آینۀ غدیردر روایات شیعه و اهل سنت
مؤلف: محمد علی صاعد اصفهانی
به کوشش: علیرضا مهرپرور
مشخصات نشر : قم: مهر خوبان، 1394 .
مشخصات ظاهری : 796 ص.

آینۀ غدیر در روایت شیعه و اهل سنت
مشخصات كتاب
سرشناسه : صاعد اصفهانی، محمدعلی، 1304 -
عنوان و نام پدیدآور : آینه غدیر در روایت شیعه و اهل سنت
مشخصات نشر : قم: مهر خوبان، 1394 .
مشخصات ظاهری : 796 ص.
شابک : 978-964-7395-49-6
وضعیت فهرست نویسی : فیپای مختصر
یادداشت : این مدرک در آدرس http://opac.nlai.ir قابل دسترسی است.
شناسه افزوده : مهرپرور، علیرضا، 1336 -
شماره کتابشناسی ملی : 3771136
ص: 1
اشاره
ص: 2
آینۀ غدیردر روایات شیعه و اهل سنت
مؤلف: محمد علی صاعد اصفهانی
به کوشش: علیرضا مهرپرور
ص: 3
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ اَلْرَحیمْ
ص: 4
مقدمه
یا الله
اهدنا الصراط المستقیم
در این كتاب:
به قضاوت می نشینیم؛
اختلاف میان شیعه و اهل سنت را.
«اللّهم اقض بیننا»
ص: 5
(رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا)
(بقره / 286)
(رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ)
(آل عمران / 53)
ص: 6
حضرت علی علیه السلام:
قیمةُ كُلِ امرءٍ ما يُحْسِنُه
ارزش هر كس به قدر تشخیص و حسن انتخاب اوست.
اِذا تَمَّ الْعَقْلُ، نَقَصَ الْكَلامُ
هرچه عقل به كمال رسد، سخن بیهوده كاستی يابد.
الْفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ، فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الخَيْر
فرصت چون ابر گذران می رود، پس فرصت های نیك را دریابید.
(نهج البلاغه، حكم: 21، 71 و 81)
ص: 7
علی علیه السلام:
زینت و رفعت خلافت بود، و خلافت به او و ابعاد مختلف الهی و انسانی او نیاز داشت.
صاحب قول: «سَلُونِي قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونِي» در خانۀ وحی و حامل وحی و با وحی پرورش یافت و روحش با كنه وحی درآمیخت.
او حجابها را درنوردید و به مبدأ نور و حكمت پیوسته بود.
چه می توان گفت در حق كسی كه سخنانش معجز بلاغت و شاهكارترین گفته های بشریست؟...
قائل «لو كشف» را اگرچه بسیار بسیار ستوده اند امّا همچنان حق ثنای او ادا نشده است.
صاعد
ص: 8
فهرست مطالب
عکس

ص: 9
عکس

ص: 10
عکس

ص: 11
عکس

ص: 12
عکس

ص: 13
عکس

ص: 14
عکس

ص: 15
عکس

ص: 16
عکس

ص: 17
عکس

ص: 18
عکس

ص: 19
ص: 20
یادآوری 1
1- آنچه در این كتاب می خوانید سئوال و جوابهایی است كه در ذهن و خاطر مؤلف سالهای متمادی رفت و آمد داشته است و پیوسته در این كتاب و آن كتاب، اینجا و آنجا در پی يافتن سند صحیح و مطابق واقع بودن كه مورد قبول همۀ راویان و محققین و مورخین صدر اسلام و صحابۀ پیامبر اكرم باشد، به جستجو و تعمق گذشته است تا اینكه در این اواخر به خود گفتم نیكوست اگر به آنچه خود رسیده ای، دیگران مشتاق را نیز شریك گردانی.
مسلم این است كه بخصوص در حوادث پس از ارتحال پیامبر مكرم صلی الله علیه و آله در مدت حدود نیم قرن اساس كشمكش ها و اختلاف های تا امروز پی ریزی شده است.
2- گریز از عبارت پردازی شبه داستانی و توجه نداشتن به صنایع ادبی در نوشتار نخست به منظور آسان بودن درك مطالب برای عموم و دو دیگر برای عدم تصرف در نقل خبر كه بیشتر مستند است به متن نوشته های صدر اسلام و بعد، همه ایجاب می كرد كه تناسب مطالب و عبارت ها همسانی بیشتری داشته باشد.
3- روش مؤلف در این كتاب بر این اصل مبتنی است كه نه از طریق برداشت
ص: 21
خود یا دیگر نویسندگان شیعه از كتب تاریخ و اسناد تاریخی مطلب را دنبال كند، بلكه عین اسناد را از كتب تاریخ جلو چشم خوانندۀ طالب دریافت حقایق بگذارد، حتی اگر ابهام یا عذوبت در عبارات وجود دارد، از به روز كردن متن خودداری شده است. هدف گلچین كردن حقایق و آسان در دسترس نهادن واقعیاتی است كه اگر طالب جستجوگر منصفی بخواهد با فرصت كمی كه امروزه در اختیار است به حقیقت دست یابد مقدور باشد. وفور آن همه وسایل ارتباط جمعی، كتاب، مجله، روزنامه، رادیو، تلویزیون، اینترنت و این همه كانال های ماهواره ای، موجب سر در گمی بیشتر شنونده، بیننده و خواننده گردیده است.
در همۀ این وسایل ارتباطی به خلاصه گویی و برداشت های شخصی اما بی نهایت با سلیقه های مختلف به شنونده منتقل می شود، و همین امر موجب مشوب شدن بیشتر اذهان و سر در گمی گردیده است.
امید است این كتاب كمكی به دستگیری و دستیابی طالبان به حقیقت گردد.
4- مقالات و كتب دربارۀ خلافت و ولایت علی علیه السلام و موضوع غدیر خم و اثبات آن بحمدالله فراوان است. لذا ما در این كتاب بیشتر پرداخته ایم به جمع آوری مشتی از خروار از متن احادیث و اخبار و به خصوص از اهل تسنن و آن هم نه با تعبیر و تفسیر خود و استناد به آنها، بلكه عین هر حدیث و خبر را با ذكر راوی و نشان دادن منبع هر حدیث و خبر.
5- در این كتاب گاهگاه به تعدد و تكرار مطلب برخواهید خورد، شاید به نظر برسد این دوباره نویسی ها برای چیست؟ توجه باید داشت كه هر خبر از منابع متعدد و در عین حال، نقل خبر بدون تصرف در متن و اظهار سلیقه است. و چون موضوع یكي است به نظر می رسد كه ذكر خبر تكرار شده است، اما روش و طریق اثبات و تائید خبر در این نگارش به همین تعدد و تكرار است كه از منابع
ص: 22
متعدد یك موضوع واحد، مورد تصدیق دیگر مورخین می باشد، و همین امر صحت وقوع و نحوۀ آن را تأیید می كند و تردید و تشكیك را از میان برمی دارد.
مگر برای كسانی كه {فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ}
6- بدیهی است كه هیچ نویسنده و پژوهشگر از احتمال خطا مصون نیست، لذا این ناچیز هم از هر اشتباه و كوتاهی كه در این كتاب دیده شود طلب بخشش دارد، امید كه این خدمت مقبول درگاه ائمه معصومین: قرار گیرد.
7- از همكاری بی شائبه و خلوص بی تردید دوست مهربان، مداح و خدمتگزار آل الله جناب علیرضا مهرپرور در تألیف این كتاب «آینۀ غدیر» از لحاظ فراهم كردن بعض كتب مرجع چه خرید و چه گرفتن كتاب و آوردن و بازگرداندن به كتابخانه ها و آنچه نویسنده در این سالهای كهولت و ناتوانی برای كار تألیف لازم بود ویژه چاپ كتاب صمیمانه سپاسگزارم و از پیشگاه احدیت توفیق روزافزون ایشان را در ادامۀ كارهای اینگونه می طلبم.
8- با حفظ حقوق مؤلف برای مؤلف، این كتاب برای چاپ و مقدمات آن در اختیار ایشان نهاده شد.
محمدعلی صاعد اصفهانی
ص: 23
ص: 24
یادآوری 2
هو خیر المعین
یادآوری2 نحمدك اللّهم و نصلی علی رسول الله و آله المعصومین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین
كتابی را كه شما خوانندۀ آن هستید بیش از سه سال استاد پیر سخن و ادب استان اصفهان و از نخبگان ماندگار آقای محمدعلی صاعد اصفهانی شبانه روز با جدیّت كامل به نوشتن آن مشغول بوده است و این حقیر از همان اوان اشتغال ایشان مشوّق و حاضر و ناظر صفحه به صفحه بوده و پیوسته دعاگو و از خدا برای ایشان طلب سلامتی می كرده ام كه در این كهولت با پشتكار و شوق و دقت دست به تدوین و تألیف اثری بر این منهج كه به نظر می رسد در این برهه زمان تاریخ بسیار به آن نیاز می باشد؛ زیرا تمام مطالب منظور خود را ساعی بوده كه مستند و از منابع دست اول و مورد اعتماد، و به قاعدۀ نقل عین حدیث و خبر با ذكر منبع و مأخذ آن همۀ مطالب مورد نظر را كه امروز در دنیای اسلام مورد حاجت و گفتگو است فراهم و در دسترس بگذارد در این روزگار كه بیشترین كتاب، روزنامه، مجله، رادیو و تلویزیون و این كانال های ماهواره ای كه مثل علف
ص: 25
خودرو از گوشه و كنار هر روز و شب سبز می شوند و همه سر مغالطه كاری و به گمراهی كشاندن نسل جدید در سرتاسر عالم را دارند و بخصوص هریك به نوعی وقایع و اخبار اسلامی را از میلاد نبی اكرم صلی الله علیه و آله، جریان بعثت، هجرت، وفات و همه حوادث دوران پیامبر بزرگوار و سپس مسایل پیش آمده بعد از رحلت آن حضرت را هریك به نوعی، و هر گوینده و نویسنده به نحوی سعی در انحراف افكار عامه و به منظور خدشه دار كردن اساس اسلام با دگرگون جلوه دادن حقایق پیش آمده از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به بعد و تا امروز می كوشند و می خروشند و هریك خود را علامه دهر و مورّخ و محدّث بی بدیل و عالم به حقایق و دقایق جلوه می دهند و از هیچ خطاكاری و به غلط افكنی ابایی ندارند، در این كشاكش یك اثری كه با استناد و نقل عین اخبار مورخین دست اول كه همه غلط كاری ها را ناجوانمردانه و در كمال بی انصافی و پررویی به نام آنها به انجام می رسانند، نویسندۀ دلسوزی همه وقایع را با استناد به اخبار و احادیث همان مورّخان بدون تصرف و دخل در متن، عامه را در جریان حقایق وقایع قرار می دهد، اما ایشان از همان اوان كار این دغدغه را داشت كه اگر من كتابی در حد توان رسا و گویا كه همۀ طبقات را آگاه و خشنود سازد، فراهم آورم، تازه به چاپ رساندن و نشر آن امروزه با هزینه گزافی كه در امر نشر كتاب وجود دارد چه خواهد شد؟ حقیر كاری كه می توانستم در آن مرحله به آن اقدام كنم اطمینان دادن به ایشان، برای كوشش خود در امر چاپ و نشر آن بود و اینك پس از چهار سال با آماده شدن كتاب در پی وفای به عهد برای نشر از مؤلف دانشمند خواستم ضمن مقدمه ای بر كتاب، تألیف های خود را معرفی كنند؛ اما ایشان نوشتن مقدمه و معرفی خود را ضروری نمی دانستند، چون طرح كتاب را نیز بدون مقدمه شروع كرده اند و معرفی خود را هم همین كتاب حاضر دانستند كه اگر مورد قبول واقع
ص: 26
شود، برای معرفی كافی است؛ وگرنه چه سود، «مشك آن است كه خود ببوید، نه آن كه عطّار بگوید!».
لذا این بنده یادآوری می كنم كه در ضمن تألیف كتاب حاضر ایشان راجع به سرگذشت امام حسن علیه السلام با معاویه تألیف دیگری هم به نام «امام حسن علیه السلام در مصاف صلح» داشته اند كه به سرمایه خیّر مكرّم، جناب مهندس علی بهشتی به تیراژ پنج هزار جلد(نشر محمل) انتشار یافت و متن كامل آن در سایت www.Ghbook.ir در دسترس می باشد و در آن كتاب مؤلف فی الجمله معرفی شده است.
یادآور می شوم در این كتاب شاید به نظر برسد بعض مطالب تكرار شده است باید توجه داشت كه هر تكرار مطلب، به گوشه ای تازه و نكته ای كه مؤید مورد بحث می باشد و ضرورت دارد به آن توجّه شود، اشاره شده است.
و نیز ذكر یك خبر از منابع متعدد صحّت و نحوۀ چگونگی وقوع موضوع را تأیید می كند، و هر تردید و تشكیك را از میان برمی دارد، مگر برای كسانی كه: {فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ} مصداق داشته باشد.
این تذكر نیز مفید خواهد بود كه به مؤلف محترم پیشنهاد شد، اجازه دهند كتاب به ویرایش سپرده شود، و ایشان متذكر شدند كه من در نوشتن تا آنجا كه می توانستم، خود درست نویسی و نكاتی كه در ویرایش و پیرایش به آن توجه می شود با بازنگری مورد نظر داشته ام، و بگذارید كتاب به همین نحو به دست خواننده برسد. اگرچه تردیدی نیست كه یك ویرایش دقیق و استادانه، كتاب را نیك تر، مقبول طبع نكته سنجان خواهد كرد،اما در عین حال این احتمال هم وجود دارد كه به نحو حاضر كتاب مطلوب تر باشد. البته و صد البته پس از حروفچینی و تایپ، سخت باید متوجه غلط گیری و درست نویسی و صفحه آرایی بود.
ص: 27
سخن آخر اینكه امروزه كه با امكانات مالی و تبلیغاتی، شنیداری و دیداری، كه دُوَل متمكّن مدّعيِ تمدن! و نیرومند با شبكۀ ائتلافی خود دارند، و از شبیخون فكری و اعتقادی پا فراتر نهاده و به طور علنی سر ستیز خود با اسلام را دارند، بر مسلمانان اعم از شیعه و سنّی ضروری است خود به قضاوت بنشینند و كلاه خود را قاضی كنند، تا از این چند دسته گی هایی كه از طرف دشمنان خارجی امروز، و حاكمان جاه طلب دیروز خود مسلمانها بر مسلمانها تحمیل شده است، خود را رهایی بخشند.
اینجاست كه نوشته هایی همانند این كتاب كه حقایق را به زبان صریح تاریخ به آگاهی می رساند، ضرورت دارد مورد توجه قرار گیرد، باشد كه در راه نجات برای بیرون رفت از این ورطۀ هولناكی كه در این گذرگاه تاریخ به آن دچار شده ایم، خلاصی يابیم. ان شاء الله.
در خاتمه همیاری خیّر مكرّم جناب آقای حاج علی زارعی سودانی را كه به یادبود پدر خود مرحوم حاج حیدرعلی زارعی(بانی بنای حسینه امام صادق علیه السلام واقع در محلۀ سودان خیابان زینبیه اصفهان) در امر خیر چاپ كتاب شركت نموده اند ارج نهاده، برای ایشان مزید توفیق و برای مرحوم والد ایشان رحمت و مغفرت از درگاه احدیت خواستاریم.
و ما توفیقی الا بالله
اصفهان - تابستان 13 94شمسی
ص: 28
حضرت علی علیه السلام:
ظرف پذیرایی علم باشید،
نه فقط روایت كنندۀ آن.
ص: 29
ص: 30
به جای مقدمه
بسم الله الرحمن الرحیم
بهتر آن باشد كه وصف دلبران *** گفته آید از زبان دیگران
مترجم فاضل و محقق الفهرست ابن ندیم؛ م - رضا تجدد ابن علی بن زین العابدین مازندرانی، چاپ دوم 1346ه.ش. در مقدمۀ خود آورده است: این كتاب قسمتی از علوم پیشینیان و سیر تكامل بشر است كه نهضت های علمی و بالاخص نهضت علمی عالم اسلام تا قرن چهارم هجری قمری در آن جلوه گر است، و از آن زمان تا امروز و شاید قرنها بعد كمتر كتابی در تاریخ آداب ملل و نحل نوشته شده و می شود كه از این كتاب چیزی اقتباس نكرده یا نكند.
از این قسمت از مقدمۀ مترجم، خوانندۀ صاحب ذوق و فراست درمی یابد كه كتاب الفهرست تا چه درجه ارزشمند و مفید است.
و حال به مقدمۀ مؤلف الفهرست، محمد بن ابی يعقوب، اسحاق بن محمد بن اسحاق الورّاق، المعروف به «ابن ندیم»(یا ابن الندیم) توجه فرمائید:
ص: 31
بسم الله الرحمن الرحیم
(از خداوند یگانه و قهار كمك و یاری را خواستارم)
خداوند بر عمر آن آقای دانشمند بیفزاید؛ [كه بداند] مردم تشنۀ به دست آوردن نتایج اند، نه مقدمات و از رسیدن به آرزو و هدف خود شاد می شوند، نه از تطویل و اطناب در عبارات. از این رو ما در مقدمۀ كتاب خود به این چند كلمه اكتفا نموده و همین را برای مقصودی كه در تألیف این كتاب داریم كافی می دانیم، و با طلب یاری از ذات باری و درخواست درود بر انبیاء و بندگان بااخلاص در اطاعتش، كه می دانند روگردانی از گناه و توانایی در بندگی تنها به وسیلۀ خداوند متعال امكان پذیر بوده و هست. چنین می گوییم:
این است فهرستی از تمام كتاب های امم از عرب و عجم [غیر عرب] كه در رشته های گوناگون علمی به زبان و خط عربی موجود بوده، با تاریخچه ای از مصنفات و طبقات مؤلفان و سلسلۀ خانوادگی و تاریخ تولد و دورۀ زندگانی و وفات آنان و جاها و شهرهایی كه در آن مقیم بوده؛ و صفات نیكو و ارجمند، یا زشت و ناپسندی كه داشته اند. از آغاز پیدایش هر علم تا این زمان و عصر ما كه سال سیصد و هفتاد و هفت هجری [قمری] است. فهرست مقالات دهگانۀ این كتاب الی آخر... انتها الفهرست.
.....................
نویسنده این كتاب در دست شما نیز كه در پی به دست آوردن نتیجه است؛ به جای این كه صفحات را از حالات خود پر، و حاشیه پردازی كند، از مقدمه می گذرد، و به اصل مطلب منظور می پردازد.
رسانه ها و ارتباط های عصر ما از یك سو به دانستنی های عموم كمك می كنند؛ و از سوی دیگر به غفلت عامه سخت شدت می بخشند. گویندۀ بی اطلاع، بی سواد،
ص: 32
مغرض و سخن ناشناس آن كانال اغفال گر، نام كتابی كه مربوط به قرن اول و دوم اسلام است برد، و گفت: این كتاب سال های اخیر نوشته و پخش شده است، حتّی آن نادان، ادب ناشناس كه از علم فصاحت و بلاغت چیزی نمی دانست در كمال بی خیالی گفت: خطبۀ شقشقیه، خطبۀ معروف نهج البلاغه، مال علی علیه السلام نیست!... همچنین او یا دیگری از آنها گفت: اگر امامت علی علیه السلام از جانب خدا بود، می بایست از آن دفاع می كرد. و شما صد حدیث مفصّل بخوان از این نحو تبلیغات.
لذا تا آنجا كه توان این قلم است، از مراجع معتبر، مطالب مستدل را جلوی چشم تشنگان حقیقت خواهد آورد. و اگر در بعض از مطالب به تكرار می انجامد، از آن جهت است كه مسلّم می شود موضوع به یك كتاب، و یك مورّخ، و یك راوی وابسته نیست، و از طریق مختلف طرح و بررسی شده است، خاصه این كه بیشتر اسناد و روایاتِ مورد ذكر و طرح، از طرف راویان غیرشیعی می باشد. اشاره می كنیم: به شرح حال سه مورخ: یعقوبی، طبری، ابن ندیم؛ كه در قرن سوم و چهارم می زیستند، و نوشته های آنها مورد استشهاد و پایۀ بسیاری از كتاب های بعد، و هنوز، و تا آینده قرار گرفته و الزاماً خواهد گرفت؛ زیرا، اخباری كه آنها در كتاب خود ثبت و ضبط كرده اند، شاخص و لُبِّ احوال گذشتگان پیش یا در زمان آنها بوده است، و چه در زمان آنها و چه بعد مورد قبول محققین واقع گردیده است؛ و چون در كارشان صداقتِ وجدان و شناختِ حقایق حاكم بر نوشتار آنها بوده است پایه و مایۀ كتاب ها، و فرهنگ ها، و آموزه های بعد از خود شده اند.
لذا این وجیزه كه در دست شما خواننده است هم؛ برای روشن شدن گوشه هایی از تاریخ اسلام و تشیع است كه پیوسته فضلا و دانشمندان كوشیده اند مشتاقان به حقیقت را به نحوی به مقصود برسانند،و هر كس از زاویه ای مطلب را دنبال كرده، و به نتیجۀ دلخواه خود رسیده است؛ امّا بحث هنوز باقی است. این
ص: 33
نویسنده نیز به همین منظور یعنی آشكار كردن حقیقت در موضوعی كه قرنهاست مورد بحث و گفتگو است و هنوز ادامه دارد؛
در همان راهی كه دیگران نیز رفته اند، گام بردارد، امّا با این تفاوت كه دیگران خواننده را به استناد تاریخ، بیشتر با دریافت های خود، از موضوع آشنا می كنند، و كمتر عین اسنادِ مُدَلَّلِ تاریخی را نقل می كنند. و ما به نحو غالب عین اسناد و شواهد را خلاصه، و شسته رُفته ارائه می كنیم، و قضاوت و پذیرش حقیقت را به عهدۀ خوانندۀ جستجوگر و طالب حقیقت می گزاریم.
توجه شود كه ما اسناد تاریخی را همان طور كه به ما رسیده است، روی میز قضاوت جلو چشم تاریخ باز می كنیم،و وجدان حقیقت یاب را به شهادت می طلبیم.
در اول، به اختصار به معرفی سه كتاب و شرح حال صاحب اثر، از قول اشخاص و اسناد مورد وثوق كه خدشه ناپذیرند می پردازیم؛ اگرچه جلوگیری از انكار و شك اشخاص {فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ}(1) غیرمقدور و دور از دسترس ما می باشد.
ص: 34
شناسنامه
شناسنامۀ بعض مؤلف ها و مصنف های
تاریخ و حدیث
كه در این كتاب بیشتر از آنها بهره گرفته شده است.
ص: 35
طبری
طبری
از الفهرست ابن ندیم: ص 424 - 425 محمد بن اسحاق ندیم گوید:
طبری: ابو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن خالد طبری آملی، علامۀ باعمل و امام آن عصر و دوران و فقیه زمان خود بود، ولادتش در سال دویست و بیست و چهار در آمل و در سال سیصد و ده در سن هشتاد و هفت سالگی وفات یافت. حدیث را از مشایخ بافضل فرا گرفت، و استادان بزرگواری را در مصر و شام و عراق و كوفه و بصره و ری دید و در تمام علوم؛ علم قرآن، نحو، شعر، لغت و فقه متقن بود و محفوظات بسیار داشت.
در فقه مذهب و رویه مخصوص به خود داشت و كتاب هایی در آن تألیف كرد؛ از آن كتابها اینها در دست مردم است: الشروط الكبیر، المحاضر و السجلّات، الوصایا، ادب القاضی، الطهاره، الصلوة، الزكاة، اللطیف فی الفقه مشتمل بر چندین كتاب و كتاب التاریخ [همان تاریخ الامم و الملوك] و آخرین املایی كه در آن دارد تا سال سیصد و دو بوده است. كتاب التفسیر كه بهتر از آن تألیف نشده [و كتاب هایی دیگر].
ص: 36
طبری سنّی
از ریحانةالادب، محمدعلی مدرس، ج4، ص22 - 23.
طبری: ابن جریر سنّی، محمد بن جریر بن یزید بن خالد، یا كثیر بن غالب، ابوجعفر الكنیه آملی الولایة طبریُّ النسبة كه به سال دویست و بیست و چهارم - یا پنجم هجری قمری در آمل طبرستان متولد شد. خالو و دائی ابوبكر خوارزمی معروف می باشد. فقیهی است محدث، مورّخ، مفسّر، مشهور به امام طبری.
ابن خزیمه گفته است: در تمام روی زمین اعلم از او را سراغ ندارم.
تألیفات متنوعه او كه در موضوعات مختلف نگارش داده برهانی قاطع بر تبحّر و فضل و احاطه علمی او می باشد.
تاریخ الطبری كه نام اصلی آن تاریخ الامم و الملوك بوده و به تاریخ طبری و اخبار الرسل و الملوك معروف و گاهی به تاریخ كبیر موصوف و وقایع عمومی عالم را از بدو خلقت تا سال 302 یا 309هجری قمری حاوی است در لیدن و قاهره چاپ و به تركی ترجمه و به طور اختصار [حذف القاب و نام و سلسله راویان خبر] به پارسی نیز ترجمه شده است. ترجمه فارسی پاینده مورد استناداین نگارش است.
وفات ابوجعفر طبری روز شنبه بیست و ششم شوال 310ه.ق. می باشد.
این ابن جریر(ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید بن خالد معروف به ابوجعفر طبری غیر از ابن جریر شیعی ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم بن جریر طبری آملی امامی مكنیّٰ به ابوجعفر و ابن فاضل می باشد.
از فرهنگ دهخدا(لغت نامه) ج32، ط - ظ، ص143.
طبری: ابوجعفر محمد بن جریر از مشاهیر مورخان است، در تفسیر، حدیث، فقه وعلوم دیگر ید طولایی داشته ویكی از ائمۀ زمان خود به شمار می رفته است.
ص: 37
وی به سال 224ه در شهر آمل از طبرستان تولد یافته، و در سنۀ 310 در بغداد درگذشته است. ابو اسحاق شیرازی در كتاب «طبقات الفقهاء» وی را یكي از مجتهدین عصر به شمار آورده است. او همشیره زادۀ ابوبكر خوارزمی معروف بوده،و در اكثر علوم تألیفات داشته است و مشهورتر از همه كتاب معروف به «تاریخ طبری» می باشد كه وقایع خلقت عالم را از زمان آدم تا عصر خود در آن آورده است. دیگر از تألیفات مهم وی تفسیر كبیر است، كتاب تاریخ او از كتب موثق و معتبر به شمار می رود. به اختصار به فارسی هم ترجمه شده است. ترجمه تركی نیز دارد. وی در شعر و ادب نیز شهرۀ عصر خویش بوده است(قاموس الاعلام تركی).
رجوع به ابن جریر و به محمد بن جریر به كتاب التفهیم بیرونی، ص489و عقد الفرید، ج1، ص27 و ...(ذكر یك ستون كتاب مرجع).
ابن ندیم:
از دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
ابوالفرج محمد بن ابی یعقوب اسحاق بن محمد بن اسحاق؛ كتاب شناس، فهرست نگار، و محقق بغدادی، سدۀ 4ق. نویسندۀ اثر معروف «الفهرست» دربارۀ خاستگاه ابن ندیم نمی توان به قطع سخن گفت اما، شناخت در خور ستایش او از وضعیت پیش از اسلام شاید بتواند شاهدی برای انتساب او به اقوامی باشد كه قبل از ظهور اسلام در بین النهرین ساكن بودند، چنانكه نام پدر و نیایش، اسحاق، و كنیه های خود او و پدرش، ابوالفرج و ابویعقوب، به این احتمال قوت می بخشد. احتمال داده اند كه پدر و فرزند هر دو ورّاق باشند( ------).
با دقت در الفهرست می توان استنباط كرد كه ابن ندیم با علوم مختلف آشنایی
ص: 38
نسبی داشته است. از خصوصیات او، آزاداندیشی، تسامح، دقت در ضبط، ذوق سلیم، و ابتكار در مسائل علمی است كه از مصاحبتش با كسانی چون ابوسلیمان سجستانی و مشرب معتزلی و خردگرایش و نیز مطالعاتش در باب ادیان و مذاهب نشأت می گیرد.
قرائن موجود در الفهرست بر میل او به اعتزال دلالت دارد؛ از آن جمله است نقل اظهارات معتزله در باب پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان سرچشمۀ اندیشۀ اعتزال، ذكر و مدح ابن ابی دُواد معتزلی كه از مؤلفان نبود.
گفته اند اینكه او از برخی امامان شیعه و فرزندانشان با جملۀ «علیه السلام» یاد كرده و اهل بیت پیامبر: را همچون فردی شیعی می ستاید و ذكر و تعبیر خاصه برای شیعیان و عامه برای اهل سنت، بر تشیع او دلالت كند.
الفهرست
این كتاب نه تنها به مثابۀ دانشنامه ای است كه تاریخ، فرهنگ، ادبیات، مذاهب را از ادوار قبل از اسلام تا عصر نویسنده به شكل بدیعی به تصویر می كشد بلكه خصوصیات كتاب شناسی نیز دارد. هیچ یك از تألیفات در این رشته نه تنها از لحاظ وسعت و دقت بلكه از نظر روش با الفهرست قابل مقایسه نیست. وفات ابن ندیم بنا بر اكثر 388 قمری است. شرح حال ابن ندیم را در «فرهنگ دهخدا، معین، ریحانةالادب» ملاحظه شد مزید بر آنچه موجزاً ذكر شد، نداشت جز این جمله «الفهرست گنجینه ای است شامل تمام كتب مؤلفۀ عالم اسلام در هر علم و خود تا اواخر قرن چهارم هجری قمری.(1)
ص: 39
یعقوبی
تاریخ یعقوبی ترجمۀ محمدابراهیم آیتی
مورخ بزرگ اسلامی كه پیش از مورخ معروف و بزرگ اسلاميِ دیگر(ابوجعفر طبری) می زیسته و از برجسته ترین ها در علم تاریخ و جغرافیا و مسالك و نجوم و غیره و اهل تحقیق و درست نویس بوده، معروف به: ابن واضح احمد بن ابی يعقوب اسحاق بن جعفر بن واضح كاتب اخباری اصفهانی.
یعقوبی معاصر دینوری(ابوحنیفه) و بلاذری(ابوجعفر احمد بن یحیی بغدادی متوفی به سال 29 علیه السلام صاحب كتاب فتوح البلدان) است.
یعقوبی را پیشرو و معلم جغرافیای مسلمین شمرده اند، وی در علم نجوم نیز متبحّر بوده است و صورت فلكی سال ولادت، بعثت و وفات پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را به دست داده و اختلاف منجمان برشمرده است.
یعقوبی شعر عربی را نیك می سروده و نام وی در زمرۀ شعرای ایران نیز آمده است. ابومنصور(ثعالبی) متوفی در حدود 425 در كتاب «یتیمة الدهر فی محاسن اهل العصر» آنجا كه شعرای اصفهان را از كتاب «الاصفهان» حمزۀ اصفهانی نقل می كند، احمد بن واضح(یعقوبی) را در عداد شعرای اصفهان نام می برد و مراد همین یعقوبی مؤلف تاریخ است. و اشعاری كه یاقوت در معجم البلدان از او ثبت كرده است در ملحقات البلدان یعقوبی نیز ثبت است.(1)
در یتیمة الدهر فی محاسن اهل العصرِ» ثعالبی و هم در اعیان الشیعۀ علامۀ فقید سید محسن جبل عاملی و نیز مختصر البلدان ابن فقیه همدانی،جغرافیادان
ص: 40
بزرگِ اوائل قرن چهارم هجری، تصریح شده؛ یعقوبی اصلاً ایرانی و از مردم اصفهان بوده است. امّا این كه نیاكان وی كِي و چگونه از اصفهان به عراق عرب رفته اند در جایی به نظر نرسید.
«واضح»، جد یعقوبی در سال158 از طرف منصور عباسی به حكومت ارمنستان و آذربایجان منصوب شده بود، و در 162 به حكومت مصر گماشته شد و هنگامی كه مهدی عباسی(در سال 160ه.ق.) در سفر حج دستور توسعه مسجد و قرار دادن كعبه را در وسط صادر كرد، به واضح، كه حاكم مصر بود نوشت تا مصالح و لوازم كار را به مكه حمل كند و در آنجا به یقطین بن موسی تحویل دهد.
هنگامی كه حسین بن علی بن حسن بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام در خلافت هادی عباسی در سال 169خروج كرد، و در فخ به شهادت رسید و ادریس بن عبدالله بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام از این واقعه جان به در برد، رهسپار مصر نزد واضحِ به قول طبری «رافضی» و به قول ابن اثیر «یكی از شیعیانِ علی علیه السلام» بود، رفت. واضح، ادریس را به مغرب و از آنجا به طنجه فرستاد و او در شهر «ولیل» اقامت گزید و مردم دعوت او را پذیرفتند.
هادی عباسی به جرم حمایت از ادریس بن عبدالله علوی، واضح را در سال 169گردن زد.
یعقوبی در مآخذ متعدّد، ضمن عناوین مختلف دیگر به ابن واضح، احمد بن اسحاق بن واضح مولی بنی هاشم، و «ابن الیعقوبی» و احمد بن ابی یعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح الكاتب الاصبهانی الاخباری، و احمد بن واضح الاصبهانی المعروف بالیعقوبی و یعقوبی تعبیر و شناخته شده است. از تاریخ و محل تولد او چیزی به دست نیامد.
در دائرة المعارف اسلامی وفات وی در مصر ذكر شده و سال تاریخ نیز
ص: 41
متفاوت و مشهورتر سال 284ه.ق. است.
واضح، جدّ یعقوبی، از شیعیان فداكار اهل بیت: بوده و جان خود را بر سر این كار نهاده است. و در شیعه بودن یعقوبی نیز شبه ای نیست، و چه كتاب تاریخ او و دیگر آثارش بر این مطلب گواه است. یعقوبی حدیث غدیر خم و ثقلین و تفسیر آن به كتاب خدا و عترت را روایت كرده و نیز آیۀ {الیوم اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتَ لَكُمُ الاِسْلامَ دیناٌ} را، در روز نصب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه، در غدیر خم تصریح كرده است.
یعقوبی جز از علی بن ابیطالب علیه السلام تعبیر به امیرالمؤمنین نمی كند و به همین شواهد در مآخذ مختلف به شیعه بودن وی تصریح كرده اند.
ظاهراً یعقوبی این كتاب تاریخ خود را در سال 259به پایان برده است؛ چون بعد از این تاریخ كتاب تمام می شود.(1)
سارتن
پس از آن كه یعقوبی را به عنوان مورخ و جغرافی دان شیعه معرفی می كند، می گوید: از لحاظ شیعه بودن وی این كتاب جالب توجه است؛ چه، بی طرفانه و با علاقه خاص نوشته شده.(2)
هوشما
در معرفی كتاب تاریخ یعقوبی و نشان دادن مآخذ مؤلف می نویسد: كار یعقوبی با كار طبری و دیگران كه از وی پیروی كرده اند، تفاوت كلی دارد... وی
ص: 42
از مؤلفین محتاط است كه مطالب خود را باید بداند و به قول دیگران اعتماد نمی كند... .(1)
علامه دهخدا
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب بن واضح، و یا احمد بن ابی یعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح، كاتب معروف به یعقوبی و ابن واضح، از تاریخ نویسان و جغرافیون اسلامی است. در ارمنیه، هند، مصر و بلاد مغرب و دیگر كشورهای اسلامی گردش كرد، از تألیفات اوست: 1- اخبار الامم السالفه، 2- الاسماء، 3- البلدان، 4- التاریخ(معروف به تاریخ یعقوبی) و چند كتاب دیگر. وفات یعقوبی به سال 278 یا 284ه.ق. اتفاق افتاده است.(2)
نقل از مقدمۀ مؤلف(یعقوبی)، ج3، ص357 - 358
كسانی كه ما مطالب این كتاب را از آنان روایت كرده ایم، عبارتند از:
اسحاق بن سلیمان بن علی هاشمی از بزرگان بنی هاشم، ابوالبختری وهب بن وهب قرشی،(3) از جعفر بن محمد و جز او از رجال حدیثش، و ابان بن عثمان از جعفر بن محمد، و محمد بن عمر واقدی(4) از موسی بن عقبه(5) و جز او از رجال حدیثش، و عبدالملك بن هشام(6) از زیاد بن عبدالله بكائی(7) از محمد بن اسحاق
ص: 43
مطلبی(1) و ابو حسان زیادی(2) از ابو المنذر كلبی(3) و جز او از رجال حدیثش، و عیسی بن یزید بن دأب،(4) و هیثم بن عدی طائی(5) از عبدالله بن عباس همدانی،و محمد بن كثیر قرشی از ابوصالح و جز او از رجال حدیثش و علی بن محمد بن عبدالله بن ابی سیف مدائنی(6) و ابو معشر مدنی(7) و محمد بن موسی خوارزمی منجم(8) و ما شاء الله منجم در طالع، سال ها و زمان ها و جز اینها كه نام بردیم هم مطالبی آوردیم كه آنها را دیگران گفته و روایت كرده اند، و در تاریخ زندگی خلفا و سرگذشت آنان، بر آنها دست یافته ایم [و به اختصار پرداختیم].
