) منتظر شده ز آن رو
تا بگيرد حقوق ما زعدو
اي جماعت منم رسول خدا
ص: 118
حال اخطار مي كنم به شما
قبل منهم پيمبراني بود
آمد هر يك ز سوي حي و دود
غير راه خدا رهي نه روم
گر به ميرم و يا كه كشته شوم
هان عقب گرد ميكنيد شما؟
يا كه بر قول خويش پابرجا؟
زين عمل بر خدا ضرر نرسد
بر كسي جز خودش خطر نرسد
صابران را ولي بزودي زود
مي دهد اجر آن خداي ودود
شده توصيف هان به شكر و شكيب
نسل حيدر، همي ز سوي حبيب
اي جماعت به دينتان هرگز
منتي نيست و نيست بر من نيز
منتي بر خدا و من ننهيد
كه عملهايتان به باد دهيد
در كمين است كردگار شماغضب او شود نثار شما
مبتلا مي كند به نار جهيم
از ره حكمت است كار حكيم
اي جماعت ز بعد من به جهان
روشن و آشكار هست و عيان
رهبراني شوند بر امت
كه به آتش كنند تان دعوت
روز محشر نمي شوند كمك
هر كسي كه نداند حق نمك
ز آن جماعت خدا و من بيزار
جاي آنان بدون شك در نار
هست آنان صحيفه را اصحاب
شامل حالشان هميشه عذاب
اي جماعت من اين خلافت را
تا قيامت همين امانت را
مي سپارم وديعه بر نسلم
ارث باشد هماره در نسلم
آن رساندم كه بوده ام مأمور
تا نباشم به پيش حق معذور
كردم ابلاغ حكم يزدان را
تا كه محكم نمايم ايمان را
كردم اتمام حجت خود را
پس رساندم رسالت خود را
آنكه دارد حضور در اين جا
به رساند به غائبان فردا
حاضران غائبان را گويند
پدران نائبان را گويند
تا قيامت همه ادامه دهند
ص: 119
تا كه از قيد جور و ظلم رهند
اين خلافت به زور اهريمن
پادشاهي كنند بعد از من
لعنت حق به غاضبان باشد
واي بر جمله ناصبان باشد
آن زمانيكه فتنه برخيزد
به سر خلق، حق بلا ريزد
حق شما را رها نخواهد كرد
دردتان را دوا نخواهد كرد
سهل باشد همين براي خدا
تا كند پاك از خبيث جدا
مطلع ني كسي زاسرارش
در نياورد كس، سر از كارش
بوده هر جا زمين آبادي
شده ويران ز ظلم و بيدادي
كرده اهلش خداي را تكذيب
شد بر آنان عذاب و قهر نصيب
قبل روز جزا شوند هلاك
تا كند روي اين جهان را پاك
هست بر عهده خداي عهدي
ميشود تا حكومت مهدي (عج)
آنكه بوده است حق دائم ما
حق ستاند بدست قائم (عج) ما
اي جماعت خداي عالميان
امر و نهيم نموده است عيان
من هم آن را به حكم حي عليم
به علي داده ام همه تعليم
پيش او هست علمها يكسر
مخزن علم سينة حيدر
امر او را به جد گوش دهيد
تا سلامت ز قيد ظلم رهيد
سر نه پيچيد از اطاعت او
رستگاريد با هدايت او
نهي او را به جان قبول كنيد
تا كه مرضات حق وصول كنيد
اي جماعت منم همان ره راست
امر حق است و قابل اجراست
همه را واجب است طاعت من
امر كرده خداي عزت من
بعد من مرتضي همان راه است
او ز راه هدايت آگاه است
بعد، فرزند او امام شماست
باعث زحمت و سلام شماست
يازده پور حيدر كرار
هست فرزند من همه به تبار
ص: 120
به تسلسل شوند رهبرتان
هست يا اينكه نيست باورتان
به عدالت قيامشان باشد
صحبت حق كلامشان باشد
سوره حمد در حق ايشان
شده نازل ز جانب يزدان
همه شان دوستان يزدانند
همه شان حاملان قرآنند
كرده توصيف حق به قرآنش
هر كه خواهد عيار ايمانش
حبشان در قلوب اهل صفا
نيستند هيچ يك ز اهل جفا
دوستان ائمه آنانند
كه خدا گفته، اهل ايمانند
جمله از جانب خدا ي ودود
روبرو با فرشته گان به درود
دوستار ائمه در جنت
بهره مندند از همه نعمت
عكس آن دشمنان آل رسول
در جهيمند دائمي و ملول
خصم ما را خداي ذوالعزت
كرده اندر در كتاب خود لعنت
آنكه با ماست دوست تا به ابد
مدح كرده ورا خداي احد
اي جماعت منم هماره نذير
پور عمم و ليك هست بشير
منذرم من پيمبررحمت
او هدايت كنندة امت
من پيام آورم رسول خدا
اين علي جانشين من به شما
من رسولم علي امام شماست
هم وصي من او به امر خداست
پسرانش امام تا قائم (عج)
اين فضيلت بر ايشان دائم
قائم (عج) ماست مهدي موعود
يار او هست طالع مسعود
اوست غالب تمام اديان را
اوست روشن كننده قرآن را
گيرد او انتقام از ظالم
ميكند هر خراب را سالم
فاتح قلعه هاي محكم اوست
غالب هر قبيله ائي هم اوست
عزت اولياء از او باشد
زخم ما را از او رفو باشد
اوست بالا برندة اسلام
اوست محكم كنندة احكام
اوست محبوب كردگار شده
منتخب صاحب اختيار شده
داده پيشينيان بشارت او
شامل اهل حق عنايت او
آخرين حجت خداست نهان
بعد او نيست حجتي به جهان
ص: 121
نزد او هست جملة انوار
اوست آن روز عالم اسرار
كردم اينك برايتان روشن
هر چه حق امر كرده گفتم من
اين علي هست هان كه بعد از من
به شما حق را كند روشن
نك شما را همي كنم دعوت
كه كنيد با اميرتان بيعت
كرده ام بيعت حق عزت
هان بمن كرده مرتضي بيعت
چون فريضه بود اطاعت من
بيعت با خدا است بيعت من
گفتة كردگار اين باشد
راه مخلص شدن همين باشد
روي دست همه يدالله است
از عمل كرد خلق آگاه است
هر كه بيعت شكست خود شكند
عاقل آن است كه اين عمل نكند
حج و عمره بود شعائر حق
محترم گشته چون دو اثر حق
هر كه حج آورد به جا مردم
فقر از او شود جدا مردم
هر كه در موقفي نمود وقوف
بخشد او را يقين خداي رئوف
هر كه بر امر حق شود تابع
نكند اجر او خدا ضايع
اي جماعت نماز اقامه كنيد
از حرير زكات جامه كنيد
گر زماني گذشت طولاني
بر شما چيره گشت نسياني
صاحب اختيار كل شما
نيست جز مرتضي ولي خدا
او بيان مي كند براي شما
آنچه فرموده پس خداي شما
بعد من او امين خلق خداست
مشعل پر فروغ راه شماست
او بود از من و من از اويم
او به هر سوست من بدان سويم
هان كه اولاد او ز نسل منند
امناء خداي ذوالمننند
آن زمان كه بحال نسيانيد
هر چه را كه شما نمي دانيد
گر ز آنان سوال شد هر آن
به شما يك به يك كنند بيان
بيش از آن است چون حلال و حرام