از ریحانة الادب فی تراجم كنی و الالقاب
احمد بن ابی یعقوب بن واضح، یا احمد بن ابی یعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح، كاتب معروف به یعقوبی و ابن واضح و ابن الیعقوبی، اصفهانی البلدة عباسی النسب، شیعی المذهب،از قدمای مشاهیر مورخین، و جغرافیین
ص: 44
عمومی اسلامی قرن سیم هجرت می باشد كه با ابوحنیفۀ دینوری احمد بن داود معاصر بود، به سال دویست و شصتم هجری در ارمنیه و هند و مصر و بلاد مغرب و اغلب بلاد اسلامی سیاحت ها كرد، در خلال این احوال كتاب البلدان را تألیف داد كه نسبت به خود اقدم كتب عربیه بوده و در لیدن و نجف به طبع رسیده است.
از تألیفات اوست:
1- اخبار الامم السّالفه. 2- الاسماء. 3- البلدان(فوق الذكر). 4- التّاریخ كه به تاریخ یعقوبی معروف و به دو جلد مشتمل می باشد، كه اولی راجع به پیش از اسلام و دومی به وقایع اسلام تا سال دویست و پنجاه و دوم هجرت، و هر دو جلد در لیدن به طبع رسیده و حاوی تاریخ بنی اسرائیل و سریانیان و هنود و یونانیان و روم و ایران و حبشه و اسلامیان و اغلب امم متنوعه می باشد. 5- المسالك و الممالك(ظاهراً همان كتاب البلدان). 6- مشاكلة الناس لزمانهم.
تشیع یعقوبی از هر دو كتاب تاریخ، و بلدان او ظاهر و در كتاب تاریخ حدیث غدیر را نیز نگاشته است. در آداب اللغة العربیه گوید: از مزایای كتاب تاریخ یعقوبی علاوه بر قدمت آن این است كه مؤلفش شیعه مذهب بود. و پاره ای مطالب از عبّاسیین می نگارد كه غیر او از ذكر آنها امتناع و تحاشی می نمایند.
وفات یعقوبی مابین سالهای دویست و هفتاد و هشتم، و هشتاد و چهارم هجری قمری مردد و به حكم پاره ای قراین دومی اقرب به صحت است.(1)
ص: 45
ص: 46
بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
﴿أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ(1) أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ(2) وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ(3) تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ(4) فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ(5)﴾
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل(لشكر ابرهه كه به قصد نابودی كعبه آمده بودند) چه كرد؟! آیا نقشۀ آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟ و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد. كه با سنگهای كوچكی آنها را هدف قرار می دادند. در نتیجه آنها را همچون كاه خورد شده قرار داد.
به نام خدا ابتدا كردیم مطالب خود را با ذكر سوره ای از كتاب او دربارۀ اصحاب فیل، كه در سال میلاد نبی مكرم صلی الله علیه و آله(1) در مكه اتفاق افتاد، و پی می گیریم ان شاءالله.
ص: 47
عام الفیل (70-569 میلاد عیسی (ع))
داستان اصحاب فیل مفصل و متواتر است، خلاصه و اصح آن در تفسیر نمونه جلد 27، صفحات 328 الی 343 به نقل از سیرۀ ابن هشام، بلوغ الارب، بحارالانوار و مجمع البیان در تفسیر سورۀ - فیل - آورده شده است.
گزیده ای از آن خلاصه، در حدی كه جریان آن رویداد تاریخی را به خواننده منتقل كند، از نظر می گذرانیم:
ذونواس پادشاه یمن مسیحیان اطراف خود را سخت تحت شكنجه و فشار گذاشت كه از مسیحیت بازگردند؛ یك نفر از این مسیحیان كه جان سالم به در برد نزد قیصر روم به دادخواهی رفت. قیصر كه مسافتی طولانی با یمن در پیش داشت به نجاشی سلطان حبشه كه مسیحی بود، نوشت كه انتقام مسیحیان را از ذونواس بگیرد، نجاشی لشكری انبوه به سرداری ارباط فرستاد و ذونواس را شكست داد، ابرهه كه یكي از فرماندهان این سپاه بود علیه ارباط شورش كرد و او را كشت و خود به جای او حكمران یمن شد، نجاشی تصمیم به سركوب ابرهه گرفت و ابرهه موهای سر خود را تراشید و با مقداری از خاك یمن به نشانۀ تسلیم خدمت نجاشی فرستاد و اعلام وفاداری كرد، و نجاشی او را بخشید و در مقام حكومت یمن او را ابقا كرد.
ابرهه برای اثبات خدمتگذاری خود كلیسایی زیبا و مجلّل و بزرگ در یمن احداث كرد و تصمیم گرفت مردم جزیرۀ عربستان را نیز به سوی این كلیسا جلب و جذب كند در حدی كه كعبه را از مركزیت و اهمیت ساقط كند و به همین
ص: 48
منظور در میان قبایل عرب سرزمین حجاز كه علاقۀ وافر داشتند به تبلیغ و فعالیت پرداخت، گفته اند این كار ابرهه بعضی اعراب را بر آن داشت كه مخفیانه كلیسا را آتش زدند و بعض دیگر گفته اند آن را آلوده و ملوّث كردند.
ابرهه از این كه كلیسایش اعتبار خود را از دست داد خشمگین شد و با سپاهی عظیم كه تعدادی فیل همراه آنان بود به سوی مكه حركت كرد، با نزدیك شدن به كعبه دستور داد اموال مردم مكه غارت و ضبط شود، كه در این جریان دویست شتر از عبدالمطلب ضبط شد، ابرهه فرستاد سرجنگ نداریم و می خواهیم كعبه را از میان برداریم، عبدالمطلب گفت: شتران مرا به من بازگردانید، و خود دانید و كعبه؛ ابرهه تعجب كرد و گفت تو از اموالت حرف می زنی و دربارۀ كعبه كه دین تو و اجداد تو است و برای ویران كردنش آمده ام سخنی نمی گویی، عبدالمطلب گفت:
«اَنَا رَبُّ الاِبلِ وَ اِنّ لِلْبَيْتِ رَبّاً سَيَمْنَعُهُ!»
من صاحب شترانم، و این خانه صاحبی دارد كه از آن دفاع می كند.
عبدالمطلب با شتران به مكه برگشت و مردم را دستور داد به كوههای اطراف پناهنده شوند، و خود پس از آنكه دست در حلقۀ كعبه زد و از خدا خواست كه مكه را حفظ و از خانۀ كعبه حمایت كند. با فرزندان و جماعتی از قریش در دره ای پناه گرفت و یكي از فرزندان خود را به بالای كوه ابوقبیس فرستاد كه اخبار حملۀ ابرهه را به او برساند فرزندش به سرعت خود را به عبدالمطلب رسانید كه ابری پرهیبت و سیاه از طرف دریا(احمر) به سوی ما می آید، عبدالمطلب یقین كرد، این مدد الهی است.
ابرهه كه بر فیل خود به نام(محمود) سوار بود با لشكر انبوهش به سوی كعبه سرازیر شد، اما فیل او گام برنمی داشت و آهنگ بازگشت داشت، در همین هنگام پرندگانی از سوی دریا فرا رسیدند همانند پرستو، و هر یك در منقار و پنجه ها سه سنگ ریزه داشت كه بر لشكر ابرهه فرو ریختند و لشكریان وحشت زده و معدوم و مجروح بر زمین می افتادند؛ خود ابرهه را نیز كه مجروح و مصدوم شده بود، به صنعا باز گرداندند. تعداد فیل هایی كه همراه ابرهه بود تا دوازده گفته اند.
اهمیت این واقعه به قدری بود كه آن را سال(عام الفیل) نامیدند و تاریخ عرب
ص: 49
شد و پیامبر مكرم صلی الله علیه و آله در همین سال تولد یافت. گفته اند میان این دو رابطه وجود داشته.(1)
ولادت حضرت ختمی مرتبت (ص) عام الفیل70-569 میلادی(میلاد عیسی (ع))
میلاد رسول خدا صلی الله علیه و آله در سال «عام الفیل» كه گفته اند پنجاه شب با آن فاصله داشت واقع گردید قریش چون واقعۀ عام الفیل(این واقعه قبلاً به اختصار ذكر شد) پیش آمد و سال مشهوری بود آن را مبدأ تاریخ شناختند و به همین جهت سال میلاد رسول خدا صلی الله علیه و آله آغاز تاریخ آنها گردید.
ازدواج عبدالله(پدر حضرت محمد صلی الله علیه و آله) با آمنه دختر وهب(مادر ایشان) ده سال و به قولی ده سال و اندی پس از حفر چاه زمزم بود. و فاصله ازدواج و ولادت حضرت محمد صلی الله علیه و آله ده ماه و به قولی بیشتر بوده است.
وفات عبدالله بن عبدالمطلب پدر رسول خدا به روایت اصح2ماه یا كمی بعد از ولادت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد. وفات عبدالله در مدینه نزد دائی های پدرش(طایفه بنی النجّار) در خانه ای معروف به «دارالنابغه» واقع گردید و در این هنگام او بیست و پنج ساله بود.
آمنه مادر پیامبر مكرم صلی الله علیه و آله كه شش ساله بود از عبدالمطلب كه او را كفالت می كرد اجازه گرفت و به مدینه رفت و یك ماه در «دارالنابغه» مجاور قبر شوهرش با فامیل و اقرباء دیدار كرد و هنگام بازگشت به مكه در محلی بین راه به نام(ابواء) مریض و بدرود زندگی گفت و همانجا به خاك سپرده شد و به نقلی بعد او را به مكه منتقل كردند.(2)
ص: 50
وفات عبدالمطلب هشت سالگی پیامبر9 8 عام الفیل 577 میلادی
حضرت محمد صلی الله علیه و آله هشت ساله بود كه جد او عبدالمطلب بن بنی هاشم پدر عبدالله و متكفل او از دنیا رفت.
عبدالمطلب هنگام وفات با اینكه عباس فرزند بزرگ او و سقایت مكه را می داشت، پیامبر را به ابوطالب سپرد، و سرپرستی او را به ابوطالب سفارش كرد، چون ابوطالب عمو و عبدالله پدر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله هر دو از یك مادر؛ یعنی هر دو برادر تنی و از یك پدر و مادر بودند، عبدالمطلب پدر، و مادر ایشان فاطمه بنت عمروبن عائذبن عمران بن مخزوم بود.(1)
سرپرستی ابوطالب موجب شد كه همسر او فاطمۀ بنت اسد بن بنی هاشم بن عبد مناف در خانه عهده دار امر رسول خدا صلی الله علیه و آله شود، و این بانوی بزرگوار بهتر از هر مادر دلسوزی چنان در سرپرستی او كوشید كه پیامبر صلی الله علیه و آله همیشه سپاسگزار نیكی های آن زن بود.
این زن مادر علی علیه السلام است كه علی علیه السلام را در سی سالگی پیامبر در خانۀ كعبه به دنیا آورد، و نیز از نخستین كسانی است كه به آن حضرت ایمان آورد و به همراه مهاجرین با او به به مدینه هجرت كرد، و چون از دنیا رفت، رسول الله صلی الله علیه و آله او را در پیراهن مخصوص خود كفن كرد، و پیش از دفنش در قبر او خوابید كه از فشار قبر ایمن گردد(2).
رسول خدا را پس از وفات عبدالمطلب، عمویش ابوطالب پدر علی ابن ابیطالب علیه السلام سرپرستی كرد و نیكو و بهتر سرپرستی بود.
علی بن ابیطالب علیه السلام فرمود:(ابی ساد فقیرا، و ما ساد فقیر قبله) پدرم در عین ناداری سروری كرد، و پیش از او فقیری سروری نیافت.(3)
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده كه پس از وفات فاطمۀ بنت اسد كه زنی
ص: 51
مسلمان و بزرگوار بود، گفت: الیوم مات امی،(امروز مادرم وفات كرد) و او را در پیراهن خود كفن كرد، و در قبرش فرود آمد، و در لحد او خوابید. پس به آن بزرگوارگفته شد: ای رسول خدا برای فاطمه سخت بیتاب گشته ای؟ گفت:
«انها كانت امی اذكانت لتجیع صبیانها وتشبعنی وتشعثهم وتدهننی وكانت امی.»
به راستی مادرم بود، چه كودكان خود را گرسنه می داشت و مرا سیر می كرد، و آنان را گردآلود گذاشت، و مرا شسته و آراسته می كرد و مادرم بود(1).
سفر شام 12 عام الفیل 581 میلادی(12 سالگی حضرت)
در رفتن پیامبر صلی الله علیه و آله به شام و سن حضرت در آن موقع اخبار متفاوت است بعضی هشت سال را ذكر كرده اند، اما روایت دوازده سال متواتر و اصح به نظر می رسد، گویند: ابوطالب كه سرپرستی آن جناب را عهده دار بود، با كاروانی كه برای تجارت آمادۀ حركت به طرف شام بود خواست همراه شود كه حضرت به اشتیاق در وی آویخت كه مرا به كه می سپاری و ابوطالب تصمیم گرفت، و او را همراه خود برد تا به بصری شام رسیدند(در بصری صومعه ای بود كه(بحیری) جرجیس عالم و راهب عیسوی در آن به عبادت زندگی می گذراند، رسم بود كه قافله در این محل توقف و پس از استراحت، روز بعد به طرف شام حركت می كرد، بحیری كه همیشه ناظر این قافله ها بود این بار توجهش جلب شد كه پسری همراه قافله است كه در او آثار و علایم بزرگی، و الهی بودن او برای بحیری مشهود می شد.
لذا غذایی آماده كرد و همۀ اهل قافله را دعوت به مهمانی كرد، از او پرسیده شد كه تا حال چنین كاری نمی كردی گفت: اسباب آن اینك فراهم بود، همه مشغول صرف غذا بودند، و چون حضرت دعوت را نپذیرفته بود كنار قافله ماند،
ص: 52
بحیری توجه كرد آن كه او دیده بود و به خاطر او از قافله دعوت به صرف غذا كرده است در بین مهمانان نیست پرسید آیا كسی از شما برای صرف غذا نیامده است، گفتند: همه آمده ایم جز پسر جوانی كه نیامد، گفت او را هم به مهمانی بخوانید و حضرت به صومعه تشریف آورد و در پایان مهمانی كه همه به طرف قافله برگشتند و ابوطالب و حضرت آخرین بودند كه می خواستند به سوی جمع برگردند بحیری اول از ابوطالب سئوالاتی كرد و سپس حضرت را به لات و عزی سوگند داد كه از حالات خود در خواب و بیداری برای او شرح دهد، حضرت فرمود: من به لات و عزی اعتقاد ندارم و سئوال های او را پاسخ داد، بحیری از مجموع آنچه از مشاهدات خود از آن جناب دید و از پاسخ سئوال های ایشان دریافت كرد با آنچه در اخبار پیشینیان خود و نشانیهایی كه برای منتظر بعد از عیسی می دانست یقین كرد كه این جوان با این خصوصیت ها باید همان موعود باشد. لذا ابوطالب را سوگند داد كه حضرت را به مكه برگرداند كه سران یهود و فرستاده های روم به دنبال چنین شخصی هستند تا او را بكشند برگرد و خطر را از او بگردان كه حفظ و صیانت از او اینك به عهدۀ توست و این راز را پوشیده دار و به احدی ابراز مكن تا موقع آن برسد و به جهت همین تأكیدها و سفارشهای بحیری ابوطالب بر حمایت و حفظ حضرت از شر دشمنان افزود و به مكه مراجعت كرد.(1)
جنگ فجار 20 عام الفیل 589 میلادی
در جنگ بنی ضمره و بنی هذیل كه در اثر كشتن مردی از قبیلۀ بنی هذیل توسط فردی به نام براض اتفاق افتاد و به دنبال آن جنگی بین دو قبیله رخ داد كه در ماه رجب كه نزد آنها ماه حرام بود، و بدین جهت آن را فجّار نامیدند.
در این جنگ هر طایفه از قریش برای خود سروری داشت، و ابوطالب سرور بنی هاشم مانع شد كه حتی يك نفر از بنی هاشم در آن شركت نمایند.
ص: 53
اما به قولی ابوطالب كه رسول خدا همراهش بود، فقط به نظارت حاضر شد، و جنگ به نفع كنانه پایان یافت و آن فتح را در اثر بركت حضور حضرت می دانستند.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است كه فرموده: شهدت الفجار مع عمی ابوطالب، و انا غلام(پسری بودم كه با عمویم ابوطالب، در حرب الفجار حاضر شدم)
در سال این جنگ اقوال مختلف است، حضرت در این موقع ترجیحاً بیست سال داشته اند.(1)
حلف الفضول 20 عام الفیل 589 میلادی
رسول خدا از بیست سال گذشته بود كه در(حلف الفضول) شركت كرد و پس از آنكه خدایش به رسالت فرستاد، گفت:
«حضرت فی دار عبدالله بن جدعان حلفاً مایسرنی به حمرالنعم ولو دعیت الیه لاجبت»
«در خانۀ عبدالله پسر جدعان در پیمانی شركت نمودم كه شادمان نیستم تا به جای آن شتران سرخ موی داشته باشم، واگر دیگر بار به چنان پیمانی دعوت می شدم، می پذیرفتم».
سبب پیش آمدن حلف الفضول آن بود كه قریش با هم همپیمان شده بودند و در حرم بر بیگانه و بی كس ستم می كردند، تا آنكه مردی از بنی اسد بن خزیمه با كالایی به مكه آمد و مردی از بنی سهم كالای او را خرید و آن را گرفت لیكن از پرداخت بهای آن امتناع كرد، اسدی با قریش سخن گفت و به آنان پناهنده شد و یاری خواست تا حق خود را بگیرد، اما كسی حق او را نگرفت و ناچار بر كوه ابوقیس برآمد و با صدای بلند فریاد زد: ای آل فهر به داد ستمدیده ای دور از خویشان و خاندان برسید كه در شهر مكه سرمایه او را به ستم برده اند، همانا حرم
ص: 54
برای كسی است كه در بزرگواری تمام باشد و دو جامۀ فریبكاران را احترامی نیست.
و به قولی مردی از بنی اسد نبود بلكه قیس بن شیبۀ سلمی كالایی به ابی بن خلف جمحی فروخت و ابی حق او را برد و قیس آن شعر را گفت و به قولی دیگر این شعر را:
یا قصی كیف هذا فی الحرم
و حرمة البیت و اخلاق الكرم
اظلم لا یمنع منی من ظلم
(ای فرزندان) قصی این چه كاریست در حرم ! به حرمت خانه و مكارم اخلاق سوگند كه بر من ستم می شود و دست ستمكار از سرم كوتاه نمی گردد(كسی به دادم نمی رسد)
پس قریش شرمنده شدند و ایستادند و پیمان بستند كه بر بیگانه و جز او ستم نشود، و حق مظلوم از ظالم گرفته شود. و در خانۀ عبدالله بن جدعان تیمی فراهم شدند و هم پیمان ها، هاشم و اسد و زهره و تیم و حارث بن فهم بودند. قریش گفتند: این پیمانی زائد است و آن را حلف الفضول نامیدند. و به قولی سه نفر به نامهای، فضل بن قضاعه و فضل بن حشاعه، و فضل بن بضاعه در این پیمان حضور داشتند و بدین جهت پیمان را «حلف الفضول» نامیدند.(1)
ازدواج پیامبر اكرم (ص) با خدیجه (س) 25 عام الفیل 594 میلادی
رسول خدا بیست و پنجساله بود كه خدیجه دختر خویلد را به همسری گرفت و از فرزندان آن بزرگوار از خدیجه، قاسم(كه حضرت به ابوالقاسم مكنی شد) پیش از بعثت، و عبدالله(كه طیب و طاهر همو است) و در اسلام ولادت یافت و فاطمهc پس از بعثت متولد شدند.
از عمار یاسر نقل شده كه گفت: من از همه مردم به امر ازدواج رسول خدا با خدیجه دختر خویلد داناترم چه دوست او بودم و روزی با هم در میان صفا و
ص: 55
مروه راه می رفتیم كه ناگهان خدیجه دختر خویلد و خواهرش هاله رسیدند و چون خدیجه رسول خدا را دید هاله خواهرش نزد من آمد و گفت: ای عمار رفیقت را نیازی به خدیجه نیست؟ گفتم: به خدا قسم نمی دانم، پس بازگشتم و سخن هاله را با او در میان گذاشتم. گفت: برگرد و با او قراری بگذار و روزی را وعده ده تا نزد او برویم چنین كردم و چون روز موعود رسید، خدیجه نزد عمروبن اسد(عموی خود) فرستاد كه آمد[و او را لباس های برد یمانی پوشانید و او را معطر و خوشبو كرد] سپس رسول خدا با چند نفر از عموهای خود كه ابوطالب پیشرو آنها بود رسیدند و ابوطالب خطبه خواند:
«الحمدلله الذی جعلنا من زرع ابراهیم و ذریة اسماعیل و جعل لنا بیتاً محجوبا و حرماً آمناً و جعلنا الحكام علی الناس و بارك لنا فی بلدنا الذی نحن فیه، ثم ان بن اخی محمد بن عبدالله لا یوازن برجل من قریش الارجح و لا یقاس باحد الاعظم عنه، و ان كان فی المال قل فان المال رزق حائل و ظل زائل و له فی خدیجة و لها فیه رغبة، و صداق ما سألتموه عاجله من مالی و له والله خطب عظیم و نبأ شایع»
(سپاس خدا را كه ما را از نسل ابراهیم و فرزندان اسماعیل قرار داد، و ما را به كعبه ای حرام و حرمی امن، سرفراز داشت، و ما را بر مردم سروری داد، و شهر ما را كه در آن هستیم مبارك ساخت. سپس به راستی برادر زاده ام محمدبن عبدالله، اگر چه از مال تهی دست است با هیچ مردی از قریش سنجیده نشود، جز آنكه بر او فزون آید و با احدی قیاس نشود مگر آنكه از او بزرگتر باشد، چه مال، روزی دگرگون و سایۀ بی دوامی است و او خواستار خدیجه و خدیجه خواهان اوست، و كابین آنچه بخواهید نقد آن از مال من است و او را به خدا قسم امری است بزرگ و پیشامدی جهانگیر.
پس پیامبر خدیجه را به همسری گرفت، و از آنچه مردم می گویند كه خدیجه رسول خدا را به مزدوری گرفت، خبری نبود و او هرگز مزدور كسی نگشته است. از محمد بن اسحاق روایت شده كه خویلد بن اسد بن عبدالعزی پنج سال بعد از فجار دختر خود خدیجه را به رسول خدا تزویج كرد و به روایت بعضی خویلد
ص: 56
در فجار كشته شد یا در سال فجار مرد،(1)
35 عام الفیل - 604 میلادی تجدید بنای كعبه
چون سیلی در مكه آمده بود و كعبه آسیب دید، در این سال دیوارهای كعبه را فرو ریختند و برای ساختن مجدد به پیشنهاد ابوطالب مقرر شد، هزینه و مصالح مورد نیاز از اموال اشخاص صد در صد حلال و مطمئن بودن كه از راه حرام و ظلم و حق بری به دست نیامده صرف شود، و همۀ اقوام برای این كار هم پیمان شدند، تا آنجا كه برای كار كردن در بنای كعبه همه لباس های خود را نیز بیرون آوردند جز پیامبر كه امتناع كرد و لباس های خود را در نیاورد(از فریاد كننده ای می شنیدند كه جامه ات را مكن!)
گوید:[محمد بن اسحاق] آنگاه قبایل قریش برای بنای مجدد كعبه سنگ فراهم آوردند و هر قبیله جدا سنگ آماده می كرد، بنیان را بالا بردند، تا محل حجرالاسود رسید و اختلاف كردند، چون هر قبیله می خواست خود سنگ را بر جای آن گذارد، و كار به صف بندی و جدال كشید. قرشیان تا پنج روز در این حال بودند، تا سرانجام به مشورت پرداختند. و ابوامیة بن مغیره كه سالمندترین قرشیان بود گفت: ای قرشیان نخستین كسی كه از در مسجد درآید، در این كار مورد اختلاف شما را داوری كند و همه پذیرفتند.
نخستین كسی كه از در درآمد، محمد صلی الله علیه و آله بود، و چون او را بدیدند گفتند این امین است و به داوری او رضایت می دهیم، این محمد است حكایت را به حضرت عرضه داشتند حضرت ردای خود را پهن كرد و حجر را در میان آن نهاد و گفت هر قبیله كناره ای را بگیرد و بلند كردند و چون به جای خود رسید رسول خدا آن را گرفت و برجای خودش نهاد. برای كعبه كه پیش از آن سقف نداشت سقف ایجاد كردند.
بنای كعبه پانزده سال پس از جنگ فجار و از فجار تا عام الفیل بیست سال بود
ص: 57
و بعثت 5 سال بعد از تجدید بنای كعبه(1)
بعثت چهل سالگی پیامبر مكرم اسلام (ص) (سال40عام الفیل مطابق با 609 میلادی)
چون از نظر شیعه واقعۀ بعثت مهمترین موضوع است پیش از آنكه به گزارش های تاریخی بپردازیم بعثت را از نگاه مفسرین دربارۀ اولین وحی بر پیامبر و تفسیر سورۀ(علق) را كه نخستین سوره باشد كه به پیامبر نازل شده است شروع می كنیم و چون كتاب 27 جلدی تفسیر نمونه به همیاری جمعی از اهل تفسیر و تحقیق زیر نظر مرجع عالیقدر آیت الله مكارم شیرازی تنظیم و تدوین شده است و بر هر خواننده ضمن مطالعه محرز و محقق می شود كه اینان با در اختیار داشتن منابع تفسیر قرآن از گذشتگان تا امروز، همۀ وجوه آشكار و پنهان هر آیه را حتی المقدور بررسی و اولی و اجلی مطلب و مفهوم و مقصود آن را كه هم فهم عامه آن را برتابد و هم مورد قبول فحول علمای اعلام باشد را در اختیار ما قرار داده است. لذا عیناً تفسیر و شأن نزول پنج آیۀ اول را كه به طور مسلم در اولین وحی به پیامبر(صلوات الله و سلامه علیه و آله) است از نظر می گذرانیم و بعد گزارشهای تاریخی را به نحو محدود ذكرمی كنیم.(2)
سورۀ علق آیه 1 – 5
بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ(1)
﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ(1) خَلَقَ الإنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ(2) اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأكْرَمُ(3) الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ(4)عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ(5)﴾
ص: 58
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفرید(1) همان كس كه انسان را از خون بسته ای خلق كرد.(2) بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است.(3) همان كسی كه به وسیلۀ قلم تعلیم نمود.(4) و به انسان آنچه را نمی دانست یاد داد.
شأن نزول
به اعتقاد اكثر مفسران این سوره نخستین سوره ای است كه بر پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله نازل شده است بلكه به گفتۀ بعضی پنج آیۀ فوق به اتفاق همه مفسران در آغاز وحی بر رسول اكرم صلی الله علیه و آله نازل شده، مضمون آن نیز مؤید این معنی است.
در روایات آمده است كه پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله به كوه حرا رفته بود، جبرئیل آمد و گفت: ای محمد بخوان! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من قرائت كننده نیستم.(1)
جبرئیل او را در آغوش گرفت و فشرد و بار دیگر گفت: بخوان! پیامبر صلی الله علیه و آله همان جواب را تكرار كرد بار دوم نیز جبرئیل این كار را كرد و همان جواب را شنید، و در سومین بار گفت:
﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ(1)خَلَقَ الإنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ(2) اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأكْرَمُ(3)الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ(4)عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ(5)﴾
این سخن را گفت و از دیدۀ پیامبر صلی الله علیه و آله پنهان شد رسول خدا صلی الله علیه و آله كه با دریافت نخستین اشعۀ وحی سخت شده بود به سراغ خدیجه آمد و فرمود: زملّونی و دثّرونی: «مرا بپوشانید و جامه ای بر من بیفكنید تا استراحت كنم»(2)
ص: 59
طبرسی در مجمع البیان نیز نقل می كند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله به خدیجه فرمود هنگامی كه تنها می شوم ندایی می شنوم.
خدیجه عرض كرد: خداوند جز خیر دربارۀ تو كاری نخواهد كرد، چرا كه به خدا سوگند تو امانت را ادا می كنی، صلۀ رحم به جا می آوری، در سخن گفتن راستگو هستی.
خدیجه می گوید: بعد از این ماجرا به سراغ ورقۀ بن نوفل رفتیم،(او از آگاهان عرب و عموزادۀ خدیجه بود) «رسول الله صلی الله علیه و آله آنچه را دیده بود برای «ورقه» بیان كرد، ورقه گفت: هنگامی كه آن منادی به سراغ تو می آید، دقت كن ببین چه می شنوی سپس برای من نقل كن.
پیامبر در خلوتگاه خود این را شنید كه می گوید: ای محمد بگو:
« بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مَالِكِ يَوْمِ الدِّینِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلا الضَّالِّینَ» و بگو «لااله الا الله»
سپس حضرت به سراغ ورقه آمد و مطلب را برای او بازگو كرد.
«ورقه» گفت بشارت بر تو، باز هم بشارت بر تو، من گواهی می دهم تو همان هستی كه «عیسی بن مریم» بشارت داده است! و تو شریعتی همچون موسی داری تو پیامبر مرسلی و به زودی بعد از این روز مأمور به جهاد می شوی و اگر من آن روز را درك كنم در كنار تو جهاد خواهم كرد! هنگامی كه ورقه از دنیا رفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فر مود من این روحانی را در بهشت(بهشت برزخی) دیدم در حالی كه لباس حریر بر تن داشت زیرا او به من ایمان آورد و مرا تصدیق كرد.(1)
البته در بعض از كلمات مفسرین، یا كتب تاریخ، مطالب ناموزونی دربارۀ این
ص: 60
فصل از زندگی پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله به چشم می خورد كه مسلماً از احادیث مجعول و اسرائیلیات است، مثل این كه پیغمبر بعد از ماجرای نخستین نزول وحی بسیار ناراحت شد و از این ترسید كه القاآت شیطانی باشد یا چند بار تصمیم گرفت خود را از كوه به زیر پرتاب كند! و امثال این لاطایلات كه نه با مقام شامخ نبوت سازگار است نه با آنچه در تاریخ از عقل و درایت فوق العادۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و مدیریت و شكیبایی و تسلط بر نفس و اعتماد او ثبت شده است.
به نظر می رسد این گونه روایات ضعیف و ركیك و ساخته و پرداختۀ دشمنان اسلام است كه خواسته اند هم اسلام را زیر سئوال برند و هم شخص پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را.
با آنچه گفته شد به سراغ تفسیر آیات می رویم.
تفسیر
بخوان به نام پروردگارت
در نخستین آیه پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته می گوید:
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ »(1)
«بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفرید»
بعضی گفته اند مفعول در جملۀ بالا محذوف است و در اصل چنین بود:
«اقرأ القرآن باسم ربك»
«قرآن را با نام پروردگارت بخوان»
و به همین جهت بعضی این آیه را دلیل بر آن گرفته اند كه بسم الله جزء سوره های قرآن است.(2) و بعضی با را زائد دانسته و گفته اند: منظور این است كه
ص: 61
نام پروردگارت را بخوان، ولی این تفسیر بعید به نظر می رسد چرا كه مناسب این است گفته شود: نام پروردگار را به یاد آور. قابل توجه اینكه در اینجا قبل از هر چیز تكیه روی مسئله «ربوبیت» پروردگار شده است، و می دانیم «رب» به معنی «مالك مصلح» است كسی كه هم صاحب چیزی است و هم به اصلاح و تربیت آن می پردازد.
سپس برای اثبات ربوبیت پروردگار روی مسئلۀ خلقت و آفرینش جهان هستی تكیه شده چرا كه بهترین دلیل بر ربوبیت او خالقیت اوست. كسی عالم را تدبیر می كند كه آفرینندۀ آن است.
این در حقیقت پاسخی است به مشركان عرب كه خالقیت خدا را پذیرفته بودند، اما ربوبیت و تدبیر را برای بتها قایل بودند! به علاوه ربوبیت خداوند و تدبیر او در نظام هستی بهترین دلیل بر اثبات ذات مقدس اوست.
..........................
سپس از میان مخلوقات روی مهمترین پدیدۀ جهان خلقت و گل سرسبد آفرینش یعنی «انسان» تكیه كرده، و آفرینش او را یادآور شده و می فرماید:
«خَلَقَ الإنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ»
«همان خدایی كه انسان را از خون بسته ای خلق كرد»
«من علق» در اصل به معنی چسبیدن به چیزی است، و لذا به خون بسته و همچنین به(زالو) كه برای مكیدن خون به بدن می چسبد «علق» گفته اند و از آنجا كه نطفه بعد از گذراندن دوران نخستین را در عالم جنین، به شكل قطعۀ خون بستۀ چسبنده ای در می آید كه در ظاهر بسیار كم ارزش است، مبدأ آفرینش انسان را در ین آیه همین موجود ناچیز می شمرد، تا قدرت نمایی عظیم پروردگار روشن شود كه از موجودی چنان بی ارزش مخلوقی چنین پرارزش آفریده است.
بعضی گفته اند: منظور از علق در اینجا گل آدم است كه آنهم چسبندگی داشت، بدیهی است خدایی كه این مخلوق عجیب را از آن قطعه گل چسبنده به وجود آورد. شایستۀ هرگونه ستایش است.
گاه علق را به معنی موجود «صاحب علاقه» دانسته اند كه اشاره ای است به روح اجتماعی انسان و علقۀ آنها به یكدیگر كه در حقیقت پایۀ اصلی تكامل بشر
ص: 62
و پیشرفت تمدنها را تشكیل می دهد.
بعضی نیز «علق» را اشاره به «نطفۀ نر»(اسپرم) می دانند كه شباهت زیادی به «زالو» دارد، این موجود ذره بینی در آب نطفه شناور است و به سوی «نطفۀ زن» در رحم پیش می رود و به آن می چسبد و از تركیب آن دو، نطفۀ كامل انسان به وجود می آید.
درست است كه در آن زمان اینگونه مسائل هنوز شناخته نشده بود، ولی قرآن مجید از طریق اعجاز علمی پرده از روی آن برداشته است.
از میان تفسیرهای چهارگانه تفسیر اول روشن تر به نظر می رسد، هر چند جمع میان چهار تفسیر نیز بی مانع است.
از آنچه گفتیم روشن شد كه«انسان» بر طبق یك تفسیر به معنی حضرت آدم و بر طبق سه تفسیر دیگر به معنی مطلق انسان هاست.
..........................
بار دیگر برای تأكید می افزاید:
﴿اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأكْرَمُ﴾ (1)
«بخوان كه پروردگارت از هر كریمی كریم تر است، و از هر بزرگواری بزرگوارتر»
بعضی معتقدند كه «اقرأ» دوم تأكیدی است بر «اقرأ» در آیات قبلی، و بعضی گفته اند با آن متفاوت است، در جملۀ اول منظور قرائت پیامبر صلی الله علیه و آله برای خویش است و در جملۀ دوم قرائت برای مردم، ولی تأكید مناسب تر به نظر می رسد، زیرا دلیلی برای این تفاوت در دست نیست.
و به هر حال تعبیر این آیه در حقیقت پاسخی است به گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب جبرئیل كه گفت من قرائت كننده نیستم، یعنی «از بركت پروردگار فوق العاده كریم و بزرگوار، تو توانایی بر قرائت و تلاوت داری».
..........................
ص: 63
سپس به توصیف خداوند یكه اكرم الاكرمین است پرداخته می فرماید:
﴿الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾
«همان كسی كه به وسیلۀ قلم تعلیم فرمود»
..........................
﴿عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾
«و به انسان آنچه را نمی دانست یاد داد»
در حقیقت این آیات نیز پاسخی است به همان گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله كه فرمود «من قرائت كننده نیستم» یعنی همان خدایی كه به وسیله قلم انسانها را تعلیم داد و به انسان آنچه را نمی دانست آموخت، قادر است كه به بنده ای درس نخوانده همچون تو نیز قرائت و تلاوت را بیاموزد.
جملۀ :
« الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ »
كتاب دو معنی دارد، نخست اینكه: خداوندنوشتن و كتاب را به انسان آموخت و قدرت و توانایی این كار عظیم را كه مبدأ تاریخ بشر، و سرچشمۀ تمام علوم و فنون تمدنها است در او ایجاد كرد.
دیگر اینكه منظور این است كه علوم و دانشها را از این طریق و با این وسیله به انسان آموخت خلاصه اینكه طبق یك تفسیر منظور تعلیم كتابت است، و طبق تفسیر دیگر منظور علومی است كه از طریق كتابت به انسان رسیده است.
و در هر حال تعبیری است پر معنی كه در آن لحظات حساس نخستین نزول وحی در این آیات بزرگ و پر معنی منعكس شده است.
..........................
ص: 64
نكته ها :
1- آغاز وحی همراه با آغاز یك حركت علمی بود
این آیات چنانكه گفتیم به اعتقاد غالب مفسران یا تمام آنها نخستین آیاتی است كه بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است، و با تابش نخستین اشعۀ وحی فصل تازه ای در تاریخ بشریت آغاز شد و نوع بشر مشمول یكي از بزرگترین الطاف الهی گشت، كاملترین آئین های الهی كه نقطۀ پایان و ختم ادیان بود، نازل گردید و پس از نزول تمام احكام و تعلیمات اسلامی به مصداق:
﴿ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِينًا﴾ (1)
دین الهی تكمیل و نعمتش به حد تمام و كمال رسید، و اسلام دین مرضی او گشت.
موضوع بسیار جالب اینجاست در عین اینكه پیامبر صلی الله علیه و آله امی و درس نخوانده بود و محیط حجاز را یكپارچه جهل و نادانی فراگرفته بود، در نخستین آیات وحی تكیه بر مسألۀ «علم» و «قلم» است كه بلافاصله بعد از نعمت بزرگ خلقت و آفرینش در این آیات ذكر شده است.
در حقیقت این آیات نخست از تكامل «روح» به وسیلۀ تعلیم و تعلّم مخصوصاً از طریق قلم سخن می گوید آن روز كه این آیات نازل می شد، نه تنها در محیط حجاز كه محیط جهل بود كسی ارزشی برای قلم قائل نبود. در دنیای متمدن آن زمان نیز قلم از اهمیت كمی برخوردار بود.
اما امروز می دانیم كه تمامی تمدنها و علوم و دانشها و پیشرفتهایی كه در هر زمینه نصیب بشر شده بر محور قلم دور می زند و به راستی «مداد علماء» بر «دماء شهدا» پیشی گرفته، چرا كه هم زیربنای خون شهید، و هم پشتوانۀ آن مركبهای
ص: 65
قلمهای دانشمندان است، و اصولا سرنوشت اجتماعات انسان در درجه اول به نیش قلمها بسته است.
اصلاحات جوامع انسانی از قلمهای مؤمن و متعهد شروع می شود، و فساد و تباهی اجتماعات نیز از قلمهای مسموم و فاسد مایه می گیرد.
بی جهت نیست كه قرآن مجید سوگند به قلم و آنچه قلم می نویسد یاد كرده یعنی به «ابزار» و هم به «محصول» آن ابزار، آنجا كه می فرماید:
« ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
می دانیم دوران زندگی بشر را به دو دوران تقسیم می كنند: دوران تاریخ و دوران قبل از تاریخ
دوران تاریخ زمانی است كه قلم و خواندن و نوشتن ابداع شده بود، و انسان توانسته است چیزی از زندگی خود را با قلم بنگارد و برای آیندگان به یادگار بگذارد، و به این ترتیب بشر مساوی است با تاریخ پیدایش قلم و خط!
در زمینۀ نقش قلم در حیات انسانها شرح مبسوطی در جلد 24 تفسیر نمونه در آغاز سورۀ قلم داشته ایم، بنابراین پایۀ اسلام از همان آغاز بر علم و قلم گذارده شده، و بی جهت نیست كه قومی چنان عقب مانده به قدری در علوم و دانشها پیش رفتند كه علم و دانش را به اعتراف دوست و دشمن - به همۀ جهان صادر كردند، و به اعتراف مورخان معروف اروپا این نور علم و دانش مسلین بود كه بر صفحۀ اروپای تاریك قرون وسطی تابید، و آنها را وارد عصر تمدن ساخت.
در این زمینه كتابهای فراوانی از سوی خود آنها تحت عنوان «تاریخ تمدن اسلام» یا «...» نوشته شده اند.
چقدر نازیباست ملتی این چنین، و آییني آن چنان در میدان علم و دانش عقب بمانند و نیازمند دیگران حتی وابستۀ به آنها شوند.
2- ذكر خدا در هر حال آغاز دعوت پیغمبر اكرم9 از ذكر نام خدا شروع شد
﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾.
ص: 66
و جالب اینكه تمام زندگانی پر بار او آمیخته با ذكر خدا و یاد خدا بود.
ذكر خداوند با هر نفسش توأم بود، برمی خواست، می نشست، می خوابید، راه می رفت، سوار می شد، پیاده می شد، توقف می كرد، با یاد خدا بود و با نام «الله».
هنگامی كه از خواب بیدار می شد می فرمود:
«قُلْ الْحَمْدُ لله الَّذِي أَحْيَانَا بَعْدَ مَمَاتِنَا وَ إِلَيْهِ النُّشُور»
ابن عباس می گوید: شبی خدمتش خوابیده بودم، هنگامی كه از خواب بیدار شد سر به سوی آسمان بلند كرد، و ده آیۀ آخر سورۀ آل عمران را تلاوت فرمود:
«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لأولِي الألْبَابِ»
سپس عرضه داشت:
«اللهمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ أَنْتَ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ فِيهِن ... اللَّهُمَّ لَكَ أَسْلَمْتُ وَ بِكَ آمَنْتُ وَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْكَ أَنَيب»
هنگامی كه از خانه بیرون می آمد می فرمود:
«بِسْمِ الله تَوَكَّلْتُ عَلَى الله اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَضِلَ أَوْ أُضِلَ أَوْ أَزِلَّ أَوْ أُظْلَمَ أَوْ أَظْلِمَ أَوْ أَجْهَلَ أَوْ يُجْهَلَ عَلَي»
و هنگامی كه وارد مسجد می شد می فرمود:
«أعوذ بالله العظیم، وبوجهه الكریم، و سلطانه القدیم، من الشیطان الرجیم»
و هنگامی كه لباس نو در تن می كرد می فرمود:
«اللَّهُمَ لَكَ الْحَمْد انت كَسَوْتَنِيه اسئلك خیره و خیر ما صنع له ُ وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرّه و شرّ ماصنع له».
و هنگامی كه به خانه باز می گشت می فرمود:
«الْحَمْدُ لله الَّذِي كفانی و آوانی و الْحَمْدُ لله الذی أَطْعَمَنِي وَ سَقَانِي»
و به همین ترتیب تمام زندگی او با یاد خدا و نام خدا و تقاضای الطاف
ص: 67
خداوند عجین و آمیخته بود.(1))(2)
ابوجعفر [صاحب تاریخ طبری] گوید: روایت درست هست كه دربارۀ روزۀ روز دوشنبه از پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسیدند و فرمود: من به روز دوشنبه متولد شدم و به روز دوشنبه مبعوث شدم و وحی سوی من آمد(3) ابوجعفر گوید: پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله پیش از آنكه جبرئیل بر اوظاهر شود و رسالت خدای بیارد، آثار و نشانه هایی می دید.
ابو جعفر گوید: پیش از این امت ها از مبعث وی سخن می كردند و عالمان هر امت از آن خبر می دادند عامر بن ربیعة گوید: از زید بن عمروبن نفیل از عالمان نصاری شنیدم كه می گفت: من در انتظار پیمبری هستم از فرزندان اسماعیل و از اعقاب عبدالمطلب و بیم د ارم به زمان او نرسم، امّا به او ایمان دارم و تصدیق او می كنم و به پیمبری اش شهادت می دهم اگر عمرت دراز بود و او را دیدی سلام مرا به او برسان وصف او را با تو بگویم؟ گفتم بگو، گفت: وی نه كوتاه قد است نه بلند، نه پر موی است نه كم موی، پیوسته در دیده اش سرخی ای می درخشد و خاتم نبوت میان دو بازوی اوست، و نامش احمد است و در این شهر[مكه] متولد می شود قومش او را بیرون می كنند و دین او را خوش ندارند، تا به یثرب مهاجرت كند و كارش بالا بگیرد، مبادا از او غفلت كنی من در طلب دین ابراهیم همۀ ولایتها را گشتم از یهود و نصاری و مجوس پرسیدم و همه گفتند پس از این پیغمبری با چنین وصف خواهد آمد، جز او پیمبری نمانده است. عامر گوید وقتی مسلمان شدم، گفتار او را با پیامبر بگفتم و سلام او را رساندم پیامبر صلی الله علیه و آله جواب او را داد و برای او طلب رحمت كرد(4) ابو جعفر[طبری] گوید از پیش بعضی خبرها را دربارۀ نخستین بار كه جبرئیل بیامد و این كه سن وی چند سال بود آورده ایم، اكنون وصف ظهور جبرئیل و آوردن وحی خدای را بگوییم: از عبدالله بن شداد
ص: 68
روایت كرده اند كه جبرئیل پیش پیمبر آمد و گفت: ای محمد بخوان گفت: چه بخوانم؟
گوید: و او را بفشرد و باز گفت:ای محمد صلی الله علیه و آله بخوان
گفت: چه بخوانم؟
جبرئیل گفت:
﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ، خَلَقَ الإنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾(1)
از هشام بن محمد روایت كرده اند، كه جبرئیل اول بار به شب شنبه و شب یكشنبه پیش پیمبر آمد، آنگاه رسالت خدای را به روز دوشنبه آورد، و وضو و نماز را بر او آموخت و «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» را تعلیم داد و پیمبر صلی الله علیه و آله روز دوشنبه كه وحی آمد چهل سال داشت.(2)
وجوب نماز
ابوجعفر گوید: نخستین چیزی كه خداوند از پی اقرار به توحید و بیزاری از بتان واجب كرد نماز بود.
از محمدبن اسحاق روایت كرده اند كه وقتی نماز بر پیمبر صلی الله علیه و آله واجب شد جبرئیل بیامد و پاشنۀ خود را بر زمین زد و چشمه ای بشكافت و جبرئیل علیه السلام وضو كرد و پیمبر صلی الله علیه و آله می نگریست پس از آن پیامبر نیز همانند جبرئیل وضو گرفت و جبرئیل به نماز ایستاد و پیمبر صلی الله علیه و آله چون او نماز كرد، جبرئیل برفت و پیمبر صلی الله علیه و آله پیش خدیجه رفت و وضو گرفت تا به خدیجه بیاموزد، خدیجه نیز همانند پیمبر صلی الله علیه و آله وضو كرد، پیمبر به نماز ایستاد و خدیجه نیز مانند او نماز كرد.(3)
ص: 69
ابوجعفر گوید: گذشتگان اختلاف دارند كه پس از خدیجه كی به پیامبر ایمان آورد و تصدیق او كرد بعضی گفته اند نخستین مردی كه به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد علی ابن ابیطالب علیه السلام بود.
از ابن عباس روایت كرده اند كه اول كسی كه با پیمبر نماز كرد علی علیه السلام بود و هم از جابر روایت كرده اند كه پیامبر به روز دوشنبه مبعوث شد و علی به روز سه شنبه با او نماز كرد ابوحمزه گوید از زید بن ارقم شنیدم كه گفت اول كسی كه به پیمبر خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد علی بن ابیطالب علیه السلام بود(1).
اولین ذكوری كه ایمان آورد و نماز خواند
از ابن اسحاق روایت كرده اند كه اولین ذكوری كه اسلام آورد و تصدیق دین خدا كرد علی ابن ابیطالب علیه السلام بود و آن هنگام ده ساله بود. و از نعمتها كه خداوند به وی داده بود این بود كه پیش از اسلام در كنار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود.(2)
از ابن الحجّاج روایت كرده اند كه از نعمتهای خدا دربارۀ علی علیه السلام بن ابیطالب علیه السلام و نیكی ها كه درباره وی اراده فرموده بود این بود كه قرشیان دچار سختی شدند و ابوطالب نان خور بسیار داشت و پیمبر صلی الله علیه و آله به عموی خود عباس كه از همۀ بنی هاشم مال دارتر بود گفت: ای عباس، برادرت ابوطالب نان خور بسیار دارد و مردم چنان كه می بینی به سختی افتاده اند بیا برویم بار او را سبك كنیم و من یكي از پسران او را می گیرم و توهم یكي را بگیر. عباس پذیرفت و پیش ابوطالب رفتند و گفتند: می خواهیم بار تو را سبك كنیم تا این سختی از مردم برود.
ابوطالب گفت: عقیل را پیش من بگذارید و هر چه خواهید كنید، پیمبر صلی الله علیه و آله علی را گرفت و به خانه برد و عباس جعفر را به خانۀ خود برد.
و علی ابن ابیطالب همچنان با پیمبر خدا بود تا خداوند پیمبر را مبعوث كرد و
ص: 70
علی بدو ایمان آورد و جعفر همچنین پیش عباس بود تا اسلام آورد و از او بی نیاز شد.(1)
از ابن اسحاق روایت كرده اند كه پیمبر خدا صلی الله علیه و آله وقت نماز به دره های مكه می رفت و علی ابن ابیطالب علیه السلام نیز نهانی از عموهای خویش با وی همراه می شد و نماز می كرد و چون شب می شد باز می گشتند یك روز ابوطالب آنها را دید و به علی گفت ای پسر جان این دین چیست كه پیرو آن شده ای؟ پاسخ داد به خدا و پیمبران او ایمان آورده ام و به دین محمد گرویده و با او نماز می كنم، ابوطالب گفت او تو را به خیر دعوت می كند تابع او باش.(2)
«قال ابن اسحاق: ثم كان اول ذكر من الناس آمن برسول الله صلی الله علیه و آله و صلی معه و صدق بما جاءه من الله تعالی: علی ابن ابیطالب بن عبدالمطلب ابن هاشم رضوان الله و سلامه علیه و هو یومئذ ابن عشر سنین، (نشأته فی حجر رسول الله صلی الله علیه و آله و سبب ذلك:)
و كان مما انعم الله(به) علی علی بن ابیطالب رضی الله عنه، انه كان فی حجر رسول الله صلی الله علیه و سلم قبل الاسلام.
قال ابن اسحاق: و حدثنی عبدالله بن ابی نجیع، عن مجاهد بن جبر ابی الحجاج، قال: كان من نعمة الله علی علی ابن ابیطالب، و مما صنع الله له، و اراده به من الخیر ان قریش اصابهم ازمة شدیده و كان ابوطالب ذاعیال كثیر: فقال رسول الله صلی الله علیه و آله للعباس عمه و كان من ایسر بنی هاشم یا عباس: ان اخاك اباطالب كثیر العیال، و قد اصاب الناس ما تری من هذه الازمه[القحط و الجوع] فانطلق بنا الیه، فلنخلف عنه من عیاله، آخذ من بنیه رجلاً، و تأخذ انت رجلآً فنكفهما فقال العباس نعم فانطلقا حتی اتیا
ص: 71
اباطالب فقالاله : انا مزید ان نخفف عنك من عیالك حتی ينكشف عن الناس، ما هم فیه فقال لهما ابوطالب: اذاً تركتما عقیلا فاصنعا ما شئتما.
فاخذ رسول الله صلی الله علیه و آله علیا فضمه الیه و اخذ العباس جعفراً فضمه الیه، فلم یزل علی مع رسول الله صلی الله علیه و آله حتی بعثه الله تبارك و تعالی نبیاً فاتبعه علی رضی الله عنه و آمن به و صدقه و لم یزل جعفر عند العباس حتی اسلم و استغنی عنه.)(1)
قال ابن اسحاق: و ذكر بعض اهل العلم انّ رسول الله صلی الله علیه و آله كان اذ حضرت الصلوة خرج الی شعاب مكه، و خر ج معه علی بن ابیطالب مستخفیا من ابیه ابی طالب، و من جمیع اعمائه و سائر قومه، فیصلیان الصلوات فیها، فاذا انسیا رجعا فمكثا كذالك ما شاءالله ان یمكثا ثم ان اباطالب عثر علیهما یوماً و هما یصلیان فقال لرسول الله صلی الله علیه و آله یابن اخی! ما هذا الدین الذی اراك تدین به؟ قال: ای عمّ، هذا دین الله، و دین ملائكته، و دین رسله، و دین ابینا ابراهیم او ما قال صلی الله علیه و آله بعثنی الله به رسولا الی العباد و انت ای عم احق من بذلت له النصیحة، و دعوته الی الهدی و احق من اجانبی الیه و اعاتنی علیه، او كما قال، فقال ابوطالب: ای ابن اخی انی لا استطیع ان افارق دین آبایی و ما كانوا علیه، و لكن والله لایخلّص الیك بشیء تكرهه ما بقیت.
و ذكروا انه قال لعلی: ای بنی، ما هذا الدین الذی انت علیه؟
فقال: یا ابت آمنت بالله و برسول الله صلی الله علیه و آله و صدقته بما جاء به و صلیت معه
ص: 72
لله و اتبعه.فزعموا انه قال له: اما إنه لم یدّعك الا الی خیر، فالزمه.»(1)
عفیف كندی گوید: به روزگار جاهلیّت به مكه آمدم و پیش عباس بن عبدالمطلب منزل گرفتم و چون آفتاب برآمد و كعبه را نگریستم جوانی بیامد و به آسمان نظر كرد آنگاه به سوی كعبه رفت و روبروی آن ایستاد و چیزی نگذشت كه پسری آمد و به طرف راست وی ایستاد و طولی نكشید كه زنی بیامد و پشت سر وی ایستاد و چون به ركوع رفت پسر و زن ركوع كردند، پس از آن جوان سر برداشت و پسر و زن سربرداشتند آنگاه جوان به سجده رفت و آن دو نیز سجده كردند من گفتم: ای عباس این كاری بزرگ است. عباس گفت: آری كاری بزرگ است، دانی كیست؟ گفتم: ندانم . گفت: این محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب برادر زادۀ من است، می دانی این كه با اوست كیست؟ گفتم ندانم. گفت این علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب برادر زادۀ من است. می دانی این زن كیست كه پشت سر آنها ایستاده؟ گفتم ندانم. گفت: این خدیجه دختر خویلد همسر برادرزادۀ من است و برادر زاده ام به من گفته كه آسمان به آنها گفته چنین كنند كه می بینی، به خدا اكنون در همه زمین كسی جز این سه نفر پیرو این دین نیست.(2)
اسماعیل بن ایاس بن عفیف به نقل سخن جد خویش گوید: من مردی بازرگان بودم و در ایام حج به مكه رفتم و پیش عباس فرود آمدم و هنگامی كه پیش وی بودم مردی بیامد و به نماز ایستاد و رو به كعبه داشت، پس از آن زنی بیامد و با وی به نماز ایستاد آنگاه پسری بیامد و به نماز ایستاد گفتم: ای عباس، این دین چیست؟ كه من آن را ندانم عباس گفت: این محمد بن عبدالله است كه گوید خدا وی را به ابلاغ این
ص: 73
دین فرستاده و می گوید: كه گنج های كسری و قیصر از آن وی می شود و این زن همسر او خدیجه دختر خویلد است و این پسر عموزادۀ وی علی ابن ابیطالب است كه بدو ایمان آورده است گوید: ای كاش آن روز ایمان آورده بودم و مسلمان سومین بودم.
ابوجعفر گوید: و همین روایت به مضمون دیگر هست كه عفیف گوید: عباس بن عبدالمطلب دوست من بود و برای خرید عطر به یمن می آمد و در ایام حج می فروخت و یك روز كه من با عباس در منی بودم مردی بیامد و وضو گرفت و به نماز ایستاد پس از آن زنی بیامد وضو كرد و پهلوی او به نماز ایستاد پس از آن جوانی بیامد و وضو كرد و به پهلوی وی ایستاد به عباس گفتم این كیست؟
گفت: این برادرزادۀ من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است و می گوید كه خدا او را به پیمبری فرستاده و این برادر زادۀ من علی ابن ابیطالب است كه پیرو دین او شده و این زن خدیجه دختر خویلد است كه بر دین اوست، عفیف از آن پس كه ایمان آورد و اسلام در قلب او رسوخ كرد می گفت ای كاش مسلمان چهارمین بودم از ابوحازم مدنی و هم از كلبی روایت كرده اند كه علی نخستین كسی بود كه اسلام آورد.(1)
علنی كردن بعثت و نزول«انذر عشیرتك» در 43سالگی حضرت13-612 میلادی
(... سه سال پس از مبعث پیامبر صلی الله علیه و آله خدای عزوجل بدو فرمان داد كه كار دین را آشكار كند و به دعوت پردازد و فرمود:
«فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ»(2)
یعنی آنچه را دستور داری آشكار كن و از مشركان روی بگردان.
ص: 74
و پیش از آن در سه سال اول مبعث كار دین نهانی بود.
و نیز خداوند عزوجل فرمود:
«وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأقْرَبِينَ، وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّی بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ (1)
«و خویشان نزدیكتر را بترسان، و برای مؤمنانی كه پیرویت كرده اند جنبۀ ملایمت گیر، اگر نافرمانیت كردند بگو من از اعمالی كه می كنید بیزارم».
گوید: و یاران پیغمبر به وقت نماز به دره ها می رفتند و نهان از قوم نماز می كردند یك روز كه سعد بن ابی وقاص و جمعی از مسلمانان در یكي از دره های مكه نماز می كردند جماعتی از مشركان نماز كردن آنها را دیدند و نپسندیدند و عیب گرفتند و كار به نزاع و زد و خورد كشید و سعد ابی وقاص یكي از مشركان را با استخوان شتری بزد و سر او بشكست و این نخستین خونی بود كه در اسلام ریخته شد.(2)
گزارش از دیدگاه تفسیری
گزارش از دیدگاه تفسیری(3)
بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
﴿فَلا تَدْعُ مَعَ الله إِلَهًا آخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ، وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأقْرَبِينَ، وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّی بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ، وَتَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ، الَّذِي يَرَاكَ
ص: 75
حِينَ تَقُومُ، وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ، إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾(1)
213 - هیچ معبودی را با خداوند مخوان كه از معذبین خواهی بود.
214 - خویشاوندان نزدیك را انذار كن.
215 - و بال و پر خود را برای مؤمنانی كه از تو پیروی می كنند بگستر
216 - اگر آنان نافرمانی تو كنند، بگو: من از كار شما بیزارم.
217 - و برخداوند عزیز و رحیم توكل نما.
218 - همان كسی كه تو را به هنگامی كه(برای عبادت) بر می خیزی می بیند.
219- و حركت تو را در میان سجده كنندگان مشاهده می كند.
220 - اوست خدای شنوا ودانا.
تفسیر:
اقوام نزدیك را به اسلام دعوت كن
در تعقیب بحثهایی كه در آیات گذشته در زمینۀ موضع گیریهای مشركان در برابر اسلام و قرآن آمد، خداوند در آیات مورد بحث، برنامه و خط مشی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را در ضمن بیان پنج دستور، در مقابل آنان مشخص می كند.
قبل از هر چیز، شخص پیامبر را دعوت به اعتقاد هر چه راسخ تر به توحید می كند توحیدی كه ریشه و اساس دعوت همه پیامبران را تشكیل می دهد، می گوید:
﴿ فَلا تَدْعُ مَعَ الله إِلَهًا آخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ ﴾
ص: 76
هیچ معبود دیگری را با خداوند مخوان كه مجازات خواهی شد.
با اینكه مسلماً پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله منادی توحید بود، و هرگز انحراف از این اصل دربارۀ او متصوّر نبود، ولی اهمیت این مسئله به قدری است كه قبل از هر چیز شخص او را در این زمینه مخاطب می سازد، تا دیگران حساب خویش را برسند، به علاوه ساختن دیگران باید از طریق خودسازی شروع شود.
..............................
سپس به مرحله ای فراتر از آن پرداخته چنین دستور می دهد: «خویشاوندان نزدیكت را انذار كن و از شرك و مخالفت فرمان پروردگار بترسان،( وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأقْرَبِينَ). بدون شك برای دست زدن به یك برنامه انقلابی گسترده باید از حلقه های كوچكتر و فشرده تر شروع كرد و چه بهتر اینكه پیامبر صلی الله علیه و آله نخستین دعوت خود را از بستگانش شروع كند كه هم سوابق پاكی و راستگویی او را بهتر از همه می شناسند و هم پیوند محبت خویشاوندی نزدیك ایجاب می كند كه به سخنانش بیش از دیگران گوش فرا دهند و از حسادت ها و كینه توزی ها و انتخاب موضع خصمانه دورترند. به علاوه این امر نشان می دهد كه پیامبر صلی الله علیه و آله هیچگونه مداهنه و سازشكاری با هیچكس ندارد حتی بستگان مشرك خود را از دعوت به سوی توحید و حق و عدالت استثنا نمی كند. به هنگامی كه این آیه نازل شد، پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برای اجرای این فرمان برنامه ای ترتیب داد كه شرح آن را در نكات همین آیات به خواست خدا می خوانید.
..........................
در مرحلۀ سوم دایرۀ وسیع تری مورد توجه قرار گرفته می فرماید: با محبت و تواضع از مؤمنانی كه پیروی تو می كنند استقبال كن.
﴿وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾(1)
و بال خود را برای آنها بگستر.
ص: 77
این تعبیر زیبا كنایه از تواضع توأم با محبت و مهر و ملاطفت است. همانگونه كه پرندگان هنگامی كه می خواهند به جوجه های خود اظهار محبت كنند بالهای خود را گسترده و پایین آورده و آنان را زیر بال و پر می گیرند تا هم در برابر حوادث احتمالی مصون مانند و هم از تشتت و پراكندگی حفظ شوند و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز مأمور است مؤمنین راستین را زیر بال و پر خود بگیرد.
این تعبیر پر معنی دقایق مختلفی را در مورد محبت با مؤمنان بیان می كند كه با كمی دقت روشن می شود ضمناً ذكر این جمله بعد از مسئلۀ انذار و بیم دادن بیانگر این واقعیت است كه اگر یك جا به خاطر مسائل تربیتی تكیه بر خشونت و بیم شده است بلافاصله تكیه بر محبت و مهر و عاطفه می شود تا از این دو معجون مناسبی فراهم گردد.
سپس به چهارمین دستور پرداخته می گوید: «اگر آنان دعوت تو را نپذیرفتند و به مخالفت برخاستند نگران نباش ولی به آنها بگو من از كار شما بیزارم» و به این ترتیب موضع خویش را در برابر آنان آشكار كن.
« فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّی بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ »
ظاهر این است كه ضمیر در جملۀ(عصوك) به بستگان نزدیك پیامبر صلی الله علیه و آله باز می گردد، یعنی اگر پس از دعوت آنان به سوی حق در برابر تو تسلیم نشدند، و به شرك و مخالفت ادامه دادند، موضع خود را در مقابل آنان مشخص كن، این پیش بینی قرآن چنانكه در بحث نكات خواهد آمد به وقوع پیوست و همۀ آنان جز علی علیه السلام از قبول دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله خودداری كردند، بعضی با سكوت برگزار كردند و بعضی از طریق سخریه و استهزا مخالفت خود را آشكار ساختند سرانجام در پنجمین دستور برای تكمیل برنامه های گذشته به پیامبر صلی الله علیه و آله چنین گوید:
« وَتَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ»
و بر خداوند عزیز و رحیم توكل نما،
این مخالفتها هرگز تو را دلسرد نكند و كمی دوستان و پیروان در عزم آهنین تو اثر نگذارد، تو تنها نیستی، تكیه گاهت خداوندی است شكست ناپذیر و بسیار مهربان و رحیم همان خداوندی كه توصیف او را به عزیز و رحیم در پایان
ص: 78
سرگذشت انبیای پیشین شنیدی.
همان خداوندی كه با قدرتش ظلم فرعونیان و غرور غروریان و خودخواهی و كبر قوم نوح و دنیاپرستی قوم عاد و هوسبازی قوم لوط را در هم شكست و این انبیای بزرگ و مؤمنانی را كه در اقلیت قرار گرفته بودند رهایی بخشید و مشمول رحمتش ساخت.
.............................
«الَّذِي يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ»
و همان خدایی كه تو را به هنگامی كه برمی خیزی می بیند
..............................
«وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ»
و حركت تو را در میان سجده كنندگان مشاهده می كند.
...............................
آری «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»
اوست خدای شنوا و دانا
و به این ترتیب بعد از توصیف خداوند به عزیز و رحیم سه وصف دیگر كه هر یك از دیگری دلگرم كننده تر، و امیدبخش تر است در این آیات آمده است: خدایی كه زحمات پیامبر صلی الله علیه و آله را می بیند، و از قیام و سجده و حركت و سكون او باخبر است.
خدایی كه صدای او را می شنود و خدایی كه از خواسته ها و نیازهای او آگاه است آری بر چنین خدایی باید تكیه كنی و زمام كار خویش را به او بسپاری.
نكته ها:
در اینكه منظوراز دو جملۀ « الَّذِي يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ، وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ » چیست مفسرین تفسیرهای گوناگونی بیان كرده اند.
ظاهر آیه همان است كه بالا گفتیم: خداوند هنگامی كه تو قیام می كنی می بیند
ص: 79
و گردش و حركت تو را در میان سجده كنندگان مشاهده می كند.
این قیام ممكن است قیام برای نماز باشد، یا قیام از خواب برای عبادت و یا قیام به معنی «نماز فرادی» در برابر «وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ »كه اشاره به نماز جماعت است و یا همۀ اینها.
«تقلب» به معنی گردش و حركت و از حالی به حالی منتقل شدن است، این تعبیر ممكن است اشاره به سجدۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله در میان سجده كنندگان در حال نماز باشد و یا گردش پیامبر در میان یارانش كه مشغول عبادت بودند و از حال آنها جستجو می كرد.
و در مجموع اشاره به این است كه هیچ حالی از حالات تو و هیچ تلاشی از تلاشهایت چه آنها كه جنبۀ فردی دارد و چه آنها كه همراه سایر مؤمنان به صورت جمعی برای سامان بخشیدن به امور بندگان و نشر آیین حق انجام گیرد برخداوند مخفی نیست(توجه داشته باشید كه فعلهایی كه در آیه آمده مضارع است و معنی حال و آینده را می رساند).
ولی در اینجا دو تفسیر دیگر نیز ذكر شده كه با ظاهر آیه چندان هماهنگ نیست و ممكن است از بطون آیه باشد.
نخست نگاه های پیامبر صلی الله علیه و آله به نمازگزارانی كه پشت سر او قرار می گرفتند به خاطر اینكه آن حضرت همانگونه كه از پیش رو می توانست اجسام را ببیند، از پشت سر نیز توانایی دید اشخاص و موجودات را داشت، چنانكه در حدیثی آمده است كه فرمود:
«لاترفعوا قبلی و لا تضعوا قبلی فانی اراكم من خلفی كما اراكم من امامی»
«پیش از من سر از سجده برندارید و قبل از من به سجده نروید كه من شما را از پشت سر می بینم همانگونه كه از پیش رو می بینم، سپس پیامبر صلی الله علیه و آله آیه فوق را به عنوان شاهد سخن تلاوت فرمود»(1)
ص: 80
دیگر اینكه منظور، نقل و انتقال رسول خدا در صلب پیامبران از آدم تا عبدالله همه تحت نظر لطف پروردگار صورت گرفته، یعنی هنگامی كه نطفۀ پاك تو را از پیامبر موحد و ساجدی به پیامبر دیگری منتقل می شد، خدا از همه آگاه بود.
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام محمد باقر علیه السلام در تفسیر جملۀ «وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ »چنین آمده است:
«فی اصلاب النبیین صلوات الله علیهم»
«در صلب پیامبران كه درود خدا بر آنها باد»(1)
و در تفسیر «مجمع البیان» در توضیح همین جمله از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام چنین آمده است:
«فی اصلاب النبیین نبی بعد نبی حتی اخرجه من صلب ابیه عن نكاح غیر سفاح من لدن آدم»
«در صلب پیامبران قرار داشت پیامبری بعد از پیامبر دیگر تا اینكه خداوند او را از صلب پدرش از ازدواجی پاك و دور از هر گونه ناپاكی از زمان آدم به بعد به بیرون فرستاد».(2)
البته قطع نظر از ایات فوق و تفسیر آن دلایلی در دست داریم كه نشان می دهد پدر و اجداد پیامبران خدا هرگز مشرك نبودند و در محیطی پاك از آلودگی های شرك و بی عفتی تولد یافتند(برای توضیح بیشتر به جلد 5 تفسیر نمونه صفحه 305 ذیل آیه 74 سورۀ انعام مراجعه فرمایید) ولی تفسیرهای فوق جزء بطون آیه است...
.........................
2- انذار بستگان نزدیك(حدیث یوم الدار)
اشاره
براساس آنچه در تواریخ اسلامی آمده پیامبر صلی الله علیه و آله در سال سوم بعثت مأمور
ص: 81
ابلاغ این دعوت شد زیرا تا آن زمان دعوت مخفیانه انجام می گرفت و تعداد كمی اسلام را پذیرا شده بودند، اما هنگامی كه آیات «وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الْاَقْرَبین» و «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ»(1) نازل گردید. پیغمبر مأمور شد دعوت خود آشكار سازد، و نخست از خویشاوندان شروع كند.(2)
امّا كیفیت این ابلاغ و انذار به طور اجمال چنین بوده كه پیامبر صلی الله علیه و آله بستگانش را به خانۀ ابوطالب دعوت كرد، آنها در آن روز حدود چهل نفر بودند و از عموهای پیامبر ابوطالب و حمزه و ابولهب حضور داشتند، پس از صرف غذا هنگامی كه پیامبر صلی الله علیه و آله می خواست وظیفه خود را ابلاغ كند، ابولهب با گفته های خود زمینه را از میان برد، لذا فردای همان روز پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را دعوت دیگری به غذا كرد.
بعد از صرف غذا چنین فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب! من به خدا سوگند هیچ جوانی را در عرب نمی شناسم كه برای قومش چیزی بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد، من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام و خداوند به من دستور داده است كه شما را دعوت به این آیین كنم. كدام یك از شما مرا در این كار یاری خواهد كرد تا برادر و جانشین من باشید؟ جمعیت همگی سر باز زدند جز علی علیه السلام كه از همه كوچكتر بود برخاست و عرض كرد: ای پیامبر خدا! من در این راه یار و یاور توام پیامبر صلی الله علیه و آله دست بر گردن علی علیه السلام نهاد وفرمود:
«ان هذا اخی و وصی و خلیفتی فیكم فاسمعوه و اطیعوه»
«این برادر و وصی و جانشین من در شما است، سخن او را بشنوید و فرمانش را اطاعت كنید».
جمعیت از جا برخاستند در حالی كه خندۀ تمسخرآمیزی بر لب داشتند و به ابوطالب می گفتند: به تو دستور می دهد كه گوش به فرمان پسرت كنی، و از وی اطاعت نمایی!
ص: 82
این حدیث را بسیاری از دانشمندان اهل سنت همچون «ابن جریر» و «ابن ابی حاتم» و «ابن مردویه» و «ابونعیم» و «بیهقی» و «ثعلبی» و «طبری» نقل كرده اند، و ابن اثیر در جلد دوم كتاب كامل این سخن را آورده است، همچنین «ابوالفداء در جلد اول تاریخش و گروهی دیگر(1).
این حدیث نشان می دهد تا چه اندازه پیامبر صلی الله علیه و آله در آن روز تنها بود، و چگونه در پاسخ دعوتش جز استهزا و سخریه عكس العملی نداشتند، و چگونه علی علیه السلام از نخستین روزهای دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله كه از تنهایی سخت رنج می برد، در كنار حضرتش ایستاد و مدافع او بود.
در حدیث دیگری آمده است كه پیامبر صلی الله علیه و آله یك یك از طوایف قریش را صدا زد و آنها را از آتش الهی برحذر داشت گاه می فرمود:
«یا بنی كعب انقذوا انفسكم من النار»
«ای طایفه بنی كعب خود را از آتش رهایی بخشید».
و گاه همین خطاب را به طایفۀ «بنی عبدالشمس» و «بنی عبد مناف» و «بنی هاشم» و «بنی عبدالمطلب» می كرد و می فرمود:
«انقذوا انفسكم من النار»
«خویشتن را از آتش الهی نجات دهید كه من قادر بر دفاع از شما در صورت كفر نیستم.(2)»(3)
از علی بن ابیطالب علیه السلام روایت كرده اند كه چون آیه «و انذر عشیرتك الاقربین» نازل شد، پیامبر مرا احضار كرد و فرمود: خدا فرمان داده است كه نزدیكان اقربای خود را بخوانم و آنها را به سوی اسلام دعوت كنم و بیم دهم و سخت دلگیرم كه می دانم چون بگویم با من بدی پیش گیرند و فرو ماندم كه
ص: 83
جبرئیل آمد و گفت: ای محمد! آنچه را فرمان یا فته ای انجام ده كه به عقوبت نیفتی، اینك تو ای علی طعامی آماده كن و ران گوسفندی و ظرف شیری و بنی عبدالمطلب را فراخوان كه فرمان خدا را به آنها رسانم، من آنچه را پیمبر صلی الله علیه و آله فرمود انجام دادم. قوم كه حدود چهل نفر بودند حاضر شدند كه عموهای پیمبر، ابوطالب و حمزه، عباس و ابولهب در جمع حاضر بودند فر مود طعام را حاضر كردم و پیمبر صلی الله علیه و آله پاره گوشتی برگرفت و با لب پاره كرد و در اطراف ظرف نهاد و گفت به نام خدا تناول كنید.