ص: 122
كه در اين لحظه من كنم اعلام
ليك هستم ز سوي حق مأمور
بيعت مرتضي در آن منظور
دست بيعت دهيد پس با من
بهر فرمودة حق ذوالمن
اينكه، فرمايشش قبول كنيد
بيعت نائب رسول كنيد
مؤمنان را علي امير آمد
كز سوي خالقش سفير آمد
هم ائمه ز نسل او و منند
بين اين امتند و مؤتمنند
گفته ام آنچه از حلال و حرام
هست آنها قواعد اسلام
اين همه هست حكم حي قدير
هان بر آنها نداده ام تغيير
گفته هاي مرا به ياد آريد
اين امانت چو جان نگهداريد
اين سفارش به يكديگر بكنيد
نسل آينده را خبر بكنيد
امر حق است چون حديث غدير
ندهيدش به اين مهم تغيير
سخن خويش مي كنم تكرار
مي سپارم نماز را بسيار
هم جماعت زكات پردازيد
به اهم نكات پردازيد
گفته هاي مرا چو درك كنيد
برترين كارهاي نيك كنيد
به رسانيد گفته هاي مرا
به كساني كه نيستند اينجا
گفته هاي مرا قبول كنيد
خويشتن پيرو رسول كنيد
هست اين گفته ها ز جانب حق
از زبان من است اين مطلق
امر معروف و نهي از منكر
با امام است ني به شخص دگر
به شما ميدهد نشان قرآن
بعد حيدركه هست امام زمان
پشت سر هم ز بعد هم ديگر
هست معصوم بر جهان رهبر
همه از نسل من و نسل علي
يك به يك هست پيشوا و ولي
همه را بر شما شناساندم
متن فرمان حق را خواندم
كلمة باقيه امامانند
آنكه فرموده حق آنانند
اين دو، قرآن و آل پيغمبر
هان نگردد جدا ز هم ديگر
اين دو را هر كه با دل آگاه
ص: 123
متمسك نشد شود گمراه
پيشه بايد نمود تقوا را
داشت از روز حشر پروا را
هان بدانيد هست مرگ و معاد
آوريد آن زمان را بر ياد
بس دقيق است چون حساب و كتاب
متمايز بود ثواب و عقاب
ني براي شما چنين امكان
دست با من دهيد در يك آن
ليك مأمورم از سوي يزدان
گيرم اقرار از شما به زبان
آنچه در حق مرتضي گفتم
بشما گفته خدا گفتم
هم امامان كه بعد از او آيند
همه شان راه دين پيمايند
جمله از نسل من و او باشند
همه از پشت يك دگر آيند
همه تان راهحق را پوئيد
همه كس گفته هاي من گوئيد
ما شنيديم حكم يزدان را
كه رساندي شما به ما آن را
آنچه دربارة امامان بود
گفته هايت كمال ايمان بود
يعني امر ولايت حيدر
مستمر است تا دم محشر
با دل و جان و با لسان و بيان
با تو بيعت كنيم ما الان
تا كه هستيم اين عقيده ماست
تا دم مرگ اين طريقه بجاست
طاعت از گفتة رسول كنيم
كه ولاي علي قبول كنيم
با ولايش به حشر مي آئيم
حرمتش را به جان همي پائيم
ما از اين قول بر نمي گرديم
دور اين شمع را همي گرديم
نه به شكيم و نه به ريب و نقار
و نه اين گفته ها كنيم انكار
با علي نشكنيم پيمان را
كرد كامل ولايش ايمان را
گفته هايت ره سعادت ماست
مرتضي مشعل هدايت ماست
مؤمنين را علي امير بود
حضرت حق را سفير بود
جانشينم ز بعد ا و حسن است
هست از نسل او و پور من است
ص: 124
بعد او هم حسين نائب اوس
تلطف ايزد هماره جانب اوست
كرده تعيين حق امامان را
پس نبايد شكست پيمان را
عهد و پيمان گرفته شد
از مااز براي ائمه النجبا
از دل و جان و از ضمير و زبان
حال از ما گرفته شد پيمان
نشكنيم تا به مرگ پيمان را
تا كه راضي كنيم يزدان را
از شما هر كه را كه امكان است
بيعتش را همو كند با دست
هر كسي را كه آن نشد امكان
حال اقرار ميكند به زبان
مي رسانيم اين مطالب را
ما ز قول شما به اهل ولا
دور و نزديك را كنيم آگاه
اين همه گفته را خداست گواه
اوست همواره شاهد گفتار
هم شمائيد شاهد اقرار
چون بدينجا رسيد گفتارش
بود در امر حق اصرارش
تا ز گفتار آن رسول ايستاد
همهمه در ميان خلق افتاد
آن فرستادة خداي ودود
بهر گفتار باز لب بگشود
هوش داريد هان چه مي گوئيد
راه را كج چرا همي پوئيد
گفتگو هست پست يا كه بلند
آن خداي سميع مي شنود
با خبر از ضمير انسانهاست
بهر او آشكار پنهانهاست
هر كسي از شما هدايت يافت
نفع كرده ره سعادت يافت
هر كه گمراه شد ضرر كرده
انتخاب ره خطر كرده
هر كه بيعت به مرتضي كرده
يعني بيعت به كبريا كرده
هر كه بيعت نمود و پيمان بست
دست حق روي دست آنها هست
حال بيعت كنيد با سبحان
با من و با علي بن عمران
با دو فرزند او حسين و حسنب
ا امامان ز نسل اوست و من
تا دم مرگ عهد مي بنديم
ص: 125
هم به پيمان خويش پابنديم
بهر احقاق حق قيام كنيد
به علي اين چنين سلام كنيد
السلام اي امي راهل وفا
السلام اي مسير صدق و وفا
مومنين را علي امير توئي
حضرت حق را سفير توئي
گفته هايم همه كند تكرار
دين خود را چنين كند اظهار
ما شنيديم و تابعين بر آن
رحمت كردگار را خواهان
بازگشت همه به سوي خداست
رحمتش مستقيم شامل ماست
پس بگوئيد اي معاشر ناس
بر خداوند باد حمد و سپاس
شامل حال ما عنايت اوست
اين هدايت همي هدايت اوست
اي جماعت فضائل حيدر
هست برتر ز حد فكر بشر
نزد خلاق شأن او والاست
مستتر در كتاب حكم خداست
فضل او را نمي شود امكان
بر شمردن به يك زمان و مكان
هر كسي بر خدا عبادت كرد
از رسول و علي اطاعت كرد
از امامان كه ذكر آنان شد
هر كه منقاد آن امامان شد
پس بداند ره هدايت يافت
از كرامات حق سعادت يافت
هر كسي كه نمود بيعت او
هم قبولش شده ولايت او
يا كه سبقت گرفت بهر سلام
هر كه گويد مرا عليست امام
رستگا راست و در ره دين است
مؤمنين را امير چون اين است
آن نگوئيد ناروا باشد
آن بگوئيد حق رضا باشد
گر تمام جماعت دنيا
همه كافر شوند سرتاپا
ضرري نيست بر خداي جهان
هست اين ظلم بر خود انسان
اي خدا شاهدي بر اين گفتار
حق حيدر نموده ام اظهار
آنچه كردم آدا بخاطر آن
امر كردم ز توست چون فرمان
هر كه گفتار من قبول كند
هم رضاي تو را وصول كند
ص: 126
اي خدا پس ببخش آنان را
چون توئي حافظ اهل ايمان را
منكران را غضب نما يا رب!