همه خوردند تا سیر شدند و چیزی كم نیامد قسم به خدایی كه جان من به فرمان اوست غذایی كه برای همه آوردم، و همه خوردند و سیر شدند، به اندازۀ خوراك یكي از آنها بود.
باز پیمبر فرمود: قوم را نوشیدنی بده، ظرف شیر را آوردم كه همه نوشیدند تا سیراب شدند. به خدا سوگند كه ظرف شیر به اندازۀ یكي از آنها بود و همه نوشیدند و شیر كم نشد.
چون پیمبر صلی الله علیه و آله خواست سخن آغاز كند ابولهب پیشدستی كرد و گفت رفیق شما شما را جادو كرد، همه برخاستند و متفرق شدند و پیامبر صلی الله علیه و آله نشد مطلب خود را بیان فرماید. روز دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله به من[ علی] فرمود: چنانكه روز پیشین كرده بودم، كسان را دعوت و غذایی كه آماده كردم بودم بیاوردم و بخوردند و چیزی كم نیامد و شیر نیز همه نوشیدند و سیراب شدند.
پس از آن پیمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای بنی عبدالمطلب به خدا هیچ كس از مردم عرب چیزی بهتر از آنچه من آورده ام برای قوم خویش نیاورده است، من برای شما خیر دنیا و آخرت آورده ام و خدای تعالی مرا فرمان داده كه شما را به سوی او بخوانم، كدامتان مرا در این كار یاری می كنید كه برادر، وصی و جانشین من باشید، گوید: و قوم خاموش ماندند و من[علی] كه از همه خردسال تر بودم گفتم: ای پیامبر خدا من پشتیبان تو خواهم بود.
و او گردن مرا بگرفت و گفت: این برادر و وصی و جانشین من است، مطیع وی باشید.
ص: 84
و قوم خندان برخاستند و به ابوطالب می گفتند:
«به تو گفت كه از پسرت اطاعت كنی».(1)
(ربیعة بن ناجد گوید: یكي به علی علیه السلام گفت:
«ای امیرمؤمنان چطور میراث پسر عمویت به تو رسید و به عمویت نرسید؟»
علی گفت: «بیایید» و سه بار گفت تا مردم فراهم شدند و گوش دادند، آنگاه گفت: «پیمبر بنی عبدالمطلب را كه همه كسان وی بودند بخواند كه هر یكیشان یك بزغاله می خورد، و یك ظرف شیر می نوشید و اندك غذایی برای آنها ساخته بود كه بخوردند تا سیر شدند، و غذا مانند اول بود، گویی دست نخورده بود، پس از آن ظرف شیری خواست كه بنوشیدند تا سیراب شدند، و همۀ شیر به جای بود گویی كس دست نزده و ننوشیده بود.
پس از آن گفت: «ای بنی عبدالمطلب من به سوی شما بخصوص و سوی همۀ مردم مبعوث شده ام و كار دعوت مرا دیده اید، كدامتان با من بیعت می كنید كه برادر و یار و وارث من باشد؟»
گوید و كس برنخاست و من كه از همه خردسالتر بودم برخاستم و پیمبر به من گفت: «بنشین» پس از آن سخن خویش را تكرار كرد و سه بار گفت و هر بار من برخاستم و گفت: «بنشین» چون بار سوم شد دست خویش به دست من زد، همین سبب بود كه من به جای عمویم وارث پسرعمویم شدم.(2)
«ابوعبدالله فضل بن عبدالرحمن هاشمی از فرزندان ربیعة بن حارث مرا خبر داد كه آنان در خانۀ حارث بن عبدالمطلب بودند و چهل مرد یكي بیش یا كم می شدند پس برای آنها خوراك تهیه كرد و ده نفر ده نفر خوردند تا سیر شدند. با آنكه تمام خوراكشان یك پای گوسفند و نوشابه شان یك ظرف شیر بود و در میان آنان كسانی بودند كه هر كدام یك بره را می خوردند و یك پیمانه نوشابه را
ص: 85
می نوشیدند. سپس آنان را چنانكه خدا فرموده بود بیم داد و به آنها اعلام كرد كه خدا آنان را برتری داده و برگزیده و پیمبر خود را در میان آنها مبعوث كرده و او را فرموده است كه بیمشان دهد، پس ابولهب گفت: پیش از آنكه دیگران جلو محمد را بگیرند جلو او را بگیرید كه آن روز اگر به یاری او برخیزید كشته شوید و اگر او را رها كنید خوار گردید ابوطالب گفت: ای ننگ فامیل به خدا قسم برای ياری او آماده ایم و در آینده هم یاور او خواهیم بود. ای پسر برادرم هر گاه خواستی به سوی پروردگارت دعوت كنی ما را اعلام كن تا مسلح شده همراه تو بیرون آییم.
در همان روز جعفربن ابی طالب و عبیدة بن حارث و گروه بسیاری به اسلام در آمدند و امرشان آشكار گردید و شمارۀ آنان بسیار گشت و با خویشان مشترك خود دشمنی كردند، پس قریش بر بیچارگانشان فشار آوردند تا از اسلام بازگردند و رسول خدا را دشنام دهند. از كسانی كه در راه خدا شكنجه می شدند، عمار بن یاسر و پدرش یاسر و مادرش سمیه اند، تا آنجا كه ابوجهل سمیه را با نیزه ای كه به پایین شكمش فرو برد، شهید كرد و سمیه اول كسی است كه در اسلام به شهادت رسید دیگر خبّاب بن ارت و صهیب بن سنان و ابو فكیهه ازدی و عامر بن فهیره و بلال بن رباح. خبّاب بن ارت گفت: ای رسول خدا برای ما دعا كن: گفت:
«انكم لتعجلون لقد كان الرجل ممن كان قبلكم یمشط بامشاط الحدید و یشق بالمنشار، فلا یرده ذالك عن دینه، والله لیتمن الله هذا الامر حتی يسیر الراكب من صنعاء الی حضرموت لایخاف الا الله و الذئب علی عنزه»
«شماها شتاب می كنید، پشینیان چنان بودند كه مردی از آنها را با شانه های آهنی شكنجه می دادند و با اره می شكافتند، و این همه او را از دینش باز نمی گرداند، به خدا قسم كه خدا این كار را به انجام می رساند، و چنان می شود كه سواره ای از صنعاء تا حضرموت برود و جز از خدا نترسد از آنكه گرگی گوسفندی را بدرد.»
شكنجۀ مسلمانان به سختی كشید و از مشركان آزار فراوان دیدند در نتیجه پنج
ص: 86
نفر از جمله ابوقیس بن ولید بن مغیره و ابو قیس بن فاكة بن مغیره[از بنی مخروم] از دین باز گشتند، به روایتی این آیه دربارۀ اینان نازل شده است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ الله وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِيرًا﴾(1)...»(2)
هجرت به حبشه
چون رسول خدا دید كه یاران او سخت گرفتار و در شكنجه اند و او خود در پناه عمویش ابوطالب آسوده است. به آنان گفت: به كشور حبشه نزد نجاشی هجرت كنید، كه او نیك پناه می دهد، پس در مرتبۀ اول دوازده مرد و در مرتبۀ دوم هفتاد مرد به علاوه زنان و فرزندانشان، و اینان مهاجرین اولین اند، و آنها را در نزد نجاشی مقام و منزلتی بود. نزد جعفر[بن ابی طالب] می فرستاد و از آنچه می خواست پرسش می كرد، چون خبر این قضیه به قریش رسید، عمروبن عاص و عمارة بن ولید مخزومی را با هدیه هایی نزد نجاشی فرستادند، و از او خواستند تا آن دسته از یاران رسول خدا را كه نزد او رفته اند به سوی آنان باز گردانندو گفتند: كم خردانی از قریش از دین ما بیرون رفته و مردگان ما را گمراه خوانده و خدایان ما را بد گفته اند و اگر آنان را با عقیده ای كه دارند واگذاریم، ایمن نیستیم كه دین تو را تباه سازند. پس چون عمرو و عماره این پیام را به نجاشی گفتند. پس پی جعفر فرستاد و از او پرسید. جعفر گفت: اینان را بدترین كیش است چه سنگ را پرستش می كنند و برای بتها نیایش دارند، و پیوند خویشاوندی را می برند و حرامها را حلال می شمارند. اكنون خدای در میان ما پیمبری فرستاده است كه از بزرگوارترین و سزاوارترین و راستگوترین و محترم ترین رجال ما است. پس به
ص: 87
فرمان خدا، به رها كرد پرستش بتها و دوری كردن از بدیها و بیدادگری ها و حرامها و به كار بستن حق و پرستش خدای يگانه امر كرده است. نجاشی هدیه ها را به عمرو و عماره پس داد و گفت: مردمی را كه در پناه من آمده اند و دین حق دارند به شما كه دین باطل دارید تسلیم كنم؟ آنگاه به جعفر گفت: چیزی از آنچه بر پیمبر شما نازل شده است بر من بخوان، جعفر «كهیعص» را تلاوت كرد، و نجاشی و كشیش هایی كه در حضور او بودند گریستند، پس عمرو و عماره به او گفتند: ای پادشاه اینان گمان می برند كه مسیح بنده ای است مملوك، این سخن نجاشی را بیمناك ساخت و پی جعفر فرستاد و به او گفت پیمبر شما دربارۀ مسیح چه می گوید؟ گفت: می گوید كه مسیح روح خدا و كلمه او است كه آن را بر دوشیزه ای شوهر نكرده افكنده است. پس نجاشی چوب را میان دو انگشت خود گرفت و گفت: مسیح از آنچه گفتی حتی به اندازۀ این چوب فزونی ندارد.(1)
وقتی قرشیان دیدند كه ابوطالب از یاری پیمبر خدا صلی الله علیه و آله دست بر نمی دارد و سر دشمنی و جدایی آنها را دارد، عمارة بن ولید بن مغیره را پیش وی بردند و گفتند: ای ابوطالب اینك عمارة بن ولید نیك منظرترین جوان قریش است، او را بگیر كه عقل و توان او در كمك و خدمت تو باشد، و فرزند خواندۀ تو شود و برادر زاده ات را كه از دین تو و پدرانت بریده و جماعت و قوم را پراكنده كرده و عقلهای آنان را سبك شمرده به ما تسلیم كن كه او را بكشیم، كه مردی در مقابل مردی باشد.
ابوطالب به آنها گفت: حقاً چه بد مردمانی هستید، پسر خودتان را به من می دهید كه او را غذا دهم و اداره كنم و پسر خویش را به شما دهم كه او را بكشید! به خدا هرگز چنین نخواهد شد.(2)
قریش نزد ابی طالب آمدند و گفتند: از تو خواستاریم پیشنهاد عادلانه ما را بپذیری عمارة بن ولید كه از همه قریش خوشگلتر و خوش اندام تر است بگیری و
ص: 88
پسرت قرار دهی و محمد را به ما تسلیم كن تا او را بكشیم. ابوطالب گفت: با من از در انصاف سخن نگفتید پسرم را به شما تسلیم كنم تا او را بكشید و پسر خود را به من می دهید كه او را پرورش دهم و اشعاری گفت كه یعقوبی و ابن هشام آورده اند(1)
45 تا 50 عام الفیل 616 تا 620 میلادی
چهل و پنج سالگی حضرت تا پنجاه سالگی
چون عمروبن عاص و عمارة بن ولید فرستادگان قریش از سفر خود به حبشه و ملاقات با نجاشی بهره نگرفتند، و نجاشی از مهاجرین حمایت كرد، مسلمانان مهاجرت به حبشه را ادامه دادند، از طرف دیگر با بازگشت عمرو و عماره به مكه سران قریش به مخالفت خود و سختگیری بر پیغمبر صلی الله علیه و آله افزودند تا آنجا كه ابولهب به جسارت و اذیت بدنی حضرت افزود و چون حمزه عموی حضرت از این واقعه آگاه شد، با ابولهب به مشاجره برخاست و گفت نمیدانی من دین او را پذیرفته ام، از این پس با من طرفی، همچنین به واسطۀ ابوطالب تمام مردم بنی هاشم اعم از آنها كه مسلمان شده بودند و آنها كه هنوز در عقاید خود باقی بودند تصمیم گرفتند از پیامبر حمایت كنند.
در پس این حوادث پی در پی بزرگان قریش نیز متحد شدند كه پیامبر صلی الله علیه و آله را از میان بردارند، و قصد كشتن او را كردند.
همچنین هر مسلمانی را كه می توانستند در نهایت بی رحمی بهر نحو ناروا او را اذیت و شكنجه می كردند.
مسلمانان كه بیشترشان غیر از مهاجرین بنی هاشم بودند برای حفظ جان پیامبر و در امان بودن خود به دره ای كه متعلق به ابوطالب بود، و دیده بانی از آن امكان داشت برای مصونیت نقل مكان كردند و ابوطالب دستور داد علی علیه السلام شبها در
ص: 89
بستر جای پیامبر صلی الله علیه و آله بخوابد، زیرا بیم آن بود كه با شبیخون به جان رسول الله صلی الله علیه و آله آسیب رسد، حتی خود ابوطالب وقت و بیوقت در شعب گردش می كرد.
كفار چون چنین دیدند، در دارالندوه اجتماع كردند و پیمان نامه ای تنظیم و افراد مقیم شعب را تحریم كردند، و در آن پیمان نامه، خرید و فروش هر گونه خوار و بار و لوازم زندگی روزمره را با مسلمانان ممنوع و مقرر داشتند كه از این پس نه به بنی هاشم زن بدهند و نه از آنها زن بگیرند. این توافقنامه را چهل نفر از سران قریش امضا كردند و آن را به كعبه آویختند.(این رسم بود كه دیگر كسی تخلف از قرارداد نمی كرد.
در چنین وضعی رفته رفته كار بر اهالی شعب سخت و سخت تر شد و آذوقه و مایحتاج آنها تمام شد با اینكه بعض دوستان و خویشاوندان بنی هاشم مخفیانه آذوقه هایی به آنها می رساندند، اما زندگی در شعب پیوسته غیر مقدور و از توان افراد بیرون می شد.
این سختی و تنگنا وقتی به نهایت رسید كه ابوطالب علیه السلام در سال دهم بعثت وفات كرد و پس از اندكی حضرت خدیجه سلام الله علیها زوجه حضرت كه از ثروتمندان بزرگ مكه بود و تمام اموال او صرف مسلمانان گشت نیز رحلت كرد، و پیامبر از این دو واقعه سخت غمناك شد و با مسلمانان شعب را ترك و خود راهی طائف شد. این خلاصه ای بود از سال 45 عام الفیل یعنی از چهل و پنج سالگی تا پنجاه سالی حضرت كه وفات ابوطالب علیه السلام و خدیجه علیهاالسلام اتفاق افتاد.
اسناد آنچه فی الجمله از نظر گذشت مبسوط تر عیناً از تاریخ و اقوال معتبری كه از آن سالها در دست است ذیلا نقل می كنیم.
محاصره كردن قریش رسول خدا را و داستان صحیفه
(اشراف قریش آهنگ كشتن رسول الله صلی الله علیه و آله كردند و تصمیم آنان قطعی شد و خبر به ابوطالب رسید. پس گفت:
ص: 90
والله لن بصلوا الیك بجمعهم *** حتی اوسدّ فی التراب دفینا
و دعوتنی و زعمت انك ناصح *** و لقد صدقت و كنت ثم امینا
و عرضت دینا قد علمت بانه *** من خیر ادیان البریه دینا
«بخدا قسم تا روزی كه مرا به خاك نسپرده اند هرگز گروه قریش بر تو دست نخواهند یافت به قصد خیرخواهی و هدایت مرا دعوت نمودی و بی شك راست گفتی و در دعوت خویش امانت داشتی، دینی را عرضه كردی كه آن را از بهترین دینهای مردم دانسته ام»
پس چون قریش دانستند كه نمی توانند رسول خدا را بكشند و یقین كردند كه ابوطالب او را تسلیم نمی كند، و اشعار ابوطالب به گوش آنها رسید، نامۀ مهر گسل ستمگرانه را نوشتند كه با احدی از بنی هاشم خرید و فروش نكنند، و به آنها زن ندهند و از آنان زن نگیرند و با آنها داد و ستد نكنند مگر آنكه محمد صلی الله علیه و آله را به آنها تسلیم نمایند تا او را بكشند، و بر این مضمون هم پیمان شدند و هشتاد مهر بر آن صحیفه زدند. نویسندۀ آن[منصور بن] عكرمة بن عامربن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدار بود كه دست او شل شد. سپس قریش شش سال پس از بعثت، رسول خدا را با خاندانش از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب بن عبد مناف در دره ای كه به آن شعب بنی هاشم گفته می شد محصور ساختند، و رسول اكرم با همۀ بنی هاشم و بنی مطلب سه سال در شعب ماندند، تا آنكه رسول خدا و نیز ابوطالب و خدیجه تمام دارایی خود را از دست دادند و به سختی و ناداری گرفتار آمدند، سپس جبرئیل به رسول خدا فرود آمد و گفت: خدا موریانه را بر صحیفۀ قریش فرستاده تا هر چه بی مهری و ستمگری در آن بود به جز جاهای نام خدا همه را خورده است رسول خدا ابوطالب را از این امر آگاه ساخت، پس ابوطالب همراه رسول خدا و خاندانش بیرون آمدند تا به كعبه رسیدند و در كنار آن نشستند، قریش هم از طرفی روی آورشدند وگفتند: ای ابوطالب هنگام آن رسیده است كه عهد(خویشاوندی) را یادآوری و نزدیكی با قومت را آرزو كنی و سرسختی دربارۀ برادرزاده ات را رها كنی، ابوطالب به آنان گفت: ای قوم من هم اكنون صحیفۀ خود را بیاورید شاید گشایش و راهی به صله رحم و رها كردن بی مهری پیدا
ص: 91
كنیم، صحیفه را آوردند و مهرها همچنان بر آن بود، پس ابوطالب گفت: آیا هیچ كاری با آن كرده اید؟ گفتند: نه به خدا قسم. گفت: پس محمد از طرف پروردگارش به من گوید كه خدایش موریانه را فرستاده است تا هر چه را جز نام خدا در آن بود همه را خورده است، راستی بگویید كه اگر سخنش راست باشد، چه می كنید؟ گفتند دست برمی داریم و كاری نداریم، گفت: من هم اگر سخنش دروغ درآید، او را به شما دهم تا بكشید. گفتند: انصاف دادی و نیكو گفتی. مهر صحیفه شكسته شد و ناگهان دیدند موریانه هر چه جز نام خدا در آن بوده، همه را خورده است، پس گفتند: این جز جادوگری نیست و ما هرگز در تكذیب او مثل این ساعت جدی نبوده ایم، در آن روز مردم بسیاری به اسلام درآمدند، و بنی هاشم و بنی مطلب از شعب درآمدند و دیگر به آن برنگشتند.[(1)](2)
پس از مرگ ابوطالب قریش بر پیامبر سخت گرفتند و قصد كشتن او را داشتند حضرت برای تبلیغ به طائف سفر كرد و با سران قبایل سخن گفت و نتیجه نگرفت و تنها عدّاس غلام نصرانی عتبه بن ربیعة اسلام آورد و رسول خدا به مكه بازگشت.(3)
مقدمات هجرت به مدینه - اصحاب عقبه -
اوس و خزرج دو طایفۀ نیرومند در مدینه بودند كه سال هایی كه پیامبر صلی الله علیه و آله در مكه مشغول تبلیغ و تحمل سختی ها بود، آنها با یكدیگر به جدال و نبردهای پی درپی مبتلا بودند و رفته رفته سخت آشفته و خسته و پریشان شده بودند و قوم یهود بنی نضیر و بنوقریظه بر آنها گستاخ شده بودند، آنها آمدند به مكه و از قریشیان برای اصلاح كار خود كمك خواستند و توفیق نیافتند، به طائف هم رفتند و بی نتیجه بازگشتند، تا اینكه مردی از قبیلۀ اوس به مكه آمد و مسلمان شد و به
ص: 92
مدینه بازگشت و در مدینه سخن از اسلام آورد، و پس از چندی به دست خزرجیان كشته شد تا اینكه چند نفر از پسران عفران به مكه آمدند.(و رسول خدا آنها را دید و به سوی خدا دعوت نمود، و قرآن بر آنان تلاوت كرد، مردی از آنها به نام ایاس بن معاذ گفت: ای قوم من، به خدا قسم این همان پیامبری است كه یهودیان شما را به آمدن آن بیم می دادند، مبادا دیگران پیش از شما به او بگروند، پس اسلام آوردند، و رسول خدا از آنان بر ایمان به خدا و رسولش پیمان گرفت و سپس بازگشتند و داستان تازه را به قوم خود بازگفتند، اینان از رسول خدا خواسته بودند كه مردی را از طرف خود برای دعوت مردم به كتاب خدا با آنها بفرستد پس رسول خدا مصعب بن عمیر را نزد آنها فرستاد و او بر اسعد بن زراره فرود آمد و مردم را به خدای عزوجل دعوت می كرد و اسلام را به آنها یاد می داد و او نخستین مهاجر مدینه بود سپس دوازده نفر از انصار نزد رسول خدا به مكه آمدند و او را دیدار كردند، و اینان اصحاب عقبۀ اولی هستند، پس به خدا ایمان آوردند و رسول خدا را تصدیق كردند، و به مدینه بازگشتند، در این هنگام سخن از رسول خدا بسیار گفته می شد و اسلام در مدینه آشكار شده بود، در سال آینده گروهی از اوس و خزرج به مكه آمدند و هفتاد مرد و زن با رسول خدا دیدار كردند و اسلام آوردند و او را تصدیق كردند و رسول خدا از آنان بیعت نساء گرفت، پس از او خواستند كه همراهشان به مدینه رود و گفتند هیچ مردمی به بدبختی امروز ما گرفتارنیستند، شاید خدا به واسطه تو ما را فراهم سازد و امر ما را اصلاح كند، آنگاه كسی سر فرازتر از ما نخواهد بود، رسول خدا به آنان پاسخی نیكو داد و به مدینه بازگشتند، و قوم خود را به سوی اسلام دعوت نمودند و اسلام تا آنجا در مدینه پیشرفت كرد كه خانه ای از خانه های انصار نماند جز آنكه نام رسول خدا در آن به نیكی برده می شد.(1)
و به روایت طبری و ابن هشام در سیره نبوی پنج نفر از قرشیان از وقایع شعب و سختی كه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و بنی هاشم و بنی مطلب روا داشته شده بود
ص: 93
ناراضی بودند با هم متحد شدند و به نزدیك حجون بالای مكه گرد آمدند و هم پیمان شدند كه بر ضد پیمان نامۀ آویخته شده بر كعبه برخیزند وآن را نقض كنند، ابتدا كننده هشام بن حارث بود، سپس به ترتیب زهیر بن ابی امیه، مطعم بن عدی، ابوالبختری ابن هشام و زمعة بن اسود بن مطلب، این جمع نزدیك كعبه آماده شدند.
زهیر بن ابی امیه مخزومی كه مادرش عاتكه دختر عبدالمطلب بود، در سخن گفتن با قریش پیشقدم شد و گفت ای مردم مكه! ما غذا می خوریم و آب می نوشیم و جامه به تن می كنیم، و بنی هاشم دارند نابود می شوند، بخدا قسم از پای ننشینیم تا این پیمان ستمگرانه پاره شود، و هم پیمانان او نیز با او همگام شدند. و او را تأیید كردند، ابوطالب در گوشۀ مسجد نشسته بود، و خواستند پیمان نامه را پاره كنند كه دیدند موریانه همه را خورده است جز كلمه(بسمك اللّهم) كه قرشیان در آغاز نامه های خود می نوشتند،)(1) ابوطالب و خدیجه در یكسال بمردند و كار بر پیمبر صلی الله علیه و آله سخت تر شد.(و چنان بود كه پیمبر در موسم حج با قبایل عرب سخن می كرد و می گفت كه پیمبر خداست و آنها را به تصدیق و حمایت خویش می خواند.
عبدالله بن عباس گوید: شنیدم كه ربیعة بن عباد با پدرم سخن می كرد و می گفت من نوجوان بودم و با پدرم به منی بودم و پیمبر به محل قبایل عرب می ایستاد و می گفت: ای بنی فلان، من پیمبر خدایم كه سوی شما مبعوث شده ام، و خدا به شما فرمان می دهد كه او را بپرستید، و برایش شریك نیاورید، و از پرستش بتان چشم بپوشید، و به من ایمان آورید و تصدیقم كنید، تا رسالت خویش بگذارم.)(2)
(گوید: چون خدا اراده فرمود دین خود را غالب كند و پیمبر خویش را عزت دهد و وعدۀ خود را به انجام رساند، پیامبر در موسم حج به دیدار و دعوت قبایل پرداخت و به نزد عقبه گروهی از قوم خزرج را بدید كه خدا برای آنها نیكی
ص: 94
خواسته بود.
(محمد بن اسحاق گوید: وقتی پیمبر خدا صلی الله علیه و آله آنها را بدید، گفت: شما چه كسانید؟ گفتند: از قوم خزرجیم. گفت: از وابستگان یهودید؟ گفتند: آری، گفت: بیایید بنشینید تا با شما سخن كنم. آنها پذیرفتند و نشستند و پیمبر به سوی خدای عزوجل دعوتشان كرد و اسلام را بر آنها عرضه كرد و آیات قرآن خواند.)(1)
[خزرجیان بت پرست بودند، و در دیارشان(مدینه) و اطراف آن یهودیان زندگی می كردند كه اهل كتاب و علم بودند و این دو طایفه با هم جنگها و درگیریها داشتند، یهودیان به آنها گفته بودند منتظر پیمبری هستیم كه بعثت او نزدیك است و ما پیرو او می شویم و شما را چون عاد وارم نابود خواهیم كرد]
(بدینسان جمعی از خزرجیان دعوت پیغمبر را پذیرفتند و تصدیق او كردند و به اسلام گرویدند و گفتند: «میان قوم ما دشمنی و كینه توزی هست و امیدواریم خدا به وسیلۀ تو دشمنی از میانه بردارد، اكنون پیش آنها می رویم تا به مسلمانی دعوتشان كنیم و دین تو را كه پذیرفته ایم بر آنها عرضه داریم، اگر به این دین همسخن شوند، هیچ كس از تو عزیزتر نخواهد بود» آنگاه خزرجیان سوی دیار خویش رفتند و ایمان آورده و تصدیق پیمبر كرده بودند، و چنانكه گویند آنها شش تن خزرجی بودند. اسعد بن زراره، و عوف بن حارث بن مالك، قطبة بن عامر، و جابربن عبدالله رئاب، گوید: و چون به مدینه رسیدند از پیمبر خدا با قوم خویش سخن كردند و آنها را به اسلام خواندند و در همه جا همه خانه های انصار از پیمبر خدا سخن كردند و آنها را به اسلام خواندند»(2)
(سال بعد در موسم حج دوازده كس از انصار به مكه آمدند و پیمبر صلی الله علیه و آله را به نزدیك عقبه دیدند و این عقبه اول بود و با وی بیعت كردند و این را بیعت زنان گفتند كه هنوز جنگ مقرر نشده بود.
عبادة بن صامت گوید: من در بیعت عقبۀ اولی حضور داشتم و دوازده كس
ص: 95
بودیم و با پیغمبر خدا بیعت زنان كردیم و این پیش از این بود كه پیكار مقرر شود؛ بیعت كردیم كه برای خدا شریك نیاوریم و دزدی و زنا نكنیم، و فرزندان خود را نكشیم، و تهمت نزنیم و در كار نیك نافرمانی نكینم و او فرمود، اگر به بیعت وفا كردید بهشت دارید و اگر در چیزی خلل آورید و در دنیا عقوبت آن را دیدید كفارۀ آن را داده اید، و اگر آن را نهان كردید روز رستاخیز كار شما با خداست، اگر خواهد شما را ببخشد و اگر خواهد عذابتان كند.
ابن اسحاق گوید: «چون انصاریان سوی دیار خویش باز می گشتند پیمبر صلی الله علیه و آله مصعب بن عمیر بن هاشم بن عبد مناف را با آنها فرستاد تا برای آنها قرآن بخواند و اسلام و فقه دین بیاموزد, و مصعب در مدینه قاری لقب گرفت و منزل وی در خانۀ اسعد بن زراره بود)(1)
طبری نوشته است اسعدبن زراره كه مسلمان شده بود پسرخالۀ سعدبن معاذ سالار قوم بود، او به همیاری مصعب سعد بن معاذ را به اسلام خواندند و او پذیرفت، غسل كرد و نماز به جای آورد، و پس از آن مصعب به خانۀ اسعد بن زراره بازگشت و مردم را به اسلام خواند و چون سعدبن معاذ اسلام را پذیرفت در محله عبدالاشهل مرد و زنی كه مسلمان نشده باشد نبود.(2)
عقبۀ دوم – هجرت به مدینه
(مسلمانان مدینه در ایام حج به همراه قبایل خود كه هنوز مشرك و مسلمان نشده بودند راهی مكه می شوند(كعب بن مالك كه از حاضران عقبۀ دوم بود گوید: در نیمۀ ایام تشرین با پیمبر به نزدیك عقبه وعده نهادیم و چون از حج فارغ شدیم و شب وعده رسید. ابو جابر عبدالله بن حرام با ما بود، كه به او خبر دادیم ما كار خویش را از مشركان قوم نهان می داشتیم، اما با او گفتیم: ای ابوجابر تو از سروران قوم مایی و بیم داریم بر این دین كه هستی هیزم جهنم شوی، آنگاه
ص: 96
وی را به اسلام خواندیم و گفتیم كه در عقبه با پیمبر خدا صلی الله علیه و آله وعده نهاده ایم، ابوجابر مسلمان شد و با ما به عقبه آمد و جزو نقیبان شد. و چون یك سوم شب گذشت سوی وعده گاه پیمبر خدا شدیم و مخفیانه راه سپردیم تا به درۀ نزدیك عقبه فراهم آمدیم و هفتاد كس بودیم و دو زن نیز با ما بود، در انتظار پیامبر ماندیم كه بیامد و عموی وی عباس بن عبدالمطلب با وی بود.
چون موضوع هجرت به مدینه مطرح بود عباس عموی پیامبر برای محكم كردن پیمان اهل مدینه با حضرت آمده بود و اینكار با اینكه خود هنوز دین اسلام را نپذیرفته بود به نحو احسن انجام داد و آنها اطمینان دادند كه با تمام وجود از پیامبر صلی الله علیه و آله حمایت خواهند كرد، آنگاه از پیامبر خواستند كه آنها را ارشاد كند، حضرت برای آنها قرآن خواند و به سوی اطاعت از الله دعوتشان كرد و فرمود: بیعت من و شما بر این باشد كه مرا همانند مردان و زنان و فرزندان خویش حمایت كنید. گفتند: ما اهل پیكار و سلاحیم و از تو با خونمان حمایت می كنیم با ما بیعت كن كه چون پیروز شدی به سوی قوم خویش برنگردی و ما را رها نكنی. پیغمبر صلی الله علیه و آله نیز گفت خون من خون شما و با هر كه جنگ كنید جنگ كنم و با هر كه به صلح باشید به صلح باشم.
در این بیعت حاضران اهل مدینه در عقبه پیمان بستند و گفتند كه تو از مایی و ما از تو ییم، هر كس از یاران تو كه پیش ما آید و خود تو را مثل خودمان حمایت می كنیم.(1)
ابوجعفر گوید: انصاریان در ماه ذیحجه در مكه با پیمبر بیعت كردند و پیمبر خدا بقیۀ ذیحجه و محرم و صفر را در مكه به سر كرد و با بازگشت مهاجران از حبشه و فزونی مسلمانان، قرشیان با مسلمانان سختی بیش از پیش، پیش گرفتند و این فتنۀ دوم بود، فتنۀ اول آن هنگام كه پیامبر دستور مهاجرت به حبشه را داد و فتنۀ دوم وقتی كه مسلمانان از حبشه بازگشتند.
ابوجعفر گوید: چون خدای عزوجل به پیمبر خود اذن جنگ داد و آیۀ
ص: 97
﴿و قاتلوهم حتی لاتكون فتنه﴾ نازل شد، و انصاریان بیعت جنگ كردند، پیمبر به یاران خویش كه در مكه بودند به فرمود تا مهاجرت كنند و سوی مدینه روند، و به برادران انصار خویش بپیوندند. و گفت: خداوند برادران و محلی برای شما قرار داد كه در آنجا در امانید، آنها برون شدند و پیمبر در مكه بود و انتظار می برد كه خدایش اذن دهد تا از مكه به مدینه مهاجرت كند.
و چون قریشیان دیدند كه پیمبر طرفداران و یارانی جز آنها كه در مكه هستند و در شهر دیگرند و از رفتن یاران او خبر یافتند بدانستند كه آنها محلی يافته اند و از دسترس آنها دور شده اند، مراقب خروج پیمبر صلی الله علیه و آله بودند كه می دانستند وی نیز به مهاجران مدینه ملحق خواهد شد تا برای جنگ آنها آماده شود، به همین سبب در دارالندوه خانۀ قصی بن كلاب كه قریش همۀ كارهای خویش را در آنجا حل و فصل می كردند، فراهم آمدند، و چون جمع شدند با همدیگر گفتند: «كار این مرد چنان شده كه می دانید و بیم آن هست كه با یاران خویش به ما بتازد، در این باب تدبیری كنید.
ابوجهل گفت: از هر قبیله جوانی دلیر و والانسب و شریف معین كنیم و هر یك را شمشیری بُرّان دهیم كه بر سر او بریزند و یكباره چون ضربت واحد یك مرد بزنند و خونش بریزند و ما آسوده شویم، كه اگر چنین كنیم خون وی بر همۀ قبایل افتد و بنی عبد مناف كه تاب جنگ با همۀ قریش را ندارند به خونبها راضی شوند و خونبها به آنها دهیم.
قوم به این كار همسخن شدند و جمع پراكنده شد و جبرئیل به نزد پیغمبر خدای آمد و گفت: «امشب بر بستر خویش مخواب».
چون شب برآمد اطراف خانۀ او فراهم آمدند و مراقب بودند تا كی بخوابد و بر او بتازند و پیمبر صلی الله علیه و آله چون می دانست به علی ابن ابیطالب علیه السلام گفت: «بر بستر من بخواب و جامۀ سبز حضرمی مرا بپوش». حضرت در حالی كه آیاتی از سورۀ یس را تلاوت می كرد ﴿اناجعلنا فی اعناقهم اغلالا فهی الی الاذقان فهم مقمهون و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سداً فاغشیناهم فهم لایبصرون﴾ از خانه خارج شد و مشتی خاك به سوی آنها پراكند كه او را ندیدند.
آنها كه بر در خانه مراقب پیمبر بودند وارد خانه شدند و علی از بستر
ص: 98
برخاست چون نزدیك شدند او را شناختند و گفتند رفیقت كجاست؟ علی گفت چه می دانم گفته بودید برود او هم رفت، قوم او را بزدند و سوی كعبه بردند و ساعتی بداشتند و سپس او را رها كردند، و خدای تعالی پیمبر خویش را از كیدشان در امان داشت.(1)
(ابوجعفر گوید: جز علی بن ابیطالب علیه السلام و ابوبكر و خاندان وی كسی از هجرت پیمبر صلی الله علیه و آله خبر نداشت، پیمبر سفر خود را به علی بن ابیطالب علیه السلام خبر داده و گفته بود در مكه بماند و امانتهایی را كه از مردم پیش پیمبر بود به صاحبانش برساند زیرا چنان بود كه هر كه در مكه چیزی گرانقدر داشت نزد پیمبر خدا می سپرد كه صدق و امانت وی را می دانستند و چون پیمبر آهنگ رفتن كرد پیش ابوبكر رفت و از در كوچكی كه پشت خانۀ وی بود برون شدند و سوی غار ثور رفتند. ثور كوهی است كه در پایین مكه است، وارد غار شدند و عبدالله پسر ابوبكر هر روز اخبار مكه را می آورد؛ و عامر بن فهیره گوسفندان را می آورد كه شیر بدوشند و اسماء دختر ابوبكر شبانگاه برای آنها غذا می آورد.(2)
پیمبر سه روز در غار بماند و ابوبكر با وی بود و قرشیان صد شتر جایزه نهاده بودند كه هر كس محمد صلی الله علیه و آله را پس آرد به او بدهند، و عبدالله ابن ابی بكر مراقب اخبار و گفتگوی قریش بود و چون شبانگاه به غار می آمد و بازمی گشت، عامر بن فهیره گوسفندان را به دنبال او می راند تا جای پایش كور شود.(3)
(ابوجعفر گوید: بَلَدْ پیمبر صلی الله علیه و آله و ابوبكر آنها را به روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول پسینگاه به قبا نزد بنی عمرو بن عوف رسانید.)(4)
(ابوجعفر گوید: علی بن ابیطالب رضی الله عنه سه شب در مكه بماند و امانتها را كه پیش پیمبر بود به صاحبانش داد و چون از این كار فارغ شد به پیمبر پیوست و
ص: 99
به نزد وی در خانۀ كلثوم بن هدم منزل گرفت.(1)
ابن هشام در سیره می گوید علی بن ابیطالب علیه السلام در قبا به پیامبر پیوست و یك شب یا دو شب آنجا بود و بعد به همراه رسول الله به طرف مدینه حركت كرد، همچنین می گوید پیامبر در قبا به نزد عمروبن عوف روزهای دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه و پنج شنبه را به سر برد و مسجد قبا را بنا فرمود و روز جمعه نماز را در وادی به جا آورد و به طرف مدینه حركت فرمود و روز دوشنبه 12 ربیع الاول وارد مدینه شد.
مورخین و محدثین در روز ورود حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله به قبا و تأسیس مسجد و مدت اقامت آن حضرت و سپس حركت از قبا و ورود ایشان به مدینه چندان اختلافی جز به مقدار كم در عبارات كتابهای سیرۀ ابن هشام، تاریخ طبری و یعقوبی ندارد اما از یعقوبی مختصر و جمع تر است، مشهور این است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول وارد مدینه شد، و به هر طایفه از انصار می گذشت(می گفتند ای رسول خدا بر ما فرود آی تا در میان مردمانی نیرومند و بسیار فرود آمده باشی، و حضرت می فرمود: خلّوا زمام الرّاحله فانها مأمورة.
«مهار شتر را رها كنید كه خودش دستور دارد» تا آنكه بر در خانۀ ابو ایوب انصاری ایستاد و آنجا زانو بر زمین زد، پس چوبی به پهلوی او فرو كردند و از جای برنخاست، و رسول خدا به خانۀ ابوایوب فرود آمد و چند روزی نزد او بماند و سپس به حجره های خویش منتقل گشت.(2)
خطبۀ پیامبر در جمعۀ نخستین
(سعید بن عبدالرحمن جمحی نخستین خطبۀ پیمبر را كه روز جمعه در بنی سالم بن عوف خواند، چنین روایت كرده است:
«خدا را ستایش می كنم، و از او كمك می خواهم آمرزش می طلبم و
ص: 100
هدایت از او می خواهم و به او ایمان دارم و انكار او نمی كنم و با هر كه كافر او باشد دشمنی می كنم، و شهادت می دهم كه خدایی جز خدای يگانه بی شریك نیست، و محمد بنده و پیمبر اوست كه وی را به دوران فترت پیمبران و نادانی، ضلالت مردم، و گذشت زمان و نزدیكی رستاخیز، با هدایت و نور و موعظه فرستاد، هر كه خدا و پیمبر او را اطاعت كند هدایت یافته، و هر كه نافرمانی كند گمراه شده و در ضلالتی دور افتاده است. سفارش می كنم كه از خدای بترسید، بهترین سفارشی كه مسلمان به مسلمان كند این است كه وی را به كار آخرت ترغیب كند و به ترس از خدا وادارد، از منهیات خدا بپرهیزید كه نصیحت و تذكاری بهتر از این نیست، و ترس از خدا كمكی برای وصول به مقاصد آخرت است، و هر كس روابط آشكار و نهان خویش را با خدا به صلاح آرد و از این كار جز رضای خدا منظوری ندارد نیكنامی دنیا ذخیرۀ پس از مرگ اوست، وقتی كه انسان به اعمال پیش فرستادۀ خویش احتیاج دارد، و هر عملی كه جز این باشد صاحبش آرزو كند كه ای كاش نكرده بود، خدا شما را بیم می دهد و نسبت به بندگان خویش مهربان است و گفتار وی راست است و وعدۀ محقق است و بی تخلف؛ كه او عزوجل گوید: سخن پیش من دگرگون نشود و من به بندگان خویش ستم نكنم. در كار دنیا و آخرت، و آشكار و نهان خویش از خدا بترسید كه هر كه از خدا بترسد رستگاری بزرگ یافته است. ترس از خدا از غضب و عقوبت او محفوظ دارد، و چهره ها را سپید می كند و مایۀ رضای پروردگار می شود و مرتبت را بالا می برد. نصیب خویش را بگیرید و در كار خدا قصور نكنید كه خدا كتاب خویش به شما آموخته، و راه خویش را نموده تا راستگو از دروغگو معلوم شود. شما نیز نیكی كنید چنانكه خدا با شما نیكی كرده است، و با دشمنان وی دشمنی كنید و در راه خدا چنانكه باید جهاد كنید كه او شما را برگزیده و مسلمان نامیده تا هر كه هلاك شود از روی حجت هلاك شود و هركه زندگی يابد از روی حجت زندگی يابد، همۀ نیروها از خداست، خدا را بسیار یاد كنید و برای آخرت كار كنید، هر كه
ص: 101
روابط خویش را با خدا سامان دهد روابط او را با مردم نكو كند. كه خدا بر مردم حاكم است و مردم بر خدا حاكم نیستند، خدا بزرگ است و همۀ نیروها از خدای بزرگ است.»
طبری گوید: چون پیامبر در خانۀ ابوایوب خالدبن زیدبن كلاب مستقر شد، و بار و بنۀ خود را فرود آورد، ارادۀ بنای مسجد و خانه برای خود و همراهان فرمود، و به روایت انس بن مالك شترخانی جلو خانه بود كه نخل و كشت داشت و به قول اصح صاحبان آن بنی نجار بودند، فرمود: آن را برای من خریداری كنید بهای آن را می پردازم می خواهم مسجد و خانه بسازم. بنی نجار گفتند: قیمتی جز ثواب خدایی نمی خواهیم.
پیمبر دستور داد نخل ها را كندند و كشتها را بر هم زدند و به كمك مهاجرین و انصار مسجد را بنا كرد و به پایان رسانید، پیش از اینكه مسجد به اتمام رسد هر كجا كه می شد نماز می خواند.(1)
مسجد و منزل برای رسول خدا و بعض همراهانش ساخته شد و پیامبر نقل مكان كرد، و در اولین جمعه در مسجد نماز جمعه بجا آورد كه خطبه های آن را به نحو ذیل ابن هشام در سیرۀ خود آورده است.
شیوۀ تحقیق و نگارش ما(در این كتاب) این است كه از متن اسناد تجاوز نكنیم و استنباط و سلیقۀ خود را به كار نگیریم تا اعتماد خواننده را پیوسته در طول ذكر حوادث همراه داشته باشیم، اما گاهی و در بعض موارد كه دقت در گزارش اخبار از زمان و مكان و حوادث لازم است، هر چه جستجو می شود، این مراقبت و دقت به كار نرفته است، یا به جهت در دست نبودن اسناد، یا سهل انگاری معلوم نیست.
یعقوبی از خطبۀ نماز جمعه در قبا و همچنین اولین خطبۀ حضرت(ایضاً اولین نماز جمعه) در مدینه ذكری نكرده است، طبری خطبۀ مذكور قبل را ثبت كرده است و ابن هشام در سیره می گوید:(به خدا پناه می بریم از اینكه چیزی از قول
ص: 102
رسول الله بگوییم، كه نگفته باشد و سپس به طور اجمال می گوید: انه[یعنی پیامبر] قام فیهم فحمدالله و اثنی علیه بما هو اهله؛ ثم قال: [توجه شود كه آیا این جمله كوتاه اشاره دارد] به همان خطبۀ مذكور در طبری يا پیامبر صلی الله علیه و آله به همین دو جمله در خطبه اول اكتفا فرموده است لذا ما خطبۀ مذكور در طبری را كه ترجمه است نقل كردیم و خطبۀ منقول در سیرۀ ابن هشام را نیز همانگونه كه آورده است ذكر می كنیم.
ابن هشام بعد از جملۀ فوق كه در گیومه است می نویسد: اما بعد،
«ایها الناس، فقدموا لأنفسكم، تَعَلمُنَّ والله ليُصعقن احدكم، ثم لیدعنّ غَنَمه لیس لها راع، ثم لیقولن له ربه، و لیس له ترجمان و لا حاجبٌ یحجبه دونه: الم یأتك رسولی فبلّغك، و آتیتك مالاً و افضلت علیك فما قدمت لنفسك؟ فلننظرن یمیناً و شمالاً فلایری شیئاً، ثم لینظرنِّ قدامه فلایری غیر جهنم فمن استطاع أن بقی و جهد من النار و لو بشق من تمرة فلیفعل، و من لم یجد فكلمۀ طیبه، فان بها یجزی الحسنة عشر امثاله، الی سبع مئة ضعف، و السلام علیكم و رحمة الله و بركاته»(1)
(خطبة الثانیه)
قال ابن اسحاق: ثم خطب، رسول الله صلی الله علیه و سلم الناس مرة اخری، فقال: ان الحمد لله، احمده و استعینه، نعوذ بالله من شرور انفسنا، و سیئات اعمالنا، من یهده الله فلا مضل له، و من یضلل فلاها دی له، و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له، ان احسن الحدیث كتاب الله تبارك و تعالی، قد افلح من زینه الله فیقلبه، و ادخله فی الاسلام بعد الكفر، و
ص: 103
اختاره علی ما سواه من احادیث الناس، انه احسن الحدیث و ابلغه، أحبوا ما أحب الله، إحبوا الله من كل قلوبكم، و لا تملوا كلام الله و ذكره، و لاتقس عنه قلوبكم، فإنه من كلّ ما یخلق الله یختار و یصطفی، قد سماه الله خیرته من الاعمال، و مصطفاه من العباد، والصالح من الحدیث، و من كلّ ما اولی الناس الحلال و الحرام، فاعبدوالله و لا یشركوا به شیئاً و التقوه حق تقاته، و اصدقوا الله صالح ما تقولون بافواهكم و تحابّوا بروح الله بینكم، ان الله یغضب ان ینكث عهده، و السلام علیكم.(1)
عهدنامۀ پیامبر9 بین مهاجر و انصار مدینه
پیامبر صلی الله علیه و آله پس از ورود به مدینه و اتمام مسجد و استقرار در منزلهایی كه در جوار مسجد تأسیس كردند در سال اول چند اتفاق روی داد كه به سرایا(2) و غزوات(3) معروف است اما در آنها اتفاق مهمی روی نداد.
در این سال حضرت عهدنامه ای برای مردم مدینه تنظیم كردند كه مهاجرین و انصار همۀ اختلافهای اخلاقی و زیستی را كنار نهند، و همۀ دشمنی ها و نقارهای دیرین بین هر قوم و قوم دیگر را به فراموشی سپرد و اصل اخوت و برادری و مهربانی و همیاری متقابل را جایگزین كرد.
همچنین در این عهدنامه یهود و نصارای مدینه را در دین خود آزاد گذاشتند و همۀ اقوام یهود اوس و خزرج - بنی عوف و بنی ثعلبه - نیز در این عهدنامه شركت داشتند، و در آن مقرر شد تا هنگامی كه تعدی و تجاوزی از شخص یا قوم علیه شخص یا قوم دیگر واقع نشده است همه رفاه و همزیستی مسالمت آمیز خواهند داشت. در این عهدنامه شرایطی گذاشته شد كه در عین حال كه همۀ
ص: 104
مردم مدینه و اطراف مدینه یك ملت محسوب می شوند، همۀ افراد و گروه ها در انتخاب دین آزاد باشند، اما در جنگ و بروز مشكلات یكدیگر را یاری رسانند. حرمت مدینه و شهروندی را همه رعایت كنند و در همۀ احوال داوری در كارها با پیمبر باشد این عهدنامه را سه تیره از یهودیان سابقه دار مدینه امضا نكردند، اما پیامبر بعداً معاهدۀ جداگانه ای با آنها منعقد كرد.(1)
كار مهم و جالب دیگری كه پیامبر انجام داد به:
· المؤاخاة بین المهاجر و الانصار –
معروف است بخشی از متن آن را از سیرۀ ابن هشام می آوریم:(قال بن اسحاق):
و آخی رسول الله صلی الله علیه و آله بین اصحابه من المهاجرین و الانصار، فقال – فیما بلغنا، و نعوذ بالله ان نقول علیه ما لم یقل - : تأخوا فی الله اخوین؛ ثم اخذ بید علی بن ابیطالب، فقال: هذا اخی: فكان رسول الله صلی الله علیه و آله سید المرسلین و اما م المتقین، و رسول رب العالمین، الذی لیس له خطیر و لا نظیر من العباد، و علی بن ابیطالب[ علیه السلام ] رضی الله عنه، اخوین، و كان حمزة بن عبدالمطلب اسد الله و اسد رسوله صلی الله علیه و آله و عم رسول الله صلی الله علیه و آله و زید بن حارثه، مولی رسول الله صلی الله علیه و آله اخوین و الیه اوصی حمزة یوم احد حین حضره القتال، ان حدث به حادث الموت، و جعفر بن ابی طالب ذوالجناحین – الطیار فی الجنة – و معاذ بن جبل، اخو بنی سلمة، اخوین - «و قال ابن هشام: و كان جعفر یومئذٍ غائباً بارض الحبشه)(2)
دنبالۀ حدیث را اخوت ابابكر با حارث بن خزرج، و عمربن الخطاب را با عتیان ابن مالك ذكر می كند گفته اند حدود سیصد نفز از مهاجر و انصار را پیمبر
ص: 105
عقد اخوت بست؛ همچنین گفته شده است دوبار عقد اخوت بسته شد یك بار در مكه پیش از هجرت و یكبار در مدینه سال اول هجرت گفته اند:
سال اول هجرت را پیامبر تاریخ قرار داد همچنین گفته اند بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله به فراموشی سپرده شد، تا در زمان عمر نامه هایی كه به او می رسید زمان نوشتن آنها نامشخص بود، در جلسه ای گفت باید تاریخ معین كنیم هر كس از حاضرین پیشنهادی داد و علی بن ابیطالب علیه السلام گفت سال اول هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله مبنای تاریخ قرار گیرد و همین پیشنهاد مورد موافقت قرار گرفت و چون سالهای اعراب از محرم شروع می شد، دو ماه به عقب برگشتند و سال اول هجرت رسول مكرم مبنای تاریخ در اسلام شد.(1)
سال دوم هجرت
اشاره
در این سال است غزوۀ ابواء ودّان، تعقیب كردن جابر فهدی كه گلۀ مدینه را غارت كرده بود، غزوۀ ذات العشیره(2) فرستادن عبداله حجش به طرف مكه برای خبر، و برخورد و ستیز عبدالله با قرشیان و ملامت كردن پیامبر از این كار كه بدون اجازه و موافقت او بود، و سوء استفاده] یهود از این اتفاق و تبلیغ علیه پیامبر صلی الله علیه و آله
ص: 106
و نزول آیه: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ الله وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ الله وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَلا يَزَالُونَ يُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطَاعُوا وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» و تغییر قبله از بیت المقدس به خانۀ كعبه و وجوب روزۀ رمضان و زكات فطره و خواندن پیامبر صلی الله علیه و آله اولین نماز عید فطر را و هم در این سال نوزدهم یا بیست و یكم ماه رمضان جنگ بدر واقع شد.(1)
جنگ بزرگ بدر
این اتفاق كه پیش از رفتن ابوسفیان به شام برای تجارت، بین یاران پیامبر و قریش جنگ رخ داد و خون ریخته شد، قرشیان را كه سابقۀ خصومت و كینه با پیامبر را داشتند به جنب و جوش علیه پیامبر و مردم مدینه را سبب شده بود، پیامبر نیز مترصد فرصت بود، تا اینكه خبر رسید كه ابوسفیان با كاروان قریش با محمولۀ تجارت از شام می آید، پیامبر با یاران خود در طلب ابوسفیان از مدینه برون شد جاسوسان قریش خبر را به ابوسفیان رسانیدند و راه كاروان را برگرداند و از سوی دیگر به طرف مكه رفت، از این طرف پیامبر صلی الله علیه و آله سر چاه بدر فرود آمد و غلامی از قریش را كه برای بردن آب آمده بود اسیر كردند، و او به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت ابوسفیان با كاروان از راه دیگر به طرف مكه رفت و قرشیان كه از برون آمدن شما به قصد كاروان آگاه شدند، اینك با لشكری انبوه به سوی شما می آیند پیامبر صلی الله علیه و آله از او سئوال كرد عدۀ آنها چند است، گفت نمی دانم، حضرت از او پرسید روزی چند شتر برای غذای آنها كشته می شود گفت ده شتر، حضرت دانست عدۀ آنها بین نهصد و هزار است و آنها نهصد و پنجاه تن بودند.(2)
طبری گوید: (از علی علیه السلام روایت كرده اند كه چون به مدینه آمدیم از میوه های
ص: 107
آن خوردیم و به ما نساخت و مریض شدیم، و پیمبر از بدر خبر می گرفت، و چون خبر آمد كه مشركان پیش آمدند، پیمبر سوی بدر روان شد، بدر چاهی بود و در آنجا دو مرد یافتیم كه یكي قرشی بود و فرار كرد و دیگری غلام عقبة بن ابی معیط كه او را گرفتیم و از او سئوال كردیم، شمار شما[ عدد لشكر قریش] چند است؟ اما غلام گفت: بسیارند و بسیار نیرومند او را پیش پیامبر خدا بردیم و او كوشید بداند كه شمار قوم چند است اما غلام نگفت:
پیمبر صلی الله علیه و آله پرسید: «هر روز چند شتر می كشند؟» گفت: «ده شتر»
پیمبر گفت: شمار آنها هزار است.
و شبانگاه بارانی زد، ما به زیر درختان و سپرها پناه بردیم و پیمبر صلی الله علیه و آله همچنان به دعا بود و می گفت: «خدایا اگر این گروه[مسلمانان] هلاك شود كس در زمین پرستش تو نكند.»
صبحگاهان ندای نماز داد و مردم از زیر درختان و سپرها بیامدند. و پیامبر صلی الله علیه و آله با ما نماز كرد و كسان را به پیكار ترغیب كرد، آنگاه گفت: «جماعت قریش بر كنارۀ این كوهند، و چون قرشیان نزدیك شدند، و ما صف بستیم یكي از آنها را دیدم كه بر شتری سرخ مو در میان جمع می رفت.
گوید: پیمبر خدای به من گفت: «از حمزه بپرس سوار شتر سرخ كیست و چه می گوید؟» این سخن از آنرو گفت كه حمزه از همه به گروه مشركان نزدیكتر بود آنگاه پیمبر گفت: «اگر در میان قوم كسی طرفدار خیر باشد همین سوار شتر سرخ است» و حمزه بیامد و گفت: وی عقبة بن ربیعة است كه مخالف جنگ است و میگوید: «اینان[یعنی مسلمانان] گروهی از جان گذشته اند، كه آسان بر آنها دست نمی یابید ای قوم گناه را به گردن من بار كنید و بگویید عقبة بن ربیعة بترسید، و میدانید كه من از شما ترسوتر نیستم.»
گوید: و ابوجهل این بشنید و گفت: «چرا این سخن میگویی. به خدا اگر كسی جز تو چنین می گفت سزایش را می دادم، حقا كه سینه و شكمت از ترس مالامال شده است.
عقبه گفت: «عیب من میگویی تو كه نشیمنت را ... كرده ای، امروز خواهی دید كه كدام یك از ما ترسوتر است.»
ص: 108
گوید: و عقبة بن ربیعة و برادرش شیبة بن ربیعة و پسرش ولید از روی حمیت به میدان آمدند و هماورد خواستند، شش تن از جوانان انصار سوی آنها شدند، عقبه گفت: «ما اینها را نمی خواهیم، باید عموزادگان ما بنی عبدالمطلب به جنگ ما بیایند؛ پیمبر گفت: علی علیه السلام و حمزه و عبیدة بن حارث برخیزید، و خدا عقبة بن ربیعة و شیبة بن ربیعة و ولید بن عقبة را بكشت و عبیدة بن حارث زخمدار شد و هفتاد كس از آنها بكشتیم و هفتاد اسیر بگرفتیم.
و هم علی علیه السلام گوید: به روز بدر كه آمادۀ جنگ شدیم در پناه پیمبر خدا بودیم و او از همۀ ما دلیرتر بود، و هیچ یك از ما به دشمن نزدیكتر از او نبود.)(1)
یعقوبی گوید:(جنگ بدر هجده ماه پس از رسیدن پیغمبر صلی الله علیه و آله به مدینه در روز جمعه سیزده شب به پایان رمضان مانده به انجام رسید.
رسول خدا با سیصد و به قولی نود مرد بیرون رفت كه از جمله هشتاد و یك نفر از مهاجران و دویست و سی و دو مرد از انصار بودند، با رسول خدا دو اسب بود، اسبی از زبیربن عوام و اسبی از مقداد بن عمرو بن بهرانی و به قولی اسبی از مرثد بن ابی مرثد غنوی، و نیز با او هفتاد شتر بود . روز جمعه هفدهم ماه رمضان برخورد كردند، و از مسلمانان چهارده مرد به شهادت رسید؛
و از مشركان و سروران قریش هفتاد مرد كشته و هفتاد مرد از آنان در بند شدند پس رسول خدا فرمود تا دو نفر از اسیران یعنی عقبة ابی معیط بن عمرو بن امیه و نضر بن حارث بن كلدة بن عبد مناف بن عبدالدار را گردن زدند و از شصت و هشت مرد فدیه گرفت, عباس بن عبدالمطلب فدیه خود و دو برادر زاده اش عقیل بن ابیطالب و نوفل بن حارث و فدیۀ هم پیمان آن دو از بنی فهد را پرداخت.
عباس به رسول خدا گفت: مرا مالی نیست پس بگذار تا از مردم گدایی كنم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: مالی كه آن را به ام الفضل[یعنی به همسرش لبابة هلالیه دختر حارث] دادی و به او گفتی این ذخیره باشد، كجاست؟ عباس گفت: گواهی
ص: 109
می دهم كه تو پیامبر خدایی به خدا قسم از این راز جز من و او كسی اطلاع نداشته است. پس خود را به هفتاد اوقیه و دو برادر زاده اش را به هفتاد اوقیه خرید.)(1)
قال ابن اسحاق: و كان امام رسول الله صلی الله علیه و آله رایتان سوداوان، احدهما علی بن ابیطالب: یقال و لها: العقاب، والاخری مع بعض الانصار.(2)
ابن اثیر هم می گوید پرچم مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله را علی بن ابیطالب برافراشته حمل می كرد.(3)
سال سوم هجرت
در سال سوم هجری بعد از جنگ بدر كه مسلمانان پیروزمند به مدینه بازگشتند یهودیان بنی قیقاع كه در بازار مدینه اكثر به كار زرگری اشتغال داشتند، برای اینكه از اهمیت این فتح بكاهند، می گفتند قرشیان اهل رزم نیستند، ما جنگاور و اهل ستیز هستیم و با فتنه گری فضا را آشفته می كردند، پیامبر كه به آنها ظنین بود، بیمناك شد و مردم را برای سركوب فتنه دعوت كرد، و به اتفاق مسلمانان به قصد آنها بیرون شد، یهودیان در برابر پیمبر تاب نیاوردند و به قلعۀ محكمی كه داشتند متحصن شدند، پیامبر قلعه را محاصره كرد و یهودیان پس از پانزده روز مقاومت، چاره را تسلیم دانستند. پیامبر تصمیم داشت آنها را معدوم كند ولی با وساطت بعضی از مسلمانها كه پیش از این با آنها بستگی داشتند مقرر شد سلاح و اثاثیۀ خود را بگذارند و مدینه را ترك كنند، یهودیان بنی قیقاع كه هیچ گونه ملك و زراعت نداشتند پذیرفتند و مسلمانها به مدینه بازگشتند و غنایم تقسیم شد.
غزوه های بنی سلیم، كدر، و سریة محمدبن مسلمه و چند غزوه و سریۀ دیگر پیش از جنگ احد در سال سوم هجری اتفاق افتاد كه ما از آنها رد می شویم و به
ص: 110
جنگ احد می رسیم.
جنگ احد شوال سال سوم هجری
(ابو جعفر گوید: سبب جنگ احد میان پیامبر و مشركان، جنگ بدر بود كه جمعی از اشراف قریش در آن كشته شدند، و چون باقیماندۀ قریشیان به مكه بازگشتند و ابوسفیان بن حرب نیز كاروان را به مكه رسانید، عبدالله بن ابی ربیعة و عكرمه بن ابوجهل و صفوان بن امیه با تنی چند از سران قریش كه به روز بدر پدر یا پسر یا برادرشان كشته شده بود با ابوسفیان و همه كسانی كه در كاروان چیزی داشتند سخن كردند، و گفتند: «محمد نیكان شما را بكشت با مال كاروان برای جنگ با وی كمك كنید.»
و آنها پذیرفتند، قرشیان با جمع حبشیان و قبایل كنانه و مردم تهامه كه اطاعتشان می كردند، برای جنگ با پیمبر آماده شدند)(1)
جنگ احد به تقریب یك سال پس از جنگ بدر واقع شد، در این فرصت قرشیان تا آنجا كه توانستند افراد و قبایل مكه و اطراف را با ترغیب و تشویق برای جنگ آماده كردند حتی زنان خود را همراه آوردند كه مردان به خاطر همیت و دفاع از آنها فرار نكنند، و زنان هم به همخوانی و سرود و دف زدن مردها را ترغیب كنند و آتش جنگ را تیز نگهدارند.
(جبیربن مطعم، غلام حبشی خود را كه وحشی نام داشت و زوبین به رسم حبشیان می انداخت و زوبین او كمتر خطا میكرد بخواند و به او گفت: با مردم برون شو و اگر عموی محمد را به انتقام عموی من طعیمة بن عدی[كه در بدر به دست حمزه كشته شده بود] كشتی تو را آزاد می كنم.)(2)
وحشی همراه لشگر سه هزار نفری مشركان به فرماندهی ابوسفیان به سوی مدینه رهسپار شد.
ص: 111
نوشته اند عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر نامه ای به پیامبر نوشت و پیامبر نیز مردم خود را از حركت دشمن به سوی مدینه آگاه ساخت.
پیامبر با مهاجر و انصار مدینه به مشورت پرداخت و خود بهتر می دانست كه در مدینه بمانند و دفاع كنند، گروهی از مردم با نظر پیامبر موافقت داشتند و جمعی نظر دادند كه از مدینه بیرون می شویم و در مقابل قریش مردانه خواهیم جنگید، جوانان مدینه و كسانی كه در جنگ بدر حاضر نبودند و شوق جنگ داشتند و همچنین گروهی از منافقان در این دستۀ آخر بودند. پیامبر لباس رزم پوشید و با هزار نفر همراه از مدینه بیرون شد.
(پس از اینكه پیامبر زره به تن كرد و با همراهان كه هزار نفر بودند از مدینه بیرون آمد در شوط میان راه احد و مدینه عبدالله ابی با سیصد كس(از منافقان) از لشكر حضرت جدا شد و به مدینه برگشت؛ و پیامبر با هفتصد مرد به طرف احد رفت.
مشركان حداقل سه هزار كس بودند با دویست اسب و پانزده زن همراه داشتند، و هفتصد كس از آنها زره داشتند، و مسلمانها یكصد زره داشتند و دو اسب، كه یك اسب از پیمبر بود و یك اسب از ابی بردة حارثی)(1)
یكشنبه هفتم شوال سال سوم هجری پیمبر سربازان خود را كه هفتصد نفر بودند در مقابل دشمن قرار داد به نحوی كه مدینه روبروی مبارزان اسلام و كوه احد پشت سر آنان قرار گرفت تا دشمن نتواند سپاه اسلام را دور بزند، و چون شكافی در احد بود كه امكان حملۀ دشمن از آنجا میسر می شد، پیامبر پنجاه نفر تیرانداز را آنجا مستقر كرد و فرمود: شماها خدا را در نظر بگیرید و هر پیش آمدی شد این محل را كه رخنه گاه دشمن است ترك نكنید كه دشمن از اینجا می تواند به ما آسیب برساند.
از سوی دیگر ابوسفیان لشكر خود را صف آرایی كرد، فرماندهی دست راست(میمنه) را به خالدبن ولید و سپاه سمت چپ میسره) را به عكرمه پسر
ص: 112
ابوجهل سپرد.
(چون دو گروه روبرو و درگیر شدند هزیمت در مشركان افتاد تا آنجا كه زنان پوشش ساقهای خویش را بالا بردند و خلخالهایشان نمایان شد، تیراندازان(سپاه مدینه) همی گفتند: غنیمت، عبدالله جبیر فرمانده آنها گفت مگر نشنیدید و به یاد ندارید كه پیمبر چه گفت: امّا آنها گوش ندادند و به دنبال غنیمت محل را ترك كردند. و دشمن بیامد و هفتاد تن از مسلمانها در این مرحله كشته شد.(1)
(طلحة بن عثمان پرچمدار مشركان در نبرد گاه ایستاد و گفت ای گروه یاران محمد! شما پندارید كه خدا به وسیلۀ شمشیر شما ما را به جهنم می برد و شما را به وسیلۀ شمشیر ما به بهشت می برد علی ابن ابیطالب علیه السلام روبروی او ایستاد و گفت: «به خدایی كه جان من به فرمان اوست از تو جدا نشوم تا تو را به وسیلۀ شمشیر خودم به جهنم فرستم یا مرا با شمشیر خودت به بهشت فرستی» آنگاه ضربتی زد و پای او را قطع كرد كه بیفتاد و عورتش نمودار شد و گفت: ای عموزاده تو را به خویشاوندی قسم می دهم؛ و علی او را رها كرد و پیمبر صلی الله علیه و آله تكبیر گفت.
یاران علی علیه السلام از او پرسیدند چرا او را نكشتی؟ به پاسخ گفت «وقتی عورت عموزاده ام نمودار شد مرا قسم داد و از او شرم كردم»(2)
پس از آن زبیر بن عوام و مقداد بن اسود بر مشركان حمله بردند و ابوسفیان را هزیمت دادند.
(محمد بن اسحاق گوید: پرچم قرشیان افتاده بود، تا عمره دختر علقمه حارثی آن را بگرفت و قرشیان آن را برافراشتند و به دور آن فراهم آمدند؛ پرچم به دست غلام حبشی ابی طلحه بود و آخرین كس بود كه آن را برافراشت و به دست علی علیه السلام كشته شد ابوكریب گوید: وقتی علی بن ابیطالب علیه السلام پرچمداران را بكشت، پیمبر گروهی از مشركان قریش را بدید و به علی علیه السلام گفت: به آنها حمله
ص: 113
كن و علی علیه السلام حمله برد و آنها را پراكنده كرد و عمروبن عبدالله جمحی را بكشت.
گوید : پس از آن پیمبر گروهی دیگر از مشركان قریش را بدید و به علی علیه السلام گفت: به آنها حمله كن! و علی علیه السلام حمله برد و جمع آنها را متفرق كرد و شیبة بن مالك را كه از قبیلۀ بنی عامربن لوی بود بكشت.
و جبرئیل گفت: «ای پیمبر خدا از خود گذشتگی این است» پیمبر گفت: «او از من است و من از اویم».
جبرئیل گفت: «من نیز از شمایم.»
گوید: «در این وقت بانگی برآمد كه شمشیری جز ذوالفقار نیست و جوانمردی جز علی»(1)
ابن هشام نیز گوید:
و كان یقال لسیف رسول الله صلی الله علیه و آله ذوالفقار.
و كان ذوالفقار سیف العاصی بن منیه، فلما قتل كافراً یوم بدر صار الی النبی صلی الله علیه و آله ثم جاء الی علی بن ابن ابیطالب.(2)
ابن هشام در سیره می گوید: نام شمشیر پیامبر ذوالفقار بود و این شمشیر از سیف العاصی بن منیه بود كه از كفار بود و در بدر كشته شد شمشیر او را برای پیامبر آوردند و پیامبر آن را به علی بن ابیطالب داد.
روایت طبری را ابن هشام نیز نقل كرده است.
قال ابن هشام(فی سیره)
و حدثنی بعض اهل العلم ان ابن ابی نجیع قال: نادی منادی يوم احد لاسیف الاذوالفقار ولافتی الا علی(3)
(محمد بن اسحاق گوید: پرچم[قرشیان] به خاك افتاده بود تا عمره دختر
ص: 114
علقمة حارثی آن را بگرفت، و قرشیان پرچم را برافراشتند و به دور آن فراهم آمدند، پرچم به دست صواب غلام حبشی ابی طلحه بود و آخرین كسی بود كه آن را برافراشت و بجنگید تا دستش قطع شد و روی پرچم افتاد و آن را با سینه و گردن بالا نگهداشت تا كشته شد. چون خالد بن ولید این بدید حمله آورد و تیراندازان [مدینه] تیر انداختند، و او عقب نشینی كرد؛ با فرار مشركان تیراندازان [مدینه] دیدند كه یاران پیمبر صلی الله علیه و آله به دل اردوگاه مشركان راه یافتند، و به غارت پرداخته اند، به طلب غنیمت برآمدند، بعضی از آنها گفتند: «فرمان پیمبر صلی الله علیه و آله را رها نمی كنیم» ولی بیشتر آنها رفتند، چون خالد كمی تیر اندازان را دید به سواران خود بانگ زد و حمله برد و تیراندازان را بكشت، و به یاران پیمبر صلی الله علیه و آله از پشت حمله برد و مسلمانان كشته و منهزم شدند)(1)
(ابوجعفر گوید: وقتی از پشت به مسلمانان حمله شد عقب نشستند و مشركان از آنها بكشتند، چون بلیه در مسلمانان افتاد، سه قسمت بودند، قسمتی كشته شدند قسمتی زخمی، و قسمی هزیمت كردند، و چون فرومانده بودند نمی دانستند چه كنند.
دندان پیمبر صلی الله علیه و آله آسیب دید و لب او بدرید، و صورت و پیشانی اش زخمدار شد و ابن قمیشه به پهلوی او زد، و عتبة بن ابی وقاص او را زخم زده بود.
ابو جعفر گوید: وقتی دشمن پیمبر صلی الله علیه و آله را در میان گرفت، گفت: كیست كه جانبازی كند؟ و زیاد بن مسكن و به قولی عمارة بن زیاد بن مسكن با پنج كس از انصار رسیدند و در مقابل پیمبر خدا بجنگیدند، تا یكایك كشته شدند، و آخرشان زیاد، یا عمار بن زیاد از بسیاری زخم از پای درآمد، مسلمانان بیامدند و دشمن را از او براندند و پیمبر صلی الله علیه و آله گفت: او را نزد من آرید
چون او را [عمار را] نزدیك پیمبر صلی الله علیه و آله آوردند پای خویش را بالش وی كرد و در حالی جان داد كه چهره اش بر پای پیمبر خدا بود.
در این وقت ابودجانه خویشتن را سپر پیمبر صلی الله علیه و آله كرد كه روی او خم شده بود
ص: 115
و تیرها به پشت وی می خورد، و تیر بسیار بر پشتش جمع شد.)(1)
ابوجعفر گوید: مصعب بن عمیر نیز با پرچم در مقابل پیمبر صلی الله علیه و آله بجنگید تا كشته شد و ابن قمیشه لیثی به او ضربت زد و پنداشت كه پیمبر خداست، پیش قرشیان رفت و گفت: محمد را كشتم.
و چون مصعب كشته شد پیغمبر صلی الله علیه و آله پرچم را به علی بن ابی طالب رضی الله عنه داد)(وحشی غلام جبیر بن مطعم گوید: حمزه را دیدم كه كسان را با شمشیر درو می كند چون شتری تیره رنگ به هرچه می رسید از پیش برمی داشت، و چون سباع بن عبدالعزی به او نزدیك شد حمزه ضربتی به او زد كه به سرش نخورد، و من زوبین خویش را تكان دادم تا وقتی كه خوب نشانه گرفتم رها كردم كه به سینۀ حمزه خورد و از میان دو پایش درآمد و او آهنگ من كرد، اما از پای درآمد و بیفتاد، و من صبر كردم تا بمرد و پیش رفتم و زوبین خویش را برگرفتم كه دیگر كاری نداشتم)(2)
(محمد بن اسحاق گوید: انس بن نصر عموی انس بن مالك، عمر بن خطاب و طلحة بن عبیدالله را با گروهی از مهاجر و انصار كه نشسته بودند و دست روی دست نهاده بودند، دید و به آنها گفت چرا نشسته اید؟
گفتند: محمد پیمبر خدا كشته شد، او گفت: پس از وی با زندگی چه می كنید، برخیزید و مانند پیمبر خدا بمیرید و خود سوی دشمن رفت و بجنگید تا كشته شد و انس بن مالك نام از او گرفت.
محمد بن اسحاق گوید: اول كسی كه پس از هزیمت مسلمانها و شیوع قتل پیمبر خدا او را شناخت كعب بن مالك بود كه می گفت چشمان وی را دیدم كه در زیر جعفر می درخشید و فریاد زدم: ای مسلمانان بشارت! اینك پیمبر خدا، و پیمبر به من اشاره كرد كه خاموش باشم، و چون مسلمانان پیمبر صلی الله علیه و آله را بشناختند، او را به راه انداختند كه سوی دره رفت و علی بن ابیطالب علیه السلام و ابوبكر و عمربن
ص: 116
خطاب و طلحة بن عبیدالله و زبیر بن عوام و حارث بن صمه با جمعی از مسلمانان همراه وی بودند.