كافرانند چون قرين غضب
حمد مخصوص حضرت باريست
رحمتش چونكه ساري وجاريست
يافت پايان خطابة حضرت
بهر بيعت هجوم كرد امت
پيشتازان بيعت از مردم
كه گرفتن سبقت از مردم
بود بوبكر و ثاني و عثمان
هم عنان طلحه و زبير عيان
كرده تاريخ ثبت آنان را
نقض كردند جمله پيمان را
اين همه دشمنان مولي بود
گفت ظاهر نعم ولي لا بود
كرده بودند اتفاق بر آن
تا كه بعدا كنند نفاق در آن
حسني از كرامت مولي
شده الكن زبان تو گويا
باني شعر شد نبي زاده
او كه اهل ولاست ازاده
آنكه بر اين مهم نادي شد
ديده ام را ضياست هادي شد
پايان
ولادت
اميرايزدي
ماه رجب ، اي شهر رب با خود صفا آورده اي
با اعتكاف و عمره ات ، عطر دعا آورده اي
بر ما نويد مرحمت از كبريا آورده اي
وجد و سروري بر دل اهل ولا آورده اي
بر تشنگان معرفت ، آب بقا آورده اي
زيرا خبر از مولد شير خدا آورده ا ي
بر قلّه ي قاف شرف ، اين نازنين كوبد علم
بر مسلمين راستين آمد امام بي قرين
محرم به خيل انبيا ، ختم رسل را جانشين
حبل المتين ، علم اليقين ، ماء معين ، يعسوب دين
مرحب كُش و خيبر گشا ، دست خدا در آستين
كشتي دين را ناخدا ، حيدر ، امير المؤمنين
گوييد از جان ، آفرين بر حضرت جان آفرين
كاين طلعت رخشنده را با كِلك قدرت زد رقم
ص: 127
مريم كه ب ودي خادمه بيت المقدس را مدام
چون شد به عيسي حامله ، از روح حي لاينام
گرديد دور از آن حرم ، در گوشه اي گشتش مقام
درد مخاضش چون رسيد ، آورد بر لب اين كلام
اي كاش مرگم برده بود ، از من نبودي هيچ نام
آب و رطب از بهر او كردي كرامت ذوالكرام
عيسي به دنيا آمد و رفت آن همه اندوه و غم
ليكن براي فاطمه بنت اسد اعجاز شد
طوف حرم مي كرد چون درد مخاض آغاز شد
ياري طلب كرد از خدا ، يزدان وِرا دمساز شد
در پيش رويش ناگهان ديوار كعبه باز شد
بشنيد بانگ (( اُدخُلي )) محرم به صد ها راز شد
از خلد آمد مائده ، آ ن ميهمان اعزاز شد
آورد طفلي در حرم ، كز او حرم شد محترم
طفلي كه روي ماه او از ماسوا دل مي برد
بر كعبه بخشد آبرو ، از ركن ها دل مي برد
نور صفاي باطنِ او از صفا دل مي برد
بيگانه را هادي شود ، از آشنا دل مي برد
آواي قرآن خواندنش از مص طفي دل مي برد
(( المؤمنون )) آرد به لب از طاء و ها دل مي برد
اين اولين قاري بود ، بوسد لبش فخر اُمم
اي كعبه مولودت علي آيينه ي داور بود
بر جسم تو جان باشد و جانان پيغمبر بود
موساي ط ور معرفت ، عيساي جان پرور بود
بر كشتيِ نوح نجي سكّان بود ، لنگر بود
اين خضر را رهبر بود ، اين خواجه ي قنبر بود
اين شافع محشر بود ، اين ساقي كوثر بود
ص: 128
بيت صمد را مي كند پاكيزه از لوث صنم
بر نفس هر مؤمن بود چون مصطفي اولي علي
بر مسلمين و متّقين سرور علي ، مولا علي
باشد امير صف شكن در عرصه ي هيجا علي
پيدا بود اوصاف او از (( لا فتي الا علي ))
آتش گلستان مي شود ، با گفتنِ يك يا علي
بگذاشت بر دوش نبي در بيت داور پا علي
او عدل را بنيان نهد ، ويران كند كاخ ستم
ذكر فضيلت هاي او شيرين نمايد كام را
آرام سازد ياد او دل هاي ناآرام ر ا
با چند قرص نان جو سر كرد او ايام را
غمخوار بود و دستگير از مرحمت ايتام ر ا
با همت والاي خود تثبيت كرد اسلام ر ا
همچون خليل بت شكن در هم شكست اصنام را
با دست او لات و هبل شد دفن در كوي عدم
دين مبين شد جاودان از حلم و از تدبير او
آمد اسيرش نفس دون ، شد بسته در زنجير او
بشكافت قلب كفر را در غزوه ها شمشي ر او
لرزد دل هر جنگجو ، چون بشنود تكبير او
در عرش ، ختم الانبيا ديدي عيان تصوير او
محراب آمد مقتلش ، اما ببين تقدير او
كز بي نمازان گشت او بر بي نمازي متّهم
اي دلبر اهل يقين ، تو دين و دنياي مني
حيدر ، امير المؤمنين ، اصل تولاي مني
روحِ دميده از خدا بر جمله اعضاي مني
داننده و بيننده ي پنهان و پيداي مني
آسايش امروز من ، اُميد فرداي مني
بعد از رسول راستگو ، آقا و مولاي مني
ص: 129
از غاصبينِ حقّ تو ، جويم برائت دم به دم
اي صاحب تيغ دو سر ، صفدر تويي ، حيدر تويي
بر خيل اصحاب اليمين ، دلبر تويي ، سرور تويي
بر كردگار دادگر ، مظهِر تويي ، مظهر تويي
بر عقل كل ، خيرالبشر ، افسر تويي ، ياور تويي
فلك نجات خلق را سّان تويي ، لنگر تويي
بر زهره ي زهرا ز حق رهبر تويي ، همسر تويي
تنها تو بودي كفو او ، اي شهريار محتشم
32 مجموعه شعر ولايي : ستاره هاي فروزان
اي روح و ريحانم علي ، اي سرو بستانم علي
اي جان جانانم علي ، آرامش جانم علي
خورشيد رخشانم علي ، ماه شبستانم علي
دارو و درمانم علي ، سلطان خوبانم علي
محبوب يزدانم علي ، ميزان ايمانم علي
تفسير قرآنم علي ، توحيد و فرقانم علي
بر خادمت فرما نظر ، اي خسرو گردون خدم
من كيستم ؟ من كيستم ؟ دلداده ي پيغمبرم
دستي به دامان علي ، قرآن به دست ديگرم
حب رسول و عترتش باشد همايون افسرم
سرمستم از خم غدير ، از تشنگان كوثرم
بر جبت و طاغوتم عدو ، از دوستان حيدرم
در جنگ با خصم علي حصن حصين شد سنگرم
نطق و بيان ، تير و سنان ، شمشير برّانم ، قلم
دستم به دامانت علي ، داماد پيغمبر مدد
كن جرعه نوش كوثرم ، يا ساقي كوثر مدد
چون گشت روز داوري ، اي حجت داور مدد
در پاي ميزان عمل ، اي شافع محشر مدد
من خادم كوي تو اَم ، اي خواجه ي قنبر مدد
صفدر مدد ، صفدر مدد ، حي در مدد ، حيدر مدد
ص: 130
بنگر به سوي (( ايزدي )) برگير دستش از كرم
امير ايزدي
شماره1
آن روز حرم قبله گه اهل وفا بود