و چون پیمبر به طرف دره می رفت ابی بن خلف در رسید و می گفت: محمد كجاست؟
نجات نیابم اگر او نجات یابد مسلمانان گفتند ای پیمبر خدا یكي از ما به مقابلۀ او رود پیمبر گفت: بگذارید بیاید و چون نزدیك آمد، پیمبر زوبین حارث بن صمه را گرفت و ضربتی به گردن ابی بن خلف زد كه روی اسب چند بار بلرزید[و به سوی قرشیان فرار كرد و در راه مكه در اثر همین ضرب در سرف هلاك شد](1)
(وقتی كه پیامبر صلی الله علیه و آله به دهانه دره رسید علی بن ابیطالب علیه السلام برفت و سپر خویش را از سنگابی آب كرد و پیش پیمبر آورد كه از آن بنوشد و چون آب بو می داد. ننوشید و با آن خون از چهرۀ خویش بشست و آب به سر زد و می گفت: هر كه چهرۀ پیمبر خدا را خونین كند به معرض غضب سخت خدا است.)(2)
چون ابوسفیان و یارانش آهنگ رفتن كردند بانگ زد و گفت: سال آینده در بدر به هم می رسیم. پیمبر به یاران خویش گفت: بگویید، بله آنجا به هم می رسیم.
آنگاه پیمبر صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب علیه السلام را فرستاد و گفت: به دنبال قرشیان برو و ببین چه می كنند و قصد كجا دارند، اگر اسبان را یدك می كشند و بر شتران سوارند قصد مكه دارند، و اگر بر اسب نشسته و شتران را رانند قصد مدینه دارند. به خدایی كه جانم به فرمان اوست اگر سوی مدینه روند آنجا روم و با آنها بجنگم.
علی علیه السلام گوید: به دنبال قوم رفتم كه ببینم چه می كنند، آنان اسبان را یدك می كشیدند و بر شتران نشستند و رو سوی مكه داشتند.
آنگاه كسان به كشتگان خویش پرداختند. پیمبر صلی الله علیه و آله به جستجوی حمزه برآمد
ص: 117
و او را در دل دره یافت كه شكمش دریده و بینی و دو گوشش بریده بود.
پیمبر صلی الله علیه و آله دستور داد حمزه را به خاك سپردند.) همچنین دیگر شهدای احد را دفن كردند. و پیامبر به مدینه بازگشت.
(اسماعیل بن محمد گوید: پیمبر صلی الله علیه و آله بر زنی از طایفۀ بنی دینار گذشت كه شوهر برادر و پدرش در احد كشته شده بودند و چون به او خبر دادند گفت: پیمبر خدا در چه حال است؟
گفتند: وی خوب است.
گفت: او را به من نشان دهید.
و چون پیمبر صلی الله علیه و آله را به او نشان دادند گفت: «وقتی تو باشی هر مصیبتی ناچیز است.
ابو جعفر گوید: وقتی پیمبر صلی الله علیه و آله به خانه بازگشت شمشیر خود را به فاطمه داد و گفت: خون آن را بشوی؛ و علی علیه السلام نیز شمشیر خویش را بدو داد و گفت: این را بشوی كه امروز به خوبی كار كرد.
پیمبر گفت: تو خوب جنگیدی و سهل بن حنیف و ابودجانه نیز خوب جنگیدند. گویند وقتی علی علیه السلام شمشیر به فاطمه علیهاالسلام می داد شعر می خواند كه مضمون آن چنین است:
فاطمه، این شمشیری نكوست.
و من در راه دوستی احمد و اطاعت خدای جنگیده ام.
شمشیرم چون شهاب در كفم می لرزید.
تا جمع دشمن را پراكنده كند.
و دلها خنك شد.)(1)
(بازگشت پیمبر صلی الله علیه و آله به مدینه روز شنبه یعنی همان روز جنگ احد بود.
عكرمه گوید جنگ احد روز شنبه نیمه شوال بود و به روز یكشنبه شانزدهم بانگ زن پیمبر ندا داد كه مردم به تعقیب دشمن برون شوند، اما هر كه در احد
ص: 118
نبوده نیاید.
پیمبر صلی الله علیه و آله برون شد تا دشمن را بترساند و چون خبر یابند كه به تعقیبشان آمده گمان برند كه وی نیرومند است و شكست احد مسلمانان را در كار مقابلۀ با دشمن ضعیف نكرده است.
پیمبر صلی الله علیه و آله تا حمراء الاسد پیش رفت كه تا مدینه هشت میل راه بود، و روز دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه را آنجا توقف كرد و سپس بازگشت.
در آنجا معبد خزاعی پیش وی آمد؛ قوم خزاعه كه در تهامه اقامت داشتند از مسلمانان چیزی را پنهان نمی داشتند، معبد به پیمبر صلی الله علیه و آله گفت: «ای پیمبر از حادثه ای كه بر یاران تو گذشت غمین شدیم و آرزو داشتیم خدا آنها را بر كنار داشته بود» آنگاه از پیش پیمبر برفت و به ابوسفیان و یاران او رسید. ابوسفیان در روحا مانده بود و با یاران همسخن شده بودند كه سوی پیمبر برگردند، و می گفتند بزرگان و سران اصحاب وی را كشتیم، اما پیش از آنكه نابودشان كنیم بازگشتیم، باید برگردیم و كارشان را یكسره كنیم. ابوسفیان چون معبد را بدید گفت: چه خبرداری؟
معبد گفت: «محمد با جماعتی انبوه كه مانند آن ندیده ام و همه از خشم لبریز بودند به تعقیب شما می آیند، و همۀ آنها كه در روز احد به جا مانده بودند،
همراه وی بودند، و از غیبت احد پشیمان شده اند و چنان نسبت به شما كینه توزند كه مانند آن ندیده ام.»
ابوسفیان گفت: چه می گویی؟
معبد گفت: همینكه از اینجا حركت كنی پیشانی اسبان را می بینی ابوسفیان گفت: ما قصد داریم به آنها حمله بریم و باقیمانده آنها را نابود كنیم. معبد او را از سپاه محمد بیم داد و عزم ابوسفیان و یاران وی سستی گرفت و از بازگشتن به طرف مدینه منصرف شدند.)(1)
ص: 119
قسمت هایی از وقایع جنگ احد را از كامل ابن اثیر می خوانیم
(زنها با نواختن دف(و رقص و سرود) مردان خود(قریش) را تشجیع می كردند جنگ به شدت برپا شد حمزه(عم پیغمبر صلی الله علیه و آله) و علی علیه السلام و ابودجان و گروهی از مسلمین صف مشركین را شكافته دور شدند، مشركین شكست خورده گریختند. زنها هم بر فراز كوه آمده پناه گرفتند، مسلمین هم لشگرگاه دشمن را تاراج كردند، تیراندازان(كه پیامبر آنان را برای دفاع قرار داده بود) چون قرار و پریشانی كفار و غارت مسلمین را دیدند(مركز خود را از دست داده) به یغما پرداختند، گروهی هم پایداری كرده گفتند: فرمان پیغمبر را اطاعت و در جای خود پایداری می كنیم. خداوند این آیه را دربارۀ آنها نازل كرد
«منكم من یرید الدنیا و منكم من یرید الاخره»
«بعضی از شما دنیا را می خواهد و برخی آخرت را یعنی فرمان پیغمبر را اطاعت و متابعت می كند».
ابن مسعود چنین گوید: من هیچ نمی دانستم تیر اندازان سنگر و موضع خود را ترك كردند. خالد بن ولید، فرماندۀ سواران دشمن چون عدۀ تیراندازان را كم دید بر آنها حمله برد و همه را كشت و سپس بر یاران پیغمبر از پشت تاخت نمود، چون مشركین دیدند كه سواران مشغول نبرد شده از گریز برگشته به ستیز پرداختند و مسلمین را شكست دادند قبل از آن مسلمین پرچمداران كفار را كشته و علم بر زمین افتاده بود كه هیچ كس قادر به برافراشتن آن نبود، ناگاه عمره دختر علقمه حارثی رسید و آن را برداشت و افراشت. قریش هم گرد آن جمع شدند؛ پس از آن مردی به نام صواب آن را گرفت كه آنهم كشته شد. قبل از آن علی علیه السلام بود كه پرچمداران را كشته، این روایت را ابورافع نموده كه چنین گوید: چون علی علیه السلام گروه پرچمداران را كشت، پیغمبر جماعتی از مشركین را دید كه نبرد می كردند، به علی علیه السلام فرمود: به آنها حمله كن، او(علی علیه السلام) حمله كرد و عده ای از آنها را كشت و متفرق نمود.
جبرئیل گفت: ای پیغمبر مواسات و جانبازی این است. پیغمبر هم فرمود او(علی علیه السلام) از من است و من از او هستم. جبرئیل نیز گفت من از هر دو هستم. ابورافع گفت این صدا شنیده شد.
ص: 120
«لاسیف الا ذوالفقار و لافتی الاعلی علیه السلام»
«شمشیری نیست جز ذوالفقار، و رادمرد و دلیری جز علی علیه السلام نیست».
در آن هنگامه دندان رباعی زیرین پیمبر شكست و لب او شكافته شد، زخمی بر رخسار و پیشانی آن حضرت نشست كه زیر مو(جبهه) بود زیرا ابن قمئه با شمشیر آخته بر حضرت حمله نمود و او را مجروح كرد، و گمان برد حضرت را كشته و نزد قریش رفت و گفت من محمد را كشته ام آنها هم گفتند محمد كشته شد انس بن نصر عموی انس بن مالك نزد ابوبكر و عمر كه با گروهی از مهاجرین با حیرت و بیم كناری نشسته بودند رفت و گفت: چه باعث شده كه از جهاد باز بمانید؟ گفتند: پیمبر كشته شد گفت بعد از قتل او(پیمبر) زندگی به كار نخواهد آمد برخیزید و در راه مبدأ او بمیرید سپس خود با دشمن روبرو شد جنگ كرد و به قتل رسید.
نخستین كسی كه دانست پیغمبر زنده است و او را در نبرد شناخت كعب بن مالك بود او گوید: من با صدای بلند فریاد زدم ای مسلمین مژده كه رسول الله زنده است زنده است و كشته نشده.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در روز احد سخت جنگید و نبرد كرد آن قدر تیراندازی نمود تا تمام تیرهایش بكار رفت، گوشۀ كمان حضرت شكست و زه هم پاره شد، چون پیغمبر صلی الله علیه و آله مجروح شد علی علیه السلام با سپر خود برای آن حضرت از محلی به نام مهراس آب آورد و خون را شست ولی خون بند نمی آمد فاطمه علیهاالسلام دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله او را در بغل گرفت و سخت گریست سپس پاره حصیری را سوزاند و خاكستر آن را بر زخم پدر نهاد كه خون را بند آورد.(1)
جنگ احد روز شنبه هفتم شوال سال سوم هجرت اتفاق افتاد و در واقع روز جمعه همان ماه پس از هفت روز كه پیامبر از حمراءالاسد بازگشت فرمود پایان یافت.
ص: 121
سال چهارم هجرت
سال چهارم هجرت با چندین اتفاق سپری شد كه در تاریخ ها ثبت است و ما از آنها می گذریم.
سال پنجم هجرت
سال پنجم هجرت با سه غزوه كه برجسته تر از دیگر مسائل مدینه و پیامبر صلی الله علیه و آله بود سپری شد
دومة الجندل - خندق - بنی قریظه
اول غزوۀ دومة الجندل بود كه حضرت با هزار سوار از مدینه به قصد گروهی كه در دومة الجندل به راه زنی و آزار مسلمانان و مسافرین مدینه می پرداختند و شایع بود كه قصد مدینه را دارند حركت كرد چون خبر این حركت به دشمنان رسید پراكنده شدند و حضرت بدون برخورد با آنها به مدینه بازگشت فرمود دوم غزوۀ خندق بود.
جنگ خندق را در واقع یهودیان ساكن خیبر و نمایندگان بنی نضیر به وجود آوردند زیرا كه سال چهارم هجرت بنی نضیر ساكن مدینه كه با پیمبر برای در امان بودن دو طرف از یكدیگر پیمان بسته بودند خدعه كردند و قصد كشتن پیامبر از آنها سرزد لذا حضرت آنها را به ترك مدینه ملزم كرد بعضی از آنها به شام رفتند و بعض دیگر به یهودیان خیبر پیوستند و همین ها خیبریان و قبایل اطراف مدینه و مكه را با وعده ها و كمك ها به حركت علیه پیامبر واداشتند در مجموع احزاب و قبایل مختلف به سركردگی قریش با ده هزار كس(سوار) عزم مدینه كردند، و چون خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و قصد آنها را دانست در مقابل مدینه خندق زد.
(محمد بن عمر گوید: سلمان به پیمبر گفت كه خندق بزند و این نخستین جنگی بود كه سلمان در آن حضور داشت و در این هنگام آزاد بود و گفت: ای پیمبر خدا ما دركشور پارسیان وقتی محاصره می شدیم خندق می زدیم.
ص: 122
ابن اسحاق گوید: پیمبر برای ترغیب مسلمانان در حفر خندق كار می كرد و مسلمانان نیز به كار پرداختند عمروبن عوف مزنی گوید: به سال جنگ احزاب پیمبر خندق را از بیشۀ شیخین از محلۀ بنی حارثه تا مذاذ خط كشید و برای هر ده كس چهل ذراع معین كرد، و مهاجر و انصار دربارۀ انتساب سلمان سخن آوردند كه مردی نیرومند بود، انصاریان گفتند سلمان از ماست، و مهاجران گفتند سلمان از ماست.(1)
و پیمبر صلی الله علیه و آله گفت سلمان از خاندان ماست.
از ابن هشام در سیره نیز چنین نقل شده است:
(قال ابن هشام: یقال ان سلمان الفارسی اشار به(الخندق) علی رسول الله صلی الله علیه و آله
و حدثنی بعض اهل العلم: ان المهاجرین یوم الخندق قالوا: سلمان منا و قالت الانصار: سلمان منا
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: سلمان منا اهل البیت(2)
(ابو اسحاق گوید: اهل خندق سه هزار كس بودند و چون پیامبر از كندن خندق فراغت یافت. قرشیان با ده هزار كس از حبشیان و مردم كنانه و تهامه بیامدند و مابین جوف و بیشه فرود آمدند، و قوم عطفان و نجدیان، پهلوی احد جا گرفتند. آنگاه پیمبر با سه هزار كس از مسلمانان بیامد و كنار سلع اردو زد و خندق میان وی و دشمن حایل بود و بفرمود: زنان و فرزندان در قلعه جای گرفتند بلیه بزرگ شد و ترس فزونی گرفت و دشمن از بالا و زیر بیامد و مؤمنان گمان های ناروا كردند، و نفاق منافقان نمایان شد، تا آنجا كه معتب بن قشیر گفت: محمد به ما وعده می دهد كه گنجهای كسری و قیصر را می خوریم، اما به قضای حاجت نمی توانیم رفت.
ص: 123
اوس بن قیظی در حضور مردان قوم خویش گفت: ای پیمبر! خانه های ما بی حفاظ است اجازه بده سوی محلۀ خویش رویم كه بیرون مدینه است.
و چنان شد كه پیمبر بیست و چند روز بماند و مشركان اطراف وی بودند و در میانه جز تیراندازی و محاصره برخوردی نبود.
پیمبر همچنان در محاصرۀ دشمن بماند و جنگی در میانه نبود جز آنكه بعضی سواران قریش و از جمله عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابوجهل و هیبرة بن ابی وهب مخزومی و نوفل بن عبدالله و ضرار بن خطاب بن مرداس برای جنگ آماده شدند و بر اسب نشستند و بر مردم بنی كنانه گفتند: برای جنگ آماده شوید كه امروز می بینید كه زبدۀ سواران چه كسانند.
آنگاه این گروه سوی خندق آمدند و به كنار آن ایستادند و گفتند: این خدعه ای است كه هرگز عریان نكرده اند.
پس از آن به جایی رفتند كه خندق تنگ بود، اسبان خویش را بزدند و از خندق بجستند، در شوره زار میان خندق و سلع به جولان پرداختند.
در این هنگام علی ابن ابیطالب علیه السلام با جمعی از مسلمانان برفتند و تنگنای خندق را بگرفتند و سواران قریش سوی آنها حمله بردند.
و چنان بود كه عمرو بن عبدود به روز بدر زخمی شده بود و در احد حاضر نبود و به روز خندق نشان دار آمده بود تا جای او را بدانند و چون او و سوارانش به ایستادند علی ابن ابیطالب علیه السلام به او گفت: ای عمرو تو با خدا پیمان كرده ای كه هر كس از قرشیان دو چیز از تو بخواهد یكي را بپذیری؟
عمرو گفت: آری چنین پیمان كرده ام.
علی ابن ابیطالب علیه السلام گفت: من تو را به سوی خدا وپیامبر و مسلمانی می خوانم.
عمرو گفت: حاجت به این كار ندارم.
علی علیه السلام گفت: پس تو را به جنگ می خوانم.
عمرو گفت: برادر زاده!برای چه؟ من دوست ندارم تو را بكشم.
علی علیه السلام گفت: ولی به خدا من دوست دارم تو را بكشم.
گوید: عمروبن عبدود به هیجان آمد و از اسب به زیر آمد و آن را پی كرد، یا
ص: 124
اسب را براند و سوی علی آمد و با هم در آویختند و جولان دادند و علی او را بكشت.
و سوارانش هزیمت شدند وگریزان از خندق گذشتند و به جز عمرو دو تن دیگر كشته شدند منبة بن عثمان كه تیر خورد و در مكه جان داد.
و نوفل بن مغیره كه هنگام عبور در خندق افتاد و او را سنگباران كردند و بانگ می زد ای گروه عریان كشتنی. به از این باید، علی علیه السلام پایین رفت و او را كشت، جثة نوفل در تصرف مسلمانان بود و قرشیان می خواستند آن را از پیمبر صلی الله علیه و آله بخرند و او گفت: حاجت به جثۀ او یا قیمت آن نداریم بروید آن را ببرید.(1)
ابن هشام نیز در سیره روبرو شدن حضرت مولی الموالی علی ابن ابیطالب علیه السلام را با عمرو بن عبدود در روز خندق و كشتن عمرو را به همین نحو نقل طبری ذكر می كند.
متن سیره را می خوانیم:
(قال ابن اسحاق: ثم تیمموا مكانا ضیقا من الخندق فضربوا خیلهم فاقتحموا فجالت بهم فی السبخة بین الخندق و سلع و خرج علی بن أبی طالب فی نفر من المسلمین حتى أخذ منهم الثغرة التی منها اقتحموا و أقبلت الفرسان نحوهم و كان عمرو بن عبدود قد قاتل یوم بدر حتّى أثبته الجراحة فلم یشهد یوم احد، فلما كان یوم الخندق خرج معلما لیرى مكانه فلمّا وقف هو و خیله قال من یبارز، فبرز له علیّ بن أبی طالب فقال له: یا عمرو إنّك قد كنت عاهدت الله أن لا یدعوك رجل من قریش إلى احدى خلتین إلّا أخذتها منه، قال له: أجل. قال له علی: فإنی أدعوك إلى الله و إلى رسوله و إلى الإسلام قال: لا حاجة لی بذلك. قال له علی: فإنّی أدعوك
ص: 125
إلى النزال فقال له: لم یا ابن أخی؟ فو الله ما أحبّ أن أقتلك. قال له علی: و لكنّی و الله أحبّ أن أقتلك فحمى عمرو عند ذلك، فأقتحم عن فرسه فعقره و ضرب وجهه، ثمّ أقبل على علی فتنازلا و تجاولا فقتله علی رضی الله عنه و خرجت خیلهم منهزمه، حتی اقتحمت من الخندق هاربه)(1)
پایان جنگ خندق
خداوند آنها را دچار خاری و پراكندگی فرمود: خدا باد سردی سه شبانه روز برانگیخت كه در فصل زمستان دیگهای آنها را از بار انداخت، و آنها را به سرمای سخت دچار كرد، چادرهای آنها را از بیخ و بن بركند چون خبر نفاق و تفرقه آنها به رسول الله رسید، حذیفة بن یمان را شبانه نزد خود خواند و فرمود برو از نزدیك بر اوضاع و احوال آنها آگاه شو از هر كاری بپرهیز تا اینكه نزد ما آیی، حذیفه گوید: رفتم و میان آنها داخل شدم(ناشناس)، باد، كه لشگر خداوند است كار خود را می كرد و هیچ چیز برقرار نمی گذاشت، نه دیگ و نه آتش و نه خیمه.
ابوسفیان در آن هنگام برخواست و گفت: ای قوم قریش هر یك از شما دست همنشین خود را بگیرد(حذیفه گوید: من دست یكي را گرفتم كه نزدیكم بود از او پرسیدم تو كیستی؟ گفت: فلان(در سیره آمده كه عمرو بن العاص بود) سپس ابوسفیان گفت: به خدا شتر و اسب هلاك شد و ما از باد صرصر محنت كشیدیم هان! بار بندید كه من بار بسته و آهنگ دیار خود كرده ام .. حذیفه گوید من برگشتم حضرت از نماز فارغ شد من خبر قوم را به او دادم كه چون قریش بار سفر بست دیگران غطفان و سایرین نیز راه خود را گرفتند پیغمبر فرمود پس از این ما به آنها حمله(غزا) خواهیم كرد نه آنها و چنین هم شد)(2)
ص: 126
غزوۀ بنی قریظه
پیش از جنگ خندق بنی قریظه كه در مدینه زندگی می كردند، با پیامبر پیمان بسته بودند كه دو طرف از یكدیگر در امان باشند و هیچ یك از دو طرف معترض طرف دیگر نشود، و تا پیش آمدن جنگ خیبر این پیمان برقرار بود هنگام بروز جنگ خندق احزاب در اطراف مدینه اردو زدند و تنها راه ورود به مدینه قلعۀ بنی قریظه بود و اینان همپیمان پیامبر بودند.
حی بن اخطب كه از یهودیان بنی النظیر بود و قبلاً از مدینه كوچ داده شده بود با كعب رئیس بنی قریظه تماس گرفت و پس از جلب نظر او بنی قریظه را به پیمان شكنی واداشت، و كعب امكانات و مردان بنی قریظه را در اختیار قرشیان قرار داد.
رسول الله از این پیمان آگاه شد و الزاما پانصد مرد از سپاهیان خود را به داخل مدینه برای جلوگیری از هجوم دشمن از طرف قلعۀ بنی قریظه فرستاد.
لذا پس از واقعۀ خندق و رسیدن حضرت به مدینه ظهر همان روز جبرئیل پیامبر را برای سركوب بنی قریظه كه در جنگ نابرابر خندق پیمان پیمبر و مردم مدینه را شكستند و به مشركین پیوستند مأمور كرد حضرت بلال را فرمود اعلام كند هر كس پیرو رسول خداست نماز را كنار قلعۀ بنی قریظه بخواند و پرچم را به دست علی علیه السلام داد و او را روانه كرد پس از نماز ظهر به محاصرۀ قلعه اقدام فرمود و بیست و پنج روز محاصره را ادامه داد تا سرانجام به تسلیم بنی قریظه انجامید بنی قریظه حكمیت را به كمك سران اوس به عهدۀ سعد بن معاذ كه در جنگ خندق مصدوم شده بود و در مسجد مدینه به امر پیامبر به معالجه او می پرداختند نهاده شد.
سعد بن معاذ را از مسجد مدینه به محل آوردند و سعد با بنی قریظه سخن گفت و از آنها پیمان گرفت كه به حكم او تن در دهند سعد به خاطر داشت كه یهودیانی كه قبلاً اسباب زحمت مسلمانان را در مدینه فراهم كردند و ناچار پیامبر آنان را از مدینه اخراج كرد، به دیگر یهودیان پیوستند و پیوسته برای مسلمین اسباب زحمت و جنگ و جدال فراهم می كردند، پیمان شكنی آنها را در روز خندق مد نظر قرار داد و گفت این پیمان شكنان را باید از مردان خالی كرد و
ص: 127
زنان و اطفال زیر بلوغ را با مایملك آنان تملك كرد و پیامبر به همین حكم عمل كرد و از شر آنها فارغ شد.(1)
در سال پنجم هجری پس از جنگ(احزاب) خندق، غزوۀ بنی قریظه و بنا بر قولی غزوۀ بنی المصطلق و مریسع رخداد.
سال ششم هجرت
در این سال شش ماه پس از غزای بنی قریظه غزای بنی لحیان به خونخواهی حبیب بن عدی و یاران او رخ داد و همچنین غزوۀ ذی قرد و به قولی غزوۀ بنی المصطلق.
غزوۀ یا عمرۀ حدیبیه
در همین سال(ششم هجرت) عمرۀ حدیبیه پیش آمد حضرت با هزار و چهارصد مرد و هفتاد شتر برای قربانی به قصد عمره(زیارت كعبه در غیر از ذیحجه(تمتع) از مدینه سوی مكه روانه شد قریش آگاه شدند و خود را برای نبرد آماده كردند پیغمبر صلی الله علیه و آله پیام فرستاد كه من قصد جنگ ندارم و می خواهم زیارت خانۀ خدا را به جا آورم، اما اگر قریش بخواهند جنگ كنند ما با آنها مصاف خواهیم داد و حضرت مردم خود را برای پایداری و مقاومت تا مرگ دعوت به بیعت با خود فرمود با همۀ همراهان( هزار و چهارصد نفر) جزجدین قیس انصاری تك تك با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت كردند.
بیعت رضوان
اشاره
این بیعت زیر درختی سبز و خرم بود كه به بیعت رضوان مشهور شد قرشیان كه از نبردهای پیشین جز شكست و خواری بهره نداشتند برای جنگ مردد شدند و پس از رفت و آمدهای مكرر عروۀ بن مسعود ثقفی از قریش خواست كه او نزد
ص: 128
پیمبر رود و تصمیم گیری كند قریش پذیرفتند و عروه نزد پیامبر آمد و پس از آگاهی از قصد رسول الله و اطمینان بر صدق و دقت و كنكاش در همراهان پیمبر كه احترام و عظمتی فوق تصور برای حضرت به جای می آوردند، برگشت نزد قریش و گفت: ای مردم من بر خسرو و قیصر و نجاشی وارد شده بودم اما هرگز قومی را به این اندازه ندیده بودم كه پادشاه خود را تعظیم و تكریم كند كه یاران محمد او را.
پس از عروه مردی از كنانه مأمورشد كه با پیامبر ملاقات كند او نیز برگشت و گفت اینها برای زیارت آمده اند و نباید آنها را منع كرد نوشته اند پس از رفت و آمدها قریش سهیل بن عمرو را نزد پیغمبر خدا فرستادند و او با نرمی سخن گفت و حوصله به خرج داد و سرانجام قرار شد سال آینده سه روز مكه را برای پیامبر و همراهانش آزاد بگذارند رسول خدا پذیرفت و قرار داد صلحی سه ساله را میان خود نوشتند و چون نوشتن صلحنامه را شروع كردند، چون به دستور پیامبر نوشته شد بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله ...نزاعی سخت درگرفت كه نزدیك شد جنگ درگیر شود چون مشركان حذف آن را می خواستند و مسلمانان ایستادگی می كردند كه شروع صلحنامه به بسم الله و نام پیامبر درست است سهیل بن عمرو و مشركان همراه او گفتند اگر می دانستیم و قبول داشتیم كه تو پیامبر خدایی ما با تو نبرد نمی كردیم.
رسول خدا فرمود مسلمانان باز ایستند و علی علیه السلام را گفت كه نوشت بسمك اللّهم من محمد بن عبدالله و گفت نام من و نام پدرم پیامبری مرا در بر دارد و شرط كردند كه سال آینده مكه را سه روز برای پیغمبر و همراهانش خلوت كنند، و از آن بیرون شوند قرار صلحی سه ساله بین پیامبر و قریش امضا شد و شرط گردید نباید به یاران رسول خدا كسی آزار برساند و از ورود آنها به مكه جلوگیری شود و كسی از یاران پیامبر نیز نباید به مشركان آزاری برسانند نوشته در دست سهیل بن عمرو نهاده شد و رسول خدا مسلمانان را فرمود كه سر بتراشند و شتر قربانی خود را در بیرون حرم بكشند، لیكن آنان نپذیرفتند و بیشتر مردم را شبهه گرفت پس رسول خدا[خود] سرتراشید و قربانی كرد سپس مسلمانان نیز سرتراشیدند و قربانی كردند رسول خدا به مدینه برگشت، آنگاه در
ص: 129
سال آینده سواره و با سلاح به مكه در آمد و قریش مكه را سه روز به حضرت وانهادند. رسول الله ركن را با تعلیمی خود استلام كرد و پس از سه روز از مكه بیرون شد.(1)
شناخت «سنت»
به نظر می رسد دربارۀ اتفاقها كه در جنگ خندق در اصحاب رسول خدا و بعض واكنشها از بعض مسلمانان و همچنین در سفر حدیبیه و عكس العمل فرد یا افرادی از مسلمانان نسبت به تصمیم ها و روش پیامبر عظیم الشأن باید تأمل كرد تأمل ویژه و نبریدن اعراب تازه مسلمان از سنتها و رفتارهای نژادی و قبیله ای را برای موضوع هایی كه در طول این نوشتار در آینده به آن برخواهیم خورد در نظر گرفت.
نگاه شیعه به اسلام
نگاه شیعه از نخست به اسلام و رهبری پیامبر قطع همۀ وابستگی های نژادی و قومی و قبیله ای و بریدن از همۀ عادات و رسوم فامیلی و محلی و پیروی بی چون و چرا از دستور و خواست های پیامبر كه همان فرامین الهی به صورت وحی آسمانی در تنیده به رفتار و گفتار پیامبر بدون دخالت دادن امیال و خواسته های مبتنی بر عادات و رسوم فامیلی و نژادی يعنی اعتقاد قبلی و صداقت در قبول اسلام و اینكه پیامبر رسول خداست و كردارش همه بر طبق دستورات(وحی) الهی است و هر گونه رفتار و گفتارش سرمشق زندگی می باشد كه باید بی چون و چرا پذیرفته و به آن عمل شود.
خط فاصل(قرمز) بین شیعه و غیر شیعه سنت و «دأب» اعراب بود قبایل و گروه های منشعب از قبیله تا برسد به عشیره – خانواده – همه سخت وابسته و تربیت شده قواعد پذیرفته شده و غیر قابل خدشه و گذشت قومی و فامیلی و
ص: 130
برتریهای نژادی بودند.
وابستگی و حسب فامیلی مثل شجاعت حرف اول را می زد، و به ترتیب خانواده و عشیره و قبیله و هر چه پیش می رفت تا نژاد، هر دسته و رسته كه در قوم خود كار برجسته و چشمگیر و هر عملی نیك كه خیر قوم در آن ملحوظ بود، به شدت محفوظ نگاه داشته می شد، و سینه به سینه به فامیل منتقل می گردید، و مورد وابستگی و مفاخره واقع می شد.
برتری نژادی هر قبیله به جمعیت نبود بلكه افتخار به گذشتۀ كارهای چشمگیر و اثرگذار در جامعۀ قبیله ای بود، و حفظ و حراست و مفاخره به آن از گهواره تا گور برای هر فرد از نان و آب واجب تر بود و اهمیت آن به طور طبیعی و عملی از كودكی آموزش داده می شد.
اصل ریشه ای سنت و شناخت رفتاری در سنت اگر با دقت و موشكافی در شیوۀ گفتاری و عملی شیعه و فرق اهل سنت مورد تحلیل قرار گیرد، به نحو آشكار معلوم می شود كه هم شیعه و هم اهل سنت هر دو وابستۀ به سنت هستند، اما باید به دقت به این موضوع توجه داشت كه اعراب زمان پیمبر هرگز از سنت و آداب قبیله ای خود نتوانستند دست بكشند(حتی امروز)
اعراب تازه مسلمان شده با پیامبر با همان خلق و خوی عربی و نژادی برخورد می كردند مطیع محض نبودند، هر جا و هر وقت دست می داد در امور روزمره شیوه های قبیله ای و عادات فامیلی خود را آشكار می كردند، گفتار و كردار مسلمانان حتی در بنی هاشم سكوت محض در برابر خواست ها رفتار وگفتار رسول الله نبود.
اما از ابتدای اسلام و همان روزهای اول بعثت به تدریج فرد یا افرادی از سنت های فامیلی و قبیله ای و نژادی بریدند و پیروی محض از فرامین پیامبر كه همان دستورهای الهی و نزول وحی بود را بی چون و چرا سر لوحۀ اعمال و رفتار خود قرار دادند، و در حقیقت راه و روش پیامبر را جایگزین همۀ سنت ها و آداب قبل از اسلام آوردن خود كردند، مانند سلمان، ابوذر، مقداد و دیگران و آنهایی كه بعدآً به اینها پیوستند و به اینان «شیعه» یعنی پیرو اطلاق شد ولی عدد این افراد كه در زمان پیامبر هم تابع محض دستورهای پیامبر كه فرامین الهی است
ص: 131
بودند، و جزء جزء رفتار و گفتار او را پذیرفته و به كار می بستند، نسبت به همه مسلمانها محدود بود؛ و در مابقی چون و چرا قبول داریم و نداریم باید و نباید در كارها تا حدی متداول بود.
نگاهی به واكنشها و جبهه گیری بعض اصحاب و مسلمانها در حضور پیامبر مكرم9
برای درك این منظور(مطالب گفته شدۀ فوق) ضروری است خوانندۀ جستجوگر توجه داشته باشد كه باید همراهان پیامبر مكرم را در حوادث مذكور در زمان پیامبر شناخت، و اعمال و شیوه و رفتار آنها را مد نظر قرار داد، تا در موضوع های مهمتر مانند مسائل روز غدیر و گفتگوهای صحابه هنگام رحلت پیامبر، و اتفاقهای پس از رحلت، همچنین روز سقیفه و بعد از آن بتوان واقعیت ها را دریافت و ملاك را بر مبنای شناخت از اعمال و برخوردهای همراهان پیامبر قرار داد، و قضاوت كرد چند مورد نزدیك را ملاحظه فرمایید یعقوبی می نویسد:
دیدید كه در این جنگ(خندق) نفاق آشكار شد و منافقان گفتند: ای محمد! نوید كاخ های خسرو و قیصر می دهی و حال آنكه یكي از ما بر قضای حاجت توانایی ندارد، این نیست جز فریب پس خدای عزوجل سورۀ احزاب را فرستاد و قصۀ احزاب را در آن باز گفت: (1)
«عایشه گوید: در ایام خندق برون شدم و راه می رفتم(هنوز پرده و حجاب نیامده بود) در آن حال دنبال خود حركتی شنیدم چون نگریستم سعد را دیدم و حارث بن اوس برادر وی كه همراهش بود بر زمین نشستم، گوید:(عایشه) و چون سعد از من گذشت برخاستم و به باغی درآمدم كه تنی چند از مسلمانان و از جمله عمربن خطاب آنجا بودند، عمر به من گفت خیلی جسوری؛ چرا آمدی چه می دانی شاید بلیه ای هست یا در كار فراریم مردی مغفردار چهره اش را عیان كرد و دیدم طلحه بود، به عمر گفت سخن بسیار می كنی فراری جز به
ص: 132
سوی خدا نداریم»(1)
(ابن اسحاق گوید: صفیه دختر عبدالمطلب(خواهر حمزه) در فارغ بود كه قلعۀ حسان بن ثابت بود. او گوید: حسان با جمعی از زنان و فرزندان آنجا بودند و یكي از یهودیان بر ما گذشت و به دور قلعه می گشت و بنی قریظه آهنگ جنگ داشتند و پیمان شكسته بودند و كس نبود كه در مقابل آنها از ما دفاع كند و پیمبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان با دشمن روبرو بودند و اگر كسی به ما حمله می كرد، به ما نمی توانستند پرداخت به حسان گفتم: می بینی این یهودی به دور قلعه می گردد و بیم دارم كه جای حفاظ قلعه را به یهودیان بگوید، پیمبر صلی الله علیه و آله و یاران وی از ما به دشمن مشغولند پایین برو و او را بكش.
حسان گفت: ای دختر عبدالمطلب خدا گناهانت را بیامرزد تو می دانی كه من این كاره نیستم.
گوید(صفیه): چون حسان این سخن بگفت دانستم كه كاری از او ساخته نیست چیزی نگفتم و چماقی برگرفتم و از قلعه فرود آمدم و یهودی را با چماق بزدم تا جان داد برگشتم به حسان گفتم پایین برو و لباس او را [یعقوبی نوشته است: اسلحه و زره و رختش] را در آر چون مرد بود این كار از من ساخته نبود حسان گفت: مرا به این كار حاجت نیست.) (2)
(در روز خندق وقتی مسلمانان در محاصره احزاب قرار گرفتند، و بلیه بزرگ شد و ترس فزونی گرفت، نفاق منافقان ظاهر گشت، و مصعب بن قشیر گفت: محمد صلی الله علیه و آله به ما وعده می دهد كه گنجهای كسری و قیصر را می خوریم ، اما ما به قضای حاجت نمی توانیم رفت، اوس بن قیظی در حضور مردان خویش گفت: ای پیمبر صلی الله علیه و آله خانه های ما بی حفاظ است اجازه بده سوی محلۀ خویش رویم كه بیرون مدینه است. (3)
در واقعۀ خندق پیمبر صلی الله علیه و آله بیست و چند روز در محاصرۀ مشركان بود و بین
ص: 133
طرفین جز تیراندازی برخوردی نبود(چون مسلمانان به محنت افتادند پیمبر صلی الله علیه و آله كس پیش عتبة بن حصین و حارث بن عوف سران عطفان فرستاد و قرار شد یك سوم حاصل مدینه را پیمبر به آنها بدهد كه با یاران خود از محاصره دست بردارند و بروند، و در میانه صلح آمد و نامه ای نوشتند، اما كار صلح ختم نشده بود و شهادت ننوشته بودند فقط توافق شده بود.
چون پیامبر صلی الله علیه و آله می خواست كار را به انجام برساند، سعد بن معاذ و سعد بن عباده را بخواست و قصه را با آنها گفت و از آنها نظر خواست.
دو سعد گفتند: ای پیمبر صلی الله علیه و آله این كاری است كه تو می خواهی يا خدا فرمان داده و ناچار به انجام آنیم؟ پیامبر گفت : این كار به خاطر شماست كه می بینیم عربان بر ضد شما همسخن شده اند و از هر سو به دشمنی برخاسته اند خواستم با اینكار تا مدتی صلابت آنها را بشكنم سعد بن معاذ گفت: ای پیمبر ما و این قوم مشرك بودیم و بت می پرستیدیم و خداپرست نبودیم ولی این قوم جز به مهمانی يا خرید یك خرما از ما نتوانستند خورد اكنون كه خدا به سبب مسلمانی هدایتمان كرده است و بر وجود تو عزیزمان، اموال خویش را به آنها ببخشیم؟
به خدا حاجت به این كار نداریم و جز شمشیر به آنها نمی دهیم تا خدا میانۀ ما داوری كند پیمبر گفت: هر طور كه خواهید سعد نامه را گرفت و نوشته را محو كرد.) (1)
(ابن اسحاق از قول یزید بن زیاد از قول محمد بن كعب القرضی نقل می كند كه مردی اهل كوفه از حذیفة بن یمان سئوال كرد كه شما رسول الله را دیده ای و صحبت او را شنیده ای؟ گفت بلی برادر! مرد كوفی گفت چگونه با او رفتار می كردید، اگر ما در آن زمان بودیم او را بر گردن خود سوار می كردیم و نمی گذاشتیم پاهای مباركش به زمین برسد[احتراماً].
حذیفه گفت: برادر چه می گویی؟ ما رسول خدا را در روز خندق دیدیم كه همۀ شب نماز و دعا كرد و از ناراحتی خواب نكرده بود و توجه كرد به ما و
ص: 134
گفت كیست از شما كه برود و ببیند دشمنان چه می كنند و چه می گویند، و ما را از حال آنها آگاه كند به شرط اینكه من از خدا بخواهم كه او را رفیق من در بهشت قرار دهد یك مرد بلند نشد از شدت ترس و گرسنگی و سرما، وقتی احدی جواب نداد، پیامبر مرا گفت برو ببین این قوم چه می كنند من رفتم و دیدم جنود الهی(باد) چنان بلایی به سر آنها آورده است كه نه قرار دارند و نه آتش برای گرم شدن و طبخ غذا و نه خیمه و خرگاه برای راحتی.
ابوسفیان فریاد می زد كه هر كس مرد كنار خود را بگیرد و به آن توجه كند یعنی در این حالت همدیگر را دریابید. (1)
انكار عمر صلح را
در حدیبیه پس از بیعت رضوان و رفت و آمد بین قریش مكه و حضرت رسالت پناه و موافقت طرفین به مصالحه چون ایشان دستور نوشتن قرار صلح را به علی بن ابیطالب علیه السلام می دهند.
دنبالۀ مطلب را از سیرۀ ابن هشام و به تقریب ترجمه آن را از طبری می خوانیم
(عمر ینكر علی الرسول الصلح)
(فلما التأم الأمر و لم یبق الّا الكتاب، وثب عمر بن الخطاب، فأتى أبا بكر، فقال: یا أبا بكر، ألیس برسول الله؟ قال: بلى. قال: أو لسنا بالمسلمین؟ قال: بلى، قال: أولیسوا بالمشركین؟ قال: بلى. قال: فعلام نعطی الدّنیّة فی دیننا؟ قال أبو بكر: یا عمر الزم غرزه، فانی اشهد انه رسول الله، قال عمر: و أنا اشهد انه رسول الله. ثم أتى رسول الله- صلى الله علیه و آله و سلّم- فقال یا رسول الله ألست برسول الله؟ قال: بلى.
قال: أولسنا بالمسلمین؟ قال: بلى. قال: اولیسوا بالمشركین؟ قال: بلى. قال:
ص: 135
فعلام نعطی الدنیة فی دیننا؟ فقال: انا عبد الله و رسوله، لن اخالف امره و لن یضیعنی، فكان عمر یقول: ما زلت اصوم و اتصدق، و اصلی و اعتق، من الذی صنعت یومئذ مخافة كلامی الذی تكلمت به حتى رجوت ان یكون خیرا»(1).
می خوانیم انكار عمر كار پیامبر صلی الله علیه و آله را از تاریخ طبری.
(وقتی سهیل[فرستادۀ قریش] پیش پیمبر رسید گفتگو بسیار شد آنگاه صلح در میانه رفت و چون كار التیام یافت و جز نامه نوشتن نماند عمربن خطاب برجست و پیش ابوبكر رفت و گفت: ابوبكر مگر او پیمبر خدا نیست؟
ابوبكر گفت: چرا.
عمر گفت: مگر آنها مشرك نیستند؟
ابوبكر گفت: چرا.
عمر گفت: پس چرا در كار دین خود زبونی كنیم.
ابوبكر گفت: ای عمر مطیع وی باش من شهادت می دهم كه او پیمبر خداست.
آنگاه عمر پیش پیامبر آمد و گفت: مگر تو پیمبر خدا نیستی؟
پیمبر گفت: چرا.
عمر گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟
پیمبر گفت: چرا.
عمر گفت: پس چرا در كار دین خویش تحمل زبونی كنیم.
پیمبر گفت: من فرستادۀ خدایم و خلاف فرمان وی نكنم او نیز مرا وا نخواهد گذاشت. (2)
عمر چون سر كار آمد و مسلمانان را مطیع محض می خواست خود
ص: 136
می گفت: (از بیم سخنانی كه آن روز گفتم پیوسته روزه می داشتم و صدقه می دادم و نماز می كردم و بندۀ آزاد می كردم تا امیدوار شدم كه خوب شده باشد!)(1)
ارسال نامه به سران كشورها از جمله خسرو شاه ایران
باز می گردیم به دنبالۀ وقایع سال ششم هجری در ذیحجۀ این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله دحیة بن خلیفۀ كلبی را سوی قیصر روم عبدالله بن حذافۀ سهمی را سوی خسرو ایران و عمروبن امیه ضیمری را سوی نجاشی پادشاه حبشه فرستاد و اینك نامه ها:
1- نامه به خسرو شاه ایران(بسم الله الرحمن الرحیم از محمد پیمبر خدا به خسرو بزرگ پارسیان درود بر آنكه پیرو هدایت شود و به خدا و پیمبر وی ایمان آورد و شهادت دهد كه خدایی جز خدای يگانه نیست من پیمبر خدا به سوی همه كسانم؛ تا همۀ زندگان را بیم دهم اسلام بیار تا سالم بمانی و اگر دریغ كنی گناه مجوسان به گردن تو است).
خسرو نامه پیامبر را بدرید و پیمبر گفت ملكش پاره شود. (2)
خسرو به باذان فرمانروای يمن دستور داد دو مرد دلیر بفرست این مرد حجازی را به درگاه من آرند باذان چنین كرد و فرستادگان به مدینه رسیدند مأموریت خود را ظاهر كردند و پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان فرمود بروند و فردا بیایند.
واقدی گوید: شیرویه شب سه شنبه دهم جمادی الاولی سال هفتم هجرت شش ساعت از شب رفته پدر را كشت و جبرئیل خبر آن را به پیامبر رسانید و فردا حضرت آن دو فرستاده را بخواست و خبر را به آنها گفت و كمربند مرصعی را كه یكي از پادشاهان به جنابش هدیه كرده بود به خر خسرو بزرگ فرستادگان باذان داد و آنها برگشتند و ماوقع را به باذان گفتند.
ص: 137
باذان گفت: این سخن از پادشاه نیست، به اعتقاد من این مرد پیمبر است باید منتظر بمانیم اگر آنچه گفته راست باشد، این سخن پیامبر مرسل است و اگر راست نیاید در كار وی بنگریم.
چیزی نگذشت كه نامۀ شیرویه به باذان رسید كه من خسرو را كشتم به سبب آنكه اشراف پارسیان را كشته بود و كسان را در مرزها بداشته بود، چون نامه من به تو رسید مردم ناحیۀ خود را به اطاعت من آر و دربارۀ مردی كه به خسرو نامه نوشته كاری مكن تا فرمان من به تو رسد.
چون نامۀ شیرویه به باذان رسید گفت این مرد پیمبر است و اسلام آورد و ابنای پارسی مقیم یمن با وی مسلمان شدند حمیریان خر خسرو را ذوالمعجزه می گفتند به سبب كمربندی كه پیمبر بدو داده بود) (1) پیامبر چند نامه به سران طوایف و شهرها فرستاد از جمله حاطب بن ابی بلتعه را سوی مقوقس امیر اسكندریه فرستاد.
كه حاطب نامۀ پیمبر را رسانید و مقوقس چهار كنیز هدیه خدمت حضرت عرضه داشت كه ماریه مادر ابراهیم از آن جمله بود، و دحیۀ كلبی را سوی هرقل قیصر پادشاه روم فرستاد، هرقل نامه را گرفت و خواند و آن را پنهان كرد، ابوسفیان گفته است من به تجارت در شام بودم هرقل كس فرستاد تا كسان و همشهریان پیمبر را پیدا كنند و برای جستجو از حال او پیش هرقل برند مرا با چند نفر همراهم به نزد او بردند مرا جلو و همراهانم را پشت سر من قرار داد و به آنها گفت: هر سئوالی را كه دروغ جواب داد به من بگویید و برای من مسلم بود كه اگر دروغ بگویم در خطر خواهم بود.
از نسب رسول الله و تقلید كردن او از دیگران و اینكه پادشاهی بوده است كه بخواهد جای او را بگیرد، پیروان او چه كسانی هستند آیا هر كس پیرو او می شود باز می گردد و از او بیزاری كند یا نه، بین شما و او جنگ چگونه است.
همه را چنانچه بود الزاماً جواب درست دادم هرقل گفت: ای كاش من پیش
ص: 138
وی باشم نامۀ پیامبر كه دحیه كلبی آن را به هرقل رسانید چنین است:
«بسم الله الرحمن الرحیم؛ از محمد پیمبر خدا به سوی هرقل بزرگ روم درود به آنكه پیرو هدایت باشد اما بعد اسلام بیار كه به سلامت مانی و پاداش تو را دوبار دهند و اگر روی بگردانی گناه كشتكاران به گردن تو است.»(1)
(ابن اسحاق گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و آله عمرو بن ابی امیۀ ضیمری را در مورد جعفر بن ابیطالب و یاران وی سوی نجاشی فرستاد و نامه ای نوشت بدین مضمون:
«بسم الله الرحمن الرحیم: از محمد پیمبر خدا به نجاشی اصحم پادشاه حبشه. درود بر تو، من درود خدای ملك قدوس سلام مومن مهیمن می گویم و شهادت می دهم كه عیسی پسر مریم روح خدا و كلمۀ اوست كه وی را به مریم دوشیزۀ پاكیزۀ عفیف القا كرد و عیسی را بار گرفت و خدا عیسی را از روح و دم خود آفرید من تو را به خدای يگانۀ بی شریك و اطاعت وی دعوت می كنم كه پیرو من شوی و به خدایی كه مرا فرستاده ایمان بیاری كه من پیمبر خدایم و پسر عم خویش جعفر و جمعی از مسلمانان را سوی تو فرستاده ام و چون بیایند آنها را بپذیر و از تكبر بركنار باش كه من تو را با سپاهت به سوی خدا می خوانم. و ابلاغ كردم و اندرز دادم اندرز مرا بپذیر و درود بر آنكه پیرو هدایت باشد.»
و نجاشی به پیمبر نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحیم، به محمد پیمبر خدا از نجاشی اصحم بن ابحر ای پیمبر خدا درود و رحمت و بركات خدا بر تو باد خدای يگانه ای كه مرا به اسلام هدایت كرد اما بعد ای پیمبر خدا نامۀ تو و مطالبی كه دربارۀ عیسی ياد كرده بودی به من رسید به خدای آسمان كه عیسی حرفی بر این نمی افزاید و ما دینی را كه آورده ای شناختیم و پسر عم تو را با یارانش پذیرفتم، و شهادت می دهم كه تو پیمبر راستگو و تصدیقگر خدا هستی و من با تو و پسر عمویت بیعت كرده ام و به دست وی به خدای جهانیان ایمان آورده ام و فرزند خود ارها را سوی تو فرستادم كه من جز بر خویشتن تسلط ندارم و اگر خواهی سوی تو آیم و شهادت
ص: 139
دهم كه دین تو بر حق است ای پیمبر خدا درود بر تو باد.»
ابن اسحاق گوید: نجاشی پسر خود را با شصت تن از حبشیان در كشتی ای فرستاد و چون به دل دریا رسیدند كشتی آنها غرق شد با همه سرنشینانش.» (1)
سال هفتم هجرت و فتح خیبر
پس از جنگ خندق حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله به تمام یهودیان اطراف مدینه كه در جنگ خندق شركت و قرشیان را یاری داده بودند یكي بعد از دیگری يورش برد و آنها را از اطراف مدینه بیرون كرد جز آنها(كشاورزان) كه حاضر شدند به صورت نصف نصف روی زمین های كشاورزی كار و آنجا زندگی كنند.
در اواخر محرم سال هفتم پیامبر به سوی خیبر كه بزرگترین مقر یهودیان بود و دارای هفت قلعه بود حركت فرمود، و نخست به درۀ رجیع كه بین خیبر و غطفان بود فرود آمد، زیرا كه غطفانیان با آگاهی از آمدن پیامبر، آماده شدند و حركت كردند كه با خیبریان در جنگ با رسول الله همكاری كنند اما همین كه مطلع شدند كه سپاه اسلام در رجیع هستند دریافتند اگر بخواهند به خیبریان بپیوندند كسان و اموالشان به راحتی در اختیار مسلمین خواهد افتاد، لذا به محل خود بازگشتند و حضرت اقدام به محاصرۀ خیبر فرمود و قلعه های خیبر را كه هفت قلعه بود یكي بعد از دیگری گشود تا رسید به قلعۀ مرحب خیبری.
(بریدۀ اسلمی گوید: وقتی پیمبر بر قلعه مرحب خیبری فرود آمد پرچم را به عمربن خطاب داد و كسان با وی برفتند و با خیبریان روبرو شدند و عمر و یاران او واپس آمدند و پیش پیمبر رسیدند و یاران عمر او را ترسو خواندند و عمر یاران خویش را ترسو خواند). (2)
(كسی كه مرحب را كشت و قلعه خیبر را گشود علی ابن ابیطالب علیه السلام بود بریدۀ اسلمی گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله گاهی به عارضۀ سردرد مبتلا می شد كه
ص: 140
یك روز تا دو روز ادامه داشت و بیرون نمی آمد چون وارد خیبر شد به آن سردرد(درد شقیقه مبتلا گردید نزد مردم نرفت ابوبكر درفش را از پیغمبر گرفت و نبرد كرد و از میدان برگشت عمر پرچم را گرفت و جنگ كر د و مراجعت كرد پیغمبر از برگشتن آن دو آگاه شد فرمود به خدا سوگند من علم خود را فردا به كسی خواهم داد كه خدا و پیغمبر خدا را دوست دارد و خدا و پیغمبر خدا او را دوست دارند آن را(قلعه را) با نیروی خود خواهد گشود علی در میدان حاضر نبود زیرا مبتلا به چشم درد «رمد» شده بود و در مدینه مانده بود چون پیغبر این سخن را فرمود قریش(مردان قریش) سرفراز كردند تا ببینند چه كسی آن درفش را خواهد گرفت هر یكي از آنها امیدوار بود كه خود حامل لواء(پیغمبر) باشد علی علیه السلام كه بر شتر خود سوار بود رسید و شتر را نزدیك خیمۀ پیغمبر خوابانید و در حالیكه ارمد بود و یك سربند بر چشم بسته بود پیغبر صلی الله علیه و آله پرسید تو را چه رسیده؟ علی گفت بعد از تو به درد چشم دچار شدم فرمود نزدیك بیا او نزدیك شد پیغمبر آب دهان خود را به چشم دردناك او مالید آن چشم بعداً هرگز درد نگرفت سپس پرچم خود را(پیامبر) به او داد او برخاست و آن را برداشت و رفت جامۀ سرخ پوشیده بود، رفت تا به خیبر رسید مردی از یهود نمایان شد و پرسید تو كیستی؟ گفت من علی بن ابیطالب هستم آن مرد یهودی فریاد زد ای قوم یهود مغلوب و نابود شدید در آن هنگام مرحب كه خود مالك و صاحب قلعه بود خارج شد، بر سر یك سرپوش یمانی داشت كه آن را مانند كلاه خود سوراخ كرده بر فرق نهاده بود «گفته شده سنگی مانند هاون بود) او رجز می خواند و می گفت:
قد علمت خیبر انی مرحب *** شاكی السلاح بطل مجرب
«قوم خیبر می دانند كه من مرحب هستم» *** «سلاح كامل پوشیده و پهلوانی آزموده هستم»
ص: 141
علی علیه السلام فرمود:
ان الذی سمتنی امی حیدره *** كلیث غابات كریه المنظره
اكیلهم بالسیف كیل السندره
«من آن كسی هستم كه مادرم مرا حیدر(ره) نام نهاد مانند شیر كنام(لقاء مبارزه) ملاقات من پسندیده نیست(كنایه از قتل) من آنها را با شمشیر درو می كنم(كیل كنایه از فزونی قتل) هر دو یكدیگر را نواختند علی او را با شمشیر ضربتی زد كه سرپوش و كلاه خود(كه علاوه بر كلاه خود سرپوش دیگری داشت) سر او را شكافت و شهر را گشود».
ابورافع غلام پیغمبر چنین گوید:
ما با علی علیه السلام هنگامی كه او را فرستاده بود خارج شدیم پیمبر او را با پرچم روانه كرده بود چون به قلعه و شهر بند نزدیك شد مردم شهر خیبر خارج شدند علی علیه السلام با آنها جنگ كرد یك مرد یهودی او را زد كه سپرش را انداخت علی دری كه دروازۀ قلعه بود برگرفت و سپر خود كرد آن در دست او بود و همان حال جنگید تا قلعه را گشود آنگاه كه آسوده شد، آن در را از دست انداخت ما كه هفت تن و من هشتمین آنها بودم نیروی خود را به كار بردیم كه آن را برگردانیم نتوانستیم فتح خیبر در ماه صفر بود) (1)
خبر را كما هو از سیره ابن هشام می خوانیم
«شأن علی: یوم خیبر»
(قال ابن اسحاق: و حدثنی بریدة بن سفیان بن فروة الاسلمی، عن ابیه سفیان عن سلمة بن عمرو بن الاكوع، قال: بعث رسول الله صلوات الله علیه و آله أبا بكر الصدیق برایته و كانت بیضاء فیما قال ابن هشام، الى بعض حصون خیبر، فقاتل، فرجع و لم یك فتح، ثم بعث الغد عمر بن
ص: 142
الخطاب، فقاتل، ثم رجع، و لم یك فتح و قد جهد. فقال رسول الله صلوات الله علیه و آله: لأعطین الرایته غدا رجلا یحب الله و رسوله یفتح الله على یدیه لیس بفرّار. قال: یقول سلمه فدعا رسول الله صلی الله علیه و آله علیا رضوان الله علیه و هو أرمد. فتفل فی عینه، ثم قال: خذ هذه الرایة، فامض بها حتى یفتح الله علیك.
(قال ابن اسحق: حدثنی عبدالله بن الحسن، عن بعض اهله، عن ابی رافع، مولى رسول الله صلّى الله علیه و آله قال: خرجنا مع علیّ علیه السّلام حین بعثه رسول الله صلّى الله علیه و آله، برایته، فلمّا دنا من الحصن خرج إلیه أهله فقاتلهم، فضربه رجل من الیهود فطرح ترسه من یده، فتناول علی علیه السّلام بابا كان عند الحصن فرّس به عن نفسه، فلم تزل فی يده و هو یقاتل حتّى فتح الله علیه، ثمّ ألقاه من یده حین فرغ، فلقد رأیتنی فی نفر سبعة معی أنا ثامنهم نجهد على أن نقلب ذالك الباب فما نقلبه). (1)
غزوۀ خیبر را از یعقوبی میخوانیم
در آغاز سال هفتم، غزوۀ خیبر بود، پس قلعه های آنها را كه شش قلعه بود، (سلالم، قموص، نطاه، قصاره، شق و مربط) گشود، در این قلعه ها بیستهزار مرد جنگی بود، یكایك آنها را گشود، مردان را كشت و اسیر كرد و زنان و كودكان را نیز اسیر گرفت، قموص همان قلعه ای بود كه مرحب پسر حارث یهودی در آن بود و از سخت ترین و دشوارترین دژها بود[پس از اینكه چند روز سران و سپاه مسلمانان كوشیدند و نتوانستند آن را فتح كنند] رسول خدا گفت:
«لَأَدْفَعَنَّ الرَّايَةَ غَداً ان شاءالله إِلَى رَجُلٍ كرّار غیر فرّار يُحِبُّ الله وَ رَسُولُهُ وَ يُحِبُّه الله وَ رَسُولَهُ لا ینصرف حتی يفتح الله عَلَى يَدَيْه».
ص: 143
«خدا بخواهد فردا پرچم را به مردی بسیار حمله كننده نه گریزنده دهم كه خدا و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند، باز نمیگردد تا خدا[قلعه را] به دست او بگشاید.»
آنگاه آن را به علی علیه السلام داد، علی علیه السلام مرحب یهودی را كشت و در قلعه را كه سنگی بود به درازای چهار ارش در پهنای دو ارش، در بلندی يك ارش از جا كند، علی بن ابیطالب علیه السلام آن را پشت سرش انداخت و به قلعه در آمد و مسلمانان نیز وارد قلعه شدند، جعفر بن ابوطالب در آن روز از حبشه رسید، رسول خدا باستقبال او برخاست و گفت: و الله ما ادری بایهما اما اشد سروراً بفتح خیبر ام یقدوم جعفر. «به خدا قسم نمی دانم به كدامیك از این دو پیش آمد خوشحال ترم به فتح خیبر یا به رسیدن جعفر.(1)
(پیمبر صلی الله علیه و آله یهودان را در قلعۀ وطیح و سلالم محاصره كرد، و چون[یهودان] اطمینان یافتند كه نابود خواهند شد، از[پیمبر] خواستند كه نفی بلدشان كند و خونشان نریزد و پیمبر چنین كرد. و چون یهودان فدك از قضیه خبر یافتند كس پیش پیمبر فرستادند كه آنها را نیز نفی بلد كند و خونشان را نریزد و اموال خویش را برای او بگذارند و پیمبر پذیرفت از جمله كسانی كه در این گفتگو میان پیمبر و یهودان رفت و آمد كرده بودند محیصة بن مسعود بود.
وقتی مردم خیبر بر این قرار تسلیم شدند از پیمبر خواستند كه در اراضی خودكار كنند و نصف حاصل را بدهند. و گفتند: «ما كار آبادانی آن را بهتر از شما می دانیم» پیمبر به این قرار رضایت داد و گفت: «به شرط آنكه هر وقت خواستیم شما را بیرون كنیم.» دربارۀ مردم فدك نیز چنین مقرر شد، خیبر غنیمت مسلمانان بود، اما فدك ملك خاص پیمبر شد، چون سپاه و مركب سوی آن نرفته بود.) (2)
ص: 144
امر فدك فی خبر خیبر
قَالَ ابن اسحق: فلَمَّا فَرَغَ رسول الله صلی الله علیه و آله مِنْ خَيْبَرَ قَذَفَ الله الرُّعْبَ فِي قُلُوبِ أَهْلِ فَدَكَ حین بلغهم ما اوقع الله تعالی باهل الخیبر، فَبَعَثُوا إِلَى رَسُولِ الله صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ يُصَالِحُونَهُ عَلَى النِّصْفِ مِنْ فَدَكَ، فَقَدِمَتْ عَلَيْهِ رُسُلُهُمْ بِخَيْبَرَ أَوْ بالطائف أَوْ بَعْدَ مَا قَدِمَ الْمَدِينَةَ فَقَبِلَ ذَلِكَ مِنْهُمْ، فَكَانَتْ فَدَكُ لِرَسُولِ الله صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ خَاصَّةً لِأَنَّهُ لَمْ يُوجِفْ عَلَيْهَا بِه خَيْلٍ وَ لا رِكاب (1)
از تاریخ كامل ابن اثیر می خوانیم:
وضع فدك
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله از فتح خیبر مراجعت فرمود: مهیصمة بن مسعود را نزد اهل فدك فرستاد كه آنها را به اسلام دعوت كند در آن هنگام رئیس آن یهودان یوشع بن نون بود، آنها با پیغمبر مصالحه كردند به نحوی كه نصف سرزمین آنها به حضرت واگذار شد [و حضرت به آنها تإمین داد]، بنابراین نیمی از املاك فدك ملك خالص پیغمبر شد زیرا مسلمین در امر به دست آوردن فدك دخیل نبودند، حضرت هم عایدات ملك فدك را صرف نگهداری غربا و بینوایان می فرمود اهل فدك هم در محل خود بودند.
[پس از وفات رسول الله ابابكر فدك را تصرف كرد] تا زمان خلافت عمر بن الخطاب كه یهود حجاز را طرد و تبعید نمود، و عمر ابوالهیثم بن ابی تیهان و سهل بن ابی خیثمه و زیدبن ثابت را بدانجا فرستاد نصف ملك را ارزیابی كردند و قیمت عادلانه آن را به آنها پرداخت و آنها را به شام روانه(تبعید) كرد.
چون خلافت به معاویه رسید فدك را به مروان بخشید. مروان هم به دو فرزند خود كه عبدالملك و عبدالعزیز باشند بخشید چون خلافت به سلیمان بن
ص: 145
عبدالملك رسید قسمت خود را به عمر بن عبدالعزیز واگذار نمود، خلافت به عمربن عبدالعزیز رسید و او بر منبر رفت و خطبه خواند و به مردم وضع فدك را كه غصب شده است باز گفت و جریان آن را در زمان پیغمبر و ابوبكر و عمر و علی گفت و آنگاه به اولاد(فاطمه) دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله وانهاد و آنها به تولیت و بهره مندی از آن پرداختند(میراث فاطمه به اولاد فاطمه رسید) باز هم از آنها گرفتند تا در سنه دویست و ده مأمون خلیفۀ عباسی دوباره آن را(فدك) به آنها(اولاد فاطمه) واگذار نمود. (1)
ما دربارۀ فدك در صفحات بعد توضیح و اطلاعات جامع تر خواهیم داد.
اسلام آوردن خالدبن ولید و عمروبن العاص و عثمان بن طلحه
در جریان تاریخ و در حوادث اتفاق افتاده و نحوه و چگونگی آنها دقت كردن، جستجوگر حقایق را به بسیاری ازواقعیات تاریخی كه مشكل گشای پاره ای از مسایل مورد مناقشه و بگومگوها و اختلافهایی كه سالهای متمادی بین طرفها و دعواهای عقیدتی يا سیاسی بوده است، رهنمون خواهد شد. از جمله نحوۀ مسلمان شدن دو نفر از كسانی كه بعد از پیغمبر منشأ مسائل مهمی شدند كه در كار مسلمانان رخ داد و موجب اختلافهای دامنه داری شد كه تا(امروز ادامه دارد؛ از جمله این دو نفر عمروبن عاص – و خالد بن ولید هستند كه شرح مسلمان شدن آنها را از كامل ابن اثیر میخوانیم:
(در ماه صفر همین سال(هفتم هجری) عمرو بن عاص برای درود بر پیغمبر ورود نمود خالدبن ولید و عثمان بن طلحه عبدری هم همراه اوبودند سبب تسلیم و اسلام عمرو این بود كه خود گوید: چون از جنگ احزاب و كنار خندق برگشتیم(بدون رستگاری) [یعنی بدون پیروز شدن بر محمد صلی الله علیه و آله] به همراهان خود گفتم : من چنین میبینم كه ما به نجاشی (حبشه) پناه بریم كه اگر محمد صلی الله علیه و آله بر قوم ما ظفر یافت ما نزد نجاشی
ص: 146
آسوده باشیم، و اگر قوم ما پیروز شدند وضع ما را خواهند دانست به من گفته شد رأی و اندیشۀ(درست) همین است.
ما هم مقداری كالا ازپوست كه بسیار هم بود به دست آورده سوی نجاشی روانه شدیم تا به آنجا(حبشه) رسیدیم به خدا سوگند ما نزد نجاشی بودیم كه عمروبن امیه ضیمری به نمایندگی پیمبر رسید كه جعفر طیار و یاران او را از مهاجرت برگرداند. من نزد نجاشی رفته از او درخواست كردم كه عمروبن امیه ضمری را به من تسلیم كند كه او را بكشم تا یك نحو همزیستی نسبت به قریش كه در مكه بودند بشود. چون او سخن مرا شنید غضب كرد و بر بینی خود چنان ضربتی زد كه من گمان كردم او از خشم بینی خود را شكست من از او ترسیدم و گفتم: بخدا اگر می دانستم كه چنین اكراه داری و نمی خواهی چنین كنم هرگز این درخواست را نمی كردم. گفت: تو از من میخواهی كه نماینده كسی را به تو تسلیم كنم كه آن شخص كسی باشد كه ناموس اكبر بر او نازل شده! این همان ناموس(قدس) بر موسی نازل شده بود(وحی و قدس).[عمروعاص گوید]: من به نجاشی گفتم: ای پادشاه آیا او حقاً چنین است؟ گفت: وای بر تو ای عمرو از من بشنو و اطاعت كن، و از او(پیغمبر) متابعت كن بخدا او بر حق است و او بر مخالفان خود پیروز و فایق خواهد شد چنانكه موسی بر فرعون و سپاه او پیروز شد. عمرو گوید: به نجاشی گفتم: با تو پیمان می بندم كه اسلام را قبول كنم.[نجاشی برای بیعت و پیمان] دست خود را دراز كرد.
من هم با او بیعت نمودم، سپس برگشتم نزد اتباع خود و اسلام خویش را از آنها مكتوم نمودم و از آنجا بیرون آمده بر پیغمبر وارد می شدم كه خالد مرا دید او از مكه می آمد از او پرسیدم خالد كجا میروی گفت: به خدا داغ او (نقش او) گرفت می روم كه بر او درود بگویم و مسلمان شوم تا كی و تا چند من(عمرو) گفتم به خدا نیامده ام مگر برای اسلام آنگاه هر دو نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله رفتیم خالدبن ولید پیش افتاد و مسلمان شد و بیعت نمود سپس من نزدیك شدم و اسلام آوردم همچنین عثمان بن طلحه پیش
ص: 147
رفت و مسلمان شد.)(1)
سزاوار توجه است؛ عمروبن عاص و خالد و امثال اینها سیزده سال در مكه با پیامبر هر چه توانستند ظلم و ستیز كردند و بعد از هجرت حضرت به مدینه جنگ های متعدد كه بدر، احد و احزاب(خندق) از آنهاست را علیه پیامبر و مسلمانان به راه انداختند، بعد از اینكه بر آنها مسلم می شود كه دعوت پیامبر مكرم دارد بر جزیرة العرب مسلط و همه گیر می شود و خود را سخت در تنگنا می بینند عمروعاص به نجاشی پناه می برد و چون در آنجا نیز با نفوذ معنویت اسلام و پیغمبر و برخورد نجاشی روبرو می شود نفع خود را نفع دنیایي خود را در این می بیند كه دیگر به اسلام و تبعیت از پیامبر تسلیم شود و خالد هم می گوید كه نقش او یعنی نقش سیاست او نقش سروری او نقش نفوذ او گرفته است و دیگر برای غیر مسلمان جایی در منطقه نیست اینها كاری به حقیقت اسلام و نزول وحی و رسالت پیامبر را از جانب خداوند و آفرینندۀ عالمیان ندارند در این هنگام است كه برای حفظ خود و دست و پا كردن شئونات از دست رفته، نه به موجب دریافت حقیقت اسلام تبعیت اسلام را می پذیرند.
سال هشتم - فتح مكه
باید توجه داشت با تمام كوششی كه پیامبراكرم صلی الله علیه و آله برای اصلاح روابط اقوام و طوایف عرب جاهلی به عمل آورد، به قدری رفتار و عادات و رسوم و شیوه های ارتباطی هر طایفه با طایفۀ دیگر و هر قوم و قبیله با دیگر اقوام و قبایل ریشه دار و تثبیت شده بود كه می توان به وضوح از شواهد تاریخی اطمینان پیدا كرد كه قوانین اخلاقی و رفتاری حاكم بر اعراب حتی تا سال هشتم هجری سال فتح مكه همان روابط حاكم جاری پیش از اسلام بود و هر فرد از هر جناح به نحو (خودكار) خود را موظف به اجرای روش های حاكم بر قبیله خود می دانست و به طور خود جوش عمل می كرد(ابن اسحاق گوید: چون صلح حدیبیه میان پیمبر و
ص: 148
قریش رخ داد، از جمله مقررات صلح این بود كه: هر كه خواهد با پیمبر پیمان بندد، ببندد، و هر كه خواهد با قرشیان پیمان بندد، ببندد. طایفۀ خزاعه با پیمبر صلی الله علیه و آله پیمان بستند. پیش از این یك نفر به نام مالك بن عباد از هم پیمان های اسود بن رزه به تجارت از سرزمین خزاعه می گذشت او را كشتند و مال او را به غارت بردند مردم بنی بكر به تلافی يك نفر از خزاعیان را كشتند و خزاعیان بر پسران اسود و خانوادۀ او كه سران و اشراف بنی بكر بودند حمله كردند و آنان را كشتند و گفته اند بنی الاسود كه از جهاتی بر بنی بدیل برتری داشتند، این امتیاز را طبق دأب عرب داشتند كه دو خونبها در برابر یك كشته داشتند و بنی بدیل یك خونبها.
در صلح حدیبیه كه میان قریش و پیامبر صلی الله علیه و آله منعقد شده بود و مدت معین داشت و قرار بود بنی كعب و بنی بكر دست از هم بدارند و آرام بگیرند، قرشیان بنی بكر را سلاح و كمك دادند علیه بنی كعب چنانچه نوفل بن معاویه دیلی كه سالار قوم بنی بكر بود شبانگاه بر خزاعیان حمله بردند و در این حمله چند تن از قرشیان از جمله صفوان بن امیه، عكرمة بن ابی جهل، سهیل بن عمرو، با مركب و غلام به كمك بنی بكر و بر ضد خز اعه در جنگ شركت داشتند.
چون خزاعیان هم پیمان پیمبر صلی الله علیه و آله بودند عمرو بن سالم خزاعی و سپس بدیل بن ورقاء با عده ای از خزاعیان نزد پیامبر به شكایت آمدند.
آن حضرت دانست كه ابوسفیان پس از این جریان برای تحكیم پیمان خواهد آمد ابوسفیان كه به همین منظور به طرف مدینه می آمد بدیل بن ورقاء را دید و از او جویا شد و بدیل انكار كرد كه به مدینه رفته است، گفته اند ابوسفیان به گفتۀ بدیل اعتماد نكرد و به جستجو در توقفگاه بدیل پرداخت و به محل خفتن شتر وی رفت و پشگلی را بگرفت و بشكست كه هستۀ خرما در آن بود و مطمئن شد كه بدیل پیش پیامبر رفته و جریان را به عرض رسانیده است.
ابوسفیان به مدینه آمد و پیش پیامبر رفت و حضرت او را نپذیرفت، پیش ابابكر و عمر هم كه رفت نتیجه نگرفت، پس پیش علی علیه السلام گفت: بخدا چیزی ندانم كه كاری برای تو تواند ساخت اما تو سالار بنی كنانه ای برخیز و میان كسان پناه بنه و به سرزمین خویش باز گرد ابوسفیان گفت: این كار سودی دارد علی علیه السلام
ص: 149
فرمود: نه سودی ندارد ولی جز این چه می توانی كرد ابوسفیان در مسجد به پا خواست و گفت ای مردم من میان كسان پناه نهادم و سپس بر شتر خویش نشست و در مكه پیش قرشیان آنچه را گذشت شرح داد، قرشیان گفتند پیمبر این قرار پناه را پذیرفت؟ گفت: نه، گفتند پس سودی ندارد، گفت كاری جز این از دستم ساخته نبود.(1)
و همین امر شركت قرشیان علیه خزاعیان هم پیمان پیمبر صلی الله علیه و آله موجب خدشه برقرار داد پیامبر با قریش شد و حضرت مردم را برای فتح مكه آماده و به سوی مكه حركت فر مود.