بد گرم مناجات و به لب ذكر خدا داشت
كاي خالق بخشنده بمن لطف وعطاكن
بنگر كه پناهنده به اين بيت شريفم
خلاق جهان ياور آن فخر زنان شد
پر كرد ز صهباي يقين مِي به سبويش
يعني كه بيا در حرم محترم ما
چون فاطمه مشمول عطاي ازلي شد
بشكفت به روي لب او غنچه ي لبخند
ناگاه حرم ، مطلع انوار هدي گشت
نازل به زمين قابله از عرش علا شد
شد فاش براي چه خليل اللَّه اعظم
شد بر همه معلوم كه مولود حرم را
آمد علي و غيرت و ايثار روان يافت
آمد علي آنكس كه شود يار محمد
آمد علي آنكس كه سرِ شانه ي احمد
آمد علي آن م رد كريمي كه شبانه
با آمدنش قدرت حق در نظر آمد
كعبه صدفي باشد و آن ر ا گهر است او
سلطان قلوب همه مردان خدا اوست
او وصل نموده است ابد را و ازل را
بر گرد حرم بنت اسد گرم دعا بود
از درد مخاض آن زن رنجيده نوا داشت
سوگند به اين طفل كه دردم تو دوا كن
از لطف نم ا ياري من ز آنكه ضعيفم
آنگاه سحاب كرمش قطره فشان شد
بنمود ز ديوار ، دري باز به رويش
بنشين به برِ خوان عطا و كرم ما
وارد به سراي احدِ لم يزلي شد
ديوار حرم بسته شد ، از امر خداوند
آميخته يكجا همه الطاف خدا گشت
زايشگه مخصوص علي بيت خدا شد
ص: 131
بنمود به پا اين حرم پاك و معظم
در نزد خدا قرب بود بيش ز عيسي
گويي كه ز نُو پيكر توحيد توان يافت
صهر نبي و محرم اسرار محمد
بت بشكند و دم زند از خالق سرمد
بهر فقرا قوت برد ، بر سرِ شانه
از طلعت او نور خدا جلوه گر آمد
فرزند حرم ؟ نه ، كه به خلقت پدر است او
كانون سخا ، كان صفا ، روح دعا اوست
مهرش محك رد و قبول است عمل را
آن روز كه كعبه گشت زايشگهِ نور
در بيت خدا ، حجت حق كرد ظهور
از حرمت خانهِ زاد معبود ، بهشت
مي كرد طواف ، كعبه را از ره دور
شماره2
اي خانه زاد كعبه ، شهِ لا فتي علي
وي گفته حق مديح تو در إنّما علي
نام تو را كه زمزمه ي انبيا بود
داده است اشتقاق ز نامش خدا علي
پيغمبري كه وحي بود هر كلام او
گفتا : علي است با حق و حقّ است با علي
چون خواستي كه بت شكني درحريم حق
بگذاشتي به شانه ي محمود پا علي
هستند طالبان حقيقت مريد تو
بودند شيعه ي تو همه انبيا علي
كرده است از خداي ، جدايي بدون شك
هر خيره سر كه از تو شود او جدا علي
اين فخر بس تو را كه ز ابناء روزگار
تنها تويي تو لايق خير النسا علي
آن ناشناس كيسه به دوشي كه نيمه شب
بودي روانه جانب بيقوله ها علي
افسوس خصم بست همان دست كز وفا
بنهاد در دهان يتيمان غذا علي
كشتند دشمنان خدا محسن تو را
ص: 132
در پشت در چو فاطمه ات گفت : يا علي
بر گير دست (( ايزديِ )) دل شكسته را
(( يا مظهر العجائب و يا مرتضي علي ))
شماره3
حبل المتين
مقتدايي كز جلالت بي قرينش يافتم
سرور و سرحلقه ي اهل يقينش يافتم
نام او باشد علي ، اين نام روح انگيز را
مشتق از نام خداوند مبينش يافتم
من پس ازاحمد به حيدر بسته ام دل كزخدا
چون نبي اولي به نفس مؤمنينش يافتم
معتصم بر رشته ي حب و ولاي او شدم
ز آنكه از جان معني حبل المتينش يافتم
از عذاب حق مرا در دل نباشد وحشتي
با ولايت راه در حصن حصينش يافتم
كيست حيدر؟آنكه شهرعلم احمدرادراست
آنكه بر انگشتر خاتم ، نگينش يافتم
كيست حيدر؟ اولين قاري قرآن در زمين
روح توحيد است و نفسِ ياء و سينش يافتم
مرشد كامل ، شه عادل ، عزيز مصر دل
كز شرف ، استاد جبريل امينش يافتم
كشتيِ نوح نبي را نامش از طوفان رهاند
مقتداي عيسيِ گردون نشينش يافتم
او نه تنها طور را روشن ز نور خويش كرد
عالمي را غرق در نور جبينش يافتم
خرمن فيض علي باشد ، همه كون و مكان
ماسوا اللَّه را سراسر خوشه چينش يافتم
بود تفسير (( يد اللَّه ، فَوق أيديهِم )) نهان
دست حق را تا عيان در آستينش يافتم
آفرين بر او كه در بين تمام ما خَلَق
شاهكار حضرت جان آفرينش يافتم
در لباس آدمي بود و ملك را رهنماي
فاش مي گويم كه برتر ز آن و اينش يافتم
آنكه راه آسمان را بهتر از راه زمين
ص: 133
مي شناسد ، در سما نه در زمينش يافتم
گه به نخلستان،گهي ويرانه،گاهي ساق عرش
محو و مات ذات رب العالمينش يافتم
هم يتيمان را ز بابا مهربانتر بود او
هم به هر مظلومِ بي ياري ، معينش يافتم
هيچ كس در جامه ي زربافت آن شه را نديد
گر چه شاه كشور دنيا و دينش يافتم
آنكه عمري راز خود با چاههاي كوفه گفت
عاقبت مقتول از شمشير كينش يافتم
از غذاي خود به قاتل داد ، جودش را نگر
مهربان حتّي به آن خصم لعينش يافتم
نيمه شب شددفن جسمِ اطهرش چون همسرش
در غريبي هم به عالم بي قرينش يافتم
رفت از دنيا و يك دم هم اسير آن نشد
گر چه دنياي دني را در كمينش يافتم
(( ايزدي )) تا سائل دربار آن سردار شد
بر فراز مسند عزّت مكينش يافتم
خوشدل تهراني
داني كه علي مظهر خلاق مجيد
از بهر چه در خانه حق گشته پديد
زيرا كه علي منادي توحيد است
بايد كه عيان شود زبيت التوحيد
حامد اهور
با آمدنت صحن زمين حرمت يافت
خورشيد به ديدار جمال تو شتافت
مشتاق تو بود آنقدر دنيا كه در باز نشد،
سينه ي ديوار شكافت
***
آمد كه دهد به ماه و خورشيد پناه
روشن شد از آيينه ي چشمانش ماه
ديوار شكست و عشق عالم آمد
در حلقه اي از نور و فرشته از راه
***
سرچشمه روشن جلال و جبروت
حيران كرامات نگاهت لاهوت
اي كاش كه قسمت دل ما مي شد
درياي كرم، قطره اي از آب وضوت
ص: 134
***
ما تشنه آفتاب چشمان توايم
محتاج تو و تكه اي از نان توايم
اي حضرت محراب، رجب تا رمضان
بالله قسم سه ماه مهمان توايم