پیامبر صلی الله علیه و آله دهم رمضان سال هشتم هجری به نحوی حركت فرمود كه هیچ كس نمی دانست حضرتش به كدام طرف می رود، ضمن اینكه از بعض قبایل خواسته بود به او به پیوندند، و بعضاً با سلاح كامل و اسب به او می پیوستند، یكي از سران، از ایشان می پرسد: ای پیمبر خدا نه ابزار جنگ داری، نه جامۀ احرام، قصد كجا داری؟ پیمبر فرمود: هر جا كه خدا بخواهد.
حضرت به مرالظهران فرود آمد. از آنسو ابوسفیان به همراه حكیم بن حزام برای جستجوی خبر بیرون آمده بود عباس عموی پیغمبر كه اسلام آورده و به او پیوسته بود می دانست كه اگر پیامبر ناگهان بر قرشیان فرود آید و به زور وارد مكه شود، اینان برای همیشه نابود می شوند، بر استر پیامبر سوار شد و سوی اراكستان رفت كه شاید كسی را ببیند و قرشیان را خبر دهد كه از پیامبر استقبال كنند و امان بگیرند. عباس گوید: در میان اراك ها می گشتم كه صدای ابوسفیان را شنیدم كه می گفت هرگز چنین آتشی ندیده ام، خزاعه به هیجان آمده اند و به جنگ آماده می شوند، ابن حزام گفت: بخدا خزاعه از این كمتر و ناچیزترند.
چون صدای ابوسفیان را شناختم صدا كردم: ای ابوحنظله!
ابوسفیان گفت: ابوالفضلی؟ گفتم آری گفت: پدرم فدایت چه خبر داری. گفتم: اینك پیمبر خداست كه با ده هزار مسلمان آمده كه تاب مقاومت ندارید.
ص: 150
ابوسفیان گفت: می گویی چه كنم؟ گفتم پشت سر من بر این استر سوار شو تا از پیمبر برای تو امان بگیرم، كه اگر بر تو دست یابد گردنت بزند.
ابوسفیان سوار شد و راه كه می رفتیم و به آتش مسلمانان می رسیدیم، در من می نگریستند و می گفتند: عموی پیمبر بر استر پیمبر!
چون به محل آتش عمر خطاب رسیدیم، گفت: ابوسفیان! و به سوی خیمه پیامبر دوید كه من نیز او را دنبال كردم، و هر سه یك وقت پیش پیمبر صلی الله علیه و آله رسیدیم.
من گفتم ای پیمبر خدا من ابوسفیان را پناه داده ام و چون عمر دربارۀ ابوسفیان سخن بسیار كرد گفتم ای عمر آرام باش این همه اصرار در كشتن ابوسفیان می كنی كه یكي از عبدمناف است، اگر از بنی عدی بن كعب بود چنین نمی گفتی(1) پیمبر گفت: برو به او پناه دادیم صبحگاه فردا او را بیاور.
ابوسفیان فردا صبح حضور پیامبر كلمۀ شهادت بگفت و پیامبر فرمود: ای عباس ابوسفیان را نزدیك دماغه كوه ببر و در تنگنای دره او را نگهدار تا سپاهیان بگذرند.
عباس گوید: گفتم ای پیامبر خدا! ابوسفیان مردی است كه سرافرازی را دوست دارد، چیزی بر او مقرر كن كه در میان قومش سرافراز شود حضرت فرمود: هر كه به خانۀ ابوسفیان در آید در امان است، هر كس به مسجد الحرام درآید، یا در خانه خویش بماند و در خانه به روی خود ببندد در امان خواهد بود.
عباس گوید: ابوسفیان را همانجا كه پیامبر فرموده بود نگهداشتم، و چون قبایل فوج فوج بر او می گذشتند می پرسید اینان كیانند، و من می گفتم ابن سلیم است، این اسلم است این جهینه است.
و چون پیغمبر با گروه سبز كه مهاجر و انصار و همه مسلح بودند، و جز دیدگاه آنها دیده نمی شد ابوسفیان گفت: ای ابا الفضل، اینان كیانند؟ گفتم : این پیمبر است با مهاجر و انصار ابوسفیان با آن همه غرور اینك شكسته و كوفته
ص: 151
گفت: ای عباس! برادر زاده ات پادشاهی بزرگی دارد گفتم: این پیمبری است(1) اینك به سوی قوم برو! و به آنها خبر بده، ابوسفیان با شتاب به مسجدالحرام درآمد و بانگ زد
ای قرشیان! محمد با سپاهی كه تاب مقابله ندارید اینك می رسد، هر كس به مسجدالحرام درآید در امان است و هر كس به خانه من آید یا در خانه خود بماند و در خانه به روی خویش بندد در امان است.
پیامبر همراهان را به چند قسمت ترتیب داد و هر گروه را از بالا و پایین روانۀ داخل مكه ساخت و دستور داد تا كسی به جنگ شما نیاید شما نباید بجنگید زبیر را فرمود تا پرچم اسلام را بالای مكه در حجون(سرگردنه) نصب كند، و تا رسیدن پیامبر صبر كند، و سعدبن عباده را مأمور كرد از كداء وارد شود و سعد هنگام ورود به گروه خود گفت امروز روز جنگ است، و یكي از مهاجران این خبر را به پیامبر صلی الله علیه و آله رسانید كه بیم است سعد به قرشیان بتازد و حضرت پیامبر علی ابن ابیطالب علیه السلام را فرمود به سعد برس و پرچم از او بگیر و آن را به مكه بر.(2)
نوشته اند فقط یك مورد كه خالدبن ولید در رأس سپاه بود جنگی رخ داد كه با بنی بكر و حبشیان بود وهزیمت كردند.
پیامبر از بالای مكه وارد شد و مردم با او بیعت كردند، رسول الله بر در كعبه ایستاد و گفت: خدایی جز خدای يگانۀ بیشریك نیست كه به وعدۀ خود وفا كرد، و بندۀ خویش را فیروزی داد، و احزاب را فراری كرد. بدانید كه هر امتیاز و خون و مال مورد ادعا به جز پرده داری خانه و سقایت حاج محو شد؛ بدانید كه قتل خطا چون قتل عمد است، مقتول تازیانه و عصا را نیز خونبها باید.
ای گروه قرشیان! خدا غرور جاهلیت و تفا خر به پدران را از میان برد، مردم
ص: 152
از آدم اند و آدم را از خاك آفریده اند، و این آیه را تلاوت فرمود:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله أَتْقَاكُمْ إِنَّ الله عَلِيمٌ خَبِيرٌ»(1)
پس از تلاوت آیه فرمود: ای مردم مكه! گمان می كنید به شما چه می كنم؟ گفتند: نیكی می كنی كه برادری بزرگوار و برادر زاده ای بزرگواری.
پیامبر خطاب به آنان گفت:
بروید كه شما آزاد شدگانید.
پس از فتح مكه پیامبر صلی الله علیه و آله خالدبن ولید را جهت دعوت اسلام به سوی قبایل سلیم و مذهج و قبایل دیگر فرستاد، بنی جزیله در جاهلیت پدر عبدالرحمن عوف و فاكة بن مغیره را كشته و اموالشان را برده بودند، چون خالد بر بنی جزیمه رسید و آنها خالد را دیدند، سلاح برداشتند و آمادۀ جنگ شدند؛، خالد گفت سلاح بگذارید كه مردم و ما مسلمان شده ایم یكي از مردم بنی جزیمه به نام جحد گفت: مردم این خالد است اگر سلاح فرو گذارید اسارت و كشتن شما را در پی دارد و من سلاح از دست نمی گذارم قوم به او گفتند: اسلام آمده است و مردم ایمان یافته اند و با اصرار، وی و قوم دست از سلاح برداشتند خالد بلافاصله دستور داد دستهای آنها را بستند و بسیاری از مردم را از دم شمشیر گذرانید چون پیمبر صلی الله علیه و آله را از جریان اگاه كردند دست به سوی آسمان بلند كرد و گفت: خدایا من از آنچه خالد كرد بیزارم؛ سپس علی بن ابیطالب علیه السلام را خواست و فرمود: نزد این قوم برو و در كارشان توجه كن و شیوه های جاهلیت را از میان آنها بردار و اموالی همراه او كرد علی علیه السلام با مالی كه همراه داشت بر آنها وارد شد و خونبهای كشتگان و عوض اموالشان را پرداخت و مقداری به جای ماند، با آنها گفت: آیا، خونی و مالی بی عوض مانده است؟ گفتند: نه، گفت: من این مالهای باقیمانده را از جانب
ص: 153
پیمبر به عوض آنچه پیامبر نمی داند و شما هم نمی دانید، به شما می پردازم و تمام اموال را به آنها واگذار كرد، و خدمت پیامبر باز گشت، و ماجرا را به عرض رسانید.
پیغمبر خدا به علی فرمود: نیك و صواب كردی و رو به قبله ایستاد و دستهای خود را به سوی آسمان برداشت چنانكه زیر بغل آنحضرت نمودار شد و سه بار گفت: خدایا از آنچه خالدبن ولید كرد بیزارم.(1)
دقیقه - مشتی از خروار
در بین مسلمانها حقایقی و اختلافهایی وجود دارد كه قرنهاست موضوع هر روزه است و برای شناخت حقیقت جز تاریخ و روایات از جانب افراد مختلف العقیده آنهم با تشتّت فراوان و اقوال متفاوت و گاه مغایر چیزی در دست نیست، مگر رجوع به قرآن و سنجیدن آن با روش پیامبر، و این رجوع به قرآن هم لازمه اش احاطه داشتن حداقل در حدی است كه بتوان تواتر آیات را در یك موضوع - چه تفاوت و چه یكسانی - كه این تواتر آیات را از راه صحیح و تفسیر روشن به دست آورد، با این وصف در لابلای تاریخ نیز حقایقی وجود دارد كه سالهاست موضوع اختلاف و كشمكشهای بسیار است؛ مثل ولایت و امامت و موضوع غدیر كه انكار یا نادیده گرفتن آن، از همان زمان واقعه كه برای نادیده گرفتن آن توسط سردمداران – برنامه ریزی شد و موضوع سقیفه و بیعت عمر با ابوبكر و به پیروی و با دسیسه او(عمر) دیگران هم بیعت یا سكوت كردند، اگر تكلیف حادثۀ غدیر و تعیین ولایت و امامت روشن نشود یا توسط فرقه هایی از مسلمانها نادیده به حساب آورده شود همین اختلاف و ستیزه و برخوردهای غیر معقول كه چهارده قرن است دچار آن شده ایم، باقی خواهد بود.
این مشكل با سرانگشت علما و پیشوایان بی غرض و حقیقت یاب اهل تسنن گشودنی است بزرگان علمای گذشته، پیش از این آنچه را كه باید و ضرورت
ص: 154
داشته است مسلمانان از آن آگاه شوند با همۀ مشكلاتی كه داشته اند، در لابلای ذكر احادیث ثبت و ضبط كرده و در واقع به آنها اقرار كرده اند وضعیت زمان آنها اجازه نمی داده است؛ اگر بیشتر در اظهار حقیقتهای واقع شده در تاریخ مسلمانان - از بعثت به بعد - پافشاری می كردند چه بسا كه بسیاری از اسناد كه امروز در اغلب كتب معتبر اهل سنت مضبوط است. در همان زمانها با گویندۀ آنها منهدم می شدند در زمان ما اظهار نظر و عقیده بسیار بسیار از گذشتۀ نزدیك و دور آسان تر است با اینكه سلفی ها و وهابیها سخت تقلا می كنند مگر جلوی كشف حقایق را بگیرند، و با كشتار مردم بی گناه و فریب جوانانی حتی به بلوغ نرسیده را به ترورهای انتهاری وادار میكنند، اما انصاف این است كه بگوییم امروز تا حد وسیعی مشت آنها باز شده و فریبكاری آنها بر ملا گردیده است.
همان گونه كه در كشورهای مسلمان تودۀ مردم و بیشتر جوانان برای احقاق حقوق و آزادی فردی و اجتماعی خود قیام كرده اند و سر سپرده های به بیگانه و خود محورهای حاكم بر دستگاه كشورهای خویش را قلع و قمع كرده و می كنند؛ بر علمای منصف و حق طلب و دین مدار است كه دست از تقیه بدارند، و پیروان خود را به حقیقت وقایع تاریخی رهنمون شوند، كه اگر چنین شود مسلمانان یكپارچه در جلو زورمداران یك جهت و خود محور جائر و ستمكار خواهند ایستاد و نخواهند گذاشت آنها بر ملت های مسلمان تحكم و ریاست و فتنه انگیزی كنند و سرمایه های كشورهایشان را به یغما ببرند.
از مطلب دور افتادیم تمام مور خین نوشته اند: چون قریش طایفۀ بنی بكر را علیه بنی كعب كه هم پیمان پیامبر صلی الله علیه و آله بودند یاری دادند یعنی معاهدۀ صلحی را كه در حدیبیه با پیغمبر برقرار نمودند، شكستند، پیامبر مهاجر و انصار و همۀ مسلمانان را در سال هشتم هجری(كه تقریباً بیشتر قبایل و طوایف به واقع یا به ناچاری اسلام را پذیرفتند و مسلم شد كه محمد صلی الله علیه و آله فرستادۀ خدا پیروز شده است و پیروی از او حافظ دنیا و آخرت یا حداقل دنیای آنها است سر تسلیم فرود آوردند.) امر به حركت فرمود: و هر كس در حد توان همراهی پیامبر را پذیرفت و حضرت باده هزار كس به سوی مكه حركت فرمود.
ابوسفیان از اینكه قریش بنی بكر را علیه بنی كعب كه همپیمان پیغمبر بود یاری
ص: 155
داده بودند و این در واقع پیمان شكنی بود راه مدینه پیش گرفت بر اینكه بیاید و از پیامبر استمالت كند در راه عباس عموی پیامبر او را دید و چنانچه در صفحات قبل ذكر شد عباس ابوسفیان را پشت سر خود بر استر پیمبر سوار كرد و نزد رسول الله آورد و شفاعت او را كرد و پیامبر به عباس گفت او را بخشیدم و فردا صبح او را بیاور، دنبالۀ مطلب را به صفحات قبل رجوع كنید می خواهم توجه خواننده به این حقیقت كه سیره و روش پیامبر صلی الله علیه و آله را اگر جزء به جزء به دقت ملاحظه كنیم و واقعاً دنبال كشف حقیقت باشیم به نتیجۀ راه گشا خواهیم رسید.
حال این واقعۀ تاریخی را اگر انصافا بخواهیم بررسی كنیم باید اول بر ما روشن و مسلم باشد(كه هست) ابوسفیان سیزده سال در مكه و هفت سال پس از هجرت یعنی بیست سال بدترین زحمات و آزار و سختی ها را برای پیامبر فراهم كرد، او در رأس قریش رئیسی بلامنازع بود كه اهل مكه و اطراف را زیر سلطه خود داشت و هر محنت و رنجی كه بر پیامبر در این بیست سال واقع شد او شریك یا خود مسبب بوده است، حال دیگر هیچ كار از او ساخته نیست و به كمك عباس عموی پیامبر كه شفاعت او را كرد پیامبر اسلام آوردن او را پذیرفت و علاوه بر اینكه از خون او گذشت خانۀ او را محل امن برای اهل مكه قرار داد و فرمود هر كه در خانۀ ابوسفیان یا در خانۀ كعبه رود امان داده می شود، عمر می خواست او را بكشد چون سابقۀ دشمنی طایفه ای داشت، احتمال می داد كه ممكن است ابوسفیان در آینده رقیب او یا سمتی بالاتر از او پیدا كند.
آیا پیامبر كه حامل وحی است و همۀ عمر خود را با امثال عمر و ابوسفیان سركرده است، فكر عمر و ابوسفیان را نخوانده بود و آنها را نمی شناخت یعنی آنچه عمر دریافت می كرد و ابوسفیان در آینده در پیش داشت را نمی توانست درك كند استغفرالله العظیم
به نظر می رسد پیامبر صلی الله علیه و آله روز سقیفه را و روش زور مدار عمر در بیعت كردن با ابابكر و حمله به خانۀ حضرت زهرا علیهاالسلام را می دید.
ابوسفیان همان ساعات اولیه پیش آمد سقیفه به علی پیشنهاد بیعت می كند و می گوید اگر با تو مخالفت كنند لشكری فراهم آورم كه همه را در تصرف تو خواهد آورد.
ص: 156
اگر این قدرت، قدرت ابوسفیان كه دنبال بهانه بود برای تجدید سروری و عمر می دانست كه بعد از پیامبر اگر پشتوانۀ امامت وخلافت علی علیه السلام را ابوسفیان به دست آورد سروری و همه كاره بودن عمر از دست عمر خارج خواهد شد همچنین در ذهن عمر می گذشت كه اگر علی و همراهان او را كه در خانه به محاصره گرفته است اگر همان تهدیدی را كه گفت اگر اهل خانه برای بیعت با ابی بكر حاضر نشوند خانه را بر سر اهل خانه خراب می كنم(یعنی همه را خواهم كشت) و جسارت را به انتها می رسانید بهانۀ خوبی(البته نه به نفع اسلام) به دست ابوسفیان می افتاد كه عمر به فرمان ابی بكر خانه ای را كه پیامبر هر روز صبح اول وقت بر در آن می ایستاد و بر اهل خانه سلام می كرد و درود می فرستاد بر سر اهل خانه خراب كرد و همه را كشت علی علیه السلام و بنی هاشم و تعدادی از صحابه در خانۀ حضرت زهرا علیهاالسلام بودند، از جمله زبیر را نام برده اند كه شمشیر در دست او بود و با حملۀ عمر شمشیر از دستش افتاد و شكست پیامبر آمدن چنین وضعیتی را می دید و شاید لازم می دانست كه در مقابل عمر ابوسفیان هم باشد زحمات ابلاغ رسالت و اكمال دین كم نبود، اگر چه مسلمانان تا آن روز همه عرب تازه مسلمان بودند با ویژگیهای قبیله ای و نژادی اما دین اسلام باید پایدار بماند كه با همۀ پست و بلندیها، با سربلندی در جهان ادامه و گسترش یابد. ابوسفیان دلش به حال اسلام و دین محمد صلی الله علیه و آله نمی سوخت، بلكه مثل دیگران سر سروری داشت و در سر اندیشۀ به دست آوردن ریاست چندی پیش خود را داشت و علی علیه السلام هم كه پروردۀ پیامبر و قرآن بود در آن موقع جز عدۀ معدودی همراه نداشت می دانست ابوسفیان چه در نظر دارد و چگونه می اندیشد، لذا دست ابوسفیان را عقب زد و بیعت او را نخواست و برای حفظ اسلام رنج یك سكوت ممتد و جانكاه را بر خود روا داشت كه فرمود: صبر كردم همانند كسی كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد نویسنده از ذكر وقایع تاریخ جلو افتاد می باید این مطالب در زمان وقوع ذكر می شد اما موضوع آوردن عباس عموی پیامبر ابوسفیان را برای اسلام آوردن او و خواست عمر كشتن ابوسفیان را و پذیرفتن پیامبر اسلام ابوسفیان را و حقایق نهفته در این جریان فرمان قلم را از دست گرفت چون سزاوار دقت، ریز وقایعی است كه در لابلای صفحات تاریخ ثبت شده است و
ص: 157
معلوم نیست مورخین دانسته دقت لازم را برای دریافت بعض حقایق مبذول داشته اند، یا به طور طبیعی ثبت خبر بعض واقعیات را درج كرده اند مثل اسلام آوردن ابوسفیان و نحوۀ بر خورد عمر و روش پیامبر صلی الله علیه و آله همچنین موضوع صلح حدیبیه كه در صفحات پیشین آمد و عمر مخالف بود و در مقابل رسول الله صلی الله علیه و آله جبهه گرفت و پیامبر متحمل او نشد و صلحنامه را به پایان برد اینها اسنادی است كه توجه به آنها اثبات مطالب آتی را آسان و همه پذیر می كند.
با ذكر این وقایع این نتیجه را می گیریم كه وضع روحی مردم جزیرة العرب را پیامبر بهتر از هر بشر داننده(خواه مورخ خواه محقق خواه جاعل حدیث و مورخ منحرف) می دانست، و می باید در مقابل عمر ابوسفیان هم باشد، تا بعداً هر كه را استعداد و جویندۀ حقیقت است به اسلام راستین و سنت پیامبر و دستورات قرآن دست یابد و كامیاب گردد.
سال نهم هجرت(المسمی به سنة وفود و نزول سورۀ الفتح )
در این سال وقتی كه پیامبر صلی الله علیه و آله از محاصرۀ طائف برمی گشت عروة بن مسعود ثقفی در پی ایشان روان شد و پیش از آنكه حضرت به مدینه برسد، خدمت رسید و اسلام آورد و اجازه خواست بازگردد و قوم خویش را به اسلام دعوت كند حضرت كه می دانستند مقاومت طائف آنها را مغرور كرده است و او را خواهند كشت به او گفتند تو را خواهند كشت چون وی محبوب قوم و سر آنها بود اطمینان داشت كه نصیحت او را پذیرا می شوند، و اسلام خواهند آورد؛ چون بر قوم خود وارد شد و آنها را از فراز خانه خود به اسلام دعوت كرد از اطراف به او تیر انداختند و تیری به او اصابت كرد كه اور ا كشت؛ گویند قاتل او مردی از بنی عتاب بود.
از عروه پرسیدند خون بهای تو چیست و چگونه است، گفت: این كرامت و شهادت است كه خداوند به من داده است و من نیز مثل آنها كه همراه پیامبر در اینجا شهید شدند كشته شدم مرا با آنها به خاك سپارید پیامبر مكرم نیز دربارۀ او
ص: 158
فرموده است: عروه همانند رسول شهیدی است كه در سورۀ(یس) از او یاد شده است.(1)
چندی نگذشت كه طائفیان با یكدیگر همسخن شدند كه ما تاب مقاومت و جنگ نداریم و با قبایل هم پیمان خود هر یك نماینده ای جمعا به خدمت رسول مكرم فرستادند و شرایطی داشتند كه پیامبر نپذیرفت و آنها اسلام آوردند و همراه فرستادۀ پیامبر به طائف برگشتند و(لات ) بت قوم را شكستند و از طلاآلات بت كه جمع كردند به دستور پیامبر قروض عروة بن مسعود را پرداختند. (2)
در این سال - نهم – پس از این كه طایفۀ ثقیف اسلام آوردند و پیش از آن اهالی مكه و قریش تسلیم شده و اسلام را پذیرا شده بودند و چون قریش بر همۀ طوایف عرب برتری و احاطه داشتند و از لحاظ ویژگیهای آبایی و میراث داری خانۀ كعبه و تجارت و مكنت و همبستگی و اینكه دیگر طوایف هر یك به نحوی وابستگی هایی با آنها داشتند، و به وضوح برتری كامل مسلمانها از هر لحاظ بر قبایل و طوایف پراكنده مسلم بود؛ دیگر قبایل و طوایف عربستان خود را در ضعف دیدند و با هم به گفتگو نشستند و به این نتیجه رسیدند كه جز پناهنده شدن به اسلام برای حفظ جان و مال و ویژگی های قبیله ای خود چاره ای ندارند لذا سران هر طایفه و گاهی سران چند طایفه به اتفاق به مدینه خدمت پیامبر اكرم رسیدند و اسلام آوردند و به قبیله و طایفۀ خود برگشتند و آنها را به اسلام دعوت كردند و به تقریب اكثریت قاطع مردم عربستان اسلام را پذیرفتند(3) و به همین مناسبت سورۀ الفتح:
«إِذَا جَاءَ نَصْرُ الله وَالْفَتْحُ وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ الله أَفْوَاجًا فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا»
نازل شد در ماه رجب همین سال نهم حضرت مردم را برای غزای تبوك
ص: 159
دعوت كرد و چون فصل بهار و موقع طراوت و سبزی و رسیدن میوه ها بود مردم به خصوص توانگران رغبتی نشان نمی دادند و رسم پیامبر این بود كه در غزوات كه خود همراه سپاه اسلام بود مقصد را برای اطلاع نیافتن دشمنان معین نمی كرد و خود سپاهیان را پیش می برد؛ اما در این غزوه چون راه دوربود، و هر مرد جنگی لازم بود اسباب و غذای لازم همراه داشته باشد، مردم را از اینكه به روم می رود آگاه كرد و دستور تجهیزات داد آنها كه مال داشتند را ترغیب كرد كه با اموال خود آنها را كه مركب و سلاح و غذا ندارند تجهیز كنند و گروهی از توانگران چنین كردند، و عثمان بن عفان بیش از همه خرج كرد.
شأن علی بن ابیطالب (ع)
و خلف رسول الله صلی الله علیه و آله علیّ بن أبی طالب علیه السلام على أهله، و أمره بالإقامة فیهم، فأرجف به المنافقون و قالوا: ما خلّفه إلّا استثقاله و تخففا منه، فلمّا قال ذلك المنافقون، أخذ علی ابن ابیطالب علیه السلام سلاحه ثم خرج حتی اتی رسول الله صلی الله علیه و آله و هو نازل بالجرف، فقال: یا رسول الله زعم المنافقون انّك إنّما خلّفتنی انك استثقلنی و تخفف منی؛ فقال رسول الله صلی الله علیه و آله كذبوا، و لكنّی خلّفتك لما تركت و رائی، فارجع فاخلفنی فی أهلی و أهلك، أ فلا ترضى یا علی أن تكون منّی بمنزلۀ هارون من موسى؟ إلّا انّه لا نبیّ بعدی، فرجع علی إلى المدینة، و مضى رسول الله- صلّى الله علیه و آله- علی سفره.(1)
پیمبر صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب علیه السلام را به سرپرستی خانواده در مدینه قرار داد و گفت در مدینه بماند، منافقان شایع كردند كه پیامبر خوش نداشت علی علیه السلام همراه او باشد او را در مدینه قرار داد.
ص: 160
چون علی علیه السلام این سخن بشنید سلاح برداشت و به سوی پیغمبر روان شد و در جرف به پیمبر رسید، و جریان را بیان داشت حضرت فرمود: دروغ گفته اند تو را برای كارهای آنجا واگذاشتم برگرد و مراقب خانۀ خویش و خانۀ من باش خوش نداری كه برای من چنان باشی كه هارون برای موسی بود.
جز اینكه از پی من پیمبری نیست.
علی سوی مدینه باز گشت و پیمبر راه خود را ادامه داد. (1)
وقتی پیمبر صلی الله علیه و آله به تبوك رسید یحنة بن روبه فرمان روای ایله بیامد و با پیمبر صلح كرد و جزیه داد. مردم جرباء و اذرح نیز جزیه دادند و پیمبر برای هر كدام مكتوبی نوشت كه اكنون به نزدشان هست. (2)
ابوذر
از دیگر حوادث دانستنی این راه برای شیعه این است كه ابوذر شترش از راه بازماند و ابوذر لوازم خود را از پشت شتر برداشت و به دوش كشید و در پی پیمبر روان شد در یكي از منازل به پیمبر رسید و كسی حضرت را گفت كه یكي تنها و پیاده می آید حضرت فرمود: چه خوش است ابوذر باشد، گفتند ابوذر است پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: خدا ابوذر را رحمت كند تنها راه می سپرد تنها می میرد تنها محشور می شود وقتی عثمان بن عفان ابوذر را به اقامت ربذه مجبور كرد(تبعید كرد) آنجا مرد و جز زن و غلامش با وی نبود وصیت كرد مرا غسل دهید كفن كنید و كنار جاده بگذارید اولین غافله كه آمد بگویید این ابوذر یار پیغمبر خدا است ما را به دفن او كمك كنید . عبدالله مسعود و جمعی از مردم عراق به عمره می رفتند رسیدند و بر او گریستند و او را دفن كردند، و عبدالله فرمایش پیمبر را
ص: 161
دربارۀ او برای همراهان خویش نقل كرد. (1)
مسلمان شدن عدی بن حاتم
در ربیع الاول همین سال - نهم - پیامبر صلی الله علیه و آله علی ابن ابیطالب علیه السلام را با گروهی به دیار طی فرستاد وقتی خبر آمدن سپاه اسلام را به عدی بن حاتم بزرگ قوم كه به دین مسیح بود دادند او كه از پیش به احتیاط خود را آماده كرده بود فرار را بر قرار ترجیح داد و زن و بچه و آنچه را می خواست برداشت و به سوی شام رفت و آنجا مقیم شد.
عدی خود گفته است سپاهیان محمد صلی الله علیه و آله عمه مرا با كسان دیگر گرفتند و نزد پیمبر بردند عمه حاتم گفته است ما را در چار دیواری كنار مسجد كه جای اسیران بود نگاه داشته بودند روز دیگر پیمبر بر ما گذشت و مردی كه همراه او بود به من اشاره كرد كه با او(پیمبر) حرف بزن، من برخاستم و به پیمبر گفتم من پیری فرتوت و شكسته و از كس خود دورم بر من منت گذار كه خدا بر تو منت نهد پیمبر گفت كس تو كیست؟ گفتم عدی بن حاتم پیمبر گفت: همان كس كه از خدا و پیمبر گریزان است آن زن گوید پیمبر بر من منت نهاد و گفت چنین باشد در رفتن شتاب مكن تا معتمدی از خویش تو برسد و با او به دیار خود روی از كسان پرسیدم اینكه به من اشاره كرد كه برخیزم و سخن كنم كه بود؟ گفتند: علی ابن ابیطالب علیه السلام، همان كس كه پهلوی او بود گفت مركبی از او بخواه.
عدی گوید: عمه ام از پیمبر مركب خواست و او دستور داد به او مركب دادند و چون نزد من آمد به من گفت كاری كردی كه پدرت نمی كرد پیش پیمبر برو كه فلانی رفت و خیر گرفت و فلانی رفت و خیر گرفت.
عدی گوید: من به مدینه رفتم در مسجد پیمبر را سلام گفتم پیمبر پس از جواب سلام گفت: كیستی؟ گفتم: عدی بن حاتم.
گوید: پیمبر برخاست و مرا سوی خانۀ خویش برد و در اثنای رفتن زنی
ص: 162
شكسته و فرتوت او را نگهداشت و مدتی بایستاد كه آن زن حاجت خویش با وی می گفت در دل گفتم بخدا این پادشاه نیست، پس از آن مرا ببرد تا به خانه رسیدیم و متكایی چرمین پر از برگ خرما به سوی من انداخت و گفت بر این بنشین گفتم: نه تو بنشین گفت : نه تو بنشین گوید من نشستم و پیمبر بر زمین نشست من با خویش گفتم به خدا كار پادشاه چنین نیست.
آنگاه پیمبر گفت: ای عدی مگر تو از فرقۀ ركوسی نیستی؟ گفتم چرا گفت: مگر از قوم خود چهار یك نمی گرفتی؟ گفتم: چرا گفت: مطابق دینت این بر تو حلال نیست گفتم آری به خدا چنین است.
عدی گوید: دانستم و یقینم شد كه او پیمبر مرسل است كه از چیزهای ندانسته خبر دارد و بدانستم كه این شاهی كسری و قیصر نیست.
پیمبر با من گفت: چرا از گفتن لا اله الاالله می گریزی مگر خدایی جز خدای يگانه هست؟ چرا از گفتن الله اكبر می گریزی مگر بزرگتر از خدا كسی هست؟
عدی گوید من مسلمان شدم و آثار خرسندی را در چهرۀ پیامبر دیدم. (1)
همچنین در این سال فرستادگان تمیم و مفا خرۀ آنها و پاسخ آنها از پیامبر به رسوم عرب پیش از اسلام و ایمان آوردن آنها در تاریخ شیرین و خواندنی است به طبری ج 4 رجوع شود.
در ماه رمضان این سال فرستادۀ پادشاه حمیر حارث بن عبد كلال نعمان پادشاه ذی رعین و همْدان و مغافر كه اسلام آورده بودند و زرعة ذویزن مالك بن مرة رهاوی را به این رسالت فرستاده بودند، پیمبر خدا صلی الله علیه و آله جواب آنها را نوشت و تكالیف آنها را معین كرد.
در همین سال فرستادگان طایفۀ سعد هذیم به سرپرستی ضمام بن ثعلبه به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدند و پس از بازگشت آنها طایفۀ آنها اسلام آوردند.(2)
قال ابن اسحاق : و حدثنی حكیم بن حكیم بن عباد بن حنیف عن ابی
ص: 163
جعفر محمد بن علی رضوان الله علیه، انّه قال: لما نزلت براءة علی رسول الله صلی الله علیه و آله و قد كانت بعث ابابكر لیقیم للناس الحجّ، قیل له: یا رسول الله لو بعثت بها الی ابی بكر، فقال: لا یؤدی عنی الارجل من اهل بیتی، ثم دعا علی ابن ابی طالب علیه السلام فقال له:(اخرج بهذه القصه من صدء براءة، و اذّن فی الناس یوم النحر اذا اجتمعوا بمنی، انه لایدخل الجنة كافر، و لا یحج بعد العام مشرك، و لایطوف بالبیت عریان، و من كان له عند رسول الله صلی الله علیه و آله عهد فهو له الی مدته، فخرج علی ابن ابیطالب علیه السلام علی ناقة رسول الله صلی الله علیه و آله الغضباء حتی ادرك ابابكر بالطریق، فلما رآه ابوبكر بالطریق قال: أامیر ام مأمور؟ فقال: بل مأمور ثم مضیا، فاقام ابابكر للناس الحج والعرب اذ ذاك فی تلك السنته علی منازلهم من الحج التی كانوا علیها فی الجاهیلیه، حتی اذا كان یوم النحر، قام علی بن ابیطالب علیه السلام فأذن فی الناس بالذی امره به رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: ایها الناس انه لایدخل الجنه كافر، و لا یحج بعد العام مشرك و لا یطوف بالبیت عریان، و من كان له عند رسول الله صلی الله علیه و آله عهد فهو له الی مدته و أجّل الناس اربعة اشهر من یوم أذن فیهم لیرجع كل قوم الی مأمنهم اوبلادهم ثم لا عهد لمشرك و لاذمة الا احد كان له عند رسول الله صلی الله علیه و آله عهد الی مدة فهو له الی مدته. فلم یحج بعد ذلك العام مشرك، و لم یطف عریان.
ثم قدما علی رسول الله صلی الله علیه و آله(1)
سدی گوید: وقتی سورۀ برائت تا آیه چهلم نازل شد؛ پیمبر آن را با ابوبكر فرستاد و او را سالار حج كرد او رفت تا به درخت ذالحلیفه رسید به فرمان پیمبر علی علیه السلام از دنبال بیامد و آیات را از ابابكر بگرفت، ابوبكر پیش پیامبر صلی الله علیه و آله
ص: 164
بازگشت و گفت: ای پیمبر خدا پدر و مادرم فدای تو باد چیزی دربارۀ من نازل شد پیمبر گفت: نه، ولی هیچ كس جز من یا كسی از من عهده دار بلاغ نشود، مگر خشنود نیستی كه با من در غار بوده ای و سر حوض رفیق من باشی؟ علی كه عهده دار اعلام برائت بود روز قربان برخاست و پس از قرائت آیات برائت اعلام كرد: پس از این سال، مشركی به مسجد الحرام نزدیك نشود و برهنه ای بر خانه طواف نبرد، و هر كه با پیمبر خدا پیمانی دارد پیمان وی تا آخر مدت بجاست، و اینك روزهای خوردن و نوشیدن است و خدا هر كه را كه مسلمان نباشد به بهشت درنیاورد.(1)
سال دهم
با رسیدن سال دهم هجرت حضرت پیامبر خالد را به سوی طایفۀ بنی الحارث بن كعب فرستاد و آنها و اقوامشان به سركردگی قیس بن حصین یزید بن عبدالمدان یزید بن محجّل عبدالله بن قریظ زیادی شداد بن عبدالله قنالی عمرو بن عبدالله ضیایي خدمت پیامبر رسیدند و اسلام آوردند.(2)
همچنین در این سال قوم سلامان قبیلۀ غسان طایفۀ غائد قبیلۀ ازد و مردم جرش به اسلام گرویدند.(3)
مباهله با نجرانیان
در این سال كه عمدۀ اهالی عربستان مسلمان شده بودند در منطقه ای بین یمن و حجاز به نام نجران مردمی كه به دین عیسی علیه السلام بودند زندگی می كردند حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله كه با سران ممالك جهان مكاتبه فرموده بود به اسقف نجران نیز نامه نوشت و او را دعوت به اسلام فرمود اهالی نجران پس از مشورت هیئتی
ص: 165
را مأمور كرد به مدینه رود و از نزدیك تصمیم بگیرد هیئت مزبور به مدینه رسید و پس از مذاكراتی قرار شد، نمایندگان نجران و نمایندۀ مسلمانها به مباهله بپردازند.