***
تا در تن شعرهايمان، جان باقيست
تا خانه كعبه هست و ايمان باقيست
وقف تو تمام بيت ها، مصرع ها
تا جان به تن قافيه هامان باقيست
***
با آمدنت باب ولايت وا شد
توحيد ميان چشمهايت جا شد
تفسير فقط ذيل نگاه تو رواست
قرآن بدون تو كجا معنا شد؟
***
امواج در انديشه ي دريا شدنيم
در حسرت از نور سراپا شدنيم
چشمان اميدوار ما را بنگر
درخواست در اميد امضا شدنيم
***
اثبات ولايت علي آسان است
چون شاهد ادعاي ما قرآن است
در اصل طواف بي تولاي علي
گرديدن دور پيكري بي جان است
***
بر حُسن تو ديده را گشودند همه
وقتي كه تو بودي و نبودند همه
اينكه هدف از مدينه و مكه تويي
شعريست كه شاعران سرودند همه
حامد اهور
يحيي باغاني
حاشا كه باز مثل تو پيدا شود علي
بعد از تو خاك برسر دنيا شود علي
از اين درخت پر ثمر اصلا بعيد نيست
يا مصطفي شود ثمرش يا شود علي
با چهره ي پيمبري آمد ز خيمه گاه
وقتش رسيده است كه حالا شود علي ...
يك عمر قد و قامت اورا نگاه كرد
يعني كه پير شد پدرش تا شود علي
بيش از همه حسين دلش شور مي زند
ص: 135
وقتي ميان معركه تنها شود علي
از بس كه تيغ آمد و بر پيكرش نشست
ديگر توان نداشت زجا پا شود علي ...
از بس كه مختصر شده اي تو...
گمان كنم در بين يك عبا بدنت جا شود علي
"شاعر: يحيي باغاني"
سَيِّد حميد رضا برقعي
شماره 1
مولاي ما نمونه ي ديگر نداشته است
اعجاز خلقت است؛ برابر نداشته است
وقت طواف، دور حرم فكر مي كنم
اين خانه بي دليل ترك برنداشته است
ديديم در غدير كه دنيا به جز علي
آيينه اي براي پيمبر نداشته است
سوگند مي خورم كه نبي شهر علم بود
شهري كه جز علي درِ ديگر نداشته است
طوري ز چارچوب، درِ قلعه كنده است
انگار قلعه هيچ زمان در نداشته است
يا غير «لَا فَتَيٰ» صفتي در خورش نبود
يا جبرئيل واژه ي بهتر نداشته است
چون روز روشن است كه در جهل گم شُده است
هر كس كه ختم نادعلي برنداشته است
اين شعر استعاره ندارد براي او
تقصير من كه نيست؛ برابر نداشته است
شعر از سَيِّد حميد رضا برقعي
شماره 2
مصرع ناقص من كاش كه كامل مي شد
شعر در وصف تو از سوي تو نازل مي شد
شعر در شأن تو، شرمنده به همراهم نيست
واژه در دست من آن گونه كه مي خواهم نيست
من كه حيران تو حيران توام مي دانم
نه فقط من كه در اين دايره سرگردانم
همه ي عالم و آدم به تو مي انديشد
شك ندارم كه خدا هم به تو مي انديشد
كعبه از راز جهان، راز خدا آگاه است
ص: 136
راز ايجاز خدا نقطه ي بسم الله است
كعبه افتاده به پايت سر راهت سرمست
«پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست»
كعبه وقتي كه در آغوش خودش يوسف ديد
خود زليخا شد و خود پيرهن صبر دريد
كعبه بر سينه ي خود نام تو اي مرد نوشت
قلم خواجه ي شيراز كم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته اي يعني چه»
مي رسد دست شكوه تو به سقف ملكوت
اي كه فتح ملكوت است براي تو هبوط
نه فقط دست زمين از تو، تو را مي خواهد
سالياني ست كه معراج خدا مي خواهد-
زير پاي تو به زانوي ادب بنشيند
لحظه اي جاي يتيمان عرب بنشيند
دم به دم عمر تو تلميح خدا بود
علي رقص شمشير تو تفريح خدا بود
علي واي اگر تيغ دو دم را به كمر مي بستي
واي اگر، پارچه ي زرد، به سر مي بستي
در هوا تيغ دو دم نعره ي هو هو مي زد
نعره ي حيدريه «أينَ تَفرو» مي زد
بار ديگر سپر و تيغ و علم را بردار
پا در اين دايره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز كه در كعبه پديدار شدي
يازده مرتبه در آينه تكرار شدي
راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست
كهكشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر مي گويد
«ها عليٌ بشرٌ كيفَ بَشر» مي گويد
ص: 137
سيد حميد رضا برقعي
نجمه پور ملكي
كار غزل امشب فقط شور آفريني ست
شعر مسيحايي هميشه اين چنيني ست
امشب زمين هم به حساب آمده يعني
حال و هواي آسماني ها زميني ست
رفتم نجف تا الغديرم را بگيرم
مستي ام امشب دست علامه اميني ست
در مستي نام علي شكي ندارم
با بردن نام علي مستي يقيني ست
باور بفرمائيد اصلاً عشق تنها
مخصوص دل هاي امير المومنيني ست
هر كس هماي رحمتي دارد برايش
معلوم شد اين شعر گفتن عِرق ديني ست
حيدر نخوانيدش بگوئيد حضرت عشق
مائيم و ابراز ارادت ساحت عشق
دارد اُويسي مي شود حال و هوايم
دفنم كنيد امشب به پاي مقتدايم
من نجفي و يمني گيرم نباشم
اصلاً چه فرقي مي كند اهل كجايم
راحت كنم تنها خيال عاشقان را
ديوانه و مجنون ايوان طلايم
هم عشق زهرا دارم و هم عشق حيدر
من كه يقين دارم غلام هر دو تايم
قالوا بلايِ بي علي، قالوا بلي نيست
روز ازل ثابت شده اين ادعايم
ما نسل اندر نسل نوكرزاده هستيم
اين را وصيت كرده ام با بچه هايم
ما را غلامان علي بايد صدا كرد
از سينه چاكان علي بايد صدا كرد
هر چه شنيديم از علي، محشر، درست است
كارش كه خيلي جان پيغمبر درست است
در زور و بازويش كه ما شكي نداريم
پس ماجراي قلعۀ خيبر درست است
شير خدا بودن فقط مخصوص مولاست
ص: 138
بر شير حق، ناميدن حيدر درست است
بايد كسي باشد كه حرفش را بگيرد
پس انتخاب مالك اشتر درست است
او با تمام مردم اين شهر خاكي ست
خيلي مرام ساقي كوثر درست است
تنها وفاداري قنبر در خوشي نيست
تا پاي جان هم كار اين قنبر درست است
وقتي ميسر نيست حيدرزاده باشيم
بهتر شبيه قنبرش دلداده باشيم
بي تو كليم الله دريايي نمي شد
عيسي بن مريم هم مسيحايي نمي شد
داماد پيغمبر نبودي تا ابد هم
روزيِ ما اين عشق زهرايي نمي شد
هرگز بدون گريه پاي نخل عشقت
چشمان ما اين گونه خرمايي نمي شد
گر تو دليل خلقت عالم نبودي
دنيا به اين خوبي و زيبايي نمي شد
تو قبله ي ما را ترك بردار كردي
كعبه بدون تو كه شيدايي نمي شد
زير سر ايوان زرد توست، ور نه
صحن نجف اين قدر رويايي نمي شد
هر كس نديده عالمي از دست داده
الطاف شاه كرمي از دست داده
سلمانُ منّا اهل بيت جاي خود اما
انگار چيز ديگرند اين يَمني ها
از آن زمان كه ميثمش را دار كردند
از عشق حيدر باب شد بي كفني ها
جبريل بالش را به عشق تو شكسته
عيبي ندارد ديگر اين لطمه زني ها
در مسجد كوفه نماز ما تمام است
جانم فداي همه ي هم وطني ها
وقتي علي فرمانده باشد عجبي نيست
از پسرش عباس اين خط شكني ها...
ص: 139
آن جا كه محراب علي باشد بهشت است
من تازه فهميدم دنيا بي تو، زشت است
از اوصيا تا انبيا فاصله اي نيست
از مرتضي تا مصطفي فاصله اي نيست
خالق علي، مخلوق علي، هر دو علي،
پس بين علي، بين خدا، فاصله اي نيست
زهرا علي است و علي زهراست يعني
اصلاً ميان اين دو تا فاصله اي نيست
هر چهارده معصوم نور واحدند و
در بين معصومين ما فاصله اي نيست
از سرمدي بودن مولا مي شود گفت
از ابتدا تا انتها فاصله اي نيست
بين حرم ها فاصله معنا ندارد
پس از نجف تا كربلا فاصله اي نيست
ارباب، ثارالله وابن ثاره ي ماست
بعد از علي او در قيامت چاره ي ماست
مولا خلاصه مي شود در ذوالفقارش
در آن همه مردانگي و پشتكارش
روي تمام پهلوانان هم سفيد است
با تكيه بر نام علي و اعتبارش
رنگ گدا هرگز نمي بيند يقيناً
هر جا علي باشد امير و شهريارش
پشت اميرالمؤمنين همواره قرص است
وقتي كه باشد حضرت زهرا كنارش
بَدر و حُنين و خِيبر و احزاب بوده است
تنها كمي از انعكاس كارزارش
خيلي تاسف مي خورم همواره دنيا
بد كرده با اين چهره هاي ماندگارش
او را فقط با زورخانه مي شناسيم
با اين بدي هاي زمانه مي شناسيم
مردانگي از افتخارات علي بود
گمنام بودن از علامات علي بود
پشت عدو بر خاك مي زد چون هميشه
ص: 140
يا فاطمه جزو مهمات علي بود
از آن حديث منزلت فهميده مي شد
پيغمبري هم از مقامات علي بود
با همت سيد رضي فهميده دنيا
نهج البلاغه از بيانات علي بود
با لقمه اي از نانِ جو شمشير مي زد
پرهيزگاري از كرامات علي بود
فهميده پيغمبر كه رب العالمين هم معراج،
دلتنگ ملاقات علي بود
روزي هر روز و شب اين مردم شهر
مديون خيرات و مبرّات علي بود
حال دعايش را كميل صاحب سرّ
مديون شب هاي زيارات علي بود
جنگ جمل را گر كه طلحه راه انداخت
چون مشكلش تنها مساوات علي بود
اصلاً سقيفه تا ابد زير سوال است
زيرا غدير از احتجاجات علي بود
مظلوم شهر فتنه ها، جانم فدايت
اي تو غريب آشنا جانم فدايت
بايد علي باشد رسالت پا بگيرد
دين محمد كل دنيا را بگيرد
بايد علي بازوي همت را ببندد
تا پرچم اسلام را بالا بگيرد
بايد علي باباي اين امت بماند
تا دست ما را حضرت زهرا بگيرد
بايد علي تا آخرش مظلوم باشد
تا در گلويش خار غم ها جا بگيرد
بايد فقط بغض علي در كار باشد
تا فتنه هاي روز عاشورا بگيرد
بايد فقط لعنِ علي در كار باشد
تا از معاويه كسي امضا بگيرد
پس ديگر از آن چشم خون بارش نپرسيد
از ناله هاي اين عمارش نپرسيد
---------------------------------------------------
نجمه پور ملكي
مجيد تال
شماره1
به اوج مي برد امشب مرا هواي شما
ص: 141
كه عشق را بنويسم، فقط براي شما
نگاه مي كنم اينجا به رد پاي شما
و مي رسم به خدا، تا خدا... خداي شما
كه آفريد شما را زمين هوايي شد
وَ كعبه كعبه شد و خانه اي خدايي شد
و بال حور و مَلَك فرش اين قدم ها شد
زمين براي حضور تو در تمنّا شد
ز اشك شوق ملائك ستاره پيدا شد
و عشق بر تن هفت آسمان هويدا شد
عصاي دست نبي بوده اي و دست خدا
تو دستگير كليمي، تو دستگير عصا
شكوه عدل شما را عقيل مي داند
نگاه بت شكنت را خليل مي داند
شكاف كعبه شما را دليل مي داند
و شأن وصف تو را جبرئيل مي داند
كه از زبان خدا بر تو آفرين مي گفت
و با صداي بلند خودش چنين مي گفت:
رقم زده ست خدا عشق را به نام علي
فلك نشسته به حسرت براي گام علي
ملك نشسته دو زانو به احترام علي
علي امام من است و منم غلام علي
به لحظه لحظه ي عمرت خدا تبسّم داشت
و با صداي شما با نبي تكلّم داشت
كرامتي كه تو داري الي الابد باشد
هميشه ذكر لبم يا علي مدد باشد
شجاعتي كه دلت داشت بي عدد باشد
گواه من سر عَمرو بن عبدود باشد
شمار فضل شما را، خدا فقط داند
نشانه هاي خدا را، خدا فقط داند
مجيد تال
شماره2
امام علي(ع)
ص: 142
دلم غير ايوان پناهي نداشت
دلم زائري بود و راهي نداشت
دلم در بساطش جز آهي نداشت
علي داشت آن را كه شاهي نداشت
به دور امير كرم گشته ام
صد و ده قدم در حرم گشته ام
به او گفتم اي شاه راهم بده
امان نامه اي بر گناهم بده
لياقت به يك دم نگاهم بده
پناهي ندارم پناهم بده
صدا زد پريشاني ات با علي
اگر خسته جاني بگو يا علي
همين لحظه ها بود پيدا شدم
علي گفتم و از زمين پا شدم
شب و روز حيران مولا شدم
گدا بودم او خواست آقا شدم
دلِ من بدون علي بي كس است
بميرم ببينم علي را بس است
تحمل به اين نور لابد نبود
ترك خوردن كعبه بي خود نبود
و كعبه كه جاي تَرَدُد نبود
پس اين ها همه يك تولد نبود
خدا خواست ثابت كند بر جهان
علي هست يكتاترين در جهان ...
فقيري كه انگشتر از او گرفت
سليمان شد و ذكر ياهو گرفت
زمين تخت او آسمان تاج او
به دوش نبي بود معراج او
اگر مدح او بر لبم جا گرفت
يدالله دستان من را گرفت
به من گفت از مرد خندق بگو
بيا از عليٌ مع الحق بگو
سه بار از نبي اذن ميدان گرفت
علي هست پس مصطفي جان گرفت
نبي گفت جانم به قربان او
علي جان من هست و من جان او
ص: 143
علي با خدا و خدا با علي
علي يا خدا گفت، حق يا علي
اميري نداريم الّا علي
اگر ناتواني بگو يا علي
مجيد تال
اصغر چرمي (رباعي)
اى عشق ببين روح دعا را
سر منشأ فيض كبريا را
اي عشق ببين امام ما را
بر او برسان سلام ما را
......
هنگام وصال يار آمد
در ماه رجب بهار آمد
بر قلب نبى قرار آمد
تاصاحب ذوالفقارآمد
.....
جانها به فداى خاك پايت
از حق شنويم اين حكايت
با راه على شوى هدايت
اين است حمايت از ولايت
.....
اى آينه ، مظهر جمالت
اى محور حق ، خدا پناهت
تو لطافت هماى عشقى
جمعند همه به زير بالت
.....
كعبه همه عمر بى قرارت
يك عمر كشيده انتظارت
بر شوق جمال بى مثالت
آغوش گشوده بر وصالت
.....
اى حافظ مهربان قرآن
مشتاق تو شد خداى رحمان
بر خانه ى حق شدى تو مهمان
سلمان،ز تو گرديده مسلمان
.....
اى قارى اولين تلاوت
اى ساقى كوثر امامت
تقديم به تو عرض ارادت
اميد به لحظه ى شفاعت
اصغر چرمى
محسن حنيفي
ساقي رسيد پس در ميخانه پر شود
باده بريز باده كه پيمانه پر شود
جامي بده، حياتِ دوباره مرا ببخش
جامي كه جان ز حضرت جانانه پر شود
آري علي علي همه را مست مي كند
در بين شهر نعره ي مستانه پر شود
سنگم بزن به حبّ علي كه ملال نيست
ليلاي شهر آمد و ديوانه پر شود
اصلاً تمام بال و پرم پيشكش به او
اطراف شمع از پَر پروانه پُر شود
ص: 144
بالم شده است صيد نگاه تو يا علي
مثل رياح عبد سياه تو يا علي
بايد به پاي دار تو ما سر بياوريم
شايد ز كار زلف تو سر در بياوريم
بايد كه خاك كوي تو را در سبو كنيم
سوغاتي از ديار تو، ساغر بياوريم
وقتي كه صحبت از نجف و آن مناره هاست
كم مانده ما ز شوق تو پر در بياوريم
ما را در آسمان نجف تا كه پَر دهي
سجده به خاك مقدم قنبر بياوريم
شأن غلامي تو همان شأن انبياست
روشن شود چو رو سوي محشر بياوريم
انگشتري بده، كه سليمان بنا كني
يا نسخه اي بده كه مسيحا دوا كني
هر ذره پاي بوس تو شد درّ ناب شد
زر نه، ابوذري شده و آفتاب شد
اين غوره هاي ما كه به ساغر نمي رسيد
در دست تو فشرده شد آن گه شراب شد
بالاي تاج و تخت سليمان نوشته اند
هر كس كه شد غلام تو عاليجناب شد
ادعيه ي قنوت نبي با تلاوت-
"يا عاليُ به حق علي" مستجاب شد
وقتش شده است، فديه بگيري به ذوالفقار
قرباني ات كه بيش ز حدّ نصاب شد
سر گر نشد فداي تو سربار مي شود
ميثم تبار عاقبتش دار مي شود
از بس كه هست در دل من اشتياق تو
ديگر نمانده طاقت صبر از فراق تو
درد مرا نگاه مسيحا دوا نكرد
آن مرهمي كه كرده به زخمم افاقه،تو
از گوشه ي نگاه تو سلمان درست شد
ص: 145
اين شيوه ي تو بوده و سبك و سياق تو
بايد كه استحاله شوم، خاك پا شوم
دفنم كنند در نجف تو، عراق تو
بايد كه حرف از تو و زهرا وسط كشيد
تا خوش بيايد اين سخنم در مذاق تو
ساقي باده هاي طهورا نظر نما
اي ايلياي حضرت زهرا نظر نما
-------------------------------------------------------
محسن حنيفي
ياسر حوتي
اي ابتدات نقطه پايان آسمان
وي انتهات مثل خداوند، لامكان
ممسوس ذات حضرت الله اكبري
با اين حساب ، فهم كمالت نمي توان
گفتم : " چگونه مدح تو خوانم " ؟
ندا رسيد " درسجده آي و سوره توحيد را بخوان "
ماصنع دستهاي شما بوده ايم ؛
پس اينگونه مي شود كه تو باشي خدايمان
دركعبه پا نهادي و كعبه شكاف خورد
يعني كه جاي توست دل دلشكستگان
كعبه سپيد رو شدو زلفش سياه شد
هم خود به سجده آمدو هم سجده گاه شد
(مهرت به كائنات برابر نمي شود)
حب تو آينه است _ مكدر نمي شود
مريم بنفشه ياس _ اقاقي . . . خود بهشت
بي لطف دستهات _ معطر نمي شود
گرصد هزار شير نر بيشه هاي جنگ
هرگز يكي شبيه به حيدر نمي شود
حتي محمدي كه خودش فخرعالم
تامرتضي نداشت ، پيمبر نمي شود
با ما كسي كه سفره اش از مرتضي جداست
سوگند مي خورم كه برادرنمي شود
اين سفره بوي عطر گل ياس مي كند
با گندمي كه فاطمه دستاس مي كند
ص: 146
رمز حيات ، قبضه شمشير مرتضاست
هفت آسمانيان ، همه تسخير مرتضاست
قرآن ؛ زلال آينه ، تصوير ناب ؛ اوست
هر آيه آيه ؛ آينه ،تفسير مرتضاست
جنات عدن، روضه رضوان، بهشت قرب
درسايه سار شاخه انجير مرتضاست
اينكه خدا به ديده مردم يزرگ شد
تأثير جاودانه تكبير مرتضاست
صبرش شبيه ضربه خندق ستودني ست
آري ؛ بقاء شيعه به تدبير مرتضاست
سلطان عشق..! حضرت والا مقام ها..!
تسيلم تو ، شكوه تمام سلام ها
اي ميوه رسيده باغ خدا علي
آب و غذاي سفره اهل ولا علي
بدر و حنين و خيبر و خندق كه جاي خود
تنزيل آيه هاي علق در ح__را ... علي
س_ّر عظيم ليله الاسراء ؛ عروج بود
من نف_ْس ظاهري محمد الي. . .علي
تفسير ناب سوره توحيد ؛ مي شود. . . . . .
تلخيص در عبارت يك جمله "ي_اعل_ي"
با نوح و با كليم و مسيحا و با كلي_م
هرجا تو ديده مي شوي در هر كجا علي
تو دركمال مطلق و انسان كاملي
درمشكلات سخت ؛ تو حل المسائلي
چيزي شبيه رايحه اي مي وزيد و رفت
شبها به شانه ؛ نان و رطب مي كشيد و رفت
افسوس قدر و منزلتش را نداشتند
تا درجوار كوثر خود آرميد و رفت
زهرا همان علي و علي نيز فاطمه است
شكر خدا فراق به پايان رسيد و رفت ...
مردي كه شاهد صدمات مدينه بود
يك روز مرد ... و در سحري شد شهيد رفت
ص: 147
گرچه كنار بسترش از مردها پر است اما؛
دريغ محسن خود را نديد و ... رفت
غير از علي به عام امكان مدار نيست
خلقت بدون اسم علي استوار نيست
ياسر حوتي
سيد حسن خوش زاد
شعر1
ما سوا و محور مينا علسيت
شهسوار تاج كرمنا عليست
معنى والشمس نور روى اوست
معنى واليل مشكين موى اوست
دين حق با نام او كامل شده
هل اتى در شأن او نازل شده
چون خدا ايجاد غرب و شرق كرد
قبل از ان نور على را خلق كرد
عشق با نام على اغاز شد
با على درهاى رحمت باز شد
اين حديث دل بود تصنيف نيست
شيعه در محشر بلا تكليف نيست
شيعه پايش در مسير اولياست
شيعه مولايش على المرتضاست
هر كسى را اسم اعظم داده اند
بر لبش نام على بنهاده اند
او به بيت الله ركن قائمه است
تاج احمد افتخار فاطمه است
عشق بر حجاج احرام ولاست
كعبه ى كعبه علي المرتضاست
نوح گر در بحر از طوفان برست
مرتضى بگرفت سكان را بدست
هست او هستى به عيسى داده است
او عصا بر دست موسى داده است
اوست هدهد را غزل خوان كرده است
او سليمان را سليمان كرده است
او به ابراهيم احسان كرده است
اوست اتش را گلستان كرده است
آن ملاحت كه به يوسف داده اند
جان يوسف از علي بستانده اند
عشق او از دل تجلا مى كند
يا على گفتن گره وا مى كند
تا على سر رشته دار كارهاست
مكتب شيعه پر از عمار هاست
ص: 148
يا على گفتن رموز انبياست
يا على گفتن شعار مصطفاست
يا على گفتن مرام فاطمه است
مزد هر شيعه سلام فاطمه است
پيش او افتاده مرحب از نفس
بت شكستن كار حيدر هست وبس
پس سخن بى پرده گفتن بهتر است
چرخ تحت اقتدار حيدر است
تا على فرمانده دهر است دهر
شيعه با ضد على قهر است قهر
او نه تنها در زمين نام آور است
نام او در اسمانها حيدر است
سعى كن محشور گردي با علي
پس بگو (خوشزاد) يا هو يا علي
آنكه او فرمانرواى محشر است
حيدر است و حيدر است و حيدر است
سيد حسن خوشزاد
شعر2
كعبه خلوتگه اسرار فراوان عليست
بيت حق جلوه گر از روي درخشان عليست
در جهان مرد عمل باش و علي را بشناس
كه ترازوي عمل كفه و ميزان عليست
اي كج انديش مكن غصب خلافت زيرا
به خدا بعد نبي سلطنت از آن عليست
روز محشر كه گذرنامه جنت طلبي
آن گذرنامه به امضاء و به فرمان عليست
دادگاهي كه به فرداي قيامت برپاست
حكم حكم علي و محكمه ديوان عليست
كشتن "مرحب" و بگرفتن خيبر در كف
خاطرات خوش ديباچه دوران عليست
دور شو اي پسر "عبدود" از ديده ي او
كه شجاعان عرب پشه به ميدان عليست
اين حسيني كه رئيس الشهدايش خوانند
با خبر باش كه شاگرد دبستان عليست
گرچه اين ديده ز ديدار نجف محروم است
در عوض ريزه خور سفره احسان عليست
ياسر رحماني
شماره1
گر چه اندر دل هر ذره تمناي تو بود
ص: 149
سينه ي كعبه دلدار فقط جاي تو بود
بعد احمد به همه خلق وَ ربّ الكعبه…
نه كسي هست و نه بوده است كه همتاي تو بود
پيش از خلق همه هستي و مُلك و ملكوت
در عدم افضل اعمال تماشاي تو بود
علت بخشش آدم ز خطايي كه نمود
حذف گندم ز سر سفره ي دنياي تو بود
آنكه در طور همي پاسخ موسي مي داد
صوت داوودي و آن لحن دل آراي تو بود
آن همه حسن و ملاحت كه به يوسف دادند
عكسي از آينه ي چهره زيباي تو بود
اثري را كه خدا در دم عيسي بنهاد
قدري از جذبه و تأثير نفس هاي تو بود
شب معراج به هر ره كه گذر كرد نبي
ز ابتدا تا به سر انجام رد پاي تو بود
تو يد اللهي و اسلام اگر پا بر جاست
همه از مرحمت دست تواناي تو بود
نه گزاف است كه گويند به هنگام طواف
احترام حرم از لطف قدم هاي تو بود
همه را طوف ولادتگه تو واجب شد
تا بدانند كه مقصود تولاي تو بود
ياسر رحماني
شماره2
سالها بود كه اين راز نمي فهميدم
موسم حج به حرم دور چه مي گرديدم
مروه را تا به صفا سعي چه سودم مي داد
سنگ برداشتن و رمي چه سودم مي داد
حلق و احرام و منا و عرفات و تقصير
تلبيه،زمزمه و ذكر ودعا و تكبير
اين همه بارش دستور خداوند چرا؟
كه چنين گوي و چنان باش و زبان بند چرا؟
نه مرا زهره كه اين راز بگويم با كس
نه ز حي ازلي سر زند افعال،عبس
ص: 